فیدیبو نماینده قانونی بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شیعه

کتاب شیعه

نسخه الکترونیک کتاب شیعه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شیعه

در این کتاب سه سخنرانی «شیعه یک حزب تمام»، «نقش انقلابی یاد و یادآوران در تاریخ تشیع» و «مسئولیت شیعه بودن» را گرد هم آورده‌ایم. دفتر اول: شیعه یک حزب تمام سخنرانی دکتر شریعتی در تالار حسینیه‌ی ارشاد است. این سخنرانی دارای دو قسمت است، قسمت اول در دوم آبان ماه ۱۳۵۱ و قسمت دوم در سوم آبان ماه ۱۳۵۱ ایراد شده و هر دو قسمت به‌خصوص قسمت دوم مورد تجدید نظر دکتر شریعتی گرفته است. دفتر دوم: این سخنرانی در ۲۱ شهریور ۱۳۵۱ در تالار حسینیه‌ی ارشاد ایراد شده است. متن کنونی متنی است که مورد تجدید نظر دکتر شریعتی قرار گرفته است. دفتر سوم: این سخنرانی در تاریخ پانزدهم آبان ۱۳۵۰ در تالار حسینیه‌ی ارشاد ایراد گردیده است.

ادامه...

بخشی از کتاب شیعه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دفتراول: شیعه یک حزب تمام

بخش اول

سخنرانی در تالار حسینیه ی ارشاد
به تاریخ دوم آبان ماه ۱۳۵۱

بعد از سخنرانی جالب و آموزنده ی دوست دانشمند و آگاه ما، آقای دکتر سامی، و در این دیروقت شب، تحمل سخنان من بیش وکم خسته کننده است. ولی امیدوارم بر خلاف سنت معمول، زودتر تمام کنم!(۱)
در هر حال چون این گونه فرصت ها و مجال سخن گفتن ها زیاد نیست، این است که حرف های یک عمر را ناچار بایستی در چند جلسه بیان کرد - جلساتی که گه گاه ممکن می شود!- از این روست که این گونه سخن گفتن ها ناگزیر از سخن گفتن های معمولی بیشتر به درازا می کشد. گرچه در دل شب باشد!
چندی پیش یکی از دوستان هم فکر و آگاه ما از من انتقادی کرده و نوشته بود که: «چرا تو به سبک محققین و دانشمندان بزرگی که همه جا هستند، به نقد علمی، آرام و منطقی مسائل نمی پردازی؟ لحن سخنت تند و گاهی نیش دار است و از این رو باعث تحریک بعضی احساسات می شود. در صورتی که تو خود اهل تحقیق علمی هستی و ناگزیر در مسائل علمی، فکری و اجتماعی هم بایستی از سبک آن ها تبعیت کنی!» این سخن درست است اما... اما مساله این است که اگر من فیلسوفی می بودم چون دیگر فلاسفه، مسلماً فلسفه ی خود را خیلی آرام، علمی و خوشایند می نوشتم و تشریح می کردم، مکتب های دیگر فلسفی قدیم و جدید را که مخالف مکتب فلسفی من است خیلی منطقی، علمی و آرام نقد می کردم و به استدلال می پرداختم. اگر مورخی می بودم، نظریه ی خود را مثلاً درباره ی مساله ای تاریخی یا سبک تاریخ نگاری به آرامی مطرح می کردم و به نقد منطقی نظریه ی کسانی که فلان واقعه ی تاریخی را بدجوری فهمیده اند می پرداختم که مثلاً نظر من درباره ی اولین کسی که شعر فارسی گفته صحیح تر است. اگر فقیهی می بودم نظر فقهی خود را مودبانه اثبات می کردم، فتاوی فقهای دیگر را مثلاً در پوشیدن یا نپوشیدن وجه و کفین یا احکام نماز در قطبین و... خیلی علمی و آرام تحلیل و نقد می کردم، همین طور اگر ادیب، نویسنده، شاعر و یا هنرمند دیگری می بودم با سبکی خاص که مثلاً در برابر وزن عروضی خلیل بن احمدی، به وزن نیمایی در شعر نو معتقد بودم. اگر فیلسوف بودم و به تقدم ماهیت بر وجود عقیده داشتم و اگر متکلمی می بودم در برابر متکلمین دیگر و به قاعده ی «لطف» یا قول به «صرفه» در نبوت و عصمت نبی عقیده داشتم یا اگر عالم اصول فقه می بودم و می خواستم اصل «وجوب مقدمه ی واجب» را اثبات کنم، آن گاه می توانستم لحنی کاملاً علمی داشته باشم، به تجزیه و تحلیل آرام و صددرصد علمی مساله ای بپردازم، هفت هشت ده سال و یا بیشتر دنبال نظریه ی علمی خود را بگیرم، تحقیق کنم، پخته اش سازم و بالاخره مدوّن کرده، نظریات مخالف آن را یک یک نقد کنم، استدلال کنم، نفی کنم و سرانجام اثبات.
اما من هیچ کدام از این ها نیستم و نمی توانم به سبک اساتید قدیم و جدید به بحث علمی تحقیقاتی بپردازم و با تکیه بر بینش و نظریه ی علمی یا تاریخی یا فلسفی خاص خود، آرام معقول و محققانه و بی طرفانه، نظر علمی تحقیقی خود را اثبات و نظریات غیرعلمی غیر تحقیقی دیگران را که با نظریه ی من مخالف اند، نفی کنم! چراکه مساله ای که هم اکنون برای ما مطرح است، عقده ی هزار و سیصد سال بدبختی ملتی است، بیچارگی فکری امتی است، مسخ و منحرف شدن ایمان نجات دهنده و آگاهی بخشی است، منحرف گشتن، تمکین کردن و خواب شدن مردمی است به جور و جهل و فقر، آن هم به وسیله ی مقدس ترین، عالی ترین و مترقی ترین ایمان و ارزش های الهی جاودانه ای که داریم و به وسیله ی عزیزترین شخصیت ها و چهره های حماسه آفرینی که هر یک برای بیداری، آگاهی، حرکت و نجات قوم و ملتی کافی است.
وقتی می بینم که همه ی این ارزش ها پامال شده، مجهول مانده، نادیده گرفته شده، ناقص مطرح گشته و یا حتی درست بر خلاف مسیر اولیه اش، به ضرر مردم، به ضرر نسلی، ملتی و جامعه ای استخدام شده است، وقتی که می بینیم آن چه را که برای آزادی، برابری، ترقی و تعالی مردم آمده است، برای جمود، انحراف، ذلت، بدبختی و انهدام مردم به کار می گیرند و بالاخره وقتی که می بینم(۲) از قول و زبان امام معصوم حرکت آفرینی همچون حسین(ع) - که در هر جایی که حتی نامی از اسلام هم شنیده نشده اما بویی از انسانیت و آزادی هست، عزیز ترین، زیبا ترین و پاک ترین مظهر آزادی و انسانیت شناخته می شود- به گوش مردم بدبختی که خود به ذلّت و خواری خو کرده است، شب و روز چنین می خوانند که: «یا قوم! ان لم ترحمو الی، ترحمو الهذا الطفل!»(۳) آن هم التماس چنین آزادمرد آسمان پروازی از کثیف ترین جلاد مجاهدان عقیده و دشمن غارتگر مردم و آن هم در موقعی که عزیز ترین عزیزانش نقد جان را در اوج شرف و آزادی، سخاوتمندانه در راه و رکاب او از کف گذاشته اند، وقتی که حسین را - که یک قطره خونش می تواند کالبد مرده ی ملت ذلیلی را از نو جان دمد و بار دیگر از حضیض اسارت و بدبختی به اوج آزادی و کمال برساند، حسینی را بدان گونه که می شناسیم و بدان گونه که به او احتیاج داریم و هر روز به عشق او و به خون او بیش از پیش محتاج تر می شویم- موجود ضعیفی معرفی می کنند که در برابر پست ترین پست عالم چنین ذلتی را بر خود هموار می سازد و از جلاد بشریت این چنین تقاضایی می کند، در چنین شرایطی چگونه انسان می تواند همچون محققی خیلی مودب و معقول و آرام به نقد علمی بنشیند؟ کدام نقد علمی؟ مگر اختلاف علمی، فلسفی و منطقی مطرح است تا به نقد علمی و علمایی بپردازیم؟ درد درد فرو ریختن همه ی ارزش هاست، مسخ همه ی عزیز ترین و آسمانی ترین ارزش های آزادی بخشی است که وسیله ی اسارت و بدبختی مردمی قرار گرفته است. چگونه در یک چنین هنگامه ای انسان می تواند محقق علمی باشد و اصلاً چرا باشد؟!
چرا ابوذر علی به جای آن جبهه گیری سختی که به قیمت جان خود و خانواده اش تمام شد، به گوشه ی مسجدها نخزید تا برای مسلمانان تحقیقات خیلی علمی بکند و مثلاً بگوید: این نظر درباره ی فلان آیه، به نظر من محل تردید است و یا به نظر من این جوری درست است، فلان حدیث پیغمبر آن جوری نیست بلکه این جوری است که من می گویم و فلان آیه در فلان ساعت و ثانیه نازل شده است، فلان حرف مخرجش ماتحت حلق است و...؟
چرا ابوذر چنین نکرد؟
چرا او که بهترین کسی بود که می توانست از آخرت و روح و ثواب و شب اول قبر و منازل الآخرت و کرامات و معجزات پیغمبر و علی و ولایت آنان بر موجودات آسمانی و طعام دوزخیان و نوع شراب بهشتیان و... سخن بگوید، یا نکات علمی و اسرار فلسفی و مسائل فقهی و کلامی دین را تحقیق کند، به این چنین تحقیقات علمایی تن در نداد؟ چرا او به جای تحقیقات علمی مودبانه و بی طرفانه، استخوان شتری را از کوچه پیدا می کند و یک راست به کاخ خلیفه می تازد و با کوبیدن آن بر سر کعب الاحبار خلیفه، به «تحقیقات عملی» خشمگینانه و تند و طرفدارانه و مغایر با روش اهل علم و تحقیق دست می زند؟ چرا به جای این که مودبانه بگوید:
«حضرت آقای کعب! آیه ی کنز را که شما آن جوری معنی می فرمایید فعلاً به نظر حقیر، معنی آن این جوری است، گو این که ممکن است نظر حضرت عالی صائب تر باشد! آخر بالاخره کار تحقیق علمی است دیگر. ممکن است فردا نظر بنده هم مثل جناب عالی عوض شد!» اما می بینیم بی ملاحظه ی همه چیز، در یک مجلس رسمی و عالی ترین محفل سیاسی و اسلامی جامعه، استخوان پای شتر را چنان بر فرق کعب می زند که خون جاری می شود و پشت سرش هم هرچه به دهنش می آید برای التیام زخمش نثارش می کند! چون نظر کعب درباره ی آیه ی کنز (سرمایه داری) نظر علمی تحقیقی یک عالم مفسر اسلامی نیست، یک تحریف آگاهانه ی حقیقت است برای مسخ قرآن و توجیه گرسنگی مردم و غارت سرمایه داران! زیرا که مساله این است که این مردکه ی یهودی که تا دیروز جزو روحانیون یهود بود ولی امروز که می بیند دیگر از ملایی یهود چیزی نمی ماسد، همه ی کفار یا مسلمان شده اند یا ذمی اسلام شده اند و یا نابود، و به هر حال، دور دور اسلام است، آمده مسلمان شده و لباس روحانیت و فقه اسلامی به تن کرده و این بار بر مسند فتوای اسلام نشسته و قرآن را برای مسلمانان معنی می کند آن هم به نفع عبدالرحمن بن عوف سرمایه اندوز و به ضرر همه ی مردم استثمارشده ای که به هوای عدالت رو به اسلام آورده اند.
و این است که ابوذر، صحابی راستین پیامبر و یار راستین علی، فریاد می زند: « ای یهودی زاده! تو می خواهی دین ما را به ما یاد بدهی؟» و این است که پیغمبر این لحن و لهجه را می ستاید که: «زمین تیره در بر نگرفته و آسمان کبود سایه نیفکنده راست سخن تر و درست لهجه تر از ابوذر» و بر خلاف بینش و اخلاق مذهبی ما، علی بزرگ این مرد تند بی ملاحظه ی گستاخ را که یک تنه بر سر شخصیت های محترم استخوان شتر می زند و فریاد می کشد و رسوایی راه می اندازد و رعایت حرمت اشخاص بزرگ را نمی کند، با چنین تعبیری عجیب می ستاید که: «شرم و پاکی ابوذر هم چون مسیح بن مریم است»!
درد ما این است که تمام اندوخته ها و ارزش های متعالی الهی را که تنها روزنه ی امید نجات ماست و تمام رهبران و پیشوایان و ائمه ی معصوم ما شیعه، که یاد و خاطره ی هر کدام از آن ها می تواند آموزنده ی بزرگ ترین درس انسانیت و آزادی برای همه ی زمین و زمان باشد، به صورتی مسخ کرده و به شکلی درآورده اند که عامل اسارت ما گردیده اند.
مساله این است که ائمه ی ما را در لباس محبت و ولایت و ارادت و طرفداری و تجلیل، جیره خوار خلفا معرفی می کنند. مساله این است که این گونه معرفی ها و نوشته ها و کتاب ها را در همه جا طرح و تبلیغ می کنند. مساله این است که برای سرور شهیدان عالم که تا لحظه ی شهادت «زنده ی میرا» بود و بعد از شهادت «زنده ی جاوید» است و حیِّ حاضر همه ی زمان ها و زمین ها، عده ای مرده ی متحرک عزاداری می کنند و نمی فهمند که این گونه عزاداری برای مرده ی ذلیلی چون خود اوست، نه برای زنده ی جاویدی چون حسین!
اختلاف بر سر این است که کار حسین برای آن است که با گریه بر مرگش لش بودن خود را جبران کنیم و ثوابی نثار ارواح مان؟ یا با پیروی از او لش بودن را در خویش بمیرانیم و روح حیات را بر کالبد مرده های متحرک مان بدمیم؟ آخر کجای این دو گونه معرفی شهادت اختلاف نظر علمی است تا به نقد علمی و آرام و مودبانه بنشینیم؟ کجا ما روزنه ی امیدی غیر از این شهادت و غیر از این وراثت داریم؟
اگر من روشنفکر مارکسیست یا اگزیستانسیالیست یا نیهلیست و یا بی مذهب و ضدمذهبی ماتریالیست و از این مقوله ها می بودم، می توانستم در برابر این همه خیانت هایی که نسبت به خاندان پیغمبر، به خانه ی فاطمه، به مکتب علی و به مکتب شهیدان شیعه روا می دارند بی توجه باشم، بی اعتنایی کنم و «بی طرف» بمانم و بگویم که مثلاً «من به حقیقت آن ها چه حساسیتی دارم تا به مسخ شدن و تحریف شدن شان حساسیتی داشته باشم؟ من اساساً در جو دیگری تنفس می کنم، در مسیر دیگری گام برمی دارم و اصلاً راه نجات مردم را هم در ایمان به اسلام راستین نمی دانم»! اما وقتی که کسی با تمام وجود و زندگی و ایمانش به یک چنین خاندانی، هم از نظر ایمانی و هم از نظر انسانی عشق می ورزد و اعتقاد دارد که تنها راه نجات این مردم در گرو بازگشت راستین به مکتب علی و به خانه ی فاطمه است، چگونه می تواند در برابر این همه تحریف و خیانت بی توجه و بی اعتنا و بی طرف باشد؟ چگونه می تواند این همه را ببیند و آن وقت بنشیند و تحقیقات خیلی مودبانه و بی طرفانه کند؟
این جاست که هر قدر حوادث می گذرد، هر قدر حساسیت ها بیشتر می شود، هر قدر مخالفینی در راه مخالفت خود مستحکم تر می شوند و بالاخره هر قدر گروه ها و جناح هایی حساسیت بیشتری نشان می دهند، راهِ رفتنی برای ما روشن تر می شود، حقیقت برای ما مشخص تر می شود و سرانجام مسئولیتی که بر دوش ما قرار دارد سنگین تر و سنگین تر می شود.
در آغاز کار برای من همانند هر کس دیگری که بیش و کم آگاهی دارد یک جهت و ایمان کلی مطرح بود و آن جهت و ایمان به اسلام و تشیع بود ولی هر قدر زمان می گذرد، هر قدر مسائل روشن تر می شود، هر قدر عکس العمل ها، تهمت ها، بدگویی ها، توطئه ها و دشنام ها و شایعه ها زیاد تر می شود و دشمنی ها شدید تر و دست ها رو تر و نقاط تحریک معلوم تر و ترس آن ها بیشتر، این جهت و ایمان کلی که اسلام - و فهم راستین آن یعنی- تشیع علوی است، برایم دقیق تر، عمیق تر، حساس تر، باریک تر، عینی تر و علمی تر از پیش مطرح می شود و بیش از پیش نسبت به علی، نسبت به راه علی و نسبت به خانه ی کوچک فاطمه که از همه ی تاریخ بزرگ تر است، آگاهی، ارادت، اخلاص، ایمان و تعصب پیدا می کنم تا آن جا که همواره در برابرم در تازه ای به این خانه ی کوچک بی کران گشوده می شود، تا این که آخرین برداشت و اندوخته ام این است که معلوم است که آن ها از تشیع علوی بیشتر از هر چیزی می ترسند. از این همه قرائن پیداست که تشیع صفوی و ولایت ابوسفیانی ریشه ی همه ی پریشانی های ما و دشمن اصل شیعه و ولایت علوی است. و بالاخره پس از بررسی همه ی مکتب ها، ایدئولوژی ها، جامعه ها، انقلاب ها، نهضت ها، جامعه شناسی، اسلام شناسی، بررسی تاریخ، تحقیق عوامل انحطاط فرهنگی و انحراف فکری و اجتماعی و شناخت عمیق تر خاندان امامت و ولایت و انتظار و عدل و وراثت آدم در طول تاریخ بشری و پس از تجربه ها و درگیری ها و عکس العمل ها و روشن شدن تاریکی ها و پنهانی ها، به این اصل نهایی رسیده ام که: اساساً شیعه یک حزب تمام است؛ حزبی با همه ی خصوصیات و ابعادی که قرآن می گوید و با همه ی ویژگی ها و مشخصاتی که در تلقی روشنفکر امروز سنگر نجات انسان هاست. حزبی است با همه ی خصلت ها و ابعاد یک حزب ایده آل کامل. حزبی است که هم تحقق عینی آن «حزب الله»ا ی است که قرآن از آن سخن می گوید و هم پاسخگوی نیاز این نسل مسئول روشنفکر است در آگاهی دادن و حرکت بخشیدن به توده های جامعه ی متحجر، در رهبری مبارزه ی طبقاتی آن ها، در رفع مشکلات و موانع راه چنین مبارزه ای و در تحقق آرمان های طبقات محروم.
شیعه می تواند پاسخگوی چنین نیاز مبرمی باشد و می تواند با طرز تلقی و برداشتی که از اسلام به عنوان ایدئولوژی دارد و با مجموعه تجربیات و اندوخته های تاریخی ای که در سرتاسر تاریخ حماسه آفرینش موج می زند، برای این نسل روشنفکر مسئول(۴)، حزب ایده آل و کاملی باشد.
البته ممکن است برای بعضی از روشنفکران غیرمذهبی این سخن کمی سنگین آید که چگونه روشنفکر می تواند ایدئولوژی خود را از دین بگیرد؟ چه این ها بر اساس تجربه ی مسیحیت و تقلید از بینش جدید روشنفکری جهان و نیز دیدن آن چه امروز در میان ما دین و اسلام نام دارد و نقش اجتماعی و اثر انسانی ای که دارد، نمی توانند تصور کنند که یک ایدئولوژی حزبی یا ایدئولوژی کاملاً مرامی می تواند منشا مذهبی داشته باشد! در صورتی که اگر دین به خصوص در مذهب اسلام و بالاخص در مکتب و بینش تشیع درست و صحیح معرفی می شد، اساساً این روشنفکر مذهبی بود که تعجب می کرد «چرا روشنفکران ایدئولوژی نجات بخش انسان را در سرچشمه های غیردینی می جویند و یک ایدئولوژی مادی را می توانند مکتب فداکاری و ایثار کنند و بی آرمان های متعالی و بدون توجیه تقدیر وجودی انسان در هستی، اخلاق انسانی، تقوای انقلابی و ایمان ماوراء فردی را بنیاد کنند یا نگه دارند؟» زیرا روشنفکری بر خلاف فلسفه، علم و تکنولوژی که می توانند تکیه گاهی مادی داشته باشند (و به عینه هم می بینیم که می توان فیلسوف، عالم و تکنولوژیست بزرگی بود بی آن که عنایتی به مذهب داشت) اساساً آگاهی خاصی است که در طول تاریخ همواره حاملین آن بر زمین و برای انسان پیامبران الهی بوده اند.
همین اُمّی ها بودند که همواره آگاهی بخش، بیدارساز و حرکت آفرین توده ها بودند بی آن که فیلسوف، هنرمند، عالم، تکنیسین، ادیب، شاعر، مورخ یا جهان دیده باشند. این ها بودند که قومی یا طبقه ای را علیه تقدیر منجمد زمان می شوراندند و از آن ها که «ساخته های برده وار تاریخ و نظام اجتماعی» بودند، «تاریخ ساز» می ساختند. این همان آگاهی است که روشنفکر امروز در آرزو و جست وجوی آن است. بنابراین بسیار طبیعی است که آگاهی روشنفکر ما از اسلام و بالاخص از تشیع گرفته شده باشد و ایدئولوژی انسانی- اجتماعی ما یک زیربنای جهان بینی توحیدی داشته باشد.
چون بیشتر کسانی که در سخنرانی های من حضور می یابند - چه سخنرانی درسی باشد، چه سخنرانی عمومی- معمولاً عده ی خاصی هستند که با این درس و بحث ها، با این زبان و اصطلاحات و با این نقطه نظر و بینش آشنایی بیش و کم دارند و تنها روشنفکران غیرمذهبی یا مذهبی هایی که بدون شناخت و سابقه فقط یک جلسه شرکت می کنند و یا یک نوشته را می خوانند، به خاطر عدم آشنایی با زبان و اصطلاحات قضاوت هایی شتاب زده و قیاسی می کنند، از این رو امروز بر خلاف کنفرانس های معمولی، احتیاجی به تفسیر و تاویل و توجیه و تطویل مساله ی واحدی نیست و تنها به تدوین مسائل و مباحثی می پردازم که تاکنون به انحاء مختلفی مطرح کرده ام و برای کسانی که اصطلاحات و نظرات مرا می شناسند تدوین مواد و مباحث مختلفی که به طور مستقل یا پراکنده طرح کرده ام، به عنوان تصویر کامل یک حزب تمام از تشیع و البته از تشیع علوی [است].
این که گفتم هرچه زمان می گذرد، هرچه مشکلات و سختی ها شدید تر و بیشتر و تیز تر می شوند و انسان هر قدر در این راه فراتر گام می نهد شداید و موانع و پیچ و خم راه، راه را روشن تر و آشکار تر می سازد و اگر گروهی در راه حقیقت، صادق و کوشا گام بردارند، در گیر و دار رنج و کار برای حقیقت، حقیقت برایشان آشکارتر می گردد و راه را درست تر می یابند، تحقق عینی یا مصداق این آیه ی عجیب است که:

«والذینَ جاهَدوا فینا لَنَهدینَهُم سُبُلَنا» (سوره ی عنکبوت، آیه ی ۶۹)(۵)
(کسانی که در راه ما - و به خاطر ما- مجاهده کردند، مسلماً آن ها را به راه های خویش راهنمون می شویم.)

نظرات کاربران درباره کتاب شیعه