فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مدیر مدرسه

کتاب مدیر مدرسه

نسخه الکترونیک کتاب مدیر مدرسه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مدیر مدرسه

مدیر مدرسه، داستان معلمی است که از درس دادن و سر و کله زدن با بچه‌ها خسته شده و می‌خواهد به‌عنوان مدیر مدرسه در واقع در مدرسه‌ای دورافتاده به استراحت بپردازد. برای این کار با رشوه مدیریت مدرسه‌ای دورافتاده را تصاحب می‌کند؛ اما با دیدن اوضاع آنجا و مشکلاتش و نیز تبعیضهایی که در مورد بچه‌ها می‌بیند، سرانجام استعفا می‌دهد. جلال در این داستان نسبت به تمام ناهنجاریها و خلافهای اداری زمان خودش فریاد اعتراض سرمی‌دهد و آن را به زیبایی هرچه تمامتر نمایان می‌کند. مدرسه‌ای که مدیر جدید وارد آن می‌شود، ساختمانی است که پول‌داری، به نیت گران شدن زمین، آن را در جایی دورافتاده بنا کرده و برای مدت زیادی وقف آموزش و پرورش کرده تا پس‌از رفت و آمد زیاد، در اطراف آن خانه‌سازی شود و زمینش به هزار برابر قیمت اولیه‌اش برسد و به این ترتیب هم خیر دنیا و هم خیر آخرت نصیبش شود و برای اینکه همه بدانند که او آدم خیری است، نامش را به صورت کاشیکاری در بالای ساختمان مدرسه حک می‌کند. جلال در این داستان به رشوه‌دهی و رشوه‌گیری در ادارات نیز اشاره می‌کند

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مدیر مدرسه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن ناشر

جلال آل احمد یکی از پرکارترین نویسنده های ایران است که توانسته در طول عمرکوتاهش آثار ارزشمند و ماندگاری از خود به یادگار بگذارد و صاحب سبکی شود که نامش را تا ابد بر تارک تاریخ ادبیات ایران ثبت و جاودانه کند.
نگاهی به کارنامه ی هنری او بیانگر تلاش بی نظیرش در راه روشنگری جامعه ی یخ زده ی آن روزگار ایران است.
بی شک هم نشینی با نیما یوشیج، پدر شعر نوی ایران و نیز پیوند زناشویی اش با سیمین دانشور در شکل گیری و تکامل اندیشه های او بی تاثیر نبوده است.
همانگونه که نیما یوشیج در شعر پارسی تحول ایجاد کرد و پس از او شاعران بسیاری راه او را تداوم و تکامل بخشیدند و نام نیما به عنوان مبدع و راهگشای سبکی تازه در شعر، ثبت و ضبط شده، نام جلال نیز در نثر فارسی به عنوان مبدع و متحول کننده ی آن، می درخشد و بسیاری از نویسندگان معاصر و پس از او ــ خودآگاه یا ناخودآگاه ــ سبک و سیاق او را درپیش گرفتند و بعضی از آنها حتی از خود او هم پیشی جستند؛ اما نام و اندیشه ی جلال به عنوان پیشکسوت آنان همچنان از جایگاه ویژه ای برخوردار است.
اکنون پس از گذشت چند دهه از مرگ او، رسالتی بر دوش متولیان چاپ و نشر مانده تا یاد و نام او و همه ی پیشروان میدان نثر و نظم ادب پارسی را زنده نگه دارند و با چاپ و انتشار آثار این بزرگ مردان و بزرگ زنان، نسل امروز را با اندیشه و کار آنان آشنا کنند تا امروزیان نیز به ارزش و نقش آنها در تحول نظم و نثر پارسی پی برده و بدانند که زبان و اندیشه ی ایرانی چگونه به آنها رسیده و در طول تاریخ پرنشیب و فراز زبان، چه کسانی پرچمدار و پاسداران آن بوده اند.
انتشارات مجید در راستای همین هدف و آشنایی علاقه مندان با بزرگان ادب پارسی، اقدام به انتشار مجموعه آثار جلال آل احمد یکی از این بزرگ مردان کرده است. از آنجا که نوشته های آل احمد طبق الگوی ویرایشی و رسم الخط آن زمان و با وجود امکانات کم چاپخانه های ایران زیور طبع یافته بود، بر آن شدیم تا از این نظر دست ناچیزی به این آثار برده و آن را تنها مطابق رسم الخط امروزی درآوریم؛ اما برای نیل به این هدف به هیچ وجه به شیوه و سبک نگارش آل احمد کاری نداشتیم و تنها به اصلاح غلط های چاپی و علامت گذاریهایی از قبیل ویرگول، ویرگول نقطه، نقطه و... اکتفا نمودیم. باشد تا مورد رضایت دوستداران آثار آن زنده یاد قرار گیرد.

