فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باغ پیامبر

کتاب باغ پیامبر

نسخه الکترونیک کتاب باغ پیامبر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب باغ پیامبر

سال ۱۸۸۳ میلادی ر‌وستای بشر‌ی در‌ لبنان شاهد تولد کودکی بود که بعدها نه تنها نام خود و ر‌وستایش بلکه نام لبنان ر‌ا پر‌آواز‌ه کر‌د. جبر‌ان خلیل جبر‌ان؛ شاعر‌، نویسنده و نقاش بنام لبنانی که آثار‌ مکتوبش به اغلب ز‌بان‌های ز‌نده دنیا تر‌جمه شده در‌ عر‌صه‌ی هنر‌ و ادبیات به‌عنوان ادیبی صاحب سبک شناخته می‌شود. وی سال‌های آغاز‌ین عمر‌ خود ر‌ا در‌ ر‌وستا، کنار‌ خانواده و دیگر‌ ر‌وستاییان با فقر‌ و ندار‌ی سر‌ ‌کر‌د و در‌ سال ۱۸۹۵ مشکلات اقتصادی، خانواده‌اش ر‌ا مجبور‌ به تر‌ک وطن کر‌د. همه به‌جز‌ پدر‌ ر‌اهی آمر‌یکا شدند و در‌ یکی از‌ فقیر‌تر‌ین محله‌های بوستون منز‌ل گز‌یدند. مادر‌ و بر‌ادر‌ به سختی کار‌ می‌کر‌دند و جبر‌ان که اکنون به سن نوجوانی ر‌سیده بود به فر‌اگیر‌ی ز‌بان انگلیسی و نقاشی پر‌داخت. جبر‌ان در‌ چهار‌ده سالگی ضمن سفر‌ی به لبنان در‌ مدر‌سه حکمت، ز‌بان عر‌بی فصیح ر‌ا ‌آموخت. این مسافر‌ت فر‌صتی بود تا هم ر‌وح میهن‌پر‌ستی در‌ وی تقویت شود و هم با بی‌عدالتی‌های اجتماعی حاکم بر‌ کشور‌ش آشنا شده آثار‌ش ر‌ا در‌ مسیر‌ نقد اجتماعی و سیاسی سمت و سو دهد. حضور‌ وی در‌ لبنان چهار‌ سال به در‌از‌ا کشید. در‌ این مدت نخستین تجر‌به‌ی عشقی وی به شکست انجامید. «بال‌های شکسته» تنها داستان بلند وی، حاصل این تجر‌به است که نویسنده در‌ آن علت ناکامی خود ر‌ا اختلاف شدید طبقاتی و دخالت افر‌اد متنفّذ دینی و اقتصادی می‌داند. باز‌گشت به بوستون بر‌ای او خوشایند نبود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باغ پیامبر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

