فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کودکان و جهان افسانه

کتاب کودکان و جهان افسانه

نسخه الکترونیک کتاب کودکان و جهان افسانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کودکان و جهان افسانه

دیرزمانی است که کودکان خاموشی گزیده‌اند و ما بزرگسالان به جای آنان سخن می‌گوییم. این امر در حالی رخ می‌دهد که کودکان، ناتوان از بیان دنیای شگفت‌انگیز ذهن و احساس خود نیستند. از گذشته تا حال، در کنار گروه‌‌های سنی دیگر، مخاطب بخش مهی از افسانه‌ها، کودکان بوده‌اند. درک این واقعیت که کودکان به افسانه‌ها چگونه نگاه می‌کنند، از قصه‌ها چه برداشتی کرده و مسایل خود را به کمک آن چگونه می‌فهمند، گامی در راه درست فهمیدن دنیای کودکان و ارتباط آن با جهان افسانه است. کتاب کودکان و جهان افسانه می‌‌کوشد تا فهم و ادراک کودکان ایرانی را نسبت به افسانه‌های پریان – به‌ویژه افسانه‌های ایرانی – بررسی کند. مطالعه این کتاب از یک سو به پدران و مادران و از سوی دیگر به محققین مسائل کودکان اعم از شاخه‌های انسان‌شناسی، روانشناسی، جامعه‌شناسی، فرهنگ عامه، مردم‌شناسی و ادبیات، شاعران، فلسفه کودک، نویسندگان و هنرمندان توصیه می‌شود. از طریق این کتاب، والدین با دنیای ذهنی کودکان و متخصصان با چشم‌اندازهای زیبایی از ساختار فهم، درک زیبایی‌شناختی و تفسیر کودکانه از فرهنگ و تمدن ایرانی آشنا می‌شوند. در این کتاب با توجه به آنچه کودکان بر زبان جاری می‌‌سازند، آشکار می‌‌شود که مرز میان افسانه و واقعیت گاه چقدر باریک است، و چگونه افسانه، روایتی متعلق به انسان‌‌ها در همه دوره‌‌ها می‌‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 7.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۴۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کودکان و جهان افسانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری

فرهنگ ایرانی، فرهنگی مانا و پایدار است و سبب این ماندگاری، سه ویژگی انعطاف پذیری، تعامل فرهنگی و در نهایت هویت ملی است که علی رغم تنوع و تکثر موجود در جامعه امروزی، به انسجام ملی کمک نموده است. شناخت فرهنگ گسترده این سرزمین کهنسال، تنها راه شناخت هویت ملی است و آن نیز عزت ملی را به همراه می آورد. عزت ملی از گسیختگی فرهنگی ممانعت کرده و سرانجام، انسجام و قدرت ملی را فراهم می سازد.
در ارتباط با موارد مذکور، فعالیت هر پژوهشکده پژوهشگاه میراث فرهنگی بر بخشی از فرهنگ گسترده ایرانی حسب تکلیف تعیین شده برآن، متمرکز است. عظمت این گستردگی فرهنگ و تمدن، به گونه ای است که برای شناخت دقیق آن، باید بر فرهنگ کشورهای مستقل کنونی استقرار یافته در منطقه نیز تامل نمود. با نگرش سریع بر اهداف تشکیل پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری و در مسیر تحقق آن و فراهم ساختن بستری مناسب برای ارتقای کیفی فعالیت های پژوهشی مرتبط و قدرت بخشیدن و پر رنگ ساختن حلقه های فرهنگی فراموش شده و احیای هنرهای از یاد رفته این مرز و بوم و همچنین در جهت انجام ششمین وظیفه برشمرده برای پژوهشگاه ، گام مصصم این است که گزیده تحقیقات انجام شده در هر یک از پژوهشکده ها به ویژه آثاری که حاصل تتبعات مشترک پژوهشگاه و موسسات تحقیقاتی و آموزشی همطراز بین المللی است، به صور ممکن در وضعیت نشر قرار گیرند که ماحصل آن طریقه ای است برای کاربردی کردن دانش به منظور رفع نیاز جامعه و تحقق اهداف برنامه استراتژی پژوهشگاه در راستای سند چشم انداز ۲۰ ساله جمهوری اسلامی ایران. بار دیگر اذعان می نمائیم، پژوهش عامل و مبنای پیشرفت و توسعه مستمر و پایدار در جامعه امروزی و به بیان ساده اصل حاکم بر جوامع قرن بیست ویکم است؛ لذا برای ایجاد برآیند حاصل از نتایج و تحلیل یافته های مرتبط با آن، تدوین و انتشار یافته ها و دانش مرتبط با آن و مستندات مربوط می تواند عامل موثری برای شناخت وضعیت حاضر و ابزاری برای بهینه ساختن برنامه های در دست انجام و نیز راهنمایی برای نسل آینده در راستای شناسایی، معرفی و هویت بخشی در ایران باشد. به علت گستردگی حوزه فرهنگ و تعدد عوامل تاثیرگذار بر آن، حرکت در جهت معرفی و شناسایی فرهنگ ملی و میراث مرتبط با آن می تواند اولین گام باشد، لذا پژوهشگاه برآن است با همکاری پژوهشگران و استادان این رسالت را انجام دهد و امیدوار است با حرکت در این مسیر، دست همیاری و همراهی شما را در دست گرفته، بتواند گام موثری در این راستا بردارد.

