فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آیینه سرتاسر ترک برداشت

کتاب آیینه سرتاسر ترک برداشت

نسخه الکترونیک کتاب آیینه سرتاسر ترک برداشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آیینه سرتاسر ترک برداشت

خانم جِین مارپل کنار پنجره نشسته بود. پنجره رو به باغی باز می‌شد که روزگاری برایش مایه غرور بود. ولی حالا دیگر نبود. از پنجره به بیرون می‌نگریست و اخمهایش توی هم می‌رفت. مدتی بود که فعالیت در باغ برایش ممنوع شده بود. نباید خم می‌شد، نباید بیل می‌زد، نباید چیزی می‌کاشت، فقط می‌توانست خیلی کم هرس کند. پیرمردی به اسم لایکوک که هفته‌ای سه بار می‌آمد، همه سعی‌اش را می‌کرد. ولی همه سعی‌اش (که چندان هم نبود) به درد خودش می‌خورد. خانم مارپل را راضی نمی‌کرد. خانم مارپل دقیقاً می‌دانست که دنبال چه کاری است و کی باید این کار انجام شود و همین را هم به لایکوک می‌گفت. ولی لایکوک کاری را می‌کرد که در آن نبوغ و استعداد خاصی داشت. یعنی قول می‌داد که آن کار را انجام دهد، ولی انجام نمی‌داد.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آیینه سرتاسر ترک برداشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

 


فصل اول

۱
خانم جِین مارپل کنار پنجره نشسته بود. پنجره رو به باغی باز می شد که روزگاری برایش مایه غرور بود. ولی حالا دیگر نبود. از پنجره به بیرون می نگریست و اخمهایش توی هم می رفت. مدتی بود که فعالیت در باغ برایش ممنوع شده بود. نباید خم می شد، نباید بیل می زد، نباید چیزی می کاشت، فقط می توانست خیلی کم هرس کند. پیرمردی به اسم لایکوک که هفته ای سه بار می آمد، همه سعی اش را می کرد. ولی همه سعی اش (که چندان هم نبود) به درد خودش می خورد. خانم مارپل را راضی نمی کرد. خانم مارپل دقیقاً می دانست که دنبال چه کاری است و کی باید این کار انجام شود و همین را هم به لایکوک می گفت. ولی لایکوک کاری را می کرد که در آن نبوغ و استعداد خاصی داشت. یعنی قول می داد که آن کار را انجام دهد، ولی انجام نمی داد.
ــ چشم، خانم. این خاش خاش ها(۱) را اینجا می کاریم و این استکانی ها(۲) را کنار دیوار، و همان طور که گفتید، هفته دیگر اولین کاری که می کنیم همین است.
بهانه های لایکوک همیشه معقول و منطقی بود و بسیار شبیه بهانه هایی بود که کاپیتان جورج هریس در سه مرد در یک قایق(۳) برای به دریا نرفتن داشت. در مورد کاپیتان مشکل همیشه باد بود. حالا باد یا از سمت ساحل بود یا از سمت ساحل نبود، یا از سمت غرب می آمد که قابل اعتماد نبود، یا از سمت شرق می آمد که خطرناک بود. ولی لایکوک وضع هوا را بهانه می کرد. همیشه هوا یا خیلی خشک بود یا خیلی بارانی بود، یا زمین خیس آب بود یا یخ و یخبندان بود، و اگر هیچ کدام اینها نبود، کار مهمتری داشت که معمولاً رسیدگی به کلمها بود. دوست داشت همه جا کلم بکارد و از کاشت کلم سیر نمی شد. برای باغبانی اصولی داشت که هیچ کارفرمایی، هر قدر هم دانا و با معلومات بود، نمی توانست آنها را از او بگیرد.
