فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ابله

کتاب ابله
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب ابله به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ابله

بسیاری از منتقدین بزرگ ادبیات جهانی، ابله را به‌منزلۀ یکی از ده شاهکار جاویدان ادبیات جهان دانسته و بر آنند که در این کتاب چیره‌دستی نویسندۀ بزرگ روسی در تحلیل عواطف و نفسانیات آدمی و در نقاشی ریزه‌کاری‌های تجلیات قلب انسان بیش از آثار دیگر او مشهود است. کتاب ابله در دوران حیات داستایوسکی دو بار انتشار یافت. یک‌ بار در پاورقی روزنامۀ معروف روسی پیک روسی به‌ نام روسکی ویستنیک که چاپ آن از ژانویه ۱۸۶۸ تا دسامبر همان سال یعنی یک‌ سال به‌طول انجامید. یک‌بار دیگر نیز در سال ۱۸۷۴ در چهار جلد و دو مجلد در سن‌ پترزبورگ انتشار یافت و در این چاپ داستایوسکی نسبت به چاپ اول تجدیدنظر مختصری کرد. نوشتۀ اصلی کتاب به ‌خط مؤلف در موزۀ تزانترارکیف مسکو مضبوط است.

ادامه...

بخشی از کتاب ابله

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

دو روز پس از حادثه عجیبی که در شب نشینی ناستازی روی داد، شاهزاده میشکین با شتاب هرچه تمام تر به مسکو رفت تا ترتیب ارثی را که به شکل غیرمترقبه ای به او رسیده بود، بدهد. برخی می گفتند علل دیگری هم در تصمیم شاهزاده برای تسریع حرکت خود به مسکو تاثیر داشته است، لکن ما راجع به این موضوع و به طورکلی درباره چگونگی به سر بردن شاهزاده در مسکو و خارج از پترز بورگ اطلاعات زیادی نداریم. او تقریباً در حدود شش ماه از پترزبورگ غایب بود.
در تمام این مدت، اشخاصی که به عللی به سرنوشت او توجه داشتند، نتوانستند اطلاعات زیادی درباره زندگی اش به دست آورند. البته راجع به او گاهگاهی شایعاتی انتشار می یافت، اما همه این شایعات عجیب و غریب و تقریباً همیشه متضاد بود. کسانی که بیش از همه به وضع شاهزاده توجه داشتند، بدون شبهه اپانتچین ها بودند که شاهزاده قبل از حرکتش حتی فرصت خداحافظی با آن ها را نیافته بود. با این همه ژنرال، شاهزاده را دو یا سه بار ملاقات نموده و با وی مذاکرات مهمی کرده بود، اما درباره این ملاقات ها و مذاکرات کلمه ای به زبان نمی آورد.
اساساً در اوایل غیبت شاهزاده، یعنی در یک ماه اول بعد از حرکت او، در خانه اپانتچین ها صلاح بر این دیدند که از او سخنی به میان نیاورند. تنها الیزابت پروکوفیونا در آغاز، گفته بود که: «کاملاً درباره شاهزاده دچار اشتباه شده بود» و سپس دو یا سه روز بعد، بدون اشاره مستقیم به شاهزاده و تنها به طور مبهمی این طور افزوده بود که: «یکی از خصایص وی آن است که پیوسته درباره اشخاص، اشتباه قضاوت کند» و بالاخره ده روز بعد در یک لحظه عصبانیت شدید علیه دخترانش از سخنان خود تقریباً این طور نتیجه گرفته بود: «دیگر اشتباه بس است! پس از این تکرار نخواهد شد».
باید یادآور شد که تا مدتی پس از غیبت شاهزاده، یک محیط ناراحت در خانه اپانتچین ها حکم فرمایی می کرد، به طورکلی همه عصبانی و مغموم به نظر می رسیدند.
