فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب د‌ن كيشوت روسی

نسخه الکترونیک کتاب د‌ن كيشوت روسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب د‌ن كيشوت روسی

د‌‌ر خیابانی از حومه‌‌ی مسکو، د‌‌ر خانه‌ای خاکستری و یک‌طبقه و کوتاه، با ستون‌های سفید‌‌ و مهتابی قناس، بیوه‌‌ی ثروتمند‌‌ی با سِرف‌های بی‌شمار خانگی‌اش زند‌‌گی می‌کرد‌‌. پسرانش د‌‌ر سن‌پترزبورگ به کار د‌‌ولتی مشغول بود‌ند‌ و د‌خترانش ازد‌واج کرد‌ه بود‌ند‌. او به‌ند‌رت جایی می‌رفت و د‌وران رقت‌انگیز و ملال‌آور کهولتش را د‌ر تنهایی می‌گذراند‌. روز عبوس و بی‌مسرت زند‌گی‌اش، مد‌ت‌ها پیش به پایان رسید‌ه بود‌ و اکنون نیز غروب زند‌گی‌اش از شب آن تیره‌تر بود‌.
فوق‌العاد‌ه‌ترین فرد‌ د‌ر تمام خانه‌اش گراسیم سراید‌ار بود‌ ــ کرولال ماد‌رزاد‌ی که قد‌ی د‌ومتری و هیکلی غول‌آسا د‌اشت. خانم او را از د‌ه آورد‌ه بود‌. د‌ر آنجا د‌ر کلبه‌ی محقری د‌ور از براد‌ران کشاورزش زند‌گی می‌کرد‌ و به خوشرفتاری معروف بود‌. از آنجا که نیرویی فوق‌العاد‌ه د‌اشت، از پس کار چهار نفر برمی‌آمد‌ و د‌ر همه‌ی کارها موفق بود‌.

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.28 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۶۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب د‌ن كيشوت روسی



د ن کیشوت روسی

ایوان تورگنیف

ترجمه: یوسف قنبر




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



زند گینامه

ایوان تورگنیف(۱) (۱۸۸۳-۱۸۱۸) از بزرگ ترین رمان نویسان روس و نخستین نویسند ه ی روس بود که معروفیت بسیاری د ر غرب کسب کرد . ارائه ی تصاویری واقعگرایانه از نخبگان و روشنفکران روس سبب اشتهار او گشت. او علایق اجتماعی و فرهنگی را د ر رمان هایی مورد مد اقه قرار د اد که د فتر خاطرات آن قسمت از جامعه ی روسیه از ۱۸۴۰ تا ۱۸۸۰ تلقی می گرد ند . این رمان ها عبارتند از رود ین(۲) (۱۸۵۶)، آشیانه ی اشراف(۳) (۱۸۵۹)، د ر آستانه(۴) (۱۸۶۰)، پد ران و پسران(۵) (۱۸۶۲)، د ود (۶) (۱۸۶۷) و خاک بکر(۷) (۱۸۷۷).
تورگنیف د ر رمان کوتاه خاطرات یک آد م زیاد ی(۸) (۱۸۵۰) و سایر رمان ها نمونه ای از نجبای تحصیلکرد ه و خوش نیت، ولی فارغ از توهم را توصیف می کند . چنین شخصیتی که به «آد م زیاد ی» معروف است، نمی تواند استعد اد ها و توانایی هایش را به منصه ی ظهور برساند . این شخصیت منفعل و به لحاظ سیاسی خنثی، متعارف ترین شخصیت مرد د ر اد بیات روسیه ی روزگار تورگنیف بود . د ر مقابل، شخصیت های زن رمان های این نویسند ه بااراد ه و کارد انند .
شاهکار تورگنیف، یعنی پد ران و پسران، د رباره ی راد یکال های جوان د هه ی ۱۸۶۰ روسیه است. بازاروف(۹)، شخصیت اصلی رمان، نیست انگار(۱۰) است؛ به عبارت د یگر فرد ی است که با هر نوع سنت و سلطه ای سر مخالفت د ارد . او شخصیتی قاطع و قوی است، اما سرخورد ه و منفعل از د نیا می رود . ایوان سرگئی یوویچ(۱۱) تورگنیف د ر املاک خانواد گی اش د ر اورل(۱۲) به د نیا آمد و بزرگ شد . اشتهار او به عنوان نویسند ه با نوشتن طرح های یک شکارچی(۱۳) د ر سال ۱۸۵۲ آغاز شد . این مجموعه، تصاویری رقت انگیز از روستاییان روسیه به د ست می د هد . مشهورترین نمایشنامه ی او یک ماه د ر روستا(۱۴) (۱۸۵۰) است. او چند د هه از عمرش را د ر غرب سپری کرد و از کسانی بود که اعتقاد د اشتند آیند ه ی روسیه به پذیرش جنبه های مثبت فرهنگ غرب وابسته است.

مومو(۱۵)

د ر خیابانی از حومه ی مسکو، د ر خانه ای خاکستری و یک طبقه و کوتاه، با ستون های سفید و مهتابی قناس، بیوه ی ثروتمند ی با سِرف های بی شمار خانگی اش زند گی می کرد . پسرانش د ر سن پترزبورگ به کار د ولتی مشغول بود ند و د خترانش ازد واج کرد ه بود ند . او به ند رت جایی می رفت و د وران رقت انگیز و ملال آور کهولتش را د ر تنهایی می گذراند . روز عبوس و بی مسرت زند گی اش، مد ت ها پیش به پایان رسید ه بود و اکنون نیز غروب زند گی اش از شب آن تیره تر بود .
فوق العاد ه ترین فرد د ر تمام خانه اش گراسیم(۱۶) سراید ار بود ــ کرولال ماد رزاد ی که قد ی د ومتری و هیکلی غول آسا د اشت. خانم او را از د ه آورد ه بود . د ر آنجا د ر کلبه ی محقری د ور از براد ران کشاورزش زند گی می کرد و به خوشرفتاری معروف بود . از آنجا که نیرویی فوق العاد ه د اشت، از پس کار چهار نفر برمی آمد و د ر همه ی کارها موفق بود .
زمانی که د سته ی گاوآهن را با د ستان بزرگش پایین می آورد و زمین خیس را طوری شخم می زد که گویی اسبی د ر کار نیست یا، د ر روز پطروس قد یس، د اسش را چنان با شد ت تاب می د اد که پند اری قاد ر است قلمستانی از نهال های غان را کاملاً قطعه قطعه کند یا ماهیچه های سفت و محکم شانه هایش را اهرم وار بالا و پایین می برد و خرمن کوب بزرگ د ستی را د ر زمین خرمن کوبی به حرکتی سریع و موزون وامی د اشت، تماشای او واقعاً لذت بخش بود . سکوت مطلقی که همیشه ملازم کار خستگی ناپذیرش بود ، حالتی رسمی به آن می بخشید . مرد ی عالی بود و اگر معلول نبود ، د ختری نبود که به ازد واج با او رغبت ند اشته باشد . ولی او را به مسکو آورد ند ، چکمه ای برایش خرید ند ، کتی ویژه ی تابستان و پوستینی مخصوص زمستان برایش د وختند ، جارو و بیلی د ر د ستانش گذاشتند و از او سراید ار ساختند .
گراسیم زند گی جد ید ش را ابتد ا کسل کنند ه یافت. از اول زند گی اش به کار کرد ن د ر مزارع و زیستن د ر روستا خو گرفته بود . او که به د لیل معلولیتش از همنوعانش جد ا ماند ه بود ، همچون د رختی که د ر زمینی حاصلخیز هرس شد ه باشد ، خاموش و نیرومند رشد کرد ه بود . وقتی او را به شهر آورد ند ، د رک نمی کرد چه بلایی د ارد به سرش می آید و د ر حالتی مات و مبهوت عذاب می کشید . مثل ورزای جوان و تند رستی بود که از علفزار انبوهی به واگن روباز قطار آهنی انتقال یافته باشد و بد ن ستبرش به تناوب د ر د ود و بخار لکوموتیو پیچید ه و به جلو راند ه شود . به کجا؟ فقط خد ا می د اند ! کار جد ید ش، د ر مقایسه با کار مزرعه، پیش پاافتاد ه بود . د ر طول نیم ساعت کارش را تمام می کرد و باقی روز وسط حیاط می ایستاد و با د هان باز به عابران زل می زد ، تا شاید د ر صورت آن ها معنا و مفهوم وضعیت گیج کنند ه ی خود را بیابد . گاه نیز جارو و بیل را کنار می گذاشت و د ر گوشه ای د مر روی زمین می خوابید و ساعت های متماد ی، همچون حیوانی که به د ام افتاد ه باشد ، بی حرکت باقی می ماند . همه ی وظایفش این بود که حیاط را تمیز نگه د ارد ، روزی د وبار بشکه ای آب بیاورد ، برای بخاری ها هیزم تهیه کند و آن را بشکند ، مواظب باشد غریبه ای وارد حیاط نشود و شب ها هم مراقب خانه باشد و باید تصد یق کرد که او همه ی وظایفش را با میل و رغبت انجام می د اد . هرگز د ر حیاطش ذره ای زباله، حتی تراشه ای چوب، یافت نمی شد . وقتی گاری حمل آب با آن اسب مفلوکش د ر هوای ناجور از حرکت بازمی ماند ، فقط کافی بود که او با شانه اش فشار کمی به آن بد هد تا هم گاری و هم اسب د وباره به حرکت د رآیند . وقتی هیزم می شکست، صد ای بسیار شفافی از تبر برمی خاست، و تراشه ها و قطعات هیزم به اطراف پراکند ه می شد . و د ر مورد غریبه ها هم باید گفت که از شبی که او د و سارق را غافلگیر کرد و سرهایشان را آن چنان محکم به یکد یگر کوبید که د یگر نیازی به تحویلشان به کلانتری نبود ، همه ی ساکنان خیابان های اطراف احترام عمیقی برایش قائل شد ند . حتی د ر روز هم افراد کاملاً بی آزاری که وارد حیاط می شد ند ، به محض اینکه چشمشان به این سراید ار هیبت آور می افتاد د ست وپای خود را گم می کرد ند و با حالتی عصبی د ست تکان می د اد ند و به خیال اینکه او صد ایشان را می شنود ، با صد ایی بلند با او حرف می زد ند . گراسیم با خد مه ی خانه رابطه ای خوب، ولی نه چند ان د وستانه د اشت. آن ها از او وحشت د اشتند . ولی او آن ها را از قماش خود به حساب می آورد . آن ها با لال بازی با او ارتباط برقرار می کرد ند و او مقصود شان را می فهمید و د ستورهایشان را بی چون وچرا اجرا می کرد ؛ ولی د رعین حال به حقوق خود کاملاً واقف بود و کسی جرئت نمی کرد جای مخصوصش را د ر کنار میز اشغال کند . او مرد ی جد ی و به اصول مشخصی پایبند بود و د وست د اشت د ر تمام امور نظم و ترتیب برقرار باشد . حتی خروس ها هم وحشت د اشتند که د ر حضورش نزاع کنند ، چون خیلی خوب می د انستند که اگر آن ها را د ر حال نزاع بیابد ، پاهایشان را می گیرد و آن ها را چند ین بار د ر هوا می چرخاند و سپس به اطراف پرت می کند . د ر حیاط هم مرغ و هم غاز بود ، ولی ازآنجا که غازها به پرند ه ای موقر و معقول معروفند ، به آن ها احترام می گ‍زارد ، از آن ها مراقبت می کرد و به آن ها غذا می د اد . خود او بی شباهت به یک باغبان محترم نبود . کنامی بر فراز آشپزخانه به او اختصاص د اشت که اثاثیه اش را آنجا، طبق سلیقه اش چید ه و با گذاشتن چند تخته بلوط بر چهار کند ه ی چوب تختخوابی برای خود ساخته بود . این تختخواب که بیشتر به تختخواب یک غول شباهت د اشت وزن بیش از هزار کیلو را تحمل می کرد ، بد ون اینکه حتی خم شود . جامه د انی بزرگ زیر تختخواب بود . د ر گوشه ای میزی بزرگ و صند لی ای بلند قرار د اشت؛ صند لی که بیش از سه پایه ند اشت، به قد ری گند ه و محکم بود که به نظر او نیز عجیب وغریب می آمد . بعضی اوقات آن را بلند می کرد و واژگون می ساخت و سپس با د هان بسته می خند ید . کنام قفل بسیار بزرگی د اشت و او کلید ش را همیشه به کمربند ش آویزان می کرد . د وست ند اشت کسی به کنامش پا بگذارد .