از جبران خلیل جبران

سال ۱۸۸۳ میلادی ر وستای بشر ی در لبنان شاهد تولد کودکی بود که بعدها نه تنها نام خود و ر وستایش بلکه نام لبنان ر ا پر آواز ه کر د.
جبر ان خلیل جبر ان؛ شاعر ، نویسنده و نقاش بنام لبنانی که آثار مکتوبش به اغلب ز بان های ز نده دنیا تر جمه شده در عر صه ی هنر و ادبیات به عنوان ادیبی صاحب سبک شناخته می شود.
وی سال های آغاز ین عمر خود ر ا در ر وستا، کنار خانواده و دیگر ر وستاییان با فقر و ندار ی سر کر د و در سال ۱۸۹۵ مشکلات اقتصادی، خانواده اش ر ا مجبور به تر ک وطن کر د. همه به جز پدر ر اهی آمر یکا شدند و در یکی از فقیر تر ین محله های بوستون منز ل گز یدند.
مادر و بر ادر به سختی کار می کر دند و جبر ان که اکنون به سن نوجوانی ر سیده بود به فر اگیر ی ز بان انگلیسی و نقاشی پر داخت.
جبر ان در چهار ده سالگی ضمن سفر ی به لبنان در مدر سه حکمت، ز بان عر بی فصیح ر ا آموخت. این مسافر ت فر صتی بود تا هم ر وح میهن پر ستی در وی تقویت شود و هم با بی عدالتی های اجتماعی حاکم بر کشور ش آشنا شده آثار ش ر ا در مسیر نقد اجتماعی و سیاسی سمت و سو دهد.
حضور وی در لبنان چهار سال به در از ا کشید. در این مدت نخستین تجر به ی عشقی وی به شکست انجامید. «بال های شکسته» تنها داستان بلند وی، حاصل این تجر به است که نویسنده در آن علت ناکامی خود ر ا اختلاف شدید طبقاتی و دخالت افر اد متنفّذ دینی و اقتصادی می داند.
باز گشت به بوستون بر ای او خوشایند نبود. در این سال ها آسیب های ر وحی جبر ان ناپذیر ی بر او وار د شد. بیمار ی سل، خواهر ، بر ادر و مادر ش ر ا از او گر فت و تنها یک خواهر با کابوسی از مر گ در کنار ش باقی ماند. او از این پس در نیویور ک ساکن شد.
در این شهر وی با میخاییل نعیمه و دیگر ادیبان مهجر آشنا شد و در سال ۱۹۲۰ با تاسیس و عهده دار ی ر یاست انجمن قلم ضمن تالیف آثار ادبی و آفر ینش هنر ی در جهت ر سالتی که بر عهده خویش می دید گام بر داشت.
جبر ان در یکی از آثار ش می گوید:
«آمده ام سخنی بگویم و خواهم گفت و اگر که مر گ اجاز ه سخن گفتن ندهد؛ فر دا هیچ ر از ی از ر از های کتاب بی نهایت ر ا مخفی نخواهد کر د. آن چه امر وز با یک ز بان می گویم؛ آینده با ز بان های بی شمار خواهد گفت.» (دمعه و ابتسامه، ص ۲۲۳)»
گر چه مر گ به سال ۱۹۳۱ جسم وی ر ا به کام خود کشید اما ر وح متجلی در آثار ش بر ای همیشه ماندگار شد و اکنون پس از ۷۶ سال از مر گش، از قلم و قلمویش هنوز ز ندگی می تر اود.
از جبر ان ۱۶ اثر ادبی باقی مانده که هشت کتاب با نام های: «الموسیقی»، «عر ائس المر وج»، «الار واح المتمر ده»، «الاجنه المتکسر ه»، «دمعه و ابتسامه»، «المواکب»، «العـواصف» و «البدائع و الطر ائف» به ز بان عر بی نگاشته شده و هشت اثر دیگر با نام های: «المجنون»، «السابق»، «النبی»، «ر مل و ز بد»، «یسوع بن الانسان»، «آلهه الار ض»، «التائه» و «حدیقه النبی» به ز بان انگلیسی نوشته و بعدها به قلم متر جمان به عر بی بر گر دان شدند.

باغ پیامبر

مصطفی آن برگزیده ی دوست... که نهایت زمانه بود، در مهر ماه(۱)، ماه خاطرات، به جزیره ی زادگاهش برمی گشت.
بر دماغه ی کشتی که به لنگرگاه نزدیک می شد، ایستاد و دریانوردان به دورش حلقه زدند و در قلب او شوق بازگشت به میهن بود. با صدایی به دلنوازی دریاها سخن گفت: «بنگرید این همان جزیره ای است که در آن متولد شده ایم. این جا زمین از ما سرودی و معمایی ساخت که سرود رو به آسمان دارد و معما در چهره ی زمین ماندگار می شود و بس. زمین و آسمان جز وجدان مان چیست که توان پذیرش این نوا را داشته باشد و به عمق این معما راه یابد؟ دریا بار دیگر ما را به این ساحل می سپارد و ما تنها موجی دیگر از امواج اوییم که پیش می رویم تا حدیثش را بپراکنیم اما بدون در هم ریختن چینش قلب های خود بر روی صخره ها و ماسه ها چگونه چنین کنیم؟
این همان قانون دریا و دریاداران است که می گوید اگر ترنم آزادی دارید، گریزی از بازگشت به بی شکلی مِه نیست زیرا هر چیز بدون شکل، تصویری می جوید؛ حتی همین بی شمار ابرها، آرزوی آفتاب یا مهتاب شدن در سر دارند و ما که چرخیده ایم و چرخیده ایم و اکنون در این هیئتِ جامد بدین جزیره بازمی گردیم، باید که ما را مِه بار دیگر در بر گیرد و بدانیم که آغاز زمان چگونه است. مگر آن چه زندگی می تند و به بلندا می گراید بر مهد خواهش و آزادگی فرودی سخت ندارد؟



