فیدیبو نماینده قانونی انتشارات فرهنگ معاصر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق اول و دو داستان دیگر

کتاب عشق اول و دو داستان دیگر

نسخه الکترونیک کتاب عشق اول و دو داستان دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عشق اول و دو داستان دیگر

آن وقت‌ها عادت داشتم که نزدیک غروب با تفنگم در باغ گردش کنم و کشیک کلاغ‌ها را بکشم. من از همان وقت‌ها از این مرغان وحشی و مکار و محتاط بدم می‌آمد. آن روز هم به باغ رفتم و همه باغراه‌ها را زیر پا گذاشتم، اما بیهوده. کلاغ‌ها مرا شناخته بودند و فقط از دور قارقار می‌کردند. بر حسب اتفاق به پرچین کوتاهی نزدیک شدم که خانه ما را از باغ باریکِ پشت بنای کوچک سمت راست، که اکنون مسکون شده بود جدا می‌کرد. با سری به زیر افکنده،مجذوب خیال‌های خود، پیش می‌رفتم. ناگهان صدای حرف شنیدم. سر بلند کردم و به آن سوی پرچین نگاهی انداختم و از حیرت بر جا خشک شدم. صحنه عجیبی پیش چشمم بود. در چند قدمی من، در سترده‌ای، میان بوته‌های سبز تمشک دوشیزه بلندقامت خوش‌اندامی ایستاده بود که پیرهن گلی‌رنگ نوار نواری به تن و روسری کوچک سفیدی بر سر داشت. چهار جوان دورش بودند و او با گل‌های خاکستری‌رنگی که کودکان اسمش را می‌دانند اما من نمی‌دانم، به نوبت بر پیشانی آنها می‌زد. این گل‌ها کیسه‌های کوچکی دارند که وقتی بر چیز سختی بزنی می‌شکافند و صدا می‌دهند. جوان‌ها چنان به‌رغبت پیشانی خود را به دختر جوان عرضه می‌کردند و در حرکات این دختر (که من فقط نیم‌رخش را می‌دیدم)، چیزی چنان فریبنده، و در عین آمرانگی و تمسخر نوازشگر و دلپذیر بود که من چیزی نمانده بود از تعجب و خوشحالی جیغکی بکشم و گمان می‌کنم که حاضر بودم تمام عالم را بدهم تا این دختر با آن انگشتان ظریفش بر پیشانی من هم ضربه‌ای بزند. تفنگ از دستم به روی علف‌ها فرو لغزید. همه چیز را فراموش کردم. همچنان ایستاده بودم و نمی‌توانستم از آن قامت بلند... و گیسوان زرینه و اندکی آشفته، که از زیر روسری سفید پیدا بود و از آن چشمان نیم‌بسته هوشمند با آن مژگان دراز و عارض دلاویز چشم بردارم... صدایی از کنارم شنیدم که می‌گفت: ــ جوان، هی جوان، خیال می‌کنید جایز است که دوشیزگان ناشناس را اینجور دید بزنید؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات فرهنگ معاصر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عشق اول و دو داستان دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۴