مقدمه نشر افکار

یکی از رده های مهم کتاب هایی که نشر افکار با همکاری پژوهشکده مردم شناسی منتشر کرده است، کتاب هایی در زمینه آشنایی با دنیای کودکان و ساختار فرهنگی و روانشناختی زندگی آنان در خانواده و جامعه است. پیشتر پژوهشکده مردم شناسی و نشر افکار به انتشار کتاب های دیگری در این زمینه چون کودکان به قصه نیاز دارند از برنو بتلهایم و افسانه های کرمان از فخر السادات رضوی پرداخته اند و اکنون کتاب کودکان و جهان افسانه را به عنوان یک اثر انسان شناختی در درک افسانه های ایرانی منتشر می سازند که برگرفته از پژوهش میدانی و پردامنه ای در حوزه های گوناگون فرهنگ ایرانی بوده است. این پژوهش سعی دارد نشان دهد که کودکان ایرانی درباره افسانه ها چگونه فکر می کنند. از نویسنده این کتاب، پیشتر کتاب تحلیلی افسانه زندگان در سال ۱۳۸۱ منتشر شده و آخرین اثر وی کتاب وضع آیینی و وضع هنجاری (انشتارات دانشگاه آمستردام، نوامبر ۲۰۱۳) است. وی از جمله انسان شناسان و افسانه پژوهانی است که رابطه میان افسانه ها، زمینه فرهنگی و واقعیت اجتماعی را از منظر انسان شناختی مورد بررسی قرار می دهد.
دیرزمانی است که کودکان خاموشی گزیده اند و ما بزرگسالان به جای آنان سخن می گوییم. این امر در حالی رخ می دهد که کودکان، ناتوان از بیان دنیای شگفت انگیز ذهن و احساس خود نیستند. از گذشته تا حال، در کنار گروه های سنی دیگر، مخاطب بخش مهی از افسانه ها، کودکان بوده اند. درک این واقعیت که کودکان به افسانه ها چگونه نگاه می کنند، از قصه ها چه برداشتی کرده و مسایل خود را به کمک آن چگونه می فهمند، گامی در راه درست فهمیدن دنیای کودکان و ارتباط آن با جهان افسانه است. کتاب کودکان و جهان افسانه می کوشد تا فهم و ادراک کودکان ایرانی را نسبت به افسانه های پریان – به ویژه افسانه های ایرانی – بررسی کند. مطالعه این کتاب از یک سو به پدران و مادران و از سوی دیگر به محققین مسائل کودکان اعم از شاخه های انسان شناسی، روانشناسی، جامعه شناسی، فرهنگ عامه، مردم شناسی و ادبیات، شاعران، فلسفه کودک، نویسندگان و هنرمندان توصیه می شود. از طریق این کتاب، والدین با دنیای ذهنی کودکان و متخصصان با چشم اندازهای زیبایی از ساختار فهم، درک زیبایی شناختی و تفسیر کودکانه از فرهنگ و تمدن ایرانی آشنا می شوند.
پژوهشکده مردم شناسی و نشر افکار جدا از کتاب کودکان و جهان افسانه در زمینه های مربوط به مسائل کودکان، کتابی سه زبانه را به نام سیب های کابل شیرین است درباره کودکان افغانی ساکن و متولد شده در ایران منتشر کرده اند و در ادامه همکاری های خود به زودی دست به انتشار آثار مهم دیگری نیز خواهند زد.

فصل اول. چند صدایی افسانه: تفسیر کودکان از قصه پریان

بزبزقندی

* در روزگاران دور، یک بزی بود که سه تا بزغاله داشت؛ یکی شنگول، یکی منگول و یکی حبه انگور. روزی از روزها بز به بچه هایش گفت: من می روم برای شما علف بیاورم، مبادا شیطانی بکنید، اگر گرگه آمد و در زد، در را رویش باز نکنید. اگر گفت من مامان شما هستم، بگویید دستت را از درز در تو بکن. اگر دیدید دستش سیاه است، در را باز نکنید؛ اما اگر قرمز بود، می فهمید که مادرتان برگشته است. نگو که گرگه گوش ایستاده بود و همین که بز رفت، دستش را با حنا رنگ کرد، آمد در زد. بچه ها پرسیدند: کیه؟ گرگه گفت: در را باز کنید، برای شما علف آوردم! بچه ها گفتند: دستت را به ما نشان بده، گرگه دستش را از لای در تو کرد. همین که دیدند قرمز است، در را بر رویش باز کردند. گرگه هم پرید و شنگول و منگول را گرفت و خورد، اما حبه انگور دوید و رفت قایم شد. بز که برگشت و دید در باز است و هیچ کس خانه نیست، بچه هایش را صدا زد. حبه انگور که صدای مادرش را شنید، از تو پستویی که قایم شده بود، بیرون آمد و برای مادرش گفت که چطور گرگه برادرهایش را برداشت و برد. بز گریه کرد و با خودش گفت، پدر گرگه را در می آورم. آمد رفت بالای پشت بام خانه گرگه، دید گرگه آش بار کرده است با سمش خاک توی آش گرگه پاشید، گرگه فریاد زد: این کیه تاپ و تاپ می کنه؟ آش منو پر از خاک می کنه؟ بز، جواب داد: منم منم بزک زنگوله پا، ورمی جم دوپا دوپا، دو سم دارم به زمین، دو شاخ دارم به هوا، کی برده شنگول من؟ کی برده منگول من؟ کی میاد به جنگ من؟ گرگه می گه: من بردم شنگولتو، من بردم منگولتو، من میام به جنگ تو. بز رفت یک انبانه گیر آورد و پر از شیر و سر شیر و ماست و کره کرد و پیش چاقو تیز کن برد و گفت: بیا شاخ های من را تیز کن. گرگه رفت یک انبانه برداشت و توش باد کرد تا پر شد، پیش دلاک رفت و گفت: این رو بگیر و دندان های من را تیز کن! دلاک در انبانه را که باز کرد، بادش در رفت و به روی خودش نیاورد و پیش خودش گفت: بلایی به سرت بیاورم که در داستان ها بنویسند. گاز انبر را برداشت و تمام دندان های گرگ را از ریشه بیرون آورد و جایش دندان های چوبی گذاشت. بعد بز آمد و رفتند تا با هم بجنگند، رفتند کنار جوی آبی بز گفت: بیا اول آب بخوریم و خودش پوزه اش را در آب فرو کرد اما نخورد، گرگه تا می توانست آب خورد و شکمش باد کرد و سنگین شد. بز گفت: حالا من برای جنگ حاضرم. رفت عقب و آمد جلو و شاخ هایش را به شکم گرگه زد، همین که گرگه خواست پشت بزه را گاز بگیره همه دندان هایش که چوبی بود، توی شکمش ریخت و شکمش را بزه پاره کرد و کشتش. بعد رفت شنگول و منگول را از خانه گرگه درآورد و برد خانه شان پیش حبه انگور.

