فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جشن بز نر

کتاب جشن بز نر

نسخه الکترونیک کتاب جشن بز نر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جشن بز نر

وقتی لیموزین رئیس راه افتاد و او را در مرداب متعفن جا گذاشت، ژنرال خوزه رنه رومان سر تا پا می‌لرزید، مثل زمانی که در داخابون، در محدوده مرزی هائیتی ـ دومینیکن، در نقش سرباز ساده، ابتدای دوران نظامی‌گری را می‌گذراند، که چیزی نمانده بود از تب مرداب قالب تهی کند. سال‌ها بود که تروخیللو با او بدرفتاری می‌کرد، فرصت داد تا اعضای خانواده و دیگران درباره‌اش تجسس کنند، بی‌توجهی کنند و به بهانه‌های گوناگون کله پوک بنامند. و هیچ وقت مثل امشب به او تحقیر و توهین نکرده بود. پیش از آن‌که روانه پایگاه نیروی هوایی سان ایزیدرو شود، منتظر ماند تا لرزش اندامش فروکش کند. افسر نگهبان وقتی فرمانده نیروهای مسلح را دید که پای پیاده و با لباس‌های گلی از تاریکی می‌آید، یکه خورد. ژنرال ویرخیلیو گارسیا تروخیللو فرمانده پایگاه سان ایزیدرو و برادرزن رومان ــ او برادر دوقلوی میره‌یا بود ــ آن‌جا نبود، ولی وزیر نیروهای مسلح همه نظامیان را جمع کرد و مورد مجازات قرار داد: لوله شکسته‌ای که عالیجناب را آزرده‌خاطر کرده، باید بی‌درنگ تعمیر شود، در غیر این صورت به بدترین نحو ممکن مجازات خواهند شد. رئیس برای بازبینی محل، مراجعت خواهد کرد، و همه می‌دانید که در زمینه بهداشت ایشان کوچک‌ترین گذشتی نمی‌کند. جیپی با راننده خواست تا او را به منزل برساند و پیش از آن‌که راه بیافتد لباس‌ها را عوض نکرد و سر و صورت را هم نشست. در حین حرکت جیپ به شهر سیوداد تروخیللو با خود می‌گفت، این لرزش اندام ربطی به پرخاش رئیس ندارد، بلکه به تشنجی مربوط می‌شود که طی گفت‌وگوی تلفنی پی برد که نیکوکار عصبانی شده بود. در طول روز هزار بار به خود گفت امکان ندارد، مطلقا امکان ندارد رئیس از توطئه‌ای که پدر تعمیدی لوئیس آمیاما و دوست صمیمی‌اش ژنرال خوآن توماس به کار بسته بودند، بو برده باشد. رئیس به او زنگ نزده بود، دستور داده بود دستگیرش‌کنند و حالا در لاکوآرنتا، یا ال نواِوه به سر می‌برد. با این وجود فشار روحی باعث شد هنگام ناهار یک لقمه هم نتواند بخورد. باری، با وجود ناراحتی، روزنه‌ای بود که معلوم شد علت اصلی ناسزاگویی رئیس به لوله شکسته مربوط می‌شد و نه توطئه. فرض این‌که اگر تروخیللو پی می‌برد او هم توطئه‌گر است، خون در رگ‌هایش منجمد می‌شد. اتهام‌های زیادی می‌شد وارد کرد، ولی موجود ترسویی نبود. از همان ابتدای سربازی همیشه در هر مأموریتی شهامت خود را به اثبات می‌رساند و در موقع خطر بدون واهمه دست به کار می‌شد. و با این رفتار در جمع هم‌ردیف‌ها و رده‌های پایین شهرتی به هم زد. همیشه جنگجوی خوبی بود، چه با دست خالی و چه با مشت گره کرده. هرگز اجازه نداد کسی به او بی‌احترامی روا دارد... ولی مثل بسیاری از افسران، و بسیاری از مردم دومینیکن در برابر تروخیللو شهامت و وجدانش فروکش می‌کرد، فکر و عضلاتش از کار می‌افتاد و برده‌وار تسلیم می‌شد. اغلب از خود می‌پرسید چرا فقط در حضور رئیس ــ صدای زیر و رسا و خیره‌گی نگاهش ــ از نظر رفتاری تسلیم می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۸۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جشن بز نر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

اورانیا.(۱) والدین چنان که باید مایه خشنودی او را فراهم نساختند. نام او یادآور ستاره اقبال، مواد کانی و هر چیز دیگری بود، ولی یادآور زنی بلند قامت، با حرکات ظریف صورت، پوست کشیده، و چشم های مختصر اندوهگین درشت و سیاه را که در آینه می نگریست، نمی شد. نام اورانیا! چه انتخاب عجولانه ای. خوشبختانه، با خانم کابرال(۲)، دوشیزه کابرال، اوری، یا دکتر کابرال از وی یاد می کردند. تا جایی که به یاد می آورد از هنگام ترک سانتو دومینگو(۳) (بهتر بگوییم «سیوداد تروخیللو»(۴)، آن وقت ها هنوز پایتخت اسم اصلی خود را باز نیافته بود.) چه در بوستون(۵)، آدریان(۶)، واشینگتن دی. سی.(۷) یا نیویورک هیچ کس اسم نامفهوم بدو تولد او را (اورانیا) صدا نمی زد، این فکر پدرش بود یا خودش؟ دیگر برای پی بردن به این موضوع خیلی دیر شده بود، دختر، مادرت به آسمان پر کشیده و پدر مثل جنازه متحرک است. و به این موضوع هرگز پی نخواهی برد. نام اورانیا! همان قدر عجیب است که برای بی احترامی به شهر سانتو دومینگو دِ گوزمان، آن را سیوداد تروخیللو نامیدند. یعنی این هم از فکرهای پدر بود؟
منتظر بود تا از پنجره اتاقِ طبقه نهم هتل خاراگوا(۸) دریا ظاهر شود و سرانجام آن را ببیند. به فاصله چند ثانیه از شدت تاریکی کاسته شد و با ظاهر شدن افق متمایل به آبی، صحنه ای که از ساعت چهار بامداد بیدار شده و انتظار می کشید، نمایان شد، و با این که از داروی خواب آور نفرت داشت، قرصی خورده بود. سطح نیلگون دریا، خروشان و کف آلود، در افق با آسمان سربی رنگ برخورد می کرد و امواج کف آلود با سروصدای مهیب در کنار تفرج گاه ساحلی، که پیاده رو آن با نخل و درخت های بادام احاطه شده و از این جا نیز قابل شناخت بود، درهم می شکست. آن وقت ها خروجی هتل خاراگوا به تفرج گاه منتهی می شد و اکنون به کوره راه. در خاطراتش تصویر دختر کوچکی نمایان می شود ــ در همان روز؟ ــ که دست در دست پدر وارد رستوران هتل شدند و می خواستند در خلوت خود غذا بخورند. کنار پنجره میزی دادند، و اورانیا می توانست از لای پرده ها، فضای وسیع باغ و استخر با سکوی شیرجه و حاضرین در محوطه استخر را ببیند. ارکستر، موسیقی رقص مرنگویی(۹) در دربار اسپانیا را می نواخت، که در حین رقص گلدان ها را با میخک می آراستند. این همان روز بود؟ اورانیا با صدای بلند گفت «نه». هتل خاراگوای سابق را خراب کردند و به جایش این ساختمان بزرگ صورتی را ساختند، که شنیدن این خبر سه روز پیش از ورود به سانتو دومینگو، شدیدا غافل گیرش کرد.
کار خوبی کردی که برگشتی؟ متاسف خواهی شد اورانیا. تو که هیچ وقت فرصت دیدار از شهرها، مناطق و کشورهای مورد علاقه ات را نداشتی ــ به طور مثال سلسله جبال انباشته از برف و رودخانه های آلاسکا ــ با بازگشت به جزیره کوچکی که سوگند یاد کرده بودی هرگز بدان جا پا نگذاری، مرخصی یک هفته ای خودت را هدر ندادی؟ آیا نشانه شکست است؟ دچار احساسات پاییزی شدی؟ کنجکاوی، و دیگر هیچ. به تو ثابت می شود که می توانی در خیابان های شهری که دیگر به تو تعلق ندارند، قدم بزنی، سفر در این سرزمین بیگانه، فارغ از اندوه، دردی جانکاه، نفرت، تلخ کامی، و بی آن که خشمی بر تو مستولی شود. نکند آمده ای تا با درماندگی پدرت مواجه شوی؟ یا قصد داری دریابی که پس از گذشت سال ها نگاه او چه تاثیری بر تو دارد؟ لرزه ای بر اندامش افتاد. اورانیا. اورانیا! شاید هنوز پس از این همه سال کشف می کنی که در پس اراده قوی، منظم و پایداری جسورانه افکار تو، در پس این دژ، که مردم تحسین می کنند و رشک می برند، قلبی کوچک، هراسان، شکننده و احساساتی می تپد. اورانیا خنده سر می دهد. حماقت کافی است دختر.
کفش ورزشی به پا می کند و لباس ورزشی به تن، موها را زیر توری سر جمع می کند. لیوانی آب سرد سر می کشد و می خواهد تلویزیون روشن کند و CNN را ببیند، اما تغییر نظر می دهد. کنار پنجره می ایستد و به دریا می نگرد، تفرج گاه ساحلی، و پس از چرخش ملایم سر، جنگل پشت بام ها، برج ها، گنبدها، برج های ناقوس دار و تارک درختان شهر را می بیند. چه رشدی کرده اند! وقتی در سال ۱۹۶۱ این جا را ترک کردی سیصد هزار سکنه داشت. اکنون بالغ بر یک میلیون نفر. بر تعداد محله ها، خیابان های عریض، پارک ها و هتل ها افزوده شده بود. روز قبل با اتومبیل کرایه ای از کنار مجتمع مسکونی باشکوه بلاّویستا(۱۰) و پارک بسیار بزرگ ال میرادور(۱۱) می گذشت، که متوجه شد تعداد ورزشکاران دو استقامت در آن جا هم مثل پارک مرکزی زیاد بود، و خود را مثل بیگانه ها احساس کرد. در دوران طفولیت او، شهر در کنار هتل ال امباخادور(۱۲) تمام می شد، از آن جا موسسات بزرگ کشاورزی و مزارع زیر کشت شروع می شدند. یکشنبه ها که پدر او را با خود برای شنا به کاونتری کلوب(۱۳) می برد، اطراف محل با مزارع متنوع احاطه شده بود و نه مثل حالا که با اسفالت، انبوه خانه ها و چراغ های بی شمار انباشته شده است.
اما بخش مستعمراتی شهر و همین طور حومه گازکوئه(۱۴) نوسازی نشده است. و اورانیا کاملاً اطمینان داشت که خانه اش تغییری نکرده و همان خانه قدیمی است و با درخت انبه خمیده بر بالکن، که آخر هفته ها آن جا غذایش را تدارک می دید، با پشت بامی ساده و بالکن کوچک اتاق خواب که پا بدان می نهاد تا منتظر دختر عمه هایش لوسیندا(۱۵) و مانولیتا(۱۶) باشد، و در همان سال ۱۹۶۱، منتظر جوان ها بود که روی دوچرخه از محل دور می شدند و زیرچشمی نگاهش می کردند. و اورانیا جرات نمی کرد به آن ها چیزی بگوید. خانه از درون هم بدون تغییر مانده بود؟ ساعت پایه دار با صدای فاخته که هر ساعت به صدا درمی آمد، صفحه اش به سبک گوتیک نقاشی شده بود. پدر هم تغییرناپذیر بود؟ نه. تو سقوط او را روی عکس ها دنبال کردی، عمه آده لینا(۱۷) و سایر منسوبین دور هر چند ماه یا هر سال نامه ای ارسال می کردند و تو هرگز به آن ها پاسخی ندادی.
اورانیا خود را درون مبل رها کرد. شعاع آفتابِ در حال طلوع به مرکز شهر اصابت می کند، تارک قصر حکومتی و دیوارهای زرد رنگ پریده آن در زیر آسمان آبی درخششی مطبوع دارند. سرانجام برو بیرون، به زودی گرما غیرقابل تحمل خواهد شد. چشم می بندد، غرق در سکوتی که کم تر برایش پیش می آید و عادت دارد فعال باشد و وقت را هدر ندهد، کاری که از بدو ورود به خاک دومینیکن شب و روز دنبال می کند، تجدیدخاطره است. «این دختر همیشه مشغول کار است، در خواب هم تکالیف اش را مرور می کند.» این حرف ها را سناتور آگوستین کابرال(۱۸) درباره تو می گوید، وزیر کابرال سِرِه بریتو(۱۹) ــ کابرال، با دختر کوچکش که همه جوایز را نصیب خود می کرد پیش دوستان فخر می فروخت، و خواهران او را همیشه پیش دختران دانش آموز محصل نمونه می خواندند. به راستی در مقابل رئیس نیز نسبت به کوشش تحصیلی دخترش فخر می فروخت؟ «برای من مایه خرسندی است که با دخترم آشنا شوید، او از بدو ورود به مدرسه سانتو ـ دومینگو هر ساله جایزه کلاس را از آن خود کرده است. برای دخترم مایه کمال خوشبختی است که با شما آشنا شود و دست بدهد. اورانیتا هر شب از خدا می خواهد تا به شما سلامتی ابدی ارزانی دارد، و همین طور برای دُنا خولیا(۲۰) و دُنا ماریا.(۲۱) این افتخار را به ما ارزانی بفرمایید. وفادارترین سگ شما استدعا می کند، تضرع می کند، ناله سر می دهد. خواهش مرا رد نفرمایید. دخترم را به حضور بپذیرید. عالیجناب! رئیس!»
از او اکراه داری؟ متنفری؟ هنوز هم؟ اورانیا با صدای بلند گفت «دیگر نه». اگر دامنه نفرت گسترده می شد، زخم ها به خون می نشست، دل آزردگی ها جان بر لب می کرد بازنمی گشتی، و هم چون ایام جوانی وادارت می ساخت به درس و کار شدت بخشی و خود را فراموش کنی. آن وقت ها واقعا از او نفرت داشتی. با همه سلول های وجودت، با تمام افکار و احساسی که در وجودت جای داشتند. برایش بدبختی، مرض، و تصادف آرزو می کردی. اورانیا، خدا آرزوی تو را برآورده کرد، یا بهتر بگویم شیطان. آیا این کافی نیست که سکته مغزی او را از پا درآورده است؟ انتقامی شیرین، که ده سال آزگار زمین گیر شده است، بی آن که بتواند راه برود و حرف بزند، و برای خوردن و خوابیدن و لباس پوشیدن نیازمند پرستاری است که لباس بر تنش کند، ناخن هایش را بگیرد، ریشش را اصلاح کند، نفخ شکم و روده اش را تخلیه کند؟ احساس می کنی کافی است؟ «نه».
یک لیوان دیگر آب می خورد و بیرون می رود. ساعت هفت بامداد است. در طبقه هم کف هتل، این فضای صداهای آشنا، سروصدای موتورها، صدای بسیار بلند رادیو، موسیقی رقص مرنگویی، سالزاس(۲۲)، دانزونس(۲۳)، بولروس(۲۴) با راک و رپ درهم می آمیزند، سبقت می گیرند و می تازند و اورانیا را غافل گیر می کنند. وجد و شادمانی، نیاز وسیع مردم کشورت، اورانیا، تا خود را ناشنوا جلوه دهند، فکر نکنند و شاید هم حتا حس نکنند. ولی رشد سریع زندگی طبیعی نیز در برابر موج نوسازی مقاومت می کند. چیزی که دومینیکایی ها را به عصر پیش از خردگرایی و جادو وصل کرده، سروصدا است. («سروصدا، نه موسیقی.»)
به خاطر نمی آورد، وقتی دختر کوچکی بود و سانتو دومینگو را هنوز هم سیوداد تروخیللو می نامیدند این همه سروصدا را در خیابان شنیده باشد. شاید چنین چیزی وجود نداشت، شاید شهرِ سی و پنج سال پیش، چون یک سوم یا یک چهارم وسعت کنونی را داشت، آرام تر و کم سروصداتر و شهرستانی بود، منزوی، غرق در هراس و اطاعت، و روان مردم از ترسِ رئیس، فرمانده کل، نیکوکار، پدر میهن جدید، عالیجناب دکتر رافائل لئونیداس تروخیللو مولینا درهم شکسته بود.(۲۵) و به همین خاطر است که امروزه همه صداهای زندگی، موتور اتومبیل ها، کاست، سی دی، رادیو، بوق، پارس و خرخر سگ ها، صداهای بی نهایت بلند انسان ها، مکانیکی، دیجیتالی، یا میزان سروصدای حیوانی، به گوش می رسند (سگ ها بلندتر پارس می کنند و پرندگان مدام جیک جیک). و نیویورک به پر سروصدا بودن مشهور است! اورانیا طی ده سال اقامت در مانهاتان(۲۶) هیچ وقت چیزی نشنیده بود که بتواند با این سمفونی خشن و بدآوایی که طی این سه روز شنیده بود مقایسه کند.
