فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ابله

کتاب ابله
جلد سوم

نسخه الکترونیک کتاب ابله به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۵۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ابله

بسیاری از منتقدین بزرگ ادبیات جهانی، ابله را به‌منزلۀ یکی از ده شاهکار جاویدان ادبیات جهان دانسته و بر آنند که در این کتاب چیره‌دستی نویسندۀ بزرگ روسی در تحلیل عواطف و نفسانیات آدمی و در نقاشی ریزه‌کاری‌های تجلیات قلب انسان بیش از آثار دیگر او مشهود است. کتاب ابله در دوران حیات داستایوسکی دو بار انتشار یافت. یک‌ بار در پاورقی روزنامۀ معروف روسی پیک روسی به‌ نام روسکی ویستنیک که چاپ آن از ژانویه ۱۸۶۸ تا دسامبر همان سال یعنی یک‌ سال به‌طول انجامید. یک‌بار دیگر نیز در سال ۱۸۷۴ در چهار جلد و دو مجلد در سن‌ پترزبورگ انتشار یافت و در این چاپ داستایوسکی نسبت به چاپ اول تجدیدنظر مختصری کرد. نوشتۀ اصلی کتاب به ‌خط مؤلف در موزۀ تزانترارکیف مسکو مضبوط است.

ادامه...

بخشی از کتاب ابله

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

من میل ندارم دروغ بگویم. طی این شش ماه، چندین بار آفتاب حقیقت طوری در قلبم تابیده است که محکومیت خود را به مرگ فراموش کرده یا به عبارت دیگر کوشیده ام به هیچ روی به مرگ نیندیشم و خود را سرگرم کنم. در این خصوص باید درباره شرایط زندگی خود توضیحاتی بدهم. تقریباً هشت ماه پیش هنگامی که بیماری شدت یافت با همه ترک مراوده کردم و از دیدن دوستان قدیمم نیز چشم پوشیدم. چون غالباً حال عصبی و مغموم داشتم، آن ها به سهولت مرا در بوته فراموشی افکندند، تازه اگر هم طور دیگری رفتار می کردم خواهی نخواهی مرا در طاق نسیان می نهادند، زندگی من در خانه یعنی «خانواده» زندگی یک فرد منزوی و تنها بود. تقریباً پنج ماه پیش، برای همیشه گوشه عزلت گزیدم و کاملاً با دوستان و افراد خانواده ام قطع ارتباط کردم. در آن موقع میل مرا همیشه رعایت می کردند و هیچ کس جرئت نداشت وارد اتاق من شود مگر برای نظافت و غذا آوردن. مادرم در مقابل دستورهایم می لرزید و هنگامی که داخل اتاق من می شد، حتی جرئت نداشت که در حضور من گریه کند. دائماً بچه ها را می زد تا صدا نکنند و مزاحم من نشوند. البته گاهی من از جاروجنجال آن ها شکایت می کردم، وقتی حالا فکر می کنم آن ها چقدر به من علاقه مند می باشند! خیال می کنم «کولیای وفادار» را هم به اندازه کافی رنج داده ام، لکن در این اواخر انتقام خود را از من گرفته است زیرا افراد بشر برطبق ناموس طبیعت اساساً برای رنج دادن یکدیگر به دنیا آمده اند. بااین همه مشاهده می کردم که او اوقات تلخی مرا تحمل می کند چنانچه گفتی سوگند یاد کرده است که رعایت بیماران را بنماید. البته این رعایت مرا بیشتر عصبانی می کرد، زیرا استنباط می نمودم او هم به فکر افتاده است از «انسان دوستی» شاهزاده تقلید کند و این تقلید به او وضع تمسخر آمیزی می بخشید. این جوان دارای حس جاه طلبی خاصی است و به همین جهت از همه چیز تقلید می کند. اما به نظرم موقع آن است که از وی بخواهیم به فکر شخصیت خودش بیفتد. او را فوق العاده دوست دارم. همچنین سوریکوف را که بالای خانه ما می نشیند و خدا می داند از بامداد تا شام چه ماموریت هایی انجام می دهد، بسیار اذیت کرده ام! من وقت خود را صرف آن نمودم تا به او اثبات کنم که باعث بدبختی و سیه روزی وی تنها خودش است به طوری که سرانجام از من ترسید و دیگر قدم در خانه من ننهاد. وی مردی بسیار متواضع است.
