فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اِن یا اِم؟

کتاب اِن یا اِم؟

نسخه الکترونیک کتاب اِن یا اِم؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اِن یا اِم؟

«اِن یا اِم؟» نوشته «آگاتا کریستی» (۱۹۷۶-۱۸۹۰) نویسنده مشهور انگلیسی است. در این کتاب شخصی بانفوذ در دولت انگلستان که از دوستان تامی و تاپنس است، آن‌ها را دعوت به همکاری برای یافتن عاملان ستون پنجم در انگلستان می‌کند. تنها اطلاعات موجود این پرونده که از افسری مرده به جا مانده عبارت «ام یا ان، سانگ سوزی» است. تامی و تاپنس در مهمان‌خانه‌ای مستقر می‌شوند تا عاملان قتلی را که در این حین حادث شده و دلیل آن را پیدا کنند.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اِن یا اِم؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

۱
تامی بریسفُرد پالتویش را در راهرو آپارتمان درآورد و با دقتی که مستلزم کمی صرف وقت بود آویزان کرد. کلاهش نیز بادقت بر روی رخت آویز بعدی قرار گرفت. شانه هایش را صاف کرد، لبخندی قاطع بر لب نشاند و وارد اتاق نشیمن شد. همسرش نشسته بود و با نخ پشمیِ خاکی رنگ کلاهی دوچشمی(۱) می بافت. بهار سال ۱۹۴۰ بود.
خانم بریسفُرد نیم نگاهی به او انداخت و دوباره با سرعتی سرسام آور مشغول بافتن شد. بعد از یکی دو دقیقه پرسید:
ــ از روزنامه های عصر چه خبر؟
تامی گفت:
ــ حمله بزرگ آلمان ها شروع شد... مبارک است... هورا! اوضاع در فرانسه افتضاح است.
تاپنس بریسفُرد گفت:
ــ فعلاً که وضع کل دنیا خراب است.
پس از چند لحظه سکوت، تامی گفت:
ــ راستی... چرا نمی پرسی از کار چه خبر؟ لازم نیست این قدر رعایت حالم را بکنی.
تاپنس تایید کرد:
ــ خودم می دانم؛ اما بعضی از خبرها اعصاب آدم را خُرد می کند. چرا چیزی بپرسم که تو را ناراحت می کند. از اینها گذشته، لازم نیست بپرسم؛ حال و روزت نشان می دهد چه خبر است.
ــ نمی دانستم این قدر بدبخت و بیچاره به نظر می رسم.
تاپنس گفت:
ــ نه عزیزم؛ اما قیافه ات با این لبخند چنان زار و نزار شده بود که تا حالا ندیده بودم.
تامی نیشخندی زد و گفت:
ــ واقعا؟ یعنی این قدر افتضاح بود؟
ــ از افتضاح هم بدتر! وای از دست تو... از این حرفها بگذریم. از کار چه خبر؟
ــ هیچ کاری به من نمی دهند. تاپنس، واقعا خیلی مسخره است... طوری با یک مرد چهل و شش ساله برخورد می کنند که انگار پیرمرد رعشه ای است. نیروی زمینی و دریایی و هوایی و وزارت امور خارجه، همه شان یک چیز می گویند: سن و سال من بالاست؛ اگر لازم شد، بعدا خبرم می کنند.
تاپنس گفت:
ــ راستش، به من هم همین را می گویند. آدمهایی به سن و سال من را برای پرستاری نمی خواهند. «نه، متشکریم»؛ همین و بس. دختربچه ای را که همه کارها را خراب می کند و در کلّ ِ عمرش زخم ندیده یا بلد نیست آن را ضدّعفونی کند سر کار می گذارند، اما به من که سه سال تمام از ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۸ در کارهای مختلف سابقه دارم، از پرستار اتاق عمل تا راننده وانت تدارکات و بعد راننده یک ژنرال، احتیاج ندارند. تازه، مطمئنم که خیلی خوب از عهده همه کارهایم برآمدم. اما حالا زنی پابه سن گذاشته، فضول، کسل کننده و بی خاصیت شده ام که نمی خواهد بی سر و صدا در خانه بنشیند و بافتنی ببافد؛ تنها کاری که قاعدتا باید انجام دهد.
