فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختری با گوشواره‌ی مروارید

کتاب دختری با گوشواره‌ی مروارید

نسخه الکترونیک کتاب دختری با گوشواره‌ی مروارید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختری با گوشواره‌ی مروارید

رمانی است فوق‌العاده، اسرارآمیز و سرشار از حال و هوای زمانش... در دوند به وجود آمدن نقاشی عمیقاً آشکار کننده است.... حقیقتاً تجربه‌ای اسرارآمیز است. روزنامه گاردین لندن تابی است تکان‌دهنده، اسرارآمیز و گاه حتی با گونه‌ای غیرقابل تحمل تاثرانگیز. گهگاه چنان نیرومند است که خواننده آن را حس می‌کند و تنفس‌اش را در اطرف خود می‌شنود. روزنامه تایمز لندن

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختری با گوشواره‌ی مروارید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سال ۱۶۶۴

مادرم نگفت که می آیند. بعداً اشاره کرد که نمی خواسته عصبی به نظر برسم. تعجب کردم، آخر فکر می کردم مرا بهتر می شناسد. غریبه ها معتقد بودند من آدم آرامی هستم. نوزاد که بودم گریه نمی کردم. فقط مادرم متوجه آرواره ی به هم فشرده و گشادگی چشمان بیش ازحد درشتم می شد.
در آشپزخانه مشغول خُرد کردن سبزیجات بودم که صداها را از جلو درِ خانه شنیدم ـ صدای زن، به صافی سطح برنج، و صدای مرد بم و خفه، همانند تخته ی میزی که رویش مشغول کار بودم. از آن نوع صداهایی بود که به ندرت در خانه ی ما شنیده می شد. می توانستم قالی های گران بها، کتاب های قیمتی، مروارید و پوست خز را در صدای شان بشنوم.
خوشحال شدم که پیش تر، جلو پله های ورودی را حسابی سابیده بودم.
صدای مادرم ــ انعکاس قابلمه ای روی اجاق و خمره ی سرکه ــ از طرف درِ ورودی نزدیک می شد. می آمدند به آشپزخانه. تره فرنگی هایی را که خُرد کرده بودم گوشه ای جمع کردم و چاقو را روی میز گذاشتم، دست هایم را با پیش بندم پاک کردم، و لب هایم را به هم فشردم که صاف بشوند.
مادرم در آستانه ی در ظاهر شد، دو چشمانش دو نگرانی را نشان می داد. پشت سرش زن مجبور شد سرش را خم کند چون قدش خیلی بلند بود، بلندتر از مردی که به دنبالش می آمد.
تمام خانواده ی من، حتا پدرم و برادرم، کوچک اندام بودند.
به نظر می رسید که زن از میان بادی شدید آمده، هر چند روز آرامی بود. کلاهش کج شده وبد، درنتیجه حلقه های طلایی مویش در اطراف پیشانی اش پراکنده بود، مانند زنبورهای عسل، که چندبار با بی حوصلگی تکان شان داد. یقه اش به مرتب شدن نیاز داشت، و چنان که باید و شاید آهارخورده و تمیز نبود. مانتوی خاکستری اش را از روی شانه اش به عقب راند، و من در آن لحظه دیدم که زیر لباس آبی تیره اش، نوزادی در حال رشد است. تا آخر سال، یا شاید زودتر، به دنیا می آمد.
صورت زن مانند دیسی بیضی بود، لحظه ای می درخشید و لحظه ای گرفته بود. چشمانش، دو دگمه ی قهوه ای روشن بود، رنگی که به ندرت با موی بور دیده بودم. تظاهر کرد که دارد به دقت مرا تماشا می کند، ولی قادر نبود توجهش را متمرکز کند، چشمانش دوروبر اتاق را می پایید.
بدون مقدمه گفت: «پس، این دختر است.»
مادرم پاسخ داد: «این گری یت(۱)، دخترم است.» من با احترام سرم را برای خانم و آقا پایین آوردم.
«بسیار خوب. جثه اش که درشت نیست. به حد کافی قوی هست؟» وقتی برگشت که به مرد نگاه کند، یکی از چین های مانتویش به دسته ی چاقویی که من استفاده می کردم گرفت، آن را انداخت که درنتیجه روی زمین سُر خورد.
زن فریادی کشید.
مرد با آرامش گفت، «کاترینا»(۲). نام او را چنان بر زبان راند که گویی دارچین در دهان دارد. زن جلوی خودش را گرفت، و تلاش کرد آرامش خود را حفظ کند.
قدمی جلو گذاشتم و چاقو را برداشتم، و پیش از گذاشتن آن روی میز تیغه ی آن را با پیش بندم پاک کردم. چاقو سبزیجات را لمس کرد. من هویجی را سرجایش قرار دادم.
مرد مرا تماشا می کرد، چشمانش به رنگ خاکستریِ دریا بود. صورت کشیده و زاویه داری داشت، و استوار بود، برخلاف همسرش که مانند شعله ی شمع، نوسان داشت. ریش و سبیل نداشت، و من خوشم آمد، چون حالت تمیزی به چهره اش می داد. شنل سیاهی روی شانه اش بود، پیراهن سفیدی با یقه ای خوش دوخت به تن داشت. کلاهش در موهای سرخش، که رنگ آجر شسته را داشت، فرو رفته بود.
پرسید: «گری یت، چه کار می کردی؟»
از این پرسش متعجب شدم ولی عقلم می رسید که به روی خودم نیاورم. «سبزی خُرد می کردم قربان. برای سوپ.»
من معمولاً سبزیجات را به صورت دایره ای دور میز می چیدم، هرکدام بخش خود را داشت، مثل قطعات کیک. پنج برش بود: کلم قرمز، پیاز، تره فرنگی، هویج و شلغم. با لبه ی چاقو هر برش را شکل داده بودم، و یک حلقه هویج هم در وسط گذاشته بودم.
مرد، با انگشتانش روی میز رِنگی گرفت، به دقت به برش ها نگاه کرد و پرسید: «بگو ببینم، تو این ها را برحسب ریختن شان در سوپ چیده ای؟»
با تردید گفتم: «نه قربان.» نمی توانستم بگویم سبزیجات را از روی چه قاعده ای می چیدم. به سادگی، آن ها را به شکلی که فکر می کردم باید قرار بگیرند می چیدم، ولی می ترسیدم این را به یک آقا بگویم.
گفت: «می بینم که سفیدها را جدا کرده ای،» به پیازها و شلغم ها اشاره کرد. «و بعد نارنجی و بنفش را، آن ها به هم نمی آیند. چرا؟» برشی کلم و تکه ای هویج را برداشت و مانند تاس در دستش تکان داد.
نگاهی به مادرم کردم، که سرش را آرام تکانی داد.
«وقتی رنگ ها کنار هم قرار می گیرند، باهم می جنگند، قربان.»
ابروهایش را به شکل قوسی بالا برد، گویی توقع چنین پاسخی را نداشت. «ببینم پیش از درست کردن سوپ، وقت زیادی صرف آرایش سبزیجات می کنی؟»
با دست پاچگی جواب دادم: «اوه، نه قربان.» دلم نمی خواست تصور کند موجود وقت تلف کنی هستم.
از گوشه ی چشم متوجه حرکتی شدم. آگنس(۳)، خواهرم، در آستانه ی در مرا می پایید، و از جواب من سرش را تکان می داد. من معمولاً دروغ نمی گفتم. به زمین خیره شدم.
مرد قدری سرش را چرخاند و آگنس ناپدید شد. تکه های کلم و هویج را روی برش های شان گذاشت. برشی از کلم قاطی پیازها شد. دستم رفت که آن را سر جایش برگردانم. ولی این کار را نکردم، ولی او متوجه قصدم شد. داشت سربه سرم می گذاشت.
زن اعلام کرد، «چِرت و پِرت بس است دیگر.» هر چند از توجه او نسبت به من دلخور بود، ولی اخمش را به من کرد. «پس تا فردا.ب پیش از خرامیدن به بیرون اتاق، نگاهی به مرد کرد، مادرم هم به دنبالش. مرد نگاه دیگری به چیزهایی که قرار بود سوپ بشوند کرد، سری به من تکان داد و در پی همسرش روان شد.
وقتی مادرم برگشت، کنار دایره ی سبزیجات نشسته بودم. منتظر شدم تا به حرف بیاید. شانه هایش را خم کرده بود، چنان که گویی خودش را از سوز زمستان محافظت می کند، هر چند تابستان بود و آشپزخانه بیش ازحد داغ.
«قرار است از فردا به عنوان خدمتکار آن ها شروع به کار کنی. اگر خوب از عهده بربیایی، روزی هشت «استویور»(۴) دریافت می کنی. قرار است با آن ها زندگی کنی.»
لب هایم را به هم فشردم.
مادرم گفت: «گری یت، این طوری به من نگاه نکن. حالا که پدرت کارش را از دست داده، مجبوریم.»
«منزل شان کجاست؟»
«در اوده لانگن دیک(۵)، در تقاطع مولن پورت(۶).»
«محله ی پاپیست ها(۷)؟ کاتولیک هستند مگر نه؟»
«می توانی یکشنبه ها به خانه بیایی. موافقت کرده اند.»
مادرم دستانش را دور شلغم ها گذاشت، و آن ها را به همراه مقداری کلم و هویج به داخل قابلمه ی آب جوشانی که روی اجاق بود ریخت. برش های کیکی که با آن دقت درست کرده بودم خراب شد.
از پله ها رفتم بالا پیش پدرم. در اتاقک بالا جلو پنجره نشسته بود، که نور به صورتش می تابید. بیشترین حد بینایی اش همین بود.
پدرم نقاش کاشی بود، انگشتانش هنوز پر از لک های آبی بود، از نقاشی فرشته ها، دختربچه ها، سربازها، کشتی ها، کودکان، ماهی ها، گل ها، و حیوانات بر روی کاشی های سفید، که پس از لعاب دادن و پختن آن ها در کوره، به فروش می رساند. یک روز کوره منفجر شد و چشم ها و حرفه اش را از او گرفت. شانس آورد ـ دو مرد دیگر مردند.
کنارش نشستم و دستش را در دستم گرفتم.
پیش از آن که حرفی بزنم گفت، «شنیدم. همه چیز را شنیدم.» شنوایی اش پس از، از دست دادن چشمانش قوی تر شده بود.
چیزی برای گفتن به عقلم نرسید که حاکی از دلخوری نباشد.
«گری یت، متاسفم. ای کاش می توانستم امکانات بیشتری برایت فراهم کنم.» کاسه ی چشمانش، که چشم پزشک پلک هایش را به هم دوخته بود، به نظر اندوهگین می آمد. «ولی آقای محترم خوبی است، و منصف. با تو خوش رفتاری می کند.» کلامی درباره ی زن حرف نزد.
«پدر، شما از کجا آن قدر مطمئن هستید؟ مگر او را می شناسید؟»
«مگر نمی دانی کی است؟»
«نه.»
«یادت می آید چند سال پیش در تالار شهر نقاشی ای دیدیم که وان روی ون(۸)، پس از خریدنش به نمایش گذاشته بود؟ منظره ی دِلفت(۹)، از دروازه های رتردام و اسخیدام(۱۰). همان نقاشی ای که بیشتر آن را آسمان پوشانده بود، و نور آفتاب بر روی خانه ها افتاده بود؟»
ادامه دادم، «که توی رنگ روشن بود تا آجرکاری و سقف ها زبرتر به نظر برسند، و سایه های بلندی در آب افتاده بود، و آدم های ریزنقشی در ساحلِ طرف ما بودند.»
«آفرین منظورم همان است.» حدقه ی چشمان پدرم گشادتر شد گویی هنوز چشم داشت و می توانست نقاشی را تماشا کند.
خوب به خاطر می آوردمش، و یادم آمد که بارها در همان نقطه ایستاده بودم ولی هرگز دلفت را آن طور که نقاش دیده بود ندیده بودم.
«پس این آقا، وان روی وِن بود؟»
پدر پوزخندی زد، «حامی نقاش؟ نه، نه، فرزند، او نه. منظورم نقاش است. ورمر(۱۱). آقا یوهانس ورمر بود و همسرش. قرار است تو کارگاه نقاشی او را تمیز کنی.»
مادرم به چیزهایی که همراه می بردم یک سرپوش، یک یقه و یک پیش بند دیگر هم اضافه کرد، تا بتوانم هر روز یک دست را بشویم و دست دیگر را بپوشم، که همیشه تمیز به نظر برسم. همچنین یک شانه ی تزئینی از جنس کاسه ی لاک پشت هم به من بخشید که به شکل صدف بود و به مادربزرگم تعلق داشته و برای استفاده ی یک کلفَت قدری زیادی برازنده بود، درعین حال یک کتاب دعا هم به من داد تا هر وقت خواستم از دست تعلیمات کاتولیکی دوروبرم فرار کنم، به آن پناه ببرم.