وقتی با ترسی که در دلم افتاده و لرزی که ناخواسته بر سراپایم چیره شده بود به دهلیز تنگ و کثیف خانه همسایه وارد شدم، خدمتکار سالخورده ای که موی سفید داشت جلوم آمد. چهره اش آفتاب سوخته و به سرخی مس بود، و چشمانش به چشم خوک می مانست و غصه در آنها بود و چین های پیشانی و شقیقه هایش به قدری عمیق بود که من هرگز ندیده بودم. بشقابی در دست داشت که استخوان دندان زده و پاک شده ماهی شوری در آن بود. در اتاقی را با پا پیش کنان با لحن خشنی گفت:
ــ چه می خواهید؟
پرسیدم:
ــ پرنسس زاسیکینا تشریف دارند؟
صدای گوشخراش زنی از پشت در بلند شد که داد می زد:
ــ وانیفاتی(۱۶).
پیرمرد، بی آنکه چیزی بگوید برگشت و پشت به من گرداند و با این کار پشت لباس بسیار کهنه پیشخدمتی اش را، که جز یک تکمه زنگ زده بر آن نمانده بود، به نگاه من عرضه داشت. بشقابش را بر زمین گذاشت و به اتاق وارد شد. همان صدای زنانه باز شنیده شد که می گفت:
ــ رفتی کمیسری؟
خدمتکار زیر لب چیزی گفت. زن باز گفت:
ــ چی؟ کسی آمده؟ آقازاده همسایه؟ بگو بیاید تو!
پیرمرد باز آمد و بشقابش را برداشت و گفت:
ــ بفرمایید سالن!
من لباسم را صاف و صوف کردم و به«سالن» رفتم.
خود را در اتاق کوچک و نه چندان پاکیزه ای یافتم، با مبل هایی محقر و انگاری با شتاب اینجا و آنجا گذاشته. زن پنجاه و چندساله زشت رویی با سری برهنه کنار پنجره، روی یک صندلی دسته شکسته نشسته بود. پیرهن سبزرنگ کهنه ای به تن داشت و شال پشمی رنگین میل بافته ای دور گردن انداخته بود و با چشمان ریز سیاهش به من زل زده بود. پیش رفتم و سلام کردم و گفتم:
ــ خدمت پرنسس زاسیکینا هستم؟
ــ بله، من پرنسس زاسیکینا هستم. شما پسر آقای و. هستید؟
ــ همین طور است. از مادرم برای شما پیغامی آورده ام.
ــ خواهش می کنم بنشینید. آهای وانیفاتی، کلیدهای من کو؟ ندیدیشان؟
من جواب مادرم به یادداشت خانم زاسیکینا را به او رساندم. او ضمن شنیدن حرف های من با انگشت های کلفت و سرخ رنگش بر لبه پنجره می زد و وقتی حرف های من تمام شد باز به من زل زد. عاقبت گفت:
ــ خیلی خوب، حتماً می آیم. شما چه کم سن و سالید! بفرمایید که چند سالتان است؟
بعد از کمی تردید ناخواسته گفتم:
ــ شانزده سال!
پرنسس یک مشت کاغذ چرک و چرب و پرلک و پک و از نوشته سیاه از جیب بیرون آورد و آنها را تا زیر بینی اش بالا برد، کوشان که آنها را بخواند. در آن میان ناگهان کمی در جا برگشت و روی صندلی بی قرار، گفت:
ــ وای، چه سن و سال خوبی! خواهش می کنم اینجا رودربایستی را کنار بگذارید. ما خیلی ساده زندگی می کنیم.
من ناخواسته نگاه نفرتی به سراپای بدترکیبش انداختم و در دل گفتم: «بله، زیادی هم ساده!»
در این لحظه در دیگر اتاق پذیرایی به سرعت باز شد و من دختری را که شب پیش در باغ دیده بودم در آستانه آن ایستاده یافتم. دستش را بالا برد و تبسم تمسخرش را بر لب داشت. پرنسس با آرنج اشاره ای به او کرد و گفت:
ــ این هم دخترم. زینوچکا(۱۷). این آقا پسر همسایه ما آقای و. است. اسم شریفتان؟
من برخاستم و با زبانی الکن جواب دادم:
ــ ولادیمیر!
ــ و اسم پدرتان؟(۱۸)
ــ پیوتر. اسم کاملم ولادیمیر پتروویچ است!
ــ عجب! من یک کمیسر پلیس می شناختم که او هم ولادیمیر پتروویچ بود! وانیفاتی، نمی خواهد دنبال کلیدها بگردی! تو جیبم است!
دختر جوان با چشمانی نیم بسته و سری اندکی به یک سو متمایل با همان لبخند تمسخر پیشینش به من نگاه می کرد. گفت:
ــ من موسیو ولدمار(۱۹) را پیش از این هم دیده ام!
صدایش که زنگ نقره داشت در دل من ارتعاشی خرم و شیرین پدید آورد.
ــ اجازه می دهید که شما را ولادیمیر پتروویچ صدا کنم؟
من تته پته کنان گفتم:
ــ خواهش می کنم!
پرنسس پرسید:
ــ کجا دیده ایش؟
دختر به پرسش مادرش جواب نداد. و همچنان به من نگاه کنان پرسید:
ــ شما حالا فرصت دارید؟
ــ البته!
ــ میل دارید کمکم کنید کانوا باز کنیم؟ بیایید اتاق من!
با سر اتاقش را نشان داد و جلو افتاد. من به دنبالش رفتم. در اتاقی که به آن وارد شدیم مبل ها کمی بهتر از مبل های اتاق پذیرایی بود و با سلیقه بسیار چیده شده بود. گرچه در آن لحظه نمی توانستم به چیزی توجه کنم. مثل این بود که در خواب حرکت می کنم و حرکاتم از فرط خوشی نرمی معمول را نداشتند.
پرنسس نشست و کلاف کانوایی پشم سرخ برداشت و مرا روبروی خود روی یک صندلی نشاند و کلاف را با دقت باز کرد و روی دو دست من جا انداخت. او این کارها را در عین سکوت، و بسیار آهسته می کرد، انگاری دارد بازیمی کند، با همان تبسم تمسخر و روشن و شیطنت آمیز بر لبانش، که به زحمت از هم باز شده بود، شروع کرد کانوا را دور مقوای تا کرده ای پیچیدن و ناگهان با نگاهی چنان روشن و سریع بر دلم دام انداخت، که بی اختیار سرم را فرود آوردم. هنگامی که چشمانش را، که اغلب نیم بسته بود کاملاً می گشود حالت صورتش پاک عوض می شد، انگاری نور از آن می تابید. بعد از مکث کوتاهی پرسید:
ــ ببینم، آقای ولدمار، دیشب درباره من چه فکر کردید؟ حتماً قضاوت خوبی نکردید!
من دستپاچه شده گفتم:
ــ من... پرنسس... هیچ فکری نکردم... چطور می توانم...
در جوابم گفت:
ــ ببینید، شما هنوز مرا نمی شناسید. من ابداً مثل همه نیستم. دلم می خواهد که هیچ وقت جز حقیقت به من نگویند. شنیدم که گفتید شانزده سالتان است. من بیست و یک سالم است. می بینید که خیلی از شما مسن ترم و شما باید ملاحظه و این حرف ها را کنار بگذارید و همیشه حقیقت را به من بگویید.
و بعد افزود:
ــ... و از من اطاعت کنید. نگاهم کنید. شما چرا به من نگاه نمی کنید؟
من بیش از پیش دستپاچه شدم، ولی ناچار نگاهم را به رویش بالا بردم. لبخند زد. اما لبخندش مثل گذشته نبود. در نگاهش تایید بود. صدایش را به مهربانی آهسته کرد و گفت:
ــ نگاهم کنید! من از این کار اصلاً بدم نمی آید... از صورت شما هم خوشم می آید. از همین حالا احساس می کنم که ما دوستان خوبی خواهیم شد.
و با لحن شیطنت افزود:
ــ شما هم از من خوشتان می آید؟
من گفتم:
ــ پرنسس...
ــ اولاً مرا زیناییدا الکساندرونا صدا کنید. ثانیاً نمی فهمم چه عادتی دارند بچه ها (و گفته خود را فوراً اصلاح کرد و گفت)جوان ها، که احساس خود را به صراحت نمی گویند. این کار را بگذارید برای بزرگترها! حالا بگویید، از من خوشتان می آید، نه؟
هرچند از صراحت و گشاده دلی اش خوشم می آمد رکی لحنش کمی به من برخورد. می خواستم به او نشان دهم که با بچه روبرو نیست.این بود که تا می توانستم لحنی جدی و گستاخ اختیار کردم و گفتم:
ــ البته، زیناییدا الکساندرونا، البته که از شما خیلی خوشم می آید.
مخفی نمی توانم بکنم.
چند بار با فاصله سر تکان داد. بعد بی مقدمه پرسید:
ــ شما مربی دارید؟
ــ نه، خیلی وقت است که دیگر مربی ندارم.
دروغ می گفتم. هنوز یک ماه نشده بود که لله فرانسوی ام را مرخص کرده بودند.
ــ آه، بله، می فهمم. شما دیگر بزرگ شده اید و احتیاجی به مربی ندارید.
به نرمی روی انگشتانم زد و گفت:
ــ دستتان را راست بگیرید!
و با دقت به پیچیدن کانوایش ادامه داد. از اینکه نگاهش به کارش بود سود جستم و اول از گوشه چشم و بعد با جسارت بیشتر و بیشتری تماشایش می کردم. چهره اش به نظرم دلفریب تر از روز پیش آمد. اسباب صورتش همه ظریف و شیرین بود و از زیرکی اش حکایت می کرد. پشت به پنجره نشسته بود که سایبان سفیدی داشت. پرتو خورشید از پشت این پرده می تابید و بر گیسوان لطیف و زرینه و گردن باریک و پا ک از آلایش و بر شانه های مایل و سینه آرام او غبار طلا می پاشید. نگاه می کردم و او برایم عزیز و جانی می شد. به نظرم می رسید که عمری است او را می شناسم و پیش از شناختن او هیچ نمی دانستم و از زندگی هیچ بهره ای نبرده بودم... پیرهن تیره رنگ کهنه ای به تن داشت و نیز پیش بندی بسته بود. احساس می کردم که دوست دارم یک یک چین های این پیرهن و آن پیش بند را ناز کنم. نوک کفش هایش از زیر دامنش پیدا بود. دلم می خواست پیش این کفش ها سر فرود آورم. در دل می گفتم: «جلوش نشسته ام... با او آشنا شده ام... خدای من چه سعادتی!» چیزی نمانده بود که از فرط اشتیاق از جا بجهم، اما فقط پاهایم را مثل طفلی که از چیزی کیف کند کمی تکان دادم.
حال خوشی داشتم، مثل ماهی در آب و هیچ نمی خواستم از این اتاق بیرون بروم و این خانه را ترک کنم. پلک هایش به نرمی باز شد و باز چشمانش به شیرینی بر من درخشید و باز لب هایش به لبخندی باز شد. با انگشت به شوخی تهدیدم کرد و به آهستگی گفت:
ــ این چه جور نگاه کردن است؟
من سرخ شدم... مثل برق از سرم گذشت که «او همه چیز را می فهمد، همه چیز را می بیند. چطور ممکن بود که همه چیز را نفهمد و نبیند؟»
ناگهان در اتاق مجاور صدای به هم خوردن چیزی بلند شد و جرنگ جرنگ شمشیری! پرنسس از اتاق پذیرایی داد زد:
ــ زینا، بیلاوزوروف(۲۰) برایت یک بچه گربه آورده.
زیناییدا جیغ کشید که:
ــ بچه گربه؟
و شتابان برخاست و گلوله کانوایش را روی زانوان من انداخت و بیرون دوید. من هم برخاستم و کلاف و گلوله پشمین را روی لبه پنجره گذاشتم و به اتاق پذیرایی رفتم و مبهوت ماندم. بچه گربه ای ببری نقش، با دست و پایی گل و گشاد وسط اتاق افتاده بود. زیناییدا جلو بچه گربه زانو زده بود و با احتیاط می خواست پوزه اش را بلند کند. افسر سوار جوانی، قوی هیکل و سرخ رو، که موی زرینه و مجعد و چشم های ورقلنبیده ای داشت، به دیوار میان دو پنجره پشت داده، در کنار پرنسس ایستاده بود. زیناییدا تکرار می کرد:
ــ چه بانمک! با آن چشم های سبزش، چه ناز! اما عجب گوش های درازی دارد. خیلی متشکرم، ویکتور یگوریچ(۲۱) شما خیلی لطف دارید.
افسر سوار، که یکی از جوان هایی بود که من روز پیش دیده بودم لبخندی زد و کرنشی کرد و پاشنه ای بر هم کوفت و جرنگ مهمیز و زنگ حلقه های شمشیربندش بلند شد.
ــ شما دیروز فرمودید که دلتان یک بچه گربه ببری نقش گوش دراز می خواهد. من این بچه گربه را پیدا کردم و تقدیمتان می کنم. میل شما برای من یک فرمان نظامی است. و دوباره کرنش کرد.
بچه گربه ناله نازکی کرد و زمین را بو کشید. زیناییدا داد زد:
ــ آخ گرسنه است. وانیفاتی، سونیا، یک نعلبکی شیر بیاورید.
دختر خدمتکار که پیراهن کهنه زردی به تن و روسری رنگ و رورفته ای به دور گردن داشت، با یک نعلبکی شیر در دست آمد و آن را جلو بچه گربه روی زمین گذاشت. بچه گربه لرزید و پلک هایش برهم آمد و شروع کرد با زبان شیر خوردن.
زیناییدا سرش را تا نزدیک کف اتاق پایین آورده، از کنار به پوزه گربه نگاه کنان گفت:
ــ وای، این یک ذره زبانش چه سرخ است!
بچه گربه وقتی سیر شد شروع کرد در گلو خرخر کردن و با عشوه گری دست و پای خود را تکان دادن. زیناییدا برخاست و رو به زن خدمتکار کرد و با بی اعتنایی گفت:
ــ ببرش!
افسر سوار قد راست کرد و سینه فراخ و نیرومندش را که تنگ در اونیفورم نوَش قالب شده بود پیش داد و با تبسم گل و گشادی گفت:
ــ خوب، برای گربه، آن دست مامانیتان را بدهید ببوسم!
زیناییدا فوراً در جوابش گفت:
ــ بفرمایید هر دو دستم را می دهم!
و دو دستش را پیش برد و ضمن اینکه افسر دو دست او را می بوسید از روی شانه به من نگاه کرد. من بی حرکت در جا ایستاده بودم و نمی دانستم که باید بخندم، چیزی بگویم یا همین طور ساکت بمانم. ناگهان از لای در نیم باز مانده دهلیز خانه چشمم به نوکرمان فیودور افتاد، که به من اشاره می کرد که پیشش بروم. بی اختیار به نزد او بیرون رفتم. پرسیدم:
ــ چه می خواهی؟
به آهنگ نجوا گفت:
ــ مادرجانتان مرا فرستادند دنبال شما! اوقاتشان تلخ شده که چرا جواب پیغامشان را نیاوردید.
ــ مگر خیلی طول داده ام؟
ــ یک ساعت و خرده ای!
من بی اختیار تکرار کردم:
ــ یک ساعت و اندی؟
به اتاق پذیرایی بازگشتم و شروع کردم خداحافظی و از راه ادب پاشنه برهم کوبان کرنش کردن. پرنسس جوان از ورای سر افسر سوار به من نگاه کنان گفت:
ــ کجا به این زودی؟
ــ باید برگردم!
و رو به پیرزن گرداندم و گفتم:
ــ پس بگویم که شما بعد از ساعت یک بعدازظهر تشریف می آورید
منزل ما، بله؟
ــ بله، همین طور بگویید، پدرکم!
و با عجله انفیه دانش را برداشت و چنان پرصدا انفیه به بینی کشید،که من تکان خوردم. پیرزن چشمان اشک آلود خود را برهم زنان و آه و ناله کنان تکرار کرد:
ــ بله، پدرکم، همین طور بگویید.
من بار دیگر کرنشی کردم و از اتاق بیرون رفتم، و احساس ناراحتی نوجوانی را در دل داشتم که می داند نگاه هایی از پشت بدرقه اش می کنند. زیناییدا داد زد:
ــ ببینید، مسیو ولدمار، هر وقت خواستید به دیدن ما بیایید!
و گفته خود را با خنده ای همراه کرد.
در راه بازگشت با خود می گفتم: «چرا همه اش می خندد!»
فیودور دنبالم می آمد و هیچ نمی گفت ولی پیدا بود که از کارهای من راضی نیست. مادرم سرزنشم کرد، پرسان، که این همه وقت پیش این پرنسس چه می کرده ام. جوابش ندادم و یک راست به اتاقم رفتم. ناگهان غصه بر دلم بار شد... و با زحمت زیاد جلو اشکم را می گرفتم... نسبت به افسر سوار سخت حسادت می کردم.