همیشه در طلب ساحل ها خواهیم کوشید. شاید که ما بسراییم و دیگران به آوازمان گوش فرا دهند. اما آن موج که با برخورد به ساحل می شکند و گوشی نیست تا صدایش را بشنود، چه می شود؟ همان! ناشنوده های ناخودآگاه مان است که دردهای عمیق درونی مان را می پروراند و همان است که به ارواح مان شکل می بخشد و سرنوشت مان را رقم می زند.»
در این هنگام یکی از دریانوردانش پیش آمد و گفت: «استاد، شما در ما شوق رسیدن بدین بندر را ایجاد کردید و حال ماییم که بدین جا رسیده ایم؛ پس چرا همواره از درد و رنج و قلب هایی که خواهند شکست سخن می گویید؟»
مصطفی پاسخ داد: «آیا از آزادی و نیز از مِه که همان آزادی بزرگ ماست سخن نگفتم؟ من با وجود دردی که رنجم می دهد به سوی این جزیره که پذیرای تولدم بوده است شتافته ام؛ چونان سایه ی مقتولی که به سوی قاتلانش دوان است. تا در پیشگاه شان زانو زند.»
دریابانی دیگر به سخن درآمد: «آیا به جماعتی که بر باروهای ساحلی ایستاده اند، نمی نگرید؟ در سکوت شان حتی از روز و ساعت ورودتان خبر داده اند. آن ها به عشق شما دشتستان ها و تاکستان های شان را وانهاده و فوج فوج به دیدارتان شتافته اند.»
مصطفی به این جمعیت مشتاق با محبت نگریست اما لب از هم نگشود.
ناگهان از میان مردم بانگی برخاست که مالامال از خاطره و تمنا بود. مصطفی به دریابانان رو کرد و گفت: «برای آنان چه آورده ام؟ من در شهری دور صیادی بودم و آن تیرهای طلایی که به من داده بودند به کار بستم اما بی هیچ صیدی بازگشتم و تیرها را نیز نجستم. کسی چه می داند شاید آن پیکان ها در لابه لای شعاع خورشید به بال عقابان مجروحی که سقوط نکردند، آویخته باشند یا شاید سرنیزه ها در دستان نیازمندانی باشد تا با آن نان و نوشیدنی بجویند. نمی دانم انجام پیکان ها کجاست اما می دانم که در آسمان کمانی ترسیم نکرده است. با این همه عشق با دو بالش بر من سایه می گسترد و شما ای دریاداران، خیال مرا به پیش برید اما من خاموش نخواهم بود و حتی اگر دست فصول گلویم را بفشارد، فاش خواهم گفت و اگر شعله لبانم را بسوزاند، سخن سر خواهم داد.»
با آن چه گفت، قلب ایشان به اضطراب افتاد و یکی از ایشان بانگ زد: «استاد از علم خود ما را بیاموزانید شاید که خون شما که در رگ های مان جاری است و جان مان که از شما معطر است ما را در فهمیدن یاری دهد.»
پس، او پاسخ داد و صدایش چون آواز باد بود: «آیا مرا به جزیره ی زادگاهم آورده اید تا از من پیر و مراد بسازید؟ نه، با حکمت مرا به بند نکشید. من هنوز جوان و خام هستم و هنوز جز سخن نفس نتوانم گفت و نفس همواره در عمق ژرفا مانده است. آن که حکمت می جوید واگذارید تا لابه لای شقایق های زرد یا در مشتی گِل سرخ بدان دست یازد اما من ترانه خواهم خواند. برای زمین می سرایم و رویاهای تهی تان را که روزانه از خوابی به خوابی دیگر می انجامد، خواهم سرود اما همواره رو به دریا خواهم کرد.»