ژنرال شب و روز مشغول کار بود و بیش ازپیش برای خود گرفتاری می تراشید، به طوری که کمتر او را تا این اندازه مشغول کار دیده بودند و زن و فرزندانش نیز کمتر فرصت ملاقات با او را می یافتند. دوشیزگان اپانتچین هرگز افکار خود را با کسی در میان نمی گذاشتند. شاید برخلاف پیش میل نداشتند اسرار خود را با یکدیگر در میان نهند، به ویژه برای اینکه دخترانی متکبر و خود خواه بودند. گذشته از این نه تنها یک کلمه، بلکه یک نگاه آن ها با یکدیگر کافی بود که افکارشان را به یکدیگر بفهمانند، بنابراین چه لزومی داشت که توضیح بیشتری بدهند؟
هرگاه یک ناظر خارجی در میان این خانواده به سر می برد، بدون شبهه تنها یک موضوع توجهش را بی درنگ جلب می کرد. توضیح آنکه با علم به جزئیاتی که قبلاً دریافته بود، این طور احساس می کرد: با آنکه شاهزاده تنها یک بار آن هم به طور مختصر دوشیزگان اپانتچین را دیده، در آنان اثر خاصی بخشیده است. شاید این اثر ناشی از کنجکاوی آنان درباره سرگذشت عجیب شاهزاده بوده است. باوجوداین ، قدر مسلم آن است که این تاثیر دوام یافته است.
کم کم شایعاتی که در شهر انتشار می یافت، مبهم و اسرارآمیز می شد. شهرت داشت شاهزاده کوچکی (هیچ کس نمی توانست نام او را صریح بگوید) که اندکی عقلش پارسنگ می برد و به طور غیرمترقب ثروت هنگفتی به ارث برده بود با یک رقاصه فرانسوی که در کاباره (شاتود فلور) پاریس می رقصیده و به طور تصادفی به مسکو مسافرت کرده، ازدواج نموده است. عده ای دیگر تایید می کردند که این ارث به یک ژنرال رسیده است و شوهر رقاصه پاریسی یک بازرگان جوان روسی است که ثروت نامحدودی دارد و اضافه می کردند که این بازرگان شب عروسی چون بیش از حد مست بوده با شعله یک شمع و تنها از راه هوس بازی هفتصدهزار روبل سهام را سوزانیده است.
اما به زودی حوادث مختلفی به این شایعات پایان بخشید، بدین معنی دسته روگوژین که بسیاری از اعضای آن منبع این شایعات به شمار می رفتند، هشت روز پس از عیاشی پرسروصدایی که در پارک اکاترین هوف با شرکت ناستازی روی داده بود، به اتفاق سردسته خود روگوژین به طرف مسکو رهسپار شدند، و عده ای که به این قضایا علاقه مند بودند بعداً چنین اطلاع یافتند که ناستازی نیز در تعقیب دسته روگوژین ناپدید شده و نشانه او را در مسکو یافته اند. حرکت روگوژین به مسکو تا اندازه ای این شایعه را به حقیقت نزدیک می ساخت.
همچنین راجع به گانیا نیز که در محیط اجتماعی خود شهرتی داشت، شایعات زیادی انتشار یافت. اما حادثه ای روی داد، و کاملاً به این شایعات پایان بخشید. توضیح آنکه گانیا سخت بیمار شد و دیگر نه در شرکت و نه در اداره خود حضور پیدا کرد و پس از یک ماه که بهبودی یافت، از کارش استعفا کرد و شرکت، ناگزیر شخص دیگری را به جای او استخدام نمود. گانیا در خانه ژنرال اپانتچین نیز دیگر قدم ننهاد و او هم مجبور شد، منشی دیگری انتخاب کند.
دشمنانش چنین شایع کرده بودند که او پس از گرفتار شدن به آن حوادث رسواکننده حتی شرم دارد که خود را در خیابان به کسی نشان دهد، لکن حقیقت آن بود که وی سخت بیمار بود و دچار حالتی نزدیک به یک بیماری روحی شده و پیوسته مغموم و خشمگین می نمود.