۵

پرنسس چنانکه وعده داده بود به دیدن مادرجانم آمد و مادرجانم از او هیچ خوشش نیامد. من هنگام ملاقات آنها حاضر نبودم، اما مادرم سر میز شام به پدرم گفت که این پرنسس زاسیکینا (une femme très vulgaire (۲۲  است، و با خواهش و تمناهایش به ستوهش آورده است و اصرار دارد که او سفارشش را به پرنس سرگی بکند، زیرا در عدلیه همه جور دعوا و گرفتاری دارد،(de vilaines affaires d’argent(۲۳ و خلاصه اینکه باید از آن ارقه هایی باشد که سرشان برای دعوا درد می کند. مادرجانم افزود که با این وصف او و دخترش را (من به شنیدن «و دخترش» سرم را روی بشقابم پایین آوردم) روز بعد به ناهار دعوت کرده است، چون هرچه باشد همسایه است و اسم و رسم دار. پدرم به شنیدن این حرف گفت که تازه به یاد می آورد که این زن کیست و او در جوانی مرحوم پرنس زاسیکین را می شناخته. این پرنس جوان بسیار درس خوانده و با کمال، اما سبکسر و ستیزه جویی بوده و در محافل به علت اقامت طولانی اش در پاریس لقب «پاریسی» گرفته بوده است . بسیار ثروتمند بوده اما هرچه داشته در قمار باخته و معلوم نیست چرا، شاید فقط به طمع پول، با دختر یک کارمند ازدواج کرده است (و پدرم با لبخند سردی افزود، چون برای پول هم می توانست زن بهتری انتخاب کند). آن وقت به سفته بازی افتاده و ثروت زنش را هم به باد داده و پاک به خاک سیاه نشسته است. مادرجانم گفت:
ــ خوب، حالا از ما پول قرض نخواهد، هر که می خواهد باشد!
پدرم با خونسردی گفت:
ــ هیچ بعید نیست که پول هم بخواهد! حالا با تو فرانسه حرف زد؟
ــ بله، ولی خیلی بد!
ــ هوم! گرچه ما به فرانسه حرف زدنش چه کار داریم! مثل اینکه گفتی دخترش را هم دعوت کرده ای، شنیده ام دختر با کمال ملوسی است.
ــ عجب! پس نباید به مادرش رفته باشد.
ــ به پدرش هم شباهتی ندارد. پدرش درس خوانده بود، اما خیلی باشعور نبود.
مادرجان آهی کشید و به فکر فرو رفت. پدرم هم ساکت ماند. من طی این گفت وگو نگران بودم و دلم سخت شور می زد.
بعد از ناهار به باغ رفتم، اما تفنگ همراه نبردم. تصمیم گرفته بودم که به باغچه همسایه نزدیک نشوم. اما نیروی قهاری مرا به آن طرف کشانید و بی نتیجه هم نبود. هنوز به پرچین آنها نزدیک نشده بودم که زیناییدا را دیدم. این بار تنها بود. کتابی در دست داشت و به آهستگی در راه باریکی می رفت. متوجه من نشد. چیزی نمانده بود که از کنارش بگذرم، اما ناگهان به خود آمدم و سرفه ای کردم.
او روی برگرداند اما نایستاد. نوار کبودرنگ پهن کلاه حصیری گردش را با دست کنار زد، نگاهم کرد لبخند خفیفی زد و باز به کتابش مشغول شد. من کلاه از سر برداشتم و کمی در جا پابه پا کردم و بعد با دلی پر از بار اندوه به راهم ادامه دادم. در دل گفتم:«(que suis je pour elle? (۲۴». و خودم نمی دانم چرا به فرانسه!
صدای قدم های آشنایی از پشت سرم شنیدم. روی گرداندم. پدرم بود که با رفتار سریعش با سبک پایی می آمد. پرسید:
ــ این پرنسس بود؟
ــ بله، پرنسس است.
ــ مگر تو می شناسی اش؟
ــ امروز صبح او را در خانه شان دیدم.
پدرم ایستاد. به سرعت عقب گرد کرد و از راهی که آمده بود برگشت.
وقتی به زیناییدا رسید از راه ادب سری به سلام فرود آورد. او هم سری تکان داد، اما حالت صورتش از تعجب خالی نبود و کتابش را رها کرد. دیدم که چگونه پدرم را با نگاه بدرقه کرد. پدرم همیشه بسیار خوش لباس و سنجیده پوش بود، به سادگی و به سلیقه خود نه به تقلید دیگران، اما قامتش هرگز در چشم من به تناسب و برازندگی آن روز نبود و کلاه خاکستری رنگش هرگز به آن زیبایی بر جعد موهای بفهمی نفهمی تنک شده اش ننشسته بود.
می خواستم به دنبال زیناییدا بروم اما او حتی نگاهی به من نکرد و باز با کتابش مشغول شد.