آفتاب، تارک بلند نخل های کهنسال، پیاده رویی ویران که انگار بمباران شده و با تعداد کثیری چاله و انبوهی از زباله، که تنی چند زن چارقد به سر جارو و جمع کرده و درون کیسه های پلاستیکی می ریختند، روشن می کرد. «زنان هائیتیایی.» اکنون سکوت کرده اند، اما دیروز با هم به لهجه مهاجران اسپانیایی نجوا می کردند. اورانیا کمی جلوتر دو هائیتیایی پابرهنه و نیمه عریان می بیند که روی چند جعبه نشسته اند و پشت سرشان تصاویری رنگی و شاد، روی دیوار نقش بسته است. صحت دارد، شهر پر از هائیتیایی ها شده و شاید هم کل کشور. سابق بر این چنین نبود. نظر ژنرال کابرال چیست؟ «درباره رئیس، هر که هر چه بخواهد می تواند بگوید، ولی حداقل تاریخ، خدمات او را نادیده نخواهد گرفت که کشوری مدرن ساخت و هائیتیایی ها را سر جای خود نشاند. شرارت های بزرگ به راه حل های بزرگ نیاز دارند!» رئیس، کشور کوچکی پیش رو یافت که از درگیری های مسلحانه کادیللوها(۲۷) ویران شده بود، فارغ از قانون و نظم، فقر، غرق در جماعت گرسنه و وحشی کشورهای همسایه، و چیزی نمانده بود تا استقلال خود را از دست بدهد. آن ها از رودخانه ماساکره(۲۸) گذشتند و آمدند اموال، چهارپایان و خانه ها را غارت کردند. جایگزین کشاورزان شدند. مذهب کاتولیک را با جادو و جنبل شیطانی خود گند زدند، به زنان تجاوز کردند، فرهنگ، زبان و سنت های غربی ـ اسپانیایی را نابود کردند و ما را مجبور به فراگیری فرهنگ وحشی افریقایی خود ساختند. رئیس این مورد لاینحل را حل کرد: «کافی است!» شرارت های بزرگ به راه حل های بزرگ نیاز دارند! نه تنها در سال هزار و نهصد و سی و هفت حمام خونی برای هائیتیایی ها به راه انداخت، بلکه آن را اقدامِ بزرگ رژیم برآورد می کرد. نباید جمهوری را در برابر همسایگان تشنه دزدی که برای بار دوم در تاریخ، به ما بی حرمتی می کردند، نجات می داد؟ اگر قرار باشد ملتی نجات پیدا کند، پنج، ده، بیست هزار نفر هائیتیایی چه ارزشی دارند؟
اورانیا سریع حرکت می کند و نقاط اصلی را باز می شناسد: کازینوی گویبیا(۲۹)، اکنون به کلوب شنا تبدیل شده و امروزه از آن بوی گند فاضلاب متصاعد می شود، بلافاصله در نبش تفرج گاه ساحلی به آوه نیدا ماکسیمو گومز(۳۰) می رسد، محل پیاده روی شبانه رئیس. از وقتی که پزشک ها تجویز کردند پیاده روی برای قلبش خوب است، از ویلای رادامز(۳۱) تا ماکسیمو گومز را پیاده طی می کرد، با توقفی در خانه دناخولیا، بانوی والامقام ــ خانه ای که یکبار اورانیتا پا بدان جا نهاده بود تا سخنانی ایراد کند، ولی کلمه ای هم بر زبان نراند ــ بعد سرازیر شد به سوی میدان جورج واشینگتن(۳۲)، گوشه خیابان را پشت سر گذاشت و تا ستون سنگی هرمی، که تقلیدی از مجسمه ای در واشینگتن بود، در جمع وزرا، مشاوران، ژنرال ها، دستیاران، درباریان که با احترام، فاصله را حفظ می کردند، با نگاه هایی هوشیار و قلب های پر امید منتظر حرکت صورت یا دست رئیس بودند که به آن ها رخصت بدهد تا نزدیک شوند، حرف ها را بشنوند و سزاوار چند کلمه صحبت باشند، این هم نوعی سرزنش بود، به راه خود ادامه داد. همه چیز جز تبعید شدن به دوردست ها و جهنم فراموش شدگان. چه مدت با تروخیللو همراهی می کردی، پدر؟ چه مدت حرف هایش برایت قابل احترام بود؟ و چند بار غمگین باز می گشتی، چرا که تو را نپذیرفته بود، و نگران از این که مبادا در جمع برگزیدگان جایی نداشته باشی و میان رانده شدگان جاخوش کنی. مدام با ترس می زیستی، بر سر تو می توانست همان بلایی نازل شود که بر سر آنسلمو پائولینو(۳۳) آمد. و برایت اتفاق افتاد، پدر.
اورانیا خنده سر می دهد، و زوجی که با شلوارک برمودایی از روبه رو می آیند فکر کردند منظور او «صبح بخیر» است. ولی اورانیا نه درباره آن ها، بلکه به تصویر سناتور آگوستین کابرال که در آن شب میان ملازمان شیک پوش در تفرج گاه ساحلی سگ دو می زد و فکرش معطوف بر نسیم گرم، خروش دریا، جنب و جوش پرندگان ساحلی یا ستاره های درخشان کارائیب نبود، بلکه مراقب حرکات دست و چشم رئیس بود، که شاید او را می طلبیدند و بر دیگران مقدم می داشتند، خنده سر می داد. اورانیا به بانک کشاورزی رسید. به ویلای رامفیس(۳۴) که هنوز هم وزارت امور خارجه و هتل اسپانیولا در آن جا مستقر است می رسد. سپس برمی گردد.
فکر می کند به خیابان سزار نیکولاس پنسون(۳۵) نبش گالوان(۳۶) برود یا به نیویورک برگردد، بی آن که نگاهی به خانه خود بیاندازد؟ به خانه می رسی و از پرستار نشانی معلول را می گیری، به اتاق خواب و بالکنی که او را جا می دهند تا به استراحت بعدازظهر بپردازد، می روی، روی بالکنی که پر بود از شکوفه های سرخ درخت انبه. «سلام پدر، حالت چطور است پدر. مرا نمی شناسی؟ اورانیا هستم. مسلم است، نباید هم مرا بشناسی. بار آخر چهارده ساله بودم و اکنون چهل و نه سال دارم. سال های زیادی است، پدر. وقتی من به آدریان رفتم هم سن و سال من نبودی؟ بله، چهل و هشت یا چهل و نه ساله بودی. مردی در بهترین سال های زندگی. به زودی هشتاد و چهار ساله می شوی. خیلی پیر شدی، پدر.» اگر می توانست فکر کند، در این سال ها خیلی فرصت داشته تا از عمر طولانی خویش برآوردی ارائه بدهد. حتما به دختر ناسپاس خود فکر کردی که سی و پنج سال آزگار به هیچ نامه ای پاسخ نداده و عکسی هم از جشن تولد، کریسمس یا تبریک سال نو حتا پیش از آن که سکته مغزی بکنی، نفرستاده، عمه ها، عموها، و دختر عمه ها فکر می کردند تو می میری، من نیامدم و حتا جویای سلامتی تو هم نشدم. چه دختر بدی داری، پدر.
خانه کوچک واقع در سزار نیکولاس پنسون، نبش گالوان، جایی که طبق عادت عکس باکره مقدس آلتا گارسیا(۳۷) به همراه پوستر برنز متکبر آویخته شده است، در سالن ورودی، دیگر بازدیدکننده ای را نمی پذیرند. «در این خانه تروخیللو رئیس است.» نکند آن را به نشانه فرمانبرداری حفظ کرده ای؟ تو هم مانند هزاران تن از مردم دومینیکن، که پوستر او را خریده در قابل رویت ترین بخش خانه آویخته بودند تا کسی به وفاداری آن ها نسبت به رئیس تردیدی به خود راه ندهد، و وقتی وضع دگرگون شد، آن چه را نماد قرار داده بودند، می خواستند از ترس برملا شدن، از بین ببرند: بزدلان. حتما تو هم آن ها را از بین بردی پدر.
اورانیا سر از هتل اسپانیولا درآورد. خیس عرق است و ضربان قلبش شتاب گرفته. دو ردیف اتومبیل های شخصی و باری در خیابان جورج واشینگتن در حرکت است، به نظرش می رسد انگار همه رادیوها را روشن گذاشته اند و سروصدا پرده گوشش را پاره می کند. گاه گاهی سر مردی از پنجره اتومبیلی بیرون می آید و برای لحظه ای چشمانش به چشمان راننده می افتد که سینه، پاها و باسن او را برانداز می کند. امان از این نگاه ها. منتظر فرصتی است تا عرض خیابان را طی کند و بار دیگر هم چون دیروز و پریروز به خود می گوید، در خاک دومینیکن است. در نیویورک هیچ کس به خانم ها این طور گستاخانه نگاه نمی کند ارزیابی می کنند، وزن می کنند، حدس می زنند هر زیور و ران چقدر گوشت دارد. فلان جایش چقدر مو و باسن اش چه نوسانی دارد. حتا ساکنان قدیمی نیویورک، دومینیکایی ها، کلمبیایی ها و گواتمالایی ها هم دیگر این طور نگاه نمی کنند. آن مردها یاد گرفته اند، جانب احتیاط را بگیرند، متوجه شده اند که نباید به زن مثل سگ نر به سگ ماده، اسب نر به مادیان، خوک نر به خوک ماده، نگاه کنند.
وقتی از شدت تردد اتومبیل ها کاسته شد، به آرامی عرض خیابان را طی کرد، ولی برنگشت و به هتل خاراگوا هم نرفت، و بی آن که اراده کند گام ها او را به سوی هتل اسپانیولا و خیابان اینده پندنسیا(۳۸) می کشاند، خیابانی عریض، که اگر خاطراتش اشتباه نکند، با دو ردیف درختان غار پر برگ، که قله آن ها از تراموا بلندتر بود و هوا را خنک می کرد، از این جا تا دو شاخه رودخانه امتداد می یافت، در محله مستعمرات ناپدید می شد. اغلب تو، دست در دست پدر در سایه و خش خش برگ های درختان غار به خیابان اینده پندنسیا می رفتی. آن ها از خیابان سزار نیکولاس پنسون تا این سرازیری پایین به سمت پارک اینده پندنسیا پیاده روی می کردند. در بستنی فروشی ایتالیایی، سمت راست ابتدای ال کنده(۳۹)، بستنی نارگیلی، انبه(۴۰) می خوردند. با چه غروری دست در دست این آقا ـ سناتور کابرال، وزیر کابرال راه می رفتی. همه او را می شناختند. نزدیک می شدند دست می دادند، کلاه شان را برمی داشتند، تعظیم می کردند، و پلیس ها و نظامیان هم اگر او را در حال عبور می دیدند، سلام نظامی به جا می آوردند. تو باید، پس از این، سال های گذشته را باز بنگری، که شخص مهمی بودی پدر، و خودت را به موجودی حقیر مبدل کردی. مردم به این بسنده کردند که در ملاعام به تو ناسزا بگویند و مثل آنسلمو پائولینو زندانی ات نکنند. از زندان بیش از همه هراس داشتی، نه؟ رئیس می توانست روزی دستور بدهد: سِرِه بریتو را زندانی کنید! تو، شانس آوردی پدر.
اورانیا سه ربع ساعت است که راه می رود و تا رسیدن به هتل باز هم باید به راه ادامه دهد. اگر پول به همراه داشت در کافه ای می نشست و صبحانه ای می خورد و خستگی درمی کرد. عرق وادارش می کرد تا هر لحظه صورتش را پاک کند. اورانیا، با چهل و نه سال سن، دیگر جوان نیستی. حتا اگر نسبت به دیگران بهتر مانده باشی. اما هنوز آن قدرها پیر نشده ای که مثل آهن پاره دورت بیاندازند. بر اساس نگاه مردها باید قضاوت کرد، که از چپ و راست به چهره و اندامش نظر می کنند، نگاه های اغواگرانه، حریصانه، وقیحانه و گستاخانه مردها، که عادت کرده اند تا در خیابان هر زنی را با نگاه و فکرشان خلع لباس کنند. «اوری، چهل و نه سالگی به وضوح از چهره ات نمایان است»، این جمله را دیک لیتنی(۴۱) دوست و همکار دفتر مشاوران حقوقی در روز تولد به او گفت، این جسارت را هیچ کارمند اداری به خرج نمی داد، گویا دیک همان شب دو یا سه پیک ویسکی سر کشیده بود. دیک بیچاره. وقتی اورانیا با نگاه طولانی و بی تفاوت براندازش کرد، صورت دیک به سرخی گرایید و متحیر شد، نگاهی که با آن سی و پنج سال تمام به ابراز صمیمیت ها، لطیفه های دوپهلو، مزاح، کنایه ها یا حرف های احمقانه مردها و هرازگاهی زن ها عکس العمل نشان می داد.
اورانیا ایستاد تا نفسی تازه کند. احساس می کرد قلبش از کنترل خارج شده و سینه اش بالا و پایین می رود. نبش خیابان اینده پندنسیا و ماکسیمو گومز می ایستد و در میان ازدحام مردان و زنان منتظر می ماند تا عرض خیابان را طی کند. بوهای متنوعی استشمام می کند که دامنه اش به اندازه سروصدای بی نهایتی است که در گوش هایش طنین می اندازد؛ بوی روغنی که موتورها و اتوبوس ها می سوزانند و از لوله اگزوز پس می دهند. ابری از دود که سریع پراکنده می شود و یا بر بالای سر عابران پیاده به حرکت درمی آید، بوی چربی و سرخ کردنی ها در یک دکه اغذیه فروشی، صدای جلزولز دو ماهی تابه و عرضه غذا و نوشابه. این رایحه استوایی غلیظ غیرقابل توصیف از صمغ و سبزیجات گندیده، از اندام های عرق کرده، هوایی اشباع از تعریق حیوانی، گیاهی و انسانی، داغ از تابش خورشید که تجزیه و فنای آن ها را به تاخیر می اندازد. رایحه گرم، چیزی را در اعماق خاطرات اورانیا جان می بخشد و به دوران کودکی اش بازمی گرداند، گل های کاغذی(۴۲)، که در رنگ های متنوع روی سقف ها و بالکن ها گل می دادند و از همین خیابان ماکسیمو گومز آویزان می شدند. روز مادر! مسلم است. ماه مه با آفتاب درخشان، باران های سیل آسا، گرما. دختران مدرسه سانتو ـ دومینگو انتخاب شده اند، تا برای مادر خولیا بانوی والامقام، مادر نیکوکاران، آینه و نماد مادران دومینیکن، گل ببرند. آن ها با اونیفورم های سفید با اتوبوس از مدرسه آمدند و خانم ناظم مدرسه و خواهر ماری(۴۳) همراهی شان کردند. از فرط ناشکیبایی، غرور، عشق و احترام می سوختی. قرار بود به عنوان نماینده مدرسه وارد منزل مادر خولیا شوی. قرار بود پیش روی او شعر «مادر و آموزگار، بانوی والامقام» را که سروده و حفظ کرده و بارها در برابر آینه، نزد دختران هم کلاسی، لوسیندا و مانولیتا، پدر، خواهران و در سکوت برای خودت تکرار کرده بودی تا مطمئن شوی یک کلمه را هم جا نیانداخته ای، دکلمه کنی. وقتی لحظه باشکوه فرارسید، در خانه بزرگ و صورتی مادرخولیا، و اورانیا، متحیر از حضور نظامیان، بانوان، آجودان ها، هیات های نمایندگی که در باغچه، اتاق ها و راهرو ازدحام کرده بودند، پس از غلبه بر هیجان جلو رفت، هنوز به یک متری بانوی سال خورده ای که روی صندلی راحتی با خرسندی لبخند می زد، نرسیده بود که خانم ناظم دسته گل سرخی به دستش داد، گلویش گرفت و توان تفکر را از دست داد. اشک از چشمان تو سرازیر شد. خنده ها را می شنیدی، و همین طور جملات تحسین برانگیز خانم ها و آقایانی که مادر خولیا را احاطه کرده بودند. بانوی والامقام لبخندزنان خواست نزدش بروی. در این لحظه اورانیا خود را جمع وجور کرد، اشک ها را زدود و ایستاد، با وجود طنین نارسا، سریع و قاطعانه گفت «مادر و آموزگار، بانوی والامقام» بی آن که بنشیند. اورانیا را تحسین کردند. مادر خولیا موهایش را نوازش کرد، و با دهان پُر چین و چروک، صورتش را بوسید.