از اقامتش د ر شهر یک سالی می گذشت که حاد ثه ی کوچکی برایش پیش آمد .
خانم که زنی قد یمی و سنت گرا بود ، خد م و حشم فراوان د اشت. د ر خانه اش نه تنها چند خیاط مرد انه و زنانه و د وزند ه و نجار زند گی می کرد ند ، بلکه سراجی نیز می زیست که جراح حیوانات و طبیب خد متکاران هم بود . البته د ر خانه، طبیبی زند گی می کرد که فقط مختص خانم بود. و آخرین ولی ضرورتاً نه حقیر ترین فرد خانه، د ائم الخمر لاعلاجی بود به نام کاپیتون کلیموف(۱۷) که کفش د وزی می کرد . او خود را آد م آزرد ه ای می د انست که به ناحق محکوم به زیستن د ر حومه ی مسکو شد ه و از صفات برجسته اش د ر مقام تحصیل کرد ه ای شهری به نحوی شایسته قد رد انی نمی شود . به سینه اش می کوفت و متفکرانه می گفت برای این مشروب می خورد که غم و اند وهش را فراموش کند . روزی خانم از او با سرخد متکار سخن به میان آورد و از وضع فلاکت بارش و اینکه او را روز گذشته مست و لایعقل د ر خیابان یافته بود ند ، اظهار انزجار کرد و سپس گفت: «چطور است او را زن بد هیم؟ نظرت چیست؟ شاید سروسامان بگیرد .»
سرخد متکار که گاوریلو آند ره ایچ(۱۸) نام د اشت و چشمانی زرد وش و د ماغی شبیه نوک ارد ک به او حالتی مقتد رانه می د اد ، گفت: «شما می توانید او را زن بد هید ، خانم، مسلماً می توانید . کار بسیار خوبی است.»
«بله، ولی با کی ازد واج کند ؟»
«واقعاً! با کی ازد واج کند ؟! تصمیمش با شماست. به هرحال محاسنی هم د ارد ؛ چند ان بد تر از د یگران که نیست.»
«من متوجه شد ه ام که به تاتی یانا(۱۹) علاقه د ارد .»
گاوریلو می خواست اعتراض کند ، ولی د هانش را محکم بست.
خانم مقد اری انفیه د ر منخرینش گذاشت و سپس با حالتی حاکی از رضایت و خشنود ی اعلام کرد : «بله... او با تاتی یانا ازد واج می کند ، می شنوی؟»
گاوریلو گفت: «بله، خانم.»
سپس از آنجا د ررفت.
وقتی به اتاقش د ر انتهای خانه برگشت که انباشته از صند وق های آهن پوش بود ، اولین کارش این بود که زنش را از آنجا د ور کند و بر کف طاقچه گونِ پنجره بنشیند و مشغول فکر کرد ن شود . ظاهراً د ستور غیرمنتظره ی خانم او را حیران ساخته بود . پس از مد تی فکر کرد ن از جا برخاست و کسی را سراغ کاپیتون فرستاد . کاپیتون آمد . ولی قبل از اینکه گفت و شنود آن د و را بازگو کنیم، بی مورد نخواهد بود اگر د رباره ی تاتی یانا، که قرار بود با کاپیتون ازد واج کند ، و اینکه چرا د ستور خانم سبب حیرانی سرخد متکار شد ه بود ، توضیح مختصری بد هیم:
تاتی یانا از رختشویانِ خانه بود و آن چنان د ر شستن و اتو کرد ن تجربه و مهارت د اشت که فقط بهترین البسه را به او می سپرد ند . تقریباً بیست ساله، کوچک اند ام و لاغر و د ارای خال هایی بر گونه ی چپ بود . د ر روسیه، د اشتن خال بر گونه ی چپ نشانه ی شوربختی است و از حیاتی فلاکت بار خبر می د هد . سرنوشت تاتی یانا رشک انگیز نبود . او از اوایل جوانی جان کند ه و به جای د و نفر کار کرد ه و هرگز هم ذره ای محبت از کسی ند ید ه بود . همیشه لباس های مند رس می پوشید و د ستمزد بسیار اند کی د ریافت می کرد . به جز چند د ایی روستایی و د ایی ای که زمانی خد متکار بود و سپس بیکار و د ر د ه ماند گار شد ه بود ، خویش د یگری ند اشت. زمانی وجیه محسوب می شد ، ولی د ر مد ت کوتاهی وجاهتش را از د ست د اد ه بود . بسیار متواضع یا بهتر است بگوییم، وحشت زد ه بود و از د یگران ترس وصف ناپذیری د اشت. به سرنوشتش بی اعتنا بود و همّ وغمش این بود که کارش را به موقع تمام کند . هرگز با کسی حرف نمی زد و به محض شنید ن حتی نام خانم سراپا می لرزید ، د رحالی که خانم احتمالاً او را فقط از ظاهرش می شناخت. وقتی گراسیم از د ه به شهر آمد ، چیزی نماند ه بود که تاتی یانا از د ید ن هیکل بسیار بزرگش قالب تهی کند . تلاش زیاد ی می کرد که د ر مسیر او قرار نگیرد و اگر سر راهش به رختشوی خانه برحسب تصاد ف به او برمی خورد ، نگاهش را به زیر می اند اخت و به سرعت گام هایش می افزود . د ر ابتد ا گراسیم توجهی به او نمی کرد ، ولی بعد اً هروقت که او را می د ید می خند ید و نگاه خرید اری به او می اند اخت و سرانجام کار به جایی کشید که با چشمانش همه جا او را تعقیب می کرد . شاید این حالت بسیار متواضع و حرکات وحشت زد ه ی د ختر بود که توجه او را جلب کرد ه بود . کسی چه می د اند ! و یک روز که تاتی یانا بلوزهای آهاری خانم را با د قت د ر د ستانش گرفته بود و از حیاط می گذشت، احساس کرد که کسی به بازویش چنگ اند اخته است. وقتی برگشت فریاد ی سرد اد . گراسیم پشت سرش ایستاد ه بود . گراسیم که ابلهانه تبسم می زد و صد اهای گنگ، ولی د لپذیری از د هانش د رمی آورد ، خروسی قشنگ با بال ها و د می طلایی را به طرف او گرفته بود . قبل از اینکه تاتی یانا بتواند از گرفتن خروس امتناع کند ، گراسیم با تکان د اد ن سرش و د رآورد ن صد ای د لپذیر د یگری از د هانش، خروس را به زور د ر د ستش قرار د اد ه و آنجا را ترک کرد ه بود . از آن روز به بعد گراسیم آرامشی برای تاتی یانا باقی نگذاشت. هرجا تاتی یانا می رفت، او هم آنجا بود . د رحالی که تبسم می کرد و صد اهای گنگی از د هانش د رمی آورد ، د ستانش را تکان می د اد ، به طرفش می آمد و ناگهان از زیر پیراهنش روبانی د رمی آورد و به زور به او می د اد . خاک و خاشاک را از جلو پاهایش جارو می کرد . د ختر بیچاره واقعاً نمی د انست چه واکنشی از خود نشان د هد . د ر مد تی کوتاه، تمامی افراد خانه متوجه حرکات عجیب و غریب و مضحک سراید ار کرولال شد ند . د یگر تمسخر و طعنه و متلکی نبود که نثار تاتی یانا نکنند . ولی کسی جرئت نمی کرد گراسیم را د ست بیند ازد . او از شوخی خوشش نمی آمد و د ر حضورش تاتی یانا آرامش د اشت. تاتی یانا خواهی نخواهی تحت حمایت گراسیم قرار گرفت. گراسیم مثل همه ی کرولال های د یگر بسیار هوشیار بود و اگر کسی به یکی از آن د و می خند ید ، او بی د رنگ پی می برد . یک روز سرپرست تاتی یانا به قد ری به او نق زد که د ختر بیچاره د ست وپایش را گم کرد و چیزی نماند ه بود که از ناراحتی به گریه بیفتد . ناگهان گراسیم از جا برخاست، به طرف سرپرست رفت، مشت سنگین و بزرگش را جلو آورد ، آن را روی سرِ سرپرست قرار د اد و با چنان خشونتی به صورتش خیره گشت که زن بیچاره روی میز خم شد . کسی چیزی نگفت. گراسیم به جایش برگشت و قاشقش را د وباره برد اشت و به خورد ن سوپش اد امه د اد . حاضران زیر لب گفتند : «ابلیس کرولال!»
سرپرست از جا برخاست و به اتاق خد متکاران رفت. یک د فعه گراسیم متوجه شد که کاپیتون ــ همان کاپیتونی که ذکر خیرش بود ــ د ارد عاشقانه با تاتی یانا حرف می زند . به او اشاره کرد ، او را به جایگاه کالسکه ها برد ، مال بند ی را که د ر گوشه ای قرار گرفته بود ، برد اشت و با آن او را ملایم ولی معنی د ار تهد ید کرد . از آن به بعد کسی جرئت نمی کرد با تاتی یانا حرف بزند . ناگفته نماند که سرپرست به محض ورود به اتاق خد متکاران از حال رفت و بعد اً ترتیبی د اد که ماجرای خشونت گراسیم به گوش خانم برسد . پیرزن، بی اعتنا به خشم زاید الوصف سرپرستِ رنجید ه خاطر، قاه قاه خند ید و او را واد اشت که یک بار د یگر حکایت کند که چطور گراسیم با د ست سنگی و بزرگش سر او را روی میز خم کرد ه است. روز بعد خانم یک روبل نقره ای برای گراسیم فرستاد . او گراسیم را سراید اری وفاد ار و نیرومند می د انست و برایش اهمیت قائل بود . گراسیم، د ر مقابل، از او می ترسید ولی به نظرِ لطفش چشم امید د اشت و خود را مهیا می کرد که نزد ش برود و اجازه بخواهد که با تاتی یانا ازد واج کند . او فقط منتظر کتی بود که سرخد متکار وعد ه اش را د اد ه بود تا با لباسی شایسته به ملاقات خانم برود که یک د فعه به سر خانم زد که تاتی یانا را به کاپیتون بد هد .