(می گویند تواضع و فروتنی نیروی وحشتناکی است. باید دراین خصوص از شاهزاده توضیحاتی خواست، زیرا این اظهار از اوست) لکن هنگامی که در ماه مارس به خانه آن ها رفتم تا ببینم چگونه به قول خودشان گذاشته اند پسر خردسالشان «یخ ببندد»، در مقابل لاشه بی جان آن کودک بی اختیار خندیدم و بار دیگر به سوریکوف اثبات کردم که مرگ این کودک هم «تقصیر اوست». آنگاه لبان این مرد ساده لوح به لرزه افتاد و یک دست خود را روی شانه من گذاشت و با دست دیگر در را نشان داد و آهسته گفت: بفرمایید بیرون آقا! من بی درنگ از در خارج شدم. از حرکتش خیلی خوشم آمد، گو اینکه مرا از خانه خود راند. بااین همه بعداً هربار سخنان او را به یاد می آوردم، یک حس عجیب و دردناک شبیه به ترحم تنفرانگیزی نسبت به او در دل احساس می کردم که فوق العاده میل داشتم احساس نکنم، اما حتی در مقابل چنین توهینی (زیرا احساس می کنم که بدون قصد خاصی به او توهین کرده بودم) این مرد نتوانسته بود خشمگین شود! اگر هم لبانش به لرزه افتاده بود، به هیچ روی ناشی از اثر خشم نبود، زیرا او دست مرا گرفت و بدون کمترین اثر خشمی جمله بانزاکت «بفرمایید بیرون آقا»! را ادا کرده بود. او در آن لحظه حتی خودش را گرفته بود تا به حدی که این متانت به هیچ روی با قیافه اش (که در حقیقت فوق العاده تمسخر آمیز بود) مطابقت نداشت، لکن کمترین اثر آشفتگی در او مشاهده نمی شد. شاید هم به طور ناگهانی فقط احساس نفرتی نسبت به من کرده باشد. از آن پس من او را دو یا سه بار در پله ها ملاقات کردم، به محض اینکه مرا دید، بی درنگ کلاهش را برداشت و به من سلام کرد و با این فرق که سابقاً به من سلام نمی داد، لکن مانند پیش توقف نمی کرد بلکه با حال ناراحتی به سرعت از مقابل من عبور می کرد. بنابراین اگر هم از من متنفر بود به سبک خودش این تنفر را با «حجب و افتادگی» ابراز می داشت، شاید هم کلاهش را تنها از ترس برمی داشت، زیرا من پسر طلبکار او بودم. وی همیشه به مادر من بدهکار است و قادر به پرداخت دین خود نمی باشد، بنابراین تصور من از هر حیث مقرون به حقیقت است. چندین بار به فکر افتادم حسابم را با او تسویه کنم، لکن یقین دارم او پس از ده دقیقه از من پوزش خواهد خواست و به همین جهت به فکر افتادم بهتر است کاری با کار او نداشته باشم.
