فیدیبو نماینده قانونی انتشارات طلایه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز

کتاب راز
آنچه كه رهبران بزرگ می‌دانند و به كار می‌گيرند

نسخه الکترونیک کتاب راز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز

چگونه رهبری می‌تواند تا این اندازه دشوار باشد؟ یکسال پیش چنین روزی، بهترین روز زندگی‌ام بود. من موفق شده بودم. تنها چهار سال پس از دانشگاه، شرکتم مرا به عنوان رهبر یک بخش انتخاب کرده بود: مدیر خدمات مشتریان شرکت در منطقه فروش جنوب شرق. می‌دانستم از پس این کار برمی‌آیم. من کار را با فعالیت در مرکز تلفنی دفترچه راهنمای کالاهای شرکت آغاز کرده بودم که در این بخش به نیازها و شکایت‌های مشتریان پاسخ داده می‌شد. پس تا سِمت مدیر طرح ارتقاء یافتم و ارتباط تنگاتنگی با بخش فروش و مشتریان شرکت برقرار کردم. در این بخش باید تمامی کالاها یا خدماتی را که مسئولین فروش قول آنها را به مشتریان داده بودند، ارائه می‌کردم و باید بگویم به خوبی، نیازهای مشتریان شرکت را در هر زمان و مکانی برآورده می‌ساختم. من به واسطه توانایی‌ام در برقراری روابط عالی با مشتریان صاحب اعتبار شدم. مطمئن بودم که می‌توانم همان موفقیت‌ها را تکرار کنم. یک‌سال پیش خرسند بودم؛امروز در سخت‌ترین شرایط قرار گرفته‌ام و ممکن‌است شغلم را از دست‌بدهم. چه اتفاقی افتاد؟ کجای کار اشتباه بود؟

ادامه...

بخشی از کتاب راز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جلسه

دبی در تعطیلات آخر هفته چندین ساعت را به پر کردن تقاضانامه اختصاص داد. تقاضانامه تمامی سوالات جمعیت شناختی معمول را دربرداشت. اما کار به همین جا ختم نمی شد. در میان سوالات، تعدادی سوال کاملاً شخصی و چندین پرسش که به شکلی غیر منتظره چالش برانگیز بوده و دلیل شرکت او در این برنامه را جویا می شدند، به چشم می خورد. آخرین پرسش، سوالی بود که او را وادار می ساخت واقعا بنشیند و فکر کند.
رهبر کیست؟
دبی با خود اندیشید که پاسخ مناسب به این پرسش صریح و ساده به او کمک خواهد کرد تا برای شرکت در برنامه پذیرفته شود. او زمان خاصی را برای پاسخ دادن به این پرسش اختصاص داد. دبی احساس می کرد باید پاسخ را بداند؛ چرا که رهبر بودن برای مدتی طولانی اولین هدف کاری وی بوده است. با این حال او هیچ گاه چندان به معنی رهبری فکر نکرده بود. تعاریف ابتدایی او، مطابق معیارهای خودش، ناشیانه و ساده انگارانه بودند. این تعاریف، مطالب زیر را شامل می شد:
  • رهبر فردی است مسئول.
  • رهبر فردی است که در جایگاهی قرار دارد که دیگران به وی گزارش می دهند.
  • رهبر فردی است که باعث روی دادن اتفاقات می شود.
هر چند دبی اعتقاد داشت که تمامی این موارد واقعیت دارند اما به این اکتفا نمی کرد. او با نگرانی احساس می کرد که پاسخ درستی برای این پرسش وجود دارد، اما نمی دانست که این پاسخ چیست. احساس او مشابه زمانی بود که برای اولین بار احساس کرد ممکن است واقعا بخشی از مشکلات عملکرد گروه به خود وی مربوط باشد. با این وجود، زمان در حال سپری شدن بود و تقاضانامه باید فردا صبح ارسال می شد. سرانجام در حالی که هنوز دچار تردید بود، این کلمات را نوشت:

رهبر فردی است در جایگاه قدرت که در قبال نتایج اقدامات افراد تحت مدیریت خود مسئول است.