تامی با ناراحتی گفت:
ــ این جنگ کل دنیا را جهنم کرده است.
تاپنس گفت:
ــ خود جنگ به اندازه کافی بد هست؛ دیگر نباید کاری کنند که کارد به استخوانمان برسد.
تامی با لحنی تسلی بخش گفت:
ــ حداقل خدا را شکر که دبورا کار پیدا کرد.
مادر دبورا گفت:
ــ اوه... اوضاع او روبه راه است و مطمئنم که بخوبی از عهده کارش برمی آید. اما تامی، هنوز فکر می کنم که می توانستم از پس ِ دبورا بربیایم.
تامی نیشخندی زد:
ــ اما خودش این طوری فکر نمی کرد.
تاپنس گفت:
ــ بعضی وقتها دخترها خیلی دردسرساز می شوند؛ به خصوص وقتی که خودشان را برای تو لوس می کنند.
تامی زیر لب گفت:
ــ بعضی وقتها تحمل نگاههای این آقا پسر، دریک، خیلی برایم سخت است؛ انگار با چشمهایش می گوید: «طفلک پدر پیرم.»
تاپنس گفت:
ــ راستش را بخواهی، هرچند بچه هایمان خیلی دوست داشتنی هستند، کلاً کفر آدم را درمی آورند.
وقتی درباره دوقلوها، دریک و دبورا، حرف می زد، نگاهش محبت آمیز شده بود. تامی متفکرانه گفت:
ــ به نظرم خیلی سخت است که آدم بفهمد پا به سن گذاشته و از کار افتاده شده است.
تاپنس از شدت عصبانیت به خرخر افتاد، سر و موهای سیاه براقش را تکان داد و کلاف نخ پشمی خاکی رنگ را از دامنش به زمین انداخت:
ــ ما ازکارافتاده شده ایم؟ واقعا؟ شاید به خاطر این است که همه مدام با نیش و کنایه می گویند ازکارافتاده هستیم. بعضی وقتها حس می کنم که همیشه آدمهای بی خاصیتی بوده ایم.
تامی گفت:
ــ شاید هم بوده ایم.
ــ شاید... اما حداقل یک بار احساس مهم بودن را تجربه کردیم. کم کم دارم حس می کنم که هیچ کدام از ماجراهای گذشته واقعی نبوده است. تامی، واقعا همه آن ماجراها اتفاق افتاد؟ واقعا جاسوسهای آلمانی تو را دزدیدند؟ واقعا تبهکار خطرناکی را تعقیب کردیم و بالاخره گیرش انداختیم؟ واقعا دختر جوانی را نجات دادیم و اسناد مهم سرّی را پیدا کردیم و واقعا میهن عزیزمان بابت این کارها از ما قدردانی کرد؟ از ما! من و تو! آقا و خانم بریسفُردِ بی خاصیت و به دردنخور.
ــ خیلی خُب حالا... بس کن عزیزم! این حرفها دیگر فایده ای ندارد.
تاپنس جلو اشکهایش را گرفت:
ــ با این اوضاع و احوال، حتی به آقای کارترِ خودمان هم امیدی نیست.
ــ اما نامه قشنگی برایمان نوشته بود.
ــ ولی هیچ کاری برایمان نکرد... دریغ از ذره ای امید و دلگرمی!
ــ خب... آقای کارتر هم درست مثل ما این روزها کاره ای نیست. سن و سالش خیلی زیاد است. الآن در اسکاتلند زندگی می کند و مشغول ماهیگیری است.
تاپنس با حسرت گفت:
ــ اما حداقل می توانستند در سازمان اطلاعات کاری به ما بدهند.