در این هنگام یعنی در نیمه ماه مارس، هنگامی که سوریکف گذاشت پسربچه اش «یخ ببندد»، من احساس کردم که ناگهان حالم خیلی بهتر شد و این بهبودی نزدیک دو هفته دوام یافت و بنابراین شروع به خارج شدن از خانه نمودم و غالباً نیز نزدیک عصر منزل را ترک می کردم. من غروب ماه مارس را هنگامی که یخبندان شروع می شود و چراغ گازها را روشن می کنند، دوست دارم. برخی روزها در نقاط دوردست به گردش می پرداختم. روزی در کوچه «شش مغازه» شخصی که به نظر مرد متین و موقری می آمد، اما قیافه اش را تشخیص ندادم، در تاریکی از جلوی من عبور کرد. وی پاکتی که در کاغذی پیچیده شده بود به دست و یک پالتوی کهنه و سبکی به تن داشت. هنگامی که نزدیک تیر چراغی، تقریباً به ده قدمی من رسید دیدم از جیبش چیزی افتاد. من با شتاب آن شیء را برداشتم. اقدام من به موقع صورت گرفت، زیرا مرد دیگری که پالتوی بلندی به تن داشت به طرف آن شیء رو آورده بود، اما چون تصور کرد متعلق به من است از برداشتن آن چشم پوشید، نگاهی به دست های من افکند و راه خودش را پیش گرفت. این شیء، یک کیف بغلی بزرگ چرمی قدیمی بود که آنقدر کاغذ داخلش بود که گویی به زودی می ترکید اما نمی دانم چرا به نظر اول حدس زدم که این کیف همه چیز دارد جز پول. عابری که آن را گم کرده بود، تقریباً پنجاه قدم از من جلو افتاده و نزدیک بود در میان جمعیت ناپدید گردد.
من به دنبال او دویدم و او را صدا زدم، اما چون نام او را نمی دانستم فقط «اهو! اهو»! صدا زدم، او حتی به عقب هم نگاه نکرد. ناگهان به سمت چپ داخل یک هشتی شد و چون من خودم را به آنجا که غرق ظلمت بود رسانیدم، هیچ کس را ندیدم. آن خانه یکی از این ساختمان های بزرگ بود که سودپرستان برای ایجاد مسکن های کوچک و بی شمار می سازند. شاید دست کم صد خانواده در آن اقامت داشتند. پس از عبور از هشتی، در ضلع سمت راست و ته حیاط بزرگی شخصی را دیدم که دور می شد، ولی تاریکی مانع از آن بود که بیش از این تشخیص دهم، با شتاب به آن سمت دویدم و مدخل پله تنگ و بسیار کثیف و تاریکی را تشخیص دادم و چون از بالا صدای پای مردی را که بالا می رفت شنیدم، به سرعت از پله ها بالا رفتم تا مگر او را قبل از رسیدن به در نگاه دارم. پله ها بسیار به هم نزدیک بود، اما تعداد آن ها به نظر من نامحدود می آمد، به طوری که از نفس افتادم. در اشکوب پنجم دری باز و بسته شد. من از سه پله پایین تر این امر را تشخیص دادم و بنابراین سه دقیقه طول کشید تا من خودم را به اشکوب پنجم رسانیدم و نفس تازه کردم و زنگ را یافتم. سرانجام زنی که مشغول زیاد کردن آتش سماور در آشپزخانه کوچکی بود در را به روی من باز کرد و با آرامی سوالات مرا گوش داد اما چیزی از سخنانم نفهمید، بدون آنکه لب بگشاید مرا داخل اتاق مجاور برد. این اتاق، اتاقی کوچک با سقفی کوتاه بود که اثاثیه آن محدود به اثاثیه ضروری بود. بر روی تختخواب بزرگی مردی خوابیده بود که به نظرم مست آمد و آن زن وی را «ترنتیچ» خواند. بر روی میز شمعی در یک شمعدان آهنی در کنار یک بغلی عرق خالی جلب توجه می کرد. ترنتیچ، بدون آنکه از جایش برخیزد به من چند کلمه نامفهوم گفت و با دست در بعدی را نشان داد و چون زن نیز در این اثنا ناپدید شده بود، من چاره ای نداشتم جز اینکه آن در را باز کنم، بنابراین در را باز کردم و داخل اتاق مجاور شدم.
