فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سگ‌سالی

کتاب سگ‌سالی

نسخه الکترونیک کتاب سگ‌سالی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۳۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سگ‌سالی

صنم را برای این می‌خواست که رابطش با بیرون باشد. مگر نه این که او را برای این روزها آماده کرده بود. پس فایده‌ی آن‌همه کتاب و روزنامه و بحپ و سروکله زدن چه بود؟ درست است صنم دختر سربه‌هوایی بود، ولی اگر آن‌همه کتاب و روزنامه و بحث تاثیری نداشته، عشق‌شان، مهر پسرعمویی و دخترعمویی که تاثیر دارد. می‌تواند خبرها را برایش بیاورد و اگر لازم شد با کسی یا کسانی تماس بگیرد و از همه‌ی این‌ها گذشته این گوشه‌ی دنج می‌توانست جایی باشد برای...نه، چه چیزی به هوسش انداخته بود؟ قوچ گله که چشم از او برنمی‌داشت یا این تاریکی، این...

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سگ‌سالی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

حالا همه ی سگ های آبادی با هم پارس می کردند. همین چند لحظه ی پیش بود که سگ های کنکیل جواب عوعوی کش دار سگ های قلعه را دادند. صدای جیغ مرغ و خروس ها را که شنید ، فهمید این پارس برای تاراندن روباه یا شغالی بوده که به یکی از مرغدانی های قلعه زده.
مرغدانی مشتی رسول، علی دراز، کنیزحسین، محمودایاز، کدام شان؟ تپه های سنگی و خانه های گلی صدای هیاهوی مرد و زنی را از دوردست شنیدند. «بگیرش پدرسگ.» اگر مادرش هم بود همین را می گفت.
گرگو پشت دیوار هلسک هلسک می کرد. اگر چیز به درد بخوری داشت حتم برایش می انداخت، نداشت. آخرین لقمه ی تافتون بیات شده اش را همین جا، پشت دیوار، دو ساعت پیش خورده بود. همان وقتی که سگ های آبادی یک ریز پارس می کردند و گرگو بین واق واق های پراکنده اش، هلسک هلسکی التماس آمیز می کرد. دادالله چندباری چخه چخه کرده بود و یک بار هم گفته بود کپه ی مرگت را بذار پدرسگ. خروس لنگ دراز چند باری قوقولی قوقو های نیمه کاره، خفه و پریشان سر داده بود. حتا الاغ شان هم یکی دوباری عرعر کرده بود. همهمه ی گنگ گوسفندها را هم شنیده بود و حتا بوی پشکل و پشم و کاه را حس کرده بود. حالا همه ی حیوانات آبادی می دانستند او این جاست؛ پشت دیوار خانه ی پدری اش و منتظر است آبادی، مخصوصاً خانواده ی عمویش، بخوابند تا درِ چوبی سنگین را باز کند و بگذارد گرگو پوزه اش را به پروپاچه اش بمالد. در باز بود. هیچ دری در شمس آباد، هیچ وقتِ شبانه روز بسته نمی شد. یکی دوباری در بحث های دانشجویی گفته بود که چنین وضعیتی نشانه ی جامعه ی سالم و سرشار از اعتماد است. اما سرشب وقتی پشت دیوار پنهان شده بود فکر کرد اگر دزد بود چه چیزی در خانه شان پیدا می کرد که ارزش برداشتن داشته باشد و اصلاً چه چیزی آن ها داشتند که دیگران در آبادی نداشتند.