در حین جمع وجور کردن اسباب هایم درباره ی علت کار کردنم برای ورمرها توضیح داد.
«می دانی که ارباب جدید تو رییس اتحادیه ی سنت لوک(۱۲) است و در زمانی که آن حادثه برای پدرت اتفاق افتاد هم در همین مقام بوده.»
سرم را تکان دادم، هنوز از این که قرار است برای چنین هنرمندی کار کنم، شگفت زده بودم.
«اتحادیه از اعضایش، به هر نحوی که بتواند حمایت می کند. یادت می آید، پدرت سال ها پولی به صندوقی کمک می کرد؟ این پول برای کمک به استادانی است که کمک نیاز دارند، مثل الان ما. ولی می بینی که تا چه اندازه مخارج ما را تامین می کند، به خصوص حالا که فرانس(۱۳) هم مشغول کارآموزی است و پولی به دست نمی آورد. ما چاره ی دیگری نداریم. اگر بتوانیم زندگی مان را اداره کنیم، مجبور نیستیم از خیریه ی عمومی استفاده کنیم. بعد پدرت شنید که ارباب جدید تو دنبال کُلفتی می گردد که کارگاهش را تمیز کند بدون آن که چیزی را جابه جا کند، او هم تو را معرفی کرد، با در نظر گرفتن این که ورمر رییس اتحادیه است و با علم به وضعیت ما، شاید بخواهد کمکی بکند.»
به چیزهایی که گفته بود فکر کردم. «چه طور می شود اتاقی را تمیز کرد بی آن که چیزی را جابه جا کرد؟»
«البته تو باید چیزها را جابه جا کنی ولی باید روشی پیدا کنی که آن ها را چنان سر جای اول شان بگذاری که انگار چیزی دست نخورده است. همان طور که الان برای پدرت انجام می دهی، که چیزی را نمی بیند.»
بعد از تصادف پدرم یاد گرفته بودیم چیزها را همان جایی که یادش می آمد بگذاریم. ولی انجام این کار برای یک نابینا چیز دیگری بود و انجام آن برای مردی با چشمان یک نقاش مقوله ای دیگر.
اگنس بعد از ملاقات با من حرفی نزد. وقتی آن شب در رخت خواب کنارش خوابیدم سکوت کرد، هر چند پشتش را هم به من نکرد. دراز کشیده بود و خیره به سقف می نگریست. وقتی شمع را خاموش کردم چنان تاریک شد که هیچ چیز را نمی دیدم. رویم را به طرفش برگرداندم.
«می دانی که دلم نمی خواهد بروم. مجبورم.»
سکوت.
«به پول احتیاج داریم. حالا که پدر نمی توند کار کند، هیچ چیز نداریم.»
«روزی هشت استویور که پولی نیست.» صدا آگنس خفه بود، انگار گلویش را تارعنکبوت گرفته بود.
«خوب، نان سفره را تامین می کند، با کمی هم پنیر. خودش کم نیست.»
«من تنها می شوم. تو مرا تنها می گذاری. اولش فرانس رفت، حالا هم تو.»
پارسال وقتی فرانس رفت، آگنس از همه بیشتر غصه خورد. او و فرانس همیشه مثل سگ و گربه باهم می جنگیدند ولی وقتی رفت، چند روزی با همه قهر کرد. در ده سالگی کوچک ترین ما خواهر برادرها بود و هرگز به یاد نمی آورد که بدون من و فرانس زندگی کرده باشد.
«پدر و مادر که هنوز این جا هستند. من هم یکشنبه ها برای دیدن می آیم. به علاوه رفتن فرانس که تعجب نداشت.» ما از سال ها پیش می دانستیم که وقتی برادرمان سیزده سالش بشود برای کارآموزی خواهد رفت. پدرمان با سختی پول پس انداز کرده بود تا هزینه ی کارآموزی او را بپردازد، و مدام صحبت از این می کرد که چگونه فرانس هم جنبه ی دیگری از حرفه را می آموزد، و وقتی برگشت آندو می توانند باهم یک کارخانه ی کاشی سازی راه بیندازند.
حالا پدرمان مدام کنار پنجره می نشست و دیگر از آینده هم حرفی نمی زد.
پس از تصادف پدرع فرانس دو روزی برای دیدن به خانه آمد. از آن به بعد دیگر نیامده بود. آخرین باری که من او را دیده بودم برای دیدنش به کارخانه ای که در آن کارآموزی می کرد و طرف دیگر شهر بود رفته بودم. به نظر خسته می آمد و تمام دست و بازویش از بیرون آوردن کاشی از کوره سوخته بود. برایم تعریف کرد از طلوع آفتاب که مشغول کار می شود، یک بند کار می کند تا وقتی که از خستگی حتا نای غذا خوردن هم ندارد. با دلخوری زیر لب غرید که، «پدر هرگز نگفته بود چه کار سختی است. همیشه می گفت دوره ی کارآموزی او را ساخته است.»
پاسخ دادم، «شاید هم ساخته است. قابلیتش را به آن دوره مدیون است.»
صبح روز بعد که آماده ی رفتن بودم، پدرم با گرفتن دستش به دیوار، پاکشان خود را به پله های جلوی عمارت رساند. مادرم و آگنس را بغل کردم. مادرم گفت، «چشم هم بگذاری یکشنبه می رسد.»
پدرم چیزی را که در دستمالی پیچیده شده بود به دستم داد. گفت، «برای این که تو را به یاد خانه بیندازد، به یاد ما.»
کاشی محبوبم بود که ساخت خودش بود. بیشتر کاشی هایی را که از او در خانه داشتیم، به گونه ای نقص داشتند ـ لب شان پریده بود، یا کج وکوله بودند و یا نقش روی آن ها محو بود،چون کوره بیش ازحد داغ بوده. این یک دانه را پدرم مخصوص ما نگاه داشته بود. تصویر ساده ی دو نقش بود، یک پسر و دختری که بزرگ تر بود. مانند بچه هایی که معمولاً روی کاشی ها بود، مشغول بازی نبودند. به سادگی در حال قدم زدن بودند، مثل من و فرانس وقتی باهم راه می رفتیم ـ بی تردید پدرم زمانی که آن ها را نقاشی می کرده به یاد ما بوده. پسرک قدری جلوتر از دختر راه می رفت ولی سرش را برگردانده بود و چیزی به دختر می گفت. صورت شیطانی داشت و موهایش آشفته بود. دخترک سرپوشش را به گونه ای که من می پوشیدم سر گذاشته بود، نه طوری که سایر دخترها می پوشند، که دستک هایش را زیرچانه یا پشت گردن شان گره می زدند. من سرپوش سفیدی را ترجیح می دادم که لبه های دالبردار پهنی داشت، و موهایم را کاملاً می پوشناند و دستک هایش دو طرف صورتم آویزا ن بود، و به این ترتیب از پهلو حالت چهره ام به کلی پنهان می شد. سربندهایم را با پوست سیب زمینی می جوشاندم که آهاردار و شق ورق بشوند.
از خانه مان دور شدم، و بسته ی چیزهایم را که در پیش بندی پیچیده بودم زیر بغلم حمل می کردم. هنوز زود بود ـ همسایه های مان سطل های آب را روی پله ها و خیابان جلوی خانه می پاشیدند، و آن ها را تمیز می شستند. حالا این نیز مانند بسیاری کارهای دیگر از وظایف آگنس بود. اکنون وقت کمتری برای بازی در خیابان و امتداد کانال داشت. زندگی او هم دگرگون شده بود.
مردم سرشان را برایم تکان می دادند و با کنجکاوی رفتن مرا تماشا می کردند. هیچ کس نپرسید کجا می روم یا حال و احوالپرسی نکرد. نیازی نداشتند ـ می دانستند بر سر خانواده هایی که نان آورشان را از دست می دهند چه می آید. بعد می توانستند حسابی درباره اش غیبت کنند ـ گری یت جوان کلفت شده، پدرش آبروی خانواده را برده. اما، اظهار شادمانی نمی کردند. همین بلا به سادگی می توانست برای آن ها اتفاق بیفتد.
تمام عمرم در امتداد آن خیابان رفت وآمد کرده بودم، ولی هرگز چنین آگاه نبودم که پشتم به خانه مان است. هر چند وقتی به انتهای خیابان رسیدم واز منظر خانواده ام دور شدم، راه رفتن آسان تر شد و توانستم در اطرافم دقیق تر بشوم. هوا هنوز خنک بود، آسمان سفید و خاکستری، مانند ملافه ای بالای سر دلفت کشیده شده بود، آفتاب تابستان هنوز بالا نیامده بود که آن را محو کند. کانالی که در کنارش حرکت می کردم آیینه ی سفید روشنی با ته رنگ سبز بود. آفتاب که روشن تر می شد رنگ کانال تیره تر می شد و به رنگ خزه درمی آمد.
من و فرانس و آگنس عادت داشتیم کنار آن کانال بنشینیم و چیزهایی در آن پرت کنیم ـ سنگ ریزه، خرده چوب، و یک بار یک کاشی شکسته ـ و حدس می زدیم وقتی ته نشین بشوند چه چیزهایی را لمس می کنند ـ ماهی، نه، ولی موجوداتی ساخته تخیلات خودمان، موجوداتی با چشم های فراوان، فلس زیاد، دست و باله. فرانس همیشه جالب ترین هیولاها را مجسم می کرد. اگنس از همه ترسوتر بود. من همیشه بازی را متوقف می کردم، چون بیشتر مایل بودم چیزها را چنان که هستند در نظر بیاورم تا چیزهایی که وجود نداشتند.
تک وتوک قایق هایی رکنانال دیده می شدع که در جهت سبزه میدان حرکت می کردند. روز بازار روز نبود، که در آن صورت سطح کانال چنان از قایق های گوناگون پوشیده می شد که آب را نمی دیدی. یکی از قایق ها در حال حمل ماهی های رودخانه ای برای دکه های پُل یرونیموس(۱۴) بود. قایق دیگری پُر از آجر بود و خیلی در آب فرو رفته بود. مردی که قایق را پارو می زد با صدای بلند سلامی گرم به من کرد. من فقط سری تکان دادم و بعد سرم را خم کردم تا لبه ی سرپوشم صورتم را پنهان کند.
از روی پلی عبور کردم و به طرف فضای وسیع سبزه میدان پیچیدم، که در آن لحظه هم پر از مردمی بود که به دنبال کارهای گوناگون چپ و راست در حرکت بودند ـ خرید گوشت از بازار گوشت، یا نان از نانوایی، یا این که هیزم ها را برای کشیدن به خانه ی توزین می بردند. بچه ها دنبال فرمان های پدر و مادرهای شان می دویدند، کارآموزان به دنبال فرمان استادان شان بودند، و کلفت ها در پی اوامر کارفرماهای شان. اسب ها و گاری ها روی سنگفرش خیابان تلق وتلوق می کردند. طرف راستم کاخ شهرداری واقع شده بود، با صورت هایی طلایی و مرمر سفیدی که از بالای تاج سنگی پنجره هایش دیده می شد. طرف چپم، کلیسای نو قرار داشت، که شانزده سال پیش در آن غسل تعمیدم داده بودند. برج باریک و بلندش مرا به یاد قفس سنگی پرنده ای انداخت. پدر یک بار ما را به بالای آن برج برده بود. هرگز منظره ی دلفت را که پایین، زیر پای مان گسترده شده بود، فراموش نمی کنم، خانه های باریک آجری، شیروانی های سفالی قرمز، آبراهه های سبز و دروازه ی شهر برای همیشه در ذهنم حک شد، کوچک اما شاخص. همان موقع از پدرم پرسیدم آیا تمام شهرهای هلند شبیه این هستند، که پاسخش را نمی دانست. هرگز به شهر دیگری سفر نکرده بود، حتا لاهه را هم ندیده بود که پیاده فقط دو ساعت راه بود.
تا مرکز میدان رفتم. در آن جا در وسط دایره ای سنگی، ستاره ی هشت پری ساخته بودند که هر یک از پرهای آن به طرف یکی از بخش های دلفت نشانه رفته بود. فکر کردم که آن جا درست مرکز شهر است، و نیز مرکز زندگی خودم. من و فرانس و آگنس از وقتی سن مان قد داد که تنها به سبزه میدان برویم روی این ستاره بازی کرده بودیم. در بازی محبوب مان، یکی از ما شاخه ای را انتخاب می کرد و دیگری چیزی را نام می برد ـ لک لکی، کلیسایی، گاری ای، یا گلی ـ بعد در همان جهت می دویدیم و به دنبال آن چیز می گشتیم. بیشتر دلفت را به این گونه گشته بودیم.
جهت یکی از شاخه ها را هرگز دنبال نکرده بودیم. هیچ وقت به پاپتیست کورنر نرفته بودم، که محله ی کاتولیک ها بود. خانه ای که قرار بود در آن به کار بپردازم فقط ده دقیقه تا منزل ما فاصله داشت، به اندازه ی جوش آمدن آب یک قابلمه، ولی هرگز از جلوی آن عبور نکرده بودم.