یک شمع پیه در یک شمعدان آهنی، درست مانند شمع اتاق اولی روی میز قرار داشت و کودک نوزادی که بیش از سه هفته سن نداشت بر روی تختخوابش گریه می کرد و زن بیمار و رنگ پریده ای لباس او را عوض می کرد و یا آنکه پاهایش را می بست. این زن هنوز جوان به نظر می رسید و با بی قیدی لباس پوشیده بود و آشکار بود که تازه فارغ شده است و حال آنکه کودک همچنان در انتظار گرفتن پستان لاغر مادرش فریاد می کرد. بر روی نیمکت دیگری یک دختر سه ساله خوابیده بود که او را با لباسی که شباهت به فراک داشت پوشانیده بودند. در نزدیکی میز، مرد دیگری که ردانکت بسیار کهنه ای به تن داشت (او پالتویش را درآورده و روی تختخواب قرار داده بود) مشغول باز کردن پاکتی از میان کاغذ آبی رنگی بود که دولیور نان سفید و دو سوسیسون کوچک داشت. بر روی میز یک قوری پر و مقداری خرده نان سیاه جلب توجه می کرد و زیر تختخواب یک جامه دان باز و دو پاکت محتوی لباس های کهنه مشاهده می شد.
درهرصورت اتاق درهم و برهم وحشت انگیزی بود. به نظر اول این طور احساس کردم که این مرد و زن نخست اشخاص حسابی و شایسته ای بوده اند، اما بر اثر فقر و فلاکت به چنان درجه انحطاطی رسیده اند که خواهی نخواهی به بی نظمی طوری تن داده اند که دیگر نه تنها در مقابل آن واکنشی نشان نمی دهند، بلکه بدان خوی گرفته و حتی نمی توانند از آن چشم بپوشند بلکه از افزایش آن هم لذت تلخی می برند.
هنگامی که وارد شدم آن آقایی که تازه رسیده بود، پاکت را باز می کرد و با لحن عصبی شدیدی با زنش صحبت می کرد. همسرش هنوز قنداق کردن بچه را به پایان نرسانیده بود و کودک همچنان گریه می کرد. این طور به نظر می رسید که شوهر مانند معمول خبرهای بدی به خانه آورده است. چهره آن مرد به نظر من تا اندازه ای مطبوع آمد. وی مردی به سن بیست و هشت ساله با چهره ای گندمگون بود که ریش سیاهی داشت، ولی چانه اش را تراشیده بود. قیافه ای گرفته، مغرور و عصبانی داشت. ورود من صحنه عجیبی به وجود آورد.
عده ای از اشخاص هستند که از عصبانیت خود مخصوصاً هنگامی که به منتها درجه شدت می رسد، لذت می برند تا به حدی که می گویند در این قبیل موارد از آزرده شدن بیشتر از آزرده نشدن کیف می کنند. در عوض این اشخاص عصبانی بی درنگ رنج ندامت شدیدی احساس می کنند، البته به شرط آنکه هوش کافی داشته و دریافته باشند که ده بار بیش از حد لزوم عصبانی شده اند. این مرد در اثنایی که زنش بسیار متوحش به نظر می رسید، نگاه تعجب آمیزی به من افکند چنانچه گویی حضور یک مرد بیگانه در اتاق آن ها حادثه ای دهشت انگیز است و ناگهان قبل از آنکه من بتوانم کلمه ای بر زبان رانم با خشم عجیبی به من حمله برد. وی از اینکه می دید جوان خوش پوشی بدون مقدمه داخل اتاق او شده و به زندگی فلاکت باری که از داشتن آن شرم دارد نگاه کرده است، سخت عصبانی شده بود اگرچه درعین حال از اینکه کسی را یافته بود که قهر خود را بر سر او خالی کند لذت می برد. پیش خود یقین کردم که او مرا کتک سختی خواهد زد. رنگش مانند زنی که گرفتار حمله مالیخولیا شده است، سفید شده و بیش از پیش همسرش را متوحش ساخته بود، و درحالی که سخت می لرزید و با زحمت می توانست سخن بگوید، به من چنین گفت: شما چگونه جرئت کردید داخل اینجا شوید؟ زود بیرون بروید!
اما او ناگهان کیف خود را در دست های من دید.
من با آرامش و خشکی هرچه تمام تر گفتم: خیال می کنم این کیف متعلق به شماست.