اصول باغبانی او عبارت بود از چندین فنجان چای دبش و پررنگ برای ترغیب به کار، مقداری جارو زدن برگها در پاییز و کمی نشای گلها و گیاهان مورد علاقه خودش مثل مریم گلی و مینا در تابستان که معتقد بود «نمای خیلی خوبی دارند». عاشق آبپاشی رُزها برای از بین بردن شته ها بود، ولی همین کار را هم خیلی دیر انجام می داد. وقتی می گفتند باید زمین را شیار کنی که نخودفرنگی بکاریم، جواب می داد: «باید نخودفرنگی های پارسال خودم را ببینید، محشر شده! تا حالا کسی همچو نخودفرنگی هایی ندیده!» برای اینکه بی انصافی نشده باشد، باید گفت به اربابانش وفادار بود. در مواردی که احتیاج به کار سخت نبود، درخواستهایشان را اجرا می کرد. ولی به نظرش مهمترین مسئله زندگی سبزیجات بود. یک تکه کاهو، یک ذره کلم. اینها مهمترین چیزها بود. گلها به نظرش چیزهای تجملی بودند که به درد خانمهای بیکاری می خوردند که کار دیگری برای گذراندن وقتشان ندارند. گاهی برای ابراز محبت به اربابانش یک شاخه گل مینا یا داوودی یا مریم گلی می آورد و به آنها هدیه می کرد.
ــ تو خانه های جدید این شهرک بغلی بودم. می خواستند باغچه شان را خوشگل و مرتب کنند. دیدم تعداد گلها زیاد است، چند تا هم برای شما آوردم. گذاشتمشان بین این گلهای رز که قدیمی شده اند و زیاد خوشگل نیستند.
خانم مارپل که فکرش مشغول این چیزها بود، نگاهش را از روی باغچه برداشت و رفت سراغ بافتنی اش.
باید واقعیت را قبول می کرد. سنت ماری مید دیگر آن دهکده سابق نبود. البته از جهتی، همه چیز تغییر کرده بود و دیگر مثل گذشته نبود. شاید تقصیر جنگ بود (هر دو جنگ)، یا تقصیر نسل جدید، یا تقصیر زنها که همه می رفتند سرِ کار، یا تقصیر بمب اتمی، یا تقصیر دولت. ولی مسئله اصلی این بود که پیر شده بود. خانم مارپل که زن خیلی منطقی و معقولی بود این چیزها را خوب می فهمید، ولی عجیب اینکه این را در سنت ماری مید خیلی بهتر می فهمید، چون سالها آنجا زندگی کرده بود.
بخش مرکزی و قدیمی سنت ماری مید هنوز پابرجا بود. بلو بور، کلیسا، خانه کشیش، عمارت کوچک دوره ملکه «آن»، ساختمانهای دوره جورج که خانه خود خانم مارپل هم یکی از آنها بود، همه اینها هنوز وجود داشت. خانه خانم هارتنل هم هنوز بود. خود خانم هارتنل هم که تا آخرین نفس با مظاهر تمدن و پیشرفت می جنگید، هنوز زنده بود و در سنت ماری مید زندگی می کرد. خانم ودربی فوت کرده و حالا خانه اش دست مدیر بانک و خانواده اش بود، ولی ظاهرش را تغییر داده بودند. به درها و پنجره ها رنگ آبی روشن زده بودند. در بیشتر خانه های قدیمی افراد جدیدی ساکن شده بودند. ولی خود خانه ها تغییر چندانی نکرده بودند، چون اتفاقاً ساکنان جدید، این خانه ها را به خاطر قدیمی بودنشان خریده بودند. به خاطر اینکه به قول بنگاهی ها «افسون دنیای قدیم» را داشتند. آنها فقط یک حمام به خانه ها اضافه کرده و مقداری پول خرج لوله کشی و اجاق برقی و ماشین ظرفشویی کرده بودند.
داخل خانه ها مثل قبل بود. ولی خیابان اصلی آبادی این طور نبود. هر مغازه ای که معامله می شد، دستخوش نوگرایی فوری و افراطی می شد. مغازه ماهی فروشی را اصلاً نمی شد شناخت. پنجره های بزرگ جدیدی برایش گذاشته بودند که ماهیهای یخ زده پشتش برق می زدند. ولی قصّاب محافظه کار بود. معتقد بود گوشت خوب، گوشت خوب است و مشتری اگر پولش را داشته باشد، گوشت خوب می خرد. اگر هم نداشته باشد، مجبور است چیزهای ارزانتر مثل چربی و دنبه و این جور چیزها بخرد. مغازه خواربارفروشی آقای بارنز هنوز پابرجا بود و تغییری هم نکرده بود و خانم هارتنل و خانم مارپل و بقیه هر روز از این بابت خدا را شکر می کردند. صندلیهای خیلی راحت و گرم و نرمی داشت که می توانستند روی آنها کنار پیشخوان بنشینند و خیلی خودمانی راجع به ژامبون و پنیر و این جور چیزها گفتگو کنند. ولی در انتهای خیابان که قبلاً آقای تام مغازه سبدفروشی داشت، حالا سوپرمارکت شیکی باز شده بود که خانمهای مسن سنت ماری مید اصلاً از آن خوششان نمی آمد.