بارب در همان زمستان با پتیت سین ازدواج کرد و دوستانش این ازدواج را این طور تعبیر کردند که چون گانیا از کار استعفا کرده، نه تنها زندگی خانواده اش را نمی تواند تامین کند، بلکه سربار آن ها نیز شده است.
درعین حال باید گفت در خانه اپانتچین ها نام گانیا به هیچ روی دیگر برده نمی شد، چنانچه گویی اصلاً وجود خارجی نداشته و هرگز به خانه آن ها نمی رفته است، بااین همه آن ها خیلی زود خبر جالبی درباره او به دست آورده بودند. توضیح آنکه در آن شب حیاتی پس از حادثه رسواکننده ای که برای او در خانه ناستازی روی داده بود، گانیا پس از بازگشت به خانه اش نخوابیده و با ناشکیبایی هرچه تمام تر در انتظار شاهزاده مانده بود. شاهزاده از اکاترین هوف، ساعت شش بامداد بازگشت، آنگاه گانیا داخل اتاق او شد و یک پاکت سوخته شده را که محتوی نامه هایی بود که ناستازی هنگام بیهوش شدن وی به او داده بود، روی میز گذاشت و از او تقاضا کرد که در نخستین فرصت این هدیه را به ناستازی مسترد دارد.
هنگامی که گانیا وارد اتاق شاهزاده شد، نسبت به وی عداوت شدیدی در دل احساس می کرد و فوق العاده مایوس به نظر می رسید، لکن پس از نخستین کلماتی که بین آن ها مبادله گردید، دو ساعت نزد شاهزاده ماند و در تمام این مدت چون ابر بهاری گریست و سپس در نهایت دوستی و محبت از یکدیگر جدا شدند.
اندکی بعد معلوم شد این خبر که به گوش همه خواهران اپانتچین رسیده است، کاملاً صحیح بوده. به راستی بسیار عجیب می نمود که چگونه این اخبار با چنین سرعتی انتشار می یافت! به طوری که جزئیات حادثه ای که در خانه ناستازی روی داده بود، فردای آن روز کاملاً به اطلاع همه اعضای خانواده اپانتچین رسیده بود. راجع به اخبار مربوط به گانیا، می شد این طور تصور کرد که بارب این اطلاعات را به اپانتچین داده است، زیرا وی ناگهان باب مراوده را با هر سه خواهر گشوده و در مقابل تعجب فراوان الیزابت پروکوفیونا با آن ها کاملاً صمیمی شده بود. لکن اگرچه بارب نزدیک شدن به اپانتچین ها را ضروری می دانست، تصور نمی رفت با آن ها درباره گانیا سخنی رانده باشد. زیرا وی زنی مغرور و با عزت نفس بود و گذشته از این، در مقام دوست شدن با خانواده ای بود که برادرش را تقریباً از خانواده خود رانده بودند.
البته قبلاً خواهران اپانتچین و بارب با یکدیگر آشنایی داشتند، اما کمتر یکدیگر را می دیدند، حتی حالا نیز بارب هرگز خود را در سالن نشان نمی داد بلکه تقریباً به طور مخفیانه وارد خانه اپانتچین ها می شد. الیزابت اکنون نیز مانند گذشته نسبت به او روی خوشی نشان نمی داد، گو اینکه برای نینا الکزاندرونا مادر او احترام زیادی قائل بود. الیزابت از این ارتباط متعجب و خشمگین می شد و آن را به بلهوسی دخترانش که قصد داشتند برای ناراحت کردن او اخباری به دست آورند، نسبت می داد. با همه این احوال، بارب پس از ازدواج نیز به آمد و رفت خود به خانه اپانتچین ها ادامه می داد.
یک ماه پس از حرکت شاهزاده میشکین، خانم اپانتچین از شاهزاده خانم کهن سال بیلوکونسکی که دو هفته پیش تر برای دیدن دختر ارشدش که تازه عروسی کرده بود و به مسکو رفته بود نامه ای دریافت داشت. این نامه در او اثر عجیبی بخشید. البته وی درباره این نامه کلمه ای با دختران و شوهرش به میان نیاورد، اما قرائن بی شمار به اطرافیان او نشان می داد که فوق العاده ناراحت و نگران است.