هیچ کاتولیکی را نمی شناختم. در دلفت زیاد نبودند، و در محله و مغازه هایی که ما خرید می کردیم دیده نمی شدند. نه این که از آن ها پرهیز کنیم، معمولاً سرشان به کار خودشان بود. در دلفت تحمل شان می کردند، و قرار نبود که مذهب شان را در انظار عمومی نمایش بدهند. مراسم مذهبی شان را خصوصی برگزار می کردند، در مکان های بی تظاهری که از بیرون به کلیسا تظاهر نداشت.
پدرم با کاتولیک ها کار کرده بود و به من گفته بود که با ما تفاوتی ندارند. شاید تنها فرق شان این بود که به عبوسی ما نبودند. خورد و خوراک و نوشیدن و آواز خواندن و بازی را دوست داشتند. این را چنان گفته بود که گویی به آن ها حسودی اش می شد.
حالا شاخه ی ستاره را به طرف محله ی آن ها دنبال کردم، و از هر کس دیگری در میدان آهسته تر راه می رفتم، چون مایل نبودم فضای آشنای آن را ترک کنم. از روی پل کانال عبور کردم، و به طرف چپ و اوده لانگ دیک بالا رفتم. در طرف چپم کانال در امتداد خیابان ادامه می یافت، که آن را از سبزه میدان جدا می کرد.
در تقاطع خیابان با مولن پورت، چهار دختربچه روی نیمکتی در کنار درِ باز خانه ای نشسته بودند. به ترتیب قد نشسته بودند، از بزرگ تر که می نمود هم سن آگنس باشد، تا کوچک تر که چهارساله بود. یکی از دخترها که وسط نشسته بود نوزادی را روی پایش داشت ـ نوزاد بزرگی بود، که قاعدتاً چهاردست وپا راه می رفت و به زودی راه می افتاد.
به خودم گفتم، پنج بچه. یکی هم در راه بود.
یکی از دخترهای بزرگ تر مشغول درست کردن حباب های صابون از میان صدف سوراخی بود که به سر چوبی وصل شده بود، خیلی شبیه چیزی که پدرم برای ما درست کرده بود. وقتی حباب ها ظاهر می شدند بقیه می پریدند هوا که آن ها را بگیرند. دختری به بچه را نگه داری می کرد، چندان امکان حرکت نداشت. دومی که بعد از او بود از همه سریع تر بود، مثل تیر به دنبال حباب ها می دوید و آن ها را بین دستانش می ترکاند. موهایش از همه ی آن ها روشن تر بود، قرمز قرمز، مانند دیوار آجری پشت سرش. کوچک ترین دختر و آن که بچه را بغل کرده بود، مانند مادرشان، موهای مجعد بود داشتند، در حالی که بزرگ ترین دختر موهایش به سرخی تیره ی پدرش برده بود.
به تماشای دخترک زبل با موهای روشن ایستادم که حباب ها را می ترکاند پیش از آن که روی کاشی های خیسِ خاکستری و سفیدی که به صورت ردیف های اریب جلوی خانه کار گذاشته شده بود، بترکند. فکر کردم، این یکی آتش پاره ای است. گفتم، «بهتر است پیش از این که حباب ها به زمین برسند آن ها را بترکانی، وگرنه این کاشی ها را باید دوباره سایید.»
دخترک بزرگ تر چوبی را که در دستش بود پایین آورد. چهار جفت چشم به من خیره شدند، با چنان نگاهی که تردیدی باقی نمی گذاشت که خواهر هستند. می توانستم شباهات های دیگری را هم با پدر و مادرشان تشخیص بدهم ـ چشمان خاکستریِ یکی، چشمان قهوه ای روشن دیگری، صورت های زاویه دار، حرکت های بی حوصله.
دختر بزرگ تر پرسید، «تو کلفت تازه هستی؟»
پیش از آن که جوابی بدهم، دخترک روشن مو پرید وسط و گفت، «به ما گفته بودند منتظرت باشیم.»
دختر بزرگ تر گفت، «کورنلیا(۱۵) برو و تانکه(۱۶) را صدا کن بیاید.»
کورنلیا، که با چشان گشاده ی خاکستری به من خیره شده بود از جایش حرکتی نکرد و به نوبه ی خودش به کوچک ترین خواهر دستور داد، «آلی دیس(۱۷) تو برو.»
خواهر بزرگ تر گفت، «من می روم.» گویی به این نتیجه رسیده بود که ورود من از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
کورنلیا از جایش جهید و پیش از او به طرف خانه دوید و گفت، «نه من خودم می روم.» و مرا با دو خواهر آرام تر تنها گذاشت.
به نوزادی که روی پای دخترک در حال وول زدن بود نگاهی کردم، «خواهرت است یا برادر؟»
با صدایی به ملایمت پر بالشت جواب داد، «برادر. اسمش یوهانس(۱۸) است. هرگز او را یان(۱۹) صدا نکن.» جمله ی آخر چنان ادا شد که گویی نهی آشنایی بود.
«آهان. و اسم تو؟»
«لیزبت(۲۰). این هم آلی دیس است.» کوچک ترین دختر لبخندی به من زد.
هر دو لباس های مرتب قهوه ای رنگ با پیش بند و سربند سفید به تن داشتند. «و اسم خواهر بزرگترت؟»
«مِرتگه(۲۱). هیچ وقت ماریا صدایش نکن. ماریا(۲۲) اسم مادربزرگ مان است. ماریاتینز(۲۳) . این جا هم خانه ی اوست.»
نوزاد به نق نق افتاد. لیزبت او را روی پاهایش بالا و پایین کرد.
نگاهی به خانه انداختم. بی تردید از خانه ی ما اشرافی تر بود، ولی نه به آن حد بزرگ که می ترسیدم. دو طبقه بود با یک بالاخانه، در حالی که مال ما فقط یک طبقه داشت، با یک بالاخانه ی کوچولو. آخرین خانه بود، و مولن پورت طرف دیگرش ادامه پیدا می کرد، در نتیجه از خانه های دیگر خیابان عریض تر بود. از بسیاری خانه های دلفت که در ردیف های باریک آجری به هم چسبیده بودند ودر امتداد کانال قرار داشتند و شیروانی ها و سقف های پله پله شان در آب سبز کانال انعکاس پیدا می کرد، عریض تر به نظر می رسید. پنجره های طبقه ی همکف این خانه بسیار بلند بود، و در طبقه ی اول سه پنجره کنار هم قرار گرفته بود، برخلاف خانه های دیگر خیابان که دو پنجره بیشتر نداشتند.
از جلوی خانه، برج کلیسای نو در طرف دیگر کانال دیده می شد. به خودم گفتم برای یک خانواده ی کاتولیک چشم انداز عجیبی است. کلیسایی که هرگز واردش نخواهند شد.
صدایی از پشت سرم شنیدم، «پس کلفت تازه تو هستی؟»
زنی که در آستانه ی در ایستاده بود، صورتی عریض و آبله رو و بینی قلمبه و نامنظمی داشت، و لب هایش به هم فشرده شده بود که دهان کوچکی را نشان می داد. چشمانش آبی روشن بود، چنان که گویی آسمان را در آن ها حبس کرده بودند. پیراهن خاکستری ـ قهوه ای رنگی به تن داشت با بلوزی سفید روی آن، سربند محکمی بر سر داشت و پیش بندش به تمیزی مال من نبود. طوری ایستاده بود که راه ورود به خانه مسدود شده بود، به همین دلیل مرتگه و کورنلیا مجبور شدند با فشار از کنار او بیرون بیایند، و دست به سینه به تماشای من بیاستند، تو گویی مرا به زورآزمایی می طلبند.
فکر کردم، هنوز چیزی نشده، از حضور من احساس خطر می کند. اگر کوتاه بیایم سوارم خواهد شد.
هم سطحش ایستادم، در چشمانش خیره شدم و گفتم، «من گری یت هستم، خدمتکار جدید.»
زن این پا و آن پا شد، و پس از چند لحظه گفت، «پس بهتر است بیایی تو.» به تاریکی درون خانه عقب رفت و به این ترتیب ورودی خانه باز شد.
از آستانه ی در داخل شدم.
چیزی که میشه از اولین لحظه ی ورودم به راهروی جلو خانه، در خاطرم مانده نقاشی ها است. بلافاصله بعد از در ایستادم، بقچه ام را به خودم فشردم و خیره شدم. پیشتر نقاشی هایی دیده بودم، ولی هرگز نه به این تعداد و نه در یک جا. شمردم، یازده تابلو بود. بزرگ ترین نقاشی از دو مرد نیمه لخت بود که با یکدیگر کشتی می گرفتند. آن را به عنوان داستانی از انجیل به خاطر نیاوردم و با خودم اندیشیدم شاید موضوعی کاتولکی باشد. نقاشی های دیگر موضوع های آشناتری داشتند. ظرف های میوه، مناظر طبیعت، کشتی های روی دریا، و تک چهره ها. به نظر می رسید نقاشی ها کار نقاش های گوناگون باشند. مشکوک بودم کدام یک کار ارباب جدیدم است. هیچ یک آن چیزی که از او انتظار داشتم نبود.
بعدها کشف کردم که همگی اثر نقاشان دیگر بودند ـ به ندرت نقاشی های خودش را در خانه نگاه می داشت. در عین نقاش بودن، در کار خریدوفروش نقاشی هم بود، در هر اتاق تعدادی نقاشی آویخته بود، حتا جایی که من می خوابیدم. روی هم رفته پنجاه تابلو بود، هر چند تعدادشان در طول زمان برحسب خریدوفروش کم وزیاد می شد.
زن آبله رو، باعجله طور راهروی طولانی را پیمود که در امتداد تمام یک جناح خانه ادامه می یافت، و گفت، «یاالله، راه بیفت، لزومی برای وقت تلف کردن و مبهوت ماندن نیست.» دنبالش رفتم که ناگهان وارد اتاقی در طرف چپ شد. روی دیوار مقابل نقاشی ای آویزان بود که از من هم بزرگ تر بود. نقاشی حضرت عیسی بر بالای صلیب بود و مریم مقدمس، مریم مجدلیه و جان قدیس صلیب را احاطه کرده بودند. کوشیدم نگاهش نکنم ولی اندازه و موضوع نقاشی حیرتم را برانگیخت. پدرم گفته بود، «کاتولیک ها فرقی با ما ندارند.» ولی ما از این نوع نقاشی در خانه ها یا کلیساها یا جاهای دیگر نمی آویختیم. حالا مجبور بودم هر روز به این نقاشی نگاه کنم.
همیشه به آن اتاق به عنوان اتاق صلیب می اندیشم. و هرگز در آن احساس آرامش نمی کردم.
آن نقاشی چنان توجه مرا به خودش جلب کرده بود که متوجه خانمی که در گوشه ی اتاق بود نشدم تا این که به حرف آمد. گفت، «خوب، دختر، این برای چشمان تو چیز تازه ای است.» در مبل راحتی نشسته بود، و مشغول کشیدن پیپ بود. دندان هایی که دسته ی پیپ را نگاه می داشتند قهوه ایع و انگشتانش پر از لکه ی جوهر بود. بقیه اش از نظر نظافت حرف نداشت ـ پیراهن سیاه، یقه ی ابریشمی، سرپوش آهاردار سفید. هر چند چهره پرچروکش جدی می نمود، چشمان قهوه ای روشنش طنزی را آشکار می کرد.
از آن نوع پیرزن هایی بود که به نظر می رسید از همه بیشتر عمر می کنند.
ناگهان به فکرم رسید که باید مادر کاترینا باشد. علتش هم رنگ چشمانش بود و حلقه ی خاکستری مویی که از زیر سرپوش به بیرون رهیده بود، درست همانند دخترش. منش کسی را داشت که به حمایت از کسانی که از او قابلیت کمتری دارند، عادت دارد ـ حمایت از کاترینا. تازه حالا متوجه شدم چرا مرا به عوض دخترش به حضور او آورده بودند.
هر چند به نظر می رسید مرا سرسری برانداز می کند، نگاهش به من اما دقیق بود. وقتی چشمانش را باریک کرد متوجه شدم هر چه را رد مغزم می گذرد خوانده است. رویم را برگرداندم تا چهره ام را پنهان کنم.
ماریا تینز به پیپش پُکی زد و با پوزخندی گفت، «آره دخترجان. این جا افکارت را پیش خودت حفظ کن. خوب، قرار است برای دخترم کار کنی. حالا خانه نیست، رفته خرید. تانکه خانه را نشانت می دهد و چیزها را توضیح می دهد.»
سری تکان دادم، «بله خانم.»
تانکه که تا آن لحظه در کنار پیرزن ایستاده بود، تنه ای به من زد، و از کنارم رد شد. دنبالش رفتم، در حالی که چشمان ماریاتینز از پشت براندازم می کرد. شنیدم بار دیگر پوزخندی زد.