خانم هارتنل می گفت:
ــ چیزهایی دارد که آدم تو عمرش ندیده. از این بسته های بزرگ غلات که برای صبحانه استفاده می کنند. آدم عوضِ اینکه به بچه اش صبحانه درست و حسابی بدهد و برایش ژامبون و تخم مرغ بپزد، از این چیزها بدهد! تازه خودت باید سبد برداری و تو مغازه بچرخی و چیزهایی را که می خواهی پیدا کنی! بعضی وقتها یک ربع طول می کشد تا چیزهایی را که لازم داری، پیدا کنی. اندازه بسته ها هم که اصلاً خوب نیست. یا زیادی گنده است، یا زیادی کوچک است. بعدش هم باید یک ساعت توی صف بایستی تا پول چیزهایی را که خریده ای، پرداخت کنی. اعصاب آدم خرد می شود. البته برای اینهایی که تو شهرک زندگی می کنند، خوب است...
همین جا مکث می کرد. چون الآن دیگر رسم شده بود که جمله را در اینجا تمام می کردند. به قول امروزیها شهرک بود. هویت خاصّ خودش را داشت و با بقیه دنیا فرق می کرد.
۲
خانم مارپل فریادش به آسمان رفت. یک دانه را جا انداخته بود. آن هم نه حالا. خیلی وقت پیش. بعد که نوبت به بافتن گردن رسید و مجبور شد کم کند و دانه ها را بشمارد، متوجه شد که قبلاً یکی را جا انداخته. یک میله اضافی برداشت، بافتنی را جلو نور گرفت و نگاه کرد. حتی با عینک هم خوب نمی دید و به نظرش این ثابت می کرد که چشم پزشک های امروزی با مطبهای شیک و آن همه ابزارهای جدید و نورهای قوی که توی چشم آدم می اندازند، کارشان را بلد نیستند. یادش آمد که تا همین چند سال پیش (که البته بیشتر از «چند سال» بود) چقدر چشمهایش خوب می دید و افسوس خورد. از باغچه خانه اش که برای اطلاع از اتفاقات آبادی موقعیت خیلی خوبی داشت، همه جا را زیر نظر داشت و چیزی از چشمان تیزبینش دور نمی ماند. تازه با آن دوربینها (که به ظاهر برای تماشای پرنده ها بود و علاقه به پرنده شناسی هم که یک چیز کاملاً عادی بود!) همه چیز... در اینجا رشته افکارش از هم گسیخت و یاد گذشته افتاد؛ یاد «آن پروترو» که با پیراهنی تابستانی به سمت خانه کشیش می رفت، یاد کلنل پروترو که با اینکه آدم خنک و مزخرفی بود، ولی آن جور به نامردی کشته شد... سر تکان داد و رفت تو فکر گریسلدا(۴)، زن جوان و خوشگل کشیش آبادی. طفلکی گریسلدا دوست خوب و وفاداری بود. هر سال عید برایش کارت تبریک می فرستاد. پسرش که آن وقتها نوزاد ناز و ملوسی بود، حالا جوان برومندی شده بود و شغل خیلی خوبی داشت. مهندس بود. از بچگی به کارهای فنی علاقه داشت و قطارهای اسباب بازی اش را از هم باز می کرد. آن طرفِ خانه کشیش سنگچین و کوره راهی بود و آن طرف تر وسط علفزار، دامداریِ جایلز. الآن وسط این علفزار... شهرک ساخته اند.