۶

تمام آن شب و صبح روز بعد را در رخوت اندوهناکی به سر بردم. به یاد دارم که می کوشیدم کار کنم و کتاب کایدانف را برداشتم، اما سطور را متلاشی می دیدم و صفحات کتاب معروف از پیش چشمم به سرعت می گذشتند و من از آنها هیچ نمی فهمیدم. ده بار پی درپی می خواندم: «ژول سزار سلحشوری کم نظیر بود» و ابداً از معنی آن سر در نمی آوردم و عاقبت کتاب را به گوشه ای انداختم. پیش از ناهار دوباره موهایم را روغن مالیدم و ردنگوت پوشیدم و کراوات زدم. مادرجانم پرسید:
ــ چه خبر شده؟ تو هنوز دانشگاهی نیستی و خدا می داند بتوانی در امتحان ورودی موفق بشوی یا نه. تازه برایت کت دوخته ایم.
به این زودی از آن سیر شدی؟ می خواهی دورش بیندازی؟
من با لحنی پر از نومیدی آهسته گفتم:
ــ آخر مهمان می آید.
ــ چه حرف ها! اینها هم مهمانند؟
ناچار بودم اطاعت کنم. ردنگوت را درآوردم و کت پوشیدم، اما کراواتم را باز نکردم. پرنسس و دخترش نیم ساعت پیش از ناهار آمدند. پیرزن، روی پیرهن سبزرنگی که برای من آشنا بود یک شال زردرنگ بر شانه ها انداخته و کلاه از مد افتاده ای بر سر گذاشته بود که نوارهای سرخ آتشینی داشت. ننشسته شروع کرد از سفته هایش گفتن و آه کشیدن و از بی چیزی نالیدن و «از فلاکت زار زدن». اصلاً ملاحظه آداب مجلسی را نمی کرد. انفیه اش را همانطور پرصدا به بینی می کشید و درست نمی نشست و مدام وول می زد. اصلاً انگاری به خیالش هم نمی رسید که پرنسس است. بعکس زیناییدا با متانت و مناعت بسیار نشسته بود، درست مثل یک پرنسس راستین. صورتش انگاری از سنگ بود، سرد و مغرور، به طوری که او را باز نمی شناختم. نه نگاه هایش نگاه دیروز بود، نه لبخندش، گرچه این چهره جدیدش نیز به نظر من بسیار زیبا بود. پیرهن سبک بارژی(۲۵) به تن داشت با گل و بوته هایی به رنگ کبود کم رنگ. گیسوانش به صورت حلقه های درازی از دو سوی گونه هایش فرو افتاده بود، به شیوه انگلیسی. این نوع آرایش گیسو با حالت سرد صورتش بسیار سازگاری داشت. سر ناهار پدرم در کنار او نشسته بود و با نزاکتی برازنده و با خونسردی و به آرامی، به شیوه خاص خود آهسته با او حرف می زد و از او پذیرایی می کرد. پدرم گه گاه به او نگاه می کرد و زیناییدا نیز هر چندوقت یک بار به پدرم نگاهی می کرد، نگاهی عجیب، که هیچ رنگ دوستی در آن نبود. گفت و گویشان به زبان فرانسه بود و به یاد دارم که از تلفظ ناب زیناییدا تعجب می کردم. پرنسس سر میز نیز، مثل گذشته هیچ ملاحظه نمی کرد. مثل از قحط جسته ها می خورد و مثل ندید بدیدها از خوشمزگی غذاها تعریف می کرد. پیدا بود که مادرجانم از او خوشش نمی آمد و با تحقیر و بی اعتنایی غم انگیزی به او جواب می داد. پدرم گه گاه، اخمکی می کرد. مادرجانم از زیناییدا نیز دل خوشی نداشت. مادرم روز بعد گفت:
ــ دختر پرافاده ای ست. نمی دانم با آن (sa mine de grisette  (۲۶ اش به چه چیز این قدر می نازد.
پدرم گفت:
ــ پیداست که درزی دختر هنوز ندیده ای!
ــ خدا را شکر که ندیده ام!
ــ البته که خدا را شکر! ولی چطور می توانی روی آنها قضاوت کنی؟
زیناییدا به من ابداً توجهی نکرد. کمی بعد از پایان ناهار پرنسس برخاست و خداحافظی کرد. و با لحن کشداری گفت:
ــ ماریا نیکلایونا، پیوتر واسیلیچ، امیدوارم مایوسم نکنید و با بزرگواری خودتان زیر بالم را بگیرید. چه می شود کرد؟ یک وقتی بود که من هم برو برویی داشتم. اما افسوس گذشت.
و با خنده ناخوشایندی افزود:
ــ حالا خیر سرم حضرت علّیه ام. اما چه فایده! حضرت و مضرت که شکم را سیر نمی کند.
پدرم مودبانه سری فرود آورد و او را تا در دهلیز ورودی بدرقه کرد. من، با آن کت تنگم آنجا ایستاده و مثل یک محکوم به اعدام سر فرو انداخته بودم. سردی زیناییدا نسبت به من از زندگی سیرم کرده بود. اما وقتی از کنارم می گذشت، با همان حالت نوازشی که در نگاهش بود، به مهربانی و بیانی سریع به نجوا گفت:
ــ فردا ساعت هشت بیایید خانه ما. شنیدید؟ حتماً بیایید ها...
و من از این گفته او به قدری حیرت کردم که حد نداشت. من فقط از سر حیرت دست ها را از هم باز کردم. اما او شال سفیدش را روی سر انداخته و دیگر دور شده بود.

عشق اول

ایوان تورگنیف

چند کلمه درباره این داستان

این داستان از جوانی خودِ تورگنیف مایه می گیرد. نویسنده ماجرای اولین دلدادگی خود را به صورت داستان پرداخته است. دختری که در داستان زیناییدا نام دارد در حقیقت یکاترینا لوونا شاخوفسکایا(۱) نام داشته است و پرنسسی بوده است بی چیز. این پرنسس یکاترینا لوونا طبع شعر داشته و سروده های خود را منتشر می کرده است. معشوق او نیز به راستی پدر تورگنیف بوده است، که حقیقتاً مردی بسیار جذاب بوده و با همسرش، که مادر تورگنیف باشد، و از خودش مسن تر اما بسیار ثروتمند بوده، به طمع تمولش ازدواج کرده است. رابطه عاشقانه پدر تورگنیف با یکاترینا لوونا، البته از نظر او پنهان نمانده و اسباب خشم بسیار او بوده است. در نامه ای به پسرش می نویسد:

... این زن شرور و بدنهاد، برای پدرت شعر می نوشت. من در تایید این حرف هایم درباره نانجیبی ها و سیاه کاری های او مدارک کتبی دارم.... خواهش می کنم اسم او را در حضور من نبری!...

این «زن شرور» یک سال بعد از مرگ پدر تورگنیف در پترزبورگ ازدواج کرد و نه ماه بعد از ازدواج از دنیا رفت. تورگنیف در نامه ای به خانم آستروفسکی(۲) نوشته است:

... به من انتقاد می کنند که پدر جوانک داستان بیش از اندازه به پدر خودم شباهت دارد. ولی من دلیلی برای کتمان حقیقت نمی بینم. پدرم به راستی زیبا بود و من در ستودن زیبایی او اکراهی ندارم، زیرا خودم هیچ شباهتی به او ندارم. من بیشتر به مادرم شبیهم. او به آسانی هر که را که می خواست، خاصه بانوان جوان و زیبا را مجذوب خود می کرد. و شوهر مهربانی نبود و به امور خانواده اعتنایی نداشت...