* بچه ها من می خوام قصه ی بزبزقندی رو براتون تعریف کنم. بله آن روزگاران دور که غیراز خدا هیچکی نبود، یک بز و گوسفند با هم دوست بودند و روزگار می گذراندند، روزها رفت و زمستان نزدیک شد، در این وقت گوسفند به بز گفت: بیا با هم جایی برای زمستان پیدا کنیم و برای خودمان غذا انبار کنیم تا موقع سرما در زحمت نیفتیم، بز گفت: من چرا کار کنم، جایم آماده، غذایم آماده، در صحرا می خوابم و علف می خورم، هیچ وقت گرسنه و بی جا نمی مانم. گوسفند هر چه گفت، بز به حرف هایش گوش نداد این بود که او را گذاشت و دنبال آذوقه و جا و مکانی رفت. گوسفند غاری پیدا کرد و مقداری کاه یونجه و علف هم برای روز مبادایش انبار کرد، از آن طرف زمستان آمد و برف زیادی بارید. بز که برای خودش جا و مکان و غذایی ذخیره نکرده بود، به خانه گوسفند رفت و به او ملتمسانه گفت: به من جایی بده که از زور گرسنگی دارم می میرم، گوسفند بز را پیش خودش آورد و جای گرم و مناسبی به او داد. با آمدن بهار، بز دو بزغاله و گوسفند دو تا بره زایید. بز و گوسفند هر روز برای چرا به صحرا می رفتند و علف می چریدند و با پستان های پر از شیر به غار بر می گشتند، بع بع کنان بچه ها را صدا می کردند و بچه هایشان هر چقدر می خواستند شیر می خوردند. یک روز از اتفاق خرسه، گوسفند و بز را دید و آنها را تعقیب کرد و فهمید چهار تا بچه در غار دارند، خرس کمین کرد و فردای آن روز بعد از این که بز و گوسفند از غار بیرون رفتند، پشت در غار آمد و صدای بز و گوسفند را تقلید کرد و گفت: بچه ها بیایید برای شما شیر آوردم، بیایید هر چه دلتان می خواهد شیر بخورید. خرس که این را گفت، بره ها گول خوردند و بیرون آمدند، خرس هر دو تای آنها را گرفت و خورد اما بزغاله ها گول نخوردند و خرس نتوانست آنها را بخورد، بزغاله ها باهوش تر بودند. بز و گوسفند که آمدند دیدند که بزغاله ها سر جایشان هستند، ولی از بره ها خبری نیست. بزغاله ها گفتند: یکی آمد و صدای شما دو تا را تقلید کرد و گفت: برایتان شیر آوردم، بیایید و شیر بخورید، بره ها گول خوردند و بیرون رفتند، آن هم آنها را گرفت و خورد. بز که قوی تر از گوسفند بود، به او گفت: گوسفند تو خیلی به من کمک کردی، حالا وقت آن است که من به تو کمک کنم، بگذار من دشمنت را می کشم. بز و گوسفند به خانه شغال رفتند و پریدند روی بام خانه اش، بز با سمش روی خانه شغال کوبید، شغال گفت: کیه رو بام خونه من می کوبه و تو پلوی روغنی من خاک می ریزه، بزه گفت: منم منم بز بزها، دو نیزه دارم به هوا، دو چشم دارم پیاله نا، دو گوش دارم چموشه نا، کی خورده شنگول ما؟ کی خورده منگول ما؟ فردا بیاد به جنگ ما، شغال گفت: نخوردم شنگول تو، نخوردم منگول تو، فردا نمی یام به جنگ تو. بز و گوسفند به خانه گرگ رفتند، بز با سمش رو بام خانه گرگه کوبید، گرگه گفت: کیه رو بام من می کوبه و تو پلوی روغنی من خاک می ریزه، بزه گفت: منم منم بز بزها، دو نیزه دارم به هوا، دو چشم دارم پیاله نا، دو گوش دارم چموشه نا، که خورده، شنگول ما؟ کی خورده منگول ما؟ فردا بیاید به جنگ ما، گرگه گفت: نخوردم شنگول تو، نخوردم منگول تو، فردا نمی یام به جنگ تو. بز و گوسفند به خانه خرس رفتند و روی بامش پریدند. بز با سمش بر بام خانه خرس کوبید و خرس گفت: کیه رو بام من می کوبه و تو پلوی روغنی من خاک می ریزه، بزه گفت: منم منم بز بزها، دو نیزه دارم به هوا، دو چشم دارم پیاله نا، دو گوش دارم چموشه نا، که خورده، شنگول ما؟ کی خورده منگول ما؟ فردا بیاید به جنگ ما، خرسه گفت: من خوردم شنگول تو، من خوردم منگول تو، فردا می یام به جنگ تو. فردای آن روز خرس به دشتی که با بز و گوسفند برای جنگ قرار گذاشته بود رفت، بز و گوسفند نقشه ای کشیده بودند، دو تا تشت آب آنجا گذاشته بودند؛ یکی پر از آب شور که در آن نمک ریخته بودند و یکی پر از آب سس(۱۹) (بی نمک). آن دو تشت آب را به خرس نشان دادند و گفتند: نبرد ما این است که چه کسی می تواند از روی چوب راه برود، ولی یک شرط دارد. خرس گفت: چه شرطی...؟ بزه گفت: هر کسی می خواهد از روی چوب راه برود، باید اول کمی آب بخورد، خرسه گفت: باشه قبول است، بز زرنگی کرد و از آب بی نمک خورد و از روی چوب رد شد و به آن طرف رسید، خرس اشتباه کرد و از آب شور خورد، هر چه خورد تشنگی اش ننشست. همه آبی را که بی نمک بود، خورد. خرس سنگین و سنگین تر شد و آمد که از چوب بپرد، بز و گوسفند آن طرف چوب نیزه های زیاد گذاشته بودند، خرسه چون سنگین بود از چوب افتاد روی نیزه ها و مرد. آنها انتقامشان را از خرس گرفتند.
آنها از آن ور رفتند، ما از این ور آمدیم، قصه ی ما تمام شد.

* در روزگاران دور بزی بود که سه بزغاله داشت، آنها را در خانه می گذاشت و برای چریدن علف به صحرا می رفت. بز هر روز، وقتی برمی گشت، آوازی می خواند و بچه هایش او را از آن آواز می شناختند و در خانه را باز می کردند. بز می خواند:

در زنم در زنم تی مارم
də r zə nə m də r zenem ti mârə m
پوشت علف دارم تی مارم
pušt alaf darə m ti mârə m
سینه شیر دارم، تی مارم
Sin-ə šir darə m, ti mârə m
در واکون در واکون تی مارم
də r və kun də r vakun ti mârə m

