فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اطلسی های لگدمال شده و پیروزی تخم مرغ

نسخه الکترونیک کتاب اطلسی های لگدمال شده و پیروزی تخم مرغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اطلسی های لگدمال شده و پیروزی تخم مرغ

موضوع نمایش در دکان خرت‌وپرت‌فروشی ساده‌ای اتفاق می‌افتد که مالک و اداره‌کننده‌ی آن دوشیزه دروتی سیمپل است. او اهل نیوانگلند است و بیست‌وشش سال دارد. ظاهرش بسیار جذاب است، اما خانه و قلب خود را در پشت دو ردیف گل اطلسی پنهان کرده است. او در شهر «پریمان پراپر» ماساچوست زندگی می‌کند که در محدوده‌ی شهر زراعتی بوستون قرار دارد. نمایش در صبح زود شروع می‌شود. دوشیزه سیمپل بنا به عللی خیلی نگران است. او که مغازه‌ی کوچکش را تازه گشوده است، در آستانه‌ی در که پرتویی از آفتاب بهاری به آن می‌تابد، ایستاده است، اما در صورتش آثار غم و خشم دیده می‌شود. او پلیسی را که در کنار خیابان ایستاده است، صدا می‌زند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اطلسی های لگدمال شده و پیروزی تخم مرغ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
The Case of The Crushed Petunias
&
The Triumph of The Egg
Tennesee Williams Sherwood Anderson

اطلسی های لگدمال شده

تنسی ویلیامز

تنسی ویلیامز در بیست وششم ماه مارس ۱۹۱۴ در شهر کلمبیا واقع در ایالت میسوری امریکا متولد شد. در سال های ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۳ در دانشگاه میسوری به تحصیل پرداخت و از همان سال ها به نوشتن داستان های کوتاه و شعر پرداخت. مدتی به دلیل مشکلات مالی ترک تحصیل کرد، اما هیچ گاه دست از نوشتن نکشید. در سال ۱۹۳۶ مجددا به تحصیل ادامه داد و پس از دو سال تحصیلات خود را به اتمام رساند. نخستین نمایش نامه اش به نام «جنگ فرشتگان» در دسامبر ۱۹۴۰ در تئاتر شهر بوستون به صحنه رفت. پس از آن نمایش نامه ی «باغ وحش شیشه ای» را نوشت که باعث شهرت او شد. «باغ وحش شیشه ای» ماجرای دختری است که غرق در تخیلات گذشته ی خویش است، خاطرات کودکی و یادبود عشق کهنه و قدیمی اش با تصاویری بس عظیم تر از واقعیت، همواره در ضمیرش منعکس است و او را به خود مشغول می دارد. نمایش نامه ی دیگر او «اتوبوسی به نام هوس» نام دارد که در سال ۱۹۴۷ به صحنه رفت. پس از آن نمایش نامه های «تابستان و دود»، «خال کوبی گل سرخ» و «گربه روی شیروانی داغ» را نوشت. از دیگر آثار این نویسنده: «با من مثل باران حرف بزن»، «ناگهان تابستان گذشته» و «گل شیپوری» و «اطلسی های لگدمال شده» را می توان نام برد.

بازیگران:

دروتی سیمپل
افسر پلیس
مرد جوان
خانم دال

صحنه:

موضوع نمایش در دکان خرت وپرت فروشی ساده ای اتفاق می افتد که مالک و اداره کننده ی آن دوشیزه دروتی سیمپل است. او اهل نیوانگلند است و بیست وشش سال دارد. ظاهرش بسیار جذاب است، اما خانه و قلب خود را در پشت دو ردیف گل اطلسی پنهان کرده است. او در شهر «پریمان پراپر» ماساچوست زندگی می کند که در محدوده ی شهر زراعتی بوستون قرار دارد. نمایش در صبح زود شروع می شود. دوشیزه سیمپل بنا به عللی خیلی نگران است. او که مغازه ی کوچکش را تازه گشوده است، در آستانه ی در که پرتویی از آفتاب بهاری به آن می تابد، ایستاده است، اما در صورتش آثار غم و خشم دیده می شود. او پلیسی را که در کنار خیابان ایستاده است، صدا می زند.