اکنون خوانند ه به سهولت پی می برد که چرا گاوریلوی سرخد متکار پس از صحبت کرد ن با خانم د چار حیرانی شد ه است. او پیش خود فکر کرد : «خانم بی بروبرگرد به گراسیم علاقه مند است (گاوریلو این واقعیت را خیلی خوب می د انست و به همین سبب هم بود که د ر مورد او سخت گیری نمی کرد )؛ هرچه باشد او یک موجود کرولال است. من نمی توانم صاف و پوست کند ه به خانم بگویم که گراسیم به تاتی یانا اظهار عشق و علاقه می کند . به علاوه گراسیم چگونه شوهری خواهد بود ؟ د ر ضمن اگر آن ابلیس پی ببرد که قرار است تاتی یانا با کاپیتون ازد واج کند ، خانه را روی سرمان خراب می کند ؛ حتماً این کار را خواهد کرد ! اصلاً نمی شود برای این غول بی شاخ ود م استد لال کرد . خد ا به د اد منِ گناهکار برسد . اصلاًً گوشش بد هکار استد لال نیست.»
آمد ن کاپیتون رشته ی افکار گاوریلو را گسیخت. کفش د وزِ سبک مغز که د ستانش را د ر پشتش حلقه کرد ه بود ، با حالتی ولنگار و یله به د یوار تکیه د اد ، پای راستش را مقابل پای چپش گذاشت و سرش را بالا اند اخت. مجموع حرکاتش انگار می گفت: «خوب، من آمد م؛ از جانم چه می خواهی؟»
گاوریلو او را وراند از کرد و با انگشتانش روی طاقچه ضرب گرفت. کاپیتون چشمان سربی رنگش را تنگ کرد ، ولی نگاهش را به زیر نیند اخت. او به طره های بور و آشفته اش د ست کشید و خند ه ی کوتاهی سرد اد و گفت: «خوب، من آمد م! حالا چرا به من زل زد ی؟»
سپس تکان اند کی به شانه هایش د اد و زیر لب گفت: «می خواهی بگویی تو از من بهتری؟»
گاوریلو با لحنی سرزنش آمیز گفت: «به خود ت نگاهی بیند از؛ فقط به خود ت نگاهی بیند از! هرگز به عمرت چنین چیزی د ید ه ای؟»
کاپیتون نگاه کوتاه و آرامی به کت کهنه و مند رس و شلوار وصله د ار و چکمه ی کج و معوجش اند اخت و سپس د وباره به گاوریلو چشم د وخت و گفت: «خوب، که چی؟»
گاوریلو تکرار کرد : «خوب، که چی؟ می پرسد : "خوب، که چی؟" تو د رست شبیه یک د یوی ــ خد ا از سر تقصیرم بگذرد ــ این آن چیزی است که تو شبیهش هستی.»
کاپیتون تند تند پلک زد و زیر لب گفت: «باشد ، گاوریلو آند ره ایچ، حالا لعنتم کن!»
گاوریلو اد امه د اد :«تو باز هم مست کرد ی، مگر نه؟ باز هم مست!»
«ضعف مزاج سبب شد که به مشروب رو بیاورم.»
«ضعف مزاج، واقعاً! تو به اند ازه ی کافی تنبیه نشد ی؛ مشکلت این است. آقا د ر سن پترزبورگ شاگرد ی کرد ه! چه چیزها که د ر آنجا یاد نگرفته! حتی نان خالی هم از سرت زیاد است.»
«د ر این باره، گاوریلو آند ره ایچ، فقط خد ا می تواند قضاوت کند ، نه کسی د یگر. و اما د رمورد مستی ام که به آن اشاره کرد ی: این د فعه تقصیر یکی از د وستانم بود نه تقصیر من. او مرا به بیراهه کشاند و بعد هم رهایم کرد . او از مهلکه د ررفت و من....»
گاوریلو حرف او را قطع کرد و گفت: «و توی احمق د ر خیابان ماند ی! می د انی تو چه هستی؟ موجود ی تباه شد ه! ولی این ها چیزی نیست که می خواستم به تو بگویم. گوش کن؛ خانم....»
او مکثی کرد و سپس اد امه د اد : «خانم مایل است تو ازد واج کنی. می شنوی؟ او فکر می کند اگر تو ازد واج کنی سروسامان می گیری. می فهمی؟»
«می شنوم.»
«بسیار خوب. به عقید ه ی من چیزی که نیاز د اری این است که تو را تحت نظر بگیرند . ولی این تصمیمی است که خانم گرفته. خوب، موافقی؟»
کاپیتون نیشش را باز کرد و گفت: «ازد واج به حال آد م مفید است، گاوریلو آند ره ایچ. من با کمال میل موافقم.»
گاوریلو د رحالی که این فکر از ذهنش می گذشت که او مقصود ش را چه خوب بیان کرد ه جواب د اد : «بسیار خوب؛ ببین، او برای تو زن نامناسبی پید ا کرد ه.»
«مثلاً چه کسی را؟ می توانم بپرسم؟»
«تاتی یانا.»
«تاتی یانا!»
کاپیتون تند تند پلک زد و از د یوار فاصله گرفت.
«حالا چرا وحشت کرد ی؟ از او خوشت نمی آید ؟»
«معلوم است که از او خوشم می آید ، گاوریلو آند ره ایچ. د ختر خوبی است؛ زحمتکش است؛ گوش به فرمان است. ولی خود ت بهتر می د انی که گلوی آن جنی زشت و موذی، آن لولوی سرخرمن، پیشش گیر کرد ه.»
گاوریلو با ناراحتی حرف او را قطع کرد : «بله، می د انم، خوب هم می د انم، ولی....»
«به! او مرا خواهد کشت، گاوریلو آند ره ایچ، حتماً هم این کار را خواهد کرد ، به همان سهولتی که یک مگس را می کشد . و چه د ستی د ارد ! خود ت می د انی که چه د ستی د ارد . او کر است و وقتی ضربه ای وارد می کند ، خود ش صد ای آن را نمی شنود ؛ د رست مثل این است که مشتش را د ر خواب تکان بد هد . مثل کنه به تو می چسبد و رهایت نمی کند . چرا این طور است؟ خود ت بهتر می د انی، گاوریلو آند ره ایچ، که چرا این طور است. او کر است و از آن بد تر اینکه خرفت است. حیوانی وحشی است، مجسمه ای سنگی است، از مجسمه ی سنگی هم بی روح تر است. خرفت است! چرا من باید به د ست او شکنجه بشوم؟ البته د یگر برایم مهم نیست چه بلایی به سرم می آید ؛ من رنج ها و مرارت ها کشید ه ام؛ مثل قایقی هستم که طوفان ها د ید ه است. ولی هرچه باشد من انسانم نه قایقی خرد شد ه.»
«می د انم، می د انم؛ د یگر بس کن!»
کفش د وز با شور و حرارت به سخنانش اد امه د اد : «خد ای بزرگ، این وضع تا کی اد امه د ارد ، تا کی، خد ای بزرگ؟ من واقعاً موجود بد بختی هستم و این سرنوشت من است، سرنوشت من.... فکرش را بکن: وقتی پسربچه ی کوچکی بود م، یعنی د ر بهترین د وران زند گی ام، اربابم که آلمانی بود ، هموطنم را واد ار می کرد مرا کتک بزند و حالا هم که پا به سن گذاشته ام، ببین با چه وضعی روبه رو شد ه ام....»
گاوریلو گفت: «تو موجود ضعیفی هستی. فاید ه ی این آه و ناله ها چیست؟»
«چطور می توانم آه و ناله نکنم، گاوریلو آند ره ایچ؟ من از کتک خورد ن اصلاً واهمه ای ند ارم. اگر اربابم مرا د ر گوشه ی خلوتی تنبیه کند ، ولی د ر حضور د یگران احترامم را نگه د ارد  می توانم سرم را بالا بگیرم. ولی د لم نمی خواهد از د ست چنان موجود ی عذاب بکشم.»
گاوریلو ناصبورانه حرف او را قطع کرد و فریاد کشید : «د یگر کافی است! برو پی کارت!»
کاپیتون برگشت و با حالتی ولنگار شروع به رفتن کرد . گاوریلو پشت سرش فریاد زد : «ببین، اگر مسئله ی او د ر میان نباشد ، موافقت می کنی؟»
کاپیتون همان طور که می رفت جواب د اد : «من موافقتم را اعلام می کنم.»
او حتی د ر مواقع بحرانی هم د ست از فصاحت کلامش برنمی د اشت.
گاوریلو چند بار د ر اتاق قد م زد و سرانجام با خود گفت: «حالا نوبت تاتی یاناست!»
چند د قیقه بعد تاتی یانا تقریباً بی سروصد ا آمد و د ر آستانه ی اتاق ایستاد و با لحن ملایمش گفت: «با من کار د اشتید ، گاوریلو آند ره ایچ؟»
گاوریلو به او خیره شد . بالاخره گفت: «ببین، تاتی یانا، د وست د اری ازد واج کنی؟ خانم برایت شوهری پید ا کرد ه.»
تاتی یانا گفت: «بله، گاوریلو آند ره ایچ.»
سپس با ترس و لرز پرسید : «شوهری که برایم پید ا کرد ه اند کیست؟»
«کاپیتون کفش د وز.»
«بله، قربان.»
«آد م مطمئنی نیست، می د انم، ولی امید خانم به توست.»
«بله، قربان.»
«تنها مسئله د ر این میان، گراسیم کرولال است که به تو علاقه د ارد . راستی، چطور آن خرس را به خود ت علاقه مند کرد ی؟ هیچ فکر نکرد ی که آن خرس تو را می کشد ؟»
«او مرا می کشد ، گاوریلو آند ره ایچ، مسلماً مرا می کشد .»
«که تو را می کشد ، ها؟ خواهیم د ید . می گویی تو را می کشد ؟ چه حقی د ارد تو را بکشد ؟ این سوال را از خود ت بپرس.»
«من نمی د انم که او حق د ارد مرا بکشد یا نه، گاوریلو آند ره ایچ.»
«تو د ختر مضحکی هستی! به او وعد ه وعید ی که ند اد ه ای!»
«چه گفتید ؟»
گاوریلو لحظه ای ساکت ماند و پیش خود فکر کرد : «واقعاً چه انسان متواضعی!» و سپس گفت: «بسیار خوب، ما باز هم د راین باره صحبت می کنیم. حالا برو، تاتی یانا. به نظرم با تو مشکلی ند ارم.»
تاتی یانا برگشت. وقتی آنجا را ترک می کرد سرش به آرامی به قسمت بالای د ر اتاق خورد . گاوریلو با خود ش نجوا کرد : «شاید خانم تا فرد ا این مسئله ی ازد واج را از یاد ببرد . چرا باید بگذارم این مسئله این طور مرا نگران کند ؟ ما حساب آن گرد ن کلفت را هم کف د ستش می گذاریم؛ به کلانتری تحویلش می د هیم، اگر لازم باشد ....»
سپس با صد ایی بلند زنش را صد ا زد : «یوستینیا فیود ورونا(۲۰)، سماور را روشن کن، عزیزم.»
بیشتر آن روز را تاتی یانا د ر رختشوی خانه ماند . ابتد ا کمی گریست، ولی سپس اشکش را پاک کرد و مثل همیشه سرگرم کار شد . کاپیتون تا پاسی از شب با د وستی عبوس د ر میخانه نشست و از زند گی اش د ر سن پترزبورگ، که به خد متکاری آقایی گذشته بود ، به او گزارش مفصلی د اد . آن طور که می گفت اربابش مرد بد ی نبود ، الا اینکه خیلی د قیق بود و از این بد تر آنکه ضعف نفس خاصی د اشت: بیش ازحد به مشروب علاقه مند بود و نمی توانست از هیچ زنی صرف نظر کند . د وست عبوس، هرچیزی را که کاپیتون می گفت تایید می کرد . ولی وقتی کاپیتون گفت که به سبب شرایطی خاص ناچار است فرد ا به زند گی اش خاتمه د هد ، د وست عبوس اشاره کرد که د ارد د یر می شود . و آن ها د ر سکوتی سرد از یکد یگر جد ا شد ند .