سرانجام فضا تغییر کرد. اورانیا در آفتاب و زیر سایه درختان به طرف خیابان ماکسیمو گومز راه افتاد. اکنون حدود یک ساعت است که راه می رود. راه رفتن زیر درخت های غار مطبوع است، بوته های پر از شکوفه های سرخ کوچک میان برجسته را می شد نظاره کرد، بوته های فلفل یا آن طور که می گفتند خون مسیح، همان طوری که اورانیا غرق در افکار خویش است، با احساس امنیت از سروصدای موسیقی و دلخور از ناهمواری ها، چاله چوله ها، گودال ها، حفره پیاده روها، که مدام احتمال سکندری رفتن داشت، یا در برابر انبوه زباله، که سگ های ولگرد بو می کشیدند. آن وقت ها خوشبخت بودی؟ وقتی با گروه دختران محصل مدرسه سانتو ـ دومینگو در روز مادر پیش بانوی والامقام رفتی، تا گل ببری و شعر دکلمه کنی، تو بودی. گرچه از آن لحظه به بعد خانه خیابان سزار نیکولاس پنسون که تصویر زیبای دوران کودکی او را پوشش می داد، محو شد، شاید فکر خوشبختی هم از زندگی اورانیا رخت بر بست. اما پدرت، عمویت، عمه ــ مقدم بر همه عمه آده لینا و عمو آنیبال(۴۴) و دخترعمه ها لوسیندیتا و مانولیتا ــ و دوستان قدیم به هر کار انسانی ممکن دست زدند تا با دلسوزی صمیمانه فقدان مادر را جبران کنند، تا خود را تنها و مطرود حس نکنی. در آن سال ها پدر برای تو هم پدر بود و هم مادر. و به همین جهت او را خیلی دوست داشتی. و به همین خاطر خودت را آزردی، اورانیا.
وقتی به در پشتی هتل خاراگوا با نرده عریض رسید، اتومبیل ها، کارمندان هتل، آشپزها، دختران مسئول نظافت اتاق ها، خدمتکاران وارد ساختمان می شدند، توقف نکرد. کجا داری می روی؟ تصمیمی نگرفت. فکرش به دوران کودکی، مدرسه و یکشنبه ها متمرکز شده بود، که با عمه آده لینا و دخترعمه ها به سینمای ویژه کودکان می رفت، و یک لحظه هم به این فکر نکرد که از کنار هتل رد می شود دوش نگرفته و صبحانه نخورده. پاهایش تصمیم گرفتند به راه ادامه دهند. اورانیا بدون تردید با هدف مشخص میان عابران پیاده و اتومبیل ها که بی صبرانه پشت چراغ قرمز انتظار می کشند، راه می رود. اورانیا به راستی می خواهی آن جایی بروی که قصد رفتنش را داری؟ حال می دانی اگر پشیمان هم شده باشی، باز هم می روی.
در خیابان سروانتس(۴۵) به چپ می پیچد، تا خیابان بولیوار(۴۶) به راه ادامه می دهد، هم چون در خواب، خانه های مسکونی یک یا دو طبقه را باز می شناسد، با دیوارها و باغچه ها، با تراس های باز و گاراژ، که حس اعتمادی را در او بیدار می کند، تصاویری پابرجا، آسیب دیده، رنگ پریده و درهم ریخته، با اضافه بناهای فرسوده روی سقف بالکن ها، و افزایش بنا در وسط باغچه ها، تا بتوانند فرزندان شان را جا بدهند، چرا که ازدواج می کنند و توان زندگی مستقل ندارند، وصل خانواده می شوند و به فضای بیشتری نیاز دارند. از کنار تابلو خشک شویی ها، داروخانه ها، گل فروشی ها، قهوه خانه ها، دندان پزشک ها، پزشک ها، حسابرس ها و وکلا گذر می کند. در خیابان بولیوار اورانیا شتاب گرفت، انگار سعی می کرد از کسی سبقت بگیرد و از دستش فرار کند، قلبش به شدت می تپید. هر لحظه ممکن است از پا در بیایی. در بلندی های روزا دوآرته(۴۷) به سمت چپ پیچید و دوید. سرعتش زیاد است، باز قدم می زند، حالا آرام تر، مماس با دیوار خانه ای سفید، تا اگر دوباره دچار سرگیجه شد بتواند به جایی تکیه دهد و نفسی تازه کند. آن جا غیر از یک خانه کوچک قشنگ و چهار طبقه، خانه محصور با سیم خاردار دکتر استانیسلاس(۴۸) قرار داشت، که از هنگام جراحی لوزه های اورانیا هیچ تغییری در آن داده نشده بود، حتا می توانست سوگند یاد کند که دختران خدمتکاری که مسیر باغ و حیاط را جارو می کنند، بلافاصله سلام خواهند داد «سلام، اورانیا حالت چطور است، دختر. چقدر قد کشیده ای. یا مادر مقدس، با این شتاب کجا می روی.»
خانه هم چندان تغییری نکرده بود، گرچه اورانیا به یاد می آورد که رنگ خاکستری دیوارها تیره تر بود، اکنون رنگ پریده، پر از لک و پوسته پوسته شده است. باغ به انبوهی از علف های هرز، برگ های خشکیده و علف های خشک تبدیل شده بود. انگار سال ها کسی آن را آب نداده و رسیدگی نکرده است. این درخت انبه است. برگ هایش براق بود؟ باید همانی بوده باشد که پر از برگ و غنچه بود. اکنون ریشه ای است با شاخه های خشکیده.
به در آهنین شکسته، که به باغ منتهی می شود، تکیه می دهد. معبر باریک به خاطر رشد علف های هرز، مسدود شده است، و زیر سقف بالکن، صندلی کجی با پایه شکسته قرار دارد. مبل های روکش کتانی ضخیم زرد، و همین طور چراغ نفتی شیشه ای دود گرفته کنج دیوار، که بالکن را هم روشن می کرد و روزها پروانه ها و شب ها مجموعه ای از حشرات را جذب خود می کرد، ناپدید شده اند. دیگر از گل های کاغذی پرپشت هم رنگ پیچک که لکه های زرد لبه سیمانی بالکن اتاق خواب او را پوشش می داد، خبری نیست.
در قسمت انتهایی بالکن دری با صدای ممتد لولای روغن کاری نشده باز می شود. قامتی در اونیفورم زنانه با کنجکاوی اورانیا را می نگرد:
«در جست و جوی کسی هستید؟»
اورانیا حرف نمی زند، به شدت عصبانی، متاثر و هراسان است. گنگ می ایستد و به ناشناس می نگرد.
خانم می پرسد «چه کاری می توانم برایتان انجام بدهم؟»
سرانجام می گوید «من اورانیا هستم، دختر آگوستین کابرال.»

آمادیتو قاطع و عصبانی مخالفت کرد «فکر می کردم حرف های آن ها بی سر و ته باشد. قسم می خورم. مردم که راه نمی افتند لاف این حرف ها را بزنند. من نمی دانستم. کاملاً بی خبر بودم.»
آمادیتو، آن چه که گفتی واقعیت بود؟ از آن دروغ هایی بود که از ابتدای ورود به دانشکده نظامی، یا بدو تولد، یعنی درست هم زمان با عصر تروخیللو که نورش جهان را درنوردید، زندگی اش را شکل می داد. قطعا باید می دانستی و احتمال می دادی، مسلما باید در قلعه سان پدرو دِ ماکوریس(۱۵۴) و بعدها در جمع آجودان های نظامی از شوخی ها، غلوها، ارج نهادن ها و وراجی ها متوجه می شدی، درمی یافتی، کشف می کردی که سران، برگزیدگان و نظامیانی که عهده دار مقام های مهم تر می شوند، موظفند پیش از احراز، وفاداری خود را به تروخیللو اثبات کنند. تو دقیقا می دانستی که چنین چیزی وجود داشت. ولی ستوان گارسیا گوئرره رو که هیچ وقت چیزی از جزئیات نمی دانست، اکنون او هم می دانست که این استدلال چه مفهومی دارد. سرگرد فیگوئروآ کارریون دستش را فشرد و مطلبی را تکرار کرد، که چون آن را به کرات شنیده بود، نهایتا باور کرد:
«موفقیت بزرگی پیش روی تو است، جوان.»
کارریون دستور داد ساعت هشت شب برای مشایعت به خانه اش برود: می رویم چیزی بنوشیم، ارتقای شما را جشن بگیریم، و یک کار کوچکی انجام دهیم.
سرگرد خداحافظی کرد «با جیپ بیایی.»
آمادیتو ساعت هشت شب دم در خانه سرگرد حاضر شد. او را به خانه دعوت نکرد. باید قبل از پیاده شدن، آمادیتو را از پنجره دیده باشد، چون بلافاصله دم در حاضر شد. بدون پاسخ به سلام نظامی ستوان درون جیپ جابه جا شد و با صدایی به ظاهر طبیعی دستور داد:
«برو به کوآرنتا(۱۵۵)، آمادیتو.»
«به زندان، جناب سرگرد؟»
آمادیتو تکرار کرد «بله، به کوآرنتا. تورکه، می دانی آن جا چه کسی انتظار ما را می کشید؟»
سالوادور غرغرکنان «جانی آببس».
آمادیتو با تمسخر حرف او را اصلاح کرد «فرمانده جانی آببس رئیس سازمان امنیت، بله.»
«آمادیتو مطمئنی که قصد داری تعریف کنی؟» دست سالوادور را روی زانوی خود حس کرد. «بعدها از این که من هم از موضوع مطلع می شوم، از من متنفر نخواهی شد؟»
آمادیتو از نظر ظاهری او را می شناخت. همیشه می دید که مثل سایه از راهروهای قصر می گذشت، در باغ ویلای رادامس از کادیلاک ضد گلوله رئیس تروخیللو یا خودش پیاده می شد، او را هنگام ورود و خروج به دفتر رئیس می دید، به احتمال زیاد کسی جز جانی آببس و او در کشور از این مجوز برخوردار نبود ــ در هر ساعت از شب و روز که در قصر حکومتی یا اقامتگاه اختصاصی نیکوکار ظاهر می شد بی درنگ مورد استقبال قرار می گرفت ــ و هم چون بسیاری از همکارانش در ارتش، نیروی دریایی یا هوایی، همیشه از دیدن اندام فربه در اونیفورم فرماندهی احساس نفرت می کرد و لرزه بر اندامش می افتاد، اندام تکیده، تحرک، قاطعیت، مردانگی، قدرت و ثبات شخصیت از جمله مواردی بود که از نیروهای مسلح انتظار داشتند ــ رئیس همیشه در جشن روز ملی و روز نیروهای مسلح، هنگام سخنرانی برای سربازان به این موارد تاکید می کرد ــ چهره نرم و نامطبوع و تیره اش، با ریش کوتاه زیر لب به شیوه بازیگران سرشناس مکزیکو آرتورو دِ کوردوبا(۱۵۶) یا پدرو لوپز مونته زوما(۱۵۷)، و غبغب برآمده او را شبیه خروس اخته ای می کرد که چین و چروک گردنش آویزان بود. در محافل بسیار کوچک و پس از صرف پیک های متعدد مشروب از این حرف ها می زدند، ولی افسران از جانی آببس نفرت داشتند، چون نظامی واقعی نبود و مثل آن ها که دوره های آموزشی را به دشواری گذرانده و دانشکده افسری و پادگان ها را پشت سر گذاشته و عرق ریخته و با سلسله مراتب ارتقاء یافته بودند، به این مقام نرسیده بود. این مقام را به عنوان اجرت خدمات کثیف و بی چون و چرای خود دریافت کرده بود تا کماکان در پست رئیس قدرتمند سازمان امنیت نظامی جاخوش کند. و افسران به خاطر اقدامات کثیفی که به پایش می نوشتند نسبت به وی بی اعتماد بودند: ناپدید شدن اشخاص، اعدام ها، مورد غضب واقع شدن ناگهانی افراد ــ مثل همین مورد اخیر سناتور آگوستین کابرال ــ افشاگری های هولناک، پرده دری، افترازنی های دائمی محافل مطبوعاتی، که هر روز در ال کاریبه(۱۵۸) به چاپ می رسید و افراد موردنظر را سردرگم می کرد، چرا که سرنوشت آن ها بستگی به مطالبی داشت که در روزنامه ها مطرح می شد، و دسیسه جویی و مانورها، اغلب علیه اشخاص غیر سیاسی و خوش نام و شهروندان مسالمت جو انجام می شد که به هر دلیلی از شبکه جاسوسی ای که جانی آببس گارسیا و نیروی چند شاخه خبرچینها تا دورترین نقاط دومینیکن پراکنده بودند، سر درمی آوردند. بسیاری از افسران ــ و به خصوص ستوان گارسیا گوئرره رو ــ خود را مجاز می دانستند تا این موجود را از اعماق وجود تحقیر کنند، آن هم با وجود اعتمادی که رئیس نسبت به او داشت، چرا که بسیاری از اعضای دولت و احتمالاً خود رامفیس تروخیللو هم بر این باور بودند که فرمانده آببس گارسیا به خاطر کشتار بی محابا باعث بدنامی دولت شده و بهانه ای به دست منتقدین می دهد. آمادیتو گفت وگویی را به یادآورد که در آن مقام بالاتر او، سرگرد فیگوئروآ کارریون پس از آبجوخوری و صرف شام از آببس دفاع کرد: «ممکن است فرمانده یک شیطان باشد، ولی برای رئیس کارآیی دارد: همه کارهای خلاف را به حساب او می نویسند و اقدام های خوب را به تروخیللو نسبت می دهند. چگونه می توانست از آببس تجلیل کند؟ برای این که حکومتی سی سال دوام بیاورد، داشتن جانی آببس یک ضرورت است تا دست ها و اگر هم لازم باشد سر و اندامش را به گند بکشاند. مردی که سینه سپر می کند و نفرت دشمنان و تا حدودی هم دوستان را به جان می خرد. رئیس این را می داند و به همین خاطر او را کنار خود دارد. اگر حمایتش نمی کرد، کسی نمی داند اکنون حال و روزش مثل پرز خیمه نز(۱۵۹) در ونزوئلا، باتیستا(۱۶۰) در کوبا و پرون در آرژانتین می شد یا نه.»
«شب بخیر، ستوان».
«شب بخیر، عالیجناب فرمانده».
آمادیتو برای ادای سلام نظامی دست را به طرف کلاه برد، ولی آببس گارسیا با او دست داد ــ دستی به نرمی اسفنج، مرطوب و عرق کرده ــ و آهسته ضربه ای روی شانه اش نواخت.
«از این مسیر.»
پشت نرده اتاق کوچکی کنار اتاق نگهبانی قرار گرفته بود و مشتی سرباز آن جا گرد آمده بودند، و ظاهرا دفتر اداری محسوب می شد با میزی در وسط و چند صندلی. اتاقی بی رنگ و رو با لامپی روشن که در انتهای کابلی بلند و انباشته از مگس تکان تکان می خورد، و در اطرافش انبوهی از حشرات موج می زدند. فرمانده در را گشود و او را به سمت صندلی ها راهنمایی کرد. سرباز نگهبان با یک بطری ویسکی جانی واکر رد لیبل(۱۶۱)، دو عدد لیوان و (فرمانده مزاح می کرد «مشروب مورد علاقه من، چون خوانیتو کامینانته(۱۶۲) هم اسم من است») کاسه ای یخ و چند بطر آب معدنی از راه رسید. فرمانده در حین پر کردن لیوان ها مشغول صحبت با ستوان بود، انگار که سرگرد فیگوئروآ کارریون اصلاً حضور نداشت.
«برای ارتقا درجه و پرونده شخصی تبریک می گویم. پرونده تان را خوب می شناسم. سازمان امنیت به خاطر خدمات نظامی و خصوصی، با ترفیع درجه شما موافقت کرده است. رازی را با شما در میان می گذارم. از جمع افسرانی که با ازدواج آن ها مخالفت شد، شما جزء افراد نادری هستید که بدون تقاضای تجدیدنظر، قبول کردید. به همین خاطر رئیس با تقدم قائل شدن یک ساله به ترفیع درجه شما، پاداش داد. به همین مناسبت لیوانی خوانیتو کامینانته سر می کشیم!»
آمادیتو جرعه ای سر کشید. فرمانده آببس گارسیا تقریبا لیوان او را پر کرده و مختصری هم آب ریخته بود، طوری که مانند خلا الکتریکی در مغزش اثر می گذاشت.
سالوادور غرغرکنان «در آن موقعیت، در آن محل و جانی آببس که برایت مشروب می ریخت، متوجه نشدی که چه چیزی انتظارت را می کشید؟» مرد جوان با ناراحتی به حرف های دوستش پی برد.
در حالی که می لرزید گفت: «این که می توانست موردی خشن و هولناک باشد، بله، تورکه، ولی هرگز آن چیزی را که بعدها اتفاق افتاد، تصور نمی کردم.»
یکبار دیگر فرمانده لیوان ها را پر کرد، هر سه مشغول کشیدن سیگار شدند، رئیس سازمان امنیت گفت، چقدر مهم است که نگذاریم دشمن داخلی سر بلند کند و تا بخواهد بجنبد، باید نابودش کنیم.
«در واقع تا وقتی دشمن داخلی ضعیف و پراکنده است، تحرک دشمن خارجی اهمیتی ندارد. این که ایالات متحد منقلب می شود، سازمان کشورهای امریکایی اعتراض می کنند و ونزوئلا و کاستاریکا پارس می کنند، ما را دچار تردید نمی کند. این کارها باعث می شود تا مردم دومینیکن بیشتر دور رئیس حلقه بزنند.»