دلش یک کاسه ماست چکیده، یک ظرف پنیر زیره ای و یک بشقاب نیمرو با روغن محلی می خواست. سه شبانه روز جز تافتون بیات چیزی نخورده بود. نه این که پول نداشته باشد، نه، نمی خواست به قهوه خانه یا خانه ای وارد شود. البته این دو شبانه روز از بی راه آمده بود. اگر هم می خواست جایی نبود که بتواند چیزی بگیرد. روزها در شکاف کوه و کمر خودش را پنهان کرده بود و شب ها راه رفته بود و حالا پشت دیوار خانه ی پدری مچاله شده بود. نه از سرما، البته که شب های کویر حتا در تیرماه، آن هم بعد از نیمه شب سرد است، بیشتر از ترسِ دیده شدن بود که به دیوار چسبیده بود. می دانست فصل برداشت جو نرسیده، ولی صیفی جات که بودند پس نوبت آب هم بود و کسی هم بود که بیلی روی شانه اش باشد و زیر لب کُردی بخواند و شب کور هم نباشد و شب چری گوسفند ها هم بود و تا همان وقت داراب و گله ی گوسفندهایش را دیده بود که به طرف جنوب قلعه می رفتند و داراب را از اخ و تف کردنش شناخته بود. قبل از آن که گله را ببیند صدای اخ و تف داراب را شنیده بود، آن قدر صدا بلند بود که چند سگ پارس کرده بودند و سگ داراب جواب شان را داده بود.
ساکش را برداشت. سبک بود. فقط فرصت کرده بود یکی دو جلد کتاب، یک دفتر یادداشت و چند تکه از رخت هایش را بردارد. در پناه دیوار خودش را به در چوبی رساند. حالا گرگو هم پشت در بود. قبل از آن که در را باز کند، آهسته گفته بود: « ای زبون بسته.» می خواست جمله ی ملاطفت آمیزی بگوید، نگفت، نداشت، بلد نبود. زبون بسته بهترین کلامی بود که از کودکی برای حیوانات شنیده بود، بیشتر از مادرش وگرنه تکیه کلام پدرش چخه پدرسگ بود.
«کیه؟ رستم تویی؟»
رستم شریک پدرش بود. حتم امشب نوبت آب پدرش و رستم بود.
«منم.»
آن قدر آهسته گفته بود منم که ناخودآگاه سینه اش را صاف کرد. پدرش از صدای سرفه اش بلند شد و روی تشک نشست. دادالله خوب می دانست کسی که گرگو برایش هلسک هلسک می کند، آشناست. شب تاریکی نبود ولی، تا قلندر سلام نکرد، او را نشناخت. ماه سلطان لحاف سنگین را وقتی از روی صورتش کنار زد که قلندر ساکش را روی سکو ، کنار تشک پدرش گذاشت. قلندر می دانست که درست به فاصله ی بیست سی قدم آن سو تر خانواده ی عمویش هم بیرون از اتاق ها روی سکو خوابیده اند و اگر کاری نکند ممکن است قربان صدقه های مادرش نه تنها خانواده ی عمو، که کل آبادی را بیدار کند.
«ووی ننه، قربونت بشم، چرا ای موقع شب؟»
قلندر نشست کنار تشک مادرش و انگشت اشاره اش را گذاشت روی بینی اش و گفت: «هیس!»
ماه سلطان نیم خیز شد. حالا دادالله هم برگشته بود به طرف قلندر و با چشم هایی که در آن تاریکی سفیدی شان مشخص بود به او زل زده بود.
«خدا مرگم بده، طوری شده؟»
«بریم تو اتاق.»
صدای لرزان قلندر بود، آهسته حرف زدنش، نگاه ترس خورده اش یا حتا زنجموره ی گرگو که دادالله و ماه سلطان در دم فهمیدند اتفاقی افتاده . هر دو بلند شدند. ماه سلطان مثل همیشه اول دست هایش را زمین گذاشت و بعد کمر راست کرد.
چراغ روشن نکردند. ماه سلطان آوار شد روی زمین و گفت: «یا سیدمرتضی.»
دادالله دست گذاشت روی شانه ی قلندر و گفت: «چیه بابا، طوری شده؟»
«فرار کردم.»
«از چی؟»
«از این بگیربگیرها.»
دادالله نشست.
«خونه م بسوزه.» ماه سلطان حالا در آن تاریکی کورکننده خودش را تکان تکان می داد. قلندر می دانست پدرش که از سرشب تا موقع خواب دستش را از روی پیچ موج رادیوِ ترانزیستوری اش بر نمی دارد خوب می داند «بگیر بگیر» یعنی چه.
«گفتم، هزار بار گفتم این راه به ترکستون می ره، گوش نکردی قلندر. گوش نکردی مادر.»
