فیدیبو نماینده قانونی نشر جامه‌دران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب الدوز و کلاغها

کتاب الدوز و کلاغها

نسخه الکترونیک کتاب الدوز و کلاغها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب الدوز و کلاغها

الدوز گفت: ننه کلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد. ننه کلاغه گفت: بچه نشو جانم گناه چیست؟ این، گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچه هایم از گرسنگی بمیرند. این، گناه است جانم. این گناه است که نتوانم شکمم را سیر کنم. این، گناه است که صابون بریزد زیر پا و من گرسنه بمانم. من دیگر آن قدر عمر کرده‌ام که این چیزها را بدانم. این را هم تو بدان که با این نصیحت های خشک و خالی نمی‌شود جلو دزدی را گرفت. تا وقتی که هر کس برای خودش کار می کند دزدی هم خواهد بود.

ادامه...
  • ناشر نشر جامه‌دران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب الدوز و کلاغها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

الدوز و کلاغها

اولدوز نشسته بود تو اطاق. تک و تنها بود. بیرون را نگاه می کرد. زن باباش رفته بود حمام. در را قفل کرده بود. به اولدوز گفته بود که از جاش جنب نخورد. اگر نه، می آید پدرش را درمی آورد. اولدوز نشسته بود تو اتاق. نگاه می کرد. فکر می کرد. مثل آدم های بزرگ تو فکر بود. جنب نمی خورد. از زن بابا خیلی می ترسید. تو فکر عروسک گنده اش هم بود. عروسکش را تازگی ها گم کرده بود. دلش آن قدر گرفته بود که نگو. چند دفعه انگشت هاش را شمرد. بعد یواشکی آمد کنار پنجره. حوصله اش سررفته بود. یکهو دید کلاغ سیاهی نشسته لب حوض، آب می خورد. تنهاییش فراموش شد. دلش باز شد. کلاغه سرش را بلند کرد. چشمش افتاد به اولدوز خواست بپرد. وقتی دید اولدوز کاریش ندارد، نرفت. نوکش را کمی باز کرد. اولدوز فکر کرد که کلاغه دارد می خندد. شاد شد. گفتش: آقا کلاغه، آب حوض کثیف است، اگر بخوری مریض می شوی .
کلاغه خنده ی دیگری کرد. بعد جست زد و پیش آمد، گفت: نه جانم، برای ما کلاغها فرق نمی کند. از این بدترش را هم می خوریم و چیزی نمی شود. یکی هم این که به من نگو«آقا کلاغه». من زنم. چهار تا هم بچه دارم. به ام بگو «ننه کلاغه ».
اولدوز نفهمید که کلاغه زن است. آن قدر هم مهربان بود که اولدوز می خواست بگیردش و ماچش کند. درست است که کلاغه زیبا نبود، زشت هم بود، اما قلب مهربانی داشت. اگر کمی هم جلو می آمد، اولدوز می گرفتش و ماچش می کرد.
ننه کلاغه باز هم جلو آمد و گفت: تو اسمت چیه؟
اولدوز اسمش را گفت. بعد ننه کلاغه پرسید: آن تو چکار می کنی؟ اولدوز گفت: هیچ چیز، زن بابام گذاشته اینجا و رفته حمام. گفته جنب نخورم .
ننه کلاغه گفت: تو که همه اش مثل آدم های بزرگ فکر می کنی، چرا بازی نمی کنی؟
اولدوز یاد عروسک گنده اش افتاد، آه کشید. بعد دریچه را باز کرد که صداش بیرون برود و گفت: آخر ننه کلاغه، چیزی ندارم بازی کنم. یک عروسک گنده داشتم که گم و گور شد. عروسک سخنگو بود.