کشتی دیگر به بندر و حصار ساحلی رسیده بود و بدین سان مصطفی به جزیره ی زادگاهش برمی گشت تا دوباره بین خانواده و مردمش باشد. فریادی از درون مردم برخاست که احساس غربت مسافری را که بعد از غیبتی طولانی به وطنش بازمی گشت، می زدود. صداها خوابید تا ندای او شنیده شود اما او چیزی نگفت. خاطراتی تلخ را به یاد آورد و با خود گفت: «آیا من به ایشان گفته ام که برای شان خواهم خواند؟ چنین نیست. لبانم تنها برای سرودن آوای زندگی که با نسیم به دنبال سرور و مدد است، گشوده می شود.»
در این هنگام «کریمه» هم بازی دوره ی کودکی او، به سخن درآمد و گفت: «دوازده سال از ما دور بودید و در این سال ها ما را در گرسنگی و تشنگی شنیدن صدای خود وانهادید.»
مصطفی با همه ی محبت بدو نگریست. او همان زنی بود که چشمان مادرش را به هنگام مرگ بسته بود. پس، مصطفی در پاسخش گفت: «دوازده سال... ای کریمه، آیا من گفته ام دوازده سال؟ من شوق خود را با گردش ستارگان در برج های شان نمی سنجم و نهایتش را نیز نمی جویم. عشق آن گاه که در فراق وطن باشد، نه زمان هماورد اوست و نه روزگار به کنه او می رسد. بسا لحظات که در خود، فراق ابدی دارند؛ گرچه فراق خود از جنس نیستی است و از ذهن خسته می تراود و چه دانیم شاید که هیچ گاه جدا نبوده ایم.»
مصطفی به مردم نگریست از پیر و جوان و قوی و ضعیف، به چهره های آفتاب سوخته و صورت های رنگ پریده و زرد. اما این ها و آن ها همه از اشتیاق و سوال می درخشیدند.
یکی از ایشان گفت: «استاد، زندگی، امید و انگیزه هامان را در هم نوردیده و خاطرهامان بی آن که بدانیم پراکنده است. از شما می خواهم ما را به آرامش برسانید و راز اندوه مان را برملا سازید.»
قلب مصطفی از سر رحمت تپیدن گرفت و بدیشان گفت: «زندگی از هر موجود زنده ای قدیمی تر است. مانند آن زیبایی است که پیش از خلقت هر زیبایی بر زمین و آسمان وجود اوج می گیرد و مانند حق است که قبل از بر زبان آوردن، حقیقت دارد. ما خاموشیم و زندگی پر از آواز. ما خوابیم و زندگی پر از رویا. حتی آن گاه که ما خسته و خواریم زندگی بر اریکه ی سلطنت در بلنداست. هنگامی که می گرییم زندگی خندان و بی غم و به وقت در بند بودن ما، او آزاد و رهاست. ما انسان ها غالبا خیره ترین اسم ها را نثار زندگی می کنیم و این همیشه در وقتی است که خود تلخ و تاریکیم و زندگی را پوچ و بی ثمر می دانیم و این هماره زمانی است که جان هامان آواره ی هیچستان ها و قلب هامان پر از دغدغه ی جان هاست.
زندگی ژرف، در بلندا و در بیکران اما نزدیک به شماست و خیال در اوج وسعت خود، تنها در پای زندگی افتد و جانِ جان شما تنها به قلب آن رسد و سایه ی سایه ی شما تنها در روی او افتد و پژواک ضعیف ترین ناله های تان در سینه ی او بهاری و پاییزی شود.
زندگی چون خویشتنِ والاتر شما در پرده محفوظ است اما آن گاه که به سخن درآید، همه ی بادها سخنگوی او شوند و به هنگام باز گفت، تبسم لبان و اشک چشمان همه کلمه شوند و آن گاه که زندگی بسراید، ناشنوایان بشنوند و مفتون جادوی آواز او شوند و به گاه خرامش، نابینایان بینا شوند و مسحور وی با بهت و حیرت به دنبالش روند.»



