فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ فروشنده

کتاب مرگ فروشنده

نسخه الکترونیک کتاب مرگ فروشنده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرگ فروشنده

نمایشنامه «مرگ فروشنده» نوشته آرتور اشر میلر، مشهور به آرتور میلر(۲۰۰۵-۱۹۱۵) نویسنده و نمایشنامه‌نویس آمریکایی است که اصغر فرهادی فیلم «فروشنده» را با نگاهی به محتوا و موضوع آن ساخته است. شاید در سال ۱۹۴۹ زمانی که میلر «مرگ فروشنده» را به عنوان برجسته‌ترین اثر خود خلق می‌کرد، هرگز به ذهنش نمی‌رسید روزی فیلمی بر اساس همین نمایشنامه، در ایران ساخته شود که تمام جوایز بزرگ جهانی از جمله «اسکار» و «کن» را از آن خود کند. فرهادی فیلم «فروشنده» را بر اساس تم اصلی نمایشنامه میلر، یعنی «مرگ فروشنده» ساخته و از این نمایش به عنوان یکی از مهم‌ترین اجزای فیلم استفاده کرده است. او اهمیت این نمایشنامه را از یک موضوع فرعی به یکی از اجزای فیلم ارتقا داده که خود تاکیدی بر وجوه ساختاری و خاص این اثر میلر است. گفتنی است، میلر با نوشتن این نمایشنامه موفق به کسب سه جایزه اصلی نمایشنامه‌نویسی، یعنی «پولیتزر»، «تونی» و «جایزه حلقه ادبی منتقدان نیویورک» شد. مرگ فروشنده را به عنوان یکی از نخستین تراژدی‌های مدرن در جهان می‌شناسند. این نمایشنامه روایتگر فروشنده دوره‌گردِ شصت و سه ساله‌ای، به نام ویلی لومان است. او کم کم در کارش با کسادی مواجه می‌شود که همین موضوع روز به روز عرصه زندگی را بر او تنگ‌تر می‌کند و تراژدی زندگی او آغاز می‌شود. بنیاد نمایشنامه‌ی میلر فاجعه‌ی زندگی مردی است که به قول خود میلر «بر نیروهای زندگی نظارت و اختیاری ندارد». مسئله‌ی اصلی بر سر این است که شکل و محتوای زندگی انسان را جامعه سرمایه‌داری تعیین می‌کند و هیچ‌چیز هم نمی‌تواند جلوی این اتفاق گزنده را بگیرد. انسانی که گویی خون و جانش به رفتار سرمایه‌داری پیوند خورده و هر روز بیش‌تر آسیب می‌بیند. شاید همین دیدگاه میلر است، که «مرگ فروشنده» را تبدیل به اثری ماندگار و بی‌زمان و مکان کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرگ فروشنده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آدم های نمایش:

ویلی لومان - Willy Loman
لیندا - Linda
بیف - Biff
هپی - Happy
برنارد - Bernard
زن - The woman
چارلی - Charley
عمو بن - Uncle Ben
هوارد واگنر  - Howard wagner
جنی - Jenny
استانلی - Stanley
میس فورسایت - Miss Forsythe
لتا - Letta

صحنه: ماجرای نمایش در خانه ی ویلی لومان و نقاط مختلف نیویورک و بوستون امروزی رخ می دهد.