صدای زیر و کشیده ای داشت و از نگاه به چشم های طرف صحبت خود پرهیز می کرد. چشم های سیاه، تیز و گریزانش مدام می چرخید، انگار می خواست اسرار دیگران را کشف کند. گاه گاهی با دستمال جیبی سرخ عرق خود را خشک می کرد.
مکثی کرد تا خاکستر سیگار را روی زمین بریزد «ستوان گارسیا گوئرره رو، ارتش و نظام ارتشی که شما به آن تعلق دارید بر همه چیز تقدم دارد. و رئیس می خواست که شما این را بدانید.»
دوباره مکثی کرد و لیوان را پر کرد و جرعه ای نوشید. در این لحظه بود که گویا متوجه حضور سرگرد فیگوئروآ کارریون شده بود:
«ستوان می داند که رئیس چه انتظاری از او دارد؟»
«لازم نیست کسی به او بگوید، او در میان هم ردیفان خود افسری بسیار فهمیده است.» قیافه سرگرد مثل قورباغه بود، با نوشیدن الکل خطوط پهن صورتش کش می آمد و رنگش کمی سرخ می شد. آمادیتو تصور می کرد این صحبت ها نوعی کمدی از پیش تنظیم شده است. «تصور می کنم از موضوع مطلع است، اگر نباشد مستحق ارتقا درجه نیست.»
هنگامی که فرمانده برای بار سوم لیوان ها را پر می کرد مکث دیگری کرد. قطعات یخ را با دست درون لیوان ها انداخت. «به سلامتی» گفت و سر کشید، آن ها هم سر کشیدند. آمادیتو به خود می گفت لیوانی لیکور با کوکاکولا را به صد لیوان ویسکی تلخ ترجیح می دهم. و این جا بود که به معنای خوانیتو کامینانته پی برد، فکر کرد چقدر احمق بودم که متوجه مطلب نشدم. این دستمال جیبی فرمانده چقدر عجیب است! آمادیتو دستمال های سفید، آبی و خاکستری دیده بود. ولی سرخ! خیلی عجیب است.
فرمانده با روی باز گفت «شما پیوسته مسئولیت های بزرگ تری را عهده دار خواهید شد. رئیس می خواهد مطمئن باشد که آمادگی این کار را دارید.»
صحبت های گوناگون آمادیتو را حیران کرد «عالیجناب فرمانده، چه باید بکنم؟ همیشه تمام دستوراتی را که مقام های برتر صادر کردند، انجام داده ام. هرگز باعث رنجش خاطر رئیس نخواهم شد. موضوع اثبات وفاداری در کار است، مگر نه؟»
فرمانده سر را پایین آورد و به میز چشم دوخت. وقتی سر بلند کرد، ستوان در چشم های کنجکاو او متوجه رضایتی با شکوه شد.
«درست است، افسرانی که اراده ای پولادین و عشق تروخیللو را در سر دارند، نیازی به توضیح ندارند.» فرمانده از جا بلند شد «حق با شما است ستوان. این کار احمقانه را از سر بگذرانیم، آن وقت می توانیم ارتقاء جدید را در پوچا برازوبان جشن بگیریم.»
سالوادور به سختی صحبت می کرد، گلویش خشک و چهره اش گرفته بود «چکار باید می کردی؟»
«خائنی را با دست های خود می کشتم. او این طور می گفت: و بی آن که دست های شما بلرزد، ستوان.»
«هنگام خروج از حیاط کوآرنتا، آمادیتو احساس می کرد از کله اش دود بلند می شود. نزدیک خانه بزرگ از جنس بامبو، در جوار خانه مسکونی، محلی را به زندان و مرکز شکنجه سازمان امنیت تبدیل کرده بودند، جیپی که با آن آمده بودند، در همان حوالی توقف کرده، و جیپ کاملاً مشابه دیگری با چراغ های خاموش هم آن جا بود. روی صندلی عقب دو سرباز نگهبان مسلح مراقب مرد دست بسته ای بودند که دهانش با دستمال بسته بود.
جانی آببس حین جا گرفتن در پشت فرمان جیپی که سربازان نگهبان در محل داشتند گفت: «ستوان، شما هم با من بیایید. روبرتو، پشت سر ما حرکت کنید.»
وقتی جیپ ها محوطه زندان را ترک کرده و به سمت جاده ساحلی راه افتادند، هوا منقلب شد و شب آکنده از رعد و برق گشت. بارش تند باران همه سرنشینان جیپ روباز را سر تا پا خیس کرد.
فرمانده یادآور شد «حال اگر خیس هم بشویم، چه بهتر که باران می بارد و باعث تمیزی هوای شرجی می شود. خیلی وقت است که کشاورزان منتظر قطره ای آب هستند.»
به یاد نمی آورد که سفر چقدر طول کشید، اما نمی توانست مسیر طولانی باشد، بعد به خاطر آورد که هنگام ورود به عشرتکده پوچا ویتتینی ساعت دیواری اتاق کوچک پذیرش ده بار به صدا درآمد، یعنی پس از آن که جیپ را درِ خانه خوآنا سالتی توپا پارک کردند. کل ماجرا، از وقتی که سرگرد فیگوئروآ کارریون در خانه به دنبالش آمد، کم تر از دو ساعت طول کشید. آببس گارسیا از جاده اصلی خارج شد، جیپ بالا و پایین می پرید و این سو و آن سو می شد، انگار می خواست بر سطح مزرعه با علوفه های بلند و قلوه سنگ ها، که فرمانده هدایت می کرد، از هم بپاشد، جیپ سرگرد که نور چراغ هایش اتومبیل دیگر را روشن می کرد، با فاصله ای کم تر پشت سرشان حرکت می کرد. هوا تاریک بود ولی ستوان می دانست که به موازات دریا می راندند، چون صدای امواج نزدیک تر می شد و به گوش ها نفوذ می کرد. فکر کرد دارند بندر کوچک لا کاله تا(۱۶۳) را دور می زنند. بلافاصله پس از توقف جیپ، باران بند آمد. فرمانده جفت پا بیرون پرید و آمادیتو هم تقلید کرد. سربازان نگهبان کارآزموده بودند، بی آن که منتظر دستور باشند زندانی را از اتومبیل بیرون انداختند. از نور رعد و برق، ستوان متوجه شد که زندانی دهان بسته و پابرهنه است. در طول مسیر رفتاری کاملاً مطیعانه داشت، اما همین که پا روی زمین گذاشت، دست و پا زد، ناله سر داد، و سعی کرد خود را از بند و زنجیر برهاند، گویی بالاخره پی برده بود چه چیزی انتظارش را می کشد. آمادیتو که تا این لحظه از نگاه به او پرهیز کرده بود، به حرکات دورانی سرش می نگریست که می خواست دهانش را باز کند و چیزی بگوید، شاید هم خواهش کند به او رحم کنند، شاید هم قصد داشت بد و بیراه نثارشان کند. فکر کرد، اگر همین حالا هفت تیرم را بکشم و فرمانده و سرگرد و نگهبانان را هدف قرار دهم و او را آزاد کنم چه خواهد شد؟
سالوادور گفت: «به جای یکی، دو مرده کنار صخره ها جا خوش می کرد.»
سرگرد فیگوئروآ کارریون هنگام پیاده شدن گفت: «شانس آوردیم باران قطع شد، سر تا پا خیس شده ام، لعنتی.»
فرمانده آببس گارسیا پرسید «سلاح همراهتان هست؟ نگذارید این بیچاره فلک زده زیاد درد بکشد.»
آمادیتو بی آن که حرفی بزند، سر تکان داد. چند قدم جلو گذاشت و کنار زندانی ایستاد. سربازها زندانی را رها کردند و کنار کشیدند. برخلاف تصور آمادیتو، زندانی فرار نکرد. حتما پاهایش فرمان نمی برد، و ترس چنان در وجودش افتاده بود، که میان علف و گِل و لای مزرعه وسیع، که باد تندی می وزید، بر جای ماند. گرچه سعی نکرد فرار کند، مایوسانه سرش را از راست به چپ و از بالا به پایین تکان می داد، تا با تلاش واهی از بندها رها شود. ناله مقطعی سر می داد. ستوان گارسیا گوئرره رو لوله هفت تیر را به شقیقه زندانی نشانه رفت و چکاند. ضربه او را گیج کرد و برای لحظه ای چشم بست.
آببس گارسیا گفت «تیر خلاص هم بزنید، تا خیالمان راحت شود.»
آمادیتو خم شد و بررسی کرد ــ آرام و بی حرکت بود ــ و یکبار دیگر از فاصله نزدیک شلیک کرد.
فرمانده گفت: «حالا دیگر نگهبانان می دانند چه باید بکنند. برویم به پوچا و تن مان را گرم کنیم.» بازویش را گرفت و با فشار داخل جیپ سرگرد فیگوئروآ کارریون نشاند.
در جیپی که روبرتو فیگوئروآ کارریون می راند ستوان گارسیا گوئرره رو ساکت ماند و فقط نیمی از صحبت های فرمانده و سرگرد را می شنید. چیزی را به خاطر آورد که آن ها گفته بودند.
«زندانی را همان جا دفن می کنند؟»
رئیس سازمان امنیت توضیح داد «او را به دریا می اندازند. حسن ساحل صخره ای همین است، مرتفع و عمیق. آن جا گودال بسیار عمیقی هست، مثل یک چشمه. پر از کوسه های نر و ماده، که چشم به راه هستند. به فاصله چند ثاینه می بلعند، این صحنه را باید ببینید. هیچ اثری بر جای نمی گذارند. کار کوسه ها، مطمئن، سریع و تمیز هم هست.»
سالوادور پرسید «می توانی صخره ساحلی را باز بشناسی؟»
نه. فقط به یاد می آورد که پیش از رسیدن به مقصد، از نزدیکی های بندر کوچک لاکاله تا رد شدند. اما کل سفر تا کوارنتا را نمی توانست ترسیم کند.
سالوادور دوباره دست روی زانوی او گذاشت «یک قرص خواب آور به تو می دهم، تا بتوانی شش، هفت ساعت بخوابی.»
«هنوز حرف های من تمام نشده است، تورکه. کمی دیگر حوصله به خرج بده، تا بتوانی تف به صورتم بیاندازی و از خانه ات طردم کنی.»
به خانه تن فروشان پوچا ویتتینیی رفتند، خانه ای قدیمی با بالکن و باغچه ای خشکیده، خانه ای که خبرچینها بدان جا سر می کشیدند، اشخاصی که با دولت و سازمان امنیت سروکار داشتند، و بر اساس شایعات پیرزن دلسوز و سخنوری به نام پوچا برای آن ها کار می کرد، که در سلسله مراتب حرفه ای تا مقام رئیسه و نایب رئیسه تن فروشان ارتقا یافته بود، و خود او هم از عنفوان جوانی در خانه های تن فروشان خیابان دوس(۱۶۴) پست های متفاوت را آزموده بود. پیرزن در آستانه در به استقبال آنها شتافت. زیر چانه آمادیتو را گرفت «چه جوان خوشگلی!» سپس آن ها را به طبقه دوم هدایت کرد و نزدیک بار کنار میز کوچکی نشاند. جانی آببس خوآنیتو کامینانته سفارش داد.
آمادیتو تاکید کرد «مدتی طول کشید تا سر درآوردم که خوآنیتو کامینانته همان ویسکی است، عالیجناب فرمانده. ویسکی جانی واکر. خوآنیتو کامینانته. تا این حد ساده بود و من نمی فهمیدم.»
فرمانده گفت «ویسکی از هر روان شناسی بهتر است. بدون سرکشیدن خوآنیتو کامینانته نمی توانم تعادل درونی را که برای شغل من حائز اهمیت است حفظ کنم. اگر بخواهی کار خوب پیش برود به آرامش، خونسردی و بی خیالی محض نیاز داری. هرگز نباید احساس را با فکر مخلوط کرد.»
غیر از یک مرد طاس عینکی که کنار بار نشسته و آبجو می خورد، مشتری دیگری نبود. دستگاه خودکار موسیقی، موسیقی رقص بوله رو(۱۶۵) می نواخت، و آمادیتو صدای سنگین تونا لانگرا(۱۶۶) را می شناخت. سرگرد فیگوئروآ کارریون از جا بلند شد و به گوشه ای که زن ها زیر پوستر بزرگ فیلم سینمایی با بازی لیبرتاد لامارک(۱۶۷) و تیتوگیزار(۱۶۸) نشسته و نجوا می کردند، رفت و یکی را دعوت به رقص کرد.
فرمانده آببس گارسیا اقرار کرد «شما اعصاب خوبی دارید، همه افسران این طور نیستند. من آدم های قرص و محکم زیادی دیده ام که در لحظه های تعیین کننده جا زده اند. شاهد بودم که از شدت ترس شلوارشان را خراب کرده اند. حال اگر کسی هم باور نکند، کشتن به شهامت بیشتری نیاز دارد تا مردن.»
فرمانده لیوان ها را پر کرد و گفت «به سلامتی!»، آمادیتو حریصانه سر کشید. چند لیوان؟ سه، پنج، چیزی نمانده بود که حس زمان و مکان را از یاد ببرد. در حین نوشیدن، با زن سرخ پوستی هم می رقصید، زن او را نوازش کرد و به اتاق کوچکی کشاند، لامپی قرمز آن جا را روشن می کرد و بر فراز تختخواب و روی پتوی الوان می تابید. نمی توانست کاری انجام بدهد، و عذرخواهی کرد «ماماچیتا(۱۶۹)، من مست کرده ام». علت اصلی آن ناراحتی معده و تجدید خاطره با اقدام چندی پیش او بود. بالاخره جرات به خرج داد تا به فرمانده و سرگرد بگوید، از مصرف الکل زیاد حال و وضع خوبی ندارد و می خواهد برود.
هر سه به سمت در خروجی راه افتادند. کادیلاک سیاه ضدگلوله آن جا توقف کرده بود، و راننده انتظار جانی آببس را می کشید، در کنارش یک جیپ با اسکورت مسلح محافظین شخصی. فرمانده با او دست داد.
«دلتان نمی خواهد بدانید مردی را که کشتید که بود؟»
«دلم نمی خواهد بدانم عالیجناب فرمانده.»
صورت عرق کرده آببس گارسیا خنده کنایه آمیزی به خود گرفت، و هم زمان با دستمال سرخ صورتش را خشک کرد:
«خیلی آسان بود اگر انسان دست به این کارها می زد بی آن که بداند چرا چنین کرده است. از این حرف ها برای من تعریف نکنید ستوان. کسی که داخل آب می پرد، باید خیس شود. او یکی از اعضای چهاردهم ژوئن بود، تصور می کنم برادر کوچک دوست دختر سابق شما. لوئیزا گیل، مگر نه؟ خوب، پس تا بعد، قطعا با هم کارهای مشترکی خواهیم داشت. اگر کاری داشتید، می دانید که کجا می توانید مرا پیدا کنید؟»
ستوان چند بار دست تورکه را روی زانوی خود حس کرد.
سالوادور قصد آرام کردن او را داشت «این دروغ است آمادیتو. هر کس دیگری هم می توانست باشد. تو را فریب داد تا به کل ویرانت کند، مایوس ات بسازد تا بیش از پیش برده اش باشی. هرچه او گفته، فراموش کن. هر کاری هم که انجام دادی، فراموش کن.»
آمادیتو سر تکان داد. آهسته به بند روی هفت تیر خود اشاره کرد.
او گفت: «اگر یکبار دیگر شلیک کنم، فقط برای کشتن تروخیللو شلیک می کنم، تورکه. تو و تونی ایمبرت می توانید روی من حساب کنید، فرقی هم نمی کند برای چه کاری. هر وقت هم که وارد این خانه می شوم ضرورتی ندارد موضوع صحبت را عوض کنید.»
وقتی آنتونیو دلامازا متوجه شد که او لوله تفنگ سرکوتاه را لب پنجره قرار داده و آماده شلیک شده است، گفت «توجه، توجه، دارد یک راست به طرف ما می آید.»
آمادیتو و سالوادور هم سلاح ها را برداشتند. آنتونیو ایمبرت موتور را روشن کرد. اما اتومبیلی که به کندی می راند، نه یک شورلت بلکه فولکس واگن کوچک بود. فولکس حرکت کرد تا آن ها را شناسایی کند. سپس در جهت مخالف محلی که آمادیتو می خواست پارک کند، توقف کرد و چراغ ها را خاموش کرد.

۲

تروخیللو، ناتوان از احساس مصیبت، بیدار شد. بی حرکت، در تاریکی شب پلک می زد، گرفتار در دام رتیل، و چیزی نمانده بود که جانور پشمالویی با چشمان متعدد، قورتش بدهد. سرانجام توانست دست را سوی پا تختی که روی آن هفت تیر و مسلسل آماده شلیک را گذاشته بود، دراز کند. اما به جای برداشتن سلاح، ساعت شماطه دار را به دست گرفت: ده دقیقه به چهار. نفسی تازه کرد. اکنون کاملاً بیدار شده بود. باز هم کابوس های وحشتناک؟ هنوز چند دقیقه وقت داشت و به عنوان مقرراتیِ متعصب پیش از ساعت چهار از بستر بیرون نمی آمد. همیشه سر ساعت.