مصطفی از کلام باز ایستاد و سکوتی سخت همه را فرا گرفت که در آن آوازی ناشنوده بود و جان های شان پس از تنهایی و درد، آرامش گرفت.
مصطفی ترک شان گفت و به راهی قدم نهاد که به بوستانش می رسید. همان باغی که از آنِ پدر و مادرش بود و اکنون آن دو و اجدادشان در آن خفته بودند.
از میان مردم برخی میل پیوستن بدو داشتند زیرا می دیدند که او به خانه بازگشته اما تنهاست و از میان خویشان به رسم دیرینه کسی به استقبال و خوشامدگویی وی نیامده است. اما ناخدای کشتی نصیحت شان کرد و گفت: «بگذارید به راه خود رود زیرا قوتش، تنهایی و در جامش افشره ی خاطرات است و می خواهد آن را تنها بنوشد.»
دریادارانش بازماندند چون می دانستند ناخدا درست می گوید و همه ی آنانی که بر فراز دیوارهای ساحلی آمده بودند، درنگ کردند و قدم های آرزومند خویش را از حرکت بازداشتند. تنها «کریمه» چند قدم در پی او رفت. سخنی نگفت اما بر تنهایی و خاطرات وی نوحه سرود. او نیز در میان راه به خانه بازگشت و در باغش و در زیر درخت بادام، بی آن که سببش را بداند، گریست.
مصطفی باغ پدر و مادرش را یافت. داخل شد و در را بست تا کسی به درون نیاید. در آن خانه و در آن باغ چهل روز و چهل شب تنها ماند و کسی نیامد. حتی کسی پشت دروازه نبود زیرا دروازه بسته بود و همه می دانستند که او می خواهد با خود خلوت کند.
بعد از چهل روز و چهل شب، مصطفی در باغ را گشود تا دیگران به درون آیند. نُه مرد به سویش آمدند تا در باغ همراه او باشند. سه تن از دریانوردان، سه تن از خدمه ی معبد و سه تن از هم بازی های دوره ی کودکی او که همگی مرید او بودند.
صبح یک روز که شاگردان به دورش حلقه زده بودند و در چشمان شان خاطرات موج می زد، یکی از مریدانش به نام «حافظ» رو به او کرد و گفت: «ای استاد! با ما از شهر "اورفلیس" و از آن سرزمینی که دوازده سال در آن جا بودید، بگویید.»
مصطفی بی سخن به تپه ها، دشت ها و فضای باز رو به رو نگریست و در سکوتش پیکاری سخت نهفته بود. سپس، رو به آنان کرد و گفت: «ای یاران و ای همراهان، دریغ از امتی که مالامال از اعتقادات و خالی از ایمان است! دریغ از ملتی که لباسی می پوشد که بافت دست او نیست، نانی می خورد که محصول او نیست و باده ای می نوشد که از تاک های او جاری نیست! فغان بر امتی که ستمکار را چون قهرمان می ستاید و جنگ افروز را با شگفتی، بخشایشگری سخاوتمند می شمارد! دریغ از امتی که هوس را در خواب رد می کند اما در بیداری تسلیم آن می شود! داغ و درد بر امتی که تنها هنگامی فریاد می کشد که جنازه اش در تابوت قرار گیرد، تنها بر ویرانه هایش افتخار می کند و تنها هنگامی به خروش می آید که شمشیر گردنش را بفشارد! حسرت بر امتی که رهبرش روباهی مکار، حکیمش شعبده باز و هنرش جمع آوری و تقلید باشد! دریغ از امتی که با طبل و شیپور از حاکم جدیدش استقبال و با مارش عزا بدرقه اش کند و به همان شیوه به پیشواز جانشینش رود! فغان و درد از امتی که زمانه، حکیمانش را از سخن گفتن باز داشته است و دلیر مردانش هنوز در گاهواره اند! و سرانجام دریغ و درد بر امتی که دسته دسته شده اند و هر گروهی می پندارد که خود به تنهایی ملتی است!»
کسی از ایشان گفت: «وقت آن است که از آن چه در دل داری و بر زبان نمی رانی با ما سخن بگویی.»



نظرات کاربران درباره کتاب باغ پیامبر

نوشته های جبران خلیل جبران را باید چند بار خواند. کلماتی را که به کار می گیرد نمادین هستند و باید فهمید منظور از این نماد ها چیست. توصیه می کنم دوستان کتاب پیامبر جبران را با ترجمه استاد الهی قمشه ای را اول از همه بخوانند.
در 1 هفته پیش توسط r.s...rin