انتشارات مجید

مقدمه

مدیر مدرسه، داستان معلمی است که از درس دادن و سر و کله زدن با بچه ها خسته شده و می خواهد به عنوان مدیر مدرسه در واقع در مدرسه ای دورافتاده به استراحت بپردازد. برای این کار با رشوه مدیریت مدرسه ای دورافتاده را تصاحب می کند؛ اما با دیدن اوضاع آنجا و مشکلاتش و نیز تبعیضهایی که در مورد بچه ها می بیند، سرانجام استعفا می دهد.
جلال در این داستان نسبت به تمام ناهنجاریها و خلافهای اداری زمان خودش فریاد اعتراض سرمی دهد و آن را به زیبایی هرچه تمامتر نمایان می کند. مدرسه ای که مدیر جدید وارد آن می شود، ساختمانی است که پول داری، به نیت گران شدن زمین، آن را در جایی دورافتاده بنا کرده و برای مدت زیادی وقف آموزش و پرورش کرده تا پس از رفت و آمد زیاد، در اطراف آن خانه سازی شود و زمینش به هزار برابر قیمت اولیه اش برسد و به این ترتیب هم خیر دنیا و هم خیر آخرت نصیبش شود و برای اینکه همه بدانند که او آدم خیری است، نامش را به صورت کاشیکاری در بالای ساختمان مدرسه حک می کند.
جلال در این داستان به رشوه دهی و رشوه گیری در ادارات نیز اشاره می کند:

«... صد و پنجاه تومان در کارگزینی کل مایه گذاشته بودم تا این حکم را به امضاء رسانده بودم.»

سپس انگشت طنزش را بر روی نشانها و علامتهای گول زننده و شعارگونه می گذارد و آنها را به تمسخر می کشد:

«تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا بود. از صد متری داد می زد که توانا بود هر که... هر چه دلتان بخواهد! با شیر و خورشیدش که آن بالا، سر سه پا ایستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می کرد و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قَمچیلی که به دست داشت!»

آنگاه به طعنه، کشورهای استعمارگر را ریشخند می کند و قلمرو استعمارشان را چنین بیان می کند:

«دیدم واقعا چه راحت بودیم ما بچه های بیست، سی سال پیش! حتی جهان نما که می کشیدیم برای تمام آسیا و افریقا و استرالیا به دو سه رنگ بیشتر احتیاج نداشتیم. قهوه ای را برای انگلیس به کار می بردیم با نصف آسیا و افریقا و صورتی را برای فرانسه با نصف دیگر دنیا، و سبز یا نمی دانم آبی را برای هلند و آن چندتای دیگر و حالا...»

نظام آموزشی قدیم نیز از قلم تند جلال و نگاه باریک بینانه اش در امان نیست:

«معلم با همان پاهای باریک مثل فرفره دور کلاس می چرخید و می خواند:
سعدی آزاده ای است افتاده! روی دست یکیشان نگاه کردم، می نوشت: آزادئیس توفتاده!»

زاهدنماها و جانماز آبکش ها هم از قلم طنز او نصیب می برند:

«یک حاجی آقا با تنبان سفید و خشتک گشاد نماز می خواند. وقتی سر از سجده برداشت، یک قبضه ریشش را هم دیدیم و...»

آنگاه به امتیازهایی که دولت برای اتباع خارجی در کشور قایل می شد، اشاره می کند:

«... ماشین یکی از امریکاییها که تازگی در همان حوالی، خانه گرفته بود تا آب و برق را با خودش به محل بیاورد.»

و اعتراضش را چنین فریاد می زند:

«... مگر نمی دانستی که خیابان و راهنما و تمدن و اسفالت، همه برای آنهایی است که توی ماشینهای ساخت مملکتشان دنیا را زیر پا دارند؟ آخر چرا تصادف کردی؟»

سرانجام از زبان مدیر درباره ی تمام تبعیضهایی که نظام آموزشی در مورد بچه های فقیر و پولدار اعمال می کند اعتراض کرده و در مورد آنها چنین قضاوت می کند:

«... دیدم در تمام این مدت، هر کدام که پدرشان فقیرتر است به نظر من باهوش تر، تربیت پذیرتر و با چشمانی درخشان تر می آمدند و آنها که پدرهاشان دستی به دهان دارند، کندتر و خِرف تر و بلغمی مزاج تر و نومید کننده تر از دیگرانند.»