د ر این میان آرزوی گاوریلو برآورد ه نشد . نقشه ی ازد واج کاپیتون چنان ذهن خانم پیر را به خود مشغول کرد ه بود که او آن شب حتی با یکی از ند یمه هایش که فقط برای این د ر آن خانه نگهش د اشته بود ند تا شب ها د ر اوقات بی خوابی خانم همد مش باشد و روزها مثل د رشکه چی های شبکار بخوابد از چیز د یگری به جز این موضوع حرف نزد . وقتی خانم پس از صرف چای صبحگاهی گاوریلو را برای گزارش به حضور پذیرفت، اولین سوالش این بود : «خوب، تد ارکات ازد واج د ر چه وضعی است؟»
گاوریلو البته جواب د اد که همه چیز به خوبی پیش می رود و کاپیتون همان روز برای اد ای احترام و امتنان خد مت خواهد رسید . حال خانم چند ان خوب نبود بنابراین زیاد پاپی این مسئله نشد .
گاوریلو به اتاقش برگشت و مجلس مشاوره تشکیل د اد . مسئله بی ترد ید به بررسی خاصی نیاز د اشت. تاتی یانا البته اعتراضی ند اشت، ولی کاپیتون به حاضران گفت که او فقط یک سر د ارد ، نه د و تا یا سه تا. گراسیم مثل اینکه پی برد ه باشد د ارند توطئه ای بر ضد ش تد ارک می بینند ، ابد اً ایوان خد متکاران را ترک نکرد و به همه نگاه های تند و عصبی می اند اخت. د ایی خووست(۲۱)، که همیشه محترمانه با او مشورت می شد و هیچ وقت حرفی به جز «کاملاً این طور است بله» یا «بله، بله، بله» از د هانش خارج نمی شد ، برای محکم کاری، کاپیتون را د ر آبریزگاه محبوس کرد . بعد اً همگی سخت به تفکر پرد اختند . آسان ترین راه، البته توسل به زور بود ، ولی اگر خد ای نکرد ه آرامش خانم به هم می خورد ، چه آشوبی که برپا نمی شد . پس تکلیف چه بود ؟ آن ها فکر کرد ند و فکر کرد ند تا اینکه موفق شد ند تصمیمی بگیرند . اغلب د ید ه بود ند که گراسیم تحمل افراد مست را ند ارد . هنگام استراحت د ر جوار د روازه ی خانه، هرگاه مستی را می د ید که کلاهش را به طرز خند ه آوری بر سر نهاد ه و با گام های شل و ول از کنارش می گذرد ، با عصبانیت رو برمی گرد اند . تصمیم بر این شد که تاتی یانا تظاهر به مستی کند و تلوتلوخوران از کنار گراسیم بگذرد . د ختر بیچاره مد ت زیاد ی د ر مقابل این تصمیم ایستاد گی کرد ، ولی بالاخره مغلوب شد . د رواقع خود او هم به این نتیجه رسید که برای خلاص شد ن از شر د لباخته اش، راه د یگری وجود ند ارد . پس مطابق د ستور عمل کرد . کاپیتون را از آبریزگاه آزاد کرد ند ــ به هرحال این جریانات به او هم مربوط می شد . گراسیم بر چارپایه اش کنار د روازه ی خانه نشسته بود و با بیلی بر سبیل تفریح به زمین می کوبید . او را از گوشه وکنار و پشت پرد ه ی هر پنجره ای می پایید ند . این نیرنگ به نتیجه ای کاملاً موفقیت آمیز رسید . وقتی گراسیم تاتی یانا را د ید ، ابتد ا همان صد اهای گنگ محبت آمیز همیشگی را از د هانش د رآورد و با تکان د اد ن سر به او سلام کرد ، ولی بعد به او خیره شد ، بیل را به زمین اند اخت، از جا جهید ، به طرفش رفت و صورتش را به صورت او نزد یک کرد ، د ختر از ترس تلوتلو بیشتری خورد و چشمانش را بست. گراسیم د ست او را گرفت و با او از حیاط عبور کرد و وارد مجلس مشاوره شد و او را به طرف کاپیتون هل د اد . تاتی یانا تقریباً از حال رفت. گراسیم لحظه ای ایستاد و نگاهی به تاتی یانا اند اخت و سپس با خند ه ای کوتاه و حرکتی حاکی از ناراحتی، گام های سنگین برد اشت و آنجا را ترک کرد و به کنام خود رفت. یک شبانه روز د ر کنامش ماند و از آن بیرون نیامد . آنتیپکا(۲۲)ی سورچی برای سرد رآورد ن از اوضاع و احوال او، از شکافی که د ر د یوار کنام بود ، نگاهی به د رون اند اخت و به د یگران گزارش د اد که گراسیم خیلی ساکت و آرام روی تختخوابش نشسته و چانه اش را بر د ستش تکیه د اد ه است. فقط گاهی اوقات، به تقلید از قایقرانان و سورچیانی که آوازهای آهسته و غم انگیز سرمی د هند ، بد نش را می جنباند و چشمانش را می بند د و صد اهای گنگی از د هانش د رمی آورد و آواز می خواند . آنتیپکا منقلب شد و چشمش را از روی شکاف برد اشت.
وقتی روز بعد گراسیم از کنامش بیرون آمد ، تغییر خاصی د ر او د ید ه نمی شد . فقط عبوس تر از همیشه بود و کوچک ترین توجهی نه به کاپیتون می کرد و نه به تاتی یانا. شب آن روز، کاپیتون و تاتی یانا د رحالی که هریک غازی زیر بغل د اشتند به د ید ن خانم رفتند و د ر طول یک هفته با یکد یگر ازد واج کرد ند . روز عروسی کوچک ترین تغییری د ر رفتار گراسیم د ید ه نشد ، جز اینکه از رود خانه بد ون آب برگشت ــ بشکه را به نحوی شکسته بود . و شب د ر اصطبل اسبش را آن چنان محکم و حسابی قشو کرد و با د ستان آهنی اش مالش د اد که حیوان بیچاره مثل نی ای که د ستخوش باد شد ه باشد ، می جنبید و سنگینی بد نش را مد ام به این پا و آن پا منتقل می کرد .
همه ی این اتفاقات د ر بهار رخ د اد . یک سال گذشت و کاپیتون باز به مشروب رو آورد . او که د یگر بی ارزش و اعتبار شد ه بود ، همراه زنش به د هکد ه ای د ورد ست فرستاد ه شد . روز عزیمت، ابتد ا حالتی بی اعتنا به خود گرفت و اعلام کرد هر کجا که او را بفرستند ، حتی اگر بد ترین جا هم باشد ، به حالش فرقی نمی کند ، ولی بعد اً نالید که او را به جایی می فرستند که با یک مشت آد م بی سواد زند گی کند و سرانجام آن چنان روحیه اش را از د ست د اد که حتی نتوانست کلاهش را بر سرش بگذارد . آد می د لسوز آن را بر سرش گذاشت و مرتب کرد . وقتی همه چیز آماد ه شد و سورچی افسار را د ر د ست گرفت و منتظر شنید ن جمله ی «به امان خد ا» از جانب مشایعت کنند گان بود تا به راه بیفتد ، گراسیم از کنامش بیرون آمد ، به طرف تاتی یانا رفت و روسری نخی قرمزرنگی را، که سال پیش به عنوان یاد گاری برای او خرید ه بود ، به او د اد . تاتی یانا که تا این لحظه هر تغییر و تحولی را با برد باری تحمل کرد ه بود ، ناگهان به گریه افتاد و قبل از اینکه سوار گاری شود سه بوسه ی خواهرانه نثار گراسیم کرد . گراسیم می خواست او را تا د روازه ی شهر مشایعت کند و به همین منظور هم پیاد ه کنار گاری به راه افتاد ه بود ، ولی د ر گذرگاه آبی کریمسکی(۲۳) ناگهان ایستاد و د ست تکان د اد و از کرانه ی رود خانه رهسپار خانه شد .
نزد یک غروب بود . گراسیم آهسته راه می رفت و چشمش به آب رود خانه بود . ناگهان احساس کرد انگار چیزی د ارد د ر لای و لجن کرانه ی رود خانه د ست و پا می زند . وقتی خم شد توله سگ کوچک و سفید با خال های سیاهی را د ید که بیهود ه تلاش می کرد خود را از آب بیرون بکشد ، ولی د رحالی که نفس نفس می زد و تمامی بد ن لاغرش می لرزید ، د وباره می لغزید و به د رون آب می افتاد . گراسیم مد ت کوتاهی به تماشای توله ی بیچاره پرد اخت و سپس او را با یک د ست از آب گرفت، د کمه های جلو پیراهنش را باز کرد ، او را د رون پیراهنش جا د اد ، د کمه هایش را بست و با گام های بلند به طرف خانه رفت. وقتی وارد اتاق کوچکش شد ، توله را روی تختخواب گذاشت و با کت ضخیمش پوشاند . سپس برای آورد ن مقد اری کاه به اصطبل رفت و از آشپزخانه فنجانی شیر آورد . وقتی به اتاقش برگشت کتش را با احتیاط از روی توله برد اشت و کاه را زیرش پهن کرد و فنجان شیر را مقابلش قرار د اد . از عمر این موجود کوچک بیچاره بیش از سه هفته نمی گذشت و چشمانش تازه باز شد ه بود ند ، به نحوی که یکی از چشمانش از آن د یگری اند کی بزرگ تر به نظر می رسید . او قاد ر به نوشید ن شیر از فنجان نبود ؛ فقط می لرزید و پلک می زد . گراسیم سر او را به ملایمت با د و انگشت گرفت و د ماغش را به د رون شیر فروکرد . ناگهان سگ کوچک د رحالی که خُره می کشید و می لرزید و د چار تنگی نفس شد ه بود ، حریصانه شروع به آشامید ن شیر کرد . گراسیم که نشسته بود و او را تماشا می کرد ناگهان به خند ه افتاد . بد ن توله را کاملاً پوشاند و مالش د اد و تمام شب را از او پرستاری کرد و د ر کنارش به خوابی خوش و ملایم فرورفت.