ننه کلاغه اشک چشم هایش را با نوک بالش پاک کرد، جست زد و نشست دم دریچه ی پنجره. اولدوز اول ترسید و کنار کشید. بعدش آن قدر شاد شد که نگو. و پیش آمد. ننه کلاغه گفت: رفیق و همبازی هم نداری؟
اولدوز گفت: «یاشار» هست. اما او را هم خیلی کم می بینم. خیلی کم. به مدرسه می رود.
ننه کلاغه گفت: بیا با هم بازی کنیم .
اولدوز ننه کلاغه را گرفت و بغل کرد. سرش را بوسید. روش را بوسید. پرهاش زبر بود. ننه کلاغه پاهاش را جمع کرده بود که لباس الدوز کثیف نشود. اولدوز منقارش را بوسید. منقارش بوی صابون می داد. گفت: ننه کلاغه، تو صابون خیلی دوست داری؟
ننه کلاغه گفت: می میرم برای صابون !
اولدوز گفت: زن بابام بدش می آید. اگر نه، یکی برات می آوردم می خوردی .
ننه کلاغه گفت: پنهانی بیار، زن بابات بو نمی برد.
اولدوز گفت: تو نمی روی به اش بگویی؟
ننه کلاغه گفت: من؟ من چغلی کسی را نمی کنم .
اولدوز گفت: آخر زن بابام می گوید: «تو هر کاری بکنی، کلاغه می آید خبرم می کند».
ننه کلاغه از ته دل خندید وگفت: دروغ می گوید جانم. قسم به این سر سیاهم، من چغلی کسی را نمی کنم. آب خوردن را بهانه می کنم، می آیم لب حوض، بعدش صابون و ماهی می دزدم و در می روم .
الدوز گفت: ننه کلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد. ننه کلاغه گفت: بچه نشو جانم گناه چیست؟ این، گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچه هایم از گرسنگی بمیرند. این، گناه است جانم. این گناه است که نتوانم شکمم را سیر کنم. این، گناه است که صابون بریزد زیر پا و من گرسنه بمانم. من دیگر آن قدر عمر کرده ام که این چیزها را بدانم. این را هم تو بدان که با این نصیحت های خشک و خالی نمی شود جلو دزدی را گرفت. تا وقتی که هر کس برای خودش کار می کند دزدی هم خواهد بود.
اولدوز خواست برود یک قالب صابون کش برود و بیاورد برای ننه کلاغه. زن بابا خوردنی ها را تو گنجه می گذاشت و گنجه را قفل می کرد. اما صابون را قایم نمی کرد. ننه کلاغه را گذاشت لب دریچه و خودش رفت پستو. یک قالب صابون مراغه برداشت و آورد.
بچه ها، چشمتان روز بد نبیند! اولدوز دید که ننه کلاغه در رفته و زن باباش هم دارد می آید طرف پنجره. بقچه ی حمام زیر بغلش بود. صورتش هم مثل لبو سرخ بود. الدوز بدجوری گیر افتاده بود. زن بابا سرش را از دریچه تو آورد و داد زد: الدوز، باز چه شده خانه را زیرورو می کنی؟ مگر نگفته بودم جنب نخوری، ها؟
اولدوز چیزی نگفت. زن بابا رفت قفل را باز کند و تو بیاید. اولدوز زودی صابون را زد زیر پیرهنش، گوشه ای کز کرد. زن بابا تو آمد و گفت: نگفتی دنبال چه می گشتی؟ اولدوز بی هوا گفت: مامان... مرا نزن؟ داشتم دنبال عروسک گنده ام می گشتم .
زن بابا از عروسک اولدوز بدش می آمد. گوش اولدوز را گرفت و پیچاند. گفت: صد دفعه گفته ام فکر عروسک نحس را از سرت درکن! می فهمی؟