تانکه ابتدا مرا به پشت خانه برد، آشپزخانه و رختشوی خانه و دو انباری. رختشوی خانه به حیاط کوچکی باز می شد پر از بند رخت های شسته روی آن ها.
تانکه گفت، «قبل از هر چیز، این ها به اتو احتیاج دارند.» حرفی نزدم، هر چند به نظر می رسید که ملافه های روی بند هنوز از آفتاب نیم روز سفید نشده اند.
مرا به داخل برد و به سوراخی در کف یکی از انباری ها اشاره کرد، نردبانی از آن فرو رفته بود. اعلام کرد، «تو این جا می خوابی، چیزهایت را بینداز تو بعداً می توانی سر و وضعت را مرتب کنی.»
با اکراه بقچه ام را داخل آن سوراخ تاریک انداختم، و به یاد سنگ هایی افتادم که آگنس و فرانس و من در کانال می انداختیم تا هیولاها را پیدا کنیم. بقچه ام با صدای خفه کف سوراخ فرود آمد. حس درخت سیبی را داشتم که میوه اش را از دست داده بود.
تانکه را در امتداد راهرو دنبال کردم، که درِ تمام اتاق ها به آن باز می شد ـ اتاق های بیشتری از خانه ی خودمان. جنب اتاق تصلیب، که ماریاتینز در آن می نشست، اتاق کوچک تر دیگری بود با تخت خواب های بچگانه، ظرف های ادرار، صندلی های کوچک و یک میزع که روی آن چند ظرف سفالی، شمعدان، تکه های لباس، همه درهم و قاطی ریخته شده بود.
تانکه چنان که گویی از به هم ریختن اتاق شرمنده است زیر لب گفت، «دخترها این جا می خوابند.»
راهرو را ادامه داد و در دیگری را باز کرد که به اتاق بزرگی وارد می شد، که آبشار نور از پنجره های جلوی آن کاشی های قرمز و خاکستری کَفَش می ریخت. زیر الب گفت، «تالار بزرگ، ارباب و خانم این جا می خوابند.»
تخت خواب شان را پرده های ابریشمی سبز پوشانده بود. در اتاق اسباب های دیگری هم وجود داشت ـ گنجه ی بزرگی با خاتم کای آبنوس، میزی از چوب ملچ که در زیر پنجره قرار داشت با چند صندلی چرمی اسپانیایی در اطرافش. اما بار دیگر این نقاشی ها بود که نگاه مرا خیره کرد. در این اتاق بیشتر از هر اتاق دیگری نقاشی آویخته بود. در سکوت، نوزده تابلو را شمردم. بیشتر تک چهره بودند ـ به نظر می رسید اعضای هر دو خانواده هستند. نقاشی ای هم از حضرت مریم، و پرده ی دیگری هم از یکی از سه مُغ در حال پرستش مسیح نوزاد بود. به ناراحتی به هر دو خیره شدم.
تانکه گفت، «حالا طبقه ی بالا» و جلوتر از من از پله های بلند بالا رفت و در همان حال انگشتش را روی لب هایش گذاشت. تا آن جا که می توانستم به آرامی بالا رفتم. در بالا به دوروبرم نگاه کردم و چشمم به درِ بسته ای افتاد. پشت آن سکوتی بود که می دانستم از آن اوست.
ایستادم، چشمانم خیره به در بود، جرات نداشتم حرکت کنم مبادا در را باز کند و بیرون بیاید.
تانکه به سویم خم شد و آهسته در گوشم زمزمه کرد: «تو داخل این اتاق را تمیز می کنی، که خانم جوان بعداً برایت توضیح می دهد. و این اتاق ها ـ» به درهایی در جهت پشت خانه اشاره کرد ـ «اتاق های خانم هستند. فقط من اجازه دارم برای نظافت داخل آن ها بشوم.»
دوباره به طبقه ی پایین خزیدیم. وقتی وارد رختشوی خانه شدیم، تانکه گفت، «باید رخت چرک های خانه را بشویی. و به کوهی از رخت چرک اشاره کرد ـ که مدت ها بود از زمان شُستن شان گذشته بود. باید می کوشیدم کارها را روزآمد کنم. «مخزن آبی در آشپزخانه هست ولی بهتر است برای شستن از کانال آب بیاوری ـ آب این کانال در این اطراف به حد کافی تمیز هست.»
با صدایی آهسته پرسیدم، «تانکه تمام این کارها را تو تنها انجام می دادی؟ پختن و شستن و نظافت خانه؟»
کلمات صحیح را انتخاب کرده بودم. تانکه با غروری ناشی از قابلیتش در انجام تمام کارها گفت، «و، بخشی از خرید خانه را. البته بیشتر آن را خود خانم جوان انجام می دهد، ولی وقتی حامله است، گوشت خام و ماهی را تحمل نمی کند. و بیشتر اوقات هم حامله است.» آهسته افزود، «تازه باید به قصابی و ماهی فروشی سبزه میدان هم بروی. این هم یکی دیگر از وظایف توست.»
این را گفت و مرا با کروه رخت چرک ها تنها گذاشت. حالا، با من در آن خانه ده نفر می شدیم، که یکی از آن ها نوزادی بود که از بقیه بیشتر رخت کثیف می کرد. هر روز باید رختششویی می کردم، دست هایم از شدت ماندن در آب و صابون ترک می خورد، صورتم از بخار آب جوش سرخ می شد، پشتم از حمل و نقل رخت های سنگینِ خیس درد می گرفت و بازوانم از حرکت اتو کوفته می شد. ولی تازه کار و جوان بودم ـ و توقع داشتند تمام کارهای دشوار را انجام بدهم.
لازم بود رخت چرک ها را یک روز تمام پیش از شستن بخیسانم. در انباری که به زیرزمین می رفت دو پارچ آب و یک کتری فلزی پیدا کردم. پارچ ها را برداشتم و از راهروی بلند به طرف درِ خانه رفتم.
دخترها هنوز روی نیمکت نشسته بودند. حالا لیزبت داشت حباب درست می کرد، و مرتگه مشغول تغذیه نوزاد با نانِ در شیر خیسانده بود. کورنلیا و آلی دیس دنبال حباب ها می کردند. وقتی من ظاهر شدم، همگی دست از کارهایی که می کردند برداشتند و با حالتی منتظر به من خیره ماندند.
دختری که موهای سرخ روشن داشت اعلام کرد، «تو کلفت جدید هستی.»
«بله، کورنلیا.»
کورنلیا سنگ ریزه ای برداشت و آن را به داخل کانال که طرف دیگر خیابان بود پرتاب کرد. سراسر بازویش پر از خراش های ریز و درشت بود ـ احتمالاً زیاد سربه سر گربه ی خانه می گذاشت.
مرتگه پرسید، «کجا می خوابی؟» و دست های کثیفش را با پیش بندش پاک کرد.
«توی زیرزمین.»
کورنلیا گفت، «ما آن جا را خیلی دوست داریم. بیایید برویم توی زیرزمین و بازی کنیم.»
باعجله پرید توی خانه ولی خیلی دور نرفت. وقتی کسی دنبالش نرفت، با اوقات تلخ برگشت بیرون.
دستم را به سوی کوچک ترین دخترها دراز کردم و گفتم، «آلی دیس، ممکن است نشانم بدهی از کجای کانال می توانم آب بردارم؟»
دستم راگرفت و به صورتم نگاه کرد. چشمانش مانند دو سکه ی براق خاکستری بود. مرا به سوی پلکانی که به کانال منتهی می شد راهنمایی کرد. وقتی از بالای پله ها به پایین نگاه کردیم، دستش را محکم تر فشردم، کاری که سال ها پیش می کردم وقتی با فرانس و آگنس کنار آب می ایستادیم.
به او گفتم، «از لبه ی آب دور بایست.» آلی دیس با وظیفه شناسی یک قدم عقب رفت. ولی وقتی پارچ های آب را از پلکان پایین بردم کورنلیا دنبالم آمد.
«کورنلیا، می خواهی در حمل پارچ های آب به من کمک کنی؟ اگر نه، بهتر است بروی پیش خواهرهایت.»
نگاهی به من کرد، و بعد زشت ترین کار ممکن را انجام داد. اگر قهر کرده بود، یا فریاد می زد می دانستم چگونه از عهده اش برآیم. در عوض زد زیر خنده.
دستم را بردم و چَکی به صورتش زدم. گونه اش سرخ شد، ولی گریه نکرد. به سرعت از پله ها رفت بالا. آلی دیس و لیزبت با چهره های گرفته از بالا مرا نگاه می کردند.
همان لحظه چیزی حس کردم. فکر کردم وضعیت با مادرش هم همین گونه خواهد بود، با این تفاوت که نخواهم توانست به او چک بزنم.
پارچ ها را پر کردم و از پله ها بردم بالا. کورنلیا ناپدید شده بود و مرتگه هنوز با نوزاد روی نیمکت نشسته بود. یکی از پارچ ها را به آشپزخانه بردم، آتشی درست کردم، کتری را پر کردم، و روی آتش گذاشتم.
وقتی برگشتم کورنلیا دوباره برگشته بود بیرون، صورتش هنوز سرخ بود. دخترها مشغول لی لی روی کاشی های سفید و خاکستری بودند. هیچ کدام سر بلند نکرد به من نگاه کند.
پارچی را که دم در گذاشته بودم نبود. به کانال نگاه کردم، و دیدم که روی آب شناور است، به دور از دسترس پلکان.
زیر لب گفتم، «آره جانم، تو بلای جانم خواهی بود. دنبال چوبی گشتم تا پارچ را از آب بگیرم، ولی چیزی پیدا نکردم. پارچ اول را پر کردم و بردم داخل، سرم را طوری چرخاندم که دخترها چهره ام را نبینند. پارچ را کنار کتری روی آتش گذاشتم. بار دیگر برگشتم بیرون، اما این بار جارویی با خودم بردم.
کورنلیا مشغول پرتاب سنگ ریزه به پارچ بود، حتماً امیدوار بود آن را غرق کند.
«اگر دست برنداری، یک چک دیگر هم می خوری.»
کورنلیا سنگ دیگری انداخت، به مادرم شکایتت را می کنم. کلفت ها حق ندارند ما را بزنند.»
«دلت می خواهد به مادربزرگت بگویم چه کار کردی؟»
چشمانش را وحشتی فراگرفت. سنگی را که در دست داشت انداخت.
قایقی از طرف شهرداری و در امتداد کانال در حرکت بود. قایقران را شناختم، کسی بود که صبح زود دیده بودمش ـ حالا بار آجرش را خالی کرده بود و قایق اکنون سبک تر حرکت می کرد. مرا که دید لبخندی زد.
سرخ شدم، «آقا لطفاً، ممکن است کمکم کنید آن پارچ را بگیرم.»
«آهان، حالا که با من کار داری نگاهم می کنی، نه؟ خوب بد نیست.»
کورنلیا با کنجکاوی مرا می پایید.
غرورم را فرو دادم. «از این جا دستم به آن نمی رسد. ممکن است شما»
مردک دولا شد، پارچ را گرفت، آبش را خالی کرد و آن را به سوی من گرفت. از پله ها دویدم پایین و آن را از او گرفتم. «متشکرم. خیلی لطف کردید.»
پارچ را رها نکرد. «فقط همین؟ نمی خواهی مرا ببوسی؟» دستش را دراز کرد و آستینم را گرفت. دستم را به سرعت کشیدم و پارچ را از دستش قاپیدم.
با آرام ترین لحنی که می توانستم گفتم، «این دفعه نه.» از این جور عشوه ها بلد نبودم.
خندید. «از این به بعد هر وقت از این جا رد بشوم، دنبال پارچ آب می گردم، مگر نه، خانم خانم ها؟» چشمکی به کورنلیا زد. «پارچ آب و بوسه.» بازویش را برداشت و قایق را دور کرد.
از پله ها که بالا آمدم و به خیابان رسیدم فکر می کنم حرکتی پشت پنجره ی میانی طبقه ی اول دیدم، اتاقی که از آن او بود. نگاه کردم ولی جز بازتاب آسمان در شیشه چیزی ندیدم.

کاترینا وقتی برگشت که مشغول جمع کردن رخت های روی بند بودم. اول صدای جلینگ جلینگ کلیدهایش را از راهرو شنیدم. دسته کلید بزرگی بود که درست زیر کمرش آویزان بود، و راه که می رفت با حرکت باسنش تکان می خورد. هر چند به نظر من چیز ناراحتی می نمود، ولی آن را با افتخار به خودش می آویخت. بعد صدایش را از آشپزخانه شنیدم، که به تانه و پسرکی که خریدهایش را برایش حمل کرده بود دستوراتی می داد. با هر دو با لحن تندی صحبت می کرد.