بعد با خودش گفت چاره ای نیست. این چیزها باید باشد. خانه های جدید لازم است و خیلی هم خوب ساخته شده یا لااقل مردم این طور می گویند. چه اشکالی دارد که اسمش خانه «مهندسی ساز» باشد؟ ولی چرا اسم همه اینها را «کلوز»(۵) گذاشته اند؟ آبری کلوز، لانگوود کلوز، گرندیسون کلوز. همه دنبال اسمشان «کلوز» داشتند. در حالی که اصلاً شبیه کلوز نبودند. خودش خوب می دانست کلوز چه جوری است. عموی خودش کشیش کلیسای جامع چیچستر بود و بچه که بود، مدتی پیش او در کلوز اقامت داشت.
مثل چری بیکر که به اتاق پذیرایی قدیمی و شلوغ او می گفت «لژ». خانم مارپل با ملایمت حرفش را اصلاح می کرد و می گفت: «لژ نه، چری جان. پذیرایی.» چری که دختر جوان و مهربانی بود سعی می کرد یادش بماند، ولی معلوم بود که «پذیرایی» به نظرش کلمه خنده داری می آمد و دوباره همان لغت «لژ» را به کار می برد. البته این اواخر کمی کوتاه آمده و عبارت «اتاق نشیمن» را به کار می برد. خانم مارپل چری را خیلی دوست داشت. اسمش خانم بیکر بود و تو شهرک می نشست. جزو زنهایی بود که از سوپرمارکت خرید می کردند و وقتی تو خیابانهای ساکت سنت ماری مید قدم می زدند، بچه هایشان را با کالسکه با خودشان می بردند. زنهایی که همه شیک و خوش پوش بودند. موهای آراسته و فرفری داشتند. تو خیابان می خندیدند و با همدیگر حرف می زدند. عین یک دسته پرنده شاد و بی خیال بودند. با اینکه درآمد شوهرانشان بد نبود، با حقّه های زیرکانه ای که شرکتهای «خرید به شرط تملیک» به کار می بردند، همیشه از لحاظ مالی در مضیقه بودند. در نتیجه در خانه بقیه مردم نظافت یا آشپزی می کردند که خرجشان را دربیاورند. چری آشپز فرز و ماهری بود. دختر باهوشی بود. پیغامهای تلفنی را درست جواب می داد و اشتباهات فاکتورهای مغازه دارها را زود پیدا می کرد. عادت نداشت تشکها را پشت و رو کند و ظرف شستنش هم تعریفی نداشت. خانم مارپل وقتی از جلو آشپزخانه رد می شد، سرش را برمی گرداند که نبیند دارد چه کار می کند. همه ظرفها را با هم می گذاشت تو سینک ظرفشویی و مایع ظرفشویی را می ریخت رویشان. خانم مارپل یواشکی سرویس چایخوری سلطنتی اش را از دم دست جمع کرده و تو کابینتی گوشه آشپزخانه گذاشته بود و به جایش یک سرویس چایخوری جدید گرفته بود با طرح سفید و نقشهای خاکستری کمرنگ. طلاکاری نبود که نقش و نگارش توی ظرفشویی پاک شود.
قدیمها چقدر فرق می کرد. یادش به خیر... فلورانس چه خدمتکار خوبی بود. یا امی و کلارا و آلیس. دخترهای خوبی بودند و از یتیم خانه سنت فایت می آمدند که کار یاد بگیرند. بعد که یاد می گرفتند، شغل بهتری پیدا می کردند و می رفتند. دخترهای ساده ای بودند و چند نفرشان تودماغی حرف می زدند. امی که واقعاً کودن بود. با بقیه خدمتکارهای آبادی رابطه داشتند و وراجی می کردند و همراه شاگرد ماهی فروشی یا وردست باغبان یا یکی از شاگردهای مغازه خواربارفروشیِ بارنز بیرون می رفتند. وقتی یاد این دخترها و لباسهای قشنگی افتاد که برای بچه های آینده شان می بافت، احساس دلتنگی عجیبی کرد. تلفنها را درست جواب نمی دادند و حسابشان خوب نبود. ولی در ظرف شستن و مرتب کردن تختها وارد بودند. آموزش ندیده بودند، ولی مهارت داشتند. اما حالا دخترهای باسواد و تحصیلکرده دنبال این جور کارها می رفتند. مثلاً دانشجوهای خارجی که بِهِشان «او پر»(۶) می گفتند یا دانشجوهایی که در تعطیلات کار می کردند یا زنان جوان متاهل مثل چری بیکر که تو «کلوز»های ساختگیِ داخل شهرک زندگی می کردند.