الیزابت ناگهان با لحن غیرمترقب، درباره مسائل خارق العاده ای با دختران خود شروع به صحبت می کرد و میل شدیدی برای درددل کردن با آنان احساس می نمود، اما نیرویی او را از صحبت کردن بازمی داشت. روزی که نامه را دریافت داشت نسبت به همه کس ابراز مهربانی نمود و حتی آگلائه و آدلائید را نیز به آغوش کشید و پشیمانی خود را به آن ها اظهار داشت، بدون آنکه بفهماند از چه چیز پشیمان است؟ حتی به شوهرش نیز که مدت یک ماه با او قهر بود محبت فراوان نشان داد، اما فردای آن روز از اینکه بیش از حد دستخوش احساسات شده بود، سخت پشیمان شد و قبل از شام فرصتی یافت که اوقات همه را تلخ کند. اندکی بعد مجدداً حالش بهتر شد و در مدت یک هفته برخلاف معمول بسیار خوش خوی بود.
یک هفته دیگر گذشت که در پایان آن، نامه دیگری از شاهزاده خانم بیلوکونسکی رسید. این بار خانم اپانتچین تصمیم به صحبت کردن گرفت و با آب و تاب اطلاع داد که «بیلوکونسکی پیر» (او شاهزاده خانم را همواره به این نام می نامید) اخبار تسلی بخشی درباره این شاهزاده عجیب و غریب فرستاده است. شاهزاده خانم کهن سال راجع به او تحقیقات زیادی نموده و از این تحقیقات نتیجه فوق العاده رضایت بخشی گرفته است.
حتی شاهزاده خودش به ملاقات وی رفته و در او تاثیر بسیار مطلوبی بخشیده است. الیزابت چنین افزود: این نکته بسی شایان توجه است که شاهزاده خانم بیلوکونسکی از او تقاضا کرده هر روز به ملاقاتش رود و این ملاقات های روزانه از یک تا دو ساعت به طول می انجامد و هنوز شاهزاده خانم اظهار خستگی نکرده است.
الیزابت در پایان توضیحاتش خاطر نشان ساخت که بنابر توصیه شاهزاده خانم پیر، شاهزاده در دو سه خانه اشراف و نجبا پذیرفته شده است و باز هم جای شکرش باقی است که «شاهزاده خود را در خانه حبس نمی کند و مانند ابلهی خجالت نمی کشد».
دخترهای جوان پس از شنیدن این توضیحات، دریافتند که مادرشان قسمت مهم نامه را از آن ها مکتوم می دارد. شاید آنان از بارب اطلاعاتی به دست آورده بودند، زیرا بارب توسط شوهرش درباره اقدامات و حرکات شاهزاده در مسکو اخبار زیادی تحصیل می کرد. در حقیقت پتیت سین پیش از دیگران راجع به شاهزاده اطلاع داشت. او هیچ چیز را از بارب مخفی نمی داشت و شاید یکی از علل بدبینی الیزابت به بارب همین بود.
باری، الیزابت سکوت راجع به شاهزاده را درهم شکسته و از این پس، همه می توانستند آزادانه درباره او صحبت کنند. گذشته از این داستان، این نامه اثبات کرد اپانتچین ها تا چه اندازه به سرنوشت شاهزاده علاقه مند می باشند! خانم اپانتچین حتی از حس کنجکاوی دخترانش درباره اخبار مسکو دچار حیرت شده بود.
دختران جوان به سهم خود از عدم ثبات عقیده مادرشان تعجب می کردند، زیرا وی از یک طرف می گفت، یکی از خصایص خوی او، آن است که درباره اشخاص اشتباه می کند و از طرف دیگر شاهزاده را به شاهزاده خانم پیرو متنفذ بیلوکونسکی در مسکو می سپرد و این امر شایان بسی توجه بود، زیرا پیرزن از جمله زنانی نبود که به این توصیه ها ترتیب اثر بدهد.
