فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آدم و حوا

کتاب آدم و حوا

نسخه الکترونیک کتاب آدم و حوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آدم و حوا

مایه اصلی داستان آدم وحوا عشق است. همه چیز بر مبنای عشق است.عشق خدا به آدم، عشق ابلیس به خداوند و مهم تر از همه آن عشقی که زمینی می شود: عشق آدم و حوا با همه ضعف ها و قوت های بشری.

بخشی از کتاب آدم و حوا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

نخستین ساکنان زمین...

آدم به هنگام مرگ، سی صحیفه به برادرم شیث سپرد تا راهنمایی باشد برای فرزندانی که از پی می آیند. و من اکنون برآنم تا مضامینی از آن صحایف را برای یکی از فرزندان آدم، مهرانِ صبور، باز گویم تا بداند که جهان بر چه پایه بوده، و چگونه با عشق خدای به آفرینش استوار شده است. البته نیمی از تاکید بر احوال آدم و حوّا در زمین است. همان طور که او خواسته است.(۱)»
خدای باعشقی که...
خدای با عشقی که در خود نهاده بود، زمین را در دو روز آفرید. کوه های سنگین بر آن استوار کرد. ساکنانی از جنس جن بر آن مستقر فرمود. پس آسمان و از پس آن عرش را آفرید. خورشید و ماه را آفرید. آن گاه فرشتگان را پدید آورد، که تسبیح و تقدیسش کنند. عبادت وی را قیام دارند تا مایه استواری آسمان ها بر فراز زمین شوند.
سپس اراده خدای بر آفرینش آدم قرار گرفت تا فرزندان او در پَست و بلند زمین ساکن شوند. از روئیدنی ها و چارپایان بخورند. معادن را استخراج کنند و به ذخائر دریایی و هوایی و زمینی دست یابند. برخی در شئونات مختلف علمِ روح و علمِ جسم به مرتبه های عالی برسند و... لاکن قبل از آن...
قبیله بزرگی از فرشتگان را که خَلق شان از آتش سَموم کرده بود، با نام جن، نخستین ساکنان زمین قرار داده بود. آنان چون دیگر فرشتگانِ بهشت فقط از نور و آتش نبودند. از آتش و دود بودند. حارث از آنان بود. از ابتدای خلقت نظر کرده خدای بود. به کودکی وی، جن ها بر زمین تباهی می کردند، خون همدیگر و بهایم را می ریختند. بدخواه خویش و دیگر فرشتگان بودند. خدای به ضرورتی که خود می دانست آنان را که از جنس آتش و دود بودند، بر زمین تحمل می کرد، تا زمان موعود رسد.(۲)
صبر خدای که سرآمد، هزارهزار لشکر از فرشتگان فداکار خود را گسیل کرد به زمین. فرشتگان، جن ها را تارومار کردند. حارث را که پسری خُردسال بود، و از اشراف زادگان جن ها بود، با خود به آسمان بردند و جایگاهی والا دادند. او به امر خدای، وی را عبادت می کرد. علم می آموخت. سر به فرمان و مطیع و آرام بود. به روزگار جوانی خویش لحظه ای سر از سجده برنمی داشت. چه خدای خلق او نیکو کرده بود، از ازل. به اعتبار همین کودک قبیله ای معتبر در فرمان خاندانش نهاده بود با این پیمان که تباهی نکنند و خون نریزند.