فکر کرد «هر چه دارم مدیون مقررات هستم.» و این مقررات را که درس زندگی بود، از نیروی دریایی داشت. چشم هایش را بست. امتحان ورودی برای پلیس دومینیکن در سان پدرو دِ ماکوریس(۴۹)، که یانکی ها در سومین سال اشغال کشور قصد راه اندازی داشتند، بسیار دشوار بود. در حین کارآموزی نیمی از داوطلبان کنار رفتند. او از هر تمرینی که در آن تحرک، قاطعیت، تن به خطر دادن یا مقاومت مطرح می شد، حتا در خشن ترین تمرینات برای آزمودن و اثبات قدرت اراده و اطاعت در برابر مقام برتر، بهره می برد. خود را با تمام تجهیزات، درون باتلاق پرت می کرد، یا در جنگل با سر کشیدن شاش و خوردن ساقه گیاهان، علوفه و ملخ به زندگی ادامه می داد. استوار گیتلمان(۵۰) بهترین نمره را به او داده بود: «تروخیللو، تو موفق خواهی شد.» بله، به شکرانه این مقررات دشوار، مرموز و نفرت انگیزی که در نیروی دریایی آموخته بود، موفق شد. تروخیللو با قدردانی به استوار سیمون گیتلمان فکر می کرد. یک گرینگو(۵۱) وظیفه شناس، بدون درنظر گرفتن منافع شخصی، در این دیار دندان گردها، خون آشام ها و دیوانگان حضور پیدا کرده است. ایالات متحد امریکا طی سی و یک سال گذشته غیر از تروخیللو دوست صادقی داشته است؟ کدام دولت بیش از همه از آن ها در سازمان ملل دفاع کرد؟ چه کسی برای اولین بار به آلمان و ژاپن اعلام جنگ کرد؟ چه کسی به نمایندگان، سناتورها، فرمانداران، شهرداران، وکلا و روزنامه نگاران امریکایی بیشتر رشوه می داد؟ حاصل آن: محاصره اقتصادی سازمان کشورهای امریکایی، برای خشنودی رومولو بتانکور(۵۲) سیاه زنگی، تا بتوانند به نفت ونزوئلا دسترسی پیدا کنند. اگر جانی آببس(۵۳) کار را درست انجام می داد، بمب کله رومولو را کنده بود و از محاصره اقتصادی خبری نبود و گرینگوهای احمق هم دیگر با استقلال ملی، دموکراسی و حقوق بشر اعصاب خراب نمی کردند. اما آیا پی نبرد که در سرزمین دویست میلیون احمق، دوستی مثل سیمون گیتلمان دارد؟ و آمادگی دارد تا از فونیکس(۵۴)، آریزونا(۵۵)، محلی که پس از ترک خدمت نیروی دریایی، دادوستد خود را پی می گرفت، شخصا برای دفاع از جمهوری دومینیکن تحرکات رزمی را هدایت کند. و آن هم بدون درخواست دیناری پول! هنوز هم چنین مردانی در نیروی دریایی وجود دارند. بی آن که دستی دراز کنند و درخواستی مطرح سازند! چه درسی برای خون آشامان سنا و مجلس نمایندگان، که در طول سال ها آنان را می پروراندند، و همواره چک های بیشتر، مجوزهای غیر مجاز، معافیت بیشتر، و آزادی های مالیاتی بیشتر طلب می کردند، و حالا که به آن ها نیاز دارد، گوش شنوا ندارند.
به ساعت نگاه کرد: هنوز چهار دقیقه وقت داشت. این سیمون گیتلمان گرینگوی بزرگ است! یک وابسته نیروی دریایی واقعی. گیتلمان در آریزونا از دادوستد خود دست کشید، آزرده از کاخ سفید و ونزوئلا به خاطر تدارک تهاجم، و تحریم اقتصادی سازمان کشورهای امریکایی علیه تروخیللو، با ارسال نامه های مکرر مطبوعات امریکای شمالی را بمباران کرد و یادآور شد که جمهوری دومینیکن در عصر تروخیللو دژ ضد کمونیستی بوده و بهترین متحد ایالات متحد در دنیای غرب. به این کار اکتفا نکرد، کمیته حمایتی ــ با هزینه خود! ــ راه انداخت، نشریاتی تدارک دید، سخنرانی هایی برگزار کرد. و برای این که نمونه ای ارائه بدهد، همراه خانواده به سیوداد تروخیللو آمد و در تفرج گاه ساحلی خانه ای اجاره کرد. امروز ظهر سیمون و دوروتی(۵۶) با او در قصر حکومتی غذا خواهند خورد، و عضو سابق نیروی دریایی مدال افتخار خوان پابلو دوآرته(۵۷) بالاترین نشان دومینیکن را دریافت خواهد کرد. بله، یک عضو واقعی نیروی دریایی!
اکنون ساعت چهار است. چراغ پاتختی را روشن می کند، دم پایی می پوشد و بدون تحرک صبحگاهی از جا بلند می شود. استخوان هایش درد می کنند، و در عضلات پا و پشت خود دردی حس می کند، درست مثل چندی پیش در خانه ماهاگونی، در آن شب لعنتی و با آن دختر ظریف و تکیده. از شدت کسالت دندان قروچه کرد. به سمت صندلی که سینفوروزو(۵۸) لباس های ورزشی را رویش گذاشته و کفش های اسپرت را کنارش، رفت، سوءظنی سد راهش شد. با دل تنگی ملحفه ها را برانداز کرد: باز هم لکه کوچک بی قواره خاکستری، کتان سفید را از ریخت انداخته بود. خشم خاطرات ناخوشایند خانه ماهاگونی را به یاد آورد. گندت بگیرد! گُه لعنتی! دشمن نبود که مثل صدها و هزاران نفر که طی سال ها در برابرشان ایستادگی می کرد و غالب می شد، می خرید، می ترسانید و می کشت شان، نابودش کند. دشمن در درونش می زیست. با گوشت و خون خود. حال آن را ویران می کرد، چون بیش از همیشه به قدرت و سلامتی نیاز داشت. شاید اندام تکیده دختر بدشگون بود.
همه چیز را شسته و اتو کرده و بی عیب و نقص یافت. بند شلوار، زیرپوش، پیراهن، کفش اسپرت. لباس ها را با دقت به تن می کند. هیچ وقت نیاز به خواب زیاد نداشت، از هنگام جوانی در سان کریستوبال یا هنگامی که نگهبان آسیاب شکر در بوکاچیکا(۵۹) بود، حتا اگر تا نزدیکی های صبح به باده گساری می پرداخت و هم آغوشی می کرد، خواب چهار پنج ساعته برایش کافی بود. این استعداد که بتواند با یک دقیقه استراحت از نظر جسمانی شاداب شود، به عنوان موجودی برتر به او اعتماد می بخشید. آن ایام هم سپری شده بود. پس از کم تر از چهار ساعت، خسته از خواب بیدار می شد، بیشتر مواقع دو یا سه ساعت خوابش می برد و با کابوس های وحشتناک از جا می پرید.
شب قبل از فرط بی خوابی در تاریکی دراز کشیده بود و از پنجره تارک برخی درخت ها و بخشی از آسمان پر ستاره را می دید. در شب روشن گاه گاهی صدای جغدهای شب به گوشش می رسید که اشعار خوان دِ دیوس پزا(۶۰)، آمادو نروُ(۶۱)، روبن داریو(۶۲) (چه باعث شد شعرایی که او را کثافت زنده می نامیدند، اشعار داریو را حفظ کند) بیست شعر عاشقانه پابلو نرودا(۶۳)، سروده های جذاب خوان آنتونیو آلیکس(۶۴) را دکلمه می کردند، و همین طور اشعار دُنا ماریا شاعره دومینیکایی اخلاق گرا. وقتی سوار دوچرخه خانگی شد و رکاب زد، خنده سر داد. بالاخره همسرش موضوع را جدی گرفت و گاه گاهی در زمین اسکیت ویلای رادامس(۶۵) شب های ادبی راه می انداخت و خانم های سخنران را دعوت می کرد که شعرهای احمقانه سر می دادند. سناتور هنری شیرینوس(۶۶) که خود را شاعر جا می زد، سعی داشت در این مجالس شبانه شرکت جوید، و از خیر سر آن ها مخارج خود را پای دولت نوشت. پیرهای خرفتی مثل شیرینوس برای این که خود را پیش ماریا مارتینز(۶۷) شیرین کنند، کل صفحات کتاب عبادات اخلاقی یا کلمات نمایشنامه دوستی نادرست او را حفظ کردند و به نقل قول پرداختند و پوزه گشادها هم برایشان دست زدند. زن او هم ــ این زن چاق، پیر و خرفت، بانوی گرامی، خواهی نخواهی همسرش بود ــ سرایندگی و اخلاق گرایی را جدی گرفته بود. چرا نه؟ مگر روزنامه ها و رسانه ها و تلویزیون هم از این حرف ها نمی زدند؟ مگر همین ها درس های اجباری مدارس نبودند؟ مگر همین کتاب عبادات اخلاقی با مقدمه خوزه واسکونسه لُس(۶۸) مکزیکی نبود که هر دو ماه یکبار تجدید چاپ می شد؟ مگر همین نمایشنامه دوستی نادرست بزرگ ترین موفقیت تئاتر در دوران سی و یک ساله تروخیللو نبود؟ مگر این منتقدین، روزنامه نگاران، پروفسورهای دانشگاه، روحانیان و روشنفکران نبودند که زن او را تا عرش اعلا بردند؟ مگر در انستیتو تروخیللو کنفرانسی به او اختصاص ندادند؟ مگر کاردینال ها، اسقف ها، کشیش های خائن، این یهودا، که ابتدا از جیب او ارتزاق می کردند و حالا مثل یانکی ها شروع کرده اند به هذیان گفتن از حقوق بشر، افکار همسرش را تحسین نمی کردند؟ بانوی گرامی شاعره و اخلاق گرا بود. این از لیاقت بانو نبود، بلکه مثل هر چیز دیگری که طی سه دهه در این کشور روی داده، برخاسته از لیاقت همسرش بود. تروخیللو اگر دست به کار می شد و تخمش را می خاراند، آب تبدیل به شراب می شد و نان تکثیر می گشت. طی آخرین مرافعه به ماریا خاطرنشان کرد «یادت رفته که این مزخرفات را تو نسرودی، تو که نمی توانی حتا اسم خودت را هم درست بنویسی، این ها را آن گالیسیر خوزه آلمونیای(۶۹) خائن سروده، که من پولش را پرداختم. نمی دانی مردم چه می گویند؟ می گویند اسم اشعارت را باید سکه تقلبی گذاشت.» باز هم خنده ای از صمیم قلب وجودش را لرزاند. زخم زبان ادامه داشت. اشک ماریا سرازیر شد «مرا تحقیر می کنی!» و تهدید کرد که پیش مادر خولیا شکایت می کند. انگار مادر بیچاره با نود و شش سال سن چیزی از درگیری های خانوادگی می فهمد. او هم مثل برادرش، همسرش را وادار می کرد تا مدام برای بانوی والامقام اشک بریزد. برای این که صلح حاکم شود مجبور بود یکبار دیگر به همسرش رشوه دهد. چون آن چه که مردم دومینیکن در خفا می گفتند، صحت داشت: این شاعره اخلاق گرا، دندان گرد بود و روحی انباشته از حقارت داشت. حتا ابتدای دوران نامزدی که دختری جوان بود به فکرش رسید تا با کنترات شست و شوی اونیفورم نیروهای پلیس دومینیکن پولی دربیاورد. دوچرخه سواری هم برای رئیس مناسب بود و تنش را گرم می کرد. خود را سرزنده احساس می کرد. پانزده دقیقه: کافی است. پانزده دقیقه دیگر هم پارو زدن، پیش از آن که گرفتاری های روزانه آغاز شود.
وسیله پاروزنی در اتاق کوچک دیوار به دیوار قرار داشت و اتاق پر بود از وسائل ورزشی. شروع کرد به پاروزنی، که شیهه ای ممتد در سکوت گرگ و میش بامدادی طنین انداخت، طنینی موسیقیایی هم چون ستایش شادمانه زندگی. چه مدت سوارکاری نکرده بود؟ شاید چندین ماه بود، هرگز از سوارکاری سیر نمی شد. پس از پنجاه سال هم چنان اولین جرعه کنیاک اسپانیایی کارلوس اول(۷۰)، یا اولین نگاه به اندامی دوست داشتنی، خشنودش می کرد. ولی این افکار با یاد دختر تکیده اندام که این مردک گُه به بستر کشانده بود، مسموم شد. این کار را آگاهانه و برای تحقیر انجام داد، چون قصد داشت تجربه کند؟ برای این منظور کمبود نیرو داشت. قطعا، دختر این را حتما با پدر در میان گذاشته بود، و او از ته دل خنده سر داده بود. قدر مسلم این که همین موضوع در کافه کوچک اِل کنده دهان به دهان می چرخید. از خجالت و خشم می لرزید و هم زمان به طور یکنواخت پارو می زد. عرق می کرد. ای کاش او را می دیدید! افسانه ای دیگر که به شایعه مبدل شد: «تروخیللو هرگز عرق نمی کند، زیر آفتاب سوزان اونیفورم با پارچه ضخیم می پوشید، کلاه مخملی بر سر می گذاشت دستکش به دست می کرد و دانه عرقی بر پیشانی اش نمی درخشید.» اگر نخواهد، عرق نمی کند. اما در زندگی شخصی وقتی تمرین ها را پی می گیرد، به اندام اجازه تعریق می دهد. در دوره دشوار و مشکل ساز اخیر، سوارکاری را کنار گذاشت. شاید این هفته راهی سان کریستوبال شود. به تنهایی زیر درختان و در امتداد رودخانه خواهد تاخت، هم چون گذشته، و خود را جوان تر احساس خواهد کرد. «بازوان یک زن هیچ وقت جای سوارکاری را پر نمی کند.»
رئیس وقتی در بازوی چپ احساس گرفتگی کرد، دست از پارو زدن کشید. پس از شستن صورت به شلوارش نگاه کرد، به شکاف شلوار. چیزی نبود. هنوز هم هوا تاریک بود. درخت ها و بوته های ویلای رادامس زیر آسمان صاف، با ستارگان درخشان به لکه های کوچک شباهت داشت، آن شعر نرودا چطور بود که چنین مورد پسند دوستان وراج بانوی اخلاق گرا قرار گرفت؟ «و ستاره ها در آسمان دور آبی یخ زده می لرزیدند.» این پتیاره های پیرلق لقو در رویای شاعری به سر می بردند که هر جایشان خارید، برایشان بخاراند. و فقط این شیرینوس فرانکشتاین(۷۱) را در دسترس داشتند. رئیس با صدای بلند از اتفاق های نادری که در این مدت افتاده بود، می خندید.
لباس ها را درآورد و با دم پایی و ربدوشامبر راهی حمام شد تا صورتش را اصلاح کند. رادیو را روشن کرد. از صدای جمهوری دومینیکن و رادیو کارائیب برنامه بررسی مطبوعات را پخش می کردند. تا چند سال پیش برنامه اخبار ساعت پنج بامداد شروع می شد. اما وقتی پتان(۷۲)، برادر تروخیللو و صاحب فرستنده صدا مطلع شد که او ساعت چهار بامداد بیدار می شود، زمان پخش برنامه را عقب کشید. فرستنده های دیگر هم چنین کردند. آن ها می دانستند که هنگام اصلاح صورت و استحمام و پوشیدن لباس رادیو گوش می دهد، بنابراین هرچه از دستشان بر آمد کردند.
پس از پخش آگهی کوتاه هتل رستوران اِل کنده، که آن جا شب های رقص با غول های موسیقی به سرپرستی پروفسور گاتون(۷۳) و با آواز جانی ونتورا(۷۴) برگزار می شد، صدا، گزارشی درباره جایزه خولیا مولینا ــ بیوه ــ تروخیللو برای پراولادترین مادر پخش کرد. برنده جایزه دُنا آلخاندرینا فرانسیسکو(۷۵) صاحب بیست و یک فرزند در قید حیات، هنگام دریافت مدال در برابر بانوی والامقام گفت: «اگر نیکوکار بخواهد زندگی بیست و یک فرزندم را تقدیم خواهم کرد.» "یک کلمه هم از حرف های تو را باور نمی کنم، بز احمق."
دندان ها را مسواک زد، و حالا با دقت صورتش را اصلاح می کند، آن وقت ها هم که گرسنه فقیری در سان کریستوبال بود، همین دقت را به خرج می داد. حتا نمی دانست مادر بیچاره ای که در روز مادر سراسر کشور برایش ادای احترام می کردند (به قول سخنگوی او «سرچشمه شفقت و مادر مرد کبیری که بر ما حکومت می کند.») شب هنگام برای شکم خانواده هشت نفری لوبیا و برنج دریافت می کرد. پاکیزگی، بهداشت بدن و حفظ ظاهر برای او تنها اعتقادی بود که بدان آگاهانه عمل می کرد.
