فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تیسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه قسمت

کتاب قصه قسمت

نسخه الکترونیک کتاب قصه قسمت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه قسمت

تموم ‌ماجرا ‌از ‌یه ‌گل‌فروشی ‌بالای ‌شهر ‌صبح ‌یه ‌روز ‌پنج‌شنبه ‌شروع ‌می‌شه. طرفای ‌ساعت ‌نُه‌‌و‌نیم. توی ‌گل‌فروشیه ‌چهار ‌پنج ‌نفر ‌بیشتر ‌نیستن. گل‌فروشه ‌داره ‌برای ‌یه ‌جوون ‌تقریباً ‌سی‌و‌دو‌سه‌ساله‌ ‌یه ‌دسته‌گل ‌می‌پیچه. گل‌فروشه ‌یه‌خورده ‌همچین ‌عصبانیه. نیست ‌که ‌طرف ‌هدفون ‌زده ‌به ‌گوشش ‌و ‌داره ‌آهنگ ‌گوش ‌می‌ده ‌و ‌آدامس ‌می‌جوه، ‌اینه ‌که ‌فکر ‌می‌کنه ‌داره ‌بهش ‌بی‌حرمتی ‌می‌کنه؛ ولی ‌نقل ‌این ‌حرفا ‌نیست. طرف ‌اسم ‌تموم ‌گُلا ‌و ‌حتی ‌اینکه ‌دسته‌گله ‌گِرد ‌باشه ‌رو ‌روی ‌یه ‌تیکه ‌کاغذ ‌داده ‌دست ‌گل‌فروشه، ‌خب ‌دیگه ‌چه ‌کاریه ‌که ‌حرف ‌بزنه؟ ‌یعنی ‌نه ‌اینکه ‌آدم ‌کم‌حرفی ‌باشه‌‌ها، نه؛ منتها ‌فکر ‌می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنه ‌آدم ‌خوبه ‌یه ‌وقتی ‌فَک ‌بزنه ‌که ‌یه ‌نفعی ‌داشته ‌باشه ‌یا ‌بلکه ‌بعداً ‌یه ‌نفعی ‌داشته ‌باشه، ‌نه ‌اینکه ‌با ‌یه ‌گل‌فروش ‌قِرو‌قَمبیلی ‌که ‌حالا ‌معلوم ‌نیست ‌کِی ‌باز ‌گذارشون ‌به ‌هم ‌بیفته، ‌حرف ‌بزنه ‌که ‌اصلاً ‌معلوم ‌نیست ‌چقدر ‌سواد ‌داشته ‌باشه. گل‌فروشه ‌هم ‌بیراه ‌فکر ‌نمی‌کنه. خب ‌هِی ‌گُلا ‌رو ‌از ‌توی ‌کاغذ ‌نیگاه ‌می‌کنه ‌و ‌از ‌لای ‌دسته‌ها ‌می‌کشه ‌بیرون ‌و ‌جلوی ‌یارو ‌می‌گیره ‌که «این ‌خوبه؟» ‌یا ‌مثلاً ‌«شاخه‌ای ‌چار‌هزار ‌تومن. بذارم؟» ‌طرف ‌هم ‌عینهو ‌که ‌کی ‌هست ‌سر ‌تکون ‌می‌ده ‌که «اُکِی». اُکِی ‌یعنی ‌چی؟

ادامه...

