فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قیدار

کتاب قیدار

نسخه الکترونیک کتاب قیدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قیدار

در قرآن، اسمِ بعضی پیام‌بران آمده است؛ اسمِ بعضی غیرِ پیام‌بران هم، چه صالح و چه طالح آمده است... این صلحا عاشقِ حضرتِ باری هستند... اما حضرتِ حق، بعضی را خودش هم عاشق است... عاشقیِ خدا توفیر دارد با عاشقیِ ما... خدا عاشقی است که حتا دوست ندارد، اسمِ معشوق‌ش را کسی بداند... به او می‌گوید، رجل! همین... مرد!... همین... می‌فرماید و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی... جای دیگر می‌فرماید و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی، یعنی این دو تا رجل با هم فرق می‌کنند... هر دو از دور، از بیرونِ آبادی، دوان دوان، می‌آیند... اما اسم‌شان را حضرتِ حق نمی‌آورد... یکی می‌آید موسای نبی را نجات می‌دهد... قومِ بنی‌اسرائیل را در اصل نجات می‌دهد... دیگری هم قومی را از عذاب نجات می‌دهد... اسم‌ش چیست؟ اسم‌شان چیست؟ نمی‌دانیم... رجل است...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قیدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

للحق

نسبِ نسلِ اول، به ایمان برمی گردد؛ به ابراهیمِ حنیف که پدر ایمان بود...
پای نسلِ دوم، در خون است؛ خونی که می رسد به سرخیِ ردِ تیغ بر گلوی اسماعیلِ ذبیح، فرزندِ ابراهیم...
اما سرسلسله ی نسلِ سوم، قیدارِ نبی، فرزندِ اسماعیلِ نبی، فرزندزاده ی شیخِ انبیا، ابراهیمِ نبی است؛ که خود پدرِ پدرانِ سلسله ی خاتمِ انبیاست...

و این نقشی است از قیدار، عملِ بنده ی کم ترین، رضا ی امیرخانی

(آن چه در این کتاب، از اطعمه و اشربه، از امکنه و ازمنه، آمده است، همه زائیده ی ذهنِ نویسنده است. تشابهِ اعلام اتفاقی است. از آقاتختی تا قیدار، هیچ کدام از بطنِ عالمِ واقع زائیده نشده اند و نخواهند شد!)

اشاره:
رسم الخط این کتاب منطبق با دیدگاه مولف است.