دوشنبه صبح زود، دبی، با عجله و در حالی که تقاضانامه را در دست داشت، مستقیما به بخش منابع انسانی رفت و از اینکه با استقبال ملیسا آرنولد، مدیر قسمت، روبرو گردید شگفت زده و در عین حال خوشحال شد.
دبی دست خود را دراز کرد: «سلام، من دبی بروستر، مدیر خدمات مشتریان شرکت در منطقه فروش جنوب شرق هستم.»
ملیسا در حالی که دست دبی را تکان می داد جواب داد: «بله دبی. خوشحالم که دوباره شما را می بینم. فکر می کنم دو سال پیش در پیک نیک همدیگر را ملاقات کردیم. آیا شما و همسرتان هنوز گلف بازی می کنید؟»
دبی شگفت زده شده بود. از دو سال پیش تا به حال حتی خود پیک نیک را هم از یاد برده بود، چه رسد به ملاقات با ملیسا. چطور... نه، چرا او مرا، یا گلف بازی کردن من و جان را به خاطر سپرده است؟ من حتی نمی دانم اعضای گروهم در خارج از ساعات کار چه می کنند، چه رسد به علائق همسران آنها.
ـ «شما حافظه خوبی دارید! بله، هنوز بازی می کنیم، هر چند نه به اندازه زمانی که من هنوز رهبر رگروه نشده بودم. به نظر می رسد که این روزها دیگر وقت چندانی ندارم.»
ملیسا پرسید: «چه چیزی شما را این قدر زود در یک صبح دوشنبه به نیروی انسانی کشانده است؟»
دبی پاسخ داد: «آمده ام درخواست خود را برای برنامه مشاوره ارائه کنم.»
ـ «عالی است! آیا در حوزه خاصی به کمک نیاز دارید؟»
ـ «نه، فقط فکر می کنم در این مقطع از کارم، می توانم از یک جفت چشم تازه برای نگاه کردن به عملکرد گروهم استفاده کنم.»
چهره ملیسا در هم رفت: «برنامه ما یک برنامه مشاوره ای نیست. تمرکز ما بیشتر روی شخص رهبر و تکامل اوست. شاید شما به یکی از افراد بخش مشاوره داخلی ما نیاز داشته...»
دبی حرف او را قطع کرد: «نه، فکر می کنم می توانستم بهتر منظورم را بیان کنم. من به کمک نیاز دارم. احساس می کنم اولین سال رهبری من بسیار دشوارتر از آنچه که باید باشد، بود. فکر می کنم یک مشاور می توانست به من کمک کند.»
ـ «بسیار خوب، ما تقاضای شما را بررسی خواهیم کرد و در صورت امکان مشاوری شایسته برایتان انتخاب می کنیم. طی دو هفته آتی ایمیلی (E - mail) دریافت خواهید کرد که به شما خواهد گفت آیا برای شرکت در این مرحله از برنامه انتخاب شده اید یا خیر. اگر انتخاب شدید، به شما اعلام خواهیم کرد که مشاورتان چه کسی خواهد بود.»
دبی امیدوار شد: «به نظر عالی است. از وقتی که گذاشتید متشکرم.»
ـ «خوشحال شدم. من برای خدمت اینجا هستم. در آینده هم اگر کمکی از دستم برمی آمد، خبرم کنید.»
دبی همچنانکه آنجا را ترک می کرد با خود اندیشید، عجیب است که او می گوید وظیفه او خدمت است. وای خداوند! او رئیس نیروی انسانی است. بهتر است یکی به او بگوید که نقش او رهبری است.
هنگامی که دبی به محل کار خود بازگشت، بلافاصله به یاد آورد که چرا به مشاور نیاز دارد. گویی او یک مامور آتش نشانی بود که از یک خانه در حال اشتعال به خانه ای دیگر می رود. او می دانست که احتمالاً باید همچون رهبر ماموران آتش نشانی اجرا کند اما بارها و بارها متوجه شده بود همان ماموری است که به خاموش کردن آتش می پردازد. اغلب اوقات، کارمندان موضوع آتشین را نزد وی می آوردند و خود عقب می ایستادند و مهار آتش را به او می سپردند. به همین دلیل بود که او وقت کمتری برای بازی گلف داشت. او در طول روز کارهای کارمندانش را انجام می داد و شب ها و طی تعطیلات آخر هفته، کارهای خودش را. واضح بود که چنین زندگی ای پایدار نمی ماند.
دو هفته ای که دبی منتظر پاسخ برنامه مشاوره بود نیز در ابهام گذشت. موقعیت های حقیقی تغییر می کردند اما به نظر می رسید نقش او هیچ گاه تغییر نمی کرد. کار ـ یا نحوه رفتار او در قبال آن ـ او را به سرحد مرگ رسانده بود. شب هنگام که خسته و ناتوان به خانه می رسید، با خود می اندیشید که مبادا آرزویی محال را پیش گرفته است. شاید رهبری کار او نبود. دبی امیدوار بود که مشاور بتواند به او کمک کند. او با همه وجودش احساس می کرد آینده اش به این موضوع بستگی دارد.
صبح روزی که منتظر پاسخ برنامه مشاور بود، ای میل خود را بررسی کرد. هیچ پیامی وجود نداشت. او در انتظار پیام، خود را برای روزی طولانی و پراضطراب آماده کرد، اما به زودی چنان سرگرم حل مشکلات سایرین شد که دیگر زمانی برای نگرانی در مورد پیامی که منتظرش بود، نداشت.
برندا، یکی از اعضای گروه، هنگام ناهار در غذاخوری به دبی نزدیک شد. برندا پرسید: «می توانم در مورد یک مسئله شخصی با شما صحبت کنم؟»
دبی متوجه شده بود که در هفته های اخیر عملکرد برندا به نوعی افت کرده است اما برای پی بردن به دلیل این موضوع وقت نگذاشته بود. مطمئنا او الان برای صحبت کردن در مورد مسائل شخصی وقت نداشت.
ـ «متاسفم برندا، شاید بعدها، الان من خیلی گرفتارم.»
هیچ وقت به ذهن دبی نرسید که شاید عملکرد برندا و مشکل شخصی اش به هم ارتباط داشته باشند. دبی به دفتر کارش رفت و در را بست. همچنانکه در حال جستجوی پیام های جدید بود، به پیام جدیدی از ملیسا برخورد کرد. پیام را باز کرد و خواند:

به: دبی بروستر
از: ملیسا آرنولد
موضوع: برنامه مشاوره
تاریخ: ۱۴ ژوئن

خوشحالم که به شما اطلاع دهم که جهت شرکت در مرحله اول برنامه مشاوره جدید ما انتخاب شده اید. مشاور شما جف براون خواهد بود.
یک نفر از دفتر جف با شما تماس خواهد گرفت تا زمان اولین جلسه را به شما اطلاع دهد. چنانچه سوالی دارید، لطفا مرا در جریان بگذارید.
دبی احساس کرد قلبش از حرکت بازایستاده است. مطمئنا اشتباهی رخ داده است. جف براون رئیس شرکت است. امکان ندارد او مشاور من باشد.
دبی تلفن را برداشت و با دفتر ملیسا آرنولد تماس گرفت. معاون ملیسا تلفن را جواب داد: «تاد هستم. چه خدمتی از دستم برمی آید؟»
ـ «با ملیسا آرنولد کار داشتم، تشریف دارند؟»
ـ «نه، متاسفم، همین الان به صرف ناهار رفته اند. چه کمکی می توانم انجام دهم؟»
دبی پاسخ داد: «در واقع، هیچ. من در برنامه مشاوره جدید پذیرفته شده ام و در مورد مشاور من اشتباهی رخ داده است.»
ـ «اجازه بدهید بررسی کنم. نامتان چیست؟»
ـ «دبی بروستر.»
ـ «بله دبی، نام شما را می بینم. و مشاور شما...» تا زمانی که تاد جمله را به پایان رساند گویی یک هفته گذشت؛ «جف براون است.»
دبی با ناباوری جواب داد: «امکان ندارد.»
ـ «چرا که نه؟»
ـ «او رئیس شرکت است!»
تاد جواب داد: «درست است.»
دبی پرسید: «چرا جف براون برای مشاوره با من، یا هر کس دیگری، وقت گذاشته است؟»
تاد جواب داد: «چرا هنگامی که اولین جلسه را برگزار می کنید، خودتان این سوال را از او نمی پرسید؟»
ـ «فکر می کنم همین کار را انجام دهم. از کمک شما متشکرم.»
ـ «خوشحال شدم.»
صبح روز بعد دبی هنوز به سختی می توانست باور کند که رئیس شرکت مشاورش باشد. اواسط صبح دستیار آقای براون به دبی تلفن زد.
او گفت: «جف صبح روز بیست و دوم و بعدازظهر روز بیست و چهارم آماده همکاری است. اگر این زمان ها برای شما مناسب نیستند می توانیم برای روز بیست و هشتم قرار بگذاریم. کدام یک از آنها با برنامه شما هماهنگ است؟ به نظر جف بهتر است جلسه اول یک ساعته باشد، اگر امکان دارد.»
دبی دوباره گیج شده بود. چرا او از من می پرسد چه زمانی برای من مناسب است؟ آیا برنامه کاری رئیس بر برنامه من ارجحیت ندارد؟
دبی با کمرویی جواب داد: «بیست و هشتم چطور است؟»
ـ «بسیار خوب، چه ساعتی؟ شما انتخاب کنید. هشت، نه، ده یا یازده؟»
ـ «به نظر ساعت ۹ خوب است.»
ـ «عالی است. جف ساعت ۹ صبح روز بیست و هشتم ژوئن شما را در دفتر کارش ملاقات خواهد کرد.»
دبی افزود: «متشکرم، اما من یک سوال دیگر هم دارم. ممکن است کمی اطلاعات در مورد پیشینه آقای براون برایم بفرستید؟ من واقعا شناخت چندانی از او ندارم.»
ـ «خوشحال خواهم شد. همین امروز ای میلی را دریافت خواهید کرد.»
هنگامی که ای میل رسید، کارآیی دستیار آقای براون ـ و عمق اطلاعاتی که آماده کرده بود ـ دبی را تحت تاثیر قرار داد. دبی دریافت که آقای براون از تحصیلات بالایی برخوردار است و در چندین شرکت دیگر، سوابق درخشانی دارد. او هنگامی که درگیر کارهای شرکت نبود، در فعالیت های داوطلبانه شرکت می کرد. همچنین دبی به جستجو در اینترنت پرداخت و متوجه شد که آقای براون چندین مقاله نوشته و سخنرانی های بسیار زیادی در دانشکده ها و دانشگاه ها داشته است. موضوع همه آنها یکی بود: رهبری.