بخشی از کتاب قصه قسمت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تموم ماجرا از یه گل فروشی بالای شهر صبح یه روز پنج شنبه شروع می شه. طرفای ساعت نُه و نیم. توی گل فروشیه چهار پنج نفر بیشتر نیستن. گل فروشه داره برای یه جوون تقریباً سی و دو سه ساله یه دسته گل می پیچه. گل فروشه یه خورده همچین عصبانیه. نیست که طرف هدفون زده به گوشش و داره آهنگ گوش می ده و آدامس می جوه، اینه که فکر می کنه داره بهش بی حرمتی می کنه؛ ولی نقل این حرفا نیست. طرف اسم تموم گُلا و حتی اینکه دسته گله گِرد باشه رو روی یه تیکه کاغذ داده دست گل فروشه، خب دیگه چه کاریه که حرف بزنه؟ یعنی نه اینکه آدم کم حرفی باشه ها، نه؛ منتها فکر می کنه آدم خوبه یه وقتی فَک بزنه که یه نفعی داشته باشه یا بلکه بعداً یه نفعی داشته باشه، نه اینکه با یه گل فروش قِرو قَمبیلی که حالا معلوم نیست کِی باز گذارشون به هم بیفته، حرف بزنه که اصلاً معلوم نیست چقدر سواد داشته باشه.
گل فروشه هم بیراه فکر نمی کنه. خب هِی گُلا رو از توی کاغذ نیگاه می کنه و از لای دسته ها می کشه بیرون و جلوی یارو می گیره که «این خوبه؟» یا مثلاً «شاخه ای چار هزار تومن. بذارم؟» طرف هم عینهو که کی هست سر تکون می ده که «اُکِی». اُکِی یعنی چی؟ آدم باش قدر زحمت مردمو بدون. حالا درسته که هر گل فروشی از خداشه به جای این پیرزن پول دارهای خسیس و سخت گیر که واسه یه دسته گل ده هزار تومنی پیر صاحاب گل فروشی رو درمی آرن و آخرش هم هی چَک و چونه می زنن، یه دسته گلی رو از روی کاغذ بپیچن که همه گُلاشو دارن و همچین هم ارزون نیست و دست آخر هم پولشو خیلی تمیز... گل فروشه به اینجا که می رسه یه نیگاهی به ریخت و قیافه طرف می کنه، می بینه همچین هم تیریپش به دسته گل بیست سی هزار تومنی نمی خوره. نه اینکه چرب وچیلی و عرقو و خاکی خُلی باشه ها، ولی از کجا معلوم؛ جوجه رو آخر پاییز می شمارن. توی این دوره زمونه کارگر سر گذر رو هم سر صبح ببینی عین آقا دکترا به نظر می رسه؛ تازه بمونه که این شلوار لی و کفش نُبوک و پیرهن آستین کوتاه رو دیگه هر ننه قمری، از دانشجو و آرتیست و فوتبالیست بگیر تا بچه محصل و علاف و بیکار می پوشه. البته بوده که آدم های چالغوزتر از این با رخت و لباس تاناکورایی اومده باشن پنجاه هزار تومن هم خرید کرده باشن اما کم هم نبودن از این جور آدم ها که بعد از اینکه قیمت دسته گله رو شنیدن ترش کردن؛ اینه که گل فروشه یه شاخه رو قبل از اینکه بذاره توی دسته، می گیره جلوی جوونه و می گه «پنجاه هزار تومنه اینا...» . طرف همون طور که هدفون توی گوششه و اصلاً معلوم نیست، حرفای این بابا رو شنیده یا نه، با سر اشاره می کنه که «بی خیال بابا... مگه توی لیست نیست؟... چقد می پرسی عمو؟» نمی گه ها، فقط اشاره می کنه. یک جوری هم اشاره می کنه که باز بیشتر به گل فروشه برمی خوره.
گل فروشه هم همون طورکه می خواد باکلاس باشه، صداشو می بره بالاتر و همون جور که با دست اشاره می کنه می گه «یه دیقه اینا رو دربیار». یارو هدفونو درمی آره، می گه «می گم اینا هر شاخه اش پنج هزار تومنه... دوتاش می شه ده هزار تومن... سنگین نشه...». دو سه نفر دیگه ای که دارن لای گُلا و گلدونا برای خودشون می چرخن، برمی گردن این طرف رو نیگاه می کنن. طرف خب طبیعیه که حال نمی کنه. می گه «آقای محترم... از اولی که اومدم سه بار به شما گفتم طبق این لیست برام یه دست گل بپیچ... روی کاغذ هم نوشتم که وقت شما و خودم رو نگیرم هر دو مون به کارمون برسیم... ماشالله ولی یه بند داری از من سوال می پرسی... می خوای اگه عینکتون نیست، من بخونم شما گل ها رو انتخاب کنی؟»
یکی از مشتری ها که متلک رو گرفته، نخودی می زنه زیر خنده. گل فروشه دیگه پاک از کوره درمی ره، ولی جلوی خودشو می گیره. بالاخره یه سن و سالی ازش گذشته. بیست سال این کاره بوده؛ از یه دکه گل فروشی وسط مسطای شهر تا اینجا که واسه خودش خیلیه. اینه که چون می بینه طرف همچی یه خورده لفظ قلم تیکه می ندازه، با خودش می گه بذار ببینم اصلاً طرف کیه و چیکاره اس.
می گه «حالا مگه کار سرکار عالی چی هست که وقت ندارین به گلا نیگاه بندازین؟»
البته می دونه که یارو هرچی بگه اعتباری نداره، ولی این طوری می خواد به حرفش بکشه که ببینه چند مَرده حلاجه. ضمناً طرف هرچی هم که بگه، اصلاً بگه من دکتر جراحم و مطبم هم روبه روی همین جاست، این می تونه اون شعره رو بخونه که چه می دونم ای گل فروش چرا گل می فروشی و با پولش می خوای چیکار کنی و خوشا به سعادت اونی که طلا و نقره شو با گل عوض می کنه و این حرفا؛ که خب خودش یه متلک گارانتی داره واسه هر گل فروشی که بخواد مشتریش رو ضایع کنه.
طرفش اما یه جوابی می ده که اصلاً مسیر بحث عوض می شه. هدفوناشو درمی آره و یه جوری که همه بشنون می گه «عارضم به حضور شما که سوال خیلی خوبی پرسیدین... کار من چیه؟... حرف حساب... کار بنده امروز اینه که این دسته گل رو از شما بگیرم و اون عطر و بوشو چند ساعت بفرستم توی ریه هام. اون هم نه همین جوری، با نفس های عمیق...».
دو تا زنی که توی گل فروشی دارن برای خودشون می پلکن و قاطی ماجرا شدن، مثل خود یارو گل فروشه شک می کنن که یارو داره شوخی می کنه و دست می ندازه یا خُل وضعه و داره دَری وَری می گه یا واقعاً داره چیز مهمی می گه و آدم حسابیه. اینه که شیش سه تا هیجده دُنگ حواس می ره پی حرفاش. اونم می گه که طب سنتی که الان همه دنیا دنبالشن، ثابت کرده که هر گل و گیاهی یه خاصیتی داره که اگه درست استفاده بشه از صدتا دارو بهتره و خودش هفته ای یه بار از روی کتاب های طب سنتی یه دسته گل واسه خودش انتخاب می کنه و درست و درمون بوش می کنه و بعدش هم اونو دور نمی ندازه و از جوشونده گل ها دار و و دوا درست می کنه. همین روزا هر روز صبح توی برنامه صبح و سلامت رادیو درباره همین طب سنتی برنامه داره و یه فیلم هم یه گروهی دارن برای یکی از این تلویزیون های خارجی از کاراش می گیرن. بهش می گن دکتر، اما واقعیتش اینه که فوق لیسانس داره و دکترِ دکتر نیست. گرم صحبته که یکی میاد توی گل فروشی و می گه یه دسته گل می خوام؛ عجله ای. گل فروشه می گه این که تو دستمه الان تموم می شه میام مال شما رو می پیچم. این یکی کلاس می ذاره، می گه من عجله ای ندارم واسه ایشون بپیچین. گل فروشه که می خواد از دستش زودتر خلاص بشه، می گه نمی شه و به اون می گه شما گل هاتو انتخاب کن، الان این تمومه. طرف خیلی هوله، یعنی به قول معروف مضطربه؛ می گه یه چیزی مثل همین دسته گله بهم بدین.
خلاصه قرار می شه گل فروشه یه دسته گل دیگه عین همین یکی بپیچه و کار هر دو رو سریع راه بندازه. تو این بین، اون اولیه که می بینه این دومیه خیلی هول و وَلا داره، حرفو می کشونه به اینجا که مثلاً علم جدید ثابت کرده هیچ داروی اعصابی به اندازه جوشونده همون گل گاوزبون که قدیمی ها می خوردن و بعضی از تازه به دورون رسیده ها مسخره شون می کردن، واسه آرامش تاثیر نداره. گل فروشه باز فکر می کنه این داره بهش متلک می ندازه و خون خونشو می خوره. خب البته بیراه هم فکر نمی کنه، چون طرف وقتی می گه «تازه به دوران رسیده ها» یه نیگاهی به سکوریت ها و نئون های چشمک زن می کنه که انگار چی؛ ولی مشتری ها بعیده همچین برداشتی کرده باشند. اون یارو مضطربه همچین به خودش مشغوله که اصلاً بند حرف های این بابا نیست و تازه موبایلشم زنگ می خوره به یه نفر می گه ضایع شده و الان این داره می ره قضیه رو راست و ریست کنه و این دفعه نمی دونه چه خاکی به سرش بریزه. یکی دیگه از مشتری هام که حواسش غرق یکی از گلدون ها شده و انگاری که شک داشته باشه این یکی جفت اون یکی که تو خونه داره هست یا نه، هی چشم هاشو ریز می کنه و لبه های گلدون رو ورانداز می کنه. فقط یه زن جوونی که چند شاخه گل دستش هست، حواسش به این باباست که می پرسه «ببخشین... در مورد این فواید گل و گیاه و طب سنتی کلاسی هم هست توی تهران؟»
طرف می گه «من خودم راستش رو بخواین به این چیزها عقیده ای ندارم... یعنی بیشتر این کلاس ها برای سرکیسه کردن مردمه. تازه مردم هم آخرش می رن دنبال همون داروهای گرون قیمت و عمل جراحی. همیشه چیزای عجیب وغریب و پردردسر می خوان. مثلاً الان همین گلایل که دست شماست، جوشونده سفید و صورتیش برای دل پیچه بچه از صدتا گریپ میکسچر بهتره، اما صد تا کتاب علمی رو هم که بیاری باز دست آخر مردم توی مطب دکترها و بیمارستان ها و داروخانه ها می چرخن...» و از این چیزا.
تا این حرفا رو بزنه، گل فروشه عین فنر رفته دسته گل دوّمیه رو پیچیده که از دست روده درازی های این بابا زودتر خلاص شه. نه به اون موقعی که کله سه منی رو تکون می داد، اما زبون نیم سیری رو زورش می اومد بچرخونه و نه هم به حالا که ول کن نیست. هرچی هم گل فروشه دنبال یه سوتی می گرده که یه تیکه سنگین به طرف بندازه که از خجالتش دربیاد، مهلت دست نمیاد؛ یعنی اصلاً همین رو اعصابشه، واِلا اصلاً یه ساعت وایسته حرف بزنه، کی به کیه. اصلاً بهتر. حرف سیاسی و بودار که نمی زنه، داره از فواید گل و گیاه می گه. بد هم نمی گه. ولی بد می گه؛ یعنی توی یه فازی رفته که هرچی بگه به گوش گل فروشه بد میاد.
می پرسه «روبان چه رنگی بپیچم؟»
آرش، یعنی همون یارو پریشونه می گه «قرمز... نه، صورتی».