من به برداشتن و تا کردن ملافه ها، دستمال سفره ها، روبالشی ها، رومیزی ها، پیراهن ها، پیش بندها، دستمال ها، یقه ها، و سرپوش ها ادامه دادم. با بی دقتی پهن شده بودند، به همین دلیل پارچه ها، جاهایی جمع و هنوز نمدار بود. پیش از پهن شدن هم درست تکانده نشده بودند، لاجرم سراسر چروک بودند. مجبور بودم بیشتر روز را پای اتو بگذرانم تا قابل استفاده بشوند.
کاترینا خسته و گرمازده در آستانه ی در ظاهر شد، هر چند آفتاب هنوز چندان بالا نیامده بود. بلوزش با بی نظمی از بالای پیراهن آبی اش بیرون زده بود و روپوش خانه ی سبزی که روی آن به تن داشت پر از چین و چروک بود. موهای بور مجعدش از همیشه فری تر بود، به خصوص که سرپوشی هم به سر نداشت که آن را صاف کند. جعدهای مو، با شانه ی کوچکی که آن را پشت سرش جمع کرده بود، در جدال بود.
به نظر می رسید احتیاج دارد لحظه ای با آرامش کنار کانال بنشیند، تا منظره ی آب قدری آرام و خنکش کند.
نمی دانستم چگونه با او رفتار کنم، تجربه ی کلفت بودن نداشتم، و خودمان هم هرگز کلفتی در خانه نداشتیم. در خیابان ما کسی کلفت نداشت. کسی وسعش نمی رسید. رختی را که تا کرده بودم در سبد گذاشتم و سری برایش تکان دادم. «روزبه خیر خانم.»
اخم هایش را درهم کرد که متوجه شدم باید می گذاشتم او سر صحبت را باز کند. باید با او بیشتر احیتاط می کردم.
پرسید، «تانکه خانه را نشانت داده است؟»
«بله خانم.»
«پس می دانی باید چه کنی و کارهایت را انجام می دهی.» مکثی کرد، گویی نمی دانست بعدش چه بگوید، و متوجه شدم او همان اندازه نمی داند چگونه بر من خانمی کند که من نمی دانستم چگونه خدمتکارش باشم. احتمالاً تانکه را ماریاتینز تعلیم داده بود و علی رغم چیزهایی که کاترینا می گفت هنوز هم دستورات او را اجرا می کرد.
باید طوری که متوجه نشود، کمکش کنم.
با مهربانی گفتم، «تانکه، گفته است که شما مایلید من علاوه بر رختشویی برای خرید گوشت و ماهی هم بروم.»
چهره ی کاترینا باز شد. «آره. وقتی کار رختشویی ات تمام شد، تانکه می برد و نشانت می دهد و از آن به بعد خودت تنها می روی. و کارهای دیگری که دارم را انجام می دهی.»
«چشم خانم.» صبر کردم. وقتی چیزی نگفت، دستم را دراز کردم و پیراهن مردانه ای را از روی بند رخت برداشتم.
کاترینا به پیراهن خیره شد. تماشایم کرد که آن را تا کردم و بعد اعلام کرد، «فردا بالا را نشانت خواهم داد، اتاقی که باید تمیز کنی. صبح زود فردا.» و پیش از آن که بتوانم حرفی بزنم ناپدید شد.
رخت ها را که بردم تو، اتو را پیدا کردم، تمیزش کردم و گذاشتم روی آتش تا داغ شود. تازه مشغول اتو کردن شده بودم که تانکه با سبد خریدی وارد شد و به دستم داد. گفت، «راه بیفت، باید برای خرید گوشت برویم. برای غذایی که می پزم به آن نیاز دارم.» صدای تلق وتلوقش را از آشپزخانه شنیده بودم، بوی زردگ سرخ شده به مشامم رسیده بود.
بیرون خانه کاترینا روی نیمکت نشسته بود، لیزبت روی چهارپایه ای کنار پایش بود و یوهانس در ننویی خواب بود. کاترینا در حال شانه کردن موهای لیزبت و جوریدن شپش بود. در کنار او کورنلیا و آلی دیس در حال خیاطی بودند. کاترینا داشت می گفت، «نه آلی دیس، نخ را محکم بکش، این خیلی شل است، کورنلیا تو یادش بده.»
باورم نمی شد همگی باهم می توانند این چنین آرام باشند.
مرتگه از طرف کانال به سوی ما می دوید. «دارید می روید قصابی؟ ماما من هم بروم؟»
«به شرطی که دست تانکه را رها نکنی و حرفش را گوش بدهی.»
خوشحال شدم که مرتگه همراه مان آمد. تانکه هنوز با من غریبی می کرد، ولی مرتگه شاد و شنگول بود و رابطه ی دوستانه را آسان تر می کرد.
از تانکه پرسیدم چه مدتی است برای ماریاتینز کار می کند.
«اوه، خیلی سال است، چند سالی پیش از آن که ارباب با خانم ازدواج کند و برای زندگی به این جا بیایند. هم سن وسال تو بودم که شروع کردم راستی تو چند سالت است؟»
«شانزده.»
تانکه با غرور اعلام کرد، «من چهارده سالم بود که شروع کردم. نصف بیشتر عمرم را این جا مشغول کار بوده ام.»
اگر من بودم چنین چیزی را با غرور اعلام نمی کردم. کار زیاد فرسوده اش کرده بود و از بیست و هشت سال سنش خیلی مسن تر به نظر می رسید.
بازار گوشت درست در پشت شهرداری و به طرف جنوب و غرب سبزه میدان قرار داشت.در محوطه ی آن سی و دو غرفه ی قصابی بود ـ نسل ها بود که در دلفت سی و دو قصابی وجود داشت. محوطه پر از زنان خانه دار و کلفت هایی بود که سرگرم انتخاب گوشت برای خانواده و چانه زدن بودند، و مردهایی که شقه های گوشت را از این طرف به آن طرف حمل می کردند. خاک اره ی کف زمین از خون خیس بود و به کف کفش و پای و دامن ها می چسبید. بوی خونی در هوا پخش بود که همیشه باعث می شد خودم را جمع کنم، هر چند زمانی مرتب هفته ای یک بار به آن جا می رفتم و قاعدتاً باید عادت کرده باشم. با وجود این از بودن در فضایی آشنا خوشحال بودم. از جلوی غرفه ها که می گذشتیم، قصابی که پیش از حادثه ی پدرم از او گوشت می خریدیم صدایم زد. لبخندی زدم، و از دیدن چهره ی آشنا آرامش پیدا کردم. در طول آن روز برای اولین بار بود که لبخندی بر لبانم نقش بسته بود.
دیدن آن همه آدم و چیزهای تازه در یک روز عجیب بود، آن هم به دور از فضای آشنایی که زندگی ام را تشکیل می داد. پیش تر از آن، هر بار فرد تازه ای می دیدم همیشه افراد خانواده و همسایه ها دوروبرم بودند. اگر به مکان جدیدی می رفتم با فرانس و پدر و مادرم بودم و احساس خطر نمی کردم. جدید با قدیم درهم آمیخته بود، مثل وصله کردن جوراب.
فرانس مدتی پس از شروع کارآموزی اش برایم تعریف کرده بود که قصد فرار داشته، نه از شدت کار زیاد، بلکه به علت این که قادر نبوده چهره های غریبه را روزی پس از روز دیگر تحمله کند. چیزی که ماندگارش کرده بود، دانستن این واقعیت بود که پدرمان تمام پس اندازش را بابت شهریه ی کارآموزی او پرداخته است، و اگر برمی گشت، بلافاصله او را پس می فرستاد. به علاوه اگر جای دیگری می رفت، چیزهای غریب بیشتری در انتظارش بود.
با صدای آهسته به قصاب آشنایم گفتم، «وقتی تنها باشم سری به شما می زنم.» آن گاه باعجله دویدم که به تانکه و مرتگه برسم.
جلوی غرفه ای کمی دورتر ایستاده بودند. قصاب آن ها مرد خوش قیافه ای بود که موهای مجعد طلایی و چشمان آبی روشن داشت.
تانکه گفت، «پیتر(۲۴)، این گری یت است. از این به بعد او گوشت خانه را می خرد. تو هم مطابق معمول به حساب مان بگذار.»
سعی کردم به چهره اش نگاه کنم ولی چشمانم بی اختیار متوجه پیش بند خون آلودش می شد. قصاب ما همیشه پیش بند تمیزی می پوشید و اگر خونی می شد بلافاصله آن را عوض می کرد.
پیتر چنان نگاهی به من کرد که گویی جوجه ی چاق و چله ای بودم که می خواست کباب کند، «آهان، گری یت، امروز چی میل داری؟»
رویم را به تانکه برگرداندم او هم دستور داد، «دو کیلو کباب دنده و نیم کیلو زبان.»
پیتر لبخندی زد و رویش را به مرتگه کرد وگفت، «خوب خانم کوچولو، نظر تو چیه. مگر من بهترین زبان را در دلفت نمی فروشم؟»
مرتگه هم ریزخندی زد و با کنجکاوی به گوشت های تکه شده، دنده ها، زبان ها، پاچه های خوک و سوسیس های عرضه شده نگاه کرد.
پیتر در حال وزن کردن زبان اشاره کرد که، «گری یت حالا خودت می بینی که من بهترین گوشت و درست ترین ترازو را در تمام این بازار دارم. هرگز از من شکایتی نخواهی شنید.» نگاه من به پیش بندش خیره ماند و آب دهانم را قورت دادم. زبان و دنده ها را در سبدی که دستم بود گذاشت، چشمکی زد و حواسش را متجه مشتری دیگری کرد.
بعد از آن به بازار ماهی فروش ها رفتیم که جنب بازار گوشت بود. عروس دریایی ها بالای سر غرفه ها در پرواز بودند، در انتظار کله و اندرون ماهی هایی که ماهی فروش ها به داخل کانال می انداختند. تانکه مرا به ماهی فروش شان معرفی کرد ـ که با ماهی فروش آشنای ما فرق داشت. قرار بود به تناوب یک روز گوشت و یک روز ماهی بگیرم.
وقتی بازار را ترک کردیم، دلم نمی خواست به خانه ی آن ها، کاترینا و بچه های روی نیمکت برگردم، دلم برای منزل خودمان تنگ شده بود. دلم می خواست وارد آشپزخانه ی مادرم بشوم و سبد پر از گوشت را جلویش بگذارم. متجاوز از یک ماه بود که گوشت نخورده بودیم.

وقتی برگشتیم، کاترینا روی نمیکت جلوی خانه مشغول شانه کردن موهای کورنلیا بود. توجهی به من نکردند. در تهیه ی ناهار به تانکه کمک کردم، سیخ های کباب روی آتش را برگرداندم، میز ناهارخوری را در تالار بزرگ چیدم، و نان بریدم.
وقتی غذا آماده شد دخترها آمدند تو، مرتگه در آشپزخانه به تانکه ملحق شد، در حالی که بقیه در تالار بزرگ نشستند. درست در لحظه ای که زبان را در خمره ی گوشت در انبار جا می دادم ـ چیزی نمانده بود گربه آن را بخورد ـ از بیرون آمد تو، در آستانه ی در، در انتهای راهروی بلند ایستاده بود، کلاه و شنلش را هنوز به برداشت. من خشکم زد و او هم مکثی کرد، ضد نور ایستاده بود، درنتیجه نمی توانستم چهره اش را ببینم. نمی فهمیدم که به انتهای راهرو یا به من نگاه می کند. پس از لحظه ای به تالار بزرگ رفت.
تانکه و مرتگه غذا را بردند سر میز، در حالی که من در اتاق تصلیب از بچه نگه داری کردم. وقتی کار تانکه تمام شد، آمد پیش من و ماهم همان چیزی را خوردیم که بقیه ی اعضای خانواده خورده بودند، کباب دنده، زردک، نان و لیوانی آبجو. هر چند گوشت پیتر از قصاب ما بهتر نبود، اما پس از مدت ها گوشت نخوردن خیلی چسبید. نان شان، نان گندم بود، و نه از جنس نان ارزان قهوه ای رنگی که ما می خوردیم، آبجوی شان هم آبکی نبود.
در طول ناهار برای کمک، به اتاق ناهارخوری نرفتم بنابراین ندیدمش. گهگاه صدایش را می شنیدم، در گفت گو با ماریاتینز. از لحن شان پیدا بود که با هم خوب کنار می آیند.
بعد از غذا من و تانکه میز را جمع کردیم، بعد کف آشپزخانه و انبار را شستیم. دیوار آشپزخانه و انبار از کاشی سفید بود، و اجاق از کاشی سفید و آبی دلفت با نقش های پرنده، کشتی، و سرباز در بخش های مختلف. با دقت آن ها را مطالعه کردم، هیچ کدام کار پدرم نبود.