تورگنیف این داستان را، چنانکه عادت داشت برای جمعی از دوستان خود، از ناشران و نویسندگان خواند. در نامه ای به فت(۳) شاعر معروف روس می نویسد:

... داستان را برای جمعی از دوستان از جمله آستروفسکی و آننکف(۴) و دروژینین(۵) و مایکف(۶)... خواندم. گنچاروف دیر آمد، بعد از آنکه داستان به آخر رسیده بود. همه آن را پسندیدند، و تذکرات کوچکی دادند...

اما بعضی از منتقدان، البته پس از ستودن هنر داستان پردازی نویسنده و تحلیل زیبا و ظریف عشق یک نوجوان و توصیف احوال زیناییدا، از او عیب گرفته اند که نویسنده به مسایل بزرگ سیاسی و اجتماعی روز روسیه کاری نداشته است و هیچ یک از اشخاص داستان نیست که خواننده را به راستی مجذوب همت و حمیت انسانی خود کند و بر دل اثری بگذارد یا از حیث اخلاقی درخشان باشد. با این همه این داستان از آثار معروف تورگنیف به شمار می رود.
مدتی بود که مهمانان رفته بودند. ساعت زنگ نیم بعد از نیمه شب را نواخت. جز میزبان و سرگی نیکلایویچ(۷) و ولادیمیر پتروویچ(۸) کسی در اتاق نمانده بود. میزبان زنگ زد و دستور داد که بقایای شام را جمع کنند.
بعد در صندلی راحتی اش لم داد و سیگار برگی روشن کرد و گفت:
ـ خوب پس قرار شد که هر یک از ما داستان اولین دلباختگی اش را تعریف کند. سرگی نیکلایویچ، اول نوبت شماست.
سرگی نیکلایویچ، که مردی فربه بود و صورتی تپل و مویی زرینه داشت، اول نگاهی به میزبان کرد و بعد به سقف چشم دوخت و عاقبت گفت:
ــ راستش اینست که من عشق اولی نداشتم. دلباختگی ام را از دومی شروع کردم.
ــ یعنی چه؟ چطور؟
ــ خیلی ساده! هجده سالم بود که اول بار می کوشیدم دل دوشیزه بسیار فریبنده ای را به دست آورم. اما تلاشم طوری بود که انگاری این حال برایم تازگی ندارد. بعدها هم که در جلب محبت دوشیزگان دیگری کوشیدم همین احساس را داشتم. حقیقت این بود که اول بار در شش سالگی عاشق پرستارم شده بودم. ولی خوب، این صحبت مال خیلی وقت پیش است. جزئیات این نخستین دلدادگی از یادم رفته است. تازه اگر هم جزئی از آن را بتوانم به خاطر بیاورم چیزی نیست که باب طبع کسی باشد.
میزبان گفت:
ــ خیلی خوب، چاره چیست؟ عشق اول من هم چیزی که چنگی به دل کسی بزند ندارد. من پیش از آشنایی با همسرم آنا ایوانونا، به کسی دل نباخته بودم. ماجرای دل دادن من به او بسیار ساده و آسان گذشت. پدرانمان ما را برای هم نامزد کردند. خیلی زود به هم علاقه مند شدیم و بی معطلی هم ازدواج کردیم. ماجرای عشق من همین بود، که در دو کلمه خلاصه شد. وقتی مساله اولین عشق را مطرح کردم امیدم به شما بود، که اگر نگویم پیرمجردید، دیگر زیاد جوان هم نیستید. حالا شما، ولادیمیر پتروویچ، چیزی ندارید که سر ما را گرم کند؟
ولادیمیر پتروویچ، که چهل سالی داشت، و موهای سیاهش دیگر فلفل نمکی شده بود، پس از کمی تردید گفت:
ــ عشق اول من البته ماجرای ساده ای نبود.
دو نفر دیگر هم صدا گفتند:
ــ چه بهتر!... پس تعریف کنید!
ــ بسیار خوب!... یا باید بگویم نه، نمی توانم چیزی برایتان تعریف کنم. من اهل داستان سرایی نیستم. اگر بخواهم چیزی تعریف کنم یا خشک و خلاصه می شود یا روده درازی، به طوری که مصنوعی از کار درمی آید، و در هر دو حال چیز جالبی نخواهد شد. اگر اجازه بدهید آنچه را به خاطر دارم در یک کتابچه می نویسم و آن را برایتان می خوانم.
دوستان اول قبول نمی کردند، اما ولادیمیر پتروویچ عاقبت راضیشان کرد. دو هفته بعد باز دور هم جمع شدند و ولادیمیر پتروویچ به وعده خود وفا کرد. داستان زیر چیزی بود که نوشته بود.