شب قبل از اولین جلسه مشاوره در خانه، تمامی صحبت های موقع شام پیرامون یک موضوع بود.
دبی در حالی که نان ها را به همسرش، جان می داد گفت: «احساس می کنم باید آماده تر از این باشم. این فرصت ویژه ای است که با رئیس شرکت دیدار می کنم و می خواهم از حداکثر زمان استفاده کنم.»
جان پیشنهاد داد: «می توانی به سوالاتی فکر کنی که دوست داری از او بپرسی.»
دبی پرسید: «سوال در چه مورد؟»
ـ «این چیزی است که تو باید تعیین کنی. چند جلسه با او خواهی داشت؟»
ـ «نمی دانم. اگر او بتواند مشکلات مربوط به عملکرد مرا در یک جلسه حل کند، برای من عالیست.»
جان چین به پیشانی انداخت: «اگر می توانستی تنها یک سوال از او بپرسی، آن یک سوال چه بود؟»
دبی جوابی فوری برای این سوال نداشت.
جان ادامه داد: «خوب؟»
دبی گفت: «اگر تنها می توانستم یک سوال مطرح کنم، سوالم این بود که: آقای براون! راز رهبران بزرگ چیست؟»
صبح روز بعد، دبی چند دقیقه زودتر وارد دفتر کار آقای براون شد.
آقای براون در حالی که تا آستانه در پیش آمده بود، گفت: «بفرمایید!»
ـ «متشکرم که مرا پذیرفتید، آقای براون.»
آقای براون صمیمانه لبخند زد: «لطفا مرا جف صدا کنید.»
دبی با لکنت گفت: «بسیار خوب جناب آقای... آه... جف. همانطور که گفتم از اینکه امروز مرا پذیرفتید متشکرم.»
جف گفت: «لطفا بنشینید.»
دبی صندلی را که در مقابل میز جف قرار داشت، کمی عقب کشید. اما او دبی را به سمت صندلی ای که در محوطه کوچکی در آن سوی اتاق قرار داشت راهنمایی کرد و خودش نیز به همان قسمت آمد.
وضعیت اتاق، ارتباط چندانی به دبی نداشت؛ اما او متوجه شد که اگر چه محل کار جف دفتر خوبی بود اما چندان بزرگ نبود و لوازم فوق العاده ای هم در آن چیده نشده بود. دبی انتظار داشت دفتر رئیس شرکت باشکوه تر از این باشد. به علاوه نکته عجیب دیگری نیز توجه دبی را جلب کرد: جف، وایت بُرد بزرگی به دیوار آویزان کرده بود.
جف صحبت را شروع کرد: «از اینکه زمانی را با هم خواهیم بود هیجان زده ام. من عاشق کار رهبران جوان هستم.»
دبی گفت: «من هم هیجان زده هستم، اما آیا شما کارهای مهم دیگری ندارید؟»
ـ «من معتقدم مهمترین و راهبردی ترین اولویت ما به عنوان یک سازمان، توسعه ظرفیت های رهبران است. همه پیشرفت ها و عقب ماندگی ها به رهبری بستگی دارد. چنانچه من برای کمک به رشد توسعه ظرفیت های سایر رهبران وقت نگذارم، کسانی که با آنها کار می کنم به شکل یک اولویت به آن نمی نگرند و آنها نیز برای این کار وقت نخواهند گذاشت. من اعتقاد دارم که ما اولویت هایمان را با نحوه تخصیص منابعمان مشخص می کنیم ـ و یکی از این منابع، زمان است. بنابراین، از اینکه شما را به عنوان اولین مورد مشاوره پذیرفته ام، خوشحالم.» یک بار دیگر لبخندی صمیمانه بر لبان جف ظاهر شد.
سپس ادامه داد: «فکر می کنم باید هر چهار الی شش هفته، یک جلسه یک ساعته برگزار کنیم. چنانچه صحبت هایمان زودتر به نتیجه رسید، مشاوره را زودتر به پایان می رسانیم. اگر احساس کردیم زمان بیشتری لازم است می توانیم در مورد زمان بندی تجدیدنظر کنیم. اغلب اوقات نتایج جلسات خود را با تکالیفی که در خانه انجام خواهیم داد ارزیابی می کنیم.»
دبی پرسید: «تکالیف؟»

نظرات کاربران درباره کتاب راز