حارث، چون ببالید و برومند شد، از آن رو که در کار عبادت سخت کوش بود، و به امر خدای در دانش از دیگر فرشتگان پیشی گرفته بود، خدای او را خازن بهشت کرد. او نیز کوشید تا امین باشد. چون از عهده برآمد، چندی بعد، خدای او را شاه و مدیر آسمانِ دنیا کرد. تدبیر میان زمین و آسمان را به فرمان او گذاشت. در آن زمان چندان عبادت می کرد که دیگر فرشتگان عجب می داشتند از آن همه همّت و غیرت، در بندگی و عبودیت خدای. خدای نیز به او قدرت پرواز داد تا خود را بهتر بشناساند و سرآمد فرشتگان مقرب چون جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل گردد.
چون جنیان بار دیگر در زمین تباهی کردند و خون ریختند، و یکدیگر را کشتند، خدای، حارث را با هزار هزار سپاهی از فرشتگان فرستاد تا با جنیان عصیانگر و تباهکار پیکار کند. تارومارشان سازد و همه را به جزایر دریاها و اطراف کوه ها و به پشت زمین براند. آزمون بزرگی بود برای حارث، که جن جوانی بود و چون سر از سجده برنمی داشت اقرب مقربان درگاه بود.
حارث فرمان گرفته و به زمین فرود آمد. با قدرت تمام فتنه جنیان تباهکار را خواباند. همان کرد که خدای فرمان داده بود. خدای نیز بار دیگر به او قدرت بالا رفتن داد. قضاوت بین تمامی جنیان را به او سپرد. او نیز سال ها میان ایشان به عدالت قضاوت کرد. تا لقب «حَکم» گرفت از جانب خدای. لاکن آرام آرام غرور بر او چیره شد. چون علم فراوان خدا داده آموخته بود با دیگر جنیان تکبر کرد. خود را عزازیل نامید و دیگران را فرودست و برده خود دانست. پس دعوی برابری با خدای را آورد. گفت: «کاری کردم که کس نکرد.» با این سخن پریشانی و اندوه انداخت بین جنیانی که جز خدای، خالق دیگری را نمی شناختند و نمی پذیرفتند. خدای چون عاقبت کار حارث را می دانست بازهم صبوری پیشه کرد.
حارث فرودستان را به پرستش خویش خواند. پنداشت که به قدرت و فضیلت از همه، حتی از خدای برتر است. بزرگی کرد به غرور. میان جنیان نیکوکار و بدکار اختلاف و دشمنی شعله ور بود، او هیزم فراوانی بر آتش نفاق آنان افکند. گویند در هزار سال حکومت او بر زمین، جنیان بارها با یکدیگر پیکار کردند و خون بریختند، خونی که گاهی تا زیر زانوهاشان بالا می آمد. و خدای هیچ نمی گفت، چرا که می دانست کارزار به سودِ که و به ضررِ که می انجامد.
حارث که دانسته بود خدای از چه رو، از ابتدا خلق او نیکو کرده و خاندانش را بین فرشتگان معتبر کرده بود و از چه رو علم های فراوان به او آموخته بود و از چه رو حکمیت بین زمین و آسمان را به او داده بود... آرزومند بود خود نیز با عشق و علاقه برابر خدای قد علم کند و دنیای خود را با دست خویش بسازد. پس او نیز به انتظار فرصت بود تا ضربه های کاری بزند بر آن همه رحمت که دیده بود، از جانب خدای.