بر اساس فهرست بلندبالا، ملاقات کنندگان پیش مادر خولیا آمدند تا روز مادر را تبریک بگویند، (پیرزن بیچاره صبور، کاروان مدارس، اتحادیه ها، موسسات و سندیکاها را به حضور پذیرفت و با صدای ضعیف و لرزان به خاطر گل ها و تهنیت ها قدردانی کرد). سپس حمله به اسقف ریلی(۷۶) و پانال(۷۷) را آغاز کردند، «آن هایی که زیر آفتاب ما زاده نشده اند و زیر ماه ما رنج نکشیده اند» (فکر کرد زیبا است)، «در زندگی روزمره و سیاسی ما دخالت می کنند و به محدوده مجرمین وارد می شوند». جانی آببس می خواست به مدرسه سانتو ـ دومینگو یورش ببرد و اسقف یانکی را از مخفی گاه بیرون بکشد. «چه اتفاقی می تواند بیافتد، رئیس؟ مسلما گرینگوها اعتراض خواهند کرد. مگر از دیرباز علیه هر چیز ممکن اعتراض نمی کنند؟ به خاطر گالیندز(۷۸)، به خاطر خلبان مورفی(۷۹)، به خاطر خواهران میرابل(۸۰)، به خاطر سوءقصد به بتانکور، و به خاطر هزار چیز دیگر. اگر آن ها در کاراکاس، پورتوریکو، واشینگتن، نیویورک و هاوانا پارس کنند، چه تاثیری دارد؟ آن چه این جا اتفاق می افتد مهم است. اگر کشیش های احمق بترسند، در آن صورت دست از توطئه برمی دارند.» نه، هنوز زمان تسویه حساب با ریلی و دیگر سگ پدرها، اسقف پانال اسپانیایی نیم وجبی، فرا نرسیده است. زمان خواهد رسید و آن ها هم حساب پس خواهند داد. غریزه اش دروغ نمی گفت. تا مدتی نباید یک مو هم از سر اسقف ها کم شود، حتا اگر باز هم مثل ۲۵ ژانویه ۱۹۶۰ اعصاب خراب کنند ــ آن هم یک سال و نیم تمام! ــ زمانی که نامه اسقف ها از تمام رسانه ها خوانده شد، و کلیسای کاتولیک علیه حکومت دست به کار شد. این پوزه گشادها! کشیش های احمق! اخته ها! در وایتکانِ پاپ پیوس هفتم(۸۱) با نشان جورج مقدس مورد تجلیل قرار می گیرند. در برنامه صدا، پاینو پیخاردو(۸۲) طی سخنانی که در مقام وزرای کشور و فرهنگ ایراد کرد، خاطرنشان کرد که دولت روی هم رفته شصت میلیون پزو خرج کلیسا کرده است و «اکنون کشیش ها و اسقف ها به کل دین باوران دومینیکن لطمه بزرگی می زنند.» موج رادیو را تغییر داد. در رادیو کارائیب نامه اعتراض آمیز صدها کارگر را پخش می کردند: در مانیفست گسترده ملی امضای کارگران را نگنجاندند «علیه اقدامات پنهان اسقف ریلی خائن به خدا و تروخیللو، به جای این که در مقر اسقفی در سان خوان دلا ماگوآنا(۸۳) بماند مانند موشی ترسو به سیوداد تروخیللو رفته، تا در مدرسه سانتو ـ دومینگو مخفی گاه تروریست ها و خیانت کارها زیر دامن راهبه های امریکای شمالی مخفی شود.» وقتی شنید که وزیر آموزش و پرورش، امتیاز مدرسه سانتو ـ دومینگو را به خاطر «همکاری با راهبه های خارجی تروریست، خائن و ضد حکومتی در سان خوان دلا ماگوآنا و لاوِگا(۸۴)» رسما لغو کرده است، دوباره به روی موج صدا برگشت، و به موقع هم بود، تا بتواند پیروزی دیگر تیم چوگان دومینیکن در پاریس را بشنود که «در ورزشگاه زیبای باگاتل(۸۵) با پیروزی پنج بر چهار در برابر لئوپاردز(۸۶) جام آپرتور(۸۷) را از آن خود ساختند و باعث وجد تماشاگران شدند.» رامفیس و رادامس بازیگران مطرح این میدان بودند. دروغی که با آن می خواستند مردم دومینیکن را خوشحال کنند، و همین طور رئیس را. احساس کرد معده اش تیر می کشد، چون هر بار به پسرانش این کامیابان ناکام و این مایه های تاسف فکر می کرد، ناراحتی معده شروع می شد. چوگان بازی در پاریس و به رختخواب کشاندن دخترهای فرانسوی، حال آن که پدر دشوارترین دوران زندگی را پیش می بُرد.
صورتش را پاک کرد. هر دم که به پسرانش فکر می کرد خونش به جوش می آمد. خدای من، او نبود که پاپس کشید. نژادش سالم بود اسبی پرورشی با خرزه ای تحسین برانگیز. دلیل آن هم بچه هایش بودند که نطفه شان را در کالبد دیگران پروراندند، برای این که مثال مناسبی آورده باشم لینا لوآتون(۸۸) بچه های تنومند و فعالی آورد که هزار بار شایستگی جایگزینی این دو مفت خور را دارند، این موجودات ناکارآ با نام شخصیت های اپرا. چرا اجازه داد تا بانوی گرامی اسامی پسرانش را از اپرای آیدا(۸۹)، که از بد حادثه در نیویورک به تماشا نشسته بود، انتخاب کند؟ این اسم ها بدشگون بودند، به جای این که مردانی با سینه های انباشته از مو باشند، از آن ها مضحکه های اپرایی ساخت. بوهمی ها(۹۰) و تن لش های بی شخصیت و نامقبول، که تنها به درد عیش و عشرت می خوردند. آن ها به برادرانش رفته بودند، نه به او. بی خاصیت درست عین نگرو(۹۱)، پتان(۹۲)، پی پی(۹۳) و آنیبال(۹۴)، گله ای از جیب برها، مفت خورها و خلاف کاران و ولگردان حقیر. هیچ کدام حتا از یک ذره قدرت عمل، اراده و دید او هم برخوردار نبودند. پس از مرگ او چه بر سر این کشور خواهد آمد. قطعا بر خلاف ادعای چاپلوسان، رامفیس در رختخواب هم تحفه ای نبود. رامفیس کیم نواک(۹۵) را به زانو درآورد! زازاگابور(۹۶) را به زانو درآورد! رامفیس با دبرا پاگت(۹۷) و نیمی از هالیوود خلوت کرد! چه خدماتی. با اهدای مرسدس، کادیلاک و پالتوپوست حتا والریانو(۹۸) احمق هم می توانست با دختر شایسته جهان و الیزابت تایلور(۹۹) اختلاط کند. رامفیس بیچاره. بدگمان بود که چندان خوشآیند زن ها نیست. از تظاهر خوشش می آمد که مردم می گفتند او بهترین قهرمان پرش کشور است، حتا بهتر از پرفیریو روبیروسای(۱۰۰) دومینیکایی، که در کل جهان به خاطر خرزه و اعمال قهرمانانه اش به عنوان پادو تن فروشان جهان معروف بود. این لکه ننگ بزرگ آن جا در باگاتل هم با پسرانش چوگان بازی می کرد؟ علاقه ای که نسبت به پرفیریو پیدا کرد، بلافاصله او را به عضویت آجودان های نظامی درآورد. او با وجود متارکه با همسر اول، چون رابطه ای با فلور دِ اُرو(۱۰۱) دختر بزرگ رئیس برقرار کرده بود، حال و هوایش بهتر شد. پرفیریو اعتماد به نفس داشت و زنان بزرگی را به زانو درآورده بود، از دانیل داریو(۱۰۲) گرفته تا باربارا هوتن(۱۰۳) میلیونر، و آن هم بدون اهدای یک دسته گل، بلکه برعکس، تحت فشار قرار می داد و به خرج آن ها ثروتی به هم می زد.
وان حمام را با نمک و کف صابون پر می کرد و هر صبح با رضایت خاطر درونش می رفت. پرفیریو همیشه خوب زندگی می کرد. وصلت او با باربارا هوتن یک ماه طول کشید، یعنی همان مدتی که بتواند یک میلیون دلار پول نقد و یک میلیون دلار غیرنقد اخاذی کند. ای کاش رامفیس یا رادامس هم می توانستند حداقل مثل پرفیریو باشند! این خرزه متحرک از شدت اعتماد به نفس داشت می ترکید. و مثل هر برنده ای، دشمنان خود را داشت. مدام شایعاتی به گوشش می رساندند و نصیحت می کردند تا روبیروسا را از خدمات دیپلماتیک کنار بگذارد، چون جاروجنجال او اعتبار کشور را لکه دار می کرد. حسادت. برای جمهوری دومینیکن چه تبلیغی می توانست موثرتر از این خرزه باشد. از وقتی که پرفیریو با فلور دِ اُرو وصلت کرده بود، مردم می خواستند که او، آن قاطر هر جایی را که دخترش را فریب داده و تحسین اش را برانگیخته بود سر به نیست کند. تن به این کار نمی داد. او خیانت کارها را می شناخت، و پیش از آن که بدانند قصد خیانت دارند، آن ها را بو می کشید. برای همین هم هنوز در قید حیات بود، و برای همین هم این همه یهودا در لا کوارنتا(۱۰۴)، لا ویکتوریا(۱۰۵) در جزیره بئاتا(۱۰۶)، در شکم کوسه ها می گندیدند یا با کرم های چاق خاک دومینیکن را می پوشاندند. بیچاره رامفیس، بیچاره رادامس. جای خوشبختی است که آنخلیتا(۱۰۷) از مختصر شخصیتی برخوردار بود و کنارش ماند.
از وان حمام بیرون آمد و دوش مختصری گرفت. آب ولرم او را مسرور می ساخت. اکنون به راستی سرحال بود. هم زمان با مصرف ادکلن و پودر، رادیو کارائیب تریبون افکار و راه حل های «خائنان متفکر» را دنبال می کرد، چه او، هر وقت سرحال بود جانی آببس را چنین خطاب می کرد.
علیه «موش خرمای کاخ میرافلورس»(۱۰۸) یعنی «بدترین ونزوئلایی» ناسزا می گفت، و سخنگویش با وی هم صدا می شد و وانمود می کرد از یک هم جنس باز حرف می زند و توضیح می داد، که رئیس جمهور رومولو بتانکور نه تنها باعث گرسنگی مردم ونزوئلا شده، بلکه افزون بر این بدبختی را در ونزوئلا همه گیر کرده است، مگر همین چندی پیش نبود که یک فروند هواپیمایِ خطوط پست هوایی ونزوئلا سقوط کرد و در نهایت شصت و دو قربانی به جای گذاشت؟ این مرد منحرف خواست های مردم را برآورده نخواهد ساخت. بتانکور باعث شد تا سازمان کشورهای امریکایی علیه کشور او تحریم اقتصادی اعمال کنند، اما برنده نهایی کسی است که درایت به خرج دهد. چه موش خرمای قصر میرافلورس، چه مونوز مارین(۱۰۹) از پرتوریکو با پول های مواد مخدر، و چه پیستولرو فیگوئرس(۱۱۰) کاستاریکایی، باعث نگرانی او می شدند. البته کلیسا مخالف آن ها بود. خوآن پرون(۱۱۱) هنگامی که می خواست شهر سیوداد تروخیللو را به مقصد اسپانیا ترک کند، هشدار داد «عالیجناب، در مواجه با روحانیان کلیسا مراقب خودتان باشید. کسانی که مرا ساقط کردند، معدود اغنیا یا نظامیان نبودند، بلکه کشیش های رداپوش بودند. یا با آن ها سازش کنید، یا بی محابا سرشان را زیر آب کنید.» تروخیللو را نمی توانند ساقط کنند. اما می توانند تحت فشار قرار دهند، این احتمال وجود دارد. از ۲۵ ژانویه ۱۹۶۰، یعنی دقیقا از یک سال و چهار ماه پیش، حتا یک روز هم نبود که مخل آسایش نباشند. نامه ها، اطلاعیه ها، گردهم آیی ها، عبادت نُه روزه کلیسایی، وعظ. رداپوشان متحد به هر اقدامی که متوسل شدند، گفتند، در خارج انعکاس پیدا کرد، و در روزنامه ها، رادیو و تلویزیون صحبت از سقوط قریب الوقوع تروخیللو بود، حالا «کلیسا از وی روی برگردانده است.»
زیرشلواری، پیراهن و جورابی را که شب قبل سینفوروزو جلو کمد لباس جای داده بود، پوشید، کنار رخت آویز، روی کت و شلوار قهوه ای، پیراهن سفید و کراوات با خال های آبی که امروز صبح باید می پوشید، می درخشید. اسقف ریلی شب و روز را در مدرسه سانتو ـ دومینگو چگونه سپری کرده بود؟ با دراز کردن راهبه ها؟ راهبه ها هولناک بودند و صورت برخی از آن ها مو داشت. به خاطر آورد که آنخلیتا به این مدرسه ویژه می رفت، نوه اش هم به همین نحو. این راهبه ها و مقامات کلیسا چقدر ناز او را می کشیدند. شاید حق با جانی آببس باشد، زمان مذاکره فرا رسیده بود. و چون افشاگری ها، مقالات، اعتراض های فرستنده های رادیو و تلویزیون، موسسات و کنگره روحانیان را نمی هراساند، بنابراین باید سرکوب می شدند. این خشم ملت است! مردم پلیس را که برای حفاظت از اسقف های خارجی در محل مستقر شده اند، می تارانند، وارد مدرسه سانتو ـ دومینگو و محل استقرار اسقف ها در لاوِگا می شوند، ریلی گرینگو و پانال اسپانیایی را از موهایشان می گیرند و بیرون می کشند و در جا می کشند. مردم انتقام اهانت به پدرِ میهن پدری را می گیرند. و نامه های پوزش و تسلیت به واتیکان، به پدر مقدس یوحنای احمق می فرستند ــ بالاگوئر(۱۱۲) استاد تنظیم چنین متن هایی است ــ و چند نفری را از جمع جنایت کاران متداول برمی گزینند تا به عنوان نمونه و مقصر مجازات کنند. یعنی سایر کشیش های احمق با وجود خشم ملت و جنازه های چهار تکه شده اسقف ها، جا خواهند زد؟ نه، لحظه مناسبی نیست. فقط نباید بهانه ای به دست داد تا کنِدی(۱۱۳) خواست بتانکور، مونوز مارین و فیگوئرس را برآورده سازد و فرمان پیاده کردن نیرو در کشور را در دستور کار قرار دهد. باید حواس را جمع کرد و با احتیاط دست به کار شد، مثل نیروی دریایی.
آن چه را که عقل حکم می کرد، جوشش درونی او را آرام نمی کرد. مجبور شد از فرط خشم، پوشیدن لباس را نصف و نیمه رها کند. خشم در تمام رگ و پی او گُر گرفت، آتش فشانی درونی که مغزش را هم به غلیان وامی داشت و جوش می آورد. تا عدد ده را با چشم های بسته شمرد. خشم برای دولت و قلب خودش خوب نبود، و زمینه سکته را فراهم می کرد. آن شب در خانه ماهاگونی هم چیزی نمانده بود تا خشم او را به زانو درآورد. خود را تسکین داد. همیشه دقت می کرد که در موقع لزوم خشم خود را کنترل کند و در مواقع اضطراری خود را تغییر دهد و رفتاری دوستانه و صمیمی در برابر بدترین پس مانده های انسانی، یعنی این بیوه ها، بچه ها یا برادران توطئه گران در پیش گیرد. از این رو به زودی سی و دو سال خواهد شد که بار زحمات کشور را بر شانه هایش حمل می کند.
سرگرم وظیفه دشواری بود، بستن بند جوراب به جوراب ها، تا روی پاها چین نیافتد. چه خوب می شد که خشم را به حال خود رها کند، چه خوب می شد اگر کشور را خطری تهدید نمی کرد، و چه خوب بود اگر می شد حق موش خرماها، وزغ ها، کفتارها و مارها را کف دستشان می گذاشت. شکم کوسه ماهی ها شاهد بودند که از این لذت چشم پوشی نکرده بود. مگر در مکزیکو نبود که تشییع جنازه گالی سییرس خوزه آلموینا(۱۱۴) خائن انجام شد؟ و مگر خزوس دِ گالیندز(۱۱۵) باسکی نبود که نمک می خورد و نمکدان می شکست؟ و باز مگر رامون مارره رو آریستی(۱۱۶) نبود که فکر می کرد به عنوان نویسنده سرشناس می تواند در مجله نیویورک تایمز اطلاعاتی علیه دولت ارائه دهد و خرج باده گساری و فواحش و چاپ کتاب خود را تامین کند؟ و خواهران میرابل که نقش کمونیست ها و قهرمانان را ایفا می کردند، آن جا نبودند شهادت بدهند، حتا اگر آزادشان می کرد، هیچ چیزی جلودار خشم رئیس نمی شد؟ حتا والریانو و باراخیتا(۱۱۷) دیوانه های کوچک اِل کنده هم می توانستند این را گواهی دهند.