آن مرد چنان سخت مبهوت شد که گویی سخنان مرا درک نمی کند سپس با حرکت تندی دست به جیب خود برد و دهان خود را از فرط تعجب باز کرد و به پیشانی اش زد و چنین گفت:
ـ آه خدای من! آن را از کجا یافتید؟ چگونه یافتید؟
من به طور مختصر و با لحن خشک تری به او توضیح دادم که چگونه کیف را یافتم و چگونه او را در میان تاریکی از پله ها تعقیب کردم و با چه زحمتی خویشتن را به او رسانیدم.
وی درحالی که به همسرش روی آورد، چنین گفت:
ـ آه؟ خدی من! این ها همه اوراق و آخرین مدارک و دارایی من است! آه آقا؟ هیچ می دانید به من چه خدمتی کردید؟ بدون این کیف به کلی با خاک یکسان شده بودم.
در این اثنا بدون آنکه کلمه ای بر زبان آورم به طرف در متوجه شدم لکن گرفتار چنان سرفه ناگهانی و شدیدی گردیدم که به زحمت می توانستم روی پای خود بایستم و آن مرد را دیدم که سراسیمه به همه جهت می چرخد تا شاید یک صندلی برای من بیابد. سرانجام کهنه های پاره ای را از روی یک صندلی به زمین ریخت و با شتاب ولی با احتیاط مرا بر آن نشانید. هنگامی که من آرامش خود را اندکی بازیافتم، وی در کنار من بر صندلی دیگر قرار گرفته و خیره به من نگاه می کرد.
پس از لحظه ای با لحن پزشکی که از بیمار خود سوالی می کند چنین گفت:
ـ مثل اینکه شما ناراحت هستید؟ من خودم پزشک (او کلمه دکتر را استعمال نکرد) هستم.
در این اثنا او اتاق درهم و برهم را با اشاره نشان می داد، یعنی می خواست از وضع کنونی اش با وجود پزشک بودن شکایت کند. سپس چنین گفت:
ـ چنین تصور می کنم که شما...
درحالی که از جای برخاستم گفتم:
ـ مسلول هستم.
او نیز به یک خیز از جای خود برخاست و چنین گفت:
ـ شاید شما افراط می کنید... هرگاه معالجه نمایید...
او فوق العاده خود را باخته و نمی توانست خونسردی خویش را بازیابد و کیف را نیز همچنان در دست چپ داشت.
درحالی که دوباره به طرف در متوجه شده بودم به او گفتم:
ـ آه! نگران نباشید. من هفته گذشته خود را کاملاً معاینه کردم و وضعم از هر حیث روشن است و در اینکه سل دارم هیچ شکی نیست. از شما پوزش می خواهم.
قصد داشتم در را باز کنم و آن پزشک ناراحت و سپاسگزار و شرمسار را به حال خود تنها گذارم لکن در این لحظه بار دیگر سرفه ملعون من تجدید شد. پزشک آنگاه مرا نشانید و اصرار ورزید که استراحت کنم و سپس به طرف زنش که بی حرکت نشسته و از من تشکر می کرد روی آورد. آن زن چنان ناراحت شد که گونه های بی رنگش ناگهان گلگون گردید. من در آنجا ماندم ولی قیافه شخصی را به خود گرفتم که میل ندارد مزاحم شود (این قیافه از هر حیث مناسب بود). مشاهده کردم که حس ندامت، اینک پزشک را رنج می دهد.
وی درحالی که از این جمله به آن جمله می پرید و هرلحظه سخن خود را قطع می کرد این طور گفت:
ـ هرگاه نسبت به شما به جای حق شناسی رفتار ناپسندی پیش گرفتم ملاحظه می کنید با وضعی که دارم بی گناهم. (او بار دیگر اتاق خود را نشان داد).
به او گفتم:
ـ آه! مشکل شما را می دانم. موردی است که تازگی ندارد. شما به احتمال نزدیک به یقین مقام خود را از دست داده اید و به پایتخت آمده اید تا توضیحات کافی بدهید و مقام جدیدی به دست آورید.