البته هنوز هم افرادی مثل خانم نایت وجود داشتند. علت اینکه یاد خانم نایت افتاد این بود که حرکت او در طبقه بالا باعث شد شمعدانهای روی پیش بخاری جرینگ جرینگ صدا کنند. خانم نایت ظاهراً استراحت عصرش را کرده بود و حالا داشت می رفت بیرون قدم بزند. تا چند دقیقه دیگر می آمد پایین از خانم مارپل می پرسید اگر چیزی لازم دارد، برایش بخرد. فکر کردن به خانم نایت، همان تاثیر همیشگی را بر ذهنش داشت. البته ریموند (خواهرزاده اش) خیلی لطف کرده بود که این زن را آورده بود و کسی مهربانتر از خانم نایت پیدا نمی شد و واقعاً با آن بیماری برونشیت ضعیف شده بود و دکتر هیداک تاکید کرده بود که خدمتکار روزمزد کافی نیست و نباید توی خانه تنها باشد و شبها حتماً باید یک نفر پیشش بماند، ولی...
مکث کرد. چون فایده ای نداشت که با خودش بگوید «کاش به جای خانم نایت کس دیگری آمده بود.» این روزها برای خانمهای مسنّی مثل او امکان انتخاب زیادی وجود نداشت. خدمتکارهای وفادار قدیم دیگر نبودند. آدم اگر مریض می شد، باید پرستار می گرفت که کلی هزینه داشت و پیدا کردنش هم سخت بود، یا باید می رفت بیمارستان. ولی بعد که دوره بیماری سپری می شد، دوباره باید با افرادی مثل خانم نایت سر می کرد.
البته این جور آدمها مشکل خاصی نداشتند. فقط اعصاب خردکن بودند. نسبت به افرادی که باید از آنها مراقبت می کردند دلسوز بودند، به آنها محبت می کردند، خواستهایشان را برآورده می کردند، مهربان و خوش برخورد بودند و کلاً طوری رفتار می کردند که انگار طرف بچه عقب مانده است.
خانم مارپل با خودش گفت: «ولی من دوست ندارم این طور باشد. قبول دارم که پیرم، ولی بچه عقب مانده نیستم.»
در همین موقع خانم نایت که مطابق معمول نفس نفس می زد، با خوشرویی وارد اتاق شد. زن هیکلی و نسبتاً شکم گنده ای بود که پنجاه و شش سال داشت. عینکی بود و موهای بورَش را که رو به سفیدی می رفت با دقت شانه کرده بود. بینی عقابی و لب و دهانی خوش حالت و چانه ای ظریف داشت.
با لحنی شاد و بشّاش برای تغییر روحیه اندوهناک خانم مارپل، گفت:
ــ امیدوارم خوب خوابیده باشیم.
خانم مارپل با کمی تاکید روی ضمیر «من» جواب داد:
ــ من داشتم بافتنی می بافتم.
بعد با اکراه و شرمندگی به اشتباهش اعتراف کرد و افزود:
ــ یک دانه را جا انداختم.
خانم نایت گفت:
ــ وای، چه بد! ولی عیبی ندارد. درستش می کنیم.
خانم مارپل گفت:
ــ خودت باید این کار را بکنی. متاسفانه من نمی توانم.
خانم نایت تلخی لحنش را نشنیده گرفت و مثل همیشه با کمال میل کمک کرد. بعد از چند لحظه گفت:
ــ بفرمایید، خانمی. درست شد.
خانم مارپل با اینکه بدش نمی آمد زنِ داخل مغازه سبزی فروشی یا روزنامه فروشی بهش بگوید «خانمی» یا حتی «عزیزم»، دوست نداشت این کلمات را از خانم نایت بشنود. ولی این هم از مواردی بود که بانوان مسن مجبور بودند تحمل کنند. مودبانه از خانم نایت تشکر کرد.
خانم نایت با خنده و شوخی گفت:
ــ حالا می روم یک کم برای خودم قدم بزنم. زود برمی گردم.