در می زنم، در می زنم، مادر توام - پشت علف دارم مادر توام - سینه شیر دارم مادر توام - در باز کن، در باز کن مادر توام.
وقتی بزغاله ها صدا و آواز مادر خود را می شنیدندT در را برای او باز می کردند. اما «تو نگو» (= مپرس که) گرگی در کمین بز و بچه هایش بود. یک روز که بز از خانه برای چرا بیرون رفتT گرگ به کنار خانه ی او آمد و با صدای خشنش خواند:
در زنم، در زنم تی مارم، پوشت علف دارم تی مارم، سینه شیر دارم، تی مارم - در واکون در واکون تی مارم.
بچه بزها که فهمیدند آن که بیرون از خانه می خواند، مادرشان نیست، یک صدا گفتند:
نع ع ع ع ع... نع ع ع ع ع... تو مادر ما نیستی، ما، در را برای تو باز نمی کنیم!
گرگ رفت و ساعتی دیگر برگشت. این بار صدای خود را نازک کرد، یک سنگ زیر زبانش گذاشت و با صدایی نازک، خود را جای مادر بزک ها جا زد و با عجز و لابه از آنها خواست که در را برایش باز کنند. بزک ها گول خوردند و در را برای گرگ باز کردند. گرگ هم هر سه بچه بز را خورد، به درون خانه رفت و در را بست تا وقتی مادر بزها هم از راه می رسد، او را هم بخورد. ساعتی نگذشت که مادر بزها آوازخوان از راه رسید:
در زنم، در زنم، تی مارم، پوشت علف دارم، تی مارم، سینه شیر دارم، تی مارم، در واکون در واکون تی مارم.
گرگ در را باز کرد تا بز را بخورد. بز و گرگ با هم جنگیدند. گرگ با خوردن سه بچه بز، سنگین شده بود و نمی توانست خوب بجنگد. این بود که بز با دو شاخش به شکم گرگ زد و آن را پاره کرد. بزک ها از شکم گرگ بیرون آمدند و با مادرشان شاد و خرم زندگی کردند.

* یکی بود یکی نبود، غیراز خدا هیچکس نبود!
یه بزی بود سه تا بچه داشت، یکی شنگول، یکی منگول، یکی هم حبه انگور.
روزی از روزها، بزه به بچه هایش گفت: «من میرم برای شما علف بیارم، مبادا شیطونی بکنین؛ اگه گرگه اومد در زد، در را رویش باز نکنین، اگه گفت: من مادر شمام، بگین دستت را از لای درز در تو بکن. اگه دیدین دستش سیاه است، در را باز نکنین، اما اگه قرمز بود می فهمین که مادر تون برگشته.
نگو که گرگه گوش وایساده بود؛ همچین که بزه رفت، دستش را با حنا رنگ کرد، اومد در زد، بچه ها پرسیدند: کیه؟
گرگه گفت: در را واز کنین واسه شما علف آوردم.
بچه ها گفتند: دستت را به ما نشان بده.
گرگه که دستش را از لای درز در تو کرد؛ همین که دیدند قرمز است، در را به رویش باز کردند. گرگه هم پرید شنگول و منگول را جلو کرد برد، اما حبه انگور دوید رفت قایم شد.
بزه که برگشت دید در باز است و هیچ کس خانه نیست. بچه هایش را صدا زد. حبه انگور که صدای مادرش را شنید، از آنجایی که قایم شده بود، بیرون اومد و برای مادرش نقل کرد که چطور گرگه برادرهایش را ورداشت و برد. بزه گریه کرد و با خودش گفت: پدر گرگه را در می آرم! اومد رفت بالای پشت بام خانه ی گرگه. دید که گرگه آش بار کرده، با سُمِش خاک تو آش گرگه پاشید.

گرگه فریاد زد:

این کیه تاپ و تاپ می کنه؟
آش منو پر از خاک می کنه؟

بزه جواب داد:

منم منم بزک زنگوله پا
ور میجم دو پا دو پا،

دو سم دارم به زمین،
دو شاخ دارم به هوا

کی برده شنگول من؟
کی برده منگول من؟

کی میاد به جنگ من؟

گرگه گفت:

من بردم شنگول تو،
من بردم منگول تو،

من میام به جنگ تو

بزه رفت یک انبانه گیر آورد، پر کرد از شیر و سرشیر و ماست و کره و برد پیش چاقو تیزکن و گفت: بیا شاخای منو تیز کن. آقا چاقو تیز کن، شاخای بزبزقندی رو تیز کرد امّا از اون ور گرگه. گرگه رفت یک انبانه ورداشت و باد کرد تا پر شد، و برد پیش دلاک و گفت: اینو بگیر، دندونای منو تیز کن.
دلاکه در انبانه رو که واز کرد، بادش در رفت. به روی خودش نیاورد، پیش خودش گفت: بلایی به سرت بیارم که توی داستانا بنویسن!
گازانبر را ورداشت، همه دندون نای گرگه رو از ریشه بیرون آورد و جاش دندونای چوبی گذاشت.
بعد بزه و گرگه رفتند تا با هم بجنگند. رفتند کنار جوب آبی، بزه گفت: بیا اول آب بخوریم. خودش پوزه اش را توی آب فرو کرد، اما نخورد. گرگه تا می تونست آب خورد، شکمش باد کرد و سنگین شد.
بزه گفت: حالا من برای جنگ حاضرم. رفت عقب و اومد جلو، شاخ هاش رو زد به شکم گرگه. همین که گرگه خواست پشت بزه رو گاز بگیره، همه دندون هاش که چوبی بود ریخت و شکمش رو بزه پاره کرد و کشتش.
بعد رفت شنگول و منگول رو از خونه ی گرگه درآورد و برد خونه شون پیش حبه انگور.

بالا اومدیم ماست بود
پایین رفتیم دوغ بود

قصه ی ما دروغ بود!

بالا رفتیم دوغ بود
پایین اومدیم ماست بود

قصه ی ما راست بود!
گفت وگوی اول
اصفهان
* نازیلا سمیعی: خوب بچه ها حالا نظرتون رو در مورد قصه واسم بگین، از کجای این قصه خوشتون اومد؟
کیمیا الف: آنجا را دوست دارم که گرگه می رود و یک کیسه را پر از باد می کند و آقا دندان هایش را می کند و دندان های چوبی جایش می گذارد، دوست دارم چون گرگه کاری که کرده بود، بد بود و سزایش را گرفت.
کیمیا ب: من حبه انگور را بیشتر دوست دارم، چون از همه بچه تر است و گرگه او را نخورد، چون باهوش تر بود.
آنا: من هم حبه انگور را دوست دارم.
علی: از آنجا که بز می رود و غذای گرگه را خاکی می کند.

* بچه ها اگر شما توی این قصه بودید، چه کار می کردید؟
ملودی: به شنگول و منگول می گفتم در را باز نکنند.
علی: می رفتم و بچه هایم را نجات می دادم.
برسام: من می رفتم گرگ را می کشتمش.

* تو اگر بودی چطوری با گرگه می جنگیدی؟
برسام: می کشتمش و می زدم تو مخش یعنی با شاخ هایم می زدم تو سرش.
کیان: من گرگ را می کشتم.

* به نظرت گرگه خوب است یا بد است؟
کیان: بد است ولی بزبزقندی خوب بود.
پدرام: آنجا را دوست دارم که دندان های گرگ را کند و جایش دندان چوبی گذاشت.
محبوبه: به نظرم حبه انگور کار درستی کرد که قایم شد.