او با نهایت حیرت پرسید:
ـ شما از کجا می دانید؟
با لحن تمسخر آمیز غیرارادی گفتم:
ـ از نظر اول وضع شما پیداست. بسیاری از اشخاص با قلبی آکنده از امید از شهرستان ها به اینجا می آیند و برای حل مشکلات خود قدم هایی برمی دارند و با زحمت روزبه روز زندگی می کنند.
او آنگاه با حرارت غیرمترقبه ای شروع به صحبت کرد. لبانش می لرزید و باید بگویم که داستان دلخراشش در من اثر عمیقی بخشید به طوری که در حدود یک ساعت نزد او ماندم و ماجرای خود را که چندان هم خارق العاده نیست برایم شرح داد. وی در شهرستان به عنوان پزشک دولتی خدمت می کرد. لکن ناگهان دشمنانش علیه او توطئه ای کرده و حتی نام زنش را نیز به میان آورده بودند چون به حس غرورش برخورده بود، پیمانه شکیبایی اش لبریز شده و از وضع خود شکایت نموده بود. در این اثنا چون ضمن تغییر و تبدیلات اداری دشمنانش روی کار آمده بودند، کارشکنی علیه او را آغاز نموده و برایش پرونده ساخته بودند به طوری که ناگزیر مقام خود را ترک گفته و با آخرین دارایی خود به پترزبورگ آمده بود تا وضع خود را روشن کند و حق خویش را احقاق نماید. در آنجا روسا مانند معمول قبل از آنکه او را به حضور بپذیرند، مدتی سرش دوانیدند. سپس به سخنانش گوش کردند و به او قول مساعد هم دادند، لکن مجدداً از قول خود برگشتند و سپس به او دستور دادند ماجرای خود را کتباً بنویسد اما بار دیگر از قبول گزارش کتبی او خودداری نموده و دعوتش کردند که توضیحات شفاهی بدهد. بالاخره پنج ماه بدین طریق بلاتکلیف و سرگردان بود و تمام دارایی خود را خرج کرده و حتی تا آخرین لباس زن خود را گرو گذاشته بود و در این اثنا خدا بچه ای هم به او داده بود. پس از شرح داستان تاثر انگیز خود چنین گفت:
ـ پس از این همه رنج ها تازه امروز به من خبر دادند که تقاضایم به کلی رد شده است و اینک برای لقمه نانی محتاجم و همسرم نیز اخیراً فارغ شده است.
او ناگهان از جای برخاست و روی خود را برگردانید... زنش در گوشه ای می گریست و کودک نوزاد نیز نعره می کشید. من کتابچه خود را از جیب درآوردم و چند کلمه ای بر آن یادداشت کردم. هنگامی که یادداشتم تمام شد و از جای برخاستم او را دیدم که با کنجکاوی اضطراب آمیزی در مقابل من ایستاده و به من خیره شده است. به او گفتم:
ـ من نام شما را با محل خدمت شما و نام رئیس و تاریخ ها و ماه ها را یادداشت کردم. من یک دوست دبستانی به نام باخموتف دارم که عمویش به نام پیرماتویچیف باخموتف اکنون رایزن دولت و مدیر کل است...
پزشک چنین فریاد برآورد:
ـ پیر ماتویچیف باخموتف! اتفاقاً کار من در دست همین شخص است.

نظرات کاربران درباره کتاب ابله

شیوه پرداخت شخصیت ها فوق العاده است. هر شخصیت یک داستان برای خودش دارد. وضعیت اجتماعی و روانی جامعه روسی رو به تصویر کشیده که بنظر من شباهت زیادی با جامعه ما ایرانیا داره، خلاصه اینکه با وجود قطور بودن کتاب از خوندنش خسته نشدم
در 9 ماه پیش توسط امیر زند
این کتاب واقعا زیبا نگاشته شده بود قلم این نویسنده فوق العادس
در 3 ماه پیش توسط neg...i32