بعد از آن، زن بابا رفت پستو برای خودش چایی دم کند. اولدزو جیش را بهانه کرد، رفت به حیاط. اینور آنور نگاه کرد، دید ننه کلاغه نشسته لب بام، چشمهایش نگران است. صابون را برد و گذاشت زیر گل و بته ها. چشمکی به ننه کلاغه زد که بیا صابونت را بردار. ننه کلاغه خیلی آرام پایین آمد و رفت توی گل و بته ها قایم شد. اولدوز ازش پرسید: ننه کلاغه، یکی از بچه هات را می آری با من بازی کند؟ ننه کلاغه پچ و پچ گفت: بعد از ناهار منتظرم باش. اگر شوهرم هم راضی بشود، می آرم. آن وقت صابونش را برداشت، پرکشید و رفت .
اولدوز چشمش را به آسمان دوخته بود. وقتی کلاغ دور شد، از شادیش شروع کرد به جست و خیز. انگار که عروسک سخنگویش را پیدا کرده بود. یکهو زن باباش داد زد: دختر، برای چه داری رقاصی می کنی؟ بیا تو. گرما می زندت. من حال و حوصله ندارم پرستاری ات بکنم .
وقت ناهار خوردن بود. اولدوز رفت و نشست تو اتاق. چند دقیقه بعد باباش از اداره آمد. اخم و تخم کرده بود. جواب سلام اولدوز را هم نداد. دست هایش را شسته، نشست سر سفره و شروع کرد به خوردن. مثل این که باز رئیس اداره اش حرفی به اش گفته بود. کم مانده بود که بوی سیب زمینی سرخ شده، اولدوز را بیهوش کند. به خوردن باباش نگاه می کرد و آب دهنش را قورت می داد. نمی توانست بردارد بخورد. زن بابا همیشه می گفت: بچه حق ندارد خودش برای خودش غذا بردارد. باید بزرگترها در ظرف بچه غذا بگذراند، بخورد.
ماه شهریور بود. ناهار می خوردند، بابا و زن بابا خوابشان می آمد. می خوابیدند. اولدوز هم مجبور بود بخوابد. اگر نه، بابا سرش داد می زد، می گفت: بچه باید ناهارش را بخورد و بخوابد. اولدوز هیچ وقت نمی فهمید که چرا باید حتماً بخوابد. پیش خود می گفت: امروز دیگر نمی توانم بخوابم، اگر بخوابم، ننه کلاغه می آید، مرا نمی بیند، بچه اش رادوباره می برد. پایین اتاق دراز کشید. خود را به خواب زد. وقتی بابا و زن بابا خوابشان برد، پاورچین پاورچین گذاشت رفت به حیاط، نشست زیر سایه ی درخت توت. سه دفعه انگشتانش را شمرده بود که کلاغه سررسید. اول نشست لب بام، نگاه کرد به اولدوز. اولدوز اشاره کرد که می تواند پایین بیاید. ننه کلاغه آمد نشست پهلوشو. یک کلاغ کوچولوی مامانی هم با خودش آورده بود. گفت: می ترسیدم خوابیده باش .
اولدوز گفت: هر روز می خوابیدم. امروز بابا و زن بابا را به خواب دادم وخودم نخوابیدم .
ننه کلاغه گفت: آفرین، خوب کاری کردی. برای خوابیدن خیلی وقت هست. اگر روزها بخوابی، پس شب ها چکار خواهی کرد؟
اولدوز گفت: این را به زن بابا بگو... کلاغ کوچولو را برای من آوردی؟ چه مامانی !
ننه کلاغه بچه اش را داد به دست اولدوز. خیلی دوست داشتنی بود. ناگهان اولدوز آه کشید. ننه کلاغه گفت: آه چرا کشیدی؟
اولدوز گفت: یاد عروسکم افتادم. کاشکی پهلوم بود، سه تایی بازی می کردیم .
ننه کلاغه گفت: غصه اش را نخور. دختر بزرگ یکی از نوه هام چند روزه تخم می گذارد و بچه می آورد. یکی از آن ها را برایت می آورم، می شوید سه تا.