* اگر شما جای بچه های بزبزقندی بودید چه کار می کردید؟ قایم می شدید یا با گرگ می جنگیدید؟
ملودی: زور ما به گرگ نمی رسد، قایم می شدیم.
کیان: گرگ را کلک می زدیم، می انداختیمش تو کوره، می سوزوندیمش.

* آیا زور بچه بزها به گرگ می رسد؟
برسام: نه! به خاطر همین نباید در را باز می کردند.

* این همان کاری را که مامانش گفت انجام داد.
برسام: بله!

* اگر تو جای شنگول و منگول بودی، چه کار می کردی؟
محبوبه: نمی دانم.
علی: من می رفتم و قایم می شدم.
برسام: به نظرم نباید در را باز می کرد.
علی: نامرد ناخن هایش دراز بود، من می گفتم پایش را هم ببینم، آن وقت گولش را نمی خوردم.
محبوبه: من به موبایل مامانم زنگ می زدم.
آنا: من گرگه را دوست دارم، چون شنگول و حبه انگور را می خورد!

* گرگه خوب است یا بد؟
آنا: گرگه بد است.

* پس چرا دوستش داری؟
آنا: چون زورش زیاد است.

* یعنی تو اگر قرار بود گرگ بشوی یا شنگول و منگول، کدام می شدی؟
آنا: گرگ.

* مامان بزی را بیشتر دوست داری یا آقا گرگه را؟
آنا: آقا گرگه را بیشتر دوست دارم.

* شنگول را بیشتر دوست داری یا حبه انگور را؟
آنا: حبه انگور را دوست دارم.

* چرا؟
آنا: چون باهوش بود.

* اگر تو جای شنگول و منگول بودی می گذاشتی آقا گرگه بخوردت؟ تو که دوست داری آقا گرگه را به گرگه می گفتی بیا و من را بخور؟
آنا: نه، می گفتم بیا خاله [راوی] را بخور!

* اگر من آنجا نبودم و گرگه تو را می خورد، بازم دوستش داشتی؟
آنا: آره دوستش داشتم!

* تو شکم گرگه که می رفتی، چه کار می کردی؟
آنا: دل آقا گرگه را با قیچی می بریدم.

* تو کدام قسمت قصه را دوست داری پرنیان؟
پرنیان: آنجا که می رود بچه هایش را نجات بدهد.

* اگر تو جای بچه بزها بودی چه کار می کردی؟
پرنیان: من اگر حبه انگور بودم می گفتم بیا منو بخور.

* چرا؟
پرنیان: چون با خواهرهایم در شکمش بازی می کردم.

* اگر شماها گرگ بودید چه کار می کردید؟
برسام: چیزهای واقعی به آن آقا می دادم که دندان هایم را تیز کند، به جای این که کیسه را باد کنم.
کیان: من با یک بیل تو مغز بز می زدم.
ملودی: من یک سوزن جای دندان می گذاشتم.
پدرام: من می رفتم ایتالیا، بازی اورجس می خریدم.
محبوبه: من اگر جای بچه بزها بودم، توی دل گرگه به موبایل بابام زنگ می زدم که بیاید و مرا از توی شکم گرگه دربیاورد.

* بازی اورجس چیه؟
پدرام: نمی دانم.

* حالا بازی را خریدی، چه کار می کنی؟
پدرام: بازی را می خریدم و با آن توی دل گرگ و پر و بالش می زدم.
علی: من وقتی اول گرگه می آمد من را بخورد، من جاخالی می دادم و گرگه را می خوردم.

* گرگه را می خوردی؟
آنا: من هم گرگه را می خوردم و گرگه را کله پاچه می کردم.
کیمیاالف: من یک گرگ خوار سفارش می دادم.

* گرگ خوار چی هست؟
کیمیاالف: خیلی قوی است!

* گرگ خوار یک حیوان قوی تر از گرگ است؟
کیمیا(الف): شیر یا پلنگ سفارش می دادم که بیایند و گرگه را بخورند.

* کیان تو درباره قصه چه فکر می کنی؟
کیان: هیچی.

* بچه ها اگر شما می خواستید، این قصه را تعریف کنید، چطوری آن را تعریف می کردید؟ آن را عوض می کردید؟
کیان: من می خواهم آنجا را عوض کنم که جنگ نروند و آقا گرگه، شنگول و منگول را بخورد؛ بعد برود و دم یک رودخانه بخوابد و خانم بزی بیاید شکمش را پاره کند، بعد شنگول و منگول را بردارد و توی شکمش سنگ بریزد.
محبوبه: آخرش بخواهد آب بخورد، توی آب بیفتد!

* دوست دارید داستان همین طوری بود، دوست داشتید چه شکلی باشد و چه اتفاق دیگری بیفتد؟
برسام: دوست داشتم همین شکلی باشد.
کیان: دوست داشتم شنگول و منگول آدم بودند و گرگ و بز نبودند و گرگ قاتل بچه ها و مامان هست.

* اگر قاتل بیاید بچه ها را بکشد، آن وقت چه اتفاقی می افتد؟
کیان: قاتل را می گیرم که بچه ها را نکشد.

* تو چه کار می کردی علی؟
علی: نمی دانم...[مکث]. نمی گذارم.

* کیان! تو چه کار می کردی؟
کیان: من کمربند سفید دارم و گرگه را می زدم. [کودک کمربند سفید در تکواندو دارد]
برسام: من گرگ را خیس می کردم.

* خوب وقتی گرگه را خیس می کردی، اون چه کار می کرد؟
برسام: من دوست داشتم اصلاً گرگ نبود.
حمیدرضا: من دوست داشتم برعکس باشد، گرگ مامان را بخورد، بعد بچه ها می رفتند و مامان را نجات می دادند.
طلا: من وقتی می آمدم می دیدم که گرگه بچه ها را خورده است، می گفتم چشمشان کور می خواستند در را باز نکنند.
ندا: من تو شکم گرگه می خوابیدم.
شادی: دوست داشتم آنجایی که بز سرش را توی آب می کند، ولی آب نمی خورد و گرگه آب می خورد، گرگه آنقدر آب بخورد که بترکد.

* آنا تو کدام قسمت داستان را دوست داشتی؟
آنا: شنگول و منگول و حبه انگور را دوست داشتم.

* دوست داشتی کدام قسمت عوض شود؟
آنا: گرگه بچه ها را نخورد.

* امّا تو که گفتی گرگه را دوست داری؟
آنا: الان ندارم.

* دوست داشتی چه کسی به جای شنگول و منگول خورده شود؟
آنا: گرگه، لولو را بخورد.

* لولو کی است؟
آنا: لولو بد است.