به محض اینکه اوضاع بدین سان دگرگون شد، ژنرال هم طبق عادت خود تمایلات و افکار خویش را با وضع تازه تطبیق داد، بدین معنی که او نیز شروع به ابراز توجه به شاهزاده نمود. لکن اطلاعاتی که او درباره شاهزاده می داد، بیشتر اطلاعات مالی بود. او خاطرنشان ساخت که به منظور تامین منافع شاهزاده دو نفر از اشخاص مورد اعتماد خود را که در محیط مسکو نفوذ بسیار دارند مامور کرده است شاهزاده و ناظر او سالازکین را تحت مراقبت قرار دهند.
اخبار مربوط به انتقال ارث به شاهزاده، کاملاً درست بود، لکن درباره اهمیت این میراث بیش از حد، اغراق گویی شده بود زیرا املاکی که به شاهزاده رسیده بود، غالباً در گرو بود و گذشته از این شاهزاده با وجود نصایح دوستانش به خود ضرر زیاد می زد. البته ژنرال موفقیت او را از خدا می خواست و اکنون که سکوت درباره او درهم شکسته بود، لازم می دید که با نهایت صداقت خاطرنشان سازد شاهزاده با تمام شایستگی خود دچار حماقت های بسیار شده بود.
مثلاً طلبکارهای بازرگان فوت شده با مدارک ناقص و یا بی ارزش به او رجوع کرده و تقاضای وصول طلب خود را کرده بودند. عده ای دیگر چون دیده بودند با چه شخص ساده ای سروکار دارند، بدون ارائه مدارکی درخواست وجه نموده بودند. شاهزاده علی رغم تذکرات دوستانش همه این درخواست کنندگان را راضی نموده و این طور استدلال کرده بود که باید قسمتی از زیان این طلبکاران را دست کم جبران کرد.
خانم اپانتچین در این خصوص خاطرنشان ساخت که شاهزاده خانم بیلوکونسکی عیناً همین نکات را در نامه خود یادآور شده است و سپس با عصبانیت افزود: «راستی خیلی خیلی احمقانه است! لکن یک ابله را چگونه می توان به راه راست هدایت کرد!»
بااین همه، قیافه وی نشان می داد که طرز اقدام این «ابله» زیاد هم او را ناراضی نکرده است. بالاخره ژنرال مشاهده نمود که همسرش به شاهزاده، چنان علاقه ای ابراز می دارد که گویی پسر اوست و گذشته از این بیش ازپیش نسبت به آگلائه مهر و محبت می ورزد.
اما این وضع امیدبخش دیری نپایید و پس از دو هفته ناگهان تغییر عجیبی در روحیه خانم اپانتچین ظاهر شد، بدین معنی که سخت افسرده و ناراحت گردید. ژنرال نیز پس از آنکه چندین بار شانه های خود را بالا برد، غرق در سکوت کامل گردید. حقیقت آن است که ژنرال، پانزده روز پیش به طور محرمانه و مختصر از منابع موثق خبر یافته بود که ناستازی پس از ناپدید شدن در مسکو، از طرف روگوژین پیدا شده و سپس یک بار دیگر مفقود گردیده و مجدداً کشف شده است و سرانجام تقریباً به روگوژین قول داده تا با او ازدواج خواهد کرد.
اینک دو هفته بعد، حضرت اشرف اطلاع حاصل نموده بود که ناستازی برای سومین بار تقریباً مقارن انجام تشریفات عروسی گریخته و این بار به شهرستان پناه برده است. اتفاقاً در این اثنا نیز شاهزاده میشکین در مسکو ناپدید شده و کلیه امور خود را به عهده سالازکین گذاشته بود. آیا شاهزاده با زن افسونگر رفته و یا بعد به تعقیب او شتافته بود، هیچ کس دراین خصوص اطلاعی نداشت، اما ژنرال چنین نتیجه گرفت که زیر کاسه نیم کاسه ای است.
