فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عاشق آتشفشان

کتاب عاشق آتشفشان
داستانی عاشقانه

نسخه الکترونیک کتاب عاشق آتشفشان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عاشق آتشفشان

عاشق آتشفشان رمانی است تاریخی به قلم سوزان سانتاگ که زندگی سر ویلیام همیلتون و همسر جوانش، اما همیلتون و سپس دلباختگی اما به لرد نلسون را روایت می‌کند. سانتاگ این رمان را در اواخر دهه چهارم زندگی‌اش نوشت که در این عرصه نیز برایش شهرت و محبوبیت به همراه آورد. عاشق آتشفشان نه فقط روایتی است از این ماجرای عاشقانه که درگیر و دار جمهوری ناپل می‌گذرد بلکه سانتاگ در بازگویی رویدادهای تاریخی و نیز روایت شیفتگی سر همیلتون به آتشفشان به کار می‌گیرد طنزی است زنده و جاندار و بسیار ویژه که از مختصات قلم اوست.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب عاشق آتشفشان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خواننده ی گرامی!
آنچه در متن اثر به صورت *** آمده مطابق با متن اصلی اثر است و افتادگی نیست

برای دیوید:
پسر محبوبم، رفیقم

اینجا بازار کهنه فروش هاست. ورود مجانی است. ورود برای همه آزاد است. جماعتی شلخته. ناقلاها خوش می گذرانند. چرا داخل می شوی؟ توقع داری چی ببینی؟ من تماشا می کنم. چهارچشمی می پایم که چه اتفاقی در دنیا می افتد. چی باقی می ماند. چی را همینطوری به حال خودش ول می کنند. چی دیگر عزیز نیست. چی را باید قربانی کرد. چی بود که کسی فکر کرد برای دیگران جالب است. اما این، اگر قبلاً زیر و رویش را وارسی کرده باشند، چرند است. ولی شاید چیز با ارزشی باقی مانده باشد. نه اصلاً چیز با ارزشی وجود ندارد. اما چیزی هست که من می خواهم. می خواهم نجاتش بدهم. چیزی که با من حرف می زند. با شیفتگی های من. با من حرف می زند، از آن حرف می زند. آه...
چرا وارد می شوی؟ یعنی این قدر وقت اضافی داری؟ تو تماشا می کنی. پرسه می زنی. گذر زمان را از دست می دهی. فکر می کنی به حد کافی وقت داری. همیشه بیشتر از آن چیزی که فکر می کنی وقت می گیرد. بعد دیرت می شود. از دست خودت کلافه می شوی. می خواهی بمانی. اغوا می شوی. منزجر می شوی. همه چیز به هم ریخته. همه چیز شکسته. بد بسته بندی شده یا اصلاً بسته بندی نشده. برای من از سوداها و خیال هایی می گویند که لازم نیست بدانم. لازم است. آه، نه. به هیچ کدام از این ها نیازی ندارم. چیزی را با نگاهم می بلعم. باید چیزی را بردارم، بغل کنم. همان موقع که فروشنده اش مرا زیرچشمی می پاید. من دزد نیستم. به احتمال خیلی قوی خریدار هم نیستم.
پس چرا وارد می شوم؟ فقط برای آن که بازی کنم. بازی قایم باشک. بدانم چی بود و قیمتش چقدر بود، چقدر باید می بود و چقدر باید در آینده باشد. اما شاید قیمت نکنم، چانه نزنم، خرید نکنم. فقط تماشا کنم. فقط ول بگردم. احساس می کنم سبکبالم. ذهنم خالی است.
پس چرا وارد می شوم؟ خیلی جاها مثل اینجاست. دشت ها، میدان ها، خیابان های طاق دار، اسلحه خانه ها، پارکینگ ها، اسکله ها. همه جا می تواند باشد، گرچه اتفاقی گذرم به اینجا افتاده. همه جا می تواند باشد. اما من به اینجا می آیم. با بلوز و شلوار جین و کفش های تنیس: منهتن(۱)، بهار ۱۹۹۲. اینجا تجربه ای تحقیرآمیز از هستی ناب است. کسی را می بینی که کارت پستالِ هنرپیشه ها را می فروشد، کسی دیگر سینی انگشترهای ناواهوها را نشانت می دهد. این یکی جعبه ای دارد پر از کاپشن های خلبانان جنگ جهانی دوم، آن یکی مشتی چاقو. اتومبیل های آن مرد را ببین، ظرف های بلور آن زن را، صندلی های حصیری آن مرد، کلاه های سیلندری آن زن، و مردی هست با سکه های رومی، و آنجا... جواهری، گنجی را می بینی. می توانست اتفاق بیفتد. می توانستم ببینمش. شاید بخواهمش. شاید بخرمش تا هدیه بدهم؛ بله، هدیه به کسی دیگر. دست کم می توانم بفهمم که وجود داشت و اینجا می شد پیدایش کرد.
چرا وارد می شوم؟ تا همین جا هم کافی نیست؟ می توانستم بفهمم که اینجا نیست. مطمئن نیستم چی می تواند باشد. می شد آن را سرجایش روی میز بگذارم. هوسم مرا به جلو هل می دهد. به خودم می گویم چه می خواهم بشنوم. بله. کافی است.
داخل می شوم.