اما زبانی که جلال برای داستانش برمی گزیند، زبانی ساده و عامیانه است و آن طور که حرف می زند، می نویسد؛ همین نیز باعث شده تا در آیین نگارش و نکات دستوری کار او، خلل ایجاد شود. استفاده از فعل ماضی نقلی به جای ماضی ساده و یا تکرار چندبار یک فعل در یک جمله ی مرکب مانند: «ولی کاری بود و شده بود.» یا به جای آنکه بگوید: «اطراف مدرسه تا سه تیر پرتاب بیابان بود.»، می گوید: «تا سه تیر پرتاب اطراف مدرسه بیابان بود.» و یا به جای آنکه بگوید: «با زمستان سخت و با رفت و آمد دشوارش.» می گوید: «با زمستان سختش و با رفت و آمد دشوارش.» و مواردی دیگر که قدری از زیبایی نثرش می کاهد؛ اما باید گفت که جلال برای رساندن مفهوم، چندان اعتنایی به آیین نگارش و قواعد دستوری نمی کند و خود را از این قید و بندها آزاد کرده و زیبایی کلام را فدای مفهوم می کند، که این خصوصیت تمام نثرهای جلال است و شاید بتوان گفت که این سبک نگارشی آل احمد است.
در بعضی از قسمتها هم می بینیم که از ضرب المثلها، بسیار زیبا و باریک بینانه استفاده کرده و حتی در جاهایی، ضرب المثل را به زیبایی دگرگون کرده است:

«لابد کله اش بوی قرمه سبزی می داده و باز لابد حالا دارد کفاره ی گناهانی را می دهد که یا خودش نکرده، یا آهنگری در بلخ کرده.»

و یا:

«می ترسیدم ماما دوتا بشود.»

توصیفهای زیبا و شاعرانه ی جلال نیز در جای جای داستان تحسین برانگیز است:

«رفتم توی دفتر نشستم و خودم را به کاری سرگرم کردم که هن هن کنان رسید. چنان عرقی از پیشانی اش می ریخت که راستی خجالت کشیدم. حتی سلامش خیس عرق بود.»

یا:

«نزدیک آخر وقت، یک جفت پدر و مادر و بچه شان در میان، وارد اتاقم شدند.»

در هر حال مدیر مدرسه را جدای از ضعفهای اندکش باید یکی از آثار جاودان و به یادماندنی داستان نویسی معاصر ایران دانست. گرچه هیچیک از آثار جلال، دست کمی از مدیر مدرسه ندارد و جلال در همه ی آثارش به دردی از دردهای اجتماع زمان خودش می پردازد؛ اما مدیر مدرسه به خاطر بیانِ دردی ملموس و زبان بی اندازه صمیمی اش بسیار تحسین برانگیز است.