الیزابت پروکوفیونا نیز به نوبه خود اخبار خشم آوری دریافت داشت. سرانجام دو ماه پس از حرکت شاهزاده یاد او در پترزبورگ به کلی از میان رفت و خانم های اپانتچین درباره او کاملاً مهر سکوت بر لب زدند. بااین همه، بارب آردالیونوونا همچنان با آن ها مراوده داشت.
برای آنکه به این شایعات پایان بخشیم، لازم است یادآور شویم که در بهار تغییرات مهمی در خانه اپانتچین ها روی داد، به طوری که برای آنان دشوار بود شاهزاده را در بوته فراموشی ننهند، مخصوصاً برای اینکه او شاید عمداً کمترین خبری درباره خود نداده بود. در زمستان گذشته، تصمیم گرفته بودند که تابستان امسال را به خارجه مسافرت کنند.
بدیهی است تنها الیزابت و دخترانش قصد مسافرت داشتند، زیرا ژنرال نمی توانست از تفریح های محرمانه خود چشم بپوشد. تصمیم مسافرت هم بر اثر اصرار فراوان دخترها اتخاذ گردید، زیرا به ذهن آنان این فکر فرو رفته بود که ژنرال و همسرش از بیم آنکه مبادا خواستگاران زیادی که برای آنان پیدا شده بود، از دست بروند، قصد مبادرت به این مسافرت را ندارند. گذشته از این، می توان چنین تصور کرد که ژنرال و همسرش پی برده بودند در خارج از کشور نیز خواستگار یافت می شود و بنابراین مسافرت به خارجه، نه تنها عواقب بدی به بار نمی آورد، بلکه برعکس ممکن است وضع را بهتر کند.
درعین حال باید گفت فکر شوهر دادن دختر ارشد به توتسکی حتی قبل از آنکه جنبه صریحی یابد، بدون جار و جنجال و یا ایجاد نقاری در خانواده ترک شد و پس از حرکت شاهزاده به مسکو به هیچ روی از طرفین در این خصوص اظهاری نشد.
این حادثه بیش ازپیش محیط ناراحتی را که در خانه اپانتچین ها حکم فرما بود وخیم تر کرد، به ویژه برای آنکه الیزابت از عدم وقوع این ازدواج سخت خوشحال بود و خدای را شکر می کرد. ژنرال هم اگرچه تا اندازه ای به همسرش حق می داد، با وجود این تا مدتی ابراز عصبانیت می کرد و متاسف بود چرا «چنین مرد ثروتمند و زبردستی» از دست داده شد. اندکی بعد دریافت که توتسکی فریفته یک زن فرانسوی از طبقه اشراف شده و ترتیب ازدواج با وی هم داده شده است و توتسکی می بایست نخست به پاریس برود و سپس در گوشه ای از برتانی رحل اقامت افکند. ژنرال هنگامی که این خبر را شنید، فریاد برآورد: «ازدواج با زن فرانسوی بزرگ ترین اشتباه هر مرد است».
خواهران اپانتچین مشغول تهیه مقدمات سفر تابستان بودند که ناگهان حادثه ای روی داد و همه نقشه ها را برهم زد و مسافرت آنان را به تاخیر انداخت و ژنرال و همسرش را نیز باطناً خشنود ساخت. این حادثه ورود یکی از اشراف معروف و بسیار محترم مسکو به نام شاهزاده سچ به سن پترزبورگ بود.
وی یکی از مردان پیروز، فعال، شرافتمند و متواضع به شمار می رفت که اخیراً انظار را به خود جلب کرده و اصولاً میل داشت برای جامعه مفید واقع شود و می توانست همواره برای استعدادهای خداداد و لیاقت فراوان خویش میدان های وسیعی بیابد.
شاهزاده با آنکه از فعالیت های پرجاروجنجال حزبی دور بود و به هیچ روی قصد نداشت در جامعه پیوسته نقش اول را بازی کند، بااین همه به خوبی به معنی تغییرات زمان کنونی پی برده بود.