بقیه روز را به اتو کشیدن در رختشوی خانه گذراندم، گهگاه مکث می کردم که آتش را زنده کنم، چوب بیاورم، یا به حیاط خلوت سر بکشم تا قدری خنک شوم. دخترها به تناوب داخل و خارج خانه بازی می کردند، گاهی سری به من می زدند و انگولکی به آتش می کردند، گاهی هم آزاری به تانکه می رساندند که در آشپزخانه چرت می شد و یوهانس کنار پایش می خزید. با من خیلی راحت نبودند ـ شاید فکر می کردند ممکن است چک شان بزنم. کورنلیا ابروهایش را برایم درهم کشید و مدت زیادی دوروبرم نپلکید، ولی مرتگه و لیزبت لباس هایی را که اتو کرده بودم بردند و در قفسه های تالار بزرگ جا دادند. مادرشان آن جا خوابیده بود. تانکه برایم توضیح داد، «ماه های آخر بارداری معمولاً تمام روز را در رخت خواب می ماند و دوروبرش بالشت می گذارد.»
ماریاتینز بعدازغذا به اتاق خودش در طبقه ی بالا رفته بود. هر چند یک بار صدایش را شنیدم، از راهرو می آمد و وقتی به بالا نگاه کردم در آستانه ی در ایستاده بود و مرا می پایید. حرفی نزد، من هم به اتو کردن ادامه دادم و تظاهر کردم آن جا نیست. چند لحظه بعد از گوشه ی چشم دیدم که سری تکان داد و رفت.
میهمان داشت ـ صدای دو مرد را که از پله ها بالا می رفتند شنیدم. بعداً وقتی شنیدم می آیند پایین از پشت در نگاه شان کردم تا رفتند بیرون. مرد همراهش چاق بود و پر سفید بلندی در کلاهش داشت.
وقتی تاریک شد، شمع روشن کردیم، و تانکه و من و بچه ها در اتاق تصلیب نان و پنیر و آبجو خوردیم، بقیه در تالار بزرگ زبان خوردند. کوشیدم به گونه ای بنشینم که پشتم به نقاشی مصلوب شدن حضرت مسیح باشد. از خستگی قادر به فکر کردن نبودم. در منزل خودمان هم به همین شدت کار می کردم، ولی هرگز به حد کار کردن در خانه ای غریب که همه چیزش تازگی داشت و تَنِش داشتم با سگرمه هایم دهم این اندازه خسته کننده نبود به علاوه در خانه ی خودمان با مادرم یا آگنس و فرانس می گفتیم و می خندیدیم و این جا کسی را نداشتم که با من بخندد.
هنوز به زیرزمین که محل خوابم بود نرفته بودم. شمعی با خودم بردم ولی خسته تر از آن بودم که دوروبرم را جست جو کنم، فقط تخت خواب و بالشت و پتو را یافتم. دریچه ی کفِ بالا نردبان را باز گذاشتم تا هوای خنک و تازه بیاید تو. داشتم شمع را خاموش می کردم که چشمم به نقاشی پایین پای تختم افتاد. بلافاصله سردُم نشستم و خواب از چشمانم پرید. عکس دیگری از حضرت عیسی بر روی صلیب بود، از مال بالا کوچک تر بود، ولی آزاردهنده تر به نظر می رسید. حضرت عیسی سرش را از شدت درد به عقب برده بود و چشمان مریم مجدلیه دودو می زد. با احتیاط به تختم تکیه دادم، قادر نبودم چشمانم را از آن بردارم. نمی توانستم خوابیدن در اتاقی با آن نقاشی را تصور کنم. خواستم بیاورمش پایین ولی جرات نکردم. سرانجام شمع را خاموش کردم ـ وسعم نمی رسید روز اول کارم در این خانه شمع حرام کنم. دراز کشیدم و چشمانم به نقطه ای خیره ماند که می دانستم محل نقاشی است.
آن شب با وجود خستگی زیاد، بد خوابیدم. مدام از خواب می پریدم و نقاشی را جست جو می کردم. هر چند نمی توانستم چیزی روی دیوار ببینم، ولی تمام جزئیاتش در ذهنم نقش بسته بود. سرانجام وقتی هوا رو به روشنایی گذاشت، بار دیگر نقاشی آشکار شد و من مطمئن بودم که حضرت مریم دارد از آن بالا به من نگاه می کند.

صبح که از خواب بیدار شدم کوشیدم به نقاشی نگاه نکنم، و در عوض در نور کمرنگی که از پنجره ی انبار به داخل زیرزمین می تابید به ارزیابی خرت وپرت هایی که در زیرزمین بود پرداختم. چیز زیادی برای ارزیابی نبود، ـ چند صندلی با روکش پارچه ای که روی هم تلنبار شده بود، چند صندلی شکسته ی دیگر، یک آینه، و دو نقاشی دیگر، که هر دو طبیعت بی جان بود، و به دیوار تکیه داده شده بود. اگر نقاشی تصلیب مسیح را با یکی از طبیعت بی جان ها جابه جا می کردم کسی متوجه می شد؟
کورنلیا می شد. و به مادرش خبر می داد.
نمی دانستم کاترینا ـ یا هر کدام از آن ها ـ درباره ی پروتستان بودن من چه فکری می کنند. احساس عجیبی بود، که فقط خودم نسبت به آن آگاه بودم. تاکنون هرگز در اقلیت قرار نگرفته بودم.
پشتم را به نقاشی کردم و از نردبان بالا رفتم. صدای جرینگ جرینگ دسته کلید کاترینا از جلو خانه به گوش می رسید و رفتم که پیدایش کنم. کند ره می رفت چنان که گویی هنوز از خواب بیدار نشده باشد، ولی مرا که دید کوشید خودش را جمع وجور کند. مرا به طبقه ی بالا راهنمایی کرد، با کندی از پله ها بالا می رفت، و دستش را به نرده ی کنار می گرفت تا وزنش را بالا بکشد.
دمِ در کارگاه نقاشی در میان کلیدهایش جست جو کرد، بعد قفل در را باز کرد و آن را گشود. اتاق تاریک بود، کرکره ها بسته بودند ـ از نوری که از لای درز آن ها می تابید فقط می توانستم چیزهای کمی را ببینم. اتاق بوی تمیز و تند روغن بزرک می داد که مرا به یاد لباس های پدرم انداخت وقتی که شب ها از کارخانه برمی گشت. بوی چوب و علف تازه ی چیده شده را داشت.
کاترینا در آستانه ی در ایستاد. جرات نداشتم پیش از او وارد شوم. پس از لحظه ای ناخوشایند، دستور داد، «کرکره ها را باز کن. پنجره ی دست چپ را باز نکن. فقط وسطی و آخری را. آن هم فقط قسمت پایین پنجره ی وسطی را.»
طول اتاق را پیمودم، از کنار سه پایه ی نقاشی و صندلی کنارش که نزدیک پنجره ی وسطی بود گذشتم. پایین پنجره را گشودم و سپس کرکره ها را باز کردم. تا وقتی کاترینا در آستانه ی در مرا می پایید به نقاشی روی سه پایه نگاه نکردم.
میزی به کنار پنجره ی دست راست کشیده شده بود، با صندلی ای در گوشه. پشتی و نشیمن صندلی از چرم بود با طرح هایی از گل های زرد و برگ.
کاترینا یادآوری کرد، «هیچ چیز را جابه جا نکن. دارد آن ها را نقاشی می کند.»
حتا اگر روی پنجه هایم هم بلند می شدم، کوتاه تر از آن بودم که دستم به قسمت بالای پنجره و کرکره ها برسد. مجبور بودم روی صدلی بایستم. ولی نمی خواستم تا کاترینا آن جاست چنین بکنم. به آن شکل که در آستانه ی در ایستاده بود و منتظر بود اشتباهی مرتکب بشوم عصبی ام می کرد.
دنبال راه چاره بودم.
نوزاد نجاتم داد ـ از پایین پله ها صدای گریه اش به هوا رفت. کاترینا این پا و آن پا شد. معطل کردن من حوصله اش را سر برد و سرانجام رفت تا به یوهانس برسد.
به سرعت بالا رفتم و با احتیاط روی چارچوب چوبی صندلی ایستادم، خم شدم و کرکره ها را گشودم. از پنجره به پایین نگاه کردم و تانکه را دیدم که مشغول ساییدن کاشی های جلوی خانه بود. مرا ندید، ولی گربه ای که پشت او روی کاشی های خیس راه می رفت مکثی کرد و به بالا نگریست.
پنجره های پایینی و کرکره ها را باز کردم و از صندلی آمدم پایین. چیزی جلویم حرکت کرد و من سرجایم میخکوب شدم. حرکت بازایستاد. خودم بودم، انعکاسم در آیینه ای افتاده بود که میان دو پنجره نصب شده بود. هر چند حالت چهره ام مضطرب و گناهکار می نمود، اما تابش نور روی صورتم براقش کرده بود. با شگفتی خیره شدم، و بعد کنار رفتم.
اکنون که لحظه ای تنها شده بودم دوروبرم را نگاه کردم. فضای چهارگوش و بزرگی بود، اما نه به بزرگی تالار بزرگ طبقه ی پایین. حالا که پنجره ها باز شده بودند، روشن و هوادار بود، با دیوارهای گچی سفید، و کاشی های مرمر سفید و خاکستری در کف آن، و کاشی های تیره تری به طرح صلیب در میان آن ها. ردیفی از کاشی های ساخت دلفت با طرح الهه ی عشق، پایین دیوار را به کف اتاق پوشانده بود، تا گچ دیوار از زمین شویی ما کثیف نشود. آن ها هم کار پدرم نبودند.
هر چند اتاق بزلگی بود ولی مبل و صندلی کمی در آن بود. سه پایه ی نقاشی و صندلی مقابل آن که جلوی پنجره ی وسطی قرار گرفته بود، و میزی که مقابل پنجره ی گوشه ی دست راست بود. علاوه بر صندلی ای که روی آن ایستادم، صندلی دیگری هم کنار میز بود، از چرم ساده با گل میخ های درشت و دوسر شیر حک شده در بالای دو ستون پشتی آن. نزدیک دیوار عقبی، و پشت سه پایه و صندلی، قفسه ی کوچکی بود، با کشوهای بسته، روی آن چند قلم موی نقاشی و کاردکی با تیغه ای به شکل لوزی با نظم و ترتیب کنار شاسی نقاشی تمیزی قرار داشت. در کنار قفسه میز تحریری بود که روی آن کاغذها و کتاب ها و طرح های چاپی دیده می شد. دو صندلی سر شیردار دیگر هم کنار در ورودی گذاشته شده بود.
اتاق منظمی بود، خالی از خرت و پرت های زندگی روزانه. با بقیه ی خانه تفاوت داشت، چنان که گویی به کلی در خانه ی دیگری بود. وقتی در بسته بود، از سروصدای بچه ها، جرینگ جرینگ دسته کلید کاترینا، و خش وخش جارو خبری نبود.
جارو، سطل آب و پارچه ی گردگیری ام را آوردم و مشغول نظافت شدم. از گوشه ای شروع کردم که صحنه ی نقاشی چیده شده بود، جایی که می دانستم نباید چیزی را تکان بدهم. روی صندلی زانو زدم تا پنجره ای را که برای باز کردنش کوشیده بودم گردگیری کنم، و نیز پرده ی زردی را که در کنارش آویزان بود، با احتیاط این کار را کردم کا مبادا چین هایش به هم بخورد. شیشه ی پنجره ها کثیف بود و احتیاج به آب گرم داشت، ولی مطمئن نبودم دلش می خواهد آن ها تمیز بشوند. باید از کاترینا می پرسیدم.
گرد صندلی ها را گرفتم، گل میخ ها و سرِ شیرها را برق انداختم. میز مدت ها بود که گردگیری نشده بود. کسی اطراف چیزهای روی آن را تمیز کرده بود ـ یک فرچه ی پودر نرم، گلدانی مسبار، یک نامه، کاسه ای از سفال سیاه، و پارچه ای آبی رنگ که در گوشه ای جمع شده بود و لبه ی آن از میز آویزان بود. به قول مادرم باید روشی می یافتم تا چیزها را بلند کنم و بعد چنان سرجای شان بگذارم که گویی دست نخورده اند.
نامه درست در گوشه ی میز قرار گرفته بود. اگر سشتم را کنار یک لبه ی آن و انگشت سبابه ام را کنار لبه ی دیگرش می گذاشتم و بعد انگشت کوچکم را به لبه ی میز تکیه می دادم، می توانستم آن را بلند کنم گرد زیرش را بگیرم، و برش گردانم همان جایی که با دستم علامت گذاشته بودم.
انگشتانم را کنار لبه ی نامه قرار دادم و نفسم را حبس کردم، نامه را بلند کردم، گردگیری کردم و با سرعت آن را سرجایش قرار دادم. از میز دور شدم. به نظر می رسثد نامه از جایش تکان نخورده است، هر چند که فقط خودش متوجه می شد.