این یکی هیچی نمی گه. گل فروشه این دفعه بهش رودست می زنه و همون طور که روبان صورتی رو مثل پروانه واسه آرش درمی آره می گه «شمام که لابد روبان نمی خواین... اصل خود گله دیگه؟».
طرف هم که آماده کرده بود با یه لبخند ملیحی همینو بگه، خب هیچی نمی گه. بالاخره همینه دیگه، فرمود گهی زین به پشت و گهی پشت به زین؛ ولی از تیزی و حواس جمعی گل فروشه خوشش میاد و فکر می کنه دفعه بعد اگه خواست این دور و بَر گل بخره بیاد پیش همین یارو که اساسی با هم کل کل کنن و از خجالت هم دربیان. مزه ش به همینه.
آرش می پرسه چقدر شد و گل فروشه شروع می کنه به شمردن گل ها و هی رقم روی یه تیکه کاغذ یادداشت که روی میزشه، می نویسه که آقای طب سنتی پنج تا پنج هزار تومنی که لای هم تاشدن رو از جیبش درمی آره و بدون اینکه بشمره، می گیره طرف گل فروشه و می گه «بیست و پنج هزار تومن».
گل فروشه اعتنا نمی کنه و جمع و تفریق می کنه، ولی عاقبت کوتاه میاد و همون طور که از بالای عینکش چپ چپ نیگاه می کنه، پول رو می گیره و می گه «بیست و پنج تومن».
آرش فوری کیفشو درمی آره و یه تراول پنجاهی می ده به گل فروش. گل فروشه هم همین بیست وپنج هزار تومنی که روی میزشه رو می ده بهش. باز تلفن آرش زنگ می خوره و این می گه که الان ماشین نداره و داره فوری می ره خونه و اگه بتونه حتی یه پیک می گیره چون هرچی زودتر برسه بهتره.
دیگه چیز خاصی نمی شه. این یکی همون جوری که داره با تلفن حرف می زنه، می ره بیرون و اون یکی هم به یکی دو تا سوال اون زنه جواب های کوچولوی سربالا می ده، عینهو وکیلایی که خوش ندارن ملت تیزبازی دربیارن و به جای اینکه بیان دفتر و حق مشاوره بدن، هی این طور جاها طرف رو به حرف می کشن. بعد تندی دسته گل بی روبانشو برمی داره و می زنه بیرون. گل فروشه که حدس می زده یارو وایسه نیم ساعتی با زنه اختلاط کنه و راست و دروغ به هم ببافه و هی حرفو بکشه به برنامه هاش توی رادیو و تلویزیون و آخرش کارت ویزیتشو بده به زنه، یه کم تعجب می کنه و یه نفس راحتی می کشه.

جمال دنده معکوس می کشه و از لای یه اتوبوس و یه ماشین رد می کنه. بعد دوباره می ره تو فکر که کارش درست بوده یا نه؛ یعنی بیشتر می خواد یادش بیاد طرف از کجای حرفاشو شنیده. خب اگه اون ماجرای دکترمُکتر رو شنیده باشه، ضایعه که سر آخر بگه ببخشید قابل نداشت، پنج تومن می شه، ولی اگه اونجاها رو نبوده باشه، می شه طبیعیش کرد. بالاخره از یه آدم حسابی چندون هم بعید نیست که واسه مخارجش با موتور هم کناره کار کنه. مگه الان غیر اینه که نصف راننده آژانس ها می گن لیسانس و فوق لیسانس هستن و واسه مسافراشون روزی ده بار روضه می خونن که «تو این مملکت قدر علم و تحصیلات رو کسی نمی دونه». تازه همه ش هم الکیه. جای جاش که برسه بلد نیستن چار کلوم حرف حسابی بزنن که آبروداری کنن. حرف حساب مگه از کجا میاد؟ از روزنامه، از تلویزیون، از ماهواره، از رادیو، از دهن همین مردم. آدم کافیه تیزو بُز باشه. هر جا که رفت، هرچی رو دید، هرچی رو شنید، نکته شو بگیره بندازه توی کله اش جای جاش استفاده کنه. منتها اینا تنها کاری که بلدن چرت گفتن و غر زدن و فوتبال دیدن و ماشین برق انداختن و سیستم سوار کردن و کانال کارتی باز کردنه.