شاهزاده نخست کارمند دولت بود و سپس به امور انجمن های شهرستان ها پرداخت و گذشته از این عضو چندین انجمن فرهنگی روسی به شمار می رفت. شاهزاده سچ، به کمک یکی از دوستان مهندسش بر اثر مطالعات و اکتشافات دقیق توانسته بود نقشه یکی از مهم ترین خطوط راه آهن روسیه را اصلاح کند. شاهزاده چون از طبقه درجه اول روسیه به شمار می رفت، به اصطلاح دارای موقعیت و ثروتی استوار بود.
ژنرال درباره او مختصر اطلاعاتی داشت، زیرا در خانه کنت رئیس مافوقش به مناسبت معامله مهمی با او آشنا شده بود. شاهزاده بر اثر حس کنجکاوی مخصوصی پیوسته می کوشید با بازرگانان مهم روسیه آشنایی حاصل کند و در نتیجه آن زمینه برای معرفی وی به خانواده ژنرال فراهم گردید. آدلائید دختر دوم ژنرال در او اثر بسیار مطلوبی بخشید، به طوری که در اوایل بهار شاهزاده از او خواستگاری کرد.
شاهزاده نیز فوق العاده مورد پسند آدلائید و الیزابت مادرش قرار گرفت و ژنرال هم از این پیشامد غرق در مسرت گردید و به همین جهت نقشه مسافرت تابستان به تعویق افتاد و قرار بر این شد که مراسم عروسی در فصل بهار برپا شود.
بااین همه الیزابت و دو دختر دیگرش میل داشتند که عروسی در نیمه و یا پایان تابستان صورت گیرد تا در ظرف این یکی دو ماه بتوانند خود را برای تحمل دوری آدلائید آماده کنند، اما حادثه جدیدی روی داد و بار دیگر تحولات تازه ای به وجود آورد. توضیح آنکه در اواخر بهار مقدمات عروسی بیش ازپیش به طول انجامید و سرانجام آن را به نیمه تابستان موکول کرده بودند. شاهزاده سچ، یکی از بستگان دورش را به نام اوژن پاولوویچ که از دوستان بسیار صمیمی او بود به خانواده اپانتچین معرفی کرد. اوژن پاولوویچ آجودانی به سن بیست و هشت سال از خانواده اشراف با قیافه ای جذاب، بسیار ظریف، روشنفکر و مترقی بود که درعین حال ثروت هنگفتی داشت. البته راجع به ثروت او، ژنرال بیش از حد رعایت احتیاط می کرد و به همین جهت مبادرت به کسب اطلاعاتی نمود و پس از آن چنین گفت: «موضوع درست به نظر می رسید، لکن باید تحقیقات بیشتری کرد».
این آجودان جوان که آینده ای درخشان در پیش داشت، بر اثر اطلاعاتی که شاهزاده خانم پیر بیلوکونسکی درباره او داد، مشاهده کرد که صد چندان بر حیثیت و عزتش در خانواده اپانتچین ها افزوده شد و بنابراین در پرونده وی تنها یک نقص مشاهده می شد، ارتباط وی با جنس لطیف و زنان و دخترانی که فریفته او شده بودند!
هنگامی که جمال خیره کننده آگلائه را دید، با شوق فراوان شروع به آمد و رفت به خانه ژنرال نمود. البته این آمد و رفت منظم اوژن پاولوویچ به خانه ژنرال، چندان پرمعنی به نظر نمی رسید و درباره آن هم چیزی گفته نمی شد، بااین همه ژنرال و همسرش احساس کردند فکر مسافرت تابستان را باید از سر به در کرد. شاید آگلائه عقیده دیگری داشت.
این حوادث مقارن ظهور مجدد قهرمان ما، بر صحنه صورت گرفت. البته از خارج چنین به نظر می رسید که شاهزاده میشکین بیچاره را به کلی در تاق نسیان نهاده اند و بدون شبهه هرگاه در چنین موقعی به میان آشنایان خودش بازمی گشت، درست مثل این بود که از آسمان افتاده باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب ابله