به هرحال اگر قرار بود این امتحان من باشد، بهتر بود زودتر سروته اش را هم بیاورم.
با دستم از نامه تا فرچه را اندازه گیری کردم، آنگاه انگشتانم را در نقاط مختلف اطراف آن گذاشتم. بلندش کردم، گردَش را گرفتم، و آن را سر جایش برگرداندم، بعد فاصله ی آن را با نامه اندازه گرفتم. همین کار را با کاسه ی سفالی انجام دادم.
به این ترتیب بود که نظافت کردم بی آن که به نظر برسد چیزی را از جایش تکان داده آم. هر چیز را با نزدیک ترین شیء کنارش و فاصله ی میان آن ها اندازه می گرفتم. چیزهای کوچک روی میز آسان بود، اثاثیه ی اتاق دشوارتر بود ـ برای صندلی ها از پاهایم، زانوانم و گاهی شانه ها و چانه ام استفاده می کردم.
نمی دانستم با پارچه ی آبی ای که با بی نظمی روی میز کُپه شده بود چه کنم. اگر تکانش می دادم امکان نداشت بتوانم چین و تاهایش را به شکل اول برگردانم. فعلاً رهایش کردم، تا یکی دو روز، به این امید که متوجه نخواهد شد و تا آن موقع روشی برای نظافتش پیدا می کردم.
بقیه ی اتاق به چنین دقتی نیاز نداشت. گردگیری کردم، جارو زدم و زمین را شستم ـ زمین و دیوارها، پنجره ها و اثاثیه را ـ به گونه ای که اتاقی به نظافت اساسی نیاز داشت. در طرف مقابل میز و پنجره و انتهای اتاقع دری به انبارکی هدایت می شدع که پر از بوم و نقاشی و صندلیع قفسه، بشقاب، لگن های ادرار و جارختی و ردیفی کتاب بود. آن جا را هم نظافت کردم، و چیزها را مرتب چیدم که به این ترتیب انبار نظم بیشتری پیدا کرد.
در تمام این مدت از نظارفت اطراف سه پایه پرهیز کرده بودم. نمی دانم علتش چه بود، اما بی اختیار از تصور دیدن بومی که روی آن بود هراس داشتم.
سرانجام، دیگر چیزی برای نظافت باقی نماند. صندلی مقابل سه پایه را گردگیری کردم، و سپس مشغول گردگیری سه پایه شدم، بی آن که نگاهی به نقاشی بیندازم.
اما وقتی چشمم به ساتن زرد افتاد بر جایم میخکوب ماندم.
غرق تماشای نقاشی بودم که ماریاناتینز به حرف آمد.
«منظره ای معمولی نست؟ مگر نه؟»
صدای ورودش را نشنیده بودم. داخل اتاق ایستاده بود، پشتش کمی خمیده بود، و پیراهن زیبای سیاهی با یقه ی ابریشمی به تن داشت.
نمی دانستم چه بگویم، و دست خودم نبود ـ بی اختیار دوباره به طرف نقاشی برگشتم.
ماریاتیز خندید. آمد کنارم و گفت، «تو تنها کسی نیستی که در مقابل یکی از نقاشی های او از خودبی خود شده است. الحق از عهده ی این یکی هم عالی برآمده. چهره ی همسر وان روی ون است.ب نام را شناختم، همان بود که پدرم به عنوان حامی هنر از او یاد کرده بود. ماریاتینز اضافه کرد، «زن خوشگلی نیست، ولی او زیبایش می کند، بهای زیادی پیدا می کند.»
چون این نخستین اثری بود که از او دیده بودم، لاجرم آن را بهتر از هر نقاشی دیگری که کار کرده بود، به خاطر سپردم، حتا آن هایی که از نخستین مرحله ی زمینه تا پایان جلوی چشمم آفریده شدند.
زنی در مقابل میزی ایستاده بود، به طرف آینه ای روی دیوار چرخیده بود، که در این صورت به حالت نیم رخ بود. شنلی از ساتن زرد پررنگ با لبه ی پوست قاقم سفید به تن داشت و روبان سرخ پنج گوشی که خیلی مُد بود، به سرش زده بود. نور پنجره ای از طرف چپ، او را روشن می کرد، که به روی چهره اش تابیده بود و زیروبم خطوط ظریف پیشانی و دماغش را دنبال می کرد، که به روی چهره اش تابیده بود و مروارید به گردنش بود، بندهای دو طرف گردنبند را گرفته بود، و دستانش در هوا معلق بود، به نظر می رسید متوجه نیست کسی دارد او را نظاره می کند. پشت سرش روی دیوار سفیدِ روشن، نقشه ای قدیمی قرار داشت، در پیش زمینه ی تاریک، همان میزی دیده می شد که رویش نامه، فرچه و چیزهایی بود که نظافت کرده بودم.
دلم می خواست آن شنل خزدار و مروارید را بر تن کنم، آرزو کردم مردی را که چنین نقاشی ای کشیده بود بشناسم.
به یادم افتاد پیش تر تصویر خود را در آینه تماشا کرده بودم، و از خودم شرمم آمد.
به نظر می رسید ماریاتینز از این که در کنار من به غور در نقاشی پرداخته راضی است، تماشای آن با صحنه آرایی واقعی اش درست در پشت آن، غیرعادی می نمود. پس از گردگیری میز، حالا دیگر با تمام اشیاء روی آن، و ارتباط شان باهم آشنا بودم ـ نامه ی گوشه ی میز، فرچه که همین طور در کنار گلدان مسبار قرار داشت، پارچه ی آبی که به دور کاسه ی تیره رنگ پیچیده شده بود. همه چیز دقیقاً همان طور بود که دیده بودم، منتهی تمیزتر و ناب تر به نظر می رسید. گویی نظافت مرا به سخره می گرفت.
آنگاه متوجه تفاوتی شدم. نفسم را در سینه حبس کردم.
«چی شده دختر؟»
گفتم، «در نقاشی از سر شیرهای بالای پشتی صندلیِ کنار زن اثری نیست.»
«نه، حتا یک بار عودی هم روی صندلی بود. تغییرات زیادی در نقاشی هایش می دهد. دقیقاً آن چیزی را که می بیند نقاشی نمی کند، بلکه آن چه را میلش بکشد. بگو ببینم، دختر، به نظر تو کار این نقاشی تمام است؟»
خیره نگاهش کردم. حتماً از این سوال منظور خاصی داشت ولی نمی توانستم تغییرات دیگری را در آن تصور کنم که ممکن بود بهترش کند.
تته پته کنان پرسیدم، «مگر نیست؟»
ماریاتینز خرناسه ای کشید. «سه ماه تمام است که دارد روی آن کار می کند. فکر می کنم دو ماه دیگر هم به آن ور می رود. چیزها را تغییر می دهد. حالا خواهی دید.ب نگاهی به دوروبر افکند. «کارت را تمام کرده ای، آره؟ بسیار خوب، دختر، راه بیفت برو ـ برو به کارهای دیگرت برس. به زودی برمی گردد تا ببیند چه کرده ای.»
برای آخرین بار نگاهی به نقاشی کردم، اما گویی با مطالعه ی دقیق آن چیزی محو شد. مثل نگاه کردن به ستاره ای در آسمان شب بود ـ اگر مستقیم به یکی از آن ها خیره می شدم به سختی می توانستم آن را ببینم، ولی از گوشه ی چشم نگاهش می کردم، به نظر روشن تر می آمد.
جارو و سطل و پارچه های گردگیری ام را جمع کردم. وقتی اتاق را ترک کردم. ماریاتینز همچنان جلو نقاشی ایستاده بود.

قابلمه ها را از آب کانال پر کردم و روی آتش گذاشتم و رفتم دنبال تانکه. توی اتاق خواب بچه ها بود و داشت به کورنلیا در لباس پوشیدن کمک می کرد، در حالی که مرتگه به آلی دیس کمک می کرد و لیزبت هم خودش لباسش را می پوشید، تانکه چندان سرحال به نظر نمی رسید، و وقتی با او صحبت کردم، نگاهی به من انداخت و رویش را برگرداند. به ناچار رفتم جلویش ایستادم تا مجبور شود نگاهم کند. «تانکه، می خواهم به بازار ماهی فروش ها بروم امروز چی لازم داری؟»
بدون آن که نگاهم کند گفت، «به این زودی؟ ما معمولاً دیرتر می رویم.» داشت روبان سفیدی را به شکل ستاره ی پنج گوش در موهای کورنلیا می بست.
به سادگی گفتم، «تا آب جوش بیاید، آزاد بودم گفتم حالا بروم.» توضیح ندادم که صبح زود آدم جنس بهتری گیرش می آید، حتا اگر قصاب یا ماهی فروش قول داده باشند که جنس خوبی را برای خانواده کنار بگذارند. خودش باید عقلش می رسید. «چی لازم داری؟»
«امروز حوصله ی ماهی ندارم. برو قصابی و یک ران بگیر.» کار تانکه با روبان کورنلیا تمام شد، و دخترک مثل برق از کنار من زد بیرون. تانکه رویش را برگرداند، کشویی را گشود و دنبال چیزی گشت. لحظه ای پشت پهنش را نگاه کردم، و پیراهن قهوه ایِ خاکستری شده ای را که محکم روی آن کشیده شده بود.
به من حسودی می کرد. من کارگاه نقاشی را نظافت کرده بودم، جایی که اجازه ی ورود به آن را نداشت، جایی که ظاهراً هیچ کس اجازه ی ورود نداشت به جز من و ماریاتینز.
در حالی که تانکه سرپوشی را بین انگشتانش صاف می کرد، گفت، «ارباب یک بار از من نقاشی کشیده. مرا در حال ریختن شیر کشید. همه گفتند بهترین کار او بوده.»
گفتم، «خیلی دلم می خواهد ببینمش. هنوز این جاست؟»
«نه بابا، وان روی ون خردش.»
لحظه ای فکر کردم و گفتم، «پس یکی از متمول ترین مردان دلفت، هر روز از نگاه کردن به تو لذت می برد.»
لبخند زد، و چهره ی آبله رویش پهن تر هم شد. همان چند کلمه ی درست در یک لحظه، خُلقش را شیرین کرد. وظیفه ی من بود که کلمات درست را بیابم.
پیش از این که بار دیگر خلقش تنگ شود عازم رفتن شدم. مرتگه پرسید، «ممکن است من هم همراهت بیایم؟»
لیزبت افزود، «من هم.»
با قاطعیت گفتم، «امروز نه. بروید چیزی بخورید و به تانکه کمک کنید.» دلم نمی خواست عادت کنند همیشه همراهم بیایند. از آن به عنوان پاداشی برای رفتار خوب شان با خودم استفاده می کردم.
درعین حال دلم می خواست در کوچه و بازار آشنا به تنهایی قدم بزنم و مایل نبودم دوتا دختر کوچک مدام کنارم حرف بزنند و موقعیت جدیدم را به خاطرم بیاوردند. وقتی قدم به میدان گذاشتم و پاپتیست کورنر را پشت سر گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم. متوجه نشده بودم که در تمام مدتی که با این خانواده بودم، گویی نفسم در سینه حبس شده بود.
پیش از رفتن سراغ پیتر، کنار غرفه ی قصابیِ آشنای مان ایستادم، که به محض دیدنم لبخند بر لب آورد. «بالاخره تصمیم گرفتی سلام بکنی. دیروز خیلی دماغت را برای امثال ما بالا گرفته بودی.»
شروع کردم به توضیح دادن درباره ی موقعیت جدیدم، ولی حرفم را قطع کرد و گفت، «البته می فهمم، همه می دانند و درباره اش حرف می زنند ـ دختر یانِ سفالگر در خانه ی ورمر نقاش مشغول کار شده. و من دیدم که درست بعد از یک روز، چنان افاده اش زیاد شده که با دوستان قدیمی هم خوش وبشی نمی کند.»
«کلفت شدن که افاده ندارد. پدرم شرمنده است.»
«پدرت بدشانسی آورد. هیچ کس او را سرزنش نمی کند. تو هم نباید شرمسار باشی عزیزم. به جز این که دیگر گوشتت را از من نمی خری.»
«متاسفانه حق انتخاب ندارم. این تصمیم خانم من است.»
«که این طور، بله؟ پس گوشت خریدن از پیتر ربطی به پسر خوش قیافه اش ندرد هان؟»
اخم هایم توی هم رفت. «من پسرش را ندیده ام.»
قصاب خنده ای کرد. «خواهی دید. حالا راه بیفت برو. دفعه ی بعد که مادرت را دیدی بگو بیاید سری به من بزند. می خواهم چیز برایش کنار بگذارم.»
تشکر کردم و به سراغ غرفه ی پیتر رفتم. به نظر از دیدن من متعجب می آمد. «هنوز چیزی نشده برگشتی؟ زبان هایی که دادم به قدری خوشمزه بود که دوباره برای بقیه اش آمدی؟»
«لطفاً امروز یک ران گوسفند به من بدهید.»