هرگز هیچ ماد ری از نوزاد ش این طور نگهد اری نکرد ه است که گراسیم از توله اش. معلوم شد که توله ماد ه است و از نژاد اسپانیایی. ابتد ا خیلی کوچک و ضعیف و زشت بود ، ولی بالاخره استخوان ترکانید و ظاهرش بهتر شد تا اینکه هشت ماه بعد ، بر اثر پرستاری خستگی ناپذیر منجی اش، به سگ زیبایی با گوش های د راز و د م پرپشت و چشمان بزرگ و حالت د ار تبد یل گشت. سخت به گراسیم وابسته شد ه بود ؛ برای لحظه ای هم او را ترک نمی کرد و د رحالی که د مش را می جنباند ، همه جا به د نبالش می رفت. گراسیم با همان صد اهای گنگی که از د هانش بیرون می آورد و با د یگران ارتباط برقرار می کرد ، به سگ اسمی د اد ــ مومو. همه ی خد متکاران به سگ علاقه مند شد ند و او را مومو صد ا می زد ند . سگ فوق العاد ه باهوشی بود ؛ پیش همه کس می رفت، ولی به کسی به جز گراسیم علاقه نشان نمی د اد . گراسیم هم عاشقش بود و د وست ند اشت کسی او را نوازش کند . فقط خد ا می د اند که این حالت او ناشی از احساس نگرانی اش برای سگ بود یا صرفاً از حساد ت. صبح ها مومو، کت گراسیم را می کشید و او را بید ار می کرد ، به سراغ بهترین د وستش، یعنی اسب گاری حمل آب، می رفت و او را همراه خود می آورد ، با افاد ه ای زاید الوصف کنار صاحبش د ر گاری می نشست و با او به رود خانه می رفت، از جاروها و بیل ها مواظبت می کرد و نمی گذاشت کسی به کنام نزد یک شود . گراسیم برای رفت وآمد مومو، سوراخی روی د رِ ورود ی کنام د رست کرد ه بود و مومو که می د انست د ر خانه ی صاحبش جای خاصی د ارد ، به محض ورود به کنام با حالتی راضی و خشنود روی تختخواب می پرید و د ر جایش قرار می گرفت. تمام شب را بید ار می ماند ، ولی هرگز بیهود ه پارس نمی کرد ــ برخلاف سگ های بی ارزش و احمقی که بر سرینشان می نشینند و پوزه شان را بالا می گیرند و صرفاً بر اثر ملال پلک می زنند و به ستارگان پارس می کنند و اغلب هم این عمل را د وسه بار د ر شب انجام می د هند . خیر! مومو سگی نبود که صد ایش را بیهود ه بلند کند مگر اینکه غریبه ای بیش ازحد به پرچین خانه نزد یک می شد یا صد ای مظنونی از اینجا و آنجا به گوش می رسید . لُب مطلب اینکه او سگ نگهبان بی نظیری بود .
ناگفته نماند که سگ د یگری نیز د ر حیاط خانه بود ــ سگ پیر زرد رنگی که لکه های قهوه ای د اشت و ولچاک(۲۴) خواند ه می شد . ولی او را شب ها به زنجیر می بستند و به قد ری پیر و فرتوت شد ه بود که به جای اینکه خواستار رهایی از زنجیر باشد حلقه وار د ر آشیانه اش د راز می کشید و گه گاه پارس های خُرخُری و تقریباً نارسایی می کرد که بی د رنگ به سکوت منتهی می شد ، گویی به اسقاط بود ن خود وقوف د اشت.
مومو هرگز پا به خانه ی بزرگ نمی گذاشت و هروقت گراسیم برای اتاق ها هیزم می برد ، د ر راه پله باقی می ماند و بی صبرانه انتظار می کشید و با شنید ن کوچک ترین صد ایی از د اخل خانه گوش هایش را تیز می کرد و سرش را به این سو و آن سو برمی گرد اند .
سالی د یگر گذشت. گراسیم به کار سراید اری اش مشغول بود و از زند گی اش کاملاً راضی به نظر می رسید که ناگهان حاد ثه ی فوق العاد ه ای پیش آمد . حاد ثه از این قرار بود : د ر یک روز بسیار خوب تابستانی، خانم د رحالی که ند یمه هایش او را احاطه کرد ه بود ند ، د ر اتاق پذیرایی قد م می زد . خیلی سرحال بود و مد ام می خند ید و شوخی می کرد و ند یمه هایش هم می خند ید ند و شوخی می کرد ند ، هرچند هیچ یک از آن ها به نحو خاصی سرحال نبود . ند یمه ها از این حالات خوش و ناگهانی خانم د ل خوشی ند اشتند ؛ اولاً او از همگان متوقع یک هماهنگی مطلق و فوری بود و اگر صورتی را می د ید که کاملاً شاد نیست از کوره د رمی رفت، ثانیاً این حالات خوش و ناگهانی او غالباً کوتاه مد ت بود و حالتی افسرد ه و عصبی را به د نبال د اشت. آن روز برای او روزی سعد اعلام شد ه بود . توضیح اینکه او مثل هر روز فال ورق گرفته و تصاد فاً چهار سرباز آورد ه بود و این یعنی که آن روز همه چیز بر وفق مراد ش پیش می رود . به همین سبب، او چای آن روز را به طور خاصی خوب یافته بود و از خد متکار مسئول چای تمجید کرد ه و یک سکه ی د ه کوپکی به او پاد اش د اد ه بود . باری، خانم با تبسمی حاکی از خشنود ی بر لبان چروکید ه اش د ر اتاق قد م می زد که به طرف پنجره آمد . زیر پنجره، باغچه ای قرار د اشت که مومو وسط آن زیر بوته ی گل سرخی د راز کشید ه بود و استخوانی را حریصانه می جوید . خانم او را د ید و فریاد کشید : «خد ای مهربان، این د یگر کد ام سگ است؟»
ند یمه ی بیچاره ای که مورد خطاب قرار گرفته بود ، بی د رنگ د ستخوش د ستپاچگی مرئوسی شد که نمی د اند د ر مقابل سخن ناگهانی رئیسش چه واکنشی از خود نشان د هد ، بنابراین گفت: «من، من نمی د انم. گمان می کنم مال سراید ار کرولال باشد .»
خانم حرف او را قطع کرد : «عجب سگ کوچک و تود ل برویی! بگو او را به اینجا بیاورند . خیلی وقت است که گراسیم او را د ارد ؟ چرا من تاکنون او را ند ید ه ام؟ بگو او را به اینجا بیاورند .»
ند یمه شتابان به راهرو رفت و فریاد زد : «هی، تو، مومو را همین حالا از باغچه به اینجا بیاور!»
خانم گفت: «پس اسمش موموست، ها؟ چه اسم قشنگی!»
ند یمه با خانم هم صد ا و موافق شد : «بله، چه اسم قشنگی!»
سپس رو به جهتی د یگر کرد و گفت: «استپان(۲۵)، عجله کن!»
استپان مرد قوی هیکلی که به نوکری گماشته شد ه بود سراسیمه به باغچه رفت و خود ش را روی مومو اند اخت. مومو استاد انه از چنگش د ررفت و با تمام توانش به سوی گراسیم د وید . گراسیم بشکه ای را خالی می کرد که برای د ستانش به سبکی طبل اسباب بازی به نظر می رسید . استپان به د نبال سگ د وید و سعی کرد او را بگیرد . جانور زرنگ و چالاک برای اینکه نگذارد غریبه ای به او د ست پید ا کند ، مد ام جست وخیز می کرد و از د ستانش د رمی رفت. گراسیم این منظره را تماشا می کرد و تبسم می زد . بالاخره استپان با حالتی ناراحت کمر راست کرد و به کمک لال بازی، تند و سریع، توضیح د اد که خانم می خواهد سگ را ببیند . گراسیم که اند کی تعجب کرد ه بود ، مومو را از روی زمین برد اشت و به استپان د اد . استپان او را به اتاق پذیرایی برد و روی پارکت گذاشت. خانم با لحنی مهربان مومو را به طرف خود خواند . مومو که خود را برای اولین بار د ر چنین محیط پُرزرق وبرقی می یافت با وحشت به طرف د ر رفت و وقتی استپانِ حاضر به خد مت، او را به طرف خانم هل د اد ، حیوان بیچاره د رحالی که می لرزید خود را به د یوار چسباند .
خانم التماس کنان گفت: «مومو، مومو، بیا اینجا. مومو، پیش خانمت نمی آیی؟ بیا، کوچولوی سبک مغز، از من نترس!»
ند یمه ها اصرار کرد ند : «برو پیش خانم، مومو، برو! زود باش!»
ولی مومو با د رماند گی به اطرافش نگاه می کرد و از جای خود تکان نمی خورد .
خانم گفت: «چیزی به او بد هید بخورد . چه سگ سبک مغزی! پیش خانمش نمی آید ! از چه می ترسد ؟»
یکی از ند یمه ها با زبانی چرب ونرم گفت: «هنوز به شما عاد ت نکرد ه.»
استپان نعلبکی ای پر از شیر آورد و مقابل مومو قرار د اد ، ولی مومو حتی آن را بو هم نکرد ؛ مد ام می لرزید و با اضطراب به پشت سرش نگاه می کرد .
خانم به طرفش رفت و گفت: «کوچولوی مضحک!»
خم شد سگ را نوازش کند ، ولی مومو تند وتیز برگشت و د ند ان هایش را به او نشان د اد . خانم با شتاب د ستش را پس کشید .
لحظه ای سکوت برقرار شد . مومو ناله ی ملایمی سرد اد که هم می توانست به مفهوم شکایت باشد و هم به معنای پوزش. زن پیر اخم کرد و از سگ د ور شد . حرکت سریع سگ او را ترساند ه بود .
ند یمه ها یک صد ا فریاد زد ند : «اوه! نکند خانم را گاز گرفته باشد ؟ خد ای بزرگ! اوه، اوه!»
آن ها د رباره ی سگی حرف می زد ند که هرگز د ر عمرش کسی را گاز نگرفته بود .
زن پیر با صد ایی لرزان گفت: «او را از اینجا ببرید ! کوچولوی زشت و بد اخلاق!»
و آهسته برگشت و به طرف اتاق مطالعه اش رفت. ند یمه ها، نگاه های وحشت زد ه ای به یکد یگر اند اختند و خیال د اشتند به د نبال خانم بروند ، ولی خانم ایستاد و نگاه سرد ی به آن ها افکند و گفت: «چه کار د ارید می کنید ؟ من که صد ایتان نزد ه ام.»
ند یمه ها با تکان د اد ن د ستانشان به استپان فهماند ند که سگ را از آنجا ببرد . استپان هم سگ را برد اشت و د رست کنار پای گراسیم، که بیرون انتظار می کشید ، بر زمین اند اخت. نیم ساعت بعد سکوتی عمیق بر تمامی خانه حکمفرما شد و زن پیر ظلمانی تر از هرچه ابرهای طوفانزا، روی کاناپه اش نشست.
راستی مسائلی که گاهی اوقات ما را ناراحت می کنند ، چقد ر پیش پاافتاد ه اند !
خانم باقی روز را پکر بود ؛ با کسی حرف نمی زد ، ورق بازی نمی کرد و وقتی هم به رختخواب رفت راحت نخوابید . این افکار به ذهنش رخنه کرد که اد وکلنی که به او د اد ه اند ، اد وکلنی نیست که به آن عاد ت د ارد و بالشش بوی صابون می د هد . حتی سرپرست را واد ار کرد همه ی ملافه ها را بو کند . خلاصه اینکه او ناراحت و عصبانی بود . روز بعد گاوریلو را زود تر از همیشه احضار کرد . وقتی گاوریلو با وحشت باطنی خاصی پا به د رون اتاق مطالعه گذاشت، خانم بی مقد مه گفت: «لطفاً به من بگویید این کد ام سگ بود که تمام شب د ر حیاط پارس کرد و نگذاشت من بخوابم.»
گاوریلو با صد ای لرزان گفت: «سگ؟ کد ام سگ؟ منظورتان سگ مرد کرولال است؟»
«نمی د انم که او به مرد کرولال تعلق د ارد یا به کسی د یگر؛ فقط این را می د انم که نگذاشت من بخوابم؛ اصلاً نمی د انم این همه سگ به چه د رد مان می خورد ؛ ما که یک سگ نگهبان د اریم.»
«اوه، بله ــ ولچاک.»
«خوب، چه نیازی به سگ د یگری د اریم؟ نتیجه ای جز هرج ومرج ند ارد . مشکل تو این است که اربابی بالای سرت نیست. سگ به چه د رد یک آد م کرولال می خورد ؟ کی به او اجازه د اد ه که د ر خانه ی من سگ نگه د ارد ؟ د یروز که از پنجره به بیرون نگاه می کرد م، آن سگ را د ید م که د ر باغچه د راز کشید ه و چیز مکروهی را می جود ، د رست د ر جایی که گل سرخ هایم را کاشته اند .»
خانم لحظه ای مکث کرد و سپس اد امه د اد : «همین امروز باید از اینجا برود . می شنوی چه می گویم؟»
«بله، خانم.»
«همین امروز! حالا، برو! بعد به من گزارش بد ه.»
گاوریلو خارج شد .
وقتی از اتاق پذیرایی می گذشت، برای رعایت نظم و ترتیب زنگی را از میزی برد اشت و بر میز د یگری گذاشت و قبل از اینکه وارد راهرو شود ، با د ماغ سربالایش با احتیاط فین کرد . استپان مثل جنگجوی مقتولِ منظومه ای حماسی، بر کف طاقچه گونِ پنجره خوابید ه بود و پاهایش از کتش، که حکم پتو را برایش د اشت، بیرون زد ه بود . گاوریلو او را جنباند و با صد ایی آهسته د ستوری صاد ر کرد که او به محض شنید نش خند ه ای کوتاه کرد و خمیازه کشید . وقتی گاوریلو آنجا را ترک کرد ، استپان به پا خاست و کت و چکمه اش را پوشید و به قسمت فوقانی راه پله ای رفت که به حیاط منتهی می شد . هنوز پنج د قیقه نگذشته بود که گراسیم با تود ه ی عظیمی از هیزم بر پشت و موموی وفاد ار د ر کنارش ظاهر شد (خانم خد متکارانش را وامی د اشت که اتاق خواب و مطالعه اش را همیشه حتی د ر ماه های تابستان نیز گرم کنند ). گراسیم یک بَری مقابل د ر ایستاد و با فشار شانه اش آن را باز کرد و د رحالی که تعاد ل بد نش را از د ست د اد ه بود با کوله بارش وارد اتاق شد . مومو مطابق معمول بیرون منتظر ماند . استپان، مثل زغنی که خود را روی مرغی بیند ازد ، د ر لحظه ی مناسبی خود را روی مومو اند اخت و او را محکم د ر بغل گرفت و بد ون اینکه لحظه ای برای گذاشتن کلاهش د رنگ کند به خیابان د وید و به د رون اولین د رشکه ای پرید که به سویش آمد و با شتاب رهسپار خیابان اوخوتنی(۲۶) شد . د ر مد تی کوتاه یک مشتری یافت و سگ را به قیمت نیم روبل به او فروخت و تنها شرطی که قائل شد این بود که سگ باید د ست کم یک هفته د ر جایی محبوس بماند . سپس با د رشکه راهی خانه شد ، ولی د ر حوالی خانه از د رشکه پیاد ه شد و از کوچه ی عقبی خود را به خانه رساند ، از روی پرچین پرید و وارد حیاط خانه شد . نمی خواست از د روازه وارد خانه شود ، مباد ا با گراسیم رود ررو گرد د .
ولی مورد ی برای ترس وجود ند اشت: گراسیم د ر حیاط نبود . او به محض بیرون آمد ن از خانه، به ناپد ید شد ن مومو پی برد ه بود . سابقه ند اشت مومو منتظرش نماند . همه جا را پی مومو گشت و به طریق خاص خود او را صد ا زد . کنام و انبار علوفه را جست وجو کرد و به خیابان د وید . مومو گم شد ه بود ! او با حرکاتی حاکی از د رماند گی از خد متکاران د رمورد گمشد ه اش جویا می شد . خم می شد و د ستش را اند کی از سطح زمین بالا نگه می د اشت تا قد سگ را معلوم کند و سپس با کمک هر د و د ستش شکل او را توصیف می کرد . بعضی از خد متکاران واقعاً نمی د انستند چه به سر مومو آمد ه است و به نشانه ی نفی سر تکان می د اد ند ؛ آن هایی که می د انستند با د هان بسته می خند ید ند و سرخد متکار هم با ظاهری جد ی مهتران را سرزنش می کرد . گراسیم با شتاب از اتاق خد متکاران خارج شد و به حیاط رفت.
هوا د اشت تاریک می شد که برگشت. چشمان فرورفته و گام های خسته و لباس خاک آلود ه اش نشان می د اد که نصف شهر مسکو را زیر پا گذاشته است. مقابل پنجره های خانم ایستاد و نگاهی به ایوان و پنج شش خد متکاری که آنجا بود ند اند اخت و سپس روی برگرد اند و خُرخُرکنان مومو را یک بار د یگر صد ا زد ، ولی پاسخی نشنید . از آنجا رفت. همه مواظب او بود ند ، ولی نه تبسم می کرد ند و نه حرف می زد ند . صبح روز بعد آنتیپکای فضولباشی به کسانی که د ر آشپزخانه بود ند ، اطلاع د اد که گراسیم تمام شب را نالید ه است.
روز بعد گراسیم از کنامش بیرون نیامد و پوتابِ(۲۷) مهتر، ناچار شد به د نبال آب برود ــ کاری که شد ید اً از آن انزجار د اشت. خانم از گاوریلو پرسید آیا د ستورش اجرا شد ه است یا نه. گاوریلو جواب مثبت د اد . روز بعد گراسیم از کنامش بیرون آمد و شروع به کار کرد . موقع ناهار سر میز حاضر شد و ناهارش را خورد و بد ون اینکه به کسی تعظیم کند ، آنجا را ترک گفت. صورتش که مثل صورت غالب آد م های کرولال نسبتاً بی حالت بود ، اکنون به ماسکی سنگی شبیه شد ه بود . پس از صرف شام از خانه خارج شد ، ولی بعد از مد ت کوتاهی برگشت و به انبار علوفه رفت. شب، آرام و مهتابی فرارسید . وقتی روی علوفه غلت وواغلت می زد و آه های عمیق می کشید ، ناگهان احساس کرد چیزی کتش را می کشد . سراپا لرزید ، ولی سرش را بلند نکرد و فقط چشمانش را تنگ کرد . کششی د یگر و محکم تر او را از جا پراند تا اینکه مومو را با طنابی د ر گرد ن و بد ن و د می پرجنب وجوش د ر مقابل خود د ید . ناله ی ممتد و پرمسرتی از اعماق حنجره ی صامت گراسیم برخاست. مومو را سخت د ر آغوش گرفت. مومو هم با حرکاتش به گراسیم ابراز احساس و علاقه کرد . گراسیم چند لحظه بی حرکت ماند تا فکرش را متمرکز کند و سپس بی سروصد ا از روی علوفه سُر خورد و پایین آمد و وقتی مطمئن شد کسی او را نمی بیند ، بد ون اینکه با خطری مواجه شود به کنامش رفت. او حد س زد ه بود که سگ گم نشد ه، بلکه طبق د ستور خانم از آنجا برد ه شد ه است. خد متکاران با لال بازی به او فهماند ه بود ند که مومو به خانم د ند ان قروچه کرد ه است. بنابراین تصمیم گرفت احتیاط کند . ابتد ا مقد اری نان به سگ خوراند و او را نوازش کرد و خواباند و سپس همه ی شب را با این فکر گذراند که بهترین طریقه ی مخفی کرد نش کد ام است. بالاخره تصمیم گرفت که او را د ر طول روز د ر کنامش بگذارد و هرازگاهی به او سر بزند و د ر طی شب بیرونش ببرد . او شکاف روی د ر ورود ی را با کتی کهنه مسد ود کرد و صبح زود به حیاط رفت و ساد ه د لانه همچنان خود را ناراحت نشان د اد و وانمود کرد چیزی تغییر نکرد ه و آب از آب تکان نخورد ه است. فکر اینکه مومو ممکن است سروصد ا راه بیند ازد و خود ش را لو بد هد ، هرگز به ذهن آن کرولال بیچاره خطور نکرد ه بود . واقعیت این بود که د ر مد تی کوتاه همه ی خد مه ی خانه مطلع شد ند که سگ گراسیم برگشته و د ر کنامش محبوس است، ولی کمی برای ترحمی که برای سگ و صاحبش احساس می کرد ند و کمی هم به د لیل ترسی که از صاحبش د اشتند تظاهر کرد ند که از رازش باخبر نیستند . سرخد متکار هم پشت سرش را خاراند و حالتی به خود گرفت حاکی از اینکه: «خوب، باشد ، مسئله ای نیست؛ به شرطی که خانم بویی نبرد .»
آن روز گراسیم با شوق و ذوق بی سابقه ای به کار پرد اخت: همه ی حیاط را با بیل خراشید و تمیز کرد ، علف های هرز را د ور ریخت، با د ستانش چوب های پرچین باغ را یک یک بیرون کشید تا محکم بود نشان را امتحان کند و سپس آن ها را با چکش سرجایشان محکم کرد . خلاصه به قد ری شور و هیجان از خود نشان د اد و به حد ی وسواس به کار بست که حتی خانم هم متوجه این د گرگونی گشت. یکی د وبار د ر روز به کنامش سرزد و از زند انی اش د ید ار کرد . شب هنگام نیز کنارش د راز کشید و خوابید و پس از ساعت یک بعد از نیمه شب، د ل به د ریا زد و او را برای هواخوری از خانه بیرون برد . د رست زمانی که آن ها پس از گرد شی طولانی به خانه برمی گشتند ، از کوچه ای د ر نزد یکی پرچین صد ای خش خشی به گوش رسید . مومو گوش هایش را تیز کرد ، خُرخُرکنان به اطراف پرچین رفت، آن را بویید و سپس با صد ایی بلند و گوش خراش پارس کرد . گویا به سرِ مستی زد ه بود ، که شب را کنار پرچینی سپری کند . و این د رست زمانی بود که خانم پس از حمله ی عصبی طولانی ای، د اشت به خواب می رفت ــ همیشه پس از خورد ن شامی مفصل د چار چنین حملاتی می شد . او از صد ای ناگهانی پارس سگ از خواب پرید و قلبش به شد ت تپید و بعد هم ظاهراً از کار افتاد . ناله کنان گفت: «د خترها، د خترها، آه، د خترها!»
کلفت ها وحشت زد ه و سراسیمه وارد اتاق خواب خانم شد ند .
او بازوانش را با د رماند گی پرت کرد و گفت: «آه، آه، من د ارم می میرم! باز که آن سگ پید ا شد ه! د نبال د کتر بفرستید ؛ عجله کنید ! آن ها خیال د ارند مرا بکشند ... آن سگ، آن سگ! آه!»
و سرش را به عقب اند اخت تا نشان د هد د ارد از حال می رود . د کتر خانگی یعنی خاریتون(۲۸) را صد ا زد ند . او که همه ی هنرش محد ود می شد به اینکه چکمه ای تخت نمد ی بپوشد و با ظرافت نبض مریض را بگیرد ، روزی چهارد ه ساعت می خوابید و باقی اوقاتش را هم یا صرف آه کشید ن می کرد یا تجویز قطره ی مسکن برای خانم. د کتر د وان د وان خود را به کنار بستر خانم رساند و وقتی خانم چشمانش را باز کرد ، لیوان حاوی قطره ی مسکن متبرک را که بر سینی ای نقره ای نهاد ه شد ه بود ، به او عرضه کرد . خانم د ارو را قورت د اد و سپس با چشمانی اشک آلود از سگ و گاوریلو و سرنوشتش نالید و شکایت کرد که او را د ر د وران پیری تنها گذاشته اند و هیچ کس رحم و شفقتی برای او ند ارد و همه مایلند او بمیرد . د ر این میان موموی بیچاره همچنان پارس می کرد و گراسیم هم بیهود ه می کوشید او را از پرچین د ور کند . خانم یک بار د یگر چشمانش را چرخاند و ناله کنان گفت: «او باز هم اینجاست... باز هم.»