هنگامی که رئیس زوج معروف را به یاد آورد، کفش در دست، به فکر فرو رفت. موسسه ای واقعی در محله مستعمرات. آن دو زیر درختان غار پارک کلمبوس، و همین طور زیر طاق کلیسای جامع زندگی می کردند، و در ساعات اصلی خرید دم در ورودی مغازه های کفاشی و جواهرفروشی اِل کنده می ایستادند و مدال های احمقانه را به نمایش می گذاشتند، تا مردم سکه ای به سوی شان پرتاب کنند و غذایی بدهند. او، والریانو و باراخیتای دغل باز را بارها با لباس های مندرس دیده بود. هر وقت والریانو به نقش مسیح درمی آمد، صلیبی به خود می کشید، وقتی به نقش ناپلئون درمی آمد، چوب جارو را دراز می کرد و فریادزنان فرمان می داد، و علیه دشمن پیش می تاخت. یکی از عوامل جانی آببس، یک خبرچین، گزارش داده بود که والریانو احمق، رئیس را مسخره کرده و ژاندارم خوانده بود. این کار کنجکاوی او را برانگیخت. رئیس پنهانی از پس شیشه های تیره اتومبیل، والریانو را زیرنظر گرفت. پیرمرد سینه را به آینه های کوچک و سر بطری های چوب پنبه ای مزین کرده بود، مغرورانه پاپیش می گذاشت و مدال های مزین به عکس دلقک ها را نشان جمعیت هراسان می داد، که نمی دانستند بخندند یا ماجرا را دنبال کنند. در حالی که سینه شفاف را نشان می داد فریاد می زد «احمق ها، برای ژاندارم کف بزنید.» در این لحظه احساس کرد حرارتی تمام اندامش را درمی نوردد، نابینایش می کند، و وادار می سازد تا این آدم گستاخ را تنبیه کند. در جا دستور صادر کرد. اما روز بعد فکر کرد، بالاخره این دیوانه ها که نمی دانند چه می کنند، و باید به جای تنبیه والریانو، آن بذله گو را دستگیر کند که این دو را تحریک کرده است، در نزدیکی های صبحی که مثل صبح امروز، تاریک بود به جانی آببس دستور داد «دیوانه ها، دیوانه اند، بگذار راه شان را بکشند و بروند.» رئیس نظامی سازمان امنیت چهره درهم کشید: «خیلی دیر است، عالیجناب. آن ها را همان طوری که دستور داده بودید، دیروز زنده جلو کوسه ها انداختیم.»
این بار در حالی که کفش ها را پوشیده بود، از جا برخاست. یک مقام مملکتی از تصمیم خود پشیمان نمی شود. او هیچ وقت از چیزی پشیمان نشده است. دلش می خواست این چند اسقف را هم زنده جلو کوسه ها می انداخت. اکنون لحظه لذت بخش واقعی بامدادی برای پرورش اندام شروع می شد، که همیشه هم زمان به رمانی باید فکر می کرد که در نوجوانی مرور کرده، و تنها اثری که برایش حی و حاضر بود: به کجا می روی؟(۱۱۸) داستانی درباره رومیان و مسیحیان، که از آن تصویر پطرونیوس(۱۱۹) بسیار ثروتمند و مکار در خاطرش نقش بسته بود، او با حسن سلیقه ای که هر بامداد به میمنت ماساژ و شست وشو، مالیدنی ها، عطر شامه نواز، ادکلن ها، و نوازش بردگان مونث به خرج می داد، برای زندگی جدید بیدار می شد. اگر رئیس فرصت می داشت از خط مشی پطرونیوس پیروی می کرد و پس از هر تمرین برای گرم کردن عضلات، و به ماساژ قلب، تمام صبح را در دست متخصصان ماساژ، پدیکور، مانیکور، آرایش گران و دلاکان سپری می کرد. ظهر هنگام پس از صرف ناهار تن به ماساژ می داد، و روزهای یکشنبه با فراغت بیشتر، و چنان که می توانست، می خواست دو سه ساعتی از وظایف خود را نادیده انگارد. اما زمانه به گونه ای نبود که بتواند به کمک درس های فکری پطرونیوس کبیر تنش زدایی کند. مجبور بود به این ده دقیقه رضایت دهد، و در این فاصله ادکلن یاردلی(۱۲۰) که مانوئل آلفونسو(۱۲۱) از نیویورک می فرستاد، بزند، ــ مانوئل بیچاره بعد از عمل جراحی چه وضع و حالی دارد ــ کرم مرطوب کننده فرانسوی(۱۲۲) را به صورت، و ادکلنی با رایحه ملایم مزارع ذرت، آن هم مارک یاردلی را روی سینه بپاشد. پس از شانه کردن مو، یکبار دیگر به ریش بزی بیست ساله دست کشید، با پودر مرغوبی صورت را پوشش داد، تا جایی که رنگ قهوه ای اجداد مادری وی، یعنی سیاهان هائیتی، که در وجود دیگران و خود آن را تحقیر می کرد، زیر لایه ای از ابر سفید ناپدید شد.
شش دقیقه به ساعت پنج لباس ها را به تن کرده بود، با کت و کراوات. با رضایت خاطر نتیجه گرفت، که هرگز از زمان پیشی نگرفته است. و این یکی هم از اعتقادات خرافی او است: اگر سر ساعت ۵ بامداد وارد دفتر کار نشود، در آن روز چیز نامیمونی به وقوع می پیوندد.
چند قدم به سمت پنجره رفت، هوا هنوز تاریک بود و مانند نیمه های شب به نظر می رسید. ولی نسبت به یک ساعت قبل ستاره های کم تری در آسمان دید. ستاره ها هراسان جلوه می کردند، چیزی نمانده بود که صبح از راه برسد، و به زودی ستاره ها خاموش می شدند. عصایی برداشت و به طرف در رفت. هنوز باز نکرده بود که جمله هر دو آجودان را شنید:
«صبح بخیر، عالیجناب».
«صبح بخیر، عالیجناب».
با تکان دادن سر پاسخ داد. با یک نگاه متوجه شد که اونیفورمشان مرتب است. اجازه هیچ گونه سهل انگاری و بی نظمی نمی داد، چه یک افسر باشد و چه یک سرباز عادی نیروهای مسلح، اما اگر آجودان ها و مقامات بلندپایه که وظیفه مراقبت وی را به عهده داشتند، چنان که لباس شان دکمه ای کم می داشت، یا لکه یا چین روی شلوار و کت اونیفورم آنان می دید، یا کلاه نظامی را درست بر سر نمی گذاشتند، خطای بزرگی محسوب می شد که با چندین روز حبس، و گاه اخراج از ارتش، و بازگشت به گردان مخصوص، مجازات می شدند.
هنگامی که از مقابل خانه رادامس رد می شد و صدای خش خش برگ ها و شیهه مکرر اسب درون اصطبل را می شنید، نسیم ملایمی درخت ها را تکان می داد. جانی آببس، گزارشی درباره روند اقدامات، دیدار از پایگاه هوایی سان ایزیدرو(۱۲۳)، گزارش شیرینوس، صرف ناهار با ملوان نیروی دریایی، سه یا چهار ملاقات حضوری، مشورت با وزیر کشور و فرهنگ، مشورت با بالاگوئر، مشورت با کوچو آلوارزپینا(۱۲۴) دبیر حزب دومینیکن، و پس از دیداری کوتاه با مادر خولیا، پیاده روی در تفرج گاه ساحلی. یعنی او برای خواب به سان کریستوبال خواهد رفت تا از خاطرات ناخوشایند و بد آن شب خلاص شود؟
ساعت، پنج بامداد را نشان می داد که وارد دفتر کار در قصر حکومتی شد. صبحانه روی میز به انتظار او بود، آب میوه، نان برشته با کره، قهوه داغ تازه به همراه دو فنجان. و فرمانده جانی آببس گارسیا، رئیس سازمان امنیت، در حالی که با اندام لَخت از جا برمی خاست:
«صبح بخیر، عالیجناب.»

۳

ناگهان سالوادور(۱۲۵) ندا داد «نمی آید، یک شب دیگر هم به هدر رفت، خواهید دید.»
آمادیتو(۱۲۶) سریع و بی صبرانه پاسخ داد «می آید. با اونیفورم سبز زیتونی هم می آید. آجودان های نظامی دستور دریافت کرده اند، شورلت آبی را آماده سازند. چرا باور نمی کنید؟ خواهد آمد.»
سالوادور و آمادیتو در صندلی های عقب اتومبیلی نشسته اند که روبه روی تفرج گاه ساحلی پارک شده، و این صحبت را طی نیم ساعتی که آن جا بودند چندین بار دنبال کردند. آنتونیو ـ تونی ـ ایمبرت(۱۲۷)، پشت فرمان و آنتونیو دِ لا مازا(۱۲۸) در کنار او، با آرنج روی پنجره باز، این بار هم تفسیری ارائه ندادند. آن چهار نفر بی صبرانه اتومبیل هایی را که از شهر سیوداد تروخیللو به مقصد سان کریستوبال در حرکت هستند، و با نور زرد تاریکی را می شکافند، زیرنظر دارند. هیچ یک از اتومبیل ها شورلت آبی آسمانی مدل ۱۹۵۷ با پنجره های پرده داری که انتظارش را می کشیدند، نبود.
آن ها در چند صد متری بازار مال فروشان، محلی که رستوران های متعدد داشت، حضور داشتند ــ باید پونی(۱۲۹)، رستوران محبوب پر از جمعیت باشد و همه مشغول صرف کباب ــ و تعدادی بار با آوای موسیقی، اما باد نوای موسیقی را به سمت شرق سوق می داد، و صدایی به گوش شان نمی رسید، گرچه در دوردست، میان شاخه ها و تارک نخل ها، نورها را می دیدند. غریو امواجی که بر تخته سنگ ها اصابت می کرد، چنان مهیب بود که برای شنیدن صدای یکدیگر باید بسیار بلند حرف می زدند. اتومبیل با درهای بسته و نور خاموش آماده حرکت بود.
«شماها می دانید چطور شد که مردم برای استفاده از هوای تمیز به این جا می آیند، آن هم بدون این که به خبرچینها(۱۳۰) اهمیتی بدهند؟» تونی ایمبرت سر از پنجره بیرون آورد تا از نسیم شبانه نفس عمیقی بکشد. «این جا بود که صحبت در مورد مسئله را به طور جدی آغاز کردیم.»
هیچ یک از دوستان پاسخی ندادند انگار از حافظه خود می پرسیدند و یا اصلاً به حرف ها گوش نمی دادند.
پس از مدتی سالوادور گفت «بله، این جا، در تفرج گاه ساحلی، حدود شش ماه پیش.»
آنتونیو دِلا مازا غرولندی کرد و بی آن که سر را بچرخاند «در ماه نوامبر، مدت ها قبل از آن که خواهران میرابل را بکشند این جا درباره قتل صحبت کردیم. و بعد از آن مدت زیادی شب ها همین جا حضور می یافتیم.»
ایمبرت به خاطر آورد «مثل یک خواب بود، دور از دسترس، در دوردست. مثل این می ماند که انسان مانند بچه ای کوچک تخیلاتش را رنگ آمیزی کند، تا روزی یک قهرمان، محقق یا بازیگر سینما شود. هنوز هم تصور نمی کنم امشب گذرش به این جا بیافتد، لعنتی.»
سالوادور غرغرکنان «اگر بیاید چه.»
آمادیتو مقاومت می کند «تورکه(۱۳۱)، سر هر چه بخواهی شرط می بندم.»
آنتونیو دِ لامازا تهدید کرد «تردید من از این جا سرچشمه می گیرد که امروز سه شنبه است، و او همیشه چهارشنبه ها به سان کریستوبال می رود، و تو به عنوان عضوی از آجودان ها، این را بهتر از هر کسی می دانی آمادیتو. برای چه روز را تغییر داده است؟»
آمادیتو بی آن که تحت تاثیر قرار بگیرد گفت «نمی دانم چرا. اما او راه خواهد افتاد، و اونیفورم سبز زیتونی را هم به تن کرده است. شورلت آبی را هم سفارش داده است. می آید.»
تونی ایمبرت گفت «کسی که در خانه ماهاگونی منتظر او است باید نشیمن گاه خوبی داشته باشد، تمیز و دست نخورده.»
سالوادور حرف او را قطع کرد «اگر اشکالی ندارد، از چیز دیگری حرف بزنیم.»
ایمبرت از پشت فرمان با عذرخواهی گفت «مدام فراموش می کنم که نباید پیش مرد جسور و با تقوایی چون تو از نشیمن گاه صحبت کرد. بهتر است بگوییم قرار ملاقات کوچکی در سان کریستوبال دارد. تورکه، اجازه دارم این طور بگویم؟ یا نکند این هم برای گوش های مسیحایی تو توهین آمیز است؟»
اما کسی حوصله شوخی نداشت. و همین طور خود ایمبرت، او حرف می زد تا به نحوی زمان بگذرد.
دلامازا سری به بیرون کشید و گفت «توجه»...
سالوادور پس از نگاهی سریع به نوری که در حال نزدیک شدن بود گفت «یک ماشین باری است، تونی، من نه برادر با تقوا هستم و نه متعصب. یک انسان متدین ام، و دیگر هیچ. و از وقتی که نامه اسقفی کلیسا در ژانویه سال پیش منتشر شد، به کاتولیک بودن خودم افتخار می کنم.»
در واقع ماشین باری بود که با سروصدا، بار زیادی از جعبه های بسته بندی شده را حمل می کرد و از کنار آن ها رد می شد، رفته رفته از سروصدای ماشین باری کاسته و سرانجام خاتمه یافت.
ایمبرت با حالتی تحریک کننده گفت «یک کاتولیک حق ندارد حرفی از فرج به میان بیاورد، اما اجازه دارد آدم بکشد، مگر نه تورکه؟» اغلب چنین می کرد. او و سالوادور اِستره لاّ سادالا(۱۳۲) صمیمی ترین دوستان گروه بودند، مدام حال یکدیگر را می گرفتند، گاه چنان این رفتار شدت می گرفت که حاضرین تصور می کردند آنها واقعا دعوا می کنند. اما هیچ وقت بینشان فاصله ای نیفتاد، دوستی آن دو بی نقص بود. اما امشب تورکه نشانی از طنز بروز نمی داد:
«کسی را کشتن، نه. ظالمی را کشتن، آری. تاکنون کلمه ظالم کشی را شنیده ای؟ در موارد خاص کلیسا اجازه این اقدام را می دهد این را توماس مقدس از آکین(۱۳۳) نوشته است. می خواهی بدانی از کجا می دانم؟ وقتی شروع به همکاری با گروه چهاردهم ژوئن کردم، متوجه شدم که باید یک روز ماشه را بچکانم، از پدر روحانی و غسل تعمیددهنده فورتین(۱۳۴) نظرخواهی کردم، یک کشیش کانادایی اهل سانتیاگو. او زمینه ملاقات مرا با مقام ارشد لینوزانینی(۱۳۵) نماینده دائمی پاپ در کشور فراهم ساخت. «عالیجناب، برای یک انسان متدین کشتن تروخیللو گناه است؟» چشم بست و به فکر فرو رفت. می توانم صحبت های او را با همان لهجه ایتالیایی برایت بازگو کنم. نقل قول توماس آکین از کتاب جمع بندی ادیان شناسی را نشان داد. اگر آن را نخوانده بودم، امشب در جمع شما حاضر نمی شدم.
آنتونیو دلامازا رو به او کرد و پرسید:
«تو پیش کشیش اعتراف کرده ای؟»
طنین صدای او تغییر کرده بود. ستوان آمادو گارسیا گوئرره رو(۱۳۶) می ترسید او به تحریک دلامازا، بلافاصله از کوره در برود، چرا که سال ها پیش تروخیللو دستور قتل برادرش اوکتاویو(۱۳۷) را صادر کرده بود، چنین خشمی می توانست رابطه دوستی میان او و سالوادور استره لا سادالا را خراب کند. ستوان او را آرام کرد:
«آنتونیو، از آن وقت ها که همکاری با گروه چهاردهم ژوئن را آغاز کردم، زمان زیادی سپری شده است. به خیالت آن قدر احمقم که در چنین مواردی به یک روحانی بی نوا اعتماد کنم؟»
ایمبرت که همواره دلش می خواست از شدت تشنج بکاهد، مزاح می کرد «تورکه، بگو ببینم، چرا می توانی بی نوا بگویی، ولی مجاز نیستی حرفی از مخرج، فرج و هم آمیزی بزنی؟ مگر واژه های ناهنجار باعث رنجش خاطر خدا نمی شود؟»
تورکه بازی را آسوده خاطر ادامه داد و گفت: «واژه ها نه، بلکه افکار ناهنجار باعث رنجش خدا می شود. احتمالاً آدم های ابلهی که سوال های احمقانه طرح می کنند، به او اهانت نمی کنند، اما به شدت باعث ملال خاطرش می شوند.»