«بگو ببینم گری یت، آن چیزی که دادم بهترین زبانی نبود که تابه حال خورده بودی؟»
نخواستم در تعریف از خودش کمکش کنم. «ارباب و خانم آن را خوردند و حرفی نزدند.»
از پشت سر پیتر مرد جوانی رویش را برگرداند ـ پشت میز انتهای غرفه مشغول تکه کردن گوشت گوساله ای بود. باید پسرش می بود، چون با وجودی که از پیتر بلندقدتر بود، همان چشمان آبی روشن را داشت. موهای بورش بلند و مجعد و پرپشت بود، و گرد چهره ای آویخته شده بود که مرا به یاد زردآلو انداخت. فقط پیش بند خونی اش به چشم ناخوشایند بود.
چشمانش شبیه پروانه ای که روی گلی بنشیند، روی صورتم نشست و نتوانستم جلوی سرخ شدن چهره ام را بگیرم. چشمانم را همچنان به پدرش خیره کردم و تقاضایم را تکرار کردم. پیتر در میان گوشت ها جست جو کرد و ران گوسفندی را برایم بیرون کشید، و روی پیشخوان گذاشت. دو جفت چشم مراقب من بودند.
اطراف ران خاکستری می زد. آن را بو کردم و با بی تفاوتی گفتم، «این گوشت تازه نیست، خانم از این که شما انتظار دارید خانواده چنین گوشتی را بخورند، چندان راضی نخواهد بود.» لحنم تندتر از آن بود که قصد کرده بودم. شاید هم لازم بود چنین تلخ باشد.
پدر و پسر نگاهی به من کردند. چشمانم را در چشمان پدر دوختم و سعی کردم پسر را ندیده بگیرم.
سرانجام پیتر رویش را به پسرش کرد، «پیتر، آن رانی را که در گاری کنار گذاشته ام وردار بیاور.»
پیتر پسر گفت، «آخر آن را برای ـ» بعد مکثی کرد و ناپدید شد، با ران دیگری برگشت، که من بلافاصله متوجه شدم از جنس بهتری است. سری تکان دادم، «حالا بهتر شد.»
پیتر پسر گوشت را پیچید و در سبدم گذاشت. تشکر کردم. رویم را که برگرداندم بروم، از گوشه ی چشم نگاهی را که بین پدر و پسر رد و بدل شد دیدم. حتا همان لحظه به گونه ای مفهوم آن نگاه را درک کردم، و این که نتیجه اش برای من چه خواهد بود.

وقتی برگشتم کاترینا روی نیمکت نشسته بود، و به یوهانس شیر می داد. گوشت را نشان دادم که سرش را تکانی داد. داشتم داخل خانه می شدم که با صدای ملایمی گفت، «شوهرم کارگاه را بازرسی کرده و گفته نظافتش باب میلش بوده.» نگاهم نکرد.
«ممنونم خانم.» وارد خانه شدم و به تابلوی طبیعت بی جانی از میوه و خرچنگ نگاه کردم، و با خود گفتم، پس ماندنی هستم.
بقیه روز مانند روز اول گذشت و مثل روزهای بعدی که به دنبال آمد. وقتی کارگاه را تمیز می کردم، و از خرید ماهی یا گوشت برمی گشتم، به رخت شویی می پرداختم، یک روز صرف تقسیم بندی، خیساندن و لکه گیری می شد، روز بعد شستن و آب کشیدن، جوشاندن و فشردن آن ها پیش از آویختن شان روی بند تا در آفتاب ظهر خشک و سفید بشند، و روز دیگر آن ها را اتو، رفو و تا می کردم. نزدیک ظهر همیشه لحظاتی به تانکه برای تهیه غذای ظهر کمک می کردم. بعد ظرف ها را می شستیم و جابه جا می کردیم، آنگاه قدری وقت آزاد داشتم که استراحتی بکنم، یا روی نیمکت بیرون بنشینم و خیاطی کنم، یا به حیاط خلوت بروم. بعد از آن به ادامه ی کارهای صبحم می پرداختم، و سپس به تانکه در فراهم کردن شام کمک می کردم. آخرین کاری که انجام می دادیم شستن کف خانه بود تا برای صبح روز بعد تمیز باشد.
شب ها با پیش بندی که روز بسته بودم روی نقاشی تصلیب را که پایین تختم آویزان بود می پوشاندم. که در آن صورت بهتر می خوابیدم. روز بعد پیش بند را به رخت های شستنی اضافه می کردم.

روز دم وقتی کاترینا داشت قفل در کارگاه را باز می کرد پرسیدم آیا می خواهد شیشه ی پنجره ها را تمیز کنم یا نه؟
به تندی گفت، «چرا نکنی؟ لزومی ندارد در مورد این چیزهای بی اهمیت از من اجازه بگیری.»
توضیح دادم، «علتش نوری است که به درون می تابد. آخر می دانید، اگر تمیزشان کنم ممکن است حالت نقاشی عوض شود.»
نمی دانست. نمی خواست یا نمی بایست وارد اتاق می شد تا به نقاشی نگاه کند. به نظر می رسید هرگز وارد کارگاه نم شود. وقتی که تانکه خلقش خوش بود باید از او علت را جویا می شدم. کاترینا رفت پایین تا از او بپرسد و از پایین صدا زد ه به پنجره ها کاری نداشته باشم.
وقتی کارگاه را تمیز کردم چیزی ندیدم مبنی بر این که اصلاً در آن اتاق حضور داشته. هیچ چیز از جایش تکان نخورده بود، شستی نقاشی تمیز بود، نقاشی به نظر متفاوت تر نمی آمد. ولی حس کردم که آن جا بوده.
دو روز اولی که در خیابان اوده لانگ دیک بودم چیز زیادی از او ندیده بودم.
گاهی صدایش را روی پله ها می شنیدم، یا از راهرو، که سربه سر بچه ها می گذاشت، با ملایمت با کاترینا حرف می زد. شنیدن صدایش برایم حالت آن را داشت که در کنار کانال قدم می زنم و از قدم هایم مطمئن نیستم. نمی دانستم در خانه ی خودش با من چگونه رفتار خواهد کرد، آیا به سبزیجاتی که در آشپزخانه خُرد می کردم توجه می کرد یا نه.
تاکنون هیچ آقایی تا این اندازه به من توجه نکرده بود.
روز سومم در آن خانه سینه به سینه ی او قرار گرفتم. درست پیش از شام رفته بودم بشقابی را که لیزبت روی نیمکت بیرون جا گذاشته بود بیاورم تو که کمابیش خوردم توی قدش، در حالی که آلی دیس را بغل کرده بود و داشت در راهرو می آمد.
عقب کشیدم. آلی دیس و او هر دو با چشمان خاکستری نگاهم کردند. نه لبخند زد و نه نزد. نگاه کردن به چشمانش سخت بود. به زنی فکر کردم که در نقاشیِ طبقه ی بالا در آینه به خودش نگاه می کند، که شنل ساتن را به تن دارد و مروارید را می بندد. برای او نگاه کردن به یک آقای محترم دشوار نبود. سرانجام وقتی موفق شدم چشمانم را بلند کنم و نگاهش کنم، دیگر به من نمی نگریست.
روز بعد خود آن زن را دیدم. در بازگشتم از قصابی یک خانم و آقا جلویم در اوده لانگ دیک حرکت می کردند. جلوی درِ خانه، آقا برگشت و تعظیمی به خانم کرد و به راهش ادامه داد. پر سفید بلندی در کلاهش بود ـ باید همان میهمانی باشد که چند روز پیش هم آمده بود. در نگاه سریعی که به نیم رخش کردم، دیدم که سبیل دارد، و صورت چاقی که به هیکلش می آمد. لبخندی زد چنان که گویی قصد دارد تعارفی دروغین بکند. زن، پیش از آن که موفق شوم چهره اش را ببینم وارد خانه شدع ولی روبان قرمز پنج شاخه ای را که به موهایش زده بود دیدم. عقب کشیدم و کنار در تامل کردم، تا این که صدای پایش را که از پله ها بالا می رفت شنیدم.
بعداً وقتی داشتم رخت های اتوشده را در قفسه ی تالار بزرگ جا می دادم شنیدم که از پله ها پایین آمد. وقتی وارد د، سر جایم ایستادم. شنل زرد را روی دستانش حمل می کرد. روبان هنوز در موهایش بود.
گفت، «اوه، کاترینا کجاست؟»
«خانم، ایشان همراه مادرشان به شهرداری رفته اند، برای کارهای خانوادگی.»
«که این طور. بسیار خوب، مهم نیست روز دیگر می بینمش. این را برایش می گذارم این جا.» شنل را تا کرد و روی تخت خواب گذاشت و گردن بند مروارید را روی آن انداخت.
«بله خانم.»
نمی توانستم نگاهم را از او بردارم. احساس می کردم می بینمش و در عین حال نمی بینمش. حالت عجیبی بود. همان طور که ماریاتینز گفته بود به زیبایی لحظه ای که در نقاشی نور روی صورتش تابیده بود، نبود. با وجود این زیبا بود، چه بسا فقط به دلیل آن که او را آن طور به یاد می آوردم. با نگاهی مشکوک به من خیره شده بود، گویی چون با آن حالت آشنا نگاهش می کردم، باید مرا می شناخت. موفق شدم نگاهم را به زیر بیفکنم. «به اطلاع شان می رسانم شما تشریف آوردید.»
سر تکان داد ولی راحت نبود. به گردن بند مرواریدی که روی شنل گذاشته بود نگاهی کرد. «فکر می کنم بهرت است این را بالا در کارگاه پیش خودش بگذارم.» و گردن بند را برداشت. به من نگاه نکرد، ولی می دانستم که فکر می کند. نمی شود به کلفت ها در مقابل اشیاء گران بها اعتماد کرد. بعد از این که رفت، چهره اش همچنان مانند بوی عطر ادامه پیدا کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب دختری با گوشواره‌ی مروارید

داستانی واقعی، از زبان" گریت" ،دختر نوجوانی روایت میشود که به دلیل فقر ونابینایی پدر برای کار به خانه ی وارمر ،نقاش هلندی میرود در ابتدای ورود به خانه تنها به کارهای منزل میپردازد. اما داستان از جایی شروع میشود که از یک سو برای خرید به بیرون از خانه میرود و با پیتر اشنا میشود واز سوی دیگر کم کم توجه ارباب خود را برای کمک به او در نقاشی جلب میکند و... اما اصل ماجرا زمانیست که ورمر نقاش از خدمتکارش که دختر زیبایی است، می خواهد گوشواره های همسرش را به گوش بیاویزد تا از او در نقاشی استفاده کند .اگرچه داستان حالتی یکنواخت وخطی دارد اما کششی دارد که در عین ساده و روان بودن ماجرا خواننده را مجذوب خود خواهد کرد.یک سوم انتهایی داستان بسیار جذاب و با پایانی عالی و غافلگیر کننده تمام میشود.کتاب دارای تصویر سازی خوب همراه با نقاشی های عنوان شده در داستان است.ضمن اینکه در این داستان با روایتی از زندگی یک کلفت روبرو نیستیم بلکه دخترنوجوانی را خواهید دید که در اکثر مواقع تصمیم وبرخوردی بسیار عاقلانه دارد.
در 1 ماه پیش توسط پرنیان
این رمان میتونه برای دخترهای نوجوان کتاب جالبی باشه احتمالا، قصه‌ای روان و بی‌تلاطم، تقریبا یکنواخت و خالی از هر گونه زیبایی نوشتاری
در 6 ماه پیش توسط nat...iri
خیلی روان و زیباست این کتاب
در 1 سال پیش توسط عباس اندررا
این کتاب عالیه؛واقعا ارزش خوندن داره
در 1 سال پیش توسط ویدا سعیدزاده
داستان واقعی از زبان دختری که خدمتکار نقاش هلندی به نام ورمر هست نقل میشه. ترجمه خیلی خوب و روانه. درباره این نقاش و کارهاش حتما روی اینترنت بخونید خوب تونسته فضای حاکم بر جامعه اون زمان رو تصویر بکشه.
در 1 سال پیش توسط هانیه علیزاده
کتاب قشنگیه تا حالا از اون دوران هلند چیزی نخونده بودم
در 7 ماه پیش توسط زهرا صادقیان
من دوس نداشتم این کتابو البته کاملا سلیقه ایه کتابی به دور از هیجان و کشش برای ادامه دادنشه
در 3 ماه پیش توسط marziyeh h
یه رمان آروم که نکته های عمیق رو بین جمله های عادیش میگه توصیف های فوق العاده.
در 1 ماه پیش توسط غزل آ.
کتاب خوبیه، خصوصا اینکه تصویر سازی جالب و قوی ای داره، من لذت بردم
در 2 ماه پیش توسط اميرحسين
بستگی به نظر شخص دارد
در 6 ماه پیش توسط محمد نوری