جمال تا حالا دو بار سر حرفو با طرف باز کرده ولی طرف پا نداده. این دفعه همون طور که هی سرشو تا سر شونه ش برمی گردونه می گه «آقا مگه آرامش چیه؟... کمک به هم نوع آرامشه... توکل به خدا آرامشه... کار حلال آرامشه... ولی مردم که دنبال اینا نیستن، همه ش دنبال پول خرج کردنن... الان اگه یکی پیدا بشه بگه من عمل جراحی می کنم تا یه خورده آرامشتون بیشتر بشه، ملت صف می بندن... همینیم دیگه.» طرف هیچی نمی گه. جمال یه خورده پشیمون می شه. یکی نیست بپرسه حالا این چه کاری بود دنبال طرف راه بیفتی، بعد یه طوری که انگار چشمت بهش خورده جلوش ترمز بزنی بپرسی مسیرت کجاست و بعد بگی منم از اونجا رد می شم و اگه عجله داری بیا برسونمت. درسته دست زیاد شده و مسافر مثل سابق زیاد گیر نمیاد، ولی بازم چیزی که زیاده مسافره؛ اونم تو این روزای آخر بهار که جون می ده واسه اینکه آدم ترک موتور بشینه و ایکی ثانیه برسه مقصد. از خداشون هم باشه. بعد بیا این طوری مسافر بزن و هی بگو «نه آقا این چه حرفیه... توی مسیره... تازه شما هم دسته گل منو نگه می داری که باد خرابش نکنه و رایحه ش از بین نره...» بعد اون وقت مُخت رو تیلیت کن که چه جوری آخرش ازش مثلاً پنج تومن بگیری. رایحه! جمع کن بابا.
حالا کاریه که شده. می گه «می دونید بزرگ ترین مشکل مردم چیه؟ اینه که فکر می کنن حتماً واسه کار خیر و کمک به هم نوع و آرامش گرفتن باید پول خرج کنن، در حالی که هیچ هم همچین نیست، خیلی وقت ها با یه حرف خوب با یه راهنمایی ساده می شه کمک کرد... اصلاً من بارها گفتم می شه هم به هم نوع کمک کرد، هم پول درآورد و هم آرامش روح و روان گرفت. مثلاً شما می رید توی یه مغازه، حالا هر مغازه ای، مگه انتظار دارید که طرف چون آدم خوبیه از شما پول جنسشو نگیره؟ اصلنم، بلکه حاضرید یه پولی هم اضافه بدید که طرف جنسش جوره و خوش برخورده و اهل کلاه بازی نیست... ممنون دارش هم هستید. بد می گم؟»
آرش که توی بحر تفکره، جواب نمی ده ولی چشماش یه دفه ریز می شه. با زبونش لب پایین شو خیس می کنه و بازم چشماشو ریزتر می کنه. یه دفه می گه «ببین... جلوی اون سوپره نگه دار یه چیزی بخوریم». به جمال برمی خوره. یارو یه طوری خودمونی حرف می زنه انگار پیک موتوری گرفته!

نظرات کاربران درباره کتاب قصه قسمت

عالی بود پیشنهاد میکنم بخونید
در 1 سال پیش توسط gma...h29
نثری روان و زلال درست مثل شخصیت نویسنده عزیز کتاب.
در 2 سال پیش توسط آیدین پایان
یه سبک جدید از نوشتار بود. طنزی طولانی که از مجموعه داستان های در دل هم تشکیل شده. خواندنش مفرح بود. البته غلط املایی هم زیاد داشت.
در 2 سال پیش توسط afs...far