د کتر زیرگوشی چیزی به یکی از د ختران گفت و د ختر با عجله به سرسرا رفت تا استپان را از خواب بید ار کند و استپان نیز شتابان رفت تا گاوریلو را از خواب بید ار کند و گاوریلو هم گرماگرم د ستور د اد که همه ی خد مه ی خانه از خواب بید ار شوند .
وقتی گراسیم سرش را برگرد اند و متوجه روشنایی ها و سایه هایی شد که سراسیمه از این سو به آن سوی پنجره ها د ر حرکت بود ند ، بی د رنگ پی برد که اوضاع ناجور است، بنابراین مومو را زیر بغل گرفت و با شتاب به کنامش رفت و د ر آن را قفل کرد . چند د قیقه بعد پنج مرد کوشید ند د ر کنام را به زور باز کنند ، ولی محکمی زبانه ی قفل آنان را از تصمیمشان منصرف ساخت.
گاوریلو د وان د وان و با وضعی آشفته به آنجا آمد و به مرد ان د ستور د اد تا صبح همان جا بمانند و مواظب د رِ کنام باشند . سپس شتابان به اتاق خد متکاران برگشت و از طریق لییوبو لییوبیموونا(۲۹)، یعنی ند یمه ی ارشد خانم و شریک جرم گاوریلو د ر اختلاس چای و شکر و سایر آذوقه ی خانه، برای خانم پیغام فرستاد که سگ متاسفانه برگشته است، ولی روز بعد سربه نیست خواهد شد و از خانم خواهش کرد که ناراحت نباشد و آرامشش را حفظ کند . البته اگر د کتر بر اثر شتاب مرتکب اشتباه نمی شد و به جای د وازد ه قطره، چهل قطره د ر لیوان نمی ریخت خانم به این سرعت آرام نمی گرفت. د ارو تاثیر بخشید و نیم ساعت بعد خانم د ر خوابی عمیق و آرام بود . و گراسیم به رنگ پرید گی یک میت روی تختخوابش د راز کشید ه و پوزه ی مومو را محکم د ر د ستش گرفته بود .
صبح روز بعد خانم خیلی د یر چشمانش را باز کرد . گاوریلو منتظر بود خانم بید ار شود تا د ستور حمله ی کارسازی را به قلعه ی گراسیم صاد ر کند . او خود را برای مواجهه با طوفانی از جانب خانم آماد ه کرد ه بود . ولی از طوفان خبری نشد . خانم ند یمه ی ارشد ش را به کنار تختخوابش فراخواند و با همان صد ای آهسته و ضعیفی که گاهی اوقات به کار می برد تا خود را شهید ی مفلوک و مظلوم قلمد اد کند و اطرافیانش را د ر موقعیت بسیار ناراحت کنند ه ای قرار د هد ، گفت: «لییوبو لییوبیموونا، می بینی به چه روزی افتاد ه ام. به سراغ گاوریلو آند ره ایچ برو، عزیزم،با او حرف بزن؛ از او بپرس که آیا یک سگ نکبت بار بیشتر از آرامش خیال یا حتی حیات خانمش ارزش د ارد ؟ حتی فکر آن هم مرا غمگین می کند .»
سپس با لحنی پرشور افزود : «برو، عزیزم، فرشته ی نجاتم، برو با گاوریلو آند ره ایچ حرف بزن.»
لییوبو لییوبیموونا به اتاق گاوریلو رفت. د قیقاً چه سخنانی بین آن د و رد و بد ل شد ، هرگز معلوم نشد ، ولی مد ت بسیار کوتاهی بعد ، د سته ای از خد مه ی خانه د ر حیاط ظاهر شد ند و به طرف کنام گراسیم به راه افتاد ند . گاوریلو د ر جلو حرکت می کرد و با اینکه باد ی نمی وزید ، کلاهی بر سر د اشت. نوکرها و آشپزها پشت سر او بود ند . د ایی خووست هم از پنجره ناظر امور بود و د ستور صاد ر می کرد ، یا بهتر است بگوییم، فقط د ستانش را به اطراف تکان می د اد . تعد اد ی بچه ی شرور و کثیف هم د نبال د سته راه افتاد ه بود ند که بیشترشان از اهالی خانه نبود ند . یک نگهبان د ر راه پله ی باریک کنام گراسیم نشسته بود و د و نگهبان چوب به د ست مواظب د ر بود ند . د سته از راه پله بالا رفت و تمامی آن را اشغال کرد . گاوریلو به د ر نزد یک شد و با مشت بر آن کوبید و فریاد کشید : «د ر را باز کن!»
جوابی به جز پارسی خفیف شنید ه نشد .
«با تو هستم؛ د ر را باز کن!»
استپان از پایین راه پله گفت: «ولی، گاوریلو آند ره ایچ، او که صد ایت را نمی شنود .»
همه خند ید ند .
گاوریلو از پاگرد پرسید : «می گویی چه کار کنیم؟»
استپان جواب د اد : «چوبی را از شکاف بیند از تو و به اطراف تکانش بد ه.»
گاوریلو خم شد .
«او کتی یا چیزی د یگری را د ر شکاف گذاشته.»
«کافی است با فشار بیند ازیمش تو.»
د وباره پارسی خفیف شنید ه شد .
یکی گفت: «د وباره د ارد خود ش را لو می د هد .»
باز همه خند ید ند .
گاوریلو پس از خاراند ن پشت گوشش گفت: «نه، براد ر؛ خود ت بیا و کت را بیند از تو، اگر مایلی.»
«باشد .»
استپان از راه پله بالا آمد و چوب یکی از نگهبانان را گرفت و با آن کت را فشار د اد و به د رون کنام اند اخت و سپس چوب را به اطراف جنباند و غرغرکنان گفت: «بیا بیرون، بیا بیرون!»
او د اشت همچنان چوب را به اطراف می جنباند که د ر ناگهان باز شد و همگی را از راه پله به پایین فرستاد ــ گاوریلو را قبل از همه. د ایی خووست هم پنجره اش را بست.
گاوریلو از حیاط د اد زد : «بهتر است مواظب حرکاتت باشی!»
گراسیم بی حرکت د ر آستانه ی کنام ایستاد . آن ها پایین راه پله جمع شد ند . گراسیم د ست به کمر زد ه بود و به همه ی آن مرد ان کوچک که کت های طرح آلمانی به تن د اشتند نگاه می کرد . او با آن بلوز قرمز روستایی اش، به نظر غولی می رسید که به مصاف آنان آمد ه باشد .
گاوریلو قد م به جلو گذاشت و گفت: «مواظب حرکاتت باش، براد ر. من حوصله ی هیچ گونه شیطنتی ند ارم.»
سپس با لال بازی توضیح د اد که خانم خواستار استرد اد فوری سگ است و اگر او مطابق د ستور خانم رفتار نکند ، موجب د رد سر خواهد شد .
گراسیم لحظه ای به گاوریلو خیره شد و سپس به سگ اشاره کرد و یکی از انگشتانش را طوری د ور گرد ن خود چرخاند که گویی گره ای را تنگ می کند و آن گاه با حالتی پرسان باقی ماند .
گاوریلو سرش را با شور و هیجان تکان د اد ، یعنی: «بله، بله، همین، مشکل را حل می کند .»
گراسیم تکانی خورد و نگاهش را به زیر اند اخت و یک بار د یگر به مومو که د ر تمام این مد ت کنارش ایستاد ه بود و د مش را معصومانه می جنباند و گوش هایش را از روی کنجکاوی تیز کرد ه بود اشاره کرد . او سپس علایم خفه کرد ن سگ را تکرار کرد و به طور معنی د اری به سینه ی خود کوفت تا اعلام کند وظیفه ی از بین برد ن سگ را خود ش به عهد ه می گیرد .
گاوریلو با علایم اشاره کرد که: «تو تقلب خواهی کرد !»
گراسیم نگاه تیزی به او اند اخت و تبسم تحقیرآمیزی کرد و یک بار د یگر به سینه ی خود کوفت و د ر را بست.
خد متکاران د ر سکوت به یکد یگر نگاه کرد ند .
گاوریلو سکوت را شکست: «منظورش چیست؟ او که د وباره د ر را بست!»
استپان گفت: «او را به حال خود ش بگذار، گاوریلو آند ره ایچ؛ او خوش قول است. این طور ساخته شد ه؛ وقتی قولی می د هد به آن وفا می کند . با ما فرق د ارد . و این عین حقیقت است؛ باور کن.»
د یگران سرهایشان را بالا اند اختند و تکرار کرد ند : «بله، این عین حقیقت است.»
د ایی خووست هم پنجره اش را باز کرد و گفت: «بله،
همین طور است.»
گاوریلو گفت: «بسیار خوب، بسیار خوب، خواهیم د ید . به هرحال بهتر است مواظبش باشیم.»
او سپس مرد رنگ پرید ه ای را مخاطب قرار د اد که کت قهوه ای د امن بلند ی به تن د اشت و فرضاً باغبان بود : «هی، یروشکا(۳۰)، تو که کاری ند اری، برو چوبی پید ا کن و بیا اینجا بنشین و اگر اتفاقی افتاد زود بیا سراغم.»
یروشکا چوبی یافت و خود را پایین راه پله مستقر ساخت. د سته پراکند ه شد و فقط بچه ها و تعد اد ی افراد بیکاره باقی ماند ند . گاوریلو به خانه رفت و از طریق لییوبو لییوبیموونا به اطلاع خانم رساند که د ستورش اجرا شد ه است. او برای رعایت احتیاط سورچی را د نبال پاسبانی فرستاد . خانم د ستمالش را گره زد ، قد ری اد وکلن روی آن ریخت و بویید ، با د ستمال شقیقه هایش را مالش د اد ، چایش را نوشید و تحت تاثیر کشد ار قطره ی مسکن، د وباره به خواب رفت.
ساعتی پس از فروکش کرد ن آشوب، د ر کنام باز و گراسیم ظاهر شد . او بهترین کتش را پوشید ه بود و با طنابی مومو را به د نبال می کشید . یروشکا کنار رفت تا او رد شود . گراسیم به طرف د روازه رفت. بچه ها و کسانی که تصاد فاً د ر حیاط بود ند ، زیرچشمی او را می پایید ند . او به هیچ یک از آن ها نگاه نکرد و زمانی کلاهش را به سر گذاشت که به خیابان رسید ه بود . گاوریلو، یروشکا را د نبالش فرستاد تا مواظبش باشد . یروشکا از فاصله ای د ید که او با سگش وارد میکد ه ای شد . همان جا منتظر ماند تا او بیرون بیاید .
گراسیم را د ر میکد ه می شناختند و با علایمش آشنا بود ند . او د رخواست سوپ کلم و گوشت کرد و نشست و بازوانش را به میز تکیه د اد . مومو کنار صند لی اش ایستاد ه بود و با چشمان زیرکش به آرامی گراسیم را تماشا می کرد . کتش صاف و براق بود ؛ ظاهراً تازه تمیز شد ه بود . سوپ جلو او گذاشته شد . او مقد اری نان د ر سوپ تریت و گوشت آن را قطعه قطعه کرد و سپس آن را روی زمین قرار د اد . مومو بد ون اینکه پوزه اش را زیاد به غذا نزد یک کند ، با ظرافت همیشگی اش شروع به خورد ن کرد . گراسیم غرق تماشایش شد . ناگهان د و قطره اشک بر گونه های گراسیم سرازیر شد ؛ قطره ای بر سر کوچک و گِرد سگ و قطره ای د یگر د ر سوپ غلتید . د ستش را بر صورتش گذاشت. مومو نصف سوپ را خورد و سپس خود را کنار کشید و لب ولوچه اش را لیسید . گراسیم بلند شد و پول سوپ را د اد و از میکد ه بیرون رفت. پیشخد مت نگاه خیره و پر از تعجبش را بد رقه ی او کرد . یروشکا به محض د ید ن گراسیم خود را د ر گوشه ای پنهان کرد تا او رد شود و سپس به تعقیبش بپرد ازد .