میلر به سال ۱۹۱۵ در نیویورک به دنیا آمد و در دانشگاه میشیگان تحصیل کرد. نمایشنامه های او عبارتند از: تمام پسران من ( ۱۹۴۷ )، مرگ فروشنده ( ۱۹۴۹ )، شکست پذیر ( ۱۹۵۳ )، خاطره یی از دو دوشنبه ( ۱۹۵۵ )، نگاهی از پل ( ۱۹۵۵ )، بعد از سقوط ( ۱۹۶۳ ) و حادثه درویشی ( ۱۹۶۴ )، تازه ترین نمایشنامه ی او «قیمت» نام دارد و در ۱۹۶۸ به صحنه آمد. وی دونوول هم نوشته: کانون ( ۱۹۴۵ ) و ناجورها ( ۱۹۶۰ ). ناجورها در ۱۹۶۰ به صورت فیلم درآمد. میلر دو بار برنده ی جایزه ی منتقدان تئاتر نیویورک شد و در ۱۹۴۹ به خاطر «مرگ فروشنده» جایزه ی پولیتزر را به وی دادند.
مرگ فروشنده اگرچه در ظرف شش هفته از بهار ۱۹۴۸ نوشته شد، اما ده سال ذهن میلر را سرگرم خود کرده بود. این نمایشنامه ۷۴۲ بار در تئاترهای برادوی به صحنه آمد و به همین جهت در زمره ی ۵۰ نمایش برجسته درآمد. از این نمایشنامه فیلم هم تهیه شد.
اجرای این نمایشنامه در ممالک مختلف با استقبال میلیون ها تماشاچی روبه رو شد.

این کتاب ترجمه ای است از: 
Death of Salesman
Arthure Miller

پرده ی یکم

صحنه تاریک و آرام است. صدای فلوت که گویی از فضای خارج صحنه نواخته می شود، به گوش می رسد. آهنگی دلپذیر و کوتاه است که انسان را به یاد افق دور دست و درختان و چمن سبز می اندازد.

پرده بالا می رود.

