فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مضحکه‌نامه‌ی دن کیشوت لامانجایی

کتاب مضحکه‌نامه‌ی دن کیشوت لامانجایی
بازخوانی رمان «دن کیشوت» سروانتس

نسخه الکترونیک کتاب مضحکه‌نامه‌ی دن کیشوت لامانجایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مضحکه‌نامه‌ی دن کیشوت لامانجایی

تَلی از کتاب‌ها انباشته بَر هم. ظابطینِ پوشیده روی، در کناری به انتظار. چهار مرد تابوتی را بر دوش می‌آورند. پشت سر تابوت، سانچو و رُسی‌نانت می‌آیند، بی‌هیچ تشریفات مذهبی. تابوت بر روی تَل کتاب‌ها گذارده می‌شود. سرکرده‌ی ظابطینِ پوشیده روی پیش‌تر می‌آید. سرکرده‌ی ظابطین:این پندار که واقعیت به خودی خود، و مستقل از منظری که بدان نگریسته می‌شود سیمایی خاص دارد، خطایی است که بسیار تکرار می‌شود. آن‌چه باید مردمان ــ نیک ــ بدانند آن است که واقعیت مانند منظره‌ای با چشم‌اندازهای بی‌شمار است، که همگی به یکسان صحیح و معتبرند و تنها چشم‌انداز دروغین همانی است که مدعی است تنها چشم‌انداز موجود است. اینک جسد مردی سوزانده می‌شود مُلقب به «دُن کیشوت»، از اهالی مانش، بدان جُرم که چشم‌انداز مردمان بر یک منظر دروغین گشوده بود. او به جُرم آن‌چه بود سوزانده نمی‌شود که به جُرم آن‌چه کرد سوزانده می‌شود... (او را دوار)... در آتش زمینی سوخته آید تا شاید خدایش از دوزخ رهایش سازد. بر خود صلیب می‌کشد و اشاره می‌کند. مردی از ظابطین، آتشی در میان کتاب‌ها می‌اندازد. سانچو و رُسی‌نانت به عزا سر در گریبان فرو می‌برند. سانچو روی می‌گرداند. سانچو:من «سانچو پانزا» از اهالی مانش از این مطالب عجیب که این آقایان می‌گویند هیچ چیز درنمی‌یابم. ما ــ من و سرورم که خدا قرین آرامشش سازد ــ تنها تقلیدگران دوره‌گردی بودیم که از قصه‌های پهلوانان، مضحکه می‌ساختیم. این‌بار مضحکه‌ی ما قصه‌ی پهلوانی سرگردان از مانش بود، لامانچای. مضحکه‌ی پهلوانی عالیجناب «دُن کیشوت» از اهالی مانش که این آقایان ــ ظابطین دیوانخانه‌ی «سنت هرناندا» ــ با او عنادی سخت داشتند. آنان سرورم را چون ساحران پلید سوزاندند. از برای آن‌که سرگردانی «دُن کیشوت» لامانچایی را مضحکه ساخته بود. هرچند به خواست ایشان از آن‌چه کرده بود آمرزش طلبید... (با ادای کیشوت)... اِی سرورانِ من به من تهنیت بگویید از این‌که دیگر «دُن کیشوت» پهلوان مانش نیستم، بلکه همان مردی هستم که به سبب خُلق وخوی ساده‌ام مرا نیک نفس لقب داده بودند. من اکنون از داستان‌های یاوه‌ی پهلوانانِ سرگردان کینه‌ای بزرگ به دل دارم. من به دیوانگی خود پی بُرده‌ام و می‌دانم با مضحکه‌سازی آن داستان‌ها، خود را با چه خطراتی روبه‌رو ساخته بودم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مضحکه‌نامه‌ی دن کیشوت لامانجایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یکی از جماعت:ارباب عزیز، حالا که شما صاحب این تابوت را می شناسید، پس آن را از ما تحویل بگیرید تا ما به راه خودمان برویم.
سانچو:(با ادای کیشوت) آه، نفرین بر این نوکران بی مقدار که به سرعت مرگ آقا و ولی نعمت خویش را از یاد می برند.
رُسی نانت:آقایان، آبروی هرچه نوکر را بردید.
یکی از جماعت:اما این بزرگوار ولی نعمت ما نیست. ما این تابوت را در کنار جاده ای متروک یافتیم.
سانچو:(با ادای کیشوت) چه می شنوم سانچو؟
رُسی نانت:شما می شنوید که این آقایان، تابوت را در کنار جاده ای...
سانچو:(با ادای کیشوت) این را که شنیدم سانچو.
رُسی نانت:خُب، این آقایان چیز دیگری نگفتند که شما...
سانچو:(با ادای کیشوت، اندوهگین) پیکر پهلوانی را در راه می گذارند و می روند.
رُسی نانت:نفرین بر فراریان... ایست، به نام پهلوانِ سرگردانِ مانش، «دُن کیشوت» لامانچایی، هر کس از هر جایی می گریزد برجای خود بماند.
یکی از جماعت:ما نمی گریزیم ارباب. ما این تابوت را یافتیم و بهتر دیدیم که بر او تشریفات مرگ به جای آوریم.
سانچو:(با ادای کیشوت) آفرین بر شما مردان نیک اندیش و درست کردار که یک دَم خدای را فراموش نکرده اید.
رُسی نانت:آقایان، شما آبروی هرچه نوکر بود را خریدید.
سانچو:(با ادای کیشوت) آقایانِ شریف چه شغل و حرفه ای دارند؟
یکی از جماعت:دزدی.
رُسی نانت:دزدی؟... دست ها بالا.

جماعت تابوت را بر روی زمین می گذارند و دست ها را بالا می برند.

رُسی نانت:به نام پهلوانِ... (روی به سانچو)... ارباب آخرالامر من با نام پهلوان مانش چه بگویم؟

جماعت خسته بر روی زمین ولو می شوند.

سانچو:(با ادای کیشوت) سانچو، سانچو، این آقایان دزدانی شریفند که تابوت پهلوانی بزرگ را بردوش می برند.
رُسی نانت:آقایانِ دزدان شریف برخیزند و زودتر این افتخار را دوباره بر دوش بگیرند.
یکی از جماعت:ارباب، ما این تابوت را می بُردیم تا از تعقیب ماموران در اَمان باشیم، اما صاحب تابوت عالیجنابی سنگین بدن است که تاب تحمل ما را از میان بُرده است.
یکی از جماعت:ما حاضریم به دست ماموران به حبس بازگردیم تا یک قدم دیگر این عالیجناب مُرده را حمل کنیم.
سانچو:(با ادای کیشوت) سروران، اِی دزدان شریف، آسوده خاطر بر سر کار و حرفه ی خویش بازگردید که اینک «دُن کیشوت» مانش ــ خود ــ این مهم را بر عهده خواهد گرفت.
رُسی نانت:بگریزید، به نام پهلوانِ... (می ماند)... ارباب، چگونه ما این مهم را بر عهده می گیریم؟
سانچو:(با ادای کیشوت) با اراده ی خویش سانچوی بزرگوار.
رُسی نانت:ارباب گرانقدر من، آیا این عالیجناب افتاده در تابوت برای اراده ی ما، زیاده از حد سنگین نیست؟
سانچو:(با ادای کیشوت) سانچو، مایه ی ذلت آدمی این است که از اصل خویش بریده است و دیگر مادر خویش را نیز نمی شناسد.
رُسی نانت:یعنی ارباب معظم من می گویند ممکن است شجره ی منِ قاطر و این عالیجناب بزرگوار از یک ریشه باشد؟
سانچو:(با ادای کیشوت) در این دنیای خاکی هیچ چیز غیرممکن نیست.
رُسی نانت:پس آقایانِ شریف، زودتر بگریزید تا من مادر و اصل خویش را بردوش بگیرم و بر سرمنزل مقصود برسانم.

جماعت بی تامل هر یک به گوشه ای می گریزند. رُسی نانت و سانچو متعجب یکدیگر را می نگرند.

سانچو:(با ادای کیشوت) مردمان شریف همواره چنین گوش های شنوایی دارند. و اینک سانچوی بزرگوار در تابوت را بگشای تا پهلوان زنده ی مانش بر پهلوان مُرده ــ ادای ــ احترام نماید.
رُسی نانت:ارباب عزیزم، پس به من ناچیز هم اجازه بدهید تا بر سوگ مادرم بگریم.
سانچو:(با ادای کیشوت) آه سانچوی شکسته دلِ من.

رُسی نانت می گرید و به آرامی در تابوت را می گشاید. به یک باره ماده شیری از آن بیرون می آید.

رُسی نانت:مادر.
ماده شیر:پسرم.

رُسی نانت و ماده شیر یکدیگر را در آغوش می گیرند.

سانچو:(با ادای کیشوت) در دنیا تنها یک زن، اما با چهره های بی شمار وجود دارد.
ماده شیر:پسرکوچولوی من.
سانچو:(با ادای کیشوت) بفرمایید پسر بزرگ من.
ماده شیر:حضرت آقا راست می گویند، تو دیگر برای خودت قاطر بزرگی شده ای.
سانچو:(با ادای کیشوت) از بس که خوب یونجه می خورد سرکار علیه.
ماده شیر:من افتخار آشنایی با کدام مرد شریف را دارم؟
رُسی نانت:مادر، ارباب بزرگوارم «سانچو پانزا»ی نیک دل را که همینک تقلید عالیجناب «دُن کیشوت» پهلوان مانش را می سازند به شما معرفی می کنم.
ماده شیر:افتخار بزرگی است.
سانچو:(با ادای کیشوت) بانوی من.
ماده شیر:پس پسر من در طویله ی شما جولان می دهد.
سانچو:(با ادای کیشوت) برای من افتخار بزرگی است که صاحب قاطری چون پسر شما باشم.
ماده شیر:امیدوارم پسر من قاطر شریفی بوده باشد و از این راه افتخار بزرگی نصیب خانواده ی خویش نماید.
سانچو:(با ادای کیشوت) پسر شما قاطر نیک دلی است که در حرفه ی خویش از منزلتی رفیع برخوردار است سرکار علیه. «رُسی نانتِ» شریف از جمله بزرگ ترین قاطران تقلیدسازی است که مادر دهر به خود دیده است.
رُسی نانت:مادر ارجمند، اربابِ من زیاده از حد در برابر شما از من تقدیر و تمجید می کند.
سانچو:(با ادای کیشوت) هر قاطر قدرتمندی به آن چیزی دسترسی پیدا می کند که یک انگیزه ی واقعی و درونی او را به دنبال آن بفرستد و «رُسی نانت» شما را عشقِ به تقلیدگری، قاطری شریف و ارجمند ساخته است. جسارتا می شود از سرکار علیه سوال شود چرا در تابوت خفته بودید؟
ماده شیر:آری عالیجناب معظم... از سر دیوانگی.

خنده کنان لباس خود را درمی آورد و به سوی سانچو پرتاب می کند. شاد و خندان با دیگر بازیگران به رقص و پایکوبی می پردازد. سانچو و رُسی نانت متعجب یکدیگر را می نگرند. سانچو لباس ماده شیر را می نگرد.

سانچو:زن یک آب انبار است، نه یک چشمه، حتی اگر مادر یک قاطر باشد.
رُسی نانت:ارباب گرانقدر با پوست ماده شیری که به دست آوردند به نام پهلوان شیرافکن مفتخر شدند و این چنین او دو مضحکه ی خویش را به انجام رساند.

گروه بازیگران با تشریفات خاص لباس های پهلوانی را پیش می آورند. سانچو زانو می زند.

سرکرده ی بازیگران:اینک بگویید کیست در بین شما که بتواند هم بخندد و هم پهلوان گردد.
سانچو:کیست در بین شما که بتواند هم بخندد و هم پهلوان گردد.
سرکرده ی بازیگران:بگویید کیست که کوه های بزرگ و دشت های وسیع را زیرپا می گذارد.
سانچو:کیست که کوه های بزرگ و دشت های وسیع را زیرپا می گذارد.
سرکرده ی بازیگران:بگویید کیست که بر همه ی مصیبت ها ــ چه شوخی و چه جدی ــ می خندد.
سانچو:کیست که بر همه ی مصیبت ها ــ به شوخی و چه جدی ــ می خندد.
سرکرده ی بازیگران:از این به بعد هیچ نردبانی به کار تو نمی آید چرا که تو آموخته ای بی نردبان از بلندی ها بالا روی.
سانچو:من سرنوشت خود را خوب می دانم و برای نبرد با آن حاضرم.

بازیگران پیش می روند و لباس های پهلوانی را بر تن سانچو می کنند. یکی از بازیگران دفتری را می گشاید و از روی آن می خواند.

بازیگر:دو من یونجه، شش بار کاه، هفت لنگه...
سرکرده ی بازیگران:(خشمناک) صفحه ی بعد را بخوان.
بازیگر:(دفتر را ورق می زند، می خواند) در پس آن ماه افسونگر...

سرکرده ی بازیگران هجوم می برد و دفتر را می گیرد آن را ورق می زند.

سرکرده ی بازیگران:این نوشته ی چه کسی است؟
بازیگر:کدام نوشته؟
سرکرده ی بازیگران:این... بوسه چیست؟...
بازیگر:(از خود بی خود) آشیانه ی لب.

به یک باره به خود می آید، شرمگین. سرکرده چند ورقی دیگر می زند. آن چه را که می خواهد نمی یابد. دفتر را دور می اندازد.

سرکرده ی بازیگران:من اینک تو را از سوی تقلیدگران دوره گرد به مقام تقلیدگری پهلوان مانش «دُن کیشوتِ» شیرافکن مفتخر می کنم.

چوبی را به شانه ها و جلوی سر سانچو می زند. چوب در لباس سانچو گیر می کند. در ابتدا سرکرده ی بازیگران و بعد به ترتیب همه ی آنها تلاش می کنند تا چوب را بیرون بیاورند. رُسی نانت پیش می آید.

رُسی نانت:آقایانِ دیوانخانه ی «سنت هرناندا»ی مقدس، من با معصومیت یک قاطر با شما سخن می گویم، به تمام مقدساتی که برای یک قاطر از یونجه ی شب هم واجب تر است قسم یاد می کنم که ارباب من با تقلید پهلوان شدن عالیجناب «دُن کیشوت»، کار مضحکه ی خویش را به آخر می برد اگر جادوگر بُت پرست و پادشاه اسکندریه به لباس میمون سخنگوی آن خیمه شب باز پیر و کور درنمی آمد و ماجرایی عجیب را برایمان نمی گفت. عالیجنابان معظم، من به عنوان یک قاطر شریف و به پاس مساعدت هایی که خواهران و برادران سببی و نسبی من به شما آقایان و دیگر همجنسان شما می فرمایند، از آن دیوانخانه ی عدالت پرور تقاضای توجه دارم. آقایان، باید فکری به حال جماعت دروغگو که هر روز به لباسی درمی آیند نمود. اینان با سخنان یاوه ی خویش تخم وسوسه و انجام کارهای خلاف را در میان انسان ها و سایر جانوران اصیل و غیراصیل می پراکنند. مرشد و پیر من، الاغ سن «آگوستین» مقدس ــ که خداوند روحش را قرین آرامش نماید و او را در زمره ی چرندگان دشت های آسمانی گرداند ــ به تکرار می فرمود «پشگل» و صد البته خطاب ایشان به دروغگویانی بود که چون این فرآورده ی حیوانی در همه جا و در میان دست و پای مردم و حیوانات شریف پراکنده می باشند؛ و بی شک این گفته ی گوهربار در مورد آن میمون که پیش تر عرض شد صادق تر است. اصولاً آقایان، من به عنوان یک قاطر که دستی هم در کار نقالی و تقلیدگری دارد، این حرفه ی شنیع خیمه شب بازی را هم چون دُهل زنی مُخل آسایش قاطبه ی مردمان می دانم. همان گونه که درنمی یابم کوفتن بر یک سطل دربسته به نام دُهل چه سودی دارد، بستن نخ به جوارح جمعی عروسک بیچاره را نیز هتک حرمت به ساحت نفوس زنده و مُرده می دانم. اربابان و برپا دارندگان عدالت، ما همه ی ماجرای میمونِ سخنگو و دیگر حوادث عجیب را برای شما در تقلید خود مضحکه می کنیم تا شما دریابید که این بار، کوری فرشته ی عدالت چه سان ماجرایی غم انگیز پدید آورد و به جای خیمه شب بازها و دُهل زن ها، گریبان ارباب نیک دل مرا گرفت. آقایان فکری هم به حال این فرشته ی کور و عاجز بفرمایید، لااقل این ترازو را در کف فرشته ای با یک چشم بگذارید.

گروه بازیگران عاقبت از کلنجار رفتن با سانچو رها می شوند.
سانچو از جای برمی خیزد.

سانچو:(با ادای کیشوت) و اینک که کار گرفتن نشانِ پهلوانی دیگر به پایان می رسد، تو اِی «سانچو پانزا»ی نیک نفس نزد بانوی من «دولسینه دوتوبوزو» برو و او را تنها محبوبه ی عالیجناب «دُن کیشوت»، پهلوان شیرافکن، بخوان و به آن بانوی بزرگوار بگو، از این پس اگر به هدایت ستاره ی اقبالم با دیوی جادوگر چون پادشاه اسکندریه رو به رو شوم ــ چنان که معمولاً برای پهلوانانِ سرگردان از این ملاقات ها پیش می آید ــ به نخستین ضربت او را از پای درآوردم یا با شمشیر به دو نیمه اش کردم و یا مغلوبش ساختم، به رسم هدیه به حضورش خواهم فرستاد... و بدین سان مضحکه ی پهلوانی عالیجناب ما به پایان آمد.

گروه بازیگران می روند تا وسایل خود را برای رفتن مهیا کنند. خیمه شب باز پیر و کور به همراه میمونش آویزان از سقف وارد می شوند.

خیمه شب باز:دست نگه دارید آقایان.

گروه بازیگران برجای می مانند.

خیمه شب باز:کدامیک از آقایان عالیجناب «دُن کیشوت» و قاطرش می باشید؟ آن دو بزرگوار را به من نشان دهید. آقایان، من حامل پیام بسیار مهمی برای پهلوان مانش و قاطرش هستم. در واقع من که خیر، این میمون شیرینِ من که جای دوست و دشمن را نیک می داند.
سانچو:همین حضرت اشرف؟
خیمه شب باز:همین میمون شیرین سخن.
سانچو:می داند و به وضوح آن را نشان می دهد؟
خیمه شب باز:به وضوح یک اخترشناس که حرکت ستارگان را ترسیم می کند.
سانچو:در ملا عام؟
خیمه شب باز:آری، درست در پیش چشم همگان.
سانچو:بدون ترس از آقایان دیوانخانه ی «سنت هرناندا».
خیمه شب باز:آنان خود از پر و پا قرص ترین مشتریان این میمون شیرین سخن می باشند.
سانچو:«رُسی نانت» شریف می شنوید. از این پس چشم هایت را خیره برجای دوست و دشمن این میمون اندیشمند بگذار، هر حرکت او را یاد بگیر و تمرین کن. ما نیز از این پس جای دوست و دشمن آقایانِ دیوانخانه ی «سنت هرناندا»ی مقدس را در کار مضحکه ی خویش وارد می کنیم.
خیمه شب باز:پس آقایان تکلیف پیام بسیار مهم ما چه می شود؟
سانچو:آیا این پیام نیز مربوط به جای دوست و دشمن عالیجناب «دُن کیشوت» می شود؟
خیمه شب باز:به عبارتی می شود.
سانچو:پس بگویید تا ما آن را در مضحکه ی خویش داخل کنیم... (روی به بازیگران)... پس آقایان مهیا شوید تا مضحکه ی خویش را ادامه دهیم. مضحکه ی جای دوست و دشمن عالیجناب «دُن کیشوت» پهلوان شیرافکن مانش.

گروه بازیگران با رقص و پایکوبی اسبابِ بازی خود را دوباره می گسترند. خیمه شب باز و میمون از آویختگی خارج می شوند.

خیمه شب باز:کار من و این میمون شیرین سخن خیمه شب بازی است، نه از باب سرگرم کردن مردم. کار ما بیشتر برای پاسخ گفتن به سوال های بی جواب آنان است. سوال هایی نه از گذشته یا آینده که ما تنها پاسخ سوال هایی را می دانیم که مربوط به حال باشد.
یکی از بازیگران:استاد، پس بفرمایید من که هستم.
خیمه شب باز:این سوالی است راجع به گذشته. در اصل گذشته تان به شما می گوید که چه کسی باشید.
یکی از بازیگران:پس بگویید چه خواهم بود.
خیمه شب باز:این سوالی است از آینده. شما کسی خواهید بود که امروز هیچ کس آن را نمی داند. شما امروز چه کسی هستید، این سوالی است که ما قادر به پاسخگویی بدان هستیم.
سانچو:پس تو «رُسی نانتِ» قاطر، محض امتحان صحت سخنان آقایان چیزی از ایشان بپرس، چرا که قاطر بودن امروز تو از همه ی ما عیان تر است.
رُسی نانت:می پرسم بدان شرط که پاسخ استاد گرانقدر در حد فهم یک قاطر باشد. آخر من قاطری هستم که از فلسفه ی روز هیچ چیز دستگیرم نمی شود... (روی به میمون)... استاد فرزانه، من امروز چه کسی هستم؟

میمون جست وخیزی می کند و نزدیک گوش خیمه شب باز چیزی می گوید.

خیمه شب باز:می فرمایید شما چنین کسی هستید.

گروه بازیگران، عروسک های خیمه شب باز می شوند و او کار بازی دادن آنها را برعهده می گیرد. بازیگران، داستان کره الاغ زشت را می سازند. کره الاغی که توسط دیگران پذیرفته نمی شود و از هر سوی طرد می شود. در نهایت او، کره الاغی عقده مند می گردد و خود را در هیئت الاغی قدرتمند می بیند. جفتک می اندازد و شرو شور به پا می کند. مردی دلقک در هیئت پهلوانان وارد می شود، به سوی الاغ می آید. در آغاز با او می خندد و بازی می کند ولی عاقبت او را اسیر می کند و بر او سوار می شود. الاغ همراه دلقک ــ غمگین و افسرده ــ می رود. رُسی نانت می گرید و اشک هایش را پاک می کند.

رُسی نانت:عجب ماجرای غم انگیزی.
سانچو:«رُسی نانت» بیچاره. از دلقک ها دوری کن برادر.
رُسی نانت:ارباب عزیز، اگر روزی به فکر فروختن من افتادید، شما را قسم به رفاقتمان، دلقک ها را از لیست خریداران خط بزنید.
سانچو:خط می زنم «رُسی نانت»، به همه ی مقدسات قسم که خط می زنم.
رُسی نانت:خیالم را راحت کردید... (روی به میمون)... استاد گرانقدر از شما تشکر فراوان دارم که مرا همان گونه که بودم به من نشان دادید.
خیمه شب باز:و اما پیام بسیار مهمی که برای عالیجناب «دُن کیشوت» آورده ایم.

میمون جستی می زند و در گوش خیمه شب باز چیزی می گوید.

خیمه شب باز:میمون ما می فرماید... (با ادای میمون)... آن کس که دیوان و عفریتان را برای آشکار کردن چیزهای الهی تربیت می کند کم کم دارای خوی عفریتان خواهد شد و از آنها لذت خواهد بُرد تا کار به جایی می رسد که جز عفریت و اهریمن چیزی نمی بیند... آقایان، این گفته ی حکیمانه در بازی عروسک های هیچ خمیه شب بازی صورت زندگی به خود نمی گیرد، پس من نیز از مصور کردن آن معذورم.

میمون جستی می زند و در گوش خیمه شب باز چیزی می گوید.

خیمه شب باز:استاد فرمایش دارند که... (با ادای میمون)... ما تا روز پیش پیامی برای پهلوان مانش و قاطرش نداشتیم و اصلاً باید بگویم آنها را نمی شناختیم که چگونه حیواناتی هستند... نزدیکی های غروب میمون شیرین سخن ما رودل سختی کردند و در میان پیچ وتاب روده های دردناک خویش برای اولین بار در میان جمع دهن گشودند که...
سانچو:(با فریاد) عشق آغاز است نه پایان. من فریاد می زنم عشق، برای آن که پهلوان و قاطرش باید با عشق شروع کنند.
خیمه شب باز:و بعد از این فریاد بود که پیچ وتاب روده ها پایان گرفت.

میمون گشاد ـ گشاد به پشت حصار بازیگران می رود. خنده ی تمسخر بازیگران.

خیمه شب باز:استاد بعد از زمانی دوری که طویل هم می نمود با صورتی بشاش باز آمدند.

میمون جست وخیزکنان بازمی گردد.

خیمه شب باز:از همان لحظه بود که ما به دنبال پهلوان و قاطرش به راه افتادیم تا این پیام را بدانان برسانیم. جملگی خلایق خدا یک زبان بانگ زدند.
گروه بازیگران (با هم) «دُن کیشوت» پهلوان دیوانه ی مانش تنها پهلوان قاطرسوار تمام اسپانیا است.
خیمه شب باز:و ما به دنبال آن پهلوان قاطرسوار آمدیم تا که بدینجا رسیدیم.
سانچو:(با ادای کیشوت) «رُسی نانت» مهربان ــ قاطر تیزپای من ــ ماجرایی تازه ما را به خود می خواند.
خیمه شب باز:سرورم ــ پهلوان مانش ــ پیش از آن که راهی شوید تقاضایی دارم.
سانچو:(با ادای کیشوت) بگو اِی صدای تقدیر شوم من.
خیمه شب باز:سرورم، مرا و این میمون را دوباره برجای اولیه ی خویش بی آویزید تا به راه خویش برویم.
سانچو:(با ادای کیشوت) چرا با پای خویش سفر نمی کنید؟
خیمه شب باز:عالیجناب معظم، برای پاسداری نیکو از جای دوست و دشمن.
رُسی نانت:ما جای دوست و دشمن آنان را به نیکی سپاسگزاردیم و به سوی ماجرایی تازه حرکت کردیم.

سانچو و رُسی نانت به راه می افتند. به یک باره گروه بازیگران ترسیده و متوحش به سوی آنان هجوم می برند.

گروه بازیگران (درهم) بگریزید، بگریزید.

از آن دو می گذرند و خود را در پناه سانچو و رُسی نانت نگاه می دارند.

سانچو:(با ادای کیشوت) اینان را چه می شود؟
رُسی نانت:چه می شودش را نمی دانم اما گفته هایشان را زود عمل می کنم.
سانچو:(با ادای کیشوت) آخر باید دید از چه چیز چنان ترسیده اند؟
رُسی نانت:آن را هم نمی دانم، اما از آن جا که حرکت در راه مردم را صحیح ترین عمل می دانم، عزم دنباله روی از آنان را دارم.
سانچو:(با ادای کیشوت) اِی قاطر ترسو.
رُسی نانت:این ترس نیست ارباب پهلوان من، این ثمره ی علاقه ی وافر به مردم است.
سانچو:(با ادای کیشوت) آقای عزیز، ما به عنوان بزرگان این مردم باید که پیشاپیش آنان حرکت کنیم، نه درپی آنها.
رُسی نانت:این گفته ی حکیمانه را می پذیرم. پس عجله کنیم تا از آنان پیش تر بیفتیم.
سانچو:(با ادای کیشوت) اِی قاطر چموش تو پاک از یاد بُرده ای که ارباب تو پهلوان سرگردانی است که یکسره درپی از میان بُردن خطراتی است که مردمان را تهدید می کند.
رُسی نانت:چه تهدیدی ارباب نیک نفس من، مردمان شادند و از این شادی، بازی کودکان را تقلید می کنند. دو کار متناقض را با یکدیگر انجام می دهند، می خندند و می گریزند.
سانچو:(با ادای کیشوت) اگر این باشد که...
رُسی نانت:همین است. زودتر برویم تا پیشاپیش مردم باشیم.

رُسی نانت پای در راه فرار. گروه بازیگران اژدهایی را می سازند.

سانچو:(با ادای کیشوت) بایست اِی قاطر تیزپای من، سرنوشت شومی که خیمه شب باز و میمون بشارتم دادند اینک به صورت حضور اژدهایی پلید رُخ می نمایاند.

حمله ی سانچو به اژدها. جنگ و گریز با او. سانچو در اثر چرخشی ناگهانی نقش زمین می شود. رُسی نانت شتابان به سوی او می دود و او را از روی زمین بلند می کند.

رُسی نانت:ارباب گرانمایه ی من، اژدها که کوه نیست بشود آن را با ضربتی شکافت، اژدها اژدها است.
سانچو:(با ادای کیشوت) در کتابی خواندم، اژدها، قاطر فرشتگان است و من این قاطر چموش را دهنه می زنم.

صحنه

تَلی از کتاب ها انباشته بَر هم. ظابطینِ پوشیده روی، در کناری به انتظار. چهار مرد تابوتی را بر دوش می آورند. پشت سر تابوت، سانچو و رُسی نانت می آیند، بی هیچ تشریفات مذهبی.
تابوت بر روی تَل کتاب ها گذارده می شود. سرکرده ی ظابطینِ پوشیده روی پیش تر می آید.

سرکرده ی ظابطین:این پندار که واقعیت به خودی خود، و مستقل از منظری که بدان نگریسته می شود سیمایی خاص دارد، خطایی است که بسیار تکرار می شود. آن چه باید مردمان ــ نیک ــ بدانند آن است که واقعیت مانند منظره ای با چشم اندازهای بی شمار است، که همگی به یکسان صحیح و معتبرند و تنها چشم انداز دروغین همانی است که مدعی است تنها چشم انداز موجود است. اینک جسد مردی سوزانده می شود مُلقب به «دُن کیشوت»، از اهالی مانش، بدان جُرم که چشم انداز مردمان بر یک منظر دروغین گشوده بود. او به جُرم آن چه بود سوزانده نمی شود که به جُرم آن چه کرد سوزانده می شود... (او را دوار)... در آتش زمینی سوخته آید تا شاید خدایش از دوزخ رهایش سازد.

بر خود صلیب می کشد و اشاره می کند. مردی از ظابطین، آتشی در میان کتاب ها می اندازد. سانچو و رُسی نانت به عزا سر در گریبان فرو می برند. سانچو روی می گرداند.

سانچو:من «سانچو پانزا» از اهالی مانش از این مطالب عجیب که این آقایان می گویند هیچ چیز درنمی یابم. ما ــ من و سرورم که خدا قرین آرامشش سازد ــ تنها تقلیدگران دوره گردی بودیم که از قصه های پهلوانان، مضحکه می ساختیم. این بار مضحکه ی ما قصه ی پهلوانی سرگردان از مانش بود، لامانچای. مضحکه ی پهلوانی عالیجناب «دُن کیشوت» از اهالی مانش که این آقایان ــ ظابطین دیوانخانه ی «سنت هرناندا» ــ با او عنادی سخت داشتند. آنان سرورم را چون ساحران پلید سوزاندند. از برای آن که سرگردانی «دُن کیشوت» لامانچایی را مضحکه ساخته بود. هرچند به خواست ایشان از آن چه کرده بود آمرزش طلبید... (با ادای کیشوت)... اِی سرورانِ من به من تهنیت بگویید از این که دیگر «دُن کیشوت» پهلوان مانش نیستم، بلکه همان مردی هستم که به سبب خُلق وخوی ساده ام مرا نیک نفس لقب داده بودند. من اکنون از داستان های یاوه ی پهلوانانِ سرگردان کینه ای بزرگ به دل دارم. من به دیوانگی خود پی بُرده ام و می دانم با مضحکه سازی آن داستان ها، خود را با چه خطراتی روبه رو ساخته بودم. الغرض به فضل خداوند به جایی رسیده ام که دیگر از آنها بیزارم... سرور عزیزم بیشتر از این نگفته بود که سر به زانوی من گذاشت و مُرد... (جسد خیالی را در بغل می گیرد)... سرور عزیزم، شما را به خدا نمیرید، بیایید و به نصیحت من گوش کنید و سالیان دراز در این دنیا بمانید... من این را از زبان «سانچو پانزا»یی گفتم که مضحکه ش را ساخته بودم. این گفتم تا سرورم ــ در وقت مرگ ــ بداند نام او را به نیکی زنده خواهم داشت، آن چنان که در قصه ی پهلوانی عالیجناب «دُن کیشوت»، «سانچو پانزا»، نام او را به نیکی زنده نگاه داشت.

سرکرده ی ظابطین کتابی را از روی زمین برمی دارد و به دست می گیرد.

سرکرده ی ظابطین:(او را دوار). پروردگار من، ببخشای، هم آنهایی را که می کشند و هم آنهایی که کشته می شوند.

کتاب را در آتش می اندازد و دیگر ظابطین نیز چنین می کنند.

سانچو:ما ــ من «سانچو پانزا» از اهالی مانش و قاطرم «رُسی نانت»، گروه مضحکه سازان دوره گرد، به راه خویش می رویم تا قصه ی، پهلوانی سرگردان را مضحکه بسازیم که سرورم در تقلید به جای او ــ چون ساحران ــ بدون دعای مرگ در آتش بسوخت؛ «دُن کیشوت». شاید که «دولسینه دوتوبوزو» ــ محبوب او ــ این مضحکه ی ما بشنود.

سانچو، رُسی نانت و ظابطین ــ که روی برمی گیرند ــ سر به رقص و بازی می گذارند. تابوت اینک به گاری ای تبدیل می شود که رُسی نانت آن را می کشد. یک نفر عزرائیل است، یکی فرشته ای با بال های بزرگ و پُر نقش و نگار. یکی امپراتوری با تاجی دروغین. یکی پهلوانی سرتاپا مُسلح به سلاح های دروغین. یکی دلقک با چند زنگوله و بادکنک های وصل شده بر روی چوب و دیگران با لباس های گوناگون.

سانچو:(با بازی) تقلیدگران دوره گرد.

بازیگران بر شدت بازی خود می افزایند.

بازیگر اول:چرا فرشته ها با دیدن قاطری که فکر می کنه، گوشاشونو می گیرن؟... چون قاطره هرچی بیشتر فکر کنه صداش بلندتر به آسمون می ره.
بازیگر دوم:گُل از چی درست می شه؟ از پشگل قاطری که داد می زنه.
بازیگر سوم:نصف عمرم یاد گرفتم بگم «ارباب». این همون چیزیه که قاطری که زمین می خوره زیاد به کارش می آد. از افاضات یک قاطر زمین خورده.

در تمام این مدت بازیگران به کار بازی مشغولند. اینک بر روی تابوت قفس می سازند که سانچو در آن قرار گیرد. رُسی نانت که تا این زمان تنها می نگریست، روی می گرداند.

رُسی نانت:خدا یک چرخ کوزه گری است و ما گِل. چرخ که خدا باشد می چرخد و ما را که گِل باشیم به هر شکلی که بخواهد درمی آورد. و اگر ما روزی بشکنیم او را چه غم؟ می چرخد و ظرف های جدیدی می سازد. این را الاغ «آگوستین» مقدس که خداوند قرین رحمتش کند... (بر خود صلیب می کشد)... به من آموخت. مردمان نادان اسپانیا او را به دار آویختند. او و «شارل کچل» پادشاه اسپانیا را با هم، در سال ۱۸۶۵. پادشاه ــ که جایگاهش در بهشت بادا ــ بر روی آن الاغ سوار بود. چرایش را نمی دانم شاید که مراسم آنقدر با عجله صورت گرفت که هیچ نشیمنگاهی که پادشاه عزیز بر آن جلوس کند نیافتند اِلا الاغ «آگوستین» مقدس که آن جا حاضر بود. بسیاری می گویند همان وقت شنیده اند که صدایی گفته است... (با ادا)... بدا به حال کسی که نمی تواند نقاب خویش را بر چهره زند، چه نقاب شاه و چه نقاب «آگوستین» مقدس... بسیاری می گویند صدا صدای پادشاهِ جنت مکان بوده، اما من می گویم صدا صدای همان الاغ بوده است؛ چرا که آن الاغ ذره ای اهل شبیه سازی بود. صدای رسایی داشت و ذوق از بَر کردن کلمات حکیمانه. این را گفتم که گفته باشم مردمان اسپانیا این چنینند، حتی فرق حرف های الاغِ «آگوستین» مقدس و پادشاه «شارل» را درنمی یابند.

گروه بازیگران به مردم شهر بدل می شوند و به تمسخر و آزار سانچوی درون قفس می پردازند.

رُسی نانت:این چنین بود که اربابم را به شهر آوردند.

روی می گرداند و به طرف قفس می رود.

سانچو:آقایان، آقایان، به خدا من آن نیستم که لحظاتی پیش تر بودم. من مردی شبیه سازم نه عالیجناب «دُن کیشوت» دیوانه. من تنها مضحکه ی او را می ساختم. آقایان، شغل من این است. من می توانم برایتان از کلاهم خرگوشی زنده یا مُرده بیرون آورم. می توانم شما را لحظه ای بگریانم و لحظه ای دیگر از خنده روده بُر کنم. من حتی می توانم آن قاطر را به آواز خواندن وادارم... (روی به رُسی نانت)... بخوان.

رُسی نانت ناله ای سر می دهد.

سانچو:حتی می توانم او را وادار کنم روی سرش بایستد.

رُسی نانت روی سرش مُعلق می شود.

سانچو:من همه ی این کارها را می توانم انجام دهم برای آن که مضحکه سازم.
یکی از مردم: تو گاوی.

خنده ی همگان.

سانچو:آخ، من فراموش کرده بودم، آری، من گاوم... (ماغ می کشد)... من هر آن کسم که شما می خواهید.

دست ها را بر روی سر می گذارد، شکل شاخ و ماغ می کشد. مردم شهر، با هلهله و پایکوبی، میدان را فراخ تر می کنند. اینک رُسی نانت نیز در دایره قرار می گیرد و بدل به گاوبازی می شود که سانچو دایما به او حمله می کند. جماعت با هر حمله و دفاع فریادی از شوق می کشند.

رُسی نانت:(ترسان) ارباب، ارباب، این چنین نباشید. حیوان بودن برای سلامتی شما خوب نیست. آدمی که حیوان شود زود کبدش از کار می افتد.

سانچو ماغ می کشد و یورش می برد.

رُسی نانت:(ترسان) ارباب، آخر چرا گاو؟ سگ باشید، گربه، یا لااقل مثل الاغ سن «آگوستین».

سانچو ماغ می کشد و یورش می برد.

رُسی نانت:(ترسان) آخر ارباب عزیز، من یک قاطرم، دست بالا می توانم آواز بخوانم و جست وخیز کنم. من حتی یک قاطر نشان شده و متبرک هم نیستم، چرا که یونجه می خورم و مست می کنم. این کارها دیگر برای یک قاطر خیلی زیادی است. من باید به فکر کبد خودم هم باشم.

به حالت قهر بر روی زمین می نشیند. سانچو در بالای سر او قرار می گیرد.

سانچو:سرورم در قفس که بود با من ــ «سانچو پانزا»ی ساده دل ــ می گفت... (با ادای کیشوت)... سانچو، زندگی مضحکه ای از یک پهلوان و یک قاطر است. آن چه قاطر در جفتک های خویش می کند باید به صورت حرف در دهان پهلوان گذاشت، و آن چه پهلوان در حرف می گوید باید در جفتک های قاطر قرار داد... سرورم آن زمان هنوز عالیجناب «دُن کیشوتِ» دیوانه را مضحکه می ساخت.

شروع به رقص می کند.

رُسی نانت:اربابم «سانچو پانزا»ی ساده دل به او گفت... (با ادای سانچو)... سرور عزیزم که در قفس گرفتارید یک حرف از این سانچوی خود بشنوید، مضحکه ای بسازید تا از دیوانیان «سنت هرناندا» بگریزیم. عالیجناب «دُن کیشوت» را به دیوانگی خودش رها کنید تا هنوز چیزی را از دست نداده ایم.
سانچو:(با ادای کیشوت) آری، مرا با دیوانگی هایم رها کنید... سرورم هفت چیز از دست دادنی را در مضحکه ی «دُن کیشوت» برای من و آن قاطر می شمرد.
رُسی نانت:(با ادای کیشوت) اگر دست به قمار بزنیم...
سانچو:که امری است ناشایست و خدا نبخشد آن که را دست به این کار شیطانی می زند.
وسایل قمار از زیر لباسش بیرون می ریزد. سریع بر خود صلیب می کشد و آنها را دوباره پنهان می کند.
رُسی نانت:(با ادای کیشوت) به احتمال یقین پول خود را خواهیم باخت. در وقت مرگ، دید خود را از دست خواهیم داد.
سانچو:در وقت پیری شاید زن خود را نیز از دست بدهیم... (بر خود صلیب می کشد)... آمین.
رُسی نانت:(با ادای کیشوت) دیگر از دست دادنی ها یکی می ماند شرف، عقل، خویشان و...

با نیزه ی خیالی یورش می برد و آن را در تن سانچو فرو می برد.

رُسی نانت:(با ادای کیشوت) جان.

سانچو به حال مرگ می افتد و مردم هلهله می کنند.

رُسی نانت:اربابم چون گاو نری مُرده، بدون افتخار، جان داد.
سانچو:مُرد پیش از این که از عشق عالیجناب «دُن کیشوت» به محبوبه ش «دولسینه دوتوبوزو» چیزی مضحکه ساخته باشد.

ظابطین روی می پوشانند.

سرکرده ی ظابطین:اینک جسدی مردی سوزانده می شود مُلقب به «دُن کیشوت» از اهالی مانش بدان جُرم که شهوت را به نام عشق خواند بر مردمان. در پس افکار و احساسات تو، ای برادر، یک ارباب نیرومند ایستاده است که نامش نَفْس است. نَفْس همواره درحال گوش دادن و جست وجو کردن است. دایما تسخیر می کند و خراب می سازد. گمان مبرید دیوانخانه ی «سنت هرناندا» مردمان را به کشتن غرایزشان راهبری می کند، ما تنها آنان را به معصوم نگاه داشتن غرایزشان می خوانیم. دیوانخانه ی «سنت هرناندا» می گوید، بسیاری از مردمان پاکدامن و واقعا پرهیزکارند، اما ماده سگ شهوت ــ این جا و آن جا ــ بی آن که آنان بدانند، از حرکات و سکناتشان بیرون می زند. پس باید مرد برای جنگیدن وزن را برای به بار آوردن جنگجویان پرورید. دیوانخانه ی «سنت هرناندا» هرچه جز این باشد را سفیهانه می داند.
ظابطین:(همه با هم) پس بدان، هرگاه به سوی زنان می روی، شلاق خود را فراموش مکن.

شور و شوق و فریاد. ظابطین روی می گیرند. مردان با ترکه هایی در دست به دنبال زن پوشان صحنه را پُر می کنند.

رُسی نانت:مضحکه ی ما به محبوب عالیجناب «دُن کیشوت» و مادیان زیبایش رسید.

یک مجلس رقص دهقانی. بازیگران حلقه می سازند. کف می زنند و سانچو در میان حلقه به تنهایی ــ بر روی تابوت ــ می رقصد. زن پوشان یکی از خود را به میان حلقه پرتاب می کنند. خجالت زن پوش. رقص سانچو به دور او. رقص نرینگی برای مادینگی. زن پوش در تمام مدت رقص سانچو خجالت می کشد و عشوه می آید. عاقبت دامن پهن می کند و می نشیند. سانچو خسته در کنار او می نشیند. شب بر صحنه. صدای شب. ماه در آسمان. رُسی نانت و الاغ ماده ای زشت در کنار یکدیگر. نجواهای عاشقانه.

رُسی نانت:این گوش ها.
الاغ ماده:تو یه دعوا، این بالاش کنده شده.
رُسی نانت:این بدن کشیده.
الاغ ماده:این مال بند تنگه، می کشه، زخم می کنه.
رُسی نانت:این شیهه.
الاغ ماده:اِ، تو ولایت شما می گن شیهه، توی ولایت ما می گن عرعر.
رُسی نانت:آ... آ... آه محبوب من، این صدا بوی یونجه ی تازه ی...
الاغ ماده:نه بابا، یونجه کجا بود. بوی کاهیه که سرشب خوردم.
رُسی نانت:کاه نه، یونجه. یونجه ی تازه ی دشت های...
الاغ ماده:شاید این بوی دندون عقبیمو می گی که کرم خورده.
رُسی نانت:درد می کشید بانوی من؟
الاغ ماده:وقتی سنگ لای کاهم باشه، آره.
رُسی نانت:نفرین، نفرین بر سنگ. من سحرگاه، این شب دراز به جنگ تمام سنگ های عالم خواهم شتافت.
الاغ ماده:یعنی چی؟
رُسی نانت:یعنی «رُسی نانت» در راه مادیان محبوب خویش تا پای جان خواهد جنگید و به سان پهلوانانِ...
الاغ ماده:تو رو خدا؟
رُسی نانت:آری.
الاغ ماده:حالا این که گفتی اسمت بود؟
رُسی نانت:«رُسی نانت»؟
الاغ ماده:آهان.
رُسی نانت:خاک پای شما.
الاغ ماده:چه اسم خنده داری داری ها.
رُسی نانت:نامی است که اربابم «دُن کیشوت» بر من نهاده است.
الاغ ماده:همون خُله؟
رُسی نانت:همان پهلوان سرگردانِ مانش.
الاغ ماده:حالا معنیش چی هست این اسمت؟
رُسی نانت:«رُسی» به معنای قاطر و «نانت» به معنی قاطر پیش از این.
الاغ ماده:طفلک، یعنی دیگه قاطر نیستی؟
رُسی نانت:خیر بانوی من، من اینک مرکب بزرگ ترین پهلوان اسپانیا، «دُن کیشوت» مانش هستم.
الاغ ماده:بیچاره. اون وقت کارت سخته؟
رُسی نانت:نه سخت تر از درد دندان شما، بانوی من.
الاغ ماده:پس سخته. خیلی سخته.
رُسی نانت:شربت «فیربراس».
الاغ ماده:چی؟
رُسی نانت:شربتی که دیو بُت پرست و پادشاه افسانه ای اسکندریه آن را ساخت تا زخم های خود را در یک طرفه العین درمان کند.
الاغ ماده:مال الاغاست؟
رُسی نانت:برای هر زخمی است بانوی من.
الاغ ماده:من که اسمم بانوی من نیست هی می گی بانوی من.
رُسی نانت:برای من، شما همیشه بانوی من هستید، بانوی من.
الاغ ماده:ولی من به اسم خودم عادت دارم.
رُسی نانت:آن نام زیبا چیست بانوی من؟ بگویید تا با سُم های خویش بر تمام دشت های اسپانیا آن را حک کنم.
الاغ ماده:حیوون تنبل.
رُسی نانت:چی؟
الاغ ماده:صاحبم می گه.
رُسی نانت:به خدا سوگند که در سحر این شب رو به پایان، صاحب شما را با سُم ضربه ای بر فرق سر، به دو نیم خواهم کرد تا بداند نام محبوبه ی مرا نباید جز به نیکی به نام دیگری خواند.
الاغ ماده:هه هه، چه جوری حرف می زنی. اگه برا بچه ها تعریف کنم، امشب تا صُب از عرعرشون هیشکی نمی خوابه.
رُسی نانت:این نسیم حضور شماست بانوی من که...
الاغ ماده:ول کن این مسخره بازیارو، بیا بریم اون پشت یه کم جفتک بندازیم ناقلا.
رُسی نانت:بانوی من...
الاغ ماده:اِ، خسته شدما. انگار توام مثه صاحبت خُل وضعیا.
رُسی نانت:ما تقلیدگریم، مضحکه ساز.
الاغ ماده:همون دیگه مسخره ساز و خُل یکی می شه دیگه.
رُسی نانت:آه بانوی من، چه سان قاطر و معشوق خویش ــ قاطر راهوار پهلوان مانش ــ را با سخنان فرومایه می خوانید.
الاغ ماده:آخه قاطری که دلش نخواد اون پشت جفتک بندازه که دیگه قاطر نیست.
رُسی نانت:کار من جفتک اندازی نیست چرا که من یک تقلیدگرم.
الاغ ماده:پس یعنی قاطر نیستی؟
رُسی نانت:هستم.
الاغ ماده:ما که آخرش نفهمیدیم تو چیکاره ای؟
رُسی نانت:من همان قاطری هستم که در مضحکه ی پهلوانان بزرگ که به جنگ بدی ها و تبهکاری ها می روند در نقش خنگ رهوار آنان تقلید می سازم.
الاغ ماده:پس خنگی؟
رُسی نانت:خنگی چُست و چالاک. تقلیدگر جاودان همه ی قاطرها.
الاغ ماده:برو بابا، تقلیدگر و باربر نداره، هر دومون باید عرعر کنیم و یه چیزایی رو ببریم دیگه.
رُسی نانت:من هر چیز را بر گُرده های خویش تحمل نمی کنم. من مردان بزرگ اسپانیا و پهلوانانِ سرگردان را حمل می کنم. من با مردان بزرگ اسپانیا در جنگ ها شرکت می کنم و چون اسبان بادپا...

الاغ ماده شیشکی می بندد. تعجب رُسی نانت.

الاغ ماده:مال این دندون جلوئیمه که سرش شیکسته، یهو لایی در می کنه.
رُسی نانت:آه، بودن یا نبودن، بحث در این است. آیا پسندیده تر آن است که تازیانه ها و بلاهای روزگار غدار را با پشت شکسته و خمیده تاب آوریم، یا این که ساز و برگ نبرد برداشته به جنگ مشکلات برویم؟ بهتر که بودن... این را همیشه اربابم «دُن کیشوت» می گفت، و اینک من نیز چنین می گویم. چرا که محبوبه ی من ــ مادیان راهوار محبوبه ی او ــ اینک در چنگال دیو بُت پرست و پادشاه اسکندریه اسیر آمده است. جادوگری که محبوبه ی مرا چون ماده الاغی، با بوی عفونت دندان و کاه، بر من جلوه گر می سازد. در حقیقت این مردِ جادوگر و الاغ دانایش دشمن جانی من و اربابم هستند و به ما کینه می ورزند. چرا که به کمک کتاب های جادوی خود دانسته اند که یک روز ما ــ در مضحکه ای بزرگ ــ با پهلوانی از نظر کردگان آنان، نبردی تن به تن و شوم خواهیم کرد و بی آن که از دانش آنان کاری ساخته باشد بر آن پهلوان و قاطرش پیروز خواهیم شد. این است که می کوشد هرگونه ناراحتی که از دستش برآید برای ما فراهم کند. اِی جادوگر بُت پرست پیر، در پایان این شب بی سحر، ما ــ من و سرورم «دُن کیشوت» ــ پیمان می بندیم تا به جنگ با تو بیاییم.

سانچو پیش می آید.

سانچو:سروران من، مردان دیوانخانه ی «سنت هرناندا»ی مقدس، قاطر نادان عاشق شد و از جانب خویش نام «دُن کیشوت» در پیمان آورد. هرچند که محبوبه ی او «دلسینه»ی زیبا نیز به جادوی جادوگر و پادشاه افسانه ای اسکندریه، دخترکی دهاتی بیشتر نگشته بود. ما که قول و پیمان قاطری را زیانبار و غیرعام المنفعه نمی دیدیم پنداشتیم چگونه ممکن است مضحکه ی پیمان قاطری نادان بر مذاق بعضی از مردمان خوش نیاید. پس همان مضحکه ی قاطر عالیجناب «دُن کیشوت» را به جای پهلوانی های او ساختیم تا عالیجنابان مُعظم دیوانخانه ی شما را زحمتی برای تنبیه گناه ما پیش نیاید. اما به یک باره گروهی مردم نافهم که حاضر نیستند دندانی بر لقمه ای که بر دهانشان گذارده می شود بزنند بانگ برآوردند.
یکی از مردم:برای شرکت تقلیدچی پهلوان مانش در این مضحکه، تاییدنامه ی تقلیدگری پهلوانی لازم است.
سانچو:(به نجوا) اینان از تقلیدگران دسته ی مخالف ما بودند. آقایان، سوگند بر تمام مقدسات عالم، همین ها بودند که سرورم را بر آن داشتند تا مضحکه ی پهلوان شدن عالیجناب «دُن کیشوت» را بسازد، همان مضحکه که دیوانخانه ی «سنت هرناندا»ی مقدس را خوش نیامد.

دستی برهم می زند برای آماده شدن بازیگران. بازیگران در تب وتاب آمادگی. بازیگران بر تن سانچو لباس پهلوانیِ مضحکه می کنند.

رُسی نانت:اربابم باید دو کار از پهلوانی های پهلوان مانش را مضحکه می کرد تا بتواند مضحکه ی پهلوانی عالیجناب «دُن کیشوت» را تقلید کند.

سانچو همراه با رُسی نانت به راه می افتند. بازیگران گله گوسفندان می شوند پیچیده در غبار و خاک.

سانچو:(با ادای کیشوت) سانچو.
رُسی نانت:(با ادای سانچو) بله سرور من.
سانچو:(با ادای کیشوت) آن غبار چیست آن دورها؟

رُسی نانت پیش می رود و به دقت می نگرد.

رُسی نانت:(با ادای سانچو) گله ای گوسفند از گله ی گوسفندان خدا.
سانچو:(با ادای کیشوت) همین؟

رُسی نانت دوباره می نگرد.

رُسی نانت:(با ادای سانچو) همین.
سانچو:من راست می گفتم، گله ای گوسفند در غبار خاک به راه خود می رفت، اما طبع پهلوانی سرورم آن گله ی گوسفندان را ماجرایی تازه برای خود می دید... (دورها را می نگرد)... اما سرورم هرچه بیشتر نگاه می کنم می بینم که گله ی گوسفند تنهای تنها هم نیست.
رُسی نانت:(با ادای کیشوت) سانچوی خرفت عزیز، آن کس که «دولسینه»ی زیبا را به دخترکی دهاتی بدل می کند نمی تواند سپاهیان خود را به شکل گله ای گوسفند بسازد؟
سانچو:(با فریاد) نفرین بر جادوگر بت پرست اسکندریه که سپاهیان خود را به شکل گوسفندان معصوم خدا ساخته است.

حمله ی سانچو و درپی او رُسی نانت به گروه بازیگران. این حمله و گریز به یک باره تبدیل به والسی بزرگ می شود. والس کم کم شکل شتابنده و وحشیانه ای به خود می گیرد و در انتهای آن گروه بازیگران همه بر خاک می نشینند.

یکی از مردم:آقایان شریف «سنت هرناندا» اینان صد گوسفند بیچاره ی مرا برای تمسخر به باد دادند.
رُسی نانت:این بهای کمی برای طبع پهلوانی ارباب من بود و خود در برابر دومین مضحکه ی او هیچ نبود.

سانچو و رُسی نانت به راه خویش می روند و گروه بازیگران به دسته ای عزادار تبدیل می شوند. تابوت بر دوش می گیرند. چند تن سیاهپوش در پیشاپیش تابوت در حرکتند و آب مقدس بر روی جماعت می پاشند. سانچو و رُسی نانت برجای می مانند و جماعت را می نگرند.

سانچو:(با ادای کیشوت) من چه می بینم، سانچو؟
رُسی نانت:شما ارباب؟... (دور را می نگرد)... دسته ای عزادار که به راه خود می روند.
سانچو:(با ادای کیشوت) اولین تصمیم مردانه ی یک پهلوان سرگردان این است که رنج و فریب را به خود هموار سازد تا دیگری ناچار نباشد خود را از فریب خوردگان در امان نگاه دارد، پس بر طبق این قانونِ پهلوانی من نمی توانم آنان را دسته ای عزادار بدانم، سانچو.
رُسی نانت:پس ارباب، به من قاطر هم بفهمانید آنان را چه موجوداتی می دانید؟
سانچو:(با ادای کیشوت) کارآموزان کارگاه جادوگری پادشاه اسکندریه که پیکر پهلوانی سرگردان را به دوزخ می برند.

یکی از جماعت اورادی را می خواند.

رُسی نانت:ارباب ارجمند می شنوید؟ «دُن کیشوت» پهلوان مانش را نفرین می کنند.
سانچو:(با ادای کیشوت) «دُن کیشوت» پهلوان مانش را؟

برافروخته مهیای حرکت و حمله می شود. دوباره گوش می دهد.

سانچو:(با ادای کیشوت) اما سانچو، این که دعای روز یک شنبه ی ما است.
رُسی نانت:ارباب من، مرد خداپرستی است که دعای روزهای یک شنبه را اگر من هم بخوانم زود می شناسد... ارباب عزیز، من اطلاع موثق دارم که در دعای روزهای یک شنبه این بیت را نمی خوانند.
سانچو:(با ادای کیشوت) پس بدا به حالشان سانچو، بدا به حالشان.

سانچو و رُسی نانت راه بر جماعت عزادار می بندند.

رُسی نانت:ایست. به نام پهلوان سرگردانِ مانش، «دُن کیشوت» لامانچایی هر کس در هرجایی که هست بَر جای خود بماند.

جماعت به سرعت تابوت را بر روی زمین می گذارند.

جماعت: (با هم) خدا پدرتان را بیامرزد، ارباب.

جماعت به وضع ناهنجاری بر روی زمین پهن می شوند و خستگی در می کنند. سانچو و رُسی نانت با تعجب یکدیگر را می نگرند.

سانچو:(با ادای کیشوت) آقایان، بی احترامی به مقام پهلوانی که سال های عمر خویش را در راه مردمی ستمدیده مصرف نموده است شایسته نیست. باید که تابوت چنین مردی همیشه بر دوش مردم ستم کشیده استوار و در حرکت باشد.
رُسی نانت:(به نجوا) ارباب، ما که خودمان راه را بر آنان بستیم.
سانچو:(با ادای کیشوت، به نجوا) سانچوی ساده دل، اگر ما پهلوانان بزرگ بخواهیم به حرف شنوی این مردمان نادان متکی باشیم که ماجراهای پهلوانی ما در همین جا بی سرانجام به پایان می رسد. پهلوانان گذشته بدین حرف شنوی ها بهایی نداده اند، ما نیز چنین باید بکنیم.
رُسی نانت:(به نجوا) ارباب عزیز، مرا عفو کنید که این چیزها را نمی دانم، آخر من که قاطری بیش نیستم و از رمز و رموز پهلوانی هیچ چیز نمی دانم... (با فریاد)... برخیزید، به نام پهلوان سرگردانِ مانش، «دُن کیشوت» لامانچایی، هر کس در هرجایی که هست از جای برخیزد.
جماعت:(با هم) بر پدر و مادر مردم آزار لعنت.

از جای برمی خیزند و تابوت را بردوش می گیرند.
سانچو نسبت به تابوت ادای احترام می کند.

سانچو:(با ادای کیشوت) زنده باد نام آن پهلوان بزرگ که در این تابوت خفته است.
یکی از جماعت: ارباب، پس شما صاحب این تابوت را می شناسید.
سانچو:(با ادای کیشوت) آری.
رُسی نانت:(همزمان با سانچو) خیر.
سانچو، رُسی نانت را می نگرد.

رُسی نانت:آخر ما از کجا او را می شناسیم ارباب عزیز؟
سانچو:(با ادای کیشوت) از چنین تشریفاتی که بر مرگ او انجام می گیرد برمی آید که مردی بزرگوار و لایق اَلطاف خداوندی در این تابوت خفته است.

نظرات کاربران درباره کتاب مضحکه‌نامه‌ی دن کیشوت لامانجایی