«زبون به کام بگیر زن.»
دادالله خوب می دانست تشر او ماه سلطان را ساکت نمی کند، اما چاره ای هم نداشت. همین الان بود که وای وای راه بیندازد و کل زن های شمس آباد را بکشاند خانه شان.
«یا قمر بنی هاشم یه سر زنده در راهت.»
نشسته بودند گوشه ی اتاق، کنار کپه ی رخت خواب ها. قلندر بوی تفاله ی چای را حس کرد. می دانست مادرش تفاله ها را نگه می دارد تا صبح آن ها را بپاشد جلوِ مرغ و خروس ها . اما حالا که بوی چای گلابی را حس کرده بود دلش یک استکان چای گلابی می خواست. چای یی که در تهران ندیده بود و نخورده بود.
«باید یه مدتی خودمو پنهون کنم تا آب ها از آسیاب بیفته.»
«کجا؟ این جا که جای قایم شدن نیست.»
دادالله اشاره کرده بود به حیاط و حتا به خانه ی برادرش یعقوب که به خانه ی خودش چسبیده بود.
«همین قوم و خویش های خودمون زودتر از همه دستت رو می ذارن تو دست مامورا . نفست از جای گرم در می آد مادر.»
صدای گرگو که بلند شد هر سه ساکت شدند و به هم نگاه کردند. سگی و سگ هایی در پایین قلعه و کنکیل جواب گرگو را دادند.
«خدا جونمو بگیره، چه کار کردی ننه؟ چه خاکی تو سر خودت و ما ریختی؟!»
قلندر سرش را پایین انداخته بود و در آن تاریکی روی قالی کشمیر دنبال چیزی می گشت. صدای فین فین ماه سلطان که بلند شد بغض قلندر هم ترکید. گریه کرد، نه آن طور که دلش می خواست خفه و بی صدا.
دادالله ساکت بود. قلندر و ماه سلطان خوب می دانستند آن که عاقبت گره را باز می کند دادالله است. فکری و نقشه ای ندارند. داشته باشند هم به دردبخور نیست. با این همه ماه سلطان می گوید: «یه مدتی برو خونه ی اسفندیار، هر چی نباشه اون جا شهره، کسی به کسی نیست.»
«حرفا می زنی زن.»
ماه سلطان خوب می داند اگر خانه ی اسفندیار جای پنهان شدن بود قلندر الان آن جا نبود. قلندر نچ نچ می کند، حتا در آن تاریکی سرش را هم تکان می دهد.
ماه سلطان و دادالله سر تکان دادنش را نمی بینند، اما همان نچ نچ کافی است تا بدانند قلندر هنوز هم به اسفندیار اطمینان ندارد و اگر قرار باشد بین تسلیم شدن و پنهان شدن در خانه ی خواهرش یکی را انتخاب کند، تسلیم شدن را انتخاب می کند، چون می داند دیر یا زود اسفندیار او را تحویل می دهد.
«اون به مادرشم رحم نمی کنه.» این جمله را بارها و بارها همین ماه سلطان درباره ی اسفندیار گفته و حالا قلندر دلش می خواهد آن را بلند بگوید، نمی گوید.
نمی تواند بگوید، هنوز مادرش و خودش فین فین می کنند.
«برو خودتو تسلیم کن. این جا تو گوران آشنا زیاد داریم. می تونیم...»
«اونا مهلت نمی دن تو به آشناهات رو بندازی. تو تهران که به بیست و چهار ساعت هم نمی رسید، بچه ها رو...»
«اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
ماه سلطان گوشه ی چارقدش را به دهان می برد. نخی از آن جدا می کند و به تاریکی پرت می کند و پشت سر هم صلوات می فرستد.
«من که عقلم به جایی قد نمی ده، این جا شمس آباده، همه از هم خبر دارن، چه طوری می خوای این جا پنهون بشی، کجا رو داریم پنهونت کنیم؟»
«طویله.»
از لحظه ای که خودش را به آن اتاقک پشت بام در میدان هاشمی رسانده و چهار تکه رختش را توی ساکش ریخته و به ترمینال جنوب رفته و توی صندلی اتوبوس میهن تور ولو شده و سرش را به شیشه ی اتوبوس چسبانده بود، به طویله فکر کرده بود.