مرسدسِ کوپه ی کروک آلبالویی متالیک

ــ به ارواح خاکِ آقام می خواهم ت... نقلِ لوطی گری نیست. نه تاریخ ت برای م مهم است، نه جغرافی ت؛ نه به پشت و روی سجل ت کاری دارم، نه به زیر و روی حرفِ مردم؛ نه... من همین قد و بالات را می خواهم... قیدار هم که خودت به ز من می دانی، سنگ را بخواهد، سنگ، آب می شود...
ایراد از کروکِ بازِ مرسدس نیست. ایراد از باد نیست که داخلِ اتاق اتومبیل کوران می کند و می چرخد. ایراد از زلفِ آشفته هم نیست. ایراد از زنی ست که بلد نیست درست رو بگیرد. قیدار دنده ای چاق می کند تا مرسدس جان بگیرد. بعد از گوشه ی چشم نگاهی می اندازد به زن؛ زنی که خیلی جوان تر است. زن تیزتر از نگاه قیدار، سر پایین می اندازد و به سوراخِ کنارِ قوزکِ جورابِ توری ش خیره می شود. کروکِ مرسدس باز است و باد کوران می کند.
جاده نخی، تازه قیرپاشی شده است؛ گرمای ظهر، پرنده پر نمی زند. ماکِ سگ پوزی که از روبه رو می آید، یک هو متوجه مرسدسِ آلبالویی متالیکی می شود که در تهران یکه است. چراغ می زند. بعد، سرخوش، فرمان می دهد و قری هم به کمر می اندازد، جوری که اسب و تریلی تا مدتی تکان تکان می خورند. بعد بوقِ شیپوری می زند و برای این که ارادت ش را بیش تر نشان دهد، طنابِ بوقِ کشتی را هم می کشد. بوقِ کشتی روی ماک وسطِ بیابان... قیدار ابروش را بالا می اندازد و سر تکان می دهد. راننده ی ماک حتا در آن سرعت هم تکانِ ابرو را می بیند. یاد گرفته است که ببیند. مرسدس و ماک از کنار هم رد می شوند و قیدار از آینه ی بغل می پایدش. راننده ی ماک سر از پنجره بیرون آورده است و به پشتِ سر نگاه می کند و کانه تیغه ی برف پاک کن، دست تکان می دهد. سرعت ش را کم می کند، اما نمی ایستد. زن می خندد:
ــ یعنی تا تهِ جاده هر جنبنده ای که از کنارمان رد شود، بوق می زند و چراغ می زند و گیج می خورد؟
ــ نه... همه که نه... ماک، مالِ گاراژ خودم بود. تریلی ها و کامیون های شناس، باصفا باشند، هویی باید بکشند؛ باوفا باشند، باید دمی تکان بدهند دیگر... رسم ش همین است.
زن نگاهی به مرسدس می کند و انگار با خودش می گوید:
ــ رنگ آلبالویی، سقفِ کروک، این سرعت وسطِ جاده نخی... تو کلِ تهران کی هم چه اتولی دارد؟
زن می ترسد. ایراد از زن نیست. ایراد از فکرِ زن هم نیست. ایراد از مرسدسِ کروکِ آلبالویی هم نیست. ایراد از نجوایی است در دلِ زن که به زبان نمی آورد، اما می فهمد که در دنیا هیچ زنی به خوش بختی او نیست... ایراد از این خوش بختیِ زیادی است در کنارِ سوراخِ جوراب...
قیدار نگاهِ زن به مرسدس را می پاید:
ــ چی شده دخترم؟
ــ قیدارخان! به من نگویید دخترم...
ــ به خاطرِ توفیر سن و سال بود... اما باشد، نمی گویم دخترم... حالا چی شده آبجی؟ مرسدسِ کروکِ ما فکر ت را چروک کرد؟ سقف ندارد دیگر... نشنیدی مگر؟! سقفِ خانه ی درویش، آسمان است... حالا اعتقاد کن چهار تا چرخ هم کفِ خانه ی درویشیِ قیدار انداخته اند... به خاطر کروک ش نیست که نخ می دهند، پاری ها مرسدس را می شناسند... یکه است دیگر...
ــ فکر می کردم فقط من یکه شناس م قیدارخان!
ــ اگر تو یکه شناسی، من هم تکه شناس م!
زن دوباره می رود تو لاکِ خودش. ایراد از لاک نیست. ایراد از فکر هم نیست. ایراد از لغتِ یکه شناس است که همین جوری از دهان ش بیرون جهید. آیا واقعاً به این زن می گویند یکه شناس...
قیدار روی داش بوردِ مرسدس ضرب می گیرد... زن چیزی نمی گوید. لب خند می زند و به دوردستِ افق خیره می شود. قیدار دستی به شکم ش می کشد.
ــ خوش خوشک باطنِ بطن مان حرف هایی می زند... (می فهمد که زن هنوز مطلب را نگرفته است.) سرکارِ دخترخانم که اهلِ این عادت های ما عوام، ناهار و شام و این چیزها که نیستند؟ تو این عوالم که سیری ندارید؟
زن می خندد و اشاره می کند به صندلیِ عقب و ساکِ چرمی ش.
ــ از دی شب برای ام روز ناهار درست کردم قیدارخان! پسندِ شما را که نمی دانستم. گفتم شاید برنج و...
ــ غذا درست کردی؟! نه... نریزد تو بار و بندیل ت؟
ــ نه! دور قابلمه را چادر و چاقچور پوشانده ام. مثلِ خودم...
می خندد. سرعت ش را کم می کند و می گوید:
ــ به خیال ت قیدار هم مثلِ این مردهای مردم است که حصیر بیاندازد گوشه ی جاده و زیرشلواریِ چلوار، از آن راه راهی هاش، بپوشد و آفتابه اش را بگذارد کنارِ بساط و بعد هم برای ت قاتی پلو بار بگذارد؟ نه آبجی... من اهلِ این حرف ها نیستم... قیدار نمی تواند این جور بنشیند و غذا بخورد. شرمنده!
زن سرش را پایین می اندازد و باز به سوراخِ روی قوزکِ جورابِ توری خیره می شود و فرو می رود توی همان سوراخ. گلِ صورتِ زن می پژمرد. قیدار نگاهی می کند به کناره ی جاده که بیابان است و بیابان. حسابی تو فکر است. عاقبت زردیِ کم رنگی در دوردست می بیند و چند پاره زمین دیم کاری شده و جاده ای خاکی که می خورد به روستایی خاکی رنگ. یک هو می زند روی ترمز و می پیچد توی خاکی. زن برمی گردد به سمتِ صندلیِ عقب و ساک را محکم می گیرد که چپ نشود. به قیدار می گوید، کجا؟ قیدار چیزی نمی گوید. پرگاز می راند در جاده ی خاکی و خاک زوزه می کشد داخلِ اتاق. نرسیده به روستا کنارِ زمینی که چند نفر در آن مشغول به کار هستند، می ایستد و از مرسدس پیاده می شود. رعیت ها دولا شده اند روی زردیِ گندم های کم پشت و داس به دست، سخاوتِ کم مایه ی بیابان را جمع می کنند. قیدار کمی به کمرش و پیچ و تاب می دهد و چند قدمی به سمت شان می رود. فریاد می کشد:
ــ برقرار باشی! بیا این جا...
روستایی ها دست از کار می کشند. یکی شان به دو به سمتِ قیدار می آید. نگاه ش به مرسدس که می افتد، چشم هاش گشاد می شود؛ بعد، خودِ قیدار و هیکلِ برازنده ا ش را که می بیند، خشک ش می زند. دست به سینه می گذارد و می گوید:
ــ ارباب اوامر بکنید... جان نثار بوده ام...
قیدار جلو می رود و دست می گذارد روی دستِ روی سینه ی مرد که ترس ش بریزد. بعد آرام مرد را به سینه فشار می دهد.
ــ ارباب تو عالم یکی است... این قیدار است، نه ارباب... همه ام روز مهمانِ عروسِ قیدار هستند.
زن هول شده است. ساکِ چرمی را باز می کند و دو قابلمه ی رویی را که خوب سفره پیچ کرده است، بیرون می کشد. آرام به قیدار می گوید، کم نیاید یک هو. قیدار می خندد و صورت ش را می چسباند به گوشِ زن:
ــ عروسِ قیدار، پیمانه ی دست ش کم بر نمی دارد... غذات بو و رنگی هم دارد... قیدار تکه ی تن ش را می شناسد.
گلِ صورتِ زن می شکفد. بساطِ سفره را می دهد به قیدار و قیدار دست به دست می دهد به دستِ کشاورز سیه چرده ی عرق کرده. روستایی متعجب به غذا نگاه می کند. قیدار می گوید:
ــ خیراتِ پدرِ خانمِ ماست... سالارِ آخوندها که ام روز می خواست عقدت کند، می گفت اَبُز، اَبُزچی چی؟! (خودش تصحیح می کند.) محضری ش خیراتِ ابوالزوجه است!
روستایی صلوات می فرستد و فوت می کند و "خدا قبول بکند" می گوید. صدا می زند باقی را که دست از کار بکشند.
ــ بیایید! مهمانِ ارباب و زن ارباب هستیم!
قیدار کتِ نیم دارش را دست می گیرد و می زند پشتِ کمرِ روستایی، می گوید: "ارباب نه... قیدار!" بعد می نشیند پشتِ رل و ننشسته گاز می دهد. روستایی برمی گردد سمتِ مرسدس که به سرعت دور می شود و فریاد می کشد:
ــ ارباب... های... اتول چی... دیگ و دیگ چه اش؟
زن هم آرام تر و ریزتر داد می کشد:
ــ ظرف هاش؟
قیدار همان جور که تند می راند، نرمه ی بینِ شست و سبابه را گاز می گیرد.
ــ آن بنده ی خدا یک چیزکی گفت، شما دیگر با این کمالات و جمالات چرا؟ قیدار چیزی را بدهد به کسی، بعد پس بگیرد؟! می خواهی صبر کنیم کدخدای حسن آبادِ سفلا، تو قابلمه ی روییِ عتیقه ات تکه ی هم سایه گی هم بگذارد و جواب پس بدهد! هول نکن! به ترش را به برکتِ ارباب می آوریم خانه مان...
زن چیزی نمی گوید و خاک شره می کشد توی اتاقِ مرسدس که گرم می تازد تا دوباره برسند به جاده ی نخیِ تازه قیرپاشی شده...
***
مرسدس در جاده می تازد. اگر زیادی تند برود، باد داخلِ اتاق را به هم می زند. خاوری را می بینند. خاور حسابی نونوار است. پشتِ گل پاش ِ شاگرد نوشته است، "بیمه" و پشتِ گل پاشِ راننده، "جون"... زن بیمه را می فهمد، جون را هم. اما از ترکیب ش سر درنمی آورد. خاور را می گیرند و کنارِ پنجره ی نیمه بازش، قیدار لب می جنباند:
ــ بگاز ناصر! کرمِ مولا، دو روزِ دیگر بندری...
راننده فرصت نمی کند جواب بدهد. شروع می کند بوق زدن؛ بوقِ ماتیکی که صدای زیری دارد و مالِ خانم های ره گذرِ کوچه هاست و بعد بوقِِ برقی که تو شهر، سواری ها را برق بگیرد و آخرش هم بوقِ کشتی که فقط مالِ بندر است و گرفتنِ حالِ لنج های کنارِ اسکله! زن، از این همه صداهای جور و واجورِ بوق، شاد شده است. سرِ حرف را باز می کند.
ــ ممنون قیدارخان که یادِ پدرِ مرحومِ من کردید...
ــ تقصیر آقا بود... تقصیرِ آقا بود که پرسید ابوالزوجه هستند یا نه...
ــ نه... پیشِ آخوندِ عاقد را نمی گویم... به خاطرِ این که گفتید خیرات، تشکر کردم. کاش می گفتید برای ولیمه ی عروسی مان است. می گفتید نخورده از دست پختِ من خوش تان نمی آید...
ــ نه! دیگر چه؟... غذا را شما پخته بودی، باطنِ غذا مالِ مالِ شما بود. پس به آقات می رسید، نه به من...
ایراد از دست پخت نبود که غذا به قیدار نرسید. ایراد از غذا نبود. ایراد از باطنِ غذا نبود که مالِ زن بود؛ زنی که هنوز با قیدار هم خانه نشده بود. ایراد از قیدار بود که عادت ش مهمان شدن نبود، عادت ش مهمان کردن بود...
زن و مرد صبح رفته اند منزلِ آقاسیدعلی گلپا و عقد کرده اند. بعد آقا پرسیده است از پدرِ خانم، ابوالزوجه، که زن توضیح داده است، پدرش به رحمتِ خدا رفته است و در تختِ فولادِ اصفهان دفن است. همان جا، قیدار به زن گفته است که می رویم تا اصفهان و رضایت می گیریم از پدرت. زن چیزی نگفته است. ساعتی رفته اند کنارِ منزلِ زن تا او ساکِ چرمی ش را بپیچد و حالا معلوم شده است که فکر می کرده است ظهر قیدار مهمان ش خواهد بود که غذا درست کرده است.
مرسدس وسطِ بیابان می تازد. سرنشین ها پنداری که روی قالیِ سلیمان نشسته باشند، نرم و آرام، مثلِ باد می تازند؛ انگار نه انگار که اتومبیل روی جاده ی قیرپاشی شده ی پردست انداز حرکت می کند. زن شروع می کند به قصه گفتن.
ــ یک سیدِ عجیبی بود که من درست ندیده بودم ش اما مثلِ همین سیدعلی آقایی که شما به ش ارادت دارید، مرحومِ پدرم مریدش بود. یک روز این سید به پدرم گفته بود که نقشِ جهان نمی روی، یک ضرب می روی تختِ فولاد... بیش تر نگفته بود. بعد پدرم دوباره ازش پرسیده بود و او گفته بود که بچه ات هم همین پیشانی نوشت را دارد، اما او نه نقشِ جهان می رود، نه تختِ فولاد... پدرم نفهمیده بود قصه را. اما از آن به بعد سالی یک بار که می رفت اصفهان، ما را هم راهِ خودش نمی برد. فهمیده بود که در راه برای ش اتفاقی می افتد... اتفاقی که عاقبت افتاد و او به نقشِ جهان و چارباغ و منزلِ مادرش نرسید... یک راست رفت به تخت فولاد...
قیدار دست می کشد به صورت ش و می گوید:
ــ پدرت را خدا رحمت کند... اما آن سید، عجب سیدِ باطن داری بوده است... اسم ش را نمی دانی؟
زن سرش را بالا می اندازد و نه می گوید. قیدار حسابی فرو می رود در فکر. چیزی نمی گوید. گاهی حتا یادش می رود به کامیون ها و تریلی هایی که از روبه رو می آیند و بوق می زنند، جواب دهد.
قیدار حسابی فرو می رود در فکر. ایراد از قیدار نیست. ایراد از سیدِ باطن دار هم نیست. ایراد از آن پیش گوییِ عجیب است که مردی یک راست به تختِ فولاد می رود و دخترش نه به تخت فولاد و نه به نقشِ جهان... ایراد از راهی است که قرار است آن ها را ببرد به تخت فولاد برای اجازه ی پدرِ مرحوم و بعد هم به نقشِ جهان برای ماه عسلِ دخترِ معصوم...
***
تختِ روانی است مرسدس. همان جور که در قصه های شاه و پریان گفته اند. قیدار چنان نرم از مرسدس رکاب می گیرد که آب در دلِ زن تکان نمی خورد. زن برمی گردد و به مرد نگاه می کند:
ــ یعنی شما هیچ وقت نرفته اید بیرون برای تفریح و تفرج غذا درست کنید؟ همیشه رفته اید به غذاخوری و رستوران و قهوه خانه و...
قیدار می خندد. دوست ندارد دلیلِ اصلیِ بخشیدنِ غذا را به زن بگوید. دوست ندارد بگوید که کسری دارد اگر قیدار مهمان شود، حتا مهمانِ تکه ی تن ش. برای همین می زند به قصه گویی وسطِ بیابانِ سلفچگان...