تامی گفت:
ــ شاید از عهده ما خارج بوده... شاید الآن دیگر دل و جرئت سابق را نداشته باشیم.
تاپنس گفت:
ــ بعید می دانم؛ احساس من که درست مثل سابق است. البته شاید حق با تو باشد. وقتش که برسد، معلوم خواهد شد...
آهی کشید و ادامه داد:
ــ ای کاش کاری پُرماجرا پیدا می کردیم. خیلی بد است که آدم جز فکر کردن کار دیگری نداشته باشد.
چشمهایش لحظه ای روی عکس پسر جوانی با لباس نیروی هوایی آرام گرفت. لبخندِ تا بناگوش ِ پسرک کاملاً شبیه تامی بود. تامی گفت:
ــ بیکاری برای مردها خیلی بدتر است. حداقل زنها می توانند بافتنی ببافند. تازه می توانند مواد مورد نیاز ارتش را بسته بندی کنند یا در غذاخوری سربازخانه ها مشغول شوند.
تاپنس گفت:
ــ بیست سال دیگر می توانم از این کارها بکنم. اما هنوز آن قدر پیر نشده ام که این جور کارها راضی ام کند. نه بافتنی و نه بسته بندی، هیچ کدام به دردم نمی خورد.
زنگ در جلویی به صدا درآمد. تاپنس از جا بلند شد. آپارتمان کوچکی بود و جایی برای سکونت خدمتکار نداشت.
در را که باز کرد، مرد چهارشانه ای را دید با سبیل بور بزرگ و چهره ای گلگون و سرزنده که روی پادری ایستاده بود.
نیم نگاهی به تاپنس انداخت و با لحنی دوستانه پرسید:
ــ خانم بریسفُرد؟
ــ بله.
ــ گرانت هستم، یکی از دوستان لُرد ایستهمپتون. ایشان توصیه کردند که با شما و همسرتان ملاقات کنم.
ــ اوه، لطف کردید؛ بفرمایید داخل.
و آقای گرانت را به اتاق نشیمن راهنمایی کرد.
ــ همسرم... اِ... سروان...
ــ فقط بگویید آقا.
ــ آقای گرانت، یکی از دوستان آقای کارتـ... لُرد ایستهمپتون.
تاپنس همیشه اسم مستعار رئیس سابق سازمان اطلاعات، «آقای کارتر»، را راحت تر از اسم واقعی دوست قدیمی شان به زبان می آورد.
هر سه چند دقیقه ای به گرمی با یکدیگر صحبت کردند. گرانت شخصیت بی تکلف و جذابی داشت.
سپس تاپنس از اتاق بیرون رفت و لحظاتی بعد با چند لیوان برگشت. دقایقی بعد که سکوت برقرار شد، آقای گرانت به تامی گفت:
ــ شنیده ام که دنبال کار می گردی، بریسفُرد.
برق اشتیاق در نگاه تامی موج زد:
ــ راستش، بله. نمی خواهی بگویی که...
گرانت خندید و سر تکان داد:
ــ اوه، نه. از آن کارهای اطلاعاتی نیست. فکر کنم این جور کارها را باید به جوانهای پُرجنب و جوش بسپارند... یا حداقل به کسانی که تجربه کافی دارند. متاسفانه الآن فقط می توانم کارهای معمولی و پیش پاافتاده پیشنهاد کنم، کارهای اداری... مثلاً اسناد و مدارک را پُر کنی، دورشان روبان قرمز بپیچی و در قفسه ها طبقه بندی کنی. خلاصه از این جور کارها.
چهره تامی وارفته بود:
ــ بله، می فهمم!
گرانت با لحنی دلگرم کننده گفت:
ــ اما این جور کارها حداقل بهتر از بیکاری است. به هر حال، یک روز بیا دفترم تا همدیگر را ببینیم؛ وزارت تامین نیازمندیهای جنگ، اتاق ۲۲. آنجا کاری برایت دست و پا می کنیم.