برزخ فرشتگان...

خدای چون غرور و تکبر و تفرقه حارث را دید بر آن شد که حکمیت را از او بگیرد. در انجام این قصد، ابتدا لشکری از فرشتگان را به همراه آتشی سهمناک فرستاد و رهبران تباهکاران را بسوخت و پس... چون حارث عذاب عظیم قوم خویش را دید روی درهم کشید و به آسمان رفت. نزد فرشتگان مکان و شانی یافت و بار دیگر در عبادت خود کوشید. لاکن چون خدای، میزان تکبر او را از قالب اندیشه وی می دانست، در پی بروز آن می گشت. پس عزم کرد انسانی به نام آدم بیافریند و به جانشینی خود بر زمین بگمارد، و بخشی از جدال بین خیر و شرّ را به عهده وی واگذارد، و با او تجسم ببخشد.
عزم خدای بر فرشتگان گران آمد. از خود می پرسیدند که از چه رو خدای مخلوقی جز آنان می آفریند؟ بیمناک شدند که آیا سبب آفرینش آدم، نارضایتی خدای از آنان بوده است یا به جهت تکبری که از حارث دیده بود؟
در آن ایام حارث جز عبادت و سجده خدای هیچ کار نمی کرد. گو که خود را بزرگ زاده و پادشاهی مظلوم و شکست خورده می دید در دربار پادشاهی فاتح، لاکن همواره جنیان تحت امر و حتی بدکاره و کافر را به پرستش معبود یگانه خود فرا می خواند.
روزی از روزها فرشتگان صف به صف ایستادند و گفتند:
«پروردگارا! ما پیوسته به تسبیح و تقدیس تو کمر بسته ایم. از چه رو مخلوقی جز ما می آفرینی؟»
ندا آمد: «جهانی که ما می بینیم شما نمی بینید.»
گفتند: «هر مخلوقی غیر از ما فرشتگان در زمین صاحب نفعی است که بر سر آن اختلاف می کند و فساد برمی انگیزد. تنها ما در زمین نفعی نداریم که اختلاف کنیم و فساد برانگیزانیم.»
فرشتگان این سخن را از آن رو گفتند که پاسخی از خدای بشنوند تا شبهه زایل شود و وسوسه از سینه هاشان بیرون آید. امید داشتند که خدای یکی از آنان را در زمین جانشین خود قرار دهد.
ندا آمد: «ما دانیم آن چه را که شما نمی دانید.»
گفتند: «چنین است و چنین باشد لاکن...»
فرمود: «پس آن چه را که اراده کرده ایم، با دست خود می آفرینیم و جانشین خود قرار می دهیم.»
گفتند: «با دست خود!»
فرمود: «آری، با دستان خود. آن گاه، می بینید آن چه که از شما پنهان و مستور است.»
گفتند: «وظیفه ما...»
فرمود: «چون آدم را آفریدیم و از روح خود در جسمش دمیدیم سجده اش کنید»
گفتند: «از روح خود در او می دمی؟ با دستان خود می آفرینی؟»
ندا آمد: «با دستان خود می آفرینیم و از روح خود در او می دَمَیم.»
فرشتگان در شگفت بودند که از چه رو خدای فرمود با دستان خود می آفرینیم و از روح خود در او می دمیم... در مثال زمینی، چنین باشد که چون پادشاهان عمارتی ساز کنند، خدمتکاران را به کار گیرند، و چون مرتبه شان اجازه نمی دهد که خود دست در گِل فرو کنند، به دیگران واگذارند. لاکن زمانی که کار به آن پایه برسد که در آن خانه گنجی نهند، جمله خَدم و حَشم را از خانه دور کنند، و خود دست در گِل برند. آن گاه موضع گنج را با اندازه گنج بسنجند. سپس آن گنج را به دست خود پنهان کنند و بر سر گنج طلسمی سازند تا از تصرف اغیار محفوظ بماند.
چنین بود که چون خدای دنیا و آخرت و بهشت و دوزخ را آفرید، و در هر مقام و منزل کارکنان مختلف قرار داد و نوبت به خلقت آدم که رسید جبرئیل گفت: «خدای خانه آب و گِل آدم را به خودی خود می سازد، بی واسطه تا در او گنج معرفت تعبیه کند.»
خیل فرشتگان صف به صف به نجوا گفتند:

در او گنج معرفت تعبیه می کند؟
گنج معرفت، معرفت گنج!

زمین عاشق خدای بود...