اولدوز گفت: مگر تو خودت بچه ی دیگری نداری؟
ننه کلاغه گفت: چرا دارم. سه تای دیگر هم دارم .
اولدوز گفت: پس خودت بیار.
ننه کلاغه گفت: آن وقت خودم تنها می مانم. دده کلاغه هم هست. اجازه نمی دهد. این را هم که برایت آوردم، هنوز زبان باز نکرده راه می رود، پرواز بلد نیست. تا یک هفته زبان باز می کند. تا دو هفته ی دیگر هم می تواند بپرد. مواظب باش که تا آخر هفته بتواند بپرد. اگر نه، دیگر هیچ وقت نمی تواند پر بکشد. یادت باشد.
اولدوز گفت: اگر نتواند پربکشد، چه؟
ننه کلاغه گفت: معلوم است دیگر، می میرد. غذا می دانی چه به اش بدهی؟
اولدوز گفت: نه، نمی دانم .
ننه کلاغه گفت: روزانه یک تکه صابون. کمی گوشت و اینها. اگر هم شد، گاهی یک ماهی کوچولو. تو حوض ماهی خیلی دارید. کرم هم می خورد. پنیر هم می خورد.
اولدوز گفت: خیلی خوب .
ننه کلاغه گفت: زن بابات اجازه می دهد نگهش داری؟
اولدوز گفت: نه، زن بابام چشم دیدن این جور چیزها را ندارد. باید قایمش کنم .
کلاغ کوچولو تو دامن اولدوز ورجه ورجه می کرد. منقارش را باز می کرد، یواشکی دست های او را می گرفت و ول می کرد. چشم های ریزش برق می زد. پاهاش نازک بود. درست مثل انگشت کوچک خود اولدوز. پرهاش چه نرم بود. مثل پرهای ننه اش زبر نبود. از ننه اش قشنگتر هم بود.
ننه کلاغه گفت: خوب، می خواهی کجا قایمش کنی؟ اولدوز فکر این را نکرده بود. رفت توی فکر. کجا را داشت؟ هیچ جا را. گفت: تو گل و بوته ها قایمش می کنم .
ننه کلاغه گفت: نمی شود. زن بابات می بیندش. از آن گذشته، وقتی به گل ها آب می دهد، بچه ام خیس می شود و سرما می خورد.
اولدوز گفت: پس کجا قایمش کنم؟
ننه کلاغه نگاهی اینور آنور انداخت و گفت: زیر پلکان بهتر است. پلکان به پشت بام می خورد. در شهرهای کوچک و ده از این پلکان ها زیاد است. زیر پلکان لانه ی مرغ بود. توی لانه فقط پهن بود. کلاغ کوچولو را گذاشتند آنجا. درش را کیپ کردند. که گربه نیاید بگیردش، زن بابا بو نبرد. یک سوراخ ریز پایین دریچه بود و کلاغ کوچولو می توانست نفس بکشد.
اولدوز به ننه کلاغه گفت: ننه کلاغه، اسمش چیست؟
ننه کلاغه گفت: به اش بگو«آقا کلاغه ».
اولدوز گفت: مگر پسر است؟
ننه کلاغه گفت: آره .
اولدوز گفت: از کجا معلوم که پسر است؟ کلاغ ها همه شان یک جورند.
ننه کلاغه گفت: شما اینطور فکر می کنید. کمی دقت کنی می فهمی که پسر و دختر فرق می کنند. سر و روشان نشان می دهد.
کمی هم از اینجا و آنجا حرف زدند و از هم جدا شدند. اولدوز رفت به اتاق. دراز کشید، چشم هاش را بست. وقتی زن بابا بیدار شد، دید که اولدوز هنوز خوابیده است. اما اولدوز راستی راستی نخوابیده بود. خوابش نمی آمد. تو فکر آقا کلاغه اش بود. زیرچشمی زن بابا را نگاه می کرد و تو دل می خندید.




نظرات کاربران درباره کتاب الدوز و کلاغها

کلاً از قصه های آقای بهرنگی خوشم می آد
در 7 ماه پیش توسط نیلوفر فتحی