در ابتدا فقط ساختمان بیقواره ی کشتی مانندی که نور کبود شب بر آن می تابد، به چشم می خورد. اکنون واضح تر می شود. لبه ی شیروانی پشت بام و پنجره ی بلند زیر آن را می توان دید. در طبقه ی دوم، دو تخت خواب دیده می شود. اینجا یک خانه است، یا بهتر بگوییم استخوان بندی خانه ای است که از آن اتاق خواب طبقه ی بالا و در طبقه ی اول آشپزخانه و پهلوی آن، اتاق خواب دیگری، به چشم می خورد. بین اتاق ها دیواری نیست، و همه چیز را می توان دید، درست همانطور که در دنیای خاطرات و رویاها، خانه ها و اتاق هایی که در آن ها زندگی می کرده ایم، صحبت ها و فریادهایی را که دیوار بینشان حایل بود، بدون هیچ دیواری می بینیم و به خاطر می آوریم. پشت این خانه دیوارهای بلند آپارتمان ها قرار دارد که تک و توکی پنجره هایشان روشن است. اما نه زیاد، چون شب از نیمه گذشته است.
نظیر این خانه در بروکلین، کلیولند یا دیترویت فراوان است. سال ها پیش از این شهر نیویورک به قول ساکنانش محدود به چیزی مثل جبهه ی جنگ بود. البته آن وقت ها دور و بر نیویورک سرخ پوست ها نبودند. اما در برونکس Bronxپرتگاه های سنگی بود و در بعضی جاهای بروکلین جنگل های انبوه روییده بود. کسانی که شب هنگام از محل کارشان در خیابان چهل و دوم توی ایستگاه پیاده می شدند، صدای گلوله ی تفنگ شکار سنجاب، شیهه ی اسبان در چراگاه و رایحه ی خوشه های انگور را می شنیدند، و می توانستند شکل خانه هایشان را از دور ببینند. در زیر زمین آن خانه ها، گنجه ها از مربا و کنسرو و رب گوجه فرنگی پر بود. آنها گوجه فرنگی ها را در زمین های اطراف که مال خودشان نبود، عمل می آوردند.
آن وقت ها بروکلین قصبه یی بیش نبود. اینجا و آنجا سه چهار تا خانه ساخته بودند و بعضی جاها به فاصله ی چند کیلومتر مغازه ای بود که مردم سیب زمینی هایشان را در کیسه های صد پوندی به آنجا می بردند و می فروختند. سراسر بهار و زمستان، مردم فقط به یک جفت پوتین احتیاج داشتند. بروکلین پر از نارون های غول آسا و درختان افرای سرسبز بود. زن و شوهرهای جوان با بچه های کوچکشان به هوای این که از زندان دیوارهای شهر راحت شوند و بتوانند دوباره رویای آزادی و امید را پس از جنگ جهانی اول در خود زنده کنند، به آنجا آمده بودند. خانه ای که در صحنه دیده می شود، مظهر همان رویای آزادی و امید است.
برای «ویلی لومان» همه چیز این خانه، از ابتدا تا انتها، مانند رویا بوده است. این ماجرا هنگامی اتفاق می افتد که کشتزارهای گوجه فرنگی به ساختمان های بلند تبدیل شده اند. چشم انداز پشت خانه را که زمانی تا مدرسه ی نیم مایل دورتر ادامه داشت، اکنون خانه های آجری گرفته است. حیاط پشت خانه به طول پنج و عرض چهار متر که تقریبا بیشتر اوقات روز تاریک است بین ما و خانه قرار دارد. اکنون ویلی لومان فروشنده می خواهد از راهرو وارد خانه بشود. اما پیش از آن که او داخل خانه بشود، بگذارید چند کلام درباره ی نقش زمان در این ماجرا بگوییم.
در این باره هیچ چیز مرموز و مشکلی وجود ندارد. ویلی لومان هم مثل شما است: شما ممکن است با دوستتان نشسته و در حال گفتگو باشید؛ دوست شما چیزی می گوید که به حادثه یی از زندگی گذشته ی شما مربوط می شود. دوستتان به صحبتش ادامه می دهد، بی خبر از آنکه روح شما در زمان و مکان دیگری سیر می کند، شما وجود دارید، فکر می کنید، احساس می کنید و در مخیله تان با خود به استدلال می پردازید، عشق می ورزید و جنگ می کنید. اینها همه با آن که مربوط به گذشته ی شماست ولی برای شما مثل زمان حال است. مثل این است که همه چیز در زمان حال اتفاق می افتد.
در این نمایشنامه هم وضع به این منوال است. ما به عقب برنمی گردیم تا گذشته را بازگو کنیم، زیرا گذشته به حال می پیوندد و با خود صحنه ها و آدم های دیگری را می آورد. گاهگاهی در این نمایشنامه ما زمان حال و گذشته را در یک آن و با هم می بینیم. به همین جهت است که هیچ دیواری در این صحنه قرار ندارد، زیرا گاهی اوقات در ذهنمان بی آنکه زحمت باز کردن درها را به خود هموار کنیم، از درها عبور می کنیم. البتّه هنگامی که ماجرا مربوط به زمان حال است، یعنی هنگامی که ذهن ویلی لومان متمرکز آن چیزی است که در همان لحظه رخ می دهد، او و هر کس دیگری رفتارشان طوری است که انگار همه جا را دیوار حایل گرفته است. درها را باز می کند و عبور می کند. اما هنگامی که ذهن او در گذشته ها سیر می کند، می تواند مستقیما به هر کجا که می خواهد برود. گاهی وقت ها از آشپزخانه بدون آن که از دیواری بگذرد، وارد حیاط پشت خانه می شود. به همین ترتیب در بعضی از صحنه های نمایش ویلی با شخصی صحبت می کند که حقیقتا جلوی اوست و در همان زمان با شخصی که فقط در ذهن و تصور او وجود دارد، سخن می گوید.
ما هم می توانیم این شخص خیالی را ببینیم. در این گونه صحنه ها آن شخص واقعی متوجه می شود که ویلی در عالم رویا فرو رفته است زیرا او هم مانند هزاران مردمی که همه روز در خیابان ها می بینید، قیافه های کاملاً عادی دارند و خوش لباس هستند، با خودشان حرف می زنند و سرکارشان می روند ـ با خودش حرف می زند. در این نمایش خواهیم دید که طرف صحبت خیالی او کیست. ما شاهد زندگی دیگری هستیم که ویلی در آن نفس می کشد، رنج می برد، می خندد، پیروز می شود، و شکست می خورد. اما بگذارید به داستان ادامه دهیم. ویلی مانند همیشه از در آشپزخانه وارد می شود. با وجود آن که اکنون دیگر از کوچه های گل آلود خبری نیست او باز هم همین کار را می کند.
هنگامی که ویلی لومان از صحنه ی جلوی ما عبور می کند، هنوز هم صدای فلوت به گوش می رسد. او هنوز هم برای ما بیگانه است؛ تنها نشانه ی مشخص او دو چمدان محتوی نمونه ها است که سنگینی آن شانه هایش را خم کرده است. خسته به نظر می رسد، هنگامی که جلوی در آشپزخانه می ایستد و کلید در را از جیبش درمی آورد، این خستگی ناشی از رنج سفر کاملاً مشهود است.
در را باز می کند و وارد آشپزخانه می شود. چمدان ها را پایین می گذارد، و پشت دردناکش را راست می کند و به خودش می گوید: آخ... آخ... چقدر خسته ام!
دوباره خم می شود و پس از آن که کف دست هایش را به هم می مالد، چمدان ها را برمی دارد و به اتاقی که پشت آشپزخانه است و پرده دارد، می برد.
از جلوی در ناپدید می شود. آنجا اتاق ناهارخوری است که ما نمی توانیم ببینیم. در اتاق خواب پهلوی آشپزخانه صدای حرکت آدمی به گوش می رسد. او زنی است که روی تختخواب برنزی نشسته است. او در خواب بوده و از صدای باز شدن در بیدار شده است. فریاد می زند: ویلی؟ و ما صدای ویلی را که از طبقه ی پایین جواب می دهد می شنویم: آره منم. من برگشتم!
لیندا زن او از تخت پایین می آید و لباسش را می پوشد. او خیلی مضطرب و نگران شده است. هنگامی که لباس را می پوشد، اتاق روشن تر می شود. قیافه اش واضح تر می شود. زنی است پنجاه و سه ساله. ممکن است تنومند یا ریزه، لاغر یا چاق باشد. اینها اهمیتی ندارد، مهم این است که او زنی است که شناختنش برای ما مشکل است. نفوذ عجیبی روی شوهرش دارد. می تواند بشاش باشد که اغلب این طور است، یا می تواند بی اندازه مایوس باشد. در هر حال او نگران مردی است که اکنون وارد اتاق می شود. مردی که ممکن است برای چیز بی اهمیتی بر او خشم بگیرد، یا با محبتی بیش از اندازه او را در آغوش خود بفشارد. اما او همیشه در پس آن خشم ها و محبت ها وجود ویلی دیگری را احساس کرده است. مردی که در مدت سی و پنج سال زندگی با او نتوانسته درست بشناسدش، و همین موضوع همیشه در او هراس به وجود می آورد.
هراسی که در اثر آن چند لحظه قبل، در عالم خواب، به شنیدن صدای او، دانست که ویلی بی موقع به منزل بازگشته است. به این جهت پیش از آن که جلوی در اتاق خواب به استقبال او برود، خود را آماده ی جنجال بزرگی می کند. ویلی داخل اتاق می شود. ژاکت و کراواتش را در می آورد و زنش بی اراده او را کمک می کند.