تلفن زنگ زد. تاپنس گوشی را برداشت:
ــ بله؟ چی؟
صدای جیغ مانند زنی که سراسیمه حرف می زد به گوش می رسید. تاپنس مضطرب شده بود:
ــ کی؟ وای خدا... حتما... همین الآن می آیم...
گوشی را گذاشت و به تامی گفت:
ــ مورین بود.
ــ خودم فهمیدم. صدایش را از اینجا شناختم.
تاپنس با عجله توضیح داد:
ــ خیلی متاسفم، آقای گرانت. اما باید بروم دیدن دوستم. زمین خورده و مُچ پایش رگ به رگ شده است. الآن هم کسی جز دختر کوچکش کنارش نیست. باید بروم و کارهایش را سر و سامان بدهم. باید کسی را پیدا کنم تا بیاید و مراقبش باشد. واقعا ببخشید.
ــ خودتان را به خاطر من ناراحت نکنید، خانم بریسفُرد. کار دوستتان مهمتر است.
تاپنس لبخندی زد، پالتویش را از روی کاناپه برداشت و به تن کرد و با عجله به راه افتاد. صدای بسته شدن درِ آپارتمان به گوش رسید.
تامی دوباره لیوان مهمانش را پُر کرد:
ــ هنوز وقت رفتن نشده است.
گرانت از این پیشنهاد استقبال کرد:
ــ متشکرم.
لیوانش را برداشت و در سکوت مزه مزه کرد. لحظه ای بعد گفت:
ــ می دانی، رفتن همسرت فرصت مغتنمی است. کلی در وقتمان صرفه جویی می شود.
تامی خیره نگاه می کرد:
ــ منظورت را نمی فهمم.
گرانت با طمانینه گفت:
ــ ببین بریسفُرد، قرار بود وقتی به وزارتخانه می آیی، تو را به ماموریت بفرستم.
رنگ صورتِ پُر از کک و مک تامی بتدریج به حالت طبیعی برگشت:
ــ نمی خواهی بگویی که...
گرانت با تکان سر جواب مثبت داد:
ــ ایستهمپتون تو را پیشنهاد کرد؛ می گفت فقط تو از عهده این کار برمی آیی.
تامی نفس عمیقی کشید و گفت:
ــ چه ماموریتی؟
ــ البته یادت باشد که این ماموریت کاملاً محرمانه است.
تامی با تکان سر موافقت کرد.
ــ حتی همسرت هم نباید باخبر شود. متوجه هستی که؟
ــ خیلی خوب. هر طور که تو بخواهی. ولی ما قبلاً با هم کار می کردیم.
ــ بله، می دانم. اما این ماموریت فقط برای توست.
ــ خیلی خوب. فهمیدم.
ــ همان طور که گفتم، ظاهرا به شعبه عملیاتی وزارتخانه در اسکاتلند می روی... که منطقه ای ممنوعه است و به همین دلیل همسرت نمی تواند همراه تو بیاید... و آنجا مشغول کارهای اداری می شوی. اما در واقع باید به جای دیگری بروی.
تامی فقط منتظر بود. گرانت ادامه داد:
ــ تا به حال در روزنامه ها درباره ستون پنجم(۲) مطلبی خوانده ای؟ حداقل می دانی که این اصطلاح به چه معناست.
تامی زیر لب گفت:
ــ دشمن داخلی.
ــ دقیقا. بریسفُرد، این جنگ را با اعتمادبه نفسی خوش بینانه شروع کردند. البته منظورم کسانی نیست که واقعا مطلع و آگاه بودند... ما از همان اول می دانستیم که با چه دشمن قدرتمندی روبه رو هستیم... از تواناییهای دشمن، قدرت نیروی هوایی اش، اراده آهنینش و نظم و طراحی فوق العاده ماشین جنگی اش باخبر بودیم. می خواهم بگویم که عموم مردم به جنگ خوش بین بودند. این آدمهای خوش قلب اما گیج و منگِ طرفدارِ دموکراسی فقط آنچه را که مطابق میلشان است باور می کنند... اینکه آلمان بزودی از پا درمی آید یا در آستانه انقلاب است، سلاحهایش را از قوطی حلبی می سازند و سربازانش آن قدر گرسنگی کشیده اند که وقتی قدم رو می روند غش می کنند... خلاصه از این جور مزخرفات که، به قول معروف، همه اش خواب و خیال بود.