ایمبرت به استهزا ادامه داد «امروز صبح به مراسم عشاء ربانی رفتی تا با پالایش روح خود، آرامش بگیری؟»
سالوادور تاکید کرد «ده سال است که هر روز به مراسم عشاء ربانی می روم. نمی دانم، روح من آن طور که روح یک مسیحی باید باشد هست یا نه. فقط خدا این را می داند.»
آمادیتو فکر کرد «چنین است.» با تمام کسانی که طی سی و یک سال زندگی آشنا شده، هیچ یک را به اندازه تورکه تحسین نمی کرد. او با اورانیا میزس(۱۳۸)، یکی از خاله های آمادیتو وصلت کرده بود و خیلی دوستش داشت. آمادیتو آن روزها در مقام دانشجوی دانشکده افسری باتالاّ د لاس کارره رس(۱۳۹)، طبق عادت، روزهای فراغت را نزد خانواده اِستره لاّ سادالا سپری می کرد. سالوادور در زندگی او مهم شده بود، در مشکلات، نگرانی ها، رویاها و تردیدها به او اعتماد می کرد و در هر تصمیمی با وی مشورت می کرد. خانواده اِستره لاّ سادالا به خاطر قبولی آمادیتو جشنی با عنوان گاو باز سربلند(۱۴۰) ــ برترین دانشجو از جمع سی و پنج نظامی! ــ برگزار کردند. که در آن هر یازده خاله او شرکت جستند، و سال بعد هم با دریافت یک خبر جشنی راه انداختند که ستوان جوان آن را جشن باشکوهی که تاکنون به روی خود دیده بود لقب داد: پذیرش درخواست او برای حضور در معتبرترین واحد نیروهای مسلح، یعنی آجودان های نظامی که مسئولیت مراقبت شخصی عالیجناب را به عهده داشتند.
آمادیتو چشم برهم گذاشت و نسیم مفرحی را که از چهار پنجره باز به داخل می آمد فرو می برد. ایمبرت، تورکه و آنتونیو دلامازا سکوت کردند. او با هر دو آنتونیو در خانه خیابان مهاتماگاندی(۱۴۱) آشنا شده بود، و اتفاق چنین می خواست که شاهد مرافعه تورکه و آنتونیو دلامازا باشد، و دامنه اختلاف چنان گسترده شد که چیزی نمانده بود کار به تیراندازی بکشد، و یک ماه بعد به خاطر داشتن اهداف مشترک آشتی کردند: بز نر را باید کشت. در آن روز سال ۱۹۵۹ که اورانیا و سالوادور جشنی برایش تدارک دیدند و کلی جام های شراب خالی شد، چه کسی به آمادیتو گفته بود کم تر از دو سال بعد، در ۳۰ ماه مه ۱۹۶۱، در یک روز سه شنبه، در شب پر ستاره، شخصا به انتظار تروخیللو خواهد نشست تا او را به قتل برساند. از آن روزی که بلافاصله پس از ورود، سالوادور در خیابان مهاتما گاندی شماره ۲۱ بازویش را گرفت و با قیافه ای جدی به دورترین گوشه باغ هدایت کرد، چه چیزهایی به وقوع پیوسته بود.
«آمادیتو، چون دوستت دارم باید چیزی به تو بگویم، چرا که در این خانه همه ما تو را دوست داریم.»
چنان آهسته حرف می زد که مرد جوان برای درک مطلب مجبور بود سر را به جلو ببرد.
«موضوع از چه قرار است، سالوادور؟»
«قصد ندارم به موقعیت شغلی تو صدمه بزنم. اما اگر به این جا رفت و آمد داشته باشی، با مشکلاتی مواجه می شوی.»
«چه مشکلاتی؟»
چهره همیشه آرام تورکه درهم کشیده شد. موج هراس در چشم هایش نمایان شد.
«من با گروه چهاردهم ژوئن کار می کنم. اگر از موضوع سر در بیاورند. یک افسر از آجودان های محافظ تروخیللو. تصورش را بکن! وضع تو بی اندازه دشوار می شود.»
ستوان هرگز سالوادور را هم پیمان سری تصور نمی کرد که کمک رسان کسانی باشد که پس از تهاجم هواداران کاسترو در چهاردهم ژوئن به کنستانزا(۱۴۲)، مایمون(۱۴۳) و استرو هوندو(۱۴۴)، پس از دادن قربانیان فراوان، گردهم آمده باشند تا علیه تروخیللو مبارزه کنند. می دانست که تورکه از رژیم نفرت دارد، گرچه سالوادور و همسرش جانب احتیاط را می گرفتند، اما گاهی در گفته های آن ها اظهارات ضد حکومتی مشهود بود ولی سریع جلو زبان خود را می گرفتند، چون می دانستند که آمادیتو با وجود بی اشتیاقی به سیاست، در ارتباط با خِه فِه ماکسیمو(۱۴۵)، نیکوکار، و پدر میهن جدید که سه دهه بر سرنوشت جمهوری و زندگی و مرگ مردم دومینیکن تصمیم می گرفت، مانند همه افسران نظامی، تسلیم نوعی وفاداری باطنی سگ مآبانه شده است.
«دیگر حرف نزن سالوادور، تو گفتی و من شنیدم، و هرچه شنیدم فراموش کردم. کماکان چون گذشته به این جا خواهم آمد، چون این جا خانه من است.»
سالوادور با نگاهی نافذ او را برانداز کرد، این نگاه به حس سر زندگی در وجود آمادیتو دامن می زد که زندگی ارزش مند است.
«بیا آبجویی بخوریم، و ناراحتی را کنار بگذاریم.»
هنگامی که عاشق شد و به فکر ازدواج افتاد، به اولین کسانی که دوست دخترش را معرفی کرد، مسلما پس از خاله مکا(۱۴۶) ــ خاله مورد علاقه اش در جمع یازده خاله ــ سالوادور و اورانیا بودند. لوئیزیتا گیل(۱۴۷)! هر بار که به لوئیزیتا فکر می کرد، احساس ندامت می کرد و دل و روده اش به هم می ریخت و خشم تلخی در وجودش ریشه می دواند. سیگاری از جیب درآورد و بر کنج لب گذاشت. سالوادور با فندک روشن کرد. لوئیزیتا گیل خوشگل و کوچولو و قهوه ای، ملیح و عشوه گر. پس از چند بار تمرین، بر آن شد تا با دو تن از همکاران با قایق بادبانی برای سفری کوتاه عازم لارومانا(۱۴۸) شود. کنار میدان دو دختر جوان ماهی تازه می خریدند. این سه سر صحبت را باز کردند و همراه آنان روانه کنسرت در فضای باز شدند. دخترها آن ها را به جشن عروسی دعوت کردند. تنها آمادیتو می توانست در جشن شرکت کند، چون مرخصی یک روزه داشت و دوستانش باید به پادگان باز می گشتند. او واقعا دل باخته این دختر لاغر، پوست قهوه ای با هوش با چشمان درخشنده شد که مثل ستارگان رادیو صدای دومینیکن مرنگوئه می رقصید. دختر هم از او خوشش آمد. بار دوم که به سینما و کلوب شبانه رفتند، توانست او را ببوسد و نوازشش کند. او زن زندگی اش بود، و دیگر هیچ وقت نمی توانست او را با دختر دیگری عوض کند. آمادیتو خوش سیما از روزی که دانشجوی دانشکده افسری شد، به زن های زیادی از این قبیل حرف ها زده بود، ولی این بار تصمیم اش جدی بود. لوئیزا در لارومانا آمادیتو را به خانواده اش معرفی کرد. و او هم آن ها را برای صرف غذا به منزل خاله مکا در سیوداد تروخیللو دعوت کرد، و یکی از یکشنبه ها هم نزد خانواده اِستره لاّ سادالا رفتند، آن ها از دیدن لوئیزا ذوق زده شدند. وقتی گفت قصد دارد با لوئیزا ازدواج کند، تایید کردند: لوئیزا زن دلربایی بود. آمادیتو به اصرار از والدین دختر درخواست ازدواج کرد. و بر اساس مقررات، با فرمانده آجودان نظامی هم این درخواست را مطرح کرد.
با وجود بیست و نه سال سن، نمرات ممتاز، پرونده درخشان، در مقام دانشجو و نظامی، اولین برخورد با واقعیت، برایش ناشناخته بود. (مثل همه دومینیکایی ها فکر می کرد) پاسخ به درخواست طول کشید. توضیح دادند که آجودان ها مدارکش را برای تحقیقات بیشتر به سازمان امنیت ارسال کرده اند. طی یک هفته تا ده روز مجوز دریافت خواهد کرد. اما پس از ده، پانزده و حتا بیست روز پاسخی نرسید. روز بیست و یکم رئیس او را به دفتر کار خود خواست. این اولین موردی بود که با نیکوکار صحبت کرد، گرچه در مراسم عمومی به کرات کنارش حاضر شده بود، اما اولین بار بود مردی را که هر روز در ویلای رادامس می دید با نگاهی رضایت مندانه براندازش کرد.
ستوان آمادو گارسیا گوئرره رو در دوران طفولیت، در جمع خانواده و ــ مقدم بر همه از زبان پدربزرگ خود ژنرال هرموگه نس گارسیا(۱۴۹) ــ در مدرسه و بعدها به عنوان دانشجوی دانشکده افسری و صاحب منصب چیزهایی درباره نگاه تروخیللو شنیده بود. نگاهی که هیچ کس در برابر آن تاب مقاومت نمی آورد و سر پایین می انداخت. نیرویی که از مردمک چشمانش ساطع می شد هراس انگیز و ویران گر بود، نگاهی که به نظر می رسید، سری ترین افکار، ناشناخته ترین آرزوها و امیال شهوانی را می توانست ببیند، و به مردم احساس عریانی دست می داد. آمادیتو به ادعاهایی از این دست می خندید. رئیس تروخیللو می تواند شخصیت بزرگ مملکتی باشد که نگرش و اراده و تلاش وی از جمهوری دومینیکن کشور بزرگی ساخته است. ولی خدا نیست. نگاهش هم تنها می تواند نگاه انسانی میرا باشد.
همین که وارد دفتر کار شد، پاها را جفت کرد و از ته گلو با بیانی رزمی خود را معرفی کرد «ستوان گارسیا گوئرره رو، گوش به فرمان، عالیجناب!» ــ احساس کرد، دچار برق گرفتگی شده است. صدای رسای مردی که در گوشه دیگر اتاق پشت میز تحریری با روکش چرمی سرخ نشسته بود و می نوشت، بی آن که سر بلند کند، به گوش رسید. «بیایید جلو.» مرد جوان چند قدم پیش گذاشت، و بی آن که عضله ای در چهره اش بجنبد، یا فکر کند، بی حرکت ایستاد، و چشم ها را به موهای خاکستری صاف، مرتب و لباس های بی عیب و نقص او دوخت ــ کت و جلیقه آبی، پیراهن سفید و یقه مرتب و آستین های آرویی، کراوات نقره ای که دانه مرواریدی بدان وصل بود ــ صفحه کاغذی را محکم به دست گرفته بود و در دست دیگر دست نوشته هایی با جوهر آبی داشت. در دست چپ انگشتر جواهرنشانی را دید که بر اساس باورهای خرافی، حافظ و نیرودهنده بود، و در عنفوان جوانی که عضو نگهبانی شهر بود، هنگام تعقیب پارتیزان ها، که علیه اشغال نظامی امریکای شمالی قیام کرده بودند، یک پزشک اهل هائیتی انگشتر را به او داد و گفت تا وقتی که آن را به انگشت دارد جانش بیمه است و جراحتی برنمی دارد.
گارسیا شنید که می گوید «پرونده خوبی دارید، ستوان.»
«خیلی متشکرم عالیجناب.»
سرِ عالیجناب به حرکت درآمد و چشم های درشت و خیره فاقد ابهت و طنز به جست وجوی چشم های وی پرداخت. بعدها به سالوادور اقرار کرد «در زندگی هرگز نترسیدم، تا این که نگاه او به من اصابت کرد، تورکه. صحت دارد. مثل این که می خواست در وجدان من نفوذ کند.» وقتی چشم ها، اونیفورم، کمربند، دکمه ها، کراوات و کلاهش را امتحان می کرد، سکوت ممتدی بر فضا حاکم شد. آمادیتو خیس عرق شده بود. می دانست که کوچک ترین سهل انگاری در پوشش لباس چنان رئیس را برمی آشفت که می توانست بدترین برخورد را به وجود آورد.
«شما نمی توانید این پرونده تحسین برانگیز را به خاطر ازدواج با خواهر یک کمونیست لکه دار کنید. در دولت من، دوست و دشمن مثل هم نیستند.»
بی آن که نگاه نافذش را قطع کند، به نرمی صحبت می کرد. آمادیتو فکر کرد این ارتعاش ملایم صدا بی درنگ به اوج خواهد رسید.
«برادر لوئیزا گیل یکی از توطئه گران چهاردهم ژوئن است. این را می دانستید؟»
«خیر عالیجناب».
پس از صاف کردن سینه، بی آن که صدا را تغییر دهد گفت: «حالا که می دانید. زنان بسیاری در این کشور هستند. همسر دیگری برای خود انتخاب کنید.»
«چشم عالیجناب».
متوجه شد که رئیس حرکتی تاییدآمیز بروز داد، و این به معنای پایان گفت وگو تلقی می شد.
«عالیجناب، اجازه می خواهم مرخص شوم.»
پا جفت کرد و احترام به جای آورد. با گام های نظامی خارج شد، تا ترسی که بر وجودش مستولی شده بود، از دیده پنهان سازد. یک نظامی، مطیعِ فرمان است، خصوصا اگر فرمان از جانب نیکوکار و پدر میهن جدید صادر شود که زمانی قبول زحمت کرده و چند دقیقه ای پای صحبت او نشسته است. حال اگر رئیس به افسر صاحب منصب چنین فرمانی صادر کرده، پس حتما به نفع خود او است، و باید اطاعت کند. دندان برهم فشرد و اطاعت کرد. نامه اش به لوئیزا گیل کلمه ای نداشت که به دور از واقعیت باشد: «با کمال تاسف، و با این که بر احساسم ظلم روا می دارم، باید از عشق خود نسبت به تو چشم پوشی کنم و در نهایت تاسف به اطلاع برسانم که ما نمی توانیم ازدواج کنیم. رئیس به خاطر فعالیت های ضد تروخیللویی برادر تو، که از من پنهان کرده بودی، با وصلت ما مخالفت کرد. می فهمم که چرا چنین کردی. و باز به همین دلیل امیدوارم که متوجه این تصمیم دشوار بشوی که بر خلاف میل باطنی خود، بدان مجبور شده ام. کماکان عاشقانه به تو فکر خواهم کرد، ولی دیدار دیگری نخواهد بود. برای تو آرزوی خوشبختی می کنم. از من دل آزرده مشو.»
آیا دختر زیبا، سرزنده و لاغر اندام آمادیتو را بخشید؟ با این که لوئیزا را هرگز ندید، ولی هیچ کس جای او را در قلبش نگرفت. لوئیزا با کشاورز مرفهی از اهالی پوئرتو پلاتا(۱۵۰) ازدواج کرد. حال اگر لوئیزا این جدایی را واقعا بخشیده باشد، اگر از مورد دیگر سر درمی آورد، هرگز نمی بخشید. چه بسا گارسیا هم خود را نمی بخشید. و حتا اگر تا چند لحظه دیگر جنازه گلوله باران شده بز نر هم پیش پایش می افتاد ــ می خواست به چشم های بی رمق این بزمجه گلوله های هفت تیر را خالی کند ــ باز نمی توانست این رفتار را بر خود ببخشد. "دست کم لوئیزا از این موضوع هیچ وقت سر در نخواهد آورد." نه او و نه کس دیگری، جز کسانی که در قسمت عقب اتومبیل جا گرفته بودند.
ستوان گارسیا گوئرره رو که در هوای گرگ و میش بامدادی به خانه سالوادور استره لاّ سادالا در خیابان مهاتما گاندی ۲۱ رفته بود، مسلما آکنده از خشم، الکل و تردید بود و فرمانده جانی آببس و سرگرد روبرتو فیگوئروآ کارریون(۱۵۱) پس از آن ماجرا او را به زور با خود به محله تن فروشان پوچا ویتتینی آلیاس پوچا برازوبان(۱۵۲) در قسمت شمالی خیابان خوانا سالتی توپا(۱۵۳) برد تا ناراحتی را با سر کشیدن چند لیوان مشروب و اختلاطی مطبوع فراموش کند. «ناراحتی»، «جان فشانی برای میهن پدری»، «اثبات اراده»، «نثار خون برای رئیس تروخیللو»، و از این حرف ها برایش زدند. بعد تبریک گفتند که اثبات کرده، از عهده ماموریت ها برