فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اسب سرخ

نسخه الکترونیک کتاب اسب سرخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اسب سرخ

صدای ناهنجار زنگ پسرک جودی را به خود آورد. پسرک ده ساله‌ای بود که موهایی چون علف‌های زرد گردآلود و چشم‌هایی خاکستری رنگ و شرمناک داشت و دهانش حتی هنگامی که فکر می‌کرد می‌جنبید. صدای زنگ بیدارش کرد. برایش پیش نیامده بود که از این فرمان خشن سرپیچی کرده باشد، نه او و نه هر کس را که می‌شناخت این کار را نمی‌کردند. موهای درهمی را که روی چشم‌هایش ریخته بود کنار کشید و لباس خواب را از تنش بیرون آورد. در یک آن لباس پوشید_ پیراهن آبی کرکی و شلوارش را. اواخر تابستان بود و می‌شد که از زحمت کفش پوشیدن هم آسوده باشد، در آشپزخانه آنقدر ایستاد تا مادرش از کنار چاهک به سوی اجاق برگشت. سپس جودی صورتش را شست و با انگشت‌ها موهای خیسش را مرتب کرد، همین‌که از کنار چاهک رد شد مادرش تند به سمت او برگشت. جودی با شرمساری نگاهش را از او برگرداند.
مادرش گفت: «هرچه زودتر باید موهاتو کوتاه کنم. صبحونه رو میزه. برو تو تا بیلی‌ام بیاد.»
جودی پشت میز بزرگی نشست که پوشیده از مشمع سفیدی بود و در چند جای آن نشان کارخانه رنگ پس داده بود. تخم‌مرغ‌های نیمرو شده درون بشقاب ردیف بود. جودی سه تخم‌مرغ و بعد سه تکه بزرگ گوشت سرخ کرده در بشقابش گذاشت. آنگاه به آرامی لکه خونی را از یک زرده تخم‌مرغ بیرون کشید.
بیلی با قدم‌هایی سنگین وارد شد. به جودی گفت: «چیزی نیس، این کار خروسه.»
همین‌که پدر جدی و بلند قد جودی وارد اتاق شد، جودی از صدای کف اتاق دانست که پوتین پوشیده است؛ اما برای اطمینان چشمی به زیر میز انداخت. پدرش چراغ نفتی روی میز را خاموش کرد، زیرا دیگر روشنایی روز از پنجره‌ها به درون می‌تابید.
جودی نپرسید که آن روز پدرش و بیلی باک با اسب کجا می‌رفتند، اما آرزو می‌کرد که بتواند در کنارشان باشد. پدرش مردی مقرراتی بود و جودی در هر مورد بی‌هیچ پرسشی فرمان می‌برد. کارل تیفلین پشت میز نشست و بشقاب تخم‌مرغ را برداشت.
پرسید: «بیلی! گاوا برا رفتن حاضرن؟»
بیلی گفت: «تو حصار پایینن، خودم می‌تونم ببرمشون.»
کارل تیفلین امروز سرخوش بود. گفت «درسته که می‌تونی، اما آدم احتیاج به کمک داره. از اون گذشته گلوت حسابی خشک می‌شه.»
مادر جودی از میان در سرک کشید و پرسید: «کارل خیال داری کی برگردی؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اسب سرخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پس از زین کردن گابیلن، جودی سنگینی اش را روی رکاب می انداخت، اما سوار تاتو نمی شد. این کار تا روز «جشن سپاس» ممنوع بود.
جودی هر بعدازظهر زین را به پشت تاتو می گذاشت و تنگ را محکم می کرد.
تاتو آموخته بود که پیش از بستن تنگ، شکمش را بیش از حد پرباد کند و آنگاه که تنگ محکم می شود، خالی کند. جودی گاهی تاتو را به کنار پرچین می برد و اجازه می داد که از «ناو» خزه پوش آب بنوشد، و گاه او را به میان مزرعه درو شده و بالای تپه می برد، که از آن شهر سپیدرنگ سالیناس و کشتزارهای هندسی شکل و درخت های بلوط، که گوسفندها شاخ و برگشان را خورده بودند، نمایان بود. گاه از میان بیشه می گذشتند و وارد محوطه های باز و کوچکی می شدند که در میانشان دیگر از جهان خبری نبود و از زندگی گذشته با آنان تنها آسمان مانده بود و پرچین گرد بوته ها.
گابیلن این گردش ها را دوست داشت و دوست داشتنش را با افراشتن سر و لرزاندن شوق آمیز بینی اش نشان می داد. در آن هنگام که از این سفر بازمی گشتند هر دو بوی مریم گلی هایی را می دادند که زیر پا له کرده بودند.
روز «جشن سپاس» فرا نرسیده بود که زمستان رسید. ابرها می تاختند و تمام روز بر فراز زمین بودند و از تپه ها می گذشتند؛ شبها بادهای تند می وزید. در تمام روز برگ های خشک بلوط از درخت ها فرو می ریخت و زمین را می پوشاند، اما هنوز درخت ها دگرگون نشده بودند.
جودی آرزو می کرد تا پیش از «روز سپاس» باران نبارد، اما بارید. زمین قهوه ای به رنگ سیاه درآمد و درخت ها برهنه شد. ته مانده گندم های درو شده را رنگ گیاهی به رنگ سیاه درآورد؛ رنگ کومه های علف خشک را رطوبت دگرگون کرد و بر فراز سقف ها خزه، که هنگام تابستان همچون تن مارمولک ها خاکستری رنگ بود، به رنگ درخشان زرد آمیخته به سبز درآمد. در هفته ای که باران می بارید جودی تاتو را، دور از باران در آخور نگاه داشت، جز چند بار که بعد از مدرسه مدتی کوتاه برای تمرین و آب نوشیدن در حصار بالایی از طویله بیرونش برد، و گابیلن در این مدت یک بار هم خیس نشد.
هوای بارانی همچنان ادامه داشت تا آنکه روی زمین علف های تازه پیدا شد. جودی با بارانی و چکمه کوتاه به مدرسه می رفت. سرانجام یک روز خورشید به درخشندگی تمام پیدا شد. جودی، که در آخور کار می کرد، به بیلی باک گفت: «گاس امروز وقتی مدرسه می رم گابیلنو تو حصار بذارم.»
بیلی اطمینان داد «آره، تو آفتاب باشه بهتره.» سری تکان داد و دندانش را با کاه خلال کرد و گفت: «هیچ حیوونی دوست نداره چن وقت یه جا بمونه. من و پدرت می ریم طرف تپه چشمه رو از برگ ها تمیز کنیم.»
جودی گفت: «اگه بارون بیاد...»
«هوا به بارون نمی آد، باروناش ته کشیده.»
بیلی آستین هایش را بالا زد و بازوبندهایش را بست. «اگرم بارون بیاد، یه ریزه بارون به اسب صدمه نمی زنه.»
«خوب، اگه بارون اومد تو تاتو رو می آری تو، آره بیلی؟ می ترسم سرما بخوره و نتونم سر وقت سوارش شم.»
«اوه! البته اگه به موقع برگشتیم می پامش. اما امروز بارون نمی آد.» این بود که هنگامی که جودی به مدرسه رفت، گابیلن را در حصار بیرون باقی گذارد.
بیلی باک درباره بیشتر چیزها اشتباه نمی کرد. نمی توانست که اشتباه کند. اما درباره هوای آن روز اشتباه کرده بود، چون کمی که از ظهر گذشت ابرها بر فراز تپه انبوه شدند و باران شروع به باریدن کرد. جودی شروع باران را از صدای سقف مدرسه فهمید. می خواست انگشتش را بلند کند و اجازه بیرون رفتن بگیرد و همین که بیرون رفت، به سوی منزل بدود و تاتو را به طویله برگرداند. اما تنبیه در مدرسه و خانه به دنبالش بود. از این خیال گذشت و به اطمینان حرف بیلی، که باران به اسب صدمه ای نمی زند، دیگر سخت نگرفت. هنگامی که سرانجام مدرسه تمام شد، در میان باران سخت با شتاب به سوی خانه آمد. در دو طرف جاده جویهای باریکی از آب گل آلود راه افتاده بود و باران در بادی سرد و طوفانی کج می شد و چرخ می زد. جودی در میان انبوه گل جاده به سوی خانه سگ دو می زد.
از بالای تپه گابیلن را می دید که با حالتی زار در میان حصار ایستاده است. تن قرمزش سیاهی می زد و غرق باران بود. سرش را پایین انداخته بود و کفلش به سوی باد و باران بود. جودی دوان سر رسید و در طویله را گشود و موی پیشانی تاتو را گرفت و تو برد. کیسه ای از گونی یافت و با آن موهای خیس تاتو را خشک کرد و پاها و قوزکش را مالید. گابیلن شکیبا ایستاده بود، اما از خشم چون باد می لرزید.
جودی تا آنجا که می توانست تاتو را خشک کرد و سپس به خانه رفت و ظرف آب گرمی را به طویله آورد و در آن جو خیسانید. گابیلن زیاد گرسنه نبود. نواله گرم را دندان زد، اما چندان علاقه ای به آن نداشت و هنوز گاه گاه می لرزید. از پشت نمناکش کمی بخار برمی خاست.
هوا رو به تاریکی بود که بیلی باک و کارل تیفلین به خانه آمدند. کارل گفت: «وقتی بارون شروع شد، به کلبه بن هرچ(۱۲) رفتیم و بارون تموم بعدازظهرو مهلت نداد.» جودی سرزنش آمیز بیلی را نگاه می کرد و بیلی احساس گناه می کرد.
جودی شکایت کرد «گفتی بارون نمی آد.»
بیلی به او نگاه نمی کرد. گفت: «این وقت سال مشکل بشه گفت.» این را گفت اما دلیلش موجه نبود. حق نداشت به اشتباه چیزی را بگوید و این را می دانست.
«تاتو خیس شد، خیس خیس.»
«خشکش کردی؟»
«با یه کیسه خشکش کردم و بهش نواله دادم.»
بیلی به تصدیق سر تکان داد.
«بیلی، خیال می کنی سرما بخوره؟»
بیلی مطمئنش کرد «یه خرده بارون هیچ کار نمی کنه.»
پدر جودی وارد صحبت شد و کمی پسر را نصیحت کرد: «اسب که بازیچه نیست.» کارل تیفلین از ضعف و مرض متنفر بود و درماندگی را به شدت خوار می شمرد.
مادر جودی بشقاب گوشت سرخ شده و سیب زمینی و کدوی آب پز را روی میز گذاشت و اتاق از بخار آنها پر شد. همگی برای خوردن نشستند. کارل تیفلین هنوز درباره ضعف، که در اثر زیاده از حد نوازش کردن حیوان ها و آدم ها پدید می آید، حرف می زد.
بیلی باک از اشتباهش پشیمان بود و پرسید: «پتو روش انداختی؟»
«نه. پتو گیر نیاوردم، چندتا کیسه انداختم پشتش.»
«بعد از غذا می ریم می پوشونیمش.» بیلی حالا احساس راحتی می کرد. هنگامی که پدر جودی کنار آتش رفت و مادرش داشت ظرف ها را می شست، بیلی فانوسی آورد و آن را روشن کرد و همراه جودی در میان گل به سوی طویله رفتند. طویله تاریک و گرم و مطبوع بود. اسب ها هنوز کاه شبانه شان را می جویدند. بیلی دستور داد: «تو فانوسو نگه دار.» و خود پاهای تاتو را دست کشید و گرمی پهلوهایش را امتحان کرد. گونه اش را به پوزه خاکستری رنگ تاتو چسباند و آنگاه پلک هایش را بالا زد تا تخم چشم هایش را نگاه کند. سپس لب های اسب را کنار زد تا لثه هایش را ببیند و بعد انگشت هایش را به گوش گابیلن فرو کرد. بیلی گفت: «حالش زیاد بد نیس، مشت و مالش می دم.»
آنگاه بیلی کیسه ای را یافت و پاهای تاتو را به شدت مالید و سپس سینه و پشتش را مالش داد. گابیلن به طرزی غریب افسرده بود. مشت ومال را با صبر تحمل می کرد. سرانجام بیلی لحاف پنبه ای کهنه ای را از انبار آورد و به پشت تاتو انداخت و با نخ آن را به گردن و سینه اش بست.
بیلی گفت: «تا صبح حالش خوب می شه.»
جودی به خانه که برگشت مادرش نگاهی به او کرد و گفت: «وقت خوابت گذشته.» آنگاه چانه اش را گرفت و موهای کاکلش را از روی چشم هایش کنار کشید و گفت: «واسه تاتو نگران نشو. خوب می شه. بیلی یکی از بهترین دامپزشکای این طرفاس.»
جودی نمی دانست که مادرش نگرانی او را از چهره اش می خواند. به آرامی از کنار مادرش دور شد و جلو بخاری زانو زد و آنقدر ماند تا گرما ناراحتش کرد. آنگاه خود را کنار کشید و سپس به رختخواب رفت، اما به خواب رفتن کاری مشکل بود. هنگامی که بیدار شد، چنین می نمود که مدت هاست به خواب رفته است. اتاق تاریک بود اما پنجره ها به رنگ خاکستری بود و سپیده را نشان می داد. بلند شد و شلوارش را یافت و خواست بپوشد که در اتاق دیگر، ساعت دو ضربه را نواخت. جودی لباس هایش را زمین گذاشت و به رختخواب برگشت. روشنایی روز همه جا را فرا گرفته بود که بار دیگر بیدار شد. نخستین بار بود که صدای زنگ سه گوش بیدارش نکرده بود. از رختخواب بیرون پرید و تند لباس هایش را پوشید و در حالی که دکمه های پیراهنش را می بست از در اتاق بیرون رفت. مادرش لحظه ای با نگاه دنبالش کرد و آنگاه به کارش پرداخت. چشم هایش اندیشناک و مهربان بود، گاه لبخندی کنار لبش ظاهر می شد اما چشم هایش همچنان اندیشناک بود.
جودی به سوی طویله دوید. در نیمه راه صدایی را که از آن بیمناک بود شنید، صدای سرفه خشک و ناهنجار اسب را. آنگاه با قدم هایی تند تو رفت. در طویله بیلی باک پیش تاتو بود و با دست های درشت نیرومندش پاهای اسب را می مالید. بیلی سرش را بالا کرد و خندید و گفت: «یه خرده سرما خورده، تا دو روز سرما خوردگیشو خوب می کنم.»
جودی به چهره تاتو نگاه کرد. چشم هایش نیمه باز و پلک هایش خشک و باد کرده بود. گوشه چشم هایش باردار بود. گوش های گابیلن آویخته و سرش پایین بود. جودی دستش را بلند کرد اما تاتو کنارش نیامد. اسب دوباره سرفه کرد و از تلاش تمام تنش منقبض شد. باریکه ای آب از بینی اش سرازیر شد.
جودی به سوی بیلی باک برگشت «بیلی! بدجوری مریضه.»
بیلی تکرار کرد: «گفتم که فقط یه خرده سرما خورده، تو برو چاشتتو بخور بعدشم برو مدرسه، من مواظبشم.»
«آخه ممکنه یه کار دیگه واست پیش بیاد. ممکنه تنهاش بذاری.»
«نه، تنهاش نمی ذارم. ابدآ. فردا یکشنبه اس اون وقت می تونی تموم روز پیشش بمونی.» بیلی بار دیگر شکست خورده بود و از آن سخت ناراحت بود، اکنون مجبور بود که تاتو را بهبود ببخشد.
جودی به خانه برگشت و با بی علاقگی پشت میز سر جایش نشست. تخم مرغ ها و گوشت خوک سرد و ماسیده بود، اما جودی ملتفت نشد و به اندازه همیشگی غذا خورد. حتی از مادرش نخواست که اجازه دهد به جای رفتن مدرسه در خانه بماند. مادرش هنگامی که بشقاب را از جلوش برمی داشت موهایش را کنار زد و به او اطمینان داد «بیلی از تاتو مواظبت می کنه.»
جودی تمام مدت روز در مدرسه افسرده بود. نه توانست به پرسشی پاسخ گوید و نه توانست کلمه ای را بخواند. حتی نتوانست به کسی بگوید که تاتو بیمار است، چون گفتن این، ناراحتیش را بیشتر می کرد. هنگامی که سرانجام مدرسه تمام شد با هراس راه خانه را پیش گرفت. آرام گام برمی داشت و می خواست که بچه های دیگر ترکش کنند. دلش می خواست این گام برداشتن همچنان ادامه یابد و او هرگز به چراگاه نرسد.
بیلی، همچنان که قول داده بود، در طویله بود اما حال تاتو بدتر شده بود. چشم هایش دیگر تقریباً بسته شده و نفسش به سختی از دماغ گرفته برمی آمد و سوت می زد. پرده نازکی روی چشم هایش را پوشیده بود. مشکل می شد گفت که بتواند دیگر چیزی را ببیند. گاه گاهی خرخر می کرد و می خواست دماغش را صاف کند، اما با این کار چنین می نمود که دماغش بیشتر گرفته می شود. جودی با افسردگی تن تاتو را می نگریست. موهای تن حیوان زبر و ژولیده بود و چنین می نمود که درخشندگی نخستین را از دست داده است. جودی به آرامی کنار آخور ایستاده بود. از پرسیدن خوشش نمی آمد، اما می بایست که بداند.
«بیلی، داره خوب می شه؟»
بیلی انگشت هایش را به زیر آرواره حیوان برد و گفت: «اینجارو دست بزن.» و انگشت های جودی را روی برآمدگی بزرگی که در زیر آرواره اسب بود، قرار داد. «وقتی درشت تر شد، می شکافمش، اون وقت حالش بهتر می شه.»
جودی همین که اسم برآمدگی را شنید سرش را برگردانید. پرسید: «چشه؟»
بیلی نمی خواست پاسخ دهد، اما ناگزیر بود. نمی توانست برای بار سوم خطا کند. گفت: «زکامه.» و سپس ادامه داد: «اما دلواپس نشو. از تنش بیرون می آرم. اسبایی رو دیدم خوب شدن که حالشون از گابیلن بدتر بود. می خوام بُخُورش بدم، کمک کن.»
جودی به درماندگی گفت: «باشه.» و دنبال بیلی به انبار رفت و او را، که کیسه بُخور را آماده می کرد، پایید. کیسه کتانی بزرگی بود که قلاب هایی برای آویختن به گوش های اسب داشت. بیلی یک سوم کیسه را سبوس ریخت و سپس دو مشت رازک خشک به آن افزود و سپس به روی همه کمی اسید فنیک و جوهر کندر ریخت. بیلی گفت: «تا من اینارو هم بزنم بدو از خونه یه کتری آب جوش بیار.»
هنگامی که جودی با کتری آب جوش برگشت، بیلی قلاب ها را به سر گابیلن بسته بود و کیسه را نزدیک دماغ اسب گرفته بود. آنگاه از سوراخ کوچکی که در کنار کیسه بود آب جوش را به درون کیسه ریخت. همین که بخار تند از کیسه برخاست، تاتو خودش را کنار کشید اما بخار تسکین دهنده از سوراخ های بینی به شش هایش رفت و سوراخ های تنفسی اش را پاک کرد. به صدای بلند نفس می کشید. پاهایش لرزید و چشم هایش از بخار سوزنده بسته شد. بیلی باز هم آب ریخت و تا پانزده دقیقه بخار آب بلند بود. سرانجام کتری را زمین گذاشت و کیسه را از جلو دماغ گابیلن برداشت. تاتو بهتر می نمود. به راحتی نفس می کشید و چشم هایش از پیش بازتر شده بود.
بیلی گفت: «ببین چه حالشو خوب کرد، حالا دوباره با پتو می پوشونیمش شاید تا فردا حالش جا بیاد.»
جودی پیشنهاد کرد: «امشب پیشش می مونم.»
«نه. این کارو نکن! من پتوهامو می آرم اینجا میندازم رو کاه ها، تو می تونی فردا بیایی و اگه لازم شد بخورش بدی.»
هنگامی که برای شام رهسپار خانه شدند شب فرا رسیده بود. جودی حتی ندانست که دیگری به مرغ ها دانه داده و جعبه هیزم را پر کرده است. از پشت خانه گذشت و به کنار پرچین های تاریک رفت و از «ناو» آب نوشید. آب چشمه چنان سرد بود که دهانش تیر کشید و تنش را لرزاند. آسمان بالای تپه ها هنوز روشن بود. شاهینی را دید که آنچنان به اوج هوا رفته که خورشید را به سینه گرفته است و چون اخگری می درخشد. دو پرنده سیاه، از یورش دشمن، به زمین فرود می آمدند. در باختر ابرها دیگربار بارانی می شدند.
پدر جودی سر شام هیچ حرف نزد، اما پس از آنکه بیلی باک پتوهایش را برداشت و رفت که در طویله بخوابد، کارل تیفلین آتش زیادی در بخاری افروخت و شروع به گفتن قصه کرد. از مردی وحشی سخن گفت که برهنه در میان دهکده می دوید و گوش ها و دمی شبیه اسب داشت، قصه گربه های وحشی مورو کویو(۱۳) را تعریف کرد که به دنبال پرنده ها در میان درخت ها می خزند و نیز ماجرای مشهور برادران ماکسول را به یاد آورد که رگه ای از طلا به دست آوردند و سپس چنان ماهرانه نشانه هایش را پوشاندند که دیگر آن را نتوانستند پیدا کنند.
جودی نشسته بود و چانه اش را میان دست هایش گرفته بود و دهانش با نگرانی می جنبید، پدر کم کم دانست که جودی به حرفش توجهی ندارد و پرسید: «خنده دار نیست؟»
جودی مودبانه خندید و گفت: «بله، پدر.» آنگاه پدرش به خشم درآمد، آزرده شد و دیگر قصه نگفت.
جودی، کمی بعد، فانوس را برداشت و به طویله رفت. بیلی باک روی کاه ها خوابیده بود و تاتو، جز آنکه نفس را از سینه با آزار بیرون می داد، بهتر می نمود. جودی کمی ماند و انگشت هایش را روی موهای ناصاف اسب کشید و آنگاه فانوس را برداشت و به خانه بازگشت. در رختخواب بود که مادرش به اتاق او آمد.
«خوب خودتو پوشوندی؟ زمستون داره می آد.»
«بله، ماما.»
«خوب، امشب یه خرده راحت باش.» در رفتن درنگ کرد و به تردید ایستاد و گفت: «تاتو حالش خوب می شه.»
جودی خسته بود. به زودی به خواب رفت و تا هنگام سپیده بیدار نشد. زنگ سه گوش به صدا درآمد و بیلی باک، پیش از آنکه جودی از خانه بیرون رود، از طویله بازگشت.
جودی پرسید: «چطوره؟»
بیلی چاشت را تند می خورد، گفت: «خوبه. امروز می خوام اون دملو بشکافم، بلکه حالش بهتر شه.»
پس از چاشت، بیلی چاقوی نوک تیز را آماده کرد. تیغه درخشانش را دیرزمانی به سنگ صاف کوچک کشید. آنگاه نوک چاقو و تیغه اش را چند بار با گردی شست و سرانجام با لب بالاییش آزمود.
در راه طویله جودی دید که چگونه علف های تازه قد کشیده اند و کاه بن ها روز به روز در میان تازه گندم های سبز ناپدیدتر می شوند. صبح آفتابی سردی بود.
جودی، همین که چشمش به تاتو افتاد، دانست حالش بدتر شده. چشم هایش بسته بود و رویشان را باری خشک فرا گرفته بود. سرش آنقدر پایین بود که دماغش به کاه های روی زمین می خورد. در هر نفسش ناله هایی کوتاه نهفته بود، ناله هایی بیمارگونه و از ته دل.
بیلی سر سست تاتو را بلند کرد و با چاقو دمل را تند شکافت. جودی دید که چرکی زرد رنگ بیرون زد. سر اسب را نگاه داشت تا بیلی با محلول رقیق اسید فنیک جای زخم را بشوید.
بیلی اطمینان داد: «دیگه حالش خوب می شه. همین زهر زرده که مریضش کرده بود.»
جودی با ناباوری نگاهش کرد. «خیلی حالش بده.»
بیلی دیرزمانی اندیشید که چه بگوید. داشت نسنجیده اطمینان می داد، اما به موقع خود را رهانید. سرانجام گفت: «آره، خیلی حالش بده، اما من اسبای بدتر از این دیدم که حالشون خوب شده. اگه سینه پهلو نکنه حالش خوب می شه. همین جا بمون. اگه حالش بدتر شد، خبرم کن.»
پس از آنکه بیلی رفت، جودی دیرزمانی کنار تاتو ایستاد و به پشت گوش هایش تلنگر زد. تاتو مانند زمانی که سرخوش بود سرش را کنار نمی کشید. ناله هایی که در نفسش بود خشک تر می شد.
دبلتری مت به انبار سرک کشید، دم بلندش بی اختیار می جنبید، جودی چنان خشمگین بود که سنگی سیاه را از زمین برداشت و سگ را نشانه گرفت. دبلتری مت فریادزنان دور شد تا پنجه آزرده اش را آرام کند.
بیلی باک هنگام نیمروز برگشت و کیسه بخور دیگری ترتیب داد. جودی تاتو را می پایید که ببیند، همچون دفعه پیش حالش بهتر می شود. نفس اسب آرام تر شد، اما سرش را بلند نکرد.
شنبه به کندی می گذشت. در پایان روز جودی به خانه رفت و رختخوابش را آورد و روی کاه ها جایی باز کرد. اجازه نگرفت. از نگاه مادرش دانسته بود که به او اجازه هر کاری را خواهد داد. آن شب فانوس روشن را به سیمی بر فراز آخور آویخت. بیلی گفته بود که گاه به گاه پاهای تاتو را بمالد.
ساعت نه بود که باد وزیدن گرفت و در اطراف طویله به صدا درآمد. جودی با وجود اندوه خواب آلوده بود. پتوها را رویش کشید و به خواب رفت اما ناله های پی در پی تاتو را در رویاهایش می شنید. در خواب صدای شکستن چیزی آنقدر در گوشش پیچید که سرانجام بیدارش کرد. باد به درون طویله می تاخت. جودی از جا پرید و به آخور نگاه کرد. باد در طویله را باز کرده بود و تاتو رفته بود.
جودی فانوس را برداشت و در میان توفان به بیرون دوید و گابیلن را دید که به سستی در میان تاریکی تلوتلو می خورد، سرش پایین افتاده و پاهایش آرام و پی در پی پیش می رود. هنگامی که جودی سر رسید و موهای پیشانی اش را گرفت، تاتو مقاومتی نکرد و به دنبال جودی به آخورش برگشت. ناله هایش بلندتر شده بود و دماغش با صدای شدید سوت می کشید. جودی دیگر نخوابید. صدای نفس تاتو بلندتر و تیزتر می شد.
هنگام سپیده بیلی باک آمد و جودی خوشحال شد. بیلی مدتی تاتو را چنان نگاه کرد که انگار پیش از این آن را ندیده است. به گوش ها و پهلوی حیوان دست زد و گفت: «جودی! من باید یه کاری رو بکنم که تو خوشت نمی آد. نگاه کن، یه خرده برو تو خونه.»
جودی با خشونت بازویش را گرفت و گفت: «می خوای بکشیش؟»
بیلی دست های پسرک را نوازش داد و گفت: «نه. می خوام یه سوراخ کوچولو تو گلوش باز کنم که بتونه نفس بکشه. دماغش حسابی گرفته. وقتی حالش خوب شد یه دکمه برنجی کوچک تو اون سوراخ می ذاریم که از دماغش نفس بکشه.»
جودی راضی به رفتن نبود. دیدن سوراخ خونین ترسناک بود، اما ترسناک تر این بود که بداند گلوی تاتو را دور از چشم او سوراخ می کنند. به تلخی گفت: «همین جا می مونم، مطمئنی که باید این کارو کرد؟»
«آره. مطمئنم، اگه می مونی، می تونی سرشو نگه داری، اگه ناراحت نمی شی.»
چاقو دوباره درآمد و همچون دفعه پیش به دقت تیز شد. جودی سر اسب را بالا نگه داشت و گردنش را آماده کرد و بیلی برای یافتن جای مناسب، به گردن تاتو دست کشید. همین که کارد تیز به گردن تاتو فرو رفت جودی به گریه درآمد. اسب به سستی سرش را کنار کشید و سپس آرام ایستاد، سخت می لرزید. خون زیادی فوران زد و دست و آستین پیراهن بیلی را پوشاند. دست های ورزیده بیلی گلوی اسب را سوراخ کرده بود و از آن نفس حیوان بیرون می زد و خون فوران می کرد. تاتو، با ورود اکسیژن، نیرویی ناگهانی یافته بود. به پاهایش تکانی داد و خواست که سر بلند کند، اما جودی سرش را پایین نگه داشت تا بیلی زخم را با محلول فنیک شستشو دهد. کار خوبی بود. خون از فوران بازایستاد و هوا با خروشی از سوراخ داخل و خارج می شد.
باران از ابرهایی که بادهای شبانه آورده بود، به روی بام طویله ریختن گرفت. آنگاه زنگ چاشت به صدا درآمد. بیلی گفت: «تا من اینجام برو چاشتتو بخور، باید مواظب باشیم که سوراخ نگیره.»
جودی به آرامی از طویله بیرون رفت. افسرده تر از آن بود که به بیلی بگوید که در طویله باز شده بود، و تاتو بیرون رفته بود. در آن صبح تیره بارانی از میان گل و لای به سوی خانه نزدیک می شد، خودسرانه خوشش می آمد که در هر گودالی خود را به آب بزند. مادرش چاشتش را داد و لباس های خشک به او پوشاند و چیزی نپرسید. چنین می نمود که می داند که او نمی تواند به پرسشی پاسخ گوید. اما هنگامی که آماده برگشتن به طویله بود، مادرش ظرفی غذای گرم آورد و گفت: «اینو بهش بده.»
جودی ظرف را نگرفت. گفت: «چیزی نمی خوره.» و از خانه بیرون دوید. در طویله بیلی به او نشان داد که چگونه گلوله پنبه ای را به نوک چوب ببندد و هنگامی که سوراخ هواکش را باد فرا می گیرد پاکش کند.
پدر جودی به طویله آمد و در کنار آنها جلو آخور ایستاد. سرانجام به سوی پسرک چرخید و گفت: «می خوام با اسب برم رو تپه، بهتر نیس با من بیایی؟» جودی سرش را تکان داد. پدرش بار دیگر گفت: «بهتره از اینجا بری بیرون.»
بیلی خشم آلود به سویش برگشت و گفت: «ولش کن. تاتو مال اونه، غیر از اینه؟»
کارل تیفلین بی هیچ حرف دیگری بیرون رفت. بدش آمده بود.
جودی در تمام صبح زخم را باز نگه داشت و هوا از آن به آسانی داخل و خارج می شد. به هنگام نیمروز تاتو به ناآسودگی به یک پهلو روی زمین دراز کشید و دماغش را گشود.
بیلی برگشت. گفت: «اگه می خوای شب پیشش بمونی بهتره یه چرت بزنی.» جودی با پریشانی از طویله بیرون رفت. آسمان به رنگ آبی روشن بود. پرنده ها، در هر گوشه، سرگرم گرفتن کرم هایی بودند که به روی زمین نمناک آمده بودند.
جودی به سوی پرچین ها رفت و در کنار «ناو» خزه پوش نشست. نگاهی به خانه و آغل کهنه و درخت سرو سیاه انداخت. همه جا آشنا، اما به طرزی شگفت، دیگرگونه بود. هنوز چیزی نبود، اما داشت فرا می رسید. اکنون، از سوی خاور، بادی سرد وزیدن گرفت که نشانه آن بود که باران برای لحظه ای پایان گرفته است. جودی زیر پاهایش، بازوان کوچک علف های تازه ای را می دید که زمین را پوشانده اند. به روی گل کنار چشمه هزاران جای پا از کرک ها دیده می شد.
دبلتری مت لنگان و سراسیمه از میان کرت سبزی آمد و جودی، که یادش آمد چگونه به سویش سنگ پرانده، دست هایش را به گردن سگ حلقه کرد و دماغ پهن و سیاهش را بوسید. دبلتری مت خاموش نشست، انگار می دانست، که چیز مهمی رخ می دهد. دم بزرگش به سنگینی به زمین کشیده می شد. جودی کنه درشتی را از گردن مت بیرون کشید و آن را در میان انگشتان شستش کشت. چیز کثیفی بود و جودی دست هایش را در آب سرد چشمه شست.
روستا خاموش بود و صدایی جز زوزه مدام باد نبود. جودی می دانست که اگر برای ناهار به خانه نرود مادرش ملتفت نخواهد شد. کمی بعد به آرامی به سوی طویله برگشت و مت به لانه کوچک خود خزید و دیرزمانی خودبه خود به آرامی ناله کرد.
بیلی باک از آخور برخاست و پنبه را کنار گذاشت. تاتو هنوز به پهلو خوابیده بود و زخم روی گردنش پایین و بالا می رفت. هنگامی که جودی دید که چگونه موهای تن حیوان خشک و بی جان می نماید، سرانجام دانست که امیدی به تاتو نیست. پیش از آن موهای بی جان را در سگ ها و گاوها دیده بود، نشانه ای قطعی بود: به سنگینی روی جعبه نشست و تخته آخور را برداشت. دیری به زخم جنبان چشم دوخت و سرانجام به خواب رفت، بعدازظهر به تندی گذشت. هنوز هوا تاریک نشده بود که مادرش در بشقابی ته گود غذایی برایش آورد و کنارش گذاشت و دور شد. جودی کمی از آن غذا را خورد و سپس، چون هوا تاریک شد، فانوس را روی زمین کنار سر تاتو گذاشت تا بتواند زخم را بیابد و آن را باز نگاه دارد، آنگاه دوباره به خواب رفت که سرمای شب بیدارش کرد. باد به شدت می وزید و سرمای شمال را با خود می آورد. جودی پتویی از رختخوابش، از روی کاه ها، آورد و آن را به دور خود پیچید. سرانجام تنفس گابیلن آرام شده بود و سوراخ روی گلویش به نرمی پایین و بالا می رفت. شب پره ها در کاهدانی می پریدند و صدا می دادند و در جستجوی موش ها بودند. جودی دست هایش را زیر سر گذاشت و به خواب رفت. در خواب دانست که باد شدت یافته است. صدای به طویله کوبیدنش را می شنید.
سپیده دم بود که بیدار شد. در طویله باز بود و تاتو رفته بود. جودی از جا جست و در روشنایی بامدادان بیرون دوید.
جای پاهای تاتو روی شبنم های یخ زده علف های تازه آشکارا کشیده شده بود. جای پاها، که خطوطی میانشان فاصله بود؛ نشان می داد که حیوان خسته سم هایش را به روی زمین کشیده است. جای پاها تا پرچین نیمه راه تپه ادامه می یافت. جودی به دنبال آنها پیش می دوید. آفتاب به روی سنگ های سفید تیز، که به هر گوشه زمین چسبیده بود، می تابید. همچنان که به دنبال جای پاها بود سایه ای از روبرویش گذشت. به بالا نگاه کرد و در آسمان دسته ای از لاشخورهای سیاه را دید که کم کم دایره وار به زمین نزدیک می شدند. چیزی نگذشت که پرنده های ترسناک از روی تپه ناپدید شدند. آنگاه جودی تندتر دوید، خشم و هراس به پیشش می راند. نشانه ها سرانجام به میان بوته ها ادامه یافت و در پس بوته های بلند مریم گلی ناپدید شد.
بالای تپه جودی از نفس افتاد. ماند و نفس نفس زد. خون به سرش دوید و آنچه را که چشم به راهش بود دید. در آن پایین، در نقطه ای که علف ها کمتر بود، تاتوی قرمز افتاده بود. جودی، از دور، می دید که پاهایش به آرامی تکان می خورند و پیرامونش لاشخورها گرد آمده اند و در انتظار لحظه مرگند _ که خوب می شناسند.
جودی پیش رفت. از تپه سرازیر شد. زمین نمناک صدای پایش را می برید و بوته ها پنهانش می کردند. همین که سر رسید، کار تمام بود. لاشخور نخستین به روی سر تاتو نشسته بود و منقار برافراشته بود تا نخستین ضربه را به چشم حیوان فرو کند. جودی چون پلنگی به میانشان جست. توده سیاه رنگ به هوا خاست، اما بزرگ تر از همه _ آنکه به روی سر تاتو نشسته بود _ فرصت نیافت. همچنانکه می خواست به پرواز درآید، جودی نوک بالش را گرفت و به پایین کشید، لاشخور به درشتی او بود. بال آزاد حیوان به شدت تمام به صورتش خورد اما جودی خود را به بال آویخت. پنجه های لاشخور به پای جودی فرو می رفت و بال آن سرش را می آزرد. جودی با دست دیگرش کورکورانه به جستجو پرداخت. انگشتانش به گردن پرنده ستیزه جو رسید. چشم های سرخ پرنده به صورت جودی نگاه کرد که سراپا آرامش و بی باکی و درنده خویی بود و سر برهنه اش از سویی به سویی می رفت. آنگاه منقارش گشوده شد و مایعی گندیده از دهانش بیرون ریخت. جودی زانوانش را به هم نزدیک کرد و به روی پرنده بزرگ افتاد. با یک دست گردن پرنده را به روی زمین نگه داشت و با دست دیگر سنگی سفید و تیز یافت. نخستین ضربه گوشه های منقار را درهم شکست و خونی سیاه رنگ از گوشه های دهان پیچ خورده و کلفتش فوران زد. ضربه دوم به خطا رفت. چشمان سرخ بی باک، هنوز خشک و بی هوش و خونسرد نگاهش می کرد. جودی پی در پی ضربه های دیگری زد تا لاشخور از پای درآمد و سرش به خمیری سرخ مانند شد. هنوز پرنده مرده را می زد که بیلی باک کنارش کشید و محکم نگاهش داشت تا آرام شود.
کارل تیفلین با دستمالی گلی رنگ خون را از صورت پسر پاک کرد. اکنون جودی نرم و خاموش بود. پدرش با نوک پنجه لاشخور را کنار زد و گفت: «جودی، لاشخور تاتو رو نکشت، اینو نمی دونی؟»
جودی با بیزاری گفت: «می دونم.»
بیلی باک خشمگین بود. جودی را بغل کرد و به خانه روانه شد. اما به سوی کارل تیفلین چرخید و به تندی گفت:
«البته که می دونه، پناه بر خدا! مرد، ندیدی چی کار می کرد؟»

هدیه

بیلی باک(۲) هنگام سپیده دم از آغل بیرون آمد و یک دم در ایوان ایستاد و به آسمان نگاه کرد. مردی بی قواره بود که اندامی کوچک و پاهای خمیده و سبیلی آویخته داشت، دست هایش چهارگوش و کف دستش باد کرده و پرگوشت بود. چشمانش اندیشناک و خاکستری کمرنگ بود و موهایی که از زیر کلاهش بیرون زده بود سیخ سیخ و رنگ ورو رفته بود.
بیلی هنوز در ایوان ایستاده بود و داشت پیراهنش را در شلوار کار آبی رنگ خود فرو می کرد. کمربندش را گشود و سپس دوباره بست. کمربند با جلای کهنه نقاط روبه روی هر یک از سوراخ ها، بزرگ شدن تدریجی شکم بیلی را در طول سالیان نشان می داد. بیلی همین که متوجه هوا شد، انگشت نشانش را برابر هر یک از سوراخ های بینی اش قرار داد و با فشار در دیگری دمید. سپس در حالی که دست هایش را به هم می مالید به سوی تل انبار(۳) رهسپار شد. در آخورها دو اسب را تیمار کشید و در تمام مدت به آرامی با آنان نجوا کرد و هنگامی دست از کار کشید که زنگ آهنی سه گوش در خانه چراگاه به صدا درآمد. بیلی قشو و شانه تیمار را درهم فرو کرد و روی نرده گذاشت و برای چاشت رفت. چنان سنجیده و بدون وقت تلف کردن آمده بود که هنگامی که به خانه رسید خانم تیفلین(۴) هنوز داشت زنگ را می نواخت. خانم تیفلین برای او سر تکان داد و به آشپزخانه برگشت. بیلی باک روی پله ها نشست، چون کارگر چراگاه بود و شایسته نبود که پیش از دیگران به اتاق ناهارخوری وارد شود. می شنید که درون خانه آقای تیفلین پاهایش را برای پوشیدن پوتین به زمین می زند.
صدای ناهنجار زنگ پسرک جودی(۵) را به خود آورد. پسرک ده ساله ای بود که موهایی چون علف های زرد گردآلود و چشم هایی خاکستری رنگ و شرمناک داشت و دهانش حتی هنگامی که فکر می کرد می جنبید. صدای زنگ بیدارش کرد. برایش پیش نیامده بود که از این فرمان خشن سرپیچی کرده باشد، نه او و نه هر کس را که می شناخت این کار را نمی کردند. موهای درهمی را که روی چشم هایش ریخته بود کنار کشید و لباس خواب را از تنش بیرون آورد. در یک آن لباس پوشید_ پیراهن آبی کرکی و شلوارش را. اواخر تابستان بود و می شد که از زحمت کفش پوشیدن هم آسوده باشد، در آشپزخانه آنقدر ایستاد تا مادرش از کنار چاهک به سوی اجاق برگشت. سپس جودی صورتش را شست و با انگشت ها موهای خیسش را مرتب کرد، همین که از کنار چاهک رد شد مادرش تند به سمت او برگشت. جودی با شرمساری نگاهش را از او برگرداند.
مادرش گفت: «هرچه زودتر باید موهاتو کوتاه کنم. صبحونه رو میزه. برو تو تا بیلی ام بیاد.»
جودی پشت میز بزرگی نشست که پوشیده از مشمع سفیدی بود و در چند جای آن نشان کارخانه رنگ پس داده بود. تخم مرغ های نیمرو شده درون بشقاب ردیف بود. جودی سه تخم مرغ و بعد سه تکه بزرگ گوشت سرخ کرده در بشقابش گذاشت. آنگاه به آرامی لکه خونی را از یک زرده تخم مرغ بیرون کشید.
بیلی با قدم هایی سنگین وارد شد. به جودی گفت: «چیزی نیس، این کار خروسه.»
همین که پدر جدی و بلند قد جودی وارد اتاق شد، جودی از صدای کف اتاق دانست که پوتین پوشیده است؛ اما برای اطمینان چشمی به زیر میز انداخت. پدرش چراغ نفتی روی میز را خاموش کرد، زیرا دیگر روشنایی روز از پنجره ها به درون می تابید.
جودی نپرسید که آن روز پدرش و بیلی باک با اسب کجا می رفتند، اما آرزو می کرد که بتواند در کنارشان باشد. پدرش مردی مقرراتی بود و جودی در هر مورد بی هیچ پرسشی فرمان می برد. کارل تیفلین پشت میز نشست و بشقاب تخم مرغ را برداشت.
پرسید: «بیلی! گاوا برا رفتن حاضرن؟»
بیلی گفت: «تو حصار پایینن، خودم می تونم ببرمشون.»
کارل تیفلین امروز سرخوش بود. گفت «درسته که می تونی، اما آدم احتیاج به کمک داره. از اون گذشته گلوت حسابی خشک می شه.»
مادر جودی از میان در سرک کشید و پرسید: «کارل خیال داری کی برگردی؟»
«نمی شه گفت: تو سالیناس(۶) باید چند نفرو ببینم، شاید تا شب طول بکشه.»
تخم مرغ ها و قهوه و کلوچه های درشت به سرعت تمام شد. جودی تا بیرون خانه همراهشان رفت. آنها را پایید که سوار اسبشان شدند و شش ماده گاو پیر را از حصار بیرون آوردند و راه تپه را به سوی سالیناس پیش گرفتند. می رفتند که گاوهای پیر را به قصاب بفروشند.
در آن هنگام که آنها از فراز تپه ناپدید شدند جودی به بالای تپه پشت خانه رفت. سگ ها دوروبر خانه گشت می زدند و شانه هاشان را تا می کردند و سخت شادمانی می کردند. جودی سرهاشان را نوازش داد _ دبلتری مت(۷) دمی درشت و کلفت و چشم هایی زرد داشت و اسماشر(۸)، سگ گله، شغالی را کشته بود و در این کار یکی از گوش هایش را از دست داده بود. آن یکی گوش سالم اسماشر بالاتر از محل گوش یک سگ گله معمولی بود و بیلی باک می گفت که همیشه این طور است.
سگ ها پس از هیجانی که از خود نشان دادند پوزه هاشان را زمین مالیدند و پیش رفتند، گاهی پشت سر را نگاه می کردند تا ببینند جودی دنبالشان می آید یا نه. به سوی جای مرغ ها رفتند و دیدند که کرک ها و جوجه ها سرگرم دانه چیدن اند. اسماشر کمی دنبال جوجه ها دوید که تمرین گله بانی کرده باشد. جودی در میان کرت های دراز، که در آن ذرت های سبز بلندتر از سرش بودند، پیش می رفت. کدوتنبل ها هنوز سبز و نارس بودند. در امتداد مریم گلی ها، آنجا که چشمه سرد از زمین می جوشید و به ناوی(۹) می ریخت، پیش رفت. به کنار چوبی آن تکیه داد و از جایی که پوشیده از خزه سبز بود و آب مزه بهتری می داد نوشید. آنگاه چرخید و به چراگاه چشم انداخت، در آن پایین خانه کوچک سفید از شمعدانی های سرخ احاطه شده بود و در آن سو، کنار درخت سرو، آغلی بود که بیلی باک به تنهایی در آن زندگی می کرد. جودی زیر درخت سرو بشکه بزرگ سیاه رنگی را می دید که در آن خوک ها را با آب گرم شستشو می دادند.
اکنون آفتاب فراز کوه ها را پوشانده بود، خانه را سفید و طویله را تابان کرده بود و سبزه های نمدار را به درخشیدن واداشته بود. پشت سر، میان بوته های بلند مریم گلی، پرنده ها روی زمین می پریدند و در میان برگ های خشک همهمه به پا می کردند؛ سنجاب ها در پای تپه به تیزی جیغ می زدند. جودی نگاهی به ساختمان های کشتگاه انداخت. در فضا ناپایداری احساس می کرد، احساس دگرگونی و از دست رفتن و به چیزی دیگرگونه و ناآشنا درآمدن. بالای تپه دو لاشخور سیاه بزرگ نزدیک زمین پرواز می کردند و سایه هاشان یکنواخت جلویش تند می لغزید. در آن دوروبر جانوری مرده بود، جودی این را می دانست، گاوی بود یا لاشه خرگوشی، لاشخورها هیچ چیز را از نظر دور نمی داشتند. جودی همچون هر موجود پاکی، از آنها نفرت داشت؛ اما نمی شد آزارشان رساند چون سروکارشان با لاشه بود.
پسرک پس از مدتی از تپه به پایین سرازیر شد. سگ ها از آن هنگام که او بالا رفته بود در میان بوته ها به دنبال کار خود رفته بودند. هنگامی که به کرت سبزی ها رسید کمی ایستاد تا با پاشنه پا دستنبوی سبزی را له کند، اما از این کار خوشش نیامد. خوب می دانست که این کار خوبی نیست. آنگاه مقداری خاک روی دستنبو ریخت تا پنهانش کند.
به خانه که برگشت مادرش دست های زبر و انگشت ها و ناخن هایش را نگاه کرد. بهتر بود که پیش از مدرسه تمیزشان کند چون خیلی چیزها ممکن بود در راه مدرسه پیش بیاید. مادرش ناخن های چرکش را گرفت، آنگاه کتاب ها و ناهارش را به دستش داد و به مدرسه روانه اش کرد. مادرش دیده بود که امروز دهانش خوب می جنبد.
جودی راهپیمایی اش را آغاز کرد. جیب ها را پر از سنگریزه های سفید جاده کرده بود و هر بار که پرنده یا خرگوشی سر راه می دید، سنگریزه به سویشان پرتاب می کرد. روی پل دو نفر از رفقایش را دید و هر سه با هم به راه افتادند، بازیگوشانه و ابلهانه راه می رفتند. دو هفته بود که مدرسه باز شده بود و هنوز بچه ها از آن بدشان می آمد.
ساعت چهار بعدازظهر جودی بالای تپه بود و دیگربار به چراگاه نگاه کرد. چشمش به دنبال اسب های زین شده می گشت، اما حصار خالی بود. پدرش هنوز برنگشته بود. آنگاه به آرامی دنبال کارش رفت. در خانه مادرش را دید که در ایوان نشسته و جوراب ها را پینه می زند.
مادرش گفت: «تو آشپزخونه دوتا شیرینی برات گذاشتم.» جودی به آشپزخانه رفت و با دهان پر بازگشت، مادرش پرسید که امروز در مدرسه چی یاد گرفته، اما به پاسخ دهان پر جودی گوش نکرد و گفت: «جودی! امشب جعبه هیزمو تا لب پر کن. دیشب هیزمارو یه در میون گذاشته بودی و جعبه تا نصفه ام پر نشده بود. امشب چوبارو درست بذار جودی! چن تا از مرغ ها تخماشونو قایم می کنن یا اینکه سگا می خورنشون. میون علف هارو بگرد ببین پیداشون می کنی.»
جودی، که هنوز دهانش می جنبید، دنبال کار همیشگی اش رفت. هنگامی که دانه پاشید دید که کرک ها فرود آمدند و با جوجه ها به خوردن پرداختند. پدرش از بعضی جهات از آمدن این پرنده ها سرافراز بود. هرگز اجازه نمی داد که در این دوروبرها تیراندازی شود، تا مبادا کرک ها هراسان شوند و دیگر نیایند.
هنگامی که جعبه چوب پر شد، جودی تفنگ بیست و دو خود را برداشت و به سوی چشمه سرد کنار پرچین رفت. باز هم آب نوشید و سپس با تفنگ به هر چیز، به سنگ ها، به پرنده های در حال پرواز، به بشکه سیاه و بزرگ خوک ها در زیر درخت سرو نشانه گرفت، اما تیر نینداخت چون فشنگ نداشت و تا دوازده سالگی نمی توانست داشته باشد. اگر پدرش می دید که تفنگ را به سوی خانه نشانه گرفته است، تا سیزده سالگی نمی گذاشت که به فشنگ دست بزند. جودی این را به یاد آورد و دیگر تفنگ را به سوی تپه برنگرداند. دو سال انتظار فشنگ کافی بود. تقریباً همه هدیه های پدرش با شروطی همراه بود و این تا اندازه ای از ارزش آنها می کاست. اجبار بود.
برای شام منتظر شب و برگشت پدرش شدند. سرانجام هنگامی که پدرش و بیلی باک بازگشتند، جودی بوی خوش «برندی» را از نفس هایشان شنید. در دل خوشحال بود، چون پدرش هرگاه بوی «برندی» می داد با او حرف می زد. حتی بعضی وقت ها از ماجراهای دوران پرشور کودکیش سخن می گفت.
پس از شام، جودی کنار بخاری نشست و چشمان شرمگینش گوشه های اتاق را جستجو کرد، منتظر بود که پدرش از آنچه می داند سخن بگوید، زیرا می دانست که به هر حال خبرهایی هست. اما نومید شد، چون پدرش با انگشت به او اشاره کرد و گفت: «جودی بهتره بری بخوابی صبح باهات کار دارم.»
زیاد بد نبود. جودی خوشش می آمد کارهای انجام دادنی را، به شرط آنکه کارهای همیشگی نباشد، انجام دهد. کف اتاق را نگاه کرد و دهانش پیش از آنکه به پرسش گشوده شود جنبید. به نرمی پرسید: «فردا چه کار می کنیم، خوک می کشیم؟»
«کاریت نباشه، بهتره بری بخوابی.»
«هنگامی که در پشت سرش بسته شد، جودی شنید که پدرش و بیلی باک خندیدند و دانست که حرف خنده داری زده اند. سپس، آنگاه که در رختخواب دراز کشیده بود، کوشید که زمزمه های آنها را از آن اتاق بشنود، شنید که پدرش در جواب می گوید: «اما، روت(۱۰) زیاد پول بالاش نرفته.»
جودی صدای خفاش ها را، که در طویله موش ها را شکار می کردند، می شنید و نیز صدای شاخه های درخت میوه ای که به دیوار خانه می خورد، به گوشش می آمد. صدای گاوی از دور می آمد که جودی به خواب رفت.
صبح، که زنگ سه گوش به صدا درآمد، جودی تندتر از هر روز لباسش را پوشید. در آشپزخانه، هنگامی که صورتش را می شست و موهایش را شانه می کرد، مادرش با خشونت به او گفت: «تا خوب چاشتتو نخوردی بیرون نرو.»
به اتاق ناهارخوری رفت و پشت میز بزرگ سفید نشست. شیرینی گرمی را که بخار بیرون می داد از بشقاب برداشت، تخم مرغ نیمرو را روی آن ریخت و آنگاه شیرینی دیگری را روی آن گذاشت و با چنگال فشارشان داد.
پدرش و بیلی باک وارد شدند. جودی از صدای کف اتاق دانست که هر دو کفش های پاشنه تخت پوشیده اند، اما برای اطمینان سرش را به زیر میز برد. روز فرا رسیده بود، پدرش چراغ نفتی را خاموش کرد، خشک و جدی می نمود، اما بیلی باک هیچ به جودی نگاه نمی کرد. از چشمان شرمگین و پرسش آمیز جودی دوری کرد و نان سرخ شده ای را به تمام در قهوه فرو کرد.
پدرش با صدای دورگه گفت: «بعد از چاشت با ما می آیی!»
جودی با ناآسودگی غذا می خورد، در انتظار حادثه ای بود. پس از آنکه بیلی قهوه ای را که در نعلبکی ریخته بود سر کشید و دستش را با شلوارش پاک کرد، مردها از پشت میز برخاستند و به همراه هم در روشنایی بامداد بیرون رفتند و جودی مودبانه پشت سرشان روانه شد. او می کوشید از جلو رفتن خودداری کند و آرام باشد.
مادرش صدا زد: «کارل! نذار از مدرسه اش عقب بیفته.»
آنها از کنار درخت سرو، که از آویختن لاشه خوک ها به هنگام کشتن خم شده بود، و بشکه آهنی سیاه رنگ گذشتند و جودی دانست که کشتن خوک در کار نیست. خورشید به تپه ها می تابید و از درخت ها و خانه ها سایه هایی بلند تشکیل می داد. از میان مزرعه درو شده گذشتند تا زودتر به طویله برسند. پدر جودی در طویله را باز کرد و همگی به داخل رفتند. بیرون آفتاب بود و طویله، به خلاف آن، چون شب سیاه بود و هوا از یونجه و جانوران دم کرده بود. پدر جودی به سوی یکی از آخورها رفت و فرمان داد: «بیا اینجا!» جودی تازه به تاریکی عادت کرده بود. نگاهی به آخور انداخت و سپس به تندی کنار رفت.
کره تاتوی قرمزی از آخور نگاهش می کرد. گوش های کشیده اش روبه جلو بود و برقی از نافرمانی در چشم هایش خوانده می شد. موهایی که تنش را چون لباسی می پوشاند به پوست خز ماننده بود و یالش بلند و درهم پیچیده بود. گلوی جودی خشک شد و نفسش به شماره افتاد.
پدرش گفت: «یه تیمار حسابی لازم داره. اگه به گوشم برسه که بهش علف ندادی یا آخورش کثیف بمونه، فوری می فروشمش.»
جودی دیگر تاب نگاه به چشم های تاتو را نداشت. لحظه ای به دست هایش خیره ماند و آنگاه شرمگین پرسید: «مال من؟» کسی پاسخش نداد. دست هایش را به سوی تاتو دراز کرد. دماغ خاکستری رنگ تاتو به هم آمد، به صدای بلند نفس می کشید، آنگاه لب هایش به کناری رفت و دندان های استوارش انگشت های جودی را گرفت. تاتو سرش را به بالا و پایین تکان می داد و چنین می نمود که از شادمانی به خنده درآمده است. جودی انگشتش را کنار کشید و با غرور گفت: «چه خوب، مث اینکه خوب گاز می گیره.» هر دو مرد به خنده افتادند. کارل تیفلین از طویله درآمد و به سوی تپه رفت، می خواست تنها باشد، چون دلش گرفته بود. اما بیلی باک در طویله ماند. با بیلی آسان تر می شد حرف زد. جودی دوباره پرسید: «مال منه؟»
بیلی با لحنی جدی گفت: «البته مال توس، اما اگه ازش خوب مواظبت کنی، بهت یاد میدم. هنوز کره اس. تا چن وقت نمی تونی سوارش شی.»
جودی دوباره دستش را پیش برد و این بار تاتوی قرمز گذاشت که پسرک دماغش را بمالد. جودی گفت: «یه هویج باید بهش بدم، بیلی! از کجا آوردینش؟»
بیلی گفت: «از حراج، تو سالیناس یه مغازه چی ورشکست شده بود و کلانتر جنساشو حراج می کرد.»
تاتو پوزه اش را تکان داد و موهای پیشانی اش را از روی چشم هایش به کنار راند. جودی کمی پوزه اش را نوازش داد و به نرمی گفت: «زین نداریم؟»
بیلی باک خندید: «یادم رفت، با من بیا.»
بیلی در انبار زین کوچکی را که از تیماج سماقی ساخته شده بود برداشت و به تحقیر گفت: «فقط واسه قشنگیه، واسه بوته ها و تیغا به درد نمی خوره، ارزون خریدیمش.»
جودی دیگر به زین نگاه نمی کرد و از سخن بازمانده بود. سر انگشت هایش را روی چرم قرمز و درخشان زین کشید و پس از مدتی گفت: «رو تاتو قشنگ ترم می شه.» به فکر گران ترین و زیباترین چیزهایی افتاد که می دانست. گفت: «اگه اسمی نداره، اسمشو می خوام بذارم کوه های گابیلن(۱۱).»
بیلی باک احساس او را می فهمید. گفت: «خیلی درازه، چرا گابیلن صداش نکنی؟ یعنی شاهین، براش اسم خوبیه.» بیلی خوشحال بود. «اگه موهای دمشو جمع کنی، ممکنه ازش یه طناب برات درست کنم که واسه تازیونه به دردت بخوره.»
جودی خواست دوباره به آخور برگردد. پرسید: «می شه ببرمش مدرسه واسه نشون دادن به بچه ها؟»
اما بیلی سر تکان داد. «هنوز افسار نداره. به زحمت آوردیمش اینجا، تقریباً مجبور شدیم رو زمین بکشیمش. بهتره دیگه راه بیفتی طرف مدرسه.»
جودی گفت: «بعدازظهر بچه هارو می آرم تماشاش.»

آن روز بعدازظهر شش پسربچه، در حالی که به تندی می دویدند و سرهاشان پایین بود و آرنج هاشان پایین و بالا می رفت و نفس نفس می زدند، نیم ساعت زودتر از همیشه، به بالای تپه رسیدند. از کنار خانه گذشتند و از مزرعه درو شده میان بر زدند و به طویله رفتند. سپس به هشیاری کنار تاتو ایستادند و آنگاه با چشم هایی سرشار از تحسین و احترام جودی را نگاه کردند. پیش از این جودی در نظرشان پسرکی بود که پیراهنی آبی و شلواری معمولی می پوشید _ آرام تر از سایر بچه ها بود، حتی بعضی ها خیال می کردند کمی ترسو است. اما حالا همه چیز دگرگون شده بود. بچه ها ستایش های چندین هزار ساله مردمان پیاده را نسبت به اسب سوارها بر زبان راندند. به غریزه می دانستند آنکه سوار اسب است از نظر جسمی و روانی بر کسی که پیاده است، برتری دارد. و این را می دانستند که جودی شگفت آسا بر آنان برتری یافته و دیگر همانند آنان نیست. گابیلن سرش را از آخور بیرون آورد و بچه ها را بویید.
بچه ها فریاد زدند: «چرا سوارش نمی شی؟»
«چرا به دمش نوارهای قشنگ نمی بندی؟»
«کی سوارش می شی؟»
جودی جسور شده بود. او نیز برتری سوارکار را احساس می کرد. گفت: «هنوز بزرگ نشده. تا مدتی هیچ کس نمی تونه سوارش بشه. با یه افسار بلند تربیتش می کنم. بیلی باک یادم می ده.»
«خوب، نمی تونیم یه خرده این ورا ببریمش؟»
جودی گفت: «هنوز افسار نداره.» می خواست خود به تنهایی نخستین بار او را از طویله بیرون ببرد. «بیایین زینشو تماشا کنین.»
بچه ها از دیدن زین سماقی لحظه ای مبهوت شدند و زبانشان بند آمد. جودی گفت: «رو تاتو قشنگ تره. واسه گذشتن از بوته ها به درد نمی خوره. گاس وقتی بخوام از میون بوته ها رد شم لخت سوارش شم.»
«وقتی اسب زین نداشته باشه چطور می تونی یه گاوو با طناب بگیری؟»
«بلکه یه زین دیگه واسه کارای روزانه ام گرفتم. بلکه بابام بخواد تو کار گاوا بهش کمک کنم.» آنگاه اجازه داد که بچه ها به زین دست بزنند و زنجیر برنجی افسار و دگمه های درشت برنجی هر گوشه لگام و روبند را نشانشان داد. همه چیز بسیار جالب بود. کمی بعد بچه ها مجبور به رفتن بودند و هر یک، در اندیشه خود، لوازمشان را می کاویدند تا چیزی درخور تقدیم بیابند و بتوانند با دادن آن به جودی، هنگامی که زمانش فرا می رسید، سوار تاتوی قرمز شوند.
هنگامی که بچه ها رفتند جودی خوشحال بود. قشو و شانه را از دیوار برداشت، تخته جلو آخور را زمین گذاشت و با احتیاط به درون رفت. چشم های تاتو می درخشید، کنار رفت و حالت لگد انداختن به خود گرفت. اما جودی به شانه هایش دست زد و گردن بلندش را، همچنان که بارها از بیلی باک دیده بود، مالید و با صدایی تودار زمزمه کرد «ش. ش. ش. پسر». تاتو کم کم از هیجان افتاد. جودی موهای تاتو را شانه زد و تنش را قشو کشید تا آنکه مقداری از موهای تاتو به زمین ریخت و تنش به رنگ قرمز درخشانی درآمد. هر بار که کار را تمام می کرد به فکر می افتاد که شاید باز هم تاتو قشنگ تر شود و دوباره شروع می کرد. یال تاتو را چندین ردیف بافت، موهای پیشانیش را هم بافت، آنگاه بازشان کرد و دوباره صاف کرد و شانه کشید.
جودی صدای آمدن مادرش را به طویله نشنید. مادرش هنگام ورود خشمگین بود، اما هنگامی که تاتو را دید و دید که جودی برایش کار می کند، در خود احساس نوعی غرور کرد. به آرامی پرسید: «جعبه هیزم یادت رفته؟ چیزی به شب نمونده و یه تیکه چوبم تو خونه نیس، برای جوجه هام دونه نپاشیدی.»
جودی به تندی آنچه را که در دستش بود زمین گذاشت. «یادم رفت، ماما.»
«خوب، بعد از این اول کاراتو بکن، اون وقت یادت نمی ره. اگه مواظبت نباشم خیلی چیزا یادت می ره.»
«ماما، می تونم از هویج های باغچه واسه این دربیارم؟»
مادرش مجبور بود فکر کند. «اوه! به نظرم، اما اگه فقط اون درشتا و سفتاشو درآری.»
جودی گفت: «هویج واسه تن حیوون خوبه.» و مادرش دوباره احساس غرور کرد.
جودی، پس از آمدن تاتو، دیگر برای برخاستن منتظر صدای زنگ سه گوش نمی شد. عادت کرده بود که حتی پیش از برخاستن مادرش، از رختخواب بیرون بیاید و لباس هایش را بپوشد و به آرامی، برای دیدن گابیلن، به طویله برود. در سپیده دمان نیمه روشن خاموش، هنگامی که زمین و بوته ها و خانه ها و درخت خاکستری نقره فام و چون فیلم عکس ها سیاه بود، جودی مخفیانه به طویله می رفت و از کنار سنگ ها و درخت سرو خواب آلود می گذشت. بوقلمون ها در میان درخت ها، دور از چنگ شغال ها، آرمیده بودند و نیمه خواب آلود صدا می دادند. کشتزارها از نوری خاکستری رنگ چون شبنم یخ زده تابان بود و روی شبنم زمین جا پای خرگوش ها و موش های صحرایی آشکار بود. سگ های خوب با تنی کشیده، موهای برافراشته و زوزه ای در گلو پیچیده، از لانه های کوچکشان بیرون می آمدند. دبلتری مت دم کلفت و اسماشر سگ تازه گله آنگاه که بوی جودی را می شنیدند دم های کشیده شان را بالا می آوردند و به رسم خوش آمد تکان می دادند و سپس به سستی به لانه گرمشان بازمی گشتند.
برای جودی زمانی شگفت بود و سفری پر از راز همچون ادامه یک رویا. در روزهای اول در میان راه، خود را با اندیشه درباره تاتو مشغول می کرد، اندیشه اینکه گابیلن در آخورش نباشد، یا بدتر، اینکه هرگز در آنجا نبوده. دلهره های خودساخته دیگری هم داشت. می اندیشید که چگونه موش ها زین قرمز را سوراخ کرده اند و چگونه دم گابیلن را جویده اند و آن را به رشته ای باریک تبدیل کرده اند. جودی همیشه باقیمانده راه ناچیز تا طویله را می دوید. چفت زنگار بسته در را می گشود و به درون می رفت، جودی هر چه آهسته تر در را باز می کرد باز هم گابیلن، از پشت تخته چوب آخور، چشمش را به او می دوخت و به نرمی شیهه می کشید و پایش را به زمین می کوفت، در چشم های تاتو جرقه های درشت آتش، چون اخگر بلوط، موج می زد.
گاهی، که اسب ها را لازم داشتند، جودی در طویله بیلی باک را می دید که سرگرم یراق و تیمار اسب ها است. بیلی در کنارش می ایستاد و مدتی گابیلن را نگاه می کرد و به جودی چیزهایی درباره اسب ها می گفت. می گفت که چگونه اسب ها از پاهایشان در هراسند، و آدم باید خیلی تمرین کند تا بتواند پای اسبی را بلند کند و سم و مچش را نوازش کند و ترسشان را بریزد. به جودی می گفت که چگونه اسب ها شیفته صحبتند. باید همیشه با تاتو حرف بزند، و دلیل هر چیزی را می گفت. بیلی مطمئن نبود که هرچه به اسب بگویند بفهمد، اما نمی شد گفت که چیزی نمی فهمد. اسب به کسی که در گوشش زمزمه کرده لگد نمی زند. بیلی مثال هم می زد. مثلا می گفت، اسبی را دیده که از خستگی داشت می مرد، اما وقتی به اسب گفته بود که چیزی به مقصد نمانده، اسب جانی تازه گرفته بود. و نیز می دانست که اسبی از ترس پاهایش فلج شده بود و وقتی صاحبش علت ترس را به اسب گفته بود پاهایش خوب شده بود. بیلی باک صبح ها، هنگامی که حرف می زد، بیست _ سی تا تکه کاه تمیز را به اندازه سه اینچ می برید و در لبه کلاهش می گذاشت و در تمام روز اگر می خواست دندانش را پاک کند یا چیزی را در دهان بجود، یکی از آنها را از لبه کلاهش برمی داشت.
جودی به دقت به حرف های بیلی گوش می داد، چون مثل همه اهالی آن دوروبر می دانست که بیلی باک در تربیت اسب مهارت زیاد دارد. اسب خود بیلی گرچه تاتوی لاغری بود که سری پخت داشت، اما تقریباً همیشه در مسابقه ها جایزه اول را می برد. بیلی می توانست سواره گاو اخته ای را با طناب بگیرد، دوبار طناب را روی قاچ زین گره بزند و آنگاه پیاده شود و اسبش، همچنانکه ماهیگیری با ماهی به دام افتاده بازی می کند، گاو اخته را به بازی بگیرد و گره همچنان محکم تر شود و سرانجام گاو اخته از پای درآید.
جودی هر صبح، پس از آنکه تاتو را تیمار می کرد و قشو می کشید، تخته آخور را برمی داشت و تاتو از کنارش می گذشت و به وسط طویله می رفت. در این سو و آن سو چهار نعل می زد و گاه به جلو می پرید و روی پاهای نازکش به زمین می آمد. لرزان می ایستاد، گوش های نازکش را به جلو می داد و چشم هایش را می چرخاند و سفیدی اش را نمایان می کرد و چنین می نمود که ترسیده است. سرانجام نفس زنان به سوی آبشخور می رفت و تا دماغ سرش را به آب فرو می برد، در این هنگام جودی احساس غرور می کرد، زیرا می دانست که از این راه می توان اسب ها را شناخت. اسب های درمانده تنها لب هاشان را به آب می رسانند، اما اسب های خوب و سرزنده تمام دهان و دماغ خود را به آب فرو می کنند و تنها کمی از دماغشان را برای تنفس بیرون نگاه می دارند.
آنگاه جودی می ایستاد و تاتو را می پایید، در او چیزهایی را می دید که تا به حال در هیچ اسبی ندیده بود، گوشت های نرم و لغزنده تهیگاه و کفل باریک، که چون گره مشتی به هم برآمده بود، و نور آفتاب که بر پوشش سرخ تنش می تافت. اما اکنون حرکت گوش ها را می دید که حالتی را می نمایاند و گاه نشانگر حالتی از چهره حیوان بود. تاتو با گوش هایش حرف می زد. می توان از جنبش گوش ها درست دانست که نسبت به هر چیزی چه احساسی دارد. گوش ها گاه نازک و راستند و گاه سست و افتاده. به هنگام ترس از خشم عقب می روند و در زمان کنجکاوی و شادی به جلو، و اندازه دقیقشان نشانگر حالیست که اسب دارد.
بیلی باک سر قولش ماند. اول پاییز تربیت تاتو شروع شد.
ابتدا افسار را بستند، این سخت ترین کار بود، زیرا آغاز کار بود.
جودی هویجی را جلو دهان تاتو نگاه داشت و با چاپلوسی و تمنا طناب را وارد کرد. تاتو نخستین بار که فشار را حس کرد پاهایش را مانند خر به زمین کشید. اما طولی نکشید که آموخته شد و جودی در سرتاسر چراگاه گردشش داد.
جودی کم کم طناب را سست می کرد تا آنکه سرانجام تاتو، بدون افسار، هر جا که او می رفت به دنبالش می آمد.
آنگاه نوبت تمرین با افسار بلند فرا رسید. کار کندتری بود. جودی در حالی که افساری بلند به دست داشت در میان دایره ای ایستاد. با دهانش صدایی درآورد و تاتو، تا آنجا که طناب می رسید، شروع به چریدن کرد. جودی دوباره با دهانش صدایی درآورد، می بایست که اسب تندتر به حرکت درآید و آنگاه با صدایی دیگر به چهار نعل راه برود. گابیلن با خوشحالی فراوان به سرعت دور خود می چرخید. آنگاه جودی فریاد ایست کشید و اسب ایستاد. طولی نکشید که گابیلن در این کار مهارت یافت. اما گاهی اسب بدی بود، هنگامی دست جودی را گاز می گرفت یا پاهایش را لگد می کرد و گاه گاهی گوش هایش عقب می رفت و لگد محکمی به پسرک می زد. گابیلن هر بار که این کارها را می کرد کنار می رفت و چنین می نمود که خود به خود می خندد.
بیلی باک عصرها کنار بخاری می نشست و روی طناب مویین کار می کرد. جودی موهای دم تاتو را در کیسه ای جمع کرده بود و کنار بیلی می نشست و درست کردن طناب را می آموخت. بیلی به آرامی چند تار مو را به هم می چسباند و نخی می ساخت و چند نخ را به هم می تابید تا ریسمانی درست شود و آنگاه چند ریسمان را به هم می پیچید و طناب می کرد. آنگاه بیلی یک سر طناب را زیر پایش در کف اتاق می گذاشت و می تابید تا محکمش کند.
کار تمرین با افسار بلند به تندی پیش می رفت. پدر جودی از تماشای ایستادن و حرکت و تند رفتن و چهار نعل زدن تاتو کمی ناراحت می شد. گله می کرد که «داره یه تاتوی حقه می شه. از اسبای حقه خوشم نمی آد. اسب، با حقه بازی سنگینیشو از دست می ده. اسب حقه باز شبیه هنرپیشه هاست؛ نه وقار دارن نه شخصیت خودشونو.» و پدرش می گفت: «فکر می کنم بهتره هر چی زودتر زینش کنی.»
جودی با شتاب به انبار رفت. مدتها بود که روی زین اسب چوبی می نشست؛ بارها اندازه رکاب را تغییر داده بود، اما هرگز درست اندازه نشده بود. گاهی در انبار روی اسب چوبی می نشست و با آن به دور اتاق، که گردن بندها و تسمه ها و یدکها بر در و دیوار آن آویزان بود، می گشت. تفنگش را به قاچ زین می گذاشت و زمین را می دید که از زیر پایش دور می شود و صدای سم هایی را می شنید که چهار نعل می رفتند.
نخستین بار زین کردن تاتو، کار خنده آوری بود. گابیلن خم می شد، بلند می شد و پیش از آنکه تسمه را ببندند زین را از پشتش به زمین می انداخت. چند بار می بایست زین را به پشتش می نهادند تا سرانجام تاتو آرام بماند. بستن تسمه های زین هم کار مشکلی بود. جودی هر روز بند زین را کمی تنگ تر کرد تا سرانجام تاتو به زین اهمیتی نداد.
آنگاه نوبت دهنه زدن بود. بیلی شرح داد که چگونه باید ابتدا شاخه شیرین بیانی را به دهان اسب کرد تا گابیلن به چیزی در دهان داشتن عادت کند. گفت: «البته می تونیم به هر کاری مجبورش کنیم، اما اسب خوبی از آب درنمی آد. ترسو می شه و دل به کار نمی ده.»
نخستین بار که اسب را دهنه زدند، سرش را به سختی تکان داد و زبانش را آنقدر به تیغه دهنه زد تا آنکه خون از گوشه های دهانش بیرون ریخت. کوشید که افسار را از سرش دور کند و به آخور بیندازد. گوش هایش چرخید و چشم هایش از ترس و سختی سرخ شد. جودی خوشحال بود، زیرا می دانست که تنها اسب به درد نخور تربیت را به آسانی می پذیرد.
جودی، هنگامی که به فکر نخستین روی زین سوار شدنش افتاد تنش لرزید. ممکن بود که تاتو زمینش بزند. این ننگی نبود، ننگ این بود که دیگربار برنخیزد و سوارش نشود. گاهی خواب می دید که به زمین افتاده، گریه می کند و دیگر نمی تواند سوار شود. شرمساری آن خواب تا نیمروز روز بعد پایید.
گابیلن به سرعت رشد می کرد. آثار کره گی را از دست داده بود؛ یال هایش بلندتر و سیاه تر شده بود. شانه زدن ها و قشو کردن های پی در پی تنش را صاف و درخشنده و گلگون کرده بود. جودی سم های تاتو را روغن می مالید و به دقت پاکیزه نگاه می داشت تا تَرَک نخورد.
بافتن طناب مویی تمام شد. پدر جودی مهمیزی کهنه به او داد، میله های کناریش را خم کرد و بندش را برید و زنجیرکش را کند تا اندازه شود. کارل تیفلین یک روز گفت: «تاتو زودتر از اون که فکر می کردم بزرگ شده. گمونم بتونی «روز سپاس» سوارش شی. می تونی تا اون روز صبر کنی؟»
جودی، با خجالت گفت: «نمی دونم.» روز «جشن سپاس» سه هفته بعد بود. آرزو می کرد آن روز باران نیاید، چون باران زین قرمز رنگ را خراب می کرد.
دیگر گابیلن جودی را می شناخت و دوست داشت. در آن هنگام که جودی از آن سوی مزرعه درو شده می آمد، شیهه می کشید و در چراگاه هنگامی که اربابش سوت می کشید، دوان دوان می آمد. هر بار، در آنجا، هویجی در انتظارش بود.
بیلی باک پیوسته دستورهای سوارکاری را تکرار می کرد: «وقتی سوار شدی زانوهاتو محکم نگه دار و دستاتو از رو زین ور دار، اگه پرتت کرد، دلسرد نشود. آدم هر چی ام زرنگ باشه بعضی اسبا هستن که زمینش می زنن. فقط این جور وقتا، پیش از اینکه اسب از کارش خوشش بیاد، دوباره سوارش شو. چیزی نمی گذره که دیگه زمینت نمی زنه، از اون گذشته دیگه نمی تونه زمینت بزنه. کار همینه.»
جودی گفت: «کاش تا اون روز بارون نیاد.»
«چرا؟ نمی خوای تو گِل بیفتی؟»
جودی، به غیر از توی گِل افتادن، از این می ترسید که هنگامی که سراسیمه به زمین افتاده است، گابیلن هم بلغزد و روی او بیفتد و پا یا کمرش بشکند. پیش از این، این اتفاق را دیده بود، و دیده بود که آنها چگونه، چون حشره ای له شده، روی زمین به خود پیچیده اند، و از آن هراسان بود.
روی اسب چوبی تمرین می کرد که چگونه باید افسار را در دست چپ و کلاه را در دست راست گرفت. اگر دست هایش را بدین سان بند می کرد، در آن هنگام که اسب می خواست پرتش کند، دیگر قاچ زین را نمی گرفت. خوشش نمی آمد به این بیندیشد که اگر قاچ زین را بگیرد چه پیش می آید. شاید پدرش و بیلی باک از خجالت، دیگر با او حرف نزنند. خبر پخش خواهد شد و مادرش هم خجالت خواهد کشید و در حیاط مدرسه _ فکر کردن به آن وحشتناک بود.

نظرات کاربران درباره کتاب اسب سرخ