گراسیم با گام هایی آهسته راه می رفت و مومو را به د نبال می کشید . وقتی به نبش خیابان رسید ، مثل اینکه بخواهد عزمش را جزم کند ، لحظه ای ایستاد و سپس با گام هایی سریع به سوی گذرگاه آبی کریمسکی رفت. سر راهش به د رون خانه ای پیچید که جناحی به آن اضافه می کرد ند و وقتی د وباره ظاهر شد د و آجر زیر بغل د اشت. د ر گذرگاه آبی کریمسکی به طرف رود خانه پیچید و ساحل آن را تا قرارگاه د و قایق طی کرد ــ قایق ها را قبلاً د ید ه بود . پاروهای قایق ها بر گل میخی چوبی بسته شد ه بود . همراه مومو به د رون یکی از آن ها پرید . پیرمرد لنگی از پناهگاهی که د ر گوشه ی سبزه زاری قرار د اشت بیرون آمد و به سوی گراسیم فریاد کشید ، ولی گراسیم فقط سری تکان د اد و روی پاروها خم شد و با چنان نیرویی پارو زد که با اینکه برخلاف جریان آب حرکت می کرد ، قایق را د ر مد ت بسیار کوتاهی تقریباً د ویست متر د ر آب پیش برد . پیرمرد مد تی د رنگ کرد ، پشتش را ابتد ا با د ست چپ و سپس با د ست راستش خاراند و آن گاه لنگ لنگان به پناهگاهش برگشت.
گراسیم پارو زد و پارو زد . او اکنون شهر را پشت سر گذاشته بود . کم کم د ر کرانه ی رود خانه مزرعه و مرغزار و سبز ه زار و بیشه و کلبه های روستایی به چشم می خورد و محیط بیشتر و بیشتر روستایی می گشت. او پاروها را رها کرد و صورتش را بر سر مومو، که د ر جای خشکی مقابلش نشسته بود ، گذاشت. کف قایق خیس بود . با د ستان نیرومند ش پشت سگ را پوشاند و بی حرکت باقی ماند . جریان ملایم آب قایق را به طرف شهر می برد . سرانجام او عجولانه پشتش را راست کرد و با عد اوتی غیرطبیعی و ساختگی، سرآزاد طناب سگ را به د ور د و آجری که همراه آورد ه بود ، پیچید و گره زد و سپس سگ را د ر هوا بلند کرد و برای آخرین بار به او خیره شد . سگ د مش را به ملایمت جنباند و با نگاهی عاری از شک و وحشت به نگاه صاحبش پاسخ گفت. گراسیم صورتش را برگرد اند و چشمانش را محکم بست و د ستانش را یکباره باز کرد . چیزی نشنید ، نه ناله ی کوتاه سگ را هنگام سقوط و نه صد ای شد ید برخورد او را با آب. برای او شلوغ ترین روز، ساکت و بی سروصد ا بود ــ ساکت تر و بی سروصد اتر از آرام ترین شب برای ما. وقتی چشمانش را باز کرد ، امواج کوچک همچون گذشته د ر جنب وجوش بود ند و به بد نه ی قایق می خورد ند ، ولی د ر نقطه ی د وری پشت سرش د ایره هایی روی آب د ید ه می شد که لحظه به لحظه بزرگ تر و بزرگ تر می شد ند .
یروشکا به محض اینکه گراسیم را گم کرد ، به خانه برگشت و همه ی مشاهد اتش را برای د یگران حکایت کرد .
استپان گفت: «اوه، بله، او حتماً سگ را غرق می کند . خیالتان راحت باشد . اگر او قولی بد هد ....»
آن روز کسی گراسیم را ند ید ؛ نه سر میز ناهار حاضر شد و نه شب بین کسانی بود که برای صرف شام آمد ه بود ند .
رختشوی چاق گفت: «من واقعاً فکر می کنم که این آقای گراسیم آد م مضحکی است. مگر آد م برای یک سگ این قد ر خود ش را ناراحت می کند ! واقعاً که!»
استپان قاشقش را پر از اُماج کرد و با صد ایی بلند گفت: «ولی من او را اینجا د ید م.»
«واقعاً؟ کی؟»
«راستش همین یکی د و ساعت پیش. واقعاً د ید مش؛ حول وحوش د روازه. د اشت د وباره به خیابان می رفت. خواستم د رباره ی سگ بپرسم که محکم هلم د اد . مثل اینکه د مغ بود . گمانم فقط می خواست مرا از سر راهش کنار بزند ، ولی چنان ضربه ای به من زد که مپرس، آن هم به تیره ی پشتم.»
او بی اراد ه خند ه ی ملایمی کرد و پشت سرش را مالش د اد  و افزود : «اوه، خد ای من، چه د ست های سنگینی د ارد ، چه د ست های سنگینی!»
ناراحتی او همه را به خند ه اند اخت. چون شام تمام شد ه بود ، همه برخاستند و پراکند ه شد ند .
و د رست د ر همین زمان غولی د ر جاد ه ی اصلی «ت» د ید ه می شد که باری بر پشت و چوبی د ر د ست د اشت و با عزمی راسخ راه می رفت و لحظه ای هم د رنگ نمی کرد . او کسی جز گراسیم نبود که شتابان و با تمام توانش به سوی د هکد ه ی زاد گاهش می رفت. او پس از غرق کرد ن موموی بیچاره با عجله به کنامش برگشته و همه ی اسباب و اثاثیه اش را د ر پارچه ای پیچید ه و بر شانه نهاد ه و سپس ناپد ید شد ه بود . وقتی او را از د ه به شهر می آورد ند حواسش را جمع کرد ه و راه را یاد گرفته بود . د هکد ه ی زاد گاهش، تقریباً د ر بیست وهفت کیلومتری جاد ه ی اصلی بود . او با پیراهنی کاملاً باز، چشمانی فقط معطوف به جلو، شهامتی سرکش و رام نشد نی و عزمی مایوسانه و د رعین حال شاد مانه پیش می رفت، گویی ماد ری پیر بی صبرانه انتظار او را می کشید و خواستار آن بود که او پس از سفر د ر سرزمین های بیگانه و زند گی د ر بین بیگانگان به خانه بازگرد د .
تازه، شب تابستان، گرم و لطیف، فرارسید ه بود . د ر یک سو، جایی که خورشید غروب کرد ه بود ، آسمان د ر بالای خط افق از آخرین بازتابش های روز سفرکرد ه اند کی مشتعل بود و د ر سوی د یگر شبی آبی و خاکستری شکل می گرفت. بلد رچین ها آشوبی بر پا کرد ه بود ند و آبچلیک های صحرایی مد ام د ر گفت وشنود بود ند . گراسیم نه صد ای آن ها را می شنید و نه زمزمه ی شبانه ی د رختانی را که از کنارشان با گام های سنگین می گذشت، ولی بوی آشنای گند م سیاه تقریباً رسید ه را که شناکنان از مزارعی ناپید ا می آمد و باد ی را که از زاد گاهش بر او می وزید و صورتش را نوازش می د اد و با ریش و موی سرش ور می رفت، احساس می کرد و جاد ه ی نیمه روشن را، که همچون پیکانی پرتاب شد ه رو به جلو می رفت و ستارگان بی شماری که آسمان را چراغانی کرد ه بود ند ، می د ید .
وقتی نخستین اشعه ی ملایم خورشید بر این مسافر پیاد ه تابید ، او حد ود اً سی وهشت کیلومتر از مسکو فاصله گرفته بود . گراسیم د وروزه به د هکد ه رسید و به کلبه اش رفت و همسر سربازی را که د ر غیابش از کلبه استفاد ه می کرد ، با ورود ناگهانی اش غافلگیر کرد . او پس از نیایش د ر مقابل تمثال های مقد س به سراغ کد خد ا رفت. پیرمرد از د ید ن او اند کی یکه خورد ، ولی چون هنگام د رو بود و گراسیم هم کارگری عالی محسوب می شد ، بی د رنگ د اسی د ر د ستانش گذاشت و او به همان طریقه ی شگفت انگیز سابق، د اس را فراز و فرود آورد و شروع به کار کرد .
یک روز پس از فرار گراسیم، د ر مسکو پی برد ند که او ناپد ید شد ه است. به کنامش رفتند و آن را خالی یافتند و به گاوریلو گزارش د اد ند . گاوریلو هم نگاهی به اطراف کرد و شانه هایش را بالا اند اخت و سرانجام به این نتیجه رسید که گراسیم یا گریخته و یا خود را با سگ احمقش غرق کرد ه است. به کلانتری اطلاع د اد ند و خانم را باخبر کرد ند . خانم از کوره د ررفت، زیر گریه زد ، د ستور اکید د اد که گراسیم را به هر قیمت که شد ه پید ا کنند ، به همگی اطمینان د اد که هرگز د ستور ند اد ه است که سگ را نابود کنند و سرانجام گاوریلو را چنان توبیخی کرد که مرد بیچاره باقی روز را فقط توانست سر تکان بد هد و بگوید : «عجب!» و زمانی حال طبیعی اش را بازیابد که د ایی خووست حرفش را به خود ش بازگرد اند و بگوید : «عجب!»
بالاخره به مسکو اطلاع د اد ند گراسیم صحیح و سالم به د ه رسید ه است. لحظه ای پس از وصول خبر، خانم د ستورش را پس گرفت و گفت چنان موجود ناسپاسی به د رد او نمی خورد . مد ت کوتاهی بعد او مرد و وراثش هم به قد ری گرفتار بود ند که به گراسیم فکر نکرد ند . آن ها حتی سِرف های خانگی ماد رشان را با گرفتن مبلغ مقطوع سالیانه ای، از بند هر قید د یگری آزاد کرد ند .
و گراسیم همچنان یکه و تنها د ر کلبه ی سوت وکورش زند گی می کند . او همچون گذشته نیرومند و قوی است و کار چهار نفر را انجام می د هد و چیزی از وقار و متانتش کاسته نشد ه است. ولی همسایگان کشاورزش پی برد ه اند که او از زمانی که از مسکو برگشته است، سگ نگه نمی د ارد و به حد ی از زنان حذر می کند که حتی نگاهی هم سویشان نمی اند ازد . آن ها به یکد یگر می گویند : «چه بهتر، اگر او می تواند بد ون زن زند گی کند ، خوشا به حالش؛ و وقتی تو نتوانی د زد ی را حتی به زور هم که شد ه به حیاطش بکشانی، او چه نیازی به سگ د ارد ؟»
بله، این چنین است شهرت پهلوانی گراسیم!

نظرات کاربران
درباره کتاب د‌ن كيشوت روسی

وقتی از تورگینیف سخن به میان میاد، فقط میشه لب به تحسین گشود. من این مجموعه رو گرفته بودم که قبل خواب بخونم تا زمانی که خسته شم و به خواب برم، اما تورگینیف مانند همیشه، خواب رو از چشم من گرفت. به شدت پیشنهاد میشه، فقط با تمرکز کامل بخونید تا تسلط این استاد رو بر کلمات و توصیفات دریابید و لذت ببرید. حقیقتن برای من جذاب‌ترین نویسنده‌ی روس هست این آدم
در 6 ماه پیش توسط