* از گرگ هم بدتر؟
آنا: آره.

* بچه ها اگر شما جای شنگول و منگول تو شکم گرگه بودید، چه کار می کردید؟
علی: با چاقو شکمش را می بریدم.
ملودی: قلقلکش می دادیم.

* هیچ کس دیگر نمی خواهد حرف بزند؟
ملودی: رفتم دم رودخانه، دیدم بلبل می خونه، گفتم بلبل دیونه، بیا بریم به خونه، بلبل سرود می خونه، بلبل خروس خونه، بلبل توی مدرسه، حالا می شه رفوزه.

* حالا قصه را نقاشی کنید.

پیشگفتار نویسنده

با پا نهادن جامعه به عصر مدرن، نیوشیدن قصه های پریان از رونق نیفتاد، و چرخ های ارابه ای که با خود، قصه های جادویی را در جهان می پراکند، به جای اسب های بالدار، با مرکبی دیگر به پیش راند، باری این قصه ها سر از کتاب های کودکان، کارتون ها و انیمیشن، سینما و... برآوردند، و این در حالی است که در جوامع آستانه ای(۱) چون ایران، همچنان درهم تنیدگی هویت و روایت، با حضور همزمان فرهنگ های عامه شهری، روستایی، گفتاری (شفاهی)، مکتوب، قومی و... در میدان نظر رخ بر می کند. قصه های پریان ایرانی همچنان در کشور ما برای کودکان روایت می شوند، و قصه های پریان غیرایرانی نیز راه خود را به دنیای کودکان از طریق فیلم، کتاب و... باز می کنند. موقعیت کودک ایرانی و تفسیر او از قصه های عامیانه، موضوع پژوهشی است که طرح آن را با نام «کودکان افسانه» در سال ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ نوشته و با همکاری همکارانم به اجرا درآوردم(۲). این طرح البته به شرط حمایت در نقاط دیگر ایران نیز ادامه خواهد یافت. در این پژوهش، فهم کودکان امروز ایران که خود به گروه های فرهنگی گوناگونی وابسته اند، نسبت به متن های روایی کهن یعنی قصه های عامیانه مورد بررسی قرار گرفته است. به واقع موضوع این تحقیق، نسل نو و میراث کهن و چگونگی بازخوانی افسانه های پریان از نگاه کودکان ایرانی است. محقق کوشیده است نشان دهد که کودکان درباره قصه های پریان ایرانی چگونه فکر می کنند و زمینه اجتماعی، فرهنگی و اقلیمی آنان، تا چه حد بر نوع نگاه آنان اثر می نهد. بنابراین؛ این پژوهش، یک پژوهش میدانی، قوم نگارانه و بافت محور(۳) است و سعی دارد، قصه را به مثابه یک تجربه زنده در نزد کودکان حوزه های فرهنگی گوناگون ایران مورد پژوهش قرار دهد. در این جا فهم نسل نو از میراث روایی، شفاهی و کهن، موضوع پژوهش و مورد پرسش بوده است، این که کودک ایرانی با توجه به بافت زندگی اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی خود (که تعریفی چند صدایی از هویت او را نقش می زند)، چه تعبیری از قصه های عامیانه خواهد داشت و آن را چگونه با واقعیات پیرامون زندگی خود پیوند خواهد زد. این مصاحبه ها نشان می دهد، کودکانی که به جنوب تهران تعلق دارند، درک خویشکاری قهرمانان و تطبیق موقعیت افسانه با واقعیت زندگی خود را به گونه ای متفاوت از کودکان شمال شهر اصفهان انجام می دهند. این تفاسیر که از نگاه کودکان رقم می خورد، کارکرد فرهنگ پذیری و اجتماعی شدن کودکان را از خلال فهم قصه ها نشان می دهد و نقش زیرساخت اعتقادی و اجتماعی موجود در ساختار خانواده را در فهم قصه برجسته می سازد. از سوی دیگر به نظر می رسد که خوانش تک معنایی قصه با توجه به واقعیت تنوع ساختارهای اجتماعی و فرهنگی در جامعه ایران، رو به کاهش می نهد و تفسیر متفاوت و متنوع کودکان، ساختار تک معنا را در قرائت و فهم قصه های عامیانه فرو می شکند و از شکل گیری تفسیر چند صدایی و منتقدانه متون شفاهی متنوع و کهن در نزد کودکان ایرانی خبر می دهد. به سخن دیگر، افسانه ها در تفسیر کودکان، تکثر و چرخه بی پایان معانی فرهنگی را نشان داده و آشکار می نمایند که هر روایت تنها یک روایت و نه یک روایت تک صدا و بزرگ(۴) است. همین واقعیت است که مارا در چرخه تفاسیر کودکان با حقایق فرهنگی فراوان و گاه متصاد روبه رو می نماید. گویی عصر تک خوانی متون کهن از فرهنگ ایرانی دیگر سپری شده است. تنوع بافت های فرهنگی از این چشم انداز در خور توجه است. جالب است که فرایند چند معنایی و چند صدایی شدن فرهنگ ایرانی تنها در چشم اندازهایی چون آیین، ورزش و غیره رخ نمی دهد(۵)، بلکه در نزد کودکان و در زمینه درک قصه ها نیز با این واقعیت روبه رو هستیم. به سخن دیگر، تولید گفتمانی کودک محور از فهم میراث فرهنگی و تمدنی ایران در کنار گفتمان های دیگر، این گفتمان را از چارچوب های بسته و خشک نجات می دهد، و معانی متنوع، بکر و چند صدایی را از فرهنگ و تمدن ایرانی پدید می آورد. این در حالی است که در طی یکصد سال اخیر (از عصر قاجار)، نگاه هایی که اغلب سعی در تولید معانی بسته از فرهنگ و تمدن ایرانی داشته است، با نادیده انگاشتن تکثر معنایی این فرهنگ و تمدن همراه بوده است.(۶) به این ترتیب، در اینجا «کودکانه» یا کودک محور کردن معانی فرهنگی و تمدنی – در اینجا قصه ها و افسانه های ایرانی- نه به معنی ساده سازی آن، که به معنی پذیرش عامیلت همه گروه های مردم – در اینجا کودکان- در درک جلوه های فرهنگی و تمدنی و تفسیر و تمرین فهم چند معنایی فرهنگ و میراث تمدنی است. به سخن دیگر امکان تفسیر قصه های پریان از نگاه کودکان، امکان شنیدن صدای آنان است. این در حالی است که این تفاسیر، ویژگی های روایی قصه های عامیانه را به معنای کلی آن نیز نشان می دهند، هر چند این سخن، نگریستن به دنیای کودکان از نگاهی تکامل گرایانه و تحقیر درک و فهم کودکانه نیست، بلکه سخنی در ستایش تخیل و رویا است، در حالی که گروهی آن را می نکوهند (در این باره در بخش تحلیلی کتاب سخن گفته خواهد شد).