لیندا:ویلی، چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
ویلی:نه، هیچ اتفاقی نیافتاده.
لیندا:نکنه ماشین رو چپ کرده باشی؟
ویلی:(با عصبانیت) گفتم که هیچ اتفاقی نیفتاده. مگه نشنیدی؟

او هیچ قصد نداشت چنین جوابی بدهد و با زنش این طور حرف بزند. اکنون که روی تختخواب می نشیند تا کفشش را درآورد، قیافه اش به وضوح دیده می شود. او مردی است که در ذهنش غوغاست. همیشه به دنبال چیزی می گردد. و در این شب بی پایان که او را در خود گرفته است، به خاطرات خود می اندیشد. چند لحظه قبل که چمدانش را از ماشین بیرون می آورد، شاید در این فکر بود که دیدار لیندا چقدر دلپذیر و اطمینان بخش خواهد بود. اما این تصور مربوط به زمان گذشته است. برای ویلی لومان ــ در این مرحله از زندگی ــ هر لحظه ممکن است زود از بین برود و یا مدت زیادی بپاید. خاطرات سال های گذشته در ذهنش بیدار می شوند و چنان به خود مشغولش می کنند که از آنچه در پیرامونش می گذرد خبری ندارد، تا آن که آن خاطره فراموش می شود و او به زمان حال برمی گردد. موزیکی که هنگام بالا رفتن پرده شنیدیم، اکنون کاملاً محو می شود. این، آهنگی بود که ویلی لومان، در هفته های اخیر، زیاد با خود زمزمه می کرد. این آهنگ همراه با خاطرات، ذهنش را مشغول می کند و در دلش شور و غوغایی به پا می کند. اکنون موزیک کاملاً محو شده است. او در خانه است. لیندا کمکش می کند تا کفش ساقه بلندش را درآورد، و او مانند پرنده یی که در اوج پرواز ناگهان پایین می آید و روی شاخه ای می نشیند و اشیای اطراف خود را نظاره می کند، سعی می کند تا به افکار پریشانش نظمی بدهد.