پایان حراج تابلوهای نقاشی است؛ لندن، پاییز ۱۷۷۲. تابلو در قابی برجسته با برگ های طلایی روی دیوار جلوی اتاق بزرگ آویزان است؛ ونوسی است در حال دل ربایی از کاپید که می گفتند کار کورِجو(۲) است و صاحبش خیلی به آن امیدوار بود؛ فروخته نشد. کار کورِجو نبود. اتاق کم کم خالی می شود. مردی چهل و دو ساله ، بلند قامت (برای آن روزگار مردی بلندقد بود) و خوش سیما آهسته جلو می آید، همراه مردی که شبیه او بود و نصف سنش را داشت و با فاصله ای از سر احترام همراهی اش می کرد... هر دو لاغر بودند، با پوستی رنگ پریده و ظاهر بی اعتنای اشراف.
مرد مسن تر گفت: «ونوسِ من! مطمئن بودم که فروش می رود. خیلی ها به آن علاقه مند بودند.»
مرد جوان ترگفت: «اما افسوس.»
عاقله مرد به فکر فرو رفت، مشکل می شد فهمید که آیا تمایز تابلو خودش کفایت می کرد یا نه، واقعاً گیج شده بود. مرد جوان تر با اخمی بر پیشانی گوش می داد.
مرد مسن ادامه داد: «چون جدایی از آن برایم غم انگیز بود، به خودم گفتم حالا که فروش نرفته پس باید خوشحال باشم. اما ضرورت وادارم کرد و فکر نمی کنم قیمت بالایی رویش گذاشته باشم.»
به ونوسش زل زد. عاقله مرد ادامه داد: «مشکل ترین چیزی که الآن وجود داره این نیست که چرا تابلو فروش نرفته (مشکل دور نگه داشتن طلبکارها هم نبود) بلکه مشکل تصمیم برای فروش بود؛ چون من عاشق این تابلو بودم پس می دانستم که باید بفروشمش و تصمیم گرفتم از دستش خلاص بشوم؛ و حالا چون کسی چیزی را نخواست که من ارزشش را می دانستم و برای من باقی مانده باید مثل گذشته دوستش داشته باشم، اما دیگر آن طوری دوستش ندارم، من قمار می کنم. بعد از آن که سعی کردم دوستش نداشته باشم تا بتوانم بفروشمش، دیگر نمی توانم مثل قبل از آن لذت ببرم، اما حالا که نمی توانم بفروشمش، مجبورم بار دیگر دوستش داشته باشم. بی رحم ام اگر حس کنم که این اتفاق ناخوشایند زیبایی هایش را از بین برده.
به فکر فرو رفت چه کار کنم؟ چقدر دوستش داشته باشم؟ حالا چطور دوستش داشته باشم.»
جوان گفت: «آقا باید فکر کنم حالا کجا می توانیم نگهش داریم. مطمئناً خریداری برایش پیدا می شود. اجازه دارم از طرف شما بین مجموعه دارانی که می شناسم و شاید برای شما ناشناس اند دنبال مشتری بگردم؟ خوشحال می شوم بعد از رفتن شما، دنبال این خرده ریزهای محرمانه بروم.»
مرد مسن گفت: «بله، وقت رفتن است.»
بیرون رفتند.