- قدیم هفت-هشت تا اتوبوسِ لیلاندِ زیرابروبرداشته داشتم. از این هایی که چراغ شان نازک است. نه از آن دوطبقه های توشهری. یک طبقه ی بزک کرده اش! الان فقط یکی مانده. دیگر دوره ی این بنزهای پَخ دماغِ جدیدی است. همه شان را رد کردم. از کارِ اتوبوس خوش م نمی آید. راننده ی چشم پاک می خواهد و دست به ساعت؛ که دم به دم به قیافه ی زن و بچه ی مردم خیره شود و ببیند کدام شان دست به آب دارد و کدام شان دل ضعفه دارد و کدام شان دل پیچه... بگذریم... هفته ای یک بار، بچه های گاراژ پنج شنبه ای، جمعه ای، وقتی، بی وقتی، برمی داشتند یکی از لیلاندها را و ده-بیست نفری می رفتیم بیرونِ شهر هواخوری. پاری وقت ها سیدمحمدکبابی را هم می بردیم با دم و دست گاه و منقل و بادبزن ش. سیدمحمد کبابی اگر می آمد، آقاتختی را هم حتمی می بردیم. خدابیامرز را از تو اردوی المپیک می دزدیدم ش... او هم تک بود، تو کارِ ما نه نمی آورد. بعضی وقت ها هم خودمان چرخ کرده می گرفتیم و سیخ می کردیم... چرا... ما هم دل داریم، ما هم می رفتیم... اما تک و تنها به گمان م صفایی نداشته باشد... نه کباب که فقط بوی کباب باید بیست نفر را بکشاند سرِ سفره. کسری دارد آدم بخواهد برای بطنِ فقط دو تا آدم کباب درست کند... تازه یکی شان هم مثلِ شما اصل بی استخوان ش قدِ یک بره گوشت نداشته باشد!
زن می خندد:
ــ ببخشید قیدارخان، اما آدم یادِ اردوهای ناصرالدین شاه می افتد به خجیر! خدم و حشم و دم و دست گاه و ریخت و پاش و...
ــ نه... نشد... وقتی قیدار می رفت لواسانِ کوچک، تا جایی که بوی کباب بلند می شد، همه مهمان ش بودند. نعمتِ هجده چرخ را می آوردم فقط به خاطرِ صدای بی اگزوزش که جارکشی کند تا عالم و آدم بفهمند ام روز قیدار سفره انداخته است. از لواسانِ بزرگ بگیر تا لواسانِ کوچک و گلندوَک و امامه و اوشان و فشم و میگون، همه خبردار می شدند که قیدار بساطِ ناهار راه انداخته است. شاه و شاه پور و شازده اگر از ناخن شان چیزی می چکید که مردم این همه نفرین به ذاتِ جد و آباء شان نمی کردند... خجیر که می رفتند از اولِ جاده ی دوشان تپه تا تهِ صحرا، بگیر و ببند و کورباش و دورباش راه می انداختند...
کامیونی که از روبه رو می آید، مرسدس را از دور به جا می آورد. وسطِ روز همه ی چراغ هاش را روشن می کند؛ چراغ های نارنجیِ دورِ بادگیرِ "بیمه ی جون"ش را روشن می کند. بعد لامپِ جلو و سبزِ دورِ کاپوت و زردِ روی زه را. با یک دست لنگ قرمز ش را از پنجره درمی آورد و می چرخاند و با دستِ دیگر دست مالِ ابریشمی را. زن یک هو جیغ می کشد و راننده را نشان می دهد که تا کمر از پنجره بیرون آمده است و همان جور که آینه به آینه ی مرسدس رد می شود، فریاد می کشد:
ــ مبارکا! مبارکا!
قیدار آرام می خندد. به زن می گوید:
ــ هراس نکن! این هاشم یک کتی بود. شامورتی بازِ اولِ تهران! با پا فرمان را می گیرد... با پا دنده عوض می کند... عوض ش تا کمر از پنجره بیرون می آید و با دست مال به افتخارِ تو کردی می رقصد! نترس...
زن که تازه نفس ش جا آمده است، می گوید:
ــ وسطِ بیابان، همه شما را می شناسند قیدارخان، تو شهرچه خبر می شود؟ این جور زنده گی هم باید سخت باشد... حتماً غذاخوری که بایستیم همه باید بیایند و با شما حال و احوال کنند؟!
ــ رسم ش همین است. باید دمی تکان بدهند دیگر...
قیدار دستی به صورت ش می کشد و زبری ریشِ یک روزه را حس می کند. به زن می گوید:
ــ سه فرسخِ دیگر، حدودِ بیست تا داریم تا دلیجان. دروازه ی تهِ شهرِ دلیجان، غذاخوریِ بچه های گاراژِ ماست؛ غذاخوری خلیل. به خاطرِ گلِ روی شما، دروازه ی سرِ شهرِ دلیجان می ایستم. مالِ باقیِ گاراژهاست و با من صنمی ندارند. دیگر کسی سلام و علیک نمی کند. دلیجان کمرِ راهِ اصفهان را می شکند... اسمِ قشنگی هم دارد. جسم ش راه را از کمر دو نیم می کند، اسم ش قلبِ آدمِ عاشق را... من از چیزهایی که ته شان جان دارد، خوش م می آید...
زن به دوردست نگاه می کند و در خطِ افق پرهیبی از یک شهر را می بیند. قیدار به زن نگاه می کند و بریده بریده می گوید:
ــ من از چیزهایی که ته شان جان دارد، خوش م می آید... مثلِ... مثلِ شهلاجان!
شهلا، نگاه از دلیجان برمی گیرد و به قیدار، به دل جان نگاه می کند و دل ش ضعف می رود...