روزی، شبی، کسی نداند چه لحظه ای، خدای که روشنی و تابناکی را خاص خود کرده بود در پی تدبیرش با تاریکی و ظلمت، حارث را فراخواند. حارث به شتاب آمد. زمین ادب بوسید و سجده کرد. چنان تسبیح گفت و تقدیس خدای کرد که دیگر فرشتگان از کاهلی خود خجل گشتند. گفت: «به فرمانم.»
خدای فرمان داد او فی الحال به زمین برود و چهل گز از خاک های شیرین و شور زمین را بیاورد. آن گاه منتظر پرسش حارث شد.
حارث پرسید: «از چه رو به خاک بی ارزش زمین در این بهشت برین نیاز افتاده است؟»
ندا آمد: «آدم را از گِل زمین می آفرینیم.»
حارث که از دیگر فرشتگان شنیده بود، یا در کتاب مُبین خوانده بود که خدای جانشینی برای خود می آفریند و بر زمین پادشاهی می دهد، پاسخ را در آستین داشت.
گفت: «من چنین خبطی نکنم.»
ندا آمد: «از چه رو؟»
گفت: «ما به جز خدای یکتا سَروَر و پادشاهی را در زمین و زمان و آسمان نمی شناسیم.»
فرمود: «آن خدای یکتا به تو فرمان می دهد بر زمین رَوْی و چهل گز از خاک های شور و شیرین بر گیری و پیش ما آوری.»
گفت: «من چنین نکنم.»
فرمود: «از چه رو تخطی می کنی؟»
حارث گفت: «هیچ نامیرایی جانشینی برای خود نمی آفریند، و تو نامیرایی.»
جمعی از یاران حارث که در بین آنان فرشتگان آسمانی نیز بودند برای خوشایند خدای و حارث بر گفته او اصرار ورزیدند... تو نامیرایی... تو...
خدای چون می دانست حارث از رای خود باز نمی گردد، او را ابلیس خواند. جای خود و یاران و پیروانش را در آتش جهنم قرار داد. به این حد از مجازات قناعت کرد، تا بلکه در آزمایشی دیگر ابلیس به راه آید و بی چون و چرا فرمانش را بپذیرد یا پاسخ دیگری دهد که مستوجب عقوبت سنگین تری باشد.
خدای جبرئیل، روح الامین خود را فراخواند. به او فرمان داد تا چهل گز از خاک زمین آورد. جبرئیل ثناگویان بال گشود و به پرواز درآمد تا بر زمین فرود آید.
او رفت به جایی که خاکش نرم و سخت و رنگارنگ بود. پَر خود را فرو برد بر زمین تا خاک بردارد. زمین هراسان و خشمگین، جبرئیل را پس راند. پای فشرد تا او نتواند تیغ خود را فرو کند بر خاک. چنان پای فشرد که جبرئیل عقب نشست.
زمین گفت: «چه ظلمی است که بر من روا می داری؟»
جبرئیل پاسخ داد: «رضایت ده از خاکت برگیرم.»
زمین پرسید: «خاک بی ارزش من به چه کار عرش نشینان می آید؟»
جبرئیل پاسخ داد: «خدای مخلوقی تازه به نام آدم یا انسان می آفریند و بر زمین می فرستد تا پادشاهی کند.»
زمین گفت: «به خدای پناه می برم اگر مرا ناقص و زبون کنی پیش دیگر مخلوقات!»
جبرئیل بازگشت پیش خدای. زمین ادب بوسید. گفت: «پروردگارا! زمین به تو پناه برد. من نیز او را واگذاشتم. می گفت این چه ظلمی است که بر من روا می دارید؟»
خیل فرشتگان صف به صف به نجوا گفتند:
زمین خاک خود را از جبرئیل دریغ کرد؟
زمین خاک خود را از سروش عالم غیب دریغ کرد!
خدای میکائیل را فرمود: «تو برو.» میکائیل نیز فرمان برد. پر کشید و به سوی زمین فرو آمد. زمین به او نیز همان گفت که به جبرئیل گفته بود. میکائیل نیز باز پس آمد. گفت: «پروردگارا زمین خاک نداد. گفت خدای جانشینی می آفریند که بر پشت من گناه کند؟ و رزق و روزی خود را با خون دیگران بیالاید؟»
خدای اسرافیل را فرمان داد. اسرافیل بر صورش دمید. پس رفت و بعدِ اندکی باز پس آمد، بی آن که خاک با خود آورد. فرشتگان از جسارت زمین و صبر خدای درشگفت شدند. از دیگر سو مسرور بودند که زمین خیرخواهانه می کوشد، خدای را از تصمیم خود باز دارد. حارث (ابلیس) نظاره گر بود و منتظر پایان حادثه، که با قدرت و هیبت عزرائیل به عاقبت سرمی گرفت.
خدای فرشته مرگ، عزرائیل را فراخواند.
فرمود: «برو سلام خدایت را بر زمین برسان.»
گفت: «فقط سلام برسانم؟»
فرمود: «سلام برسان و به وظیفه ات عمل کن.»
عزرائیل که پر گشود تا به پرواز درآید، فرشتگان با صدای بلند گفتند:
«این چه سرّ است که خدای، خاک ذلیلِ زمین را چنین عزیز می دارد، تا او به عشوه فرمان خدای را نادیده بگیرد؟»
ندا آمد: «شما چه می دانید که ما را با این مشتی خاک، از ازل تا ابد چه کارها در پیش است؟»
گفتند: «ما ندانیم تو بگو ای حضرت غنا و استغنا تا بدانیم و آرام گیریم.»
ندا آمد: «عشقی است که از ازل مرا در سر بوده، کاری است که تا ابد مرا در پیش است.»
خدای به خیلِ فرشتگان نگفت هر کس که عشق را منکرتر شود، چون عاشق شود، در عاشقی غالی تر گردد... صدای فرشتگان که دهان به دهان می گشت در آسمان می پیچید:

عشقی است که از ازل مرا در سر بوده!
کاری است که تا ابد مرا در پیش است؟

عزرائیل چون به زمین رسید، بال و پر گشود تا خاک برگیرد. زمین هراسان پیش آمد و باز به خدای پناه برد. پای فشرد و خاک را سفت کرد تا عزرائیل جرئت نکند زخمی فرود آورد.
فریاد زد: «به خدا پناه می برم از ظلم شما فرشتگان اربعه مقرب!»
عزرائیل گفت: «من هم به خدای پناه می برم اگر برگردم و فرمانش به کار نبسته باشم.»
زمین فریاد زد: «نگذارم بر پشتم خون ناحق ریخته شود، و مرگ های نابه هنگام صورت گیرد.»
عزرائیل گفت: «پیش تر نیز خون ناحق بر پشت تو ریخته شده، ای ناهموارِ پر لک و پیس.»
زمین فریاد زد: «هرگز خونی سرخ بر پشت من ریخته نشده است. مگر تو در خفا قبض روح کرده باشی و به حساب اعمال من یا دیگر فرشتگان نوشته باشی.»
عزرائیل گفت: «چگونه تبهکاری اقوام و قبایل جن را بر پشت خود فراموش کرده ای؟ای مدفن فراموشکاران.»
زمین فریاد زد: «خون ناحق جن و انس از دو جنس است.»
عزرائیل گفت: «لاکن خدای همه مخلوقات زمین و آسمان یکی است. من نیز چون تو نقشی دارم و مامور به اجرای آنم ای مدفن هزاران مرده، کشته و بی خانمان شده.»
عزرائیل اجازه نداد زمین پاسخ دهد. تیغ تیزِ پَر خود را در خاک فرو کرد. از روی زمین خاک برداشت. از یک جا برنداشت. از سرخ و سفید و سیاه و زرد برداشت. از هر نوع. از سخت و سُست و شیرین و شور، ریز و درشت... چهل گز که برداشت، بال هایش را گشود تا برخیزد. زمین چون پیرزنی تنها و لرزان، لاکن اکنون راضی و مسرور، بر او درود فرستاد و دعایش کرد.
عزرائیل از شتابی که داشت، ندید و نشنید که زمینِ زخم خورده بر او درود فرستاد و دعایش کرد... خاک ها را بالا برد و در پیش گاه خدای نهاد. جمله فرشتگان که هنوز در بُهت رفت و آمد رعب انگیز و برق آسای عزرائیل به یک سو ایستاده بودند، به نجوا گفتند:
عزرائیل زمین را ترساند تا خاکش را به عرش آورد؟
زمین عزرائیل را دعا کرد تا خاکش را به عرش آورد؟
فرمود: «زمزمه های شما را می شنویم. شما معذورید. چرا که کارتان با عشق نبوده است. شما زاهدان صومعه نشین قُدس اید. از حال چالاکان خرابات عشق چه خبر دارید؟ سلامتیان را با ذوق ملامتیان چه کار؟» گفتند: «ما هر چه داریم از تو داریم. ما رضائیم به آن چه تو داده ای و نداده ای.»
ندا آمد: «چندی صبر کنید تا ما بر این یک مشت خاک دستکاری قدرت کنیم. زنگار ظلمت از چهره آینه فطرتش بزدائیم تا شما در این آینه نقش ها ببینید. اول نقش آن باشد که سجده اش کنید.»
زنگار ظلمت! آینه فطرت؟
آینه فطرت! زنگار ظلمت؟
عزم خدای بر این بود که سر آدم را از تربت کعبه، گردنش را از تربت دهنا(۳) و شکمش را از تربت هند، و دو دستش را از تربت مشرق و دو پایش را از تربت مغرب بیافریند.

نظرات کاربران درباره کتاب آدم و حوا

عرض ادب و احترام این کتاب به همراه دو کتاب دیگر جناب محمد علی از کتابهای بسیار خواندنی و ارزشمند هستند. کتابهای : * آدم و حوا * جمشید و جمک * مشی و مشیانه سه گانه ی روز اول عشق را تشکیل می‌دهند که بدون اغراق از کتابهایی هستند که دارای ماهیت اساطیری هستند. من نسخه ی چاپی این کتاب را خوانده ام و دارای جملات بسیار زیبا و حکیمانه ای هستند. با سپاس از عرضه ی الکترونیک آن
در 2 سال پیش توسط hemmat
کتابی بینظیر و خواندنی با نثری سیٓال و جذاب از اولین داستان خلقت بشریت
در 1 سال پیش توسط امیرشاپور شوشتری