حتا به بوی پشکل، علف تازه جویده شده، کرک بزها و پشم میش ها و به بخار دهان گوسفندها هم وقتی که علف تازه را نشخوار می کنند، فکر کرده بود.
حتا آن را حس کرده بود، خوشش آمده بود و احساس دلتنگی هم کرده بود.
اما دادالله و ماه سلطان اصلاً به مخیله شان خطور نمی کرد پسر یکی یک دانه شان را گوشه ی پر از کک طویله پنهان کنند. فکر می کردند از بوی پشکل نمیرد از نیش کک ها می میرد. مگر نه این که بهترین رخت خواب شان، بهترین اتاق شان همیشه مال او بوده.
«دیوونه شدی ننه!»
دادالله حرفی نمی زند. ماه سلطان و قلندر می دانند تایید او کار را تمام می کند.
«اگه می تونی طاقت بیاری حرفی نیست.»
«چاره چیه؟»
«الان که بله ، چاره ای نیست، اما باید پیش تر از این ها فکرشو می کردی.»
قلندر نان و پنیر می خورد و چای. برق را روشن نمی کنند، فانوس را می گیرانند با شعله ی کم. ماه سلطان می نشیند روبه روی قلندر فین فین می کند، بدنش را مثل گهواره تکان تکان می دهد و با گوشه ی چارقدش هر چند لحظه یک بار بینی و چشم هایش را پاک می کند.
دادالله سرپا جلوِ در نشسته. هر چند لحظه یک بار بلند می شود و می رود توی حیاط. گرگو سرش را لای پاهایش گذاشته و خوابیده نخوابیده، هر وقت دادالله می رود توی حیاط، سرش را بلند می کند و به دادالله نگاه می کند و بلافاصله سرش را دوباره لای پاهایش می گذارد.
قلندر همان لحافِ همیشگی طویله را از زیر رخت خواب ها بیرون می کشد. این لحافی است که ماه سلطان شب های فارغ شدن گوسفند ها توی طویله می برد. گاهی از سرشب تا صبح توی طویله می خوابد و گاهی نصف شب با یک بره و گاهی هم دو بره به اتاق برمی گردد و با قربان صدقه رفتن بره ها خواب را بر دادالله حرام می کند. حالا فصل زادوولد گوسفند ها نیست، اما هنوز ماه سلطان فرصت نکرده لحاف را بشوید.
قلندر صورتش را توی لحاف فرو می کند، بوی تندی در بینی اش می پیچد. بوی پشکل نیست. از بوی پشکل بدش نمی آید، ولی این بو آزارش می دهد. می خواهد بگوید این لحاف بو می دهد، نمی گوید. از لحظه ای که پا توی خانه گذاشته، از لحظه ای که با پدرش رودررو شده و از موقعی که ماه سلطان گفته «ووی ننه. قربونت بشم، چرا ای موقع شب؟» فهمیده دیگر آن قلندرِ عزیزدردانه ی ماه ها و سال های پیش نیست.
حالا در این لحظات خودش را بدهکار خانواده اش می داند، خلاف همیشه که خودش را طلبکار می دانست.
لحاف را زیر بغل می زند و نازبالش کوچک را توی دستش می گیرد. دادالله شعله ی فانوس را پایین می کشد و می رود طرف طویله. حالا ماه سلطان آشکارا گریه می کند. می نشیند روی تشکش ، بال چارقدش را جلوِ دهانش می گیرد و گریه می کند. هیچ کدام به صرافت این نمی افتند که ماه سلطان را آرام کنند و به او هشدار بدهند آن سوی دیوار کسانی خوابیده اند و هر آن ممکن است از سر دیوار گردن بکشند و بپرسند چی شده؟ چه خبر است؟
گوسفندها به همان شیوه ی همیشگی راه می دهند تا قلندر و دادالله خودشان را به بالای طویله برسانند و خواب آلود بع بعی می کنند. دادالله شعله ی فانوس را بالا می کشد و می گذاردش داخل آخور سرتاسری.
قلندر لحاف را گوشه ی طویله پهن می کند. نازبالش را به دیوار تکیه می دهد و به پدرش نگاه می کند.
«احدی نباس از این ماجرا چیزی بدونه، مخصوصاً خونواده ی عمو، ملتفتی بابا؟»
«فعلاً بگیر بخواب تا ببینیم خدا چی می خواد، از این ستون به اون ستون فرجه.»
قلندر کفش هایش را می گذارد زیر نازبالش و یک طرف لحاف را می کشد رویش. دادالله فانوس را بر می دارد. گوسفندها حالا همه دوروبر قلندر را خلوت کرده اند، گوش های شان را سیخ کرده اند و به او نگاه می کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب سگ‌سالی

این کتاب از آن دست کتابهایی بود که دلم میخواست داستانش را برای کسی تعریف کنم؛ اینکه جوانک روستایی که تازه وارد دانشگاه شده بود جذب گروه مجاهدین شده بود و در میان درگیری ها فرار کرده بود به روستای آباو اجدادی اش. از ترس داخل طویله پنهان می شود، به خیال آنکه حکومت برگردد و آنها به قدرت برسند اما حکومت که سخت درگیر جنگ است تمام تلاش خود را روی جبهه متمرکز کرده و فعلا کاری با او ندارد، مدتی که قلندر داخل طویله می ماند بیشتر از چند ماه می شود، خانواده عمویش که همسایه آنها بودند انگشتری صنم را پس میآورند و نامزی قلندر با صنم برهم می خورد؛ جنگ تمام میشود؛ بگیر و ببند ها تمام میشود؛ هیچ کس سراغی از او نمی گیرد؛ تمام قلندر می شود کک و شپش. داخل گودالی در ته طویله تمام مدت به رادیو گوش می دهد و جهان را از همان طویله و سراخ های باریکش که پدر و مادرش بودند نظاره می کند. پشتش خم میشود. نامزدش با کس دیگر در طویله عشق بازی میکند و و او فقط صدای آنها را می شنود و چند ماه بعد نصف شبی میبیند عمویش نوزادی را داخل طویله دفن می کنند. با گوسفندها اخت می شود و خوی همدیگر را میگیرند و وقتی دزد یکی از آنها را می برد از ترس اینکه کسی از وجود او اطلاع پیدا کند کاری نکرده بود. بی خاصیت و تنبل و تهی مغز می شود. صنم با جنگلبان زن مرده ازدواج میکند و انقدر به او مشکوک بوده و کتکش می زند تا او خود کشی میکند. باز اینها دلیل نمی شود که از گودال بیرون بیایید. شوهرخواهر بد طینت و مفتخورش از وجود او باخبر می شود و از پدرش کلی زمین باج می گیرد و باز به این بسنده نمی کند و زن دوم می گیرد و باز قلندر عین گوسفند است و حتی وقتی پدرش می میرد نمی رود زیر جنازه اش را بگیرد. احتمالا همان داماد مفت خور او را به سپاه لو میدهد و فصل آخر که چند صفحه بیشتر نبود سپاه او را پس از 24 سال میگیرد و فقط شش روز بازجویی می شود و بعد آزاد می شود. داستان پر از لایه های مختلف اجتماعی و سیاسی است. پر از تمثیل و کنایه که حاکی از مسایل عمیق تری است. اینکه کسی از ترس 24 سال از عمرش را داخل طویله باشد و اسم حماقتش را مقاومت بگذارد شاید برای همسرم باور نکردنی باشد اما بنظرم اگر رجوع کنیم به لایه های عمیق تر و استعاره هایی که از آن سخن گفتم واقعی و قابل پذیر می شود.
در 4 سال پیش توسط Fat...ard
تمام ملال و روزمرگی و ترسی که در تمام کتاب توصیف شده بود و یه یکباره داستان سرعت گرفت و به سادگی خنده آوری به پایان رسید، به خوبی ترس ها، توهمات و آمال و آرزوهای بر باد رفتۀ یک نسل رو به تصویر کشید. خیلی خوب بود!