ــ بله، شرایط مطابق میل ما پیش نرفت. جنگ خیلی بد شروع شد و روز به روز هم بدتر شد. البته ملوانان رزم ناوها، خلبانان هواپیماها و سربازان در سنگرها، همگی بخوبی انجام وظیفه کردند، اما سوءمدیریت و عدم آمادگی... یا شاید نقاط ضعف و کمبودهایمان دردسرساز شد. ما به فکر جنگ نبودیم، آن را جدی نگرفتیم و از قبل خود را آماده نکردیم.
ــ اما داریم نقاط ضعفمان را برطرف می کنیم. خیلی از اشتباهاتمان را اصلاح کرده ایم. کم کم فهمیده ایم که چه کارهایی را به دست چه آدمهایی بسپاریم. حالا دیگر جنگ به نفع ما پیش می رود و مطمئن باش که اگر یکی دو سال اول جنگ شکست نخوریم، می توانیم پیروز میدان باشیم. البته خطر شکست وجود دارد، ولی نه از بیرون کشور، نه از بمب افکن های پُرقدرت آلمانی، نه از اشغال کشورهای بی طرف به دست آلمان یا از بابت مواضع مهمی که دشمن هر روز تصرف می کند و از آنها به ما هجوم می آورد... خطر شکست از داخل کشور است. خطر اصلی برای ما اسب تروا (۳)ست، همان اسب چوبی در داخل شهرمان. اگر دوست داری، اسمش را بگذار ستون پنجم. دشمن اینجا و بین ماست؛ همان مردها و زنهایی که بعضی هاشان سرشناس و عالی رتبه و بعضی کاملاً معمولی و گمنام هستند، اما همگی از ته قلب به آرمان و اهداف حزب نازی ایمان دارند و می خواهند، به زور جنگ، این آرمان کارامد را جایگزین آزادی بی قید و بند و افسارگریخته جامعه دموکرات ما کنند...
گرانت به جلو خم شد و با همان لحن دوستانه اما بی احساس گفت:
ــ و ما این ستون پنجم را نمی شناسیم...

نظرات کاربران درباره کتاب اِن یا اِم؟

عالی بود من ۵ ستاره میدهم یکی از بهترین کتابهای آگاتا کریستی _ داستان درباره کشف ان و ام دو جاسوس مخفی در جنگ جهانی دوم است _ از سری داستانهای مارپل و پوارو هم نیست و داستان کارگاهی جدا و خیلی جالبیه
در 1 سال پیش توسط بهناز b
فوق العاده بود
در 3 ماه پیش توسط
بسیار زیبا
در 3 سال پیش توسط sae...554
در یک کلمه عالی ... هرکس این کتاب رو نخونده باشه نصف عمرش رو هدر داده
در 7 ماه پیش توسط mor...984
با اینکه از سری پوآرو نبود ولی واقعا جذاب بود البته اولش یکم ممکنه کسل کننده باشه ولی به مرور جالب میشه
در 3 هفته پیش توسط p.s...bii
دوستش دارم واقعا عالی و بی نظیر
در 1 سال پیش توسط f_a
خیلی قشنگ و پر کشش بود
در 5 ماه پیش توسط حسین شریعت
پوارو و مارپل نبود ولی داستان خوبی بود
در 12 ساعت پیش توسط س ی
متاسفانه از اینجور سوژه ها استقبال نمی کنم ، ترجمه عالی
در 2 سال پیش توسط گل پری بانو