سیدعلی شاهری

۱

از در که وارد شدم، سیگار دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همینطوری دَنگم گرفته بود قُد باشم. رییس فرهنگ که اجازه ی نشستن داد، نگاهش لحظه ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که می نوشت تمام کرد و می خواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم. حرفی نزدیم. رونویس را با کاغذهای ضمیمه اش زیرورو کرد و بعد غَبغَب انداخت و آرام و مثلاً خالی از عصبانیت گفت:
ــ جا نداریم آقا. این که نمیشه! هر روز یک حکم میدن دست یکی و می فرستنش سراغ من... دیروز به آقای مدیرکل...
حوصله ی این اباطیل را نداشتم؛ حرفش را بریدم که:
ــ ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟
و سیگارم را توی زیرسیگاری براق روی میزش تکاندم. روی میز پاک و مرتب بود. درست مثل اتاق مهمانخانه ی تازه عروس ها. هر چیز به جای خود و نه یک ذره گرد. فقط خاکستر سیگار من زیادی بود. مثل تُفی در صورت تازه تراشیده ای... قلم را برداشت و زیر حکم چیزی نوشت و امضا کرد و من از در آمده بودم بیرون. خلاص.
تحمل این یکی را نداشتم. با اداهایش. پیدا بود که تازه رییس شده. زورکی غَبغَب می انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می زد. انگار برای شنیدنش گوش لازم نیست. صد و پنجاه تومان در کارگزینی کل مایه گذاشته بودم تا این حکم را به امضا رسانده بودم. توصیه هم برده بودم و تازه دو ماه هم دویده بودم. مو لای درزش نمی رفت. می دانستم که چه او بپذیرد چه نپذیرد، کار تمام است. خودش هم می دانست. حتما هم دستگیرش شد که با این نک و نالی که کرد، خودش را کنفت کرده؛ ولی کاری بود و شده بود.
در کارگزینی کل سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عریضه رونویس حکم را به رویت رییس فرهنگ هم برسانم که تازه اینطور شد وگرنه بالای حکم کارگزینی کل چه کسی می توانست حرفی بزند؟ یک وزارتخانه بود و یک کارگزینی! شوخی که نبود. ته دلم قرص تر از اینها بود که محتاج به این استدلالها باشم. اما به نظرم همه ی تقصیرها از این سیگار لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل جدید دربیاورم. البته از معلمی هم اُقم نشسته بود. دهسال الف ب درس دادن و قیافه های بهت زده ی بچه های مردم برای مزخرف ترین چرندی که می گویی... و اِستغناء با غین و استقراء با قاف و خراسانی و هندی و قدیمترین شعر دَری و صنعت اِرسال مَثل ورَدالعَجز... و از این مزخرفات! دیدم دارم خر می شوم. گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان! دیگر نه درس خواهم داد و نه دَمبِدم وجدانم را میان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اِتلاف وقت در امتحان تجدیدی به هر احمق بی شعوری هفت بدهم تا ایام آخر تابستانم را که لذیذترین تکه ی تعطیلات است نجات داده باشم. این بود که راه افتادم. رفتم و از اهلش پرسیدم. از یک کارچاق کن. دستم را توی دست کارگزینی گذاشت و قول و قرار و طرفین خوش و خرم و یک روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم وارسی که باب میلم هست یا نه؟ و رفتم.
مدرسه دو طبقه و نوساز بود و در دامنه ی کوه، تنها افتاده بود و آفتابرو بود. یک فرهنگ دوستِ خرپول عمارتش را وسط زمین های خودش ساخته بود و بیست و پنج ساله در اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت وآمد بشود و جاده ها کوبیده بشود و اینقدر ازین بشودها بشود تا دل ننه باباها بسوزد و برای اینکه راه بچه هاشان را کوتاه کنند بیایند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین یارو از متری یک عباسی بشود صدتومان. یارو اسمش را هم روی دیوار مدرسه کاشی کاری کرده بود؛ به خط خوش و زمینه ی آبی و با شاخ و برگی! البته که مدرسه هم به اسم خودش بود. هنوز در و همسایه پیدا نکرده بودند که حرفشان بشود و لِنگ و پاچه ی سعدی و باباطاهر را بکشند میان و یک ورق دیگر از تاریخ الشعرا را بکوبند روی نبش دیوار کوچه شان. تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا بود. از صدمتری داد می زد که توانا بود هرکه... هرچه دلتان بخواهد! با شیر و خورشیدش که آن بالاسر سه پا ایستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می کرد و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قَمچیلی که به دست داشت! تا سه تیر پرتاب، اطراف مدرسه بیابان بود؛ درندشت و بی آب و آبادانی و آن ته رو به شمال، ردیف کاجهای درهم فرورفته ای که از سر دیوار گلی یک باغ پیدا بود، روی آسمان لکه ی دراز و تیره ای زده بود. حتما تا بیست وپنج سال دیگر همه ی این اطراف پر می شد و بوق ماشین و ونگ ونگ بچه ها و فریاد لبویی و زنگ روزنامه فروش و عربده ی گل به سر دارم خیار! نان یارو توی روغن بود. ــ «راستی شاید متری ده دوازده شاهی بیشتر نخریده باشد؟ شاید هم زمین ها را همین جوری به ثبت داده باشد؟ هان؟ ــ احمق به تو چه؟...»
بله این فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخرسر هم به این نتیجه رسیدم که مردم حق دارند جایی بخوابند که زیرشان آب نرود. ــ «تو اگر مردی عرضه داشته باش و مدیر همین مدرسه هم بشو.» و رفته بودم و دنبال کار را گرفته بودم تا رسیده بودم به اینجا.
همان روز وارسی فهمیده بودم که مدیر قبلی مدرسه، زندانی است. لابد کله اش بوی قرمه سبزی می داده و باز لابد حالا دارد کفاره ی گناهانی را می دهد که یا خودش نکرده، یا آهنگری در بلخ کرده. جزو پَرِقیچی های رییس فرهنگ هم کسی نبود که با مدیرشدن اضافه حقوقی نصیبش بشود و ناچار سرودستی برای این کار بشکند. خارج از مرکز هم نداشت. این معلومات را توی کارگزینی به دست آورده بودم. هنوز «گُه خوردم نامه نویسی» هم مُد نشده بود که بگویم یارو به این زودیها از سولدونی درخواهد آمد. فکر نمی کردم کس دیگری هم برای این وسط بیابان دلش لَک زده باشد، با زمستان سختش و با رفت وآمد دشوارش. این بود که خیالم راحت بود. از همه ی اینها گذشته، کارگزینی کل موافقت کرده بود! درست است که پیش از بلندشدن بوی اسکناس، به آنجا هم دوسه تا عیب شرعی و عرفی گرفته بودند؛ مثلاً گفته بودند: لابد کاسه ای زیر نیم کاسه است که فلانی ــ یعنی من ــ با ده سال سابقه ی تدریس می خواهد مدیر دبستان بشود! غرضشان این بود که لابد خُل شده ام که از شغل بسیار مهم و محترم دبیری دست می شویم یا اُبنه دارم و خلاصه اینکه شاید بچه بازم و از این جور حرف ها و کار به همین حرف ها کشیده بود که واسطه ی قضیه، فهماند که باید در کیسه را شُل کنم و من هم کردم. ماهی صدوپنجاه تومان حق مقام در آن روزها پولی نبود که بتوانم ندیده بگیرم و تازه اگر ندیده می گرفتم چه؟ باز باید برمی گشتم به این کلاسها و انشاءها و قرائت ها و چهارمقاله و قابوسنامه و سالنامه ی فرهنگ و این جور حماقتها.
این بود که از پیش رییس فرهنگ، صاف برگشتم به کارگزینی کل، سراغ آن که بفهمی نفهمی دلال کارم بود. رونویس حکم را گذاشتم و گفتم که چطور شد و آمدم بیرون و دو روز بعد رفتم سراغش. معلوم شد که حدسم درست بوده است و رییس فرهنگ گفته بوده: «من از این لیسانسیه های پراِفاده نمی خواهم که سیگاربه دست توی هر اتاقی سر می کنند.» و یارو برایش گفته بود که اصلاً و ابدا...! فلانی همچین و همچون است و مثقالی هفت صَنار با دیگران فرق دارد و از این هندوانه ها و خیال من راحت باشد و پنجشنبه ی هفته ی دیگر خودم بروم پهلوی او... و این کار را کردم. این بار رییس فرهنگ جلوی پایم بلند شد که «ای آقا... چرا اول نفرمودید؟!...» و حرفها و خنده های از این جور و چای سفارش داد و از کارمندهایش گِله کرد و به قول خودش مرا «در جریان موقعیت محل» گذاشت و بعد با ماشین خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و در حضور معلمها و ناظم، نطق غرّایی در خصایل مدیر جدید ــ که من باشم ــ کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت با یک مدرسه ی شش کلاسه ی «نوبنیاد» و یک ناظم و هفت تا معلم و دویست و سی و پنج تا شاگرد. دیگر حسابی مدیر مدرسه شده بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب مدیر مدرسه