نظرات کاربران درباره کتاب قیدار

این کناب، عالیه!
در 2 سال پیش توسط ؛
اولین رمان ایرانی که باهاش حال کردم . دمت گرم قیدار خان خیلی مردی ! دمت گرم رضا امیرخانی برای نوشتن چنین داستانی!
در 2 سال پیش توسط Mah...oor
بی نظیره !!! ولت نمیکنه تا آخرش رو باید بخونی
در 2 سال پیش توسط م ص
خیلی فوق العادس فراتر از کلمات
در 2 سال پیش توسط m.s...999
کتابای اقای امیرخانی که کلا حرف ندارند! این کتاب هم یکی از بهترین کتابای ایشون بود. من دوسش داشتم و باهاش خیلی حال کردم و به همه توصیه میکنم بخوننش.
در 1 سال پیش توسط شیما صداقت
داستانش قشنگه ... کلماتش و معانیش آدم رو به معنی انسانیت نزدیک میکنه.
در 1 سال پیش توسط Maryam Arjani
شخصیت متحجر قیدار کل داستان رو تشکیل میده. داستان خاصی نداره یه دورهمی با قیدار که همه چیز اغراق شده و خارج از فهم حداقل من هست.
در 2 سال پیش توسط mms...363
خیلیییییییییی خوبه داستان یه لوتی بامرام یه صاحب گاراژ بامعرفت دم رضا امیرخانی گرم
در 1 سال پیش توسط فرهاد سراج
قیدار عالیه . ممنون از فیدیبوی عزیز از قرار دادن این کتاب خوب
در 2 سال پیش توسط h.peyvand
رو مخته تا تمومش کنی.بعد عین معتادا بر میگردی تیکه تیکه می خونیش
در 1 سال پیش توسط الا میرا