اگرچه تعداد اندکی از کودکان در تفسیر قصه ترجیح می دادند، از عبارت «این یک افسانه است، نه یک واقعیت» استفاده کنند، اما برای اکثر آنان دنیای قصه، دنیای جدل انگیز از واقعیاتی درست یا نادرست را در بر داشت، دنیایی که کلید درک واقعیات زندگی پیرامون آنها و نظام اخلاقی جامعه نیز بود. از سوی دیگر، آنان دنیایی از چشم اندازهای خیالی و جادویی را با تفسیر خود در برابر قصه می گشودند و جهان افسانه را به سرزمین فراخ تری که تفسیر متن بود، پرتاب می کردند. به واقع می توان گفت، در جامعه ای که میراث روایی آن زنده و پویا نباشد، نظام اخلاقی رو به سستی خواهد نهاد. قصه و تفسیر آن، به اخلاقی تر شدن جامعه یاری می رساند و تفسیر افسانه های پریان، جانی دوباره به آنان می بخشد، به سخن دیگر، افسانه ها در تفسیر نسل جدید، از گوشه انزوا در آمده و در شریان های زنده حیات کودکان، باز جانی دوباره گرفته و جاری می شوند. این بار افسانه ها میدانی بی پایان از معانی را در تفسیر کودکان نشان می دهند، و نه میدانی بسته از معانی محدود و معدود. این درست همان نکته ای است که ماریا پیا لارا فیلسوف مکزیکی، ما را متوجه آن می سازد(۷)، تا زمانی که روایت به حوزه عمومی پیوند نخورد و میراث روایی یک ملت تبدیل به موضوعی قابل لمس در فضای عمومی نشود، نقشی در ظهور کنش اخلاقی نخواهد داشت و به روایتی ایدئولوژیک، بی جان و پر سکون تبدیل خواهد شد. اگرچه نقد تحلیل های موجود در کتاب افسانه زندگان(۸) که نویسنده در اوج جوانی خود، یعنی زمانی که تنها ۲۶ سال داشت آن را نوشته است (سال ۱۳۷۶) یکی از انگیزه های جانبی نگارش طرح پژوهشی «کودکان افسانه» و سپس تالیف کتاب کودکان و جهان افسانه برای نویسنده این کتاب بوده است، (بخش عمده از افسانه ها را از این کتاب انتخاب کردم، تا درستی یا نادرستی تفسیر خود از قصه های عامیانه را در نزد مخاطبان-اینجا کودکان- بسنجم)، اما درک و شناخت تفسیر کودکان از داستان های پری سان و قصه های پریان با توجه به آرای پژوهشگران بزرگی چون فروید، بتلهایم، آنا فروید، ام. کونیهان و... برای من بسیار پرکشش و جذاب، و به تعبیری بهانه و انگیزه اصلی به شمار می آید. در این میان صادقانه بگویم که تا حدی نگارش این طرح را از کار جذاب ام. کونیهان(۹) در کتاب انسان شناسی غذا (مقاله غذاهای فانتزی) الهام گرفته ام (ترجمه این مقاله از نویسنده را می توانید در کتاب خوراک و فرهنگ ملاحظه کنید)(۱۰)، هر چند موضوع کلیدی این کتاب بحث مخاطب و متون وابسته به فرهنگ و میراث تمدنی ایران است. در مطالعه کتاب تحلیل افسانه سنگ صبور، فرانمود علمی و دنیای آرمانی(۱۱) اثر فرهنگ عامه پژوه امریکایی خانم کارن میلر متوجه عدم توجه فرهنگ عامه پژوهان به جایگاه مخاطب و به قول ترنر سطوح امیک(۱۲) و موقعیتی افسانه ها و سایر متون روایی شدم. این امر نیز خود بر تالیف کتاب کوکان و جهان افسانه تاثیر بسیار نهاد. در آرای اندیشمندانی چون آنا فروید و بتلهایم؛ دنیای کودکان، دنیایی نزدیک به جادو، رویا و تخیل است، و از این روی، خوانش آنان از متون افسانه ای می تواند کلیدی برای درک درست نظام معنایی افسانه، بازار استدلالی آن و کارکردهایش تلقی گردد. با این حال همسو با آرای انسان شناسانی چون اوانس پریچارد(۱۳) که به نقد پیش انگاره های مدرن دست یازیدند، نویسنده به شده با برابر انگاشتن افسانه و اسطوره با فقدان بینش و نگرش منطقی و راندن کودکان به دنیای پیش منطقی مخالف است. تفسیر کودکان از دنیای قصه ها، ساختار روانشناختی و جهان شناختی ذهن آنان را آشکار می سازد و مسائل و دغدغه های آنان را نسبت به واقعیات مربوط به خانواده و زندگی اجتماعی و جهان پیرامونی شان نمایان می کند. در اینجا کافی است تنها به مشکلات کودکان افغان در ایران و پیوند زدن این مشکلات با قصه های روایت شده برای آنان در این کتاب توجه کنید. از سوی دیگر همچنان که به طور مفصل در کتاب وضع آیینی و وضع هنجاری سخن گفته ام (نک. حسن زاده، ۲۰۱۳)، تحقیر تخیل، آستانگی و رویا، کنشی بسیار قابل نقد در گفتمان های روشنفکری تاریخ معاصر ایران بوده است.
نقش تخیل و افسانه در نزد برخی از ملت ها چون مردم دانمارک در شاهکارهایی چون آثار هانس کریستن اندرسن، تا جایگاه رکنی اساسی برای هویت، پیش و بالا می رود، حال آنکه تخیل و افسانه در ایران، آنگونه که باید در آنچه فرناندز تجربه زیستی و جریان زندگی(۱۴) می نامد، مورد توجه نبوده است(۱۵).