لیندا:حالت خوب نیس!
ویلی:از خستگی دارم می میرم (روی تختخواب کنار لیندا می نشیند، وارفته و بیحال است.) لیندا. نتونستم برم. اصلاً نتونستم!
لیندا:(با دقت و مهربانی) پس تموم روز رو کجا بودی؟ از قیافه ت خستگی می باره.
ویلی:یه کمی بالاتر از یونکرز رفتم. ماشینو نگه داشتم تا یه استکان قهوه بخورم. شاید از قهوه باشه.
لیندا:چی؟
ویلی:(پس از سکوت) یه دفه دیدم که دیگه نمی تونم ماشین رو برونم. می دونی؟ نمی تونستم کنترلش کنم.
لیندا:(می خواهد کمکش کند) نکنه از فرمونش باشه. گمون نمی کنم این آنجلو از استودی بیکر چیزی سرش بشه.
ویلی:نه. تقصیر خودم بود. یه دفه متوجه شدم که دارم با سرعت نود کیلومتر می رم، پنج دقیقه آخرش دیگه یادم نیست. حواسم جمع نیست.
لیندا:شاید از عینک باشه. تو هیچوقت نمی ری عینکت رو عوض کنی.
ویلی:نه. من همه چی رو خوب می بینم. موقع برگشتن ساعتی پونزده کیلومتر می اومدم. از یونکرز تا اینجا چهار ساعت طول کشید.
لیندا:(اندوهگین) ویلی، تو باس استراحت کنی. اینجوری نمی شه کار کرد.
ویلی:آخه من تازه از فلوریدا برگشتم.
لیندا:اما روحت استراحت نکرده. تو هنوز خسته یی، علت این حال تو هم خستگیه.
ویلی:من فردا صبح می رم، ممکنه صبح حالم بهتر بشه (لیندا کفش های او را در می آورد) این قوزک های لعنتی داره منو می کشه.
لیندا:یه آسپرین بخور. می خوای برات آسپرین بیارم؟ تسکینت می ده.
ویلی:(با تعجب) من داشتم ماشین می روندم. متوجهی؟ حالم خیلی خوب بود. داشتم مناظر اطراف رو تماشا می کردم. می دونی که من همیشه به اون منظره ها نگاه می کنم. لیندا، اون بالا خیلی قشنگه، درختای تنومند و آفتاب گرم داره. شیشه رو پایین کشیدم. باد گرم به من می خورد. یه دفه دیدم که دارم از جاده خارج می شم. راسش، اصلاً یادم رفت که دارم ماشین می رونم. اگه از خط سفید رد شده بودم، ممکن بود یکی رو زیر کنم. اما همین جوری بازم رفتم، پنج دقیقه بعد دوباره تو رویا بودم و یه دفه (انگشتش را به چشم ها می کشد) آره، توی مغز من ازین فکرا هست. من از اینجور فکرای عجیب و غریب دارم.
لیندا:ویلی عزیزم. دوباره باهاشون صحبت کن. هیچ دلیلی نداره که نتونی توی نیویورک کار کنی.
ویلی:اونا توی نیویورک به من احتیاج ندارن. من نیوانگلندی هستم و وجودم در نیوانگلند لازمه. من به اونجا وارد هستم.
لیندا:اما تو شصت سالته. اونا نمی تونن از تو توقع داشته باشن که هر هفته مسافرت بری.
ویلی:من باس به پرتلاند تلگراف کنم. فردا صبح ساعت ده بایستی براون و موریس رو ببینم و جنسارو نشونشون بدم. خدا لعنتشون کنه، می تونستم با اونا معامله خوبی بکنم! (شروع به پوشیدن ژاکت می کند.)
لیندا:(ژاکت را از دستش می گیرد.) چرا فردا صبح نمی ری به هوارد بگی که می خواهی توی نیویورک کار کنی، عزیزم، تو به خودت خیلی سخت می گیری.
ویلی:اگه اون پیرمرده، واگنر، زنده بود، من الان متصدی نیویورک بودم. واگنر آقا بود. آدم بزرگی بود. اما پسرش، این هوارد قدر آدمو نمی دونه. دفعه ی اولی که من رفتم شمال، شرکت واگنر اصلاً نمی دونست نیوانگلند کجاست!
لیندا:عزیزم، چرا این چیزارو به هوارد نمی گی؟
ویلی:(دلگرم و امیدوار) بهش می گم، حتما بهش می گم. پنیر هست؟
لیندا:برات ساندویچ درست می کنم.
ویلی:نه. تو برو بخواب، یه کمی شیر می خورم، زود می آم بالا. بچه ها هستن؟
لیندا:آره. خوابیدن، هپی امشب بیف رو با خودش برد پارتی.
ویلی:راستی؟
لیندا:موقعی که توی حموم پشت هم وایساده بودند، و صورتشونو اصلاح می کردن، قیافه شون دیدنی بود. بعدم با هم رفتن بیرون. ویلی متوجه هستی که بوی ادوکلن خونه رو ورداشته؟
ویلی:آره. متوجهم. آدم یه عمر زحمت می کشه تا یه خونه بخره، بعد از اون همه زحمت، مالک خونه می شه. اما هیچکی نیست، تو خونه زندگی کنه.
لیندا:زندگی همیشه از هم می پاشه. همیشه اینجوری بوده.
ویلی:نه، نه، بعضی آدما، به جایی می رسن و یه سرانجامی می گیرن. امروز صبح بعد از رفتن من بیف چی گفت؟
لیندا:تو نبایستی اونقدر ازش انتقاد کنی. مخصوصا وقتی که تازه از ترن پیاده می شد. تو نبایستی آنقدر باش اوقات تلخی کنی.
ویلی:آخه من کی اوقات تلخی کردم؟ من فقط ازش پرسیدم که پولی به هم زده یا نه. اینو بهش می گن انتقاد؟
لیندا:آخه عزیزم، اون چطوری می تونس پول گیر بیاره؟
ویلی:(ناراحت و عصبانی) این پسره آدم تودار و خودخوریه. خیلی بدخلق شده. وقتی من رفتم عذرخواهی نکرد؟
لیندا:خیلی پشیمون شده بود. می دونی ویلی، اون خیلی به تو علاقه داره. گمونم اگه به وضعش سر و صورتی بده، هردوتون خوشحال می شین، دیگه هم دعواتون نمی شه.
ویلی:آخه اون چطوری می تونه توی یه مزرعه به وضعش سر و صورتی بده؟ آخه اینم شد زندگی؟ زراعت شد کار؟ اولا که جوون بود. به خودم می گفتم که خوب جوونه، عیب نداره اینور و اونور بگرده و شغل های جور واجور داشته باشه. الان ده سال گذشته و هنوزم هفته یی سی و پنج دلار درآمد داره!
لیندا:ویلی، اون وضعش درس می شه.
ویلی:چقدر افتضاحه که آدم تو سن سی و چهارسالگی یه زندگی درست و حسابی نداشته باشه.
لیندا:هیس!
ویلی:لعنتی! عیبش اینه که تنبله!
لیندا:ویلی، خواهش می کنم!
ویلی:بیف جوان تنبلیه!
لیندا:اونا خوابیدن. یه چیزی بخور. بریم بخوابیم.
ویلی:آخر چرا برگشت خونه، می خوام بدونم چی وادارش کرده که برگرده خونه؟
لیندا:نمی دونم. ویلی، به نظر من اون شکست خورده. خیلی مایوس شده!
ویلی:بیف لومان شکست خورده؟ توی بزرگ ترین کشورهای دنیا، جوونی به جذابیت اون شکست می خوره؟ اونم آدمی به پشتکار بیف؟ بیف یه چیزیش می شه، تنبلی نیست.
لیندا:نه. اون هیچوقت تنبل نبوده.
ویلی:(با ترحم و تصمیم) فردا صبح می بینمش. باهاش دُرس و حسابی حرف می زنم. براش یه کار فروشندگی پیدا می کنم. بیف توی مدت کوتاهی ترقی می کنه. خدایا! یادت می آد چطور توی دبیرستان دخترها دنبالش می افتادن؟ وقتی تو روی یکیشون می خندید، صورتش از خوشحالی برق می زد. وقتی توی خیابون قدم می زد..... (غرق خاطرات می شود.)
لیندا:(کوشش می کند او را از این حالت بیرون بیاورد) ویلی، عزیزم، من امروز صبح یه جور پنیر آمریکایی خریدم.
ویلی:چرا پنیر آمریکایی خریدی؟ تو می دونی که من پنیر سویسی دوست دارم.
لیندا:فکر کردم از تنوع خوشت می آد.
ویلی:هیچ خوشم نمی آد. من پنیر سویسی می خوام. چرا همه برخلاف میل من رفتار می کنن؟
لیندا:(لبخند می زند) فکر کردم تو خوشت می آد.
ویلی:ترو خدا، چرا یکی از این پنجره هارو باز نمی کنی؟
لیندا:(با بردباری) عزیزم، پنجره ها همه بازه.
ویلی:ببین چه جوری خونه رو زندان کردن. همه اش دیوار آجری و پنجره. پنجره و دیوار آجری.
لیندا:بایستی زمین بغلی رو می خریدم.
ویلی:خیابونا پر از ماشینه. این ورا یه ذره هوای پاک و تمیز نیس. دیگه علف هم سبز نمی شه. یه بوته هویج هم نمی شه توی باغچه کاشت. بایستی یه قانونی علیه این ساختمونای بلند درست کنن. اون دو تا درخت نارون قشنگ که اونجا بود یادت می آد؟ همون که من و بیف بش تاب بسته بودیم؟
لیندا:آره، اونوقتا انگار یه میلیون مایل از شهر دور بودیم.
ویلی:باس اون معماری رو که درختارو زده تا جاش خونه بسازه، زندونی کنن. اونا اینجارو خراب کردن. (سرگرم خاطراتش می شود.) اون روزا خیلی خوب یادم می آد.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ فروشنده

قیمت های شما روی فایل الکترونیکی برچه مبناییه؟ قطعا فایل الکترکنیکی که به قیمت کتاب چاپی نیست و نباید قیمت پشت جلد کتاب رو بزنید و بعد با یک سوم قیمت پشت جلد، کتاب الکترونیکی بفروشید. یک فایل الکترونیکی در نهایت باید ۲۰% قیمت پشت جلد باشه. شما دیگه کم کم به فروشگاه نصف قیمت کتاب تبدیل شدین که کتاب چاپی هم نمیفروشه و این اصلا انصاف نیست و متاسفانه هیچکسم بهتون انتقاد نمیکنه
در 3 هفته پیش توسط
پیام نمایشنامه: آدم باید فرق بین رویاهایش با واقعیت رو بفهمه وگرنه سرنوشت خوبی در انتظارش نخواهد بود. حداقلش سرخوردگی از تضاد دست نیافتن به اون رویاها و هر لحظه دورتر از دسترس شدن انهاست. در این نمایشنامه خیلی ریزه کاری ها در بیان شخصیت افراد به کار برده شده بود که بسیار جالب بود.
در 2 ماه پیش توسط
عالیست
در 7 ماه پیش توسط
سلام من این از فیدیبو این نمایشنامه رو خریداری کردم ولی نسخه من خرابه !! لطفا کمکم کنید
در 7 ماه پیش توسط
واقعا ۱۸صفحه است؟
در 1 سال پیش توسط