خانم مارپل مودبانه و از ته دل گفت:
ــ اصلاً لازم نیست عجله کنی.
ــ نه، دوست ندارم تنها بمانید، خانمی. می ترسم حوصله تان سر برود.
خانم مارپل گفت:
ــ مطمئن باش حوصله ام سر نمی رود. شاید کمی بخوابم.
وقتی این جمله آخر را گفت، چشمهایش را بست.
ــ بسیار خوب، خانمی. کاری با من ندارید؟
خانم مارپل چشمهایش را باز کرد و گفت:
ــ اگر زحمتی نیست برو به فروشگاه لانگدان ببین پرده ها حاضر است یا نه. بعدش برو به مغازه خانم ویسلی یک کلاف کاموای آبی بخر. یک بسته قرص مکیدنی با طعم انگورفرنگی هم از داروخانه بگیر و برو به کتابخانه کتابم را عوض کن، ولی کتابهایی را که توی لیستم نیست، نگیر. از این کتاب آخری خوشم نیامد. خیلی بد بود. نتوانستم بخوانمش.
کتاب بهار بیدار می کند را بهش داد.
ــ عجب، از این داستان خوشتان نیامد، خانمی؟ خیال می کردم خوشتان می آید. خیلی قشنگ است.
ــ بعد، اگر راهت دور نمی شود، برو به فروشگاه هالتس، برایم یک همزن بخر. از این همزن هایی که دسته اش بالا و پایین می رود، نه از آنهایی که باید دسته اش را بچرخانی.
(می دانست از این جور چیزها ندارند، ولی جایی دورتر از فروشگاه هالتس سراغ نداشت.)
ــ اگر زحمت نیست و اشکالی ندارد...
خانم نایت با صداقت آشکاری گفت:
ــ نه، خانمی، اشکالی ندارد. خوشحال می شوم.
خانم نایت از خرید خوشش می آمد. خرید برایش اصل زندگی بود. آدم در این جور جاها آشنا پیدا می کرد، با مردم حرف می زد، اخبار و شایعات را با مغازه دارها و شاگردانشان ردّ و بدل می کرد و می توانست اشیای مختلف را در مغازه های مختلف امتحان کند. فایده دیگرش این بود که می توانست مدت طولانی وقتش را صرف کار جالب و خوشایندی کند، بدون اینکه عذاب وجدان داشته باشد و فکر کند باید زودتر برگردد.
بنابراین برای آخرین بار به این پیرزن نحیف که کنار پنجره نشسته بود نگاهی انداخت و با خوشحالی بیرون رفت.
خانم مارپل چند دقیقه ای صبر کرد تا مطمئن شود خانم نایت برنمی گردد دنبال سبد خرید یا کیف پول یا دستمالش (خانم نایت زن فراموشکاری بود و خیلی وقتها چیزی را فراموش می کرد و برمی گشت که آن را بردارد). وانگهی، فکرش را با آن همه کارهای غیرضروری ای که از خانم نایت خواسته بود انجام بدهد خسته کرده بود و بنابراین چند دقیقه ای صبر کرد تا خستگی اش برطرف شود. بعد با چابکی برخاست، بافتنی اش را کنار گذاشت و با گامهایی مصمّم رفت آن طرف اتاق و وارد هال شد. کت تابستانی اش را از روی رخت آویز برداشت و پوشید، عصایش را از گوشه ای برداشت، دمپاییهایش را با یک جفت کفش بیرونیِ محکم عوض کرد و از درِ کناریِ خانه بیرون رفت.
با خودش گفت: «دست کم یک ساعت و نیم طول می کشد که همه این کارها را انجام بدهد. حتماً این طور است... همه اهالی شهرک الآن دارند خرید می کنند.»