در 1 سال پیش توسط شیرین برومند
از اصلی ترین معیارهام برای کتاب خوب اینه که وقتی خوندنشو شروع میکنم دیگه به این آسونیا زمین نذارمش این کتای این ویژگی رو داشت و یک ایده ناب
در 2 سال پیش توسط asa...452
سگ سالی داستانی تلخ و تکان دهنده است و تلخی آن زمانی بیشتر می شود که نویسنده تاکید می کند آن را از یک ماجرای واقعی الهام گرفته و بازآفرینی کرده. داستان مرد جوانی که عضو سازمان مجاهدین بوده و در پی اغتشاشات و از ترس دستگیری و محاکمه شدن به روستای زادگاهش می گریزد و به زندانی خودخواسته پناه می برد و سرنوشتی اسف بار برای خود رقم می زند. هوشمندی نویسنده در آن است که قهرمان داستانش را یک جوان روستایی انتخاب می کند و او را به جایی می برد که خود به خوبی با فضا و آدمهای آن آشناست و بدینگونه مکان و شخصیت هایی می آفریند به شدت واقعی و باور پذیر
در 5 سال پیش توسط Nad...hid
چه زندانهای خود ساخته ای که ساخته ایم و اسیر و در بند آن شده ایم ....
در 4 سال پیش توسط Yas...man
واقعا داستان زیبایی بودش، نتونستم کنار بزارمش... کلا بعضی از غم ها و دغدغه های آدم الکی هستند سال ها بعد هیچ میشن. طرز زندگی ما روی زندگی بقیه هم تاثیر میزاره. بیچاره صنم که بدبخت شد....
در 1 سال پیش توسط مهدی
وااااای که چقد اعصاب خورد کن بود این کتاب😑😑😑😑
در 1 سال پیش توسط هانیه احمدی
خوبه که ایشون دوره و مسئله ای رو مطرح کرده که کمتر هنرمندی بش پرداخته. این یه قسمتی از تاریخه که بازخوانیش مهمه. ولی ایده کار رو من قبلا جایی دیدم. یه نمایشنامه (احتمالاً روس) به نام جایی در میان خوکها. راجع به یه سربازه که از جنگ فرار میکنه و سالها تو خوکدونی خونش پنهان میشه. فقط زنش خبر داره. جالب این که فک می کنن تو جنگ کشته شده و مجسمه یادبودش رو هم تو شهرشون میسازن.به هر حال اصالت داستانی کمی زیر سوال میره با این قضیه
در 4 سال پیش توسط Maj...our
کتاب روایتی ساده از گذر سالهایی طولانی بود از دریچه ای کوچک بدون بالا و پایین شاید میشد تبدیل به یک داستان کوتاه شود اگر استمراری در به پایان رساندن کتاب ها ندارید،لاجرم کتاب را در نیمه رها میکنید...حتی در آخر داستان جایی که منتظر ضربه نهایی بودیم نهایت یک پوزخند راهی قلم نویسنده میشد...ضربه نهایی هم نتوانست چیزی از ملال آور بودن کتاب بکاهد
در 12 ماه پیش توسط e.f...a73
" مرگ هم مجازات بدی نیست!"احتمالا بعد خوندنِ این کتاب شما هم همین نظرُ دارین که خیلی اوقات مرگ پایانِ بهتر و کم دردسر تری هست تا این همه آوارگی و پنهون کاری ..داستان جوری نیست که برایِ آدم اتفاق بیافته اما اتفاق افتادنش اونقدرها هم غیر معقول نیست! خیلی اوقات ما درگیرِ خیلی از مسائل میشیم و زندگی هامونُ تباه می کنیم! قلندرِ مسخ شده (!) بدون شک یکی از اون شخصیت هایی خواهد بود که تا مدت ها به یادم میمونه! شاید کمتر کتابی خوندم که شخصیت اصلیش اینجوری خودشُ حبس و از همه چیز دور کنه! فضا و موضوع داستان و صحنه پردازی ها جالبه! حتی مکانی که داستان اتفاق می افته. فقط یک مقدار تک بعدی روایت میشه. و الا کتابِ خوندنی هست :)
در 5 سال پیش توسط Mon...rif