از بی نظیر ترین کتاب هایی که خوندم.
در 2 سال پیش توسط غلامرضا داراب پور
بی نظیره واقعا...👌👌👌
در 1 سال پیش توسط شقایق جدیدی
شاهکاره
در 1 سال پیش توسط رایان رهروان
کتاب خیلی قشنگی بود، صد در صد ارزش خرید رو داره.
در 3 سال پیش توسط Arash 1991
به یک بار خوندنش که حتما میرزه ؛-)
در 10 ماه پیش توسط ehs...i70
نثرنافذجلال عالیه این کتاب و سه سال پیش خوندم ازدست ندید
در 2 سال پیش توسط نیلوفر فرهادی
واقعا جلال آل احمد قلم بسیار خوبی داره ،به زیبایی تصویرسازی می‌کند و واقعه را به زبان ساده .عامیانه بیان میکند ،کتاب مدیر مدرسه داستانی در مورد وضعیت مدارس و جو موجود بین معلم‌ها در زمان قبل از انقلاب است ،در کنار آن بیان شیرین جلال ما را به گذشته می‌برد ، در طول داستان ما خودمون را جای شخصی می‌بینیم که در اوایل قرن چهارده زندگی میکند واین ویژگی مثبت قلم جلال است
در 3 ماه پیش توسط امیررضا پویان فر
داستانش فوق العادست من عاشق این داستان شدم
در 1 سال پیش توسط tan...ar2
خوب بود. ارزش خواندن داشت
در 4 هفته پیش توسط پوریا پوری
عالی عالی عالی ❤
در 5 ماه پیش توسط آلاله رضوانی