دروتی: سرکار! سرکار!
پلیس: (به طرف او برمی گردد.) بله، دوشیزه سیمپل؟
دروتی: می خواهم خبر یک خرابکاری عمدی و خشونت آمیز را بدهم.
پلیس: دوشیزه سیمپل، کدام خرابکاری؟
دروتی: لگدمال شدن اطلسی هایم را!
پلیس: خوب، منظور شما را نمی فهمم.
دروتی: می توانید خودتان ببینید. دیشب، دورتادور خانه، اطلسی های صورتی و ارغوانی بود. اما حالا نگاه کنید! صبح که بیدار شدم، دیدم این جوری شده اند. تمام اطلسی ها را عمدا و از روی دشمنی زیر پا له کرده اند!
پلیس: خدای بزرگ! خوب، خوب، خوب!
دروتی: «خوب، خوب، خوب»، نمی خواهید مقصر را دستگیر کنید؟
پلیس: دوشیزه سیمپل، چه کار کنم؟
دروتی: می خواهم دیوانه ای را که از اطلسی نفرت دارد، دستگیر کنید. شماره ی کفشش چهل وچهار است.
پلیس: چهل وچهار؟
دروتی: بله، این اندازه ی پایی است که اطلسی هایم را له کرده. یک کفاش همین الان اندازه گرفت.
پلیس: نسبتا بزرگ است، پای بیش تر مردها بزرگ است.
دروتی: اما نه در «پریمان پراپر» ماسوچوست. آقای نوزیت کفاش، به من اطمینان داد که در این شهر هیچ کس شماره ی کفشش چهل وچهار نیست. لابد می فهمی که چه قدر خطرناک است دیوانه ای آزاد بگردد. کسی که گل های نازنین مرا لگد کرده، حتما جسارت این را هم دارد که به زن تنهایی آزار برساند یا بچه ی معصومی را با لگد پرت کند!
پلیس: دوشیزه سیمپل، من هر کاری از دستم بربیاید، انجام می دهم. با اجازه.
دروتی: (کوتاه و گستاخانه.) خدا نگهدار. (در با صدا بسته می شود. او پشت پیشخوان خرت وپرت هایش می رود و با ناخن های صورتی کم رنگش با بی قراری روی پیشخوان ضرب می گیرد. قناری با ترس صدا می کند. دروتی باز هم به ضرباتش ادامه می دهد. به قناری.) هی، ساکت. (بعد پشیمان.) خواهش می کنم مرا ببخش، اعصابم خرد است!

بینی خود را پاک می کند. زنگ می زنند. مرد جوان بسیار درشتی داخل می شود. خشمگین به پاراوان گلدار کنار مغازه خیره می شود.

دروتی: خدای من، مواظب باشید سرتان به لوستر نخورد.
مرد جوان: (زیرکانه.) متاسفم، بهتر است بنشینم. (صندلی کوچک ظریف در زیر او خرد می شود.)
دروتی: خدا ما را ببخشد! شما در خراب کردن نبوغ دارید! صندلی قدیمیم را شکستید!
مرد جوان: متاسفم.
دروتی: تاسف شما صندلیم را درست نمی کند. چیزی می خواهید؟
مرد جوان: می خواهم آن جوراب های شرابی رنگ داخل ویترین را ببینم.
دروتی: چه اندازه ای را بیاورم؟
مرد جوان: یادم نیست، اما شماره ی کفشم چهل وچهار است.
دروتی: (به تندی.) چند؟ چهل وچهار...؟
مرد جوان: درست است، چهل وچهار.
دروتی: انگار کفش تان گلی است؟
مرد جوان: بله، دوشیزه سیمپل.
دروتی: فکر نمی کنم قضیه ی وحشتناک دیشب را شنیده باشید.
مرد جوان: راستش، چیزهایی شنیده ام.
دروتی: از پلیس؟
مرد جوان: نه خانم، از پلیس نشنیدم.
دروتی: پس از کی؟ تنها کسی که می داند، اوست. جز، جز، جز مردی که این کار را کرده! (سکوت. قناری به طور استفهام آمیز صدا می کند.) شما... شما... شما این کار را کردید؟
مرد جوان: بله، دوشیزه سیمپل. من این کار را کردم.
دروتی: بی خود سعی نکنید فرار کنید!
مرد جوان: من فرار نمی کنم دوشیزه سیمپل.
دروتی: همان جا بایست تا پلیس بیاید!
مرد جوان: می خواهید پلیس را صدا کنید؟
دروتی: بله، حتما، همین الان. اما قبل از این کار دلم می خواهد بپرسم چرا این کار را کردید؟ هان، چرا؟ چرا گل های اطلسی ام را لگدمال کردید؟
مرد جوان: بسیار خوب، می گویم. اولاً به این خاطر که شما خانه و قلب تان را پشت آن گل ها پنهان کرده اید!
دروتی: پنهان کرده ام؟ منظورتان را نمی فهمم.
مرد جوان: می دانم. این گل های اطلسی به نظر موجودات لطیف و جذابی می آیند، ولی خیلی سرسخت اند.
دروتی: ممکن است بفرمایید در مقابل چی سرسخت اند؟
مرد جوان: هر آدم مهمی بخواهد به خانه ی شما بیاید، ناچار است از میان این گل ها بگذرد، برای همین تنها مانده اید، آن هم با یک قناری که ازش متنفرید.
دروتی: متنفرم؟ از قناریم متنفرم؟ من عاشقشم.
مرد جوان: دوشیزه سیمپل، شما در دل آرزو دارید که ارزن توی گلوی قناری تان گیر کند. و همان طور که از آن متنفرید از اطلسی ها هم متنفرید.
دروتی: من از اطلسی ها متنفرم؟ شما چرا متنفرید؟ اصلاً چرا باید کسی از گل های اطلسی متنفر باشد؟
مرد جوان: دلیل دشمنی ما با هم و این که چرا گل ها را له کرده ام، در شعری است که سروده ام. شعرم درباره ی اطلسی ها و گل هایی مثل آن است. می خواهید بشنوید؟
دروتی: بدم نمی آید، البته اگر به این ماجرا مربوط می شود.
مرد جوان: خیلی هم مربوط است. حالا گوش کنید:

موسیقی آرام
اطلسی ها چه قدر عبوس می نگرند
به چیزهایی که در کتاب ها نیست،
چرا که این اطلسی های دوست داشتنی هرگز
پای از جدول محدود خود فراتر نمی گذارند.
آن ها با چشم تیزبین و مودب
پدیده های پیرامون شان را می نگرند
و آن ها را به زیبا و زشت،
به وال عظیم الجثه و حشره ی کوچک اندام طبقه بندی می کنند.
آن ها با کمال ناز و تکبّر
هر چیز را یا خشن می بینند یا لطیف.
وقتی که مردها با چکمه های کار از کنارشان می گذرند،
آن ها تا ریشه های لطیف و نازک خود سرخ می شوند.
هر زبان نجیبی آن ها را به هیجان می آورد.
چندان که برای شنیدن بانگ خروس گوش می خوابانند.
البته آن ها هم چنان عقیده دارند که شوخی های شیرین و مودبانه برای هر کسی مجاز است.
اما این را نیز دریافته اند که حتی چشم بندی،
بازی پر سروصدا و خشنی است.
و ــ (از صحنه صدای نجوا شنیده می شود.)
ــ چندان هم معصومانه نیست!
خوب، نظرت درباره ی این شعر چیست؟

دروتی: بی انصافی است! نهایت بی انصافی است!
مرد جوان: (لبخند می زند.) چون درباره ی اطلسی های شما این شعر را گفته ام؟
دروتی: بله، و به علاوه، فکر نمی کنم آدم این اجازه را داشته باشد که نظرش را به صورت جای پا بر روی اطلسی های مردم تحمیل کند!
مرد جوان: (بسته ی کوچکی را از جیبش بیرون می آورد.) خسارتش را جبران می کنم.
دروتی: چه طوری؟
مرد جوان: با این.
دروتی: این چیست؟
مرد جوان: دانه.
دروتی: چه دانه ای؟ دانه ی فتنه؟
مرد جوان: نه. رُزهای وحشی.
دروتی: رُزهای وحشی؟ نه... نمی توانم بکارم.
مرد جوان: چرا؟
دروتی: گل ها هم مثل ما آدم ها هستند. نباید وحشی بار بیایند. آن ها باید...
مرد جوان: تربیت شوند؟ آه. می فهمم، شما باغبان فاشیستی هستید!
دروتی: (نفس نفس زنان و رنجیده حرف می زند.) الان پلیس را خبر می کنم.
مرد جوان: پس چرا معطلید؟
دروتی: خوب، برای این که شما به جرم تان صادقانه اعتراف کردید.
مرد جوان: نباید می کردم؟
دروتی: نه!
مرد جوان: برای این اعتراف کردم که شما افسونگرید.
دروتی: من افسونگرم؟ راستی؟!
مرد جوان: بله، افسونگرید، دوشیزه سیمپل. با وجود آن اطلسی های له شده که به خاطرشان تاسفی نمی خورم، شما افسونگرید، فریبنده اید، ترسناکید!
دروتی: ازخودراضی!
مرد جوان: اگر اجازه بدهید، می خواهم از شما یک سوال بکنم.
دروتی: شما سوال کنید، اما کیست که جواب بدهد.
مرد جوان: می توانید جواب ندهید. هر چند که نمی توانید جواب ندهید. سوالم این است: کلّا از آن چی می سازید؟
دروتی: نمی فهمم، از چی؟
مرد جوان: دنیا، جهان! و موقعیتی که در آن دارید. راز حیرت آور زنده بودن! (موسیقی ملایم در پشت صحنه.) هیچ وقت شده که بفهمید زنده ها از مرده ها بیش ترند؟ بله، دوشیزه سیمپل، تعدادشان آن قدر زیاد است که مشکل می توانید نسبت آن ها را حدس بزنید.
دروتی: طوری حرف می زنید که انگار می خواهید چیزی به من بفروشید.
مرد جوان: همین طور است، فقط کمی صبر کنید!
دروتی: من که این جا بی کار نیستم.
مرد جوان: خواهش می کنم! فقط یک دقیقه از وقت گران بهاتان را به من بدهید!
دروتی: بسیار خوب. فقط یک دقیقه.
مرد جوان: نگاه کنید!
دروتی: به چی؟
مرد جوان: به ذره های غبار در نور خورشید بهار که از پنجره می گذرد.
دروتی: برای چی؟
مرد جوان: فکر کنید. شما باید مثل یکی از آن ذره ها باشید. یکی از آن ذره های بی ارزش غبار. یا یکی از میلیون ها و بیلیون ها و تریلیون ها جزء جنسی که فاقد عقل است و قادر نیست نه سوالی بپرسد، نه جوابی بدهد، و نه فکر کند و اصولاً چیزی احساس کند! اما با این وجود، خانم عزیز، شما این شده اید که هستید. دوشیزه دروتی سیمپل از بوستون! زیبا، انسان، زنده. می توانید فکر کنید، احساس کنید و عمل کنید. سوال من این است، دوشیزه سیمپل، شما تصمیم دارید چه کار کنید؟
دروتی: (دروتی که با وجود اطلسی های لگدمال شده کمی تغییر کرده است.) وای خداجان، نجاتم بده! فکر می کردم آمده اید این جا که جوراب بخرید.
مرد جوان: درست است، اما اول باید چیزی به شما بفروشم.
دروتی: چیزی به من بفروشید؟
مرد جوان: فهرستی از جنس های جالب.
دروتی: اول باید ببینم.
مرد جوان: غیر ممکن است. من نمی توانم نمونه هایم را در این مغازه نشان بدهم.
دروتی: چرا نمی توانید؟
مرد جوان: برای این که خیلی گرانبهایند. باید با هم قرار ملاقاتی بگذاریم.
دروتی: (عقب نشینی کرده.) متاسفم. هر کاری هست، من همین جا انجام می دهم.
مرد جوان: این به نفع تان نیست. در واقع به نفع هیچ کدام مان نیست. بهتر است فکرتان را عوض کنید.
دروتی: فکر نمی کنم به ضررم باشد.
مرد جوان: به هر حال، این کارت من است.
دروتی: (آن را با گیجی می خواند.) زندگی... مشترک.

نظرات کاربران درباره کتاب اطلسی های لگدمال شده و پیروزی تخم مرغ

عالیهههه
در 1 سال پیش توسط