خانم نایت را مجسم کرد که بیهوده دارد راجع به پرده ها سوال می کند. حدسش درست بود. چون در همین لحظه خانم نایت داشت می گفت:
ــ البته خودم می دانستم که هنوز حاضر نیست. ولی وقتی داشتم می آمدم به خانم قول دادم که سری به اینجا بزنم. بنابراین آمدم. پیر است دیگر. آدم وقتی پیر می شود، دلمشغولی دیگری ندارد. باید هوایشان را داشته باشیم. تازه خانم مارپل پیرزن خیلی نازنینی است. الآن به خاطر کهولت سن عقلش مختل شده، که البته طبیعی است. مغزش خوب کار نمی کند. این چیزهایی که اینجا دارید خیلی قشنگ است. رنگهای دیگرش را هم دارید؟
بیست دقیقه ای سرِ این کار سپری شد. بعد که رفت، شاگرد مغازه دماغش را بالا کشید و گفت:
ــ مغزش خوب کار نمی کند؟ من تا به چشم خودم نبینم، باورم نمی شود. خانم مارپل همیشه خیلی تیز بود. مطمئنم الآن هم همان طور است.
بعد رفت سراغ زن جوانی که شلوار تنگ چسبان و بلوز کرباس پوشیده بود و دنبال نوعی پارچه ضدّآب با طرح خرچنگ می گشت که برای پرده حمام از آن استفاده کند.
خانم مارپل که همیشه دوست داشت آدمهای مختلف را با افرادی که در گذشته می شناخت مقایسه کند، با خودش گفت: «امیلی واترز، مرا یاد امیلی واترز می اندازد. درست عین او کله پوک است. راستی، این امیلی واترز آخر کارش به کجا کشید؟»
هرچه فکر کرد فایده ای نداشت. زمانی با کشیش ساده ای نامزد کرده بود، ولی بعد از چند سال رابطه شان قطع شد. خانم مارپل پرستارش را از فکرش بیرون کرد و توجهش را به محیط اطرافش معطوف کرد. باغچه را با سرعت پشت سر گذاشته و چندان توجهی به آن نکرده بود. فقط از گوشه چشم دید که لایکوک رُزهای قدیمی را طوری هرس کرده که بیشتر مناسب بوته های چای پیوندی است. ولی اهمیتی نداد و نگذاشت این مسئله باعث ناراحتی اش شود یا لذتِ گردش تک نفره را به کامش تلخ کند. ماجراجویی اش گُل کرده و خوشحال بود. پیچید سمت راست و از در کشیش سرا رفت تو و کوره راه بین باغچه را پشت سر گذاشت و از سمت راست بیرون آمد. اینجا که قبلاً سنگچین بود، حالا درِ آهنی چرخانی قرار داشت که به یک راه آسفالته باز می شد و این راه به پل کوچکی بالای نهر آب منتهی می شد. آن طرف نهر که قبلاً علفزار بود و گاوها در آنجا می چریدند، حالا شهرک بود.

نظرات کاربران درباره کتاب آیینه سرتاسر ترک برداشت

کتاب خوبی بود توضیحات و توصیفات بعضی جاها حوصله سرمیبرد و درکل کتاب طولانی و هیجانش کمتر از کارها دیگه بود
در 1 سال پیش توسط بهناز b
من که به شخصه خانم مارپل رو بیشتر از پوارو دوست دارم ،،
در 3 سال پیش توسط rei...had
پوآرو بهتره
در 2 سال پیش توسط مسعود شایگان
جالب بود ترجمه هم خوب. ممنون از فیدیبو
در 3 ماه پیش توسط هانیه آقامیرزا
خیلی هیجان انگیز نبود اما قلم آگاتا کریستی و توضیحات و نکات جانبی جالبش کرده بود.
در 3 ماه پیش توسط zma...di5
خیلى قشنگ بود...
در 1 سال پیش توسط mah...adi
آن گبه از دستش رها شدآیینه سراسر ترک برداشتآنگاه فریاد زد بانو شالوتلعنت مرا در برگرفتبه طور کلی،ماجراهای خانم مارپل نسبت به داستان های کارگاه پوارو از جذابیت کمتری برخوردار است.دلیل این امر شاید پیچیدگی بیشتر شخصیت پووارو،جنسیت،سن کمتر و تحرک بیشتر پووارو نسبت به مارپل باشد.این کتاب نیز از این قاعده مستثنی نیست
در 5 سال پیش توسط Kam...ran
مرموز و خواندنی
در 2 سال پیش توسط Aban B
ولی من پوآرو رو بیشتر دوست دارم
در 2 سال پیش توسط آیدا مدرسی
جز اون کار های آگاتا کریستی که واقعا داستان جالبی داشت
در 10 ماه پیش توسط faezeh maleki