دهانه ی آتشفشان است. آری، دهانه و گدازه. یک جسم، جسمی زنده و غول آسا، با جنسیت مرد و زن. بالا می آورد، استفراغ می کند. پس می زند. درونش هم چیزی هست، برزخی است. چیزی زنده که می تواند بمیرد. چیزی خاموش که می تواند خشمگین بشود، گاه گاهی. اما به تناوب وجود دارد؛ خطری دائمی. کاش قابل پیش بینی بود، معمولاً قابل پیش بینی نیست. نمی شود پیش بینی اش کرد، رام شدنی نیست، بدبوست. همان چیزی نیست که ما به آن بدوی می گوییم؟ نوادا دل روئیز(۳)، قله ی سنت هلن، لا سوفریر(۴)، قله ی پِله(۵)، کراکاتوآ(۶)، تامبورا.(۷) غول به خواب رفته ای که بیدار می شود. غول خوابیده که توجهش به تو جلب می شود. کینگ کنگ. نابودی استفراغ می کند و دوباره به خواب می رود.
توجهش به من جلب شده؟ اما من کاری نکرده ام. من فقط تصادفاً اینجا هستم، سرتاپای دهاتی ام گلی شده. کجا غیرِ اینجا زندگی کنم، من اینجا متولد شده ام، روستایی سیه چرده مویه می کند. هر کسی باید جایی زندگی کند.
البته که می توانیم مثل یک نمایش باشکوه آتش بازی بهش نگاه کنیم. فقط وسیله مهم است. دورنمایی که به حد کافی پهناور است. دکتر جانسون می گوید جاذبه هایی هست که فقط باید از دور تحسینشان کرد. هیچ منظره ای باشکوه تر از درخشش شعله نیست. از فاصله ای امن که تماشا کنی منظره ای فوق العاده است، آموزنده و هیجان انگیز. پس از آن که غذایی سبک در ویلای سر *** می خوریم به بهارخواب می رویم، برای تماشا تلسکوپ داریم. دود سفید غلیظ، غرشی که آن را اغلب با صدای تیمپانی(۸) از فاصله ای دور مقایسه می کردند، پیش درآمد. بعد نمایش عظیم شروع می شود، دود سفید غلیظ به سرخی می گراید، غلیظ تر می شود، زبانه می کشد، موجی از خاکستر بالا می رود، بالا و بالاتر تا زیر وزن استراتوسفر پهن می شود (اگر خوش شانس باشیم سیلاب نارنجی و سرخ را می بینیم که به پایین می ریزد)، ساعت ها و روزها ادامه دارد. آن وقت، افول است، فرومی نشیند. اما آن بالا ترس دل و روده مان را به هم می ریزد. این صدا، این صدای تهوع آور، چیزی است خارج از تصورِ تو که برایت قابل قبول نیست. فوران مدام آن صدای پروقفه، وحشتناک و تندرآسا که به نظر می رسد دائماً شدیدتر می شود. اما شاید هیچ وقت پرسروصداتر از قبل نباشد؛ غرشی تهوع آور و گوش خراش و به پهنای آسمان که دل و روده تان را بیرون می ریزد و روحتان را درهم می کوبد. حتی کسانی که به خودشان لقب «تماشاگر» داده اند، نمی توانند ترس و وحشتشان را، طوری که پیش از این هرگز در آن ها ندیده باشید، بروز ندهند. در دوردست، دهکده ای سیال در پای کوه ـ شاید زمانی آنجا برویم ـ چیزی نیست جز دشتی از لای و لجن سرخ و سیاه، دیوارهایی لغزان که برای لحظه ای آرام می ایستند، بعد می لرزند و در آن تلاطم فرو می روند؛ در خود فرو می کشند، فرو می برند، می بلعند، خانه ها، اتومبیل ها، واگن ها، درخت ها را، یکی یکی، از هم می شکافند. پس نفوذناپذیر است.
تماشا می کنی. دهانت را با پارچه ای می پوشانی. قایم شو! بوی شب هنگام آتشفشانی نسبتاً فعال، پیش درآمد یکی از انفجارهای مهیب است. بعد از آن که خودمان را تا کنار هسته ی آتشفشان کشاندیم، بر لبه ی دهانه ایستادیم (آری بر لبه) و به پایین زل زدیم و ماندیم تا آن هسته ی مشتعل خودش را تخلیه کند. هر دوازده دقیقه تخلیه می کند. نه این قدر نزدیک نرو! بهت آور است. ما صدای غلغل باس سوپرانو را می شنویم، خاکستر مذاب می درخشد. هیولا می خواهد نفس بکشد. و بوی مشمئزکننده ی سولفور غیرقابل تحمل است. اما جوی های مذاب جاری نمی شوند. صخره ها و خاکسترهای سوزان زبانه می کشند، نه خیلی بلند. خطر، وقتی زیاد مخاطره آمیز نیست، مجذوبت می کند.
اینجا ناپل است، چهار بعدازظهر نوزدهم مارس ۱۹۴۴. در ویلا عقربه های ساعت بزرگ پاندولی انگلیسی بار دیگر در زمانی مرگبار از حرکت می ایستد. باز هم؟ مدت هاست که همه چیز آرام بوده است.
نشانه ی این یکی نیز همچون عشق است، می تواند بمیرد. اکنون کمابیش همه می دانند چه وقت باید شمارش معکوس را برای بهبود نسبی آغاز کرد، اما متخصصین از اعلام مرگ آتشفشانی که فعال نیست طفره می روند. هالیاکالا(۹) که آخرین بار در ۱۷۹۰ فعال شد، هنوز رسماً به عنوان آتشفشانی خاموش طبقه بندی می شود. آرام است چون میان خواب و بیداری است؟ یا شاید چون مرده است؟ به همان خوبی مرده هاست وگرنه مرده نیست. رود آتش، پس از آن که همه چیز را سر راهش می بلعد، به رودخانه ای سنگی و سیاه بدل می شود. درخت ها هرگز بار دیگر در اینجا نخواهند رویید. کوه گورستانِ خشونت خود می شود؛ آتشفشان از ویرانی ای که خود مسببش است بی نصیب نمی ماند. هر بار که وسویوس(۱۰) فوران کند، تکه ای از ستیغ آن بریده می شود. بی شکل تر، کوچک تر و تیره تر می شود.
پمپئی زیر بارانی از خاکستر دفن شد، هرکولانیوم زیر گل و لایی که با سرعت سی مایل در ساعت حرکت می کرد مدفون شد. اما گدازه خیابان را چنان آرام می بلعد، چند کیلومتر در یک ساعت، تا همه از سر راهش کنار بروند. ما هم وقت داریم تا وسایلمان را نجات دهیم، بعضی از آن ها را. کدام یک را؟ محرابِ پر از تمثال های مقدس را؟ آن تکه مرغِ دست نخورده را؟ اسباب بازی بچه ها؟ بلوز بلند جدیدم را؟ همه چیزهای دست ساز را؟ کامپیوتر؟ قوری ها؟ دست نویس؟ گاو؟ تمام چیزهایی که برای شروع دوباره ی زندگی نیاز داریم.
باور نمی کنم که در خطر باشیم. گدازه به راهی دیگر می رود. نگاه کن. شما می روید؟ من می مانم. مگر آن که به... اینجا برسد.
اتفاق افتاده است. تمام شده است.
گریختند. سوگواری کردند. تا زمانی که اندوه هم به سنگ بدل شد و آن ها برگشتند. آن ها که از محو تمام عیار خوف کرده بودند، به زمین ویران شده ای زل زدند که دنیایشان زیر آن دفن شده بود. خاکستر زیر پایشان هنوز گرم بود، اما دیگر کفش هایشان را نمی سوزاند. باز هم سردتر شد. تردیدها بخار شدند. کمی بعد از سال ۷۹ میلادی ـ وقتی که کوهِ خوشبو، پوشیده از شاخه های تاک که جنگل تاج سرش بود، همان جا که اسپارتاکوس و هزاران برده ای که به او پیوسته و کوشیده بودند تا او را از چشم سپاه تعقیب کننده دور نگه دارند، اول بار در هیئت آتشفشان ظاهر شد ـ بیشتر آنانی که زنده مانده بودند به کار بازسازی مشغول شدند، به کار دوباره زیستن. کوهِ آن ها اکنون سوراخی زشت بر بالای سر داشت. جنگل ها به تمامی خاکستر شده بودند. اما جنگل ها نیز بار دیگر روییدند.
این دورنما فاجعه ی پیش روی ماست. این اتفاق افتاده بود. چه کسی انتظار این واقعه را می کشید؛ هرگز، هرگز. هیچ کس. این بدترین اتفاق است. و اگر بدترین است، پس یگانه است. آنچه حذف می شود، قابل تکرار نیست. بگذارید آن را پشت سر جا بگذاریم. بگذارید بدیمن نباشیم.
دورنمایی دیگر وجود دارد. اکنون یگانه است: آنچه زمانی اتفاق می افتد، می تواند بار دیگر هم اتفاق افتد. شما خواهید دید. فقط منتظر باشید. یقین داشته باشید، مجبورید زمانی طولانی انتظار بکشید.
ما برمی گردیم. ما برمی گردیم.

نظرات کاربران درباره کتاب عاشق آتشفشان