۱

آن روزها شانزده سالم بود. ماجرا مربوط به تابستان۱۸۳۳ است.
با پدر و مادرم در مسکو زندگی می کردم. آنها هر سال تابستان نزدیک راه بند کالوگا(۹)، روبروی پارک نیسکوچنی (۱۰) خانه ای ییلاقی اجاره می کردند. من برای امتحان ورودی دانشگاه آماده می شدم. اما زیاد درس نمی خواندم و بیشتر یلّلی می کردم.
کسی نبود که بر آزادیم بندی بگذارد. هر کار که می خواستم می کردم، خاصه از وقتی که از آخرین لله ام جدا شده بودم. این سرپرست یک فرانسوی بود که هرگز نتوانسته بود بر خود هموار کند که مثل «یک بمب»(۱۱) در روسیه به زمین افتاده است و از صبح تا شام کلافه در بسترش افتاده بود. پدرم گرچه با من مهربان بود ولی کاری به کارم نداشت و مادرجانم گرچه غیر از من اولادی نداشت، اعتنایی به من نمی کرد. دردسرهای دیگری داشت، که حواسش را به خود مشغول می کرد. پدرم، که هنوز جوان و بسیار جذاب بود از سر سودجویی با مادرم، که ده سالی از او مسن تر بود ازدواج کرده بود. مادرجانم زندگی اندوهباری داشت. مدام در تشویش بود و از بی وفایی های پدرم بی قرار. همیشه در خشم بود، البته نه در حضور پدرم، زیرا سخت از او می ترسید. پدرم نسبت به او سختگیر و سرد بود و یکدل نبود. من هرگز کسی ندیده ام که به اندازه او با سنجیدگی خونسرد و به خود مطمئن و خودکامه باشد.
هرگز اولین هفته های اقامتم را در ییلاق از یاد نمی برم. هوا بسیار خوب بود. ما روز نهم ماه مه از شهر به ییلاق آمدیم، یعنی درست روز سن نیکلا. من کاری جز گردش نداشتم، گاهی در باغمان، گاه در پارک نیسکوچنی و گاهی بیرون دروازه. همیشه کتابی با خود می بردم، مثلاً کتاب تاریخ کایدانوف (۱۲) را، اما به ندرت لای آن را باز می کردم، بعکس اغلب اشعار بسیاری را که از بر می دانستم به صدای بلند برای خود می خواندم. خونم در شور شباب می جوشید و دلـم از اشتیاق نالان بود و این حال برایم تازگی داشت و مطبوع بود. پیوسته در انتظار خبر تازه ای بودم و از چیزی که نمی دانستم چیست واهمه داشتم. از همه چیز تعجب می کردم و گویی آماده بودم برای استقبال از رویدادی بی سابقه. مرغ خیالم پیوسته در پرواز بود و همیشه در اطراف تصورهایی خاص پرواز می کرد، مثل بادخورک وقت سحر دور برج ناقوس. خیال پرداز شده بودم، و همیشه افسرده، و حتی گاهی گریه می کردم. اما با همان دیدگان اشک آلود، و با وجود پرده اندوهی که نغمه شعری دلکش یا غروبی دل انگیز بر دلم فرو می افکند، تخم نشاط در سینه ام جوانه می زد، که حاصل شور زندگی و جوش جوانی بود، مثـل برق سبزینه خرم بر شاخی بهاری.
اسبکی(۱۳) داشتم، که خودم زینش می کردم و هر روز به سویی، تنها به سواری می رفتم. گاهی آن را به تاخت می راندم و خود را شهسواری می پنداشتم، در مسابقه ای تازان و باد در گوش هایم صدا می کرد و در دلم شادی می ریخت، یا سرم را رو به آسمان می گرفتم و روشنایی و کبودی درخشان آن را در فراخنای جانم می پذیرفتم.
به خاطر دارم که در آن زمان تصویر زن و تصور عشق به زن تقریباً هرگز به شکل مشخصی در ذهنم نمی آمد، اما در همه فکرهایی که در سر داشتم، و همه احساس هایی که در دلم بیدار می شد چیزی پنهان بود که درست به آن آگاه نبودم و از آن شرم داشتم و احساس پیشین چیز تازه ای بود و به قدری شیرین بود، که به وصف نمی آمد، کیفیتی زنانه داشت...
این انتظار و احساس واقعه ای پیش از وقوع آن در دلم راه می یافت. آنها را همچون نفس در سینه داشتم. همراه با هر قطره خون در رگ هایم جاری بودند. آنچه من این جور احساس می کردم می بایست به زودی تحقق یابد.
خانه ما در ییلاق یک عمارت چوبین اربابی بود با رواقی به ستون هایی آراسته، و دو بنای کوچک کوتاه، که از ملحقات آن بود. در بنای سمت چپ کارگاه کوچکی بود که در آن کاغذ دیواری ارزان قیمتی
می ساختند. اغلب آنجا به تماشا می رفتم و ده دوازده پسربچه نزار و ژولیده مو و تکیده رو را می دیدم که پیرهن های چرب و کثیفی به تن داشتند و پیوسته بر اهرم هایی چوبین می جستند. این اهرم ها بر مهرهای چاپ کننده متکی بودند و به این ترتیب با وزن پیکر نحیف خود بر کاغذها نقوشی رنگین می زدند. بنای سمت راست خالی بود و آماده، که به اجاره رود. یک روز، سه هفته بعد از نهم ماه مه، پنجره پوش های این بنای کوچک را گشوده یافتم و چهره بانوانی را پشت پنجره ها دیدم. خانواده ای در این خانه منزل کرده بودند.
به یاد دارم که همان روز سر ناهار مادرم از پیشخدمتمان می پرسید که همسایگان تازه ما که اند و به شنیدن نام پرنسس زاسیکینا(۱۴) ابتدا با لحن احترام گفت:
ــ آه، پرنسس...
و بعد افزود:
ــ... خوب، پرنسس باشد، اما حتماً از همین پرنسس های گداگرسنه است.
نوکرمان، ضمن اینکه بشقاب غذا را با احترام جلو مادرم می گرفت گفت:
ــ با سه تا درشکه کرایه ای آمدند قربان. کالسکه از خودشان ندارند. اسباب و اثاث درستی هم در بساطشان نیست.
مادرجانم گفت:
ــ بله، اما هرچه باشد پرنسس است، بد نیست.
پدرم نگاه سردی به او کرد و مادرم ساکت شد. به راستی هم پرنسس زاسیکینا نمی بایست زن پولداری بوده باشد. خانه ای که اجاره کرده بود بسیار کهنه و کوچک و کوتاه سقف بود و کسی که ولو کمی دستشان به دهانش می رسید آن را اجاره نمی کرد. گرچه، من آن وقت ها توجهی به این حرف ها نمی کردم. عنوان پرنسس هم برایم اعتباری نداشت. تازه نمایشنامه راهزنان شیللر را خوانده بودم.