این طرح به ویژه با توجه به چگونگی فهم امروزی از متون کهن، روایی و شفاهی به عنوان یک مساله(۱۶)، موضوع(۱۷) یا جست وجو(۱۸)، اهمیت افزون تری برای نویسنده یافت. یافتن پاسخ این پرسش برای نویسنده مهم بود که آیا همچنان دنیای کهن و سنتی ایرانی، با متون روایی و شفاهی خویش، می تواند ذهن کودکان را تحت تاثیر خود قرار دهد و آنان به این متون از چه زاویه ای نگاه می کنند؟ افسانه ها و قصه هایی چون بزبزقندی، سنگ صبور، ماه پیشانی، گل خندان، بلبل سرگشته و... جز کلیدی ترین افسانه های ایرانی هستند، و از این روی در این طرح پژوهشی، این قصه های عامیانه ایرانی انتخاب شدند و ملاک انتخاب، اهمیت قصه به عنوان مطرح ترین قصه های ایرانی و حضور آنها در حافظه میان نسلی مردم و جامعه بود. از سوی دیگر، افسانه ها و قصه هایی انتخاب شدند که چگونگی تفسیر و درک ساختار آن از سوی کودکان می توانست، در خوانش فرهنگ ایرانی مهم و جذاب باشد، چون قصه یکی مال من یکی مال تو، نی لوله، کچل و غیره. این قصه های عامیانه از کتاب های افسانه زندگان اثر علیرضا حسن زاده، نوشته های پراکنده و بلبل سرگشته اثر صادق هدایت، افسانه های مازندران از حسین کاظمی، چهل قصه پژوهش منوچهر کریم زاده، افسانه های گیلان از م.پ.جکتاجی و افسانه ای از افسانه های گردآوری شده بیژن کلکی انتخاب و گزیده شده اند (برای شرح و معرفی این منابع به فصل پایانی کتاب رجوع نمایید).
به این منظور من و دستیارانم خانم ها پروانه کیانیان، ژیلا مشیری، فرشته سنگری، و نازیلا سمیعی به قصه خوانی برای کودکان ۶ تا ۱۳ ساله در گیلان (رشت و سنگر)، تهران، سمنان (گرمسار) و اصفهان، و غیره پرداختیم. در این طرح، درک نظام معنایی، تفسیری، اخلاقی و معنوی قصه از منظر کودکان مورد پرسش بود، از این روی پس از روایت قصه های عامیانه، از کودکان در مورد بن مایه ها، خویشکاری قهرمانان، نتیجه، عناصر و نمادها، نظام های اخلاقی و جهت گیری های هنجاری قصه سوال می شد. پاسخ ها با یک ضبط صوت، ضبط گردید و گفت وگوی موجود در نوارها بدون هیچگونه تغییری پیاده شد، و من پس از شکل بندی ساختار کتاب، به تحلیل آنها در فصل پایانی کتاب پرداختم.
پاسخ کودکان به سوالاتی که درباره چگونگی درک قصه مطرح شد، جهان بینی آنان، ساختار و فضای آستانه ای قصه، ژرف ساخت های روانشناختی و فرهنگی آنان و... را بازمی تاباند. در این مطالعه، چگونگی نقش قصه عامیانه در تعریف نقش و هویت جنسی و سنی، و اجتماعی شدن و فرهنگ پذیری آشکار شده است. جالب آن است که کودکان به شده از جلسات قصه گویی و بحث درباره آن استقبال کردند، و خود هر روز به پیشواز قصه گویان می آمدند و بر تابلوی کلاس عبارت «سلام آقای قصه گو» را می نوشتند. این امر شاید اهمیت افزایش متون تخیلی چون افسانه ها را به مواد درسی کودکان ایرانی نشان می دهد. متاسفانه مواد درسی کتاب های آموزش و پرورش از چشم اندازهای دلکش فرهنگ ایرانی تهی است و قصه های عامیانه در این میان اهمیتی ویژه دارند، چرا که کودکان از این طریق نه تنها تفکر تفسیری و انتقادی خویش را قوی تر می سازند، بلکه با فرهنگ خود و فرهنگ های غیرمادری از طریق روایت های ایرانی و غیرایرانی آشنا می شوند. قصه های عامیانه با توجه به تنوع قومی موجود در خویش، حتی می توانند کودکان ایران را با گوناگونی وحدت گرای موجود در فرهنگ های اقوام ایرانی و تعریفی بومی و ایرانی از تنوع فرهنگی آشنا سازند. به واقع این کتاب سعی دارد تا مفهوم «میراث میان نسلی» و «میراث میان فرهنگی» را مطرح کند و به واقع جایگاه ستایش آمیز تخیل را یاد آور شود. در عین حال در حالی که روایت پژوهی به ویژه از زاویه تحلیل، به شده در ایران «اسطوره زده» است،این کتاب سعی دارد، جایگاه مهم قصه های پریان و عامیانه را به عنوان یکی از اشکال مهم روایت پژوهی، از چشم انداز انسان شناختی آن یادآوری نماید.
در اینجا باید از همکاران عزیز خود ژیلا مشیری، پروانه کیانیان، فرشته سنگری، و نازیلا سمیعی به خاطر همراهی شان در اجرای پروژه تحقیقی این کتاب تشکر کنم. در این کتاب به ناچار از مجموع دویست گفت وگو با کودکان، برای کاهش حجم کتاب تنها تعدادی از آنها را برگزیده ام؛ اما در تحلیل از تمامی این گفت وگوها استفاده شده است. در اینجا لازم است از مدیران مدارس، مربیان و معلمانی که ما را در انجام این پروژه یاری دادند، سپاس فراوان خود را ابراز دارم. در این کتاب، نویسنده این سطور کوشیده است تا مفهوم مخاطب را در ادبیات انسان شناسی ایرانی مطرح نماید. در کتاب دیگری که از سوی نگارنده با نام انسان شناسی مخاطب منتشر خواهد شد، این بحث صورت و شکلی گسترده تر نیز خواهد یافت.
در این کتاب با توجه به آنچه کودکان بر زبان جاری می سازند، آشکار می شود که مرز میان افسانه و واقعیت گاه چقدر باریک است، و چگونه افسانه، روایتی متعلق به انسان ها در همه دوره ها می شود. این کتاب را به سید محمد بهشتی تقدیم کرده ام، رمز گشای معانی پنهان و ژرف فرهنگ و تمدن ایران و میراث زنده و کهن آن، استاد و اندیشمندی که تقوای علمی او در عمری تلاش و کوشش فکری، به درک فرهنگ و تمدن ایران، عمقی بسیار بخشیده است. تقوای علمی این اندیشمند فرزانه، قلم و سخن او را راوی جست وجوی حقیقت در متن فرهنگ و تمدن ایرانی ساخته است.
امید است که این کتاب به سهم کوچک خود، نگاه ما را به رابطه میان کودکان ایرانی و میراث روایی، فرهنگی و تمدنی آنان، عمیق تر سازد.

نظرات کاربران درباره کتاب کودکان و جهان افسانه

حجمش خیلی زیاده حافظه گوشی گرفته میشه
در 2 ماه پیش توسط
کتاب خوبیه، به نسبت قیمتش ارزش خرید داره
در 2 سال پیش توسط علیرضا