۲

آن وقت ها عادت داشتم که نزدیک غروب با تفنگم در باغ گردش کنم و کشیک کلاغ ها را بکشم. من از همان وقت ها از این مرغان وحشی و مکار و محتاط بدم می آمد. آن روز هم به باغ رفتم و همه باغراه ها را زیر پا گذاشتم، اما بیهوده. کلاغ ها مرا شناخته بودند و فقط از دور قارقار می کردند. بر حسب اتفاق به پرچین کوتاهی نزدیک شدم که خانه ما را از باغ باریکِ پشت بنای کوچک سمت راست، که اکنون مسکون شده بود جدا می کرد. با سری به زیر افکنده،مجذوب خیال های خود، پیش می رفتم. ناگهان صدای حرف شنیدم. سر بلند کردم و به آن سوی پرچین نگاهی انداختم و از حیرت بر جا خشک شدم. صحنه عجیبی پیش چشمم بود.
در چند قدمی من، در سترده ای، میان بوته های سبز تمشک دوشیزه بلندقامت خوش اندامی ایستاده بود که پیرهن گلی رنگ نوار نواری به تن و روسری کوچک سفیدی بر سر داشت. چهار جوان دورش بودند و او با گل های خاکستری رنگی که کودکان اسمش را می دانند اما من نمی دانم، به نوبت بر پیشانی آنها می زد. این گل ها کیسه های کوچکی دارند که وقتی بر چیز سختی بزنی می شکافند و صدا می دهند. جوان ها چنان به رغبت پیشانی خود را به دختر جوان عرضه می کردند و در حرکات این دختر (که من فقط نیم رخش را می دیدم)، چیزی چنان فریبنده، و در عین آمرانگی و تمسخر نوازشگر و دلپذیر بود که من چیزی نمانده بود از تعجب و خوشحالی جیغکی بکشم و گمان می کنم که حاضر بودم تمام عالم را بدهم تا این دختر با آن انگشتان ظریفش بر پیشانی من هم ضربه ای بزند. تفنگ از دستم به روی علف ها فرو لغزید. همه چیز را فراموش کردم. همچنان ایستاده بودم و نمی توانستم از آن قامت بلند... و گیسوان زرینه و اندکی آشفته، که از زیر روسری سفید پیدا بود و از آن چشمان نیم بسته هوشمند با آن مژگان دراز و عارض دلاویز چشم بردارم...
صدایی از کنارم شنیدم که می گفت:
ــ جوان، هی جوان، خیال می کنید جایز است که دوشیزگان ناشناس را اینجور دید بزنید؟
من تکان خوردم و مبهوت ماندم. پشت پرچین، در کنار من مردی ایستاده بود، که موهای سیاهش را کوتاه زده بود و با تمسخر به من می نگریست. در همین لحظه دختر جوان نیز رو به سوی من گرداند... من چشم های بسیار درشت خاکستری اش را دیدم در چهره ای که پرشور بود و از زندگی جوشان. این چهره ناگهان گویی با ارتعاشی به جنبش آمد، خندان شد و دندان های سفیدش برق زد و ابروان شوخش بالا رفت... من مثل لبو سرخ شدم و تفنگم را از زمین برداشتم و خنده پرصدا اما خالی از شیطنت حاضران را به دنبال کشان، به خانه گریختم، و به اتاقم شتافتم و خود را بر بستر انداختم و چهره ام را با دو دست پوشاندم. قلبم چنان می تپید که می خواست از جا کنده شود. سخت شرمسار بودم و در عین حال خوشحال و از هیجان بی قرار، حالی که هرگز در خود ندیده بودم.
بعد از کمی استراحت، موهایم را شانه زدم و لباسم را پاک کردم و برای چای پایین رفتم. صورت دختر جوان را مدام پیش رو داشتم.
قلبم دیگر مثل پیش نمی تپید اما به شیرینی فشرده می شد. پدرم ناگهان پرسید:
ــ تو چه ات شده؟ توانستی یک کلاغ بزنی؟
دلم می خواست همه چیز را برایش بگویم، اما جلو زبانم را گرفتم و فقط در دل خندان بودم. وقتی برای خواب به اتاقم آمدم، نمی دانم چرا سه بار بر یک پاشنه چرخیدم و بعد موهایم را روغن زدم و به بستر رفتم و تا نزدیک صبح مثل سنگ خوابیدم. نزدیک صبح به قدر لحظه ای بیدار شدم، سر بلند کردم و نگاهی پراشتیاق به اطراف انداختم و باز به خواب رفتم.

۳

وقتی بیدار شدم اولین فکرم این بود که «چطور با آنها آشنا شوم؟» پیش از صبحانه به باغ رفتم اما چندان به پرچین نزدیک نشدم و به هیچ کسی نیز برنخوردم. بعد از صبحانه چندبار در کوچه از جلو خانه گذشتم و از دور به پنجره ها نگاه کردم... خیال کردم که پشت پرده پنجره ای صورت او را دیدم و ترسان گریختم. در گستره هموار شنزار جلو باغ نیسکوچنی بی هدف از هر طرف قدم می زدم و با خود می گفتم: «ولی این طور که نمی شود، بالاخره باید با او آشنا شد. ولی چطور؟»
کوچکترین جزئیات دیدار روز پیش را به خاطر می آوردم. نمی دانم چرا لبخند آمیخته به طعنه اش را با وضوحی خاص در نظر مجسم می کردم. اما در اثنایی که من در تب و تاب بودم و همه جور نقشه طرح می کردم سرنوشت مرا فراموش نکرده بود.
در مدتی که من در خانه نبودم از بانوی همسایه نامه ای به مادرجانم رسیده بود. نامه روی کاغذی خاکستری رنگ نوشته و با لا کی قهوه ای بسته شده بود، از آن لا ک های نامرغوبی که فقط روی اطلاعیه های پستی یا بر سر بطری شراب های نامرغوب دیده می شود. پرنسس در این نامه، که بدخط، و پر از غلط های املایی و دستوری بود از مادرجانم خواهش کرده بود که او را زیر بال بگیرد. به گمان پرنسس مادرجان من با مقامات توانایی که سرنوشت او و فرزندانش به آنها وابسته بود آشنایی داشت. آخر او در دادگستری گرفتار دعواهای پردردسرش بود. نوشته بود:

با این نامه دست به دامن شما می شوم، چون خانوم خیلی مهترم و متشخسی هستید و خودم هم همینطور و از فرست استفاده می کنم...

در پایان نامه از مادرجانم خواسته بود اجازه دهد که به دیدنش برود. خلق مادرجانم تلخ بود. پدرم نبود و او کسی را نداشت که با او مشورت کند و از او راهنمایی بخواهد. نمی توانست تقاضای بانوی محترم و متشخصی را که تازه «پرنسس» هم بود نادیده بگیرد. اما دادن جواب هم ساده نبود. یادداشتی به زبان فرانسه نوشتن نابجا می بود و املای روسی مادرجانم هم تعریفی نداشت. (۱۵) او خود به این معنی آگاه بود و نمی خواست آبروی خود را بریزد. از آمدن من خوشحال شد و فوراً به من گفت که به نزد پرنسس بروم و شفاهاً به او بگویم که مادرجانم همیشه بسیار خوشحال می شود که در حدود توانایی به حضرت علّیه پرنسس خدمت کند. و از او خواهش می کند که بعد از ساعت یک بعدازظهر به دیدنش برود. از اینکه امیال پنهانم، به این سرعت، چنانکه هیچ انتظارش را نداشتم برآورده شده بود بسیار خوشحال شدم و در عین حال به وحشت افتادم. ولی خوب، دستپاچگی ام را نشان ندادم. اول به اتاقم رفتم تا کراوات نوام را به گردن ببندم و ردنگوت قشنگم را بپوشم. آخر در منزل هنوز کتی کوتاه به تن می کردم و یقه پیراهنم را روی کت برمی گرداندم و از این حال هیچ خوشم نمی آمد.

نظرات کاربران درباره کتاب عشق اول و دو داستان دیگر

خوب
در 1 ماه پیش توسط z gh
بی نظیر
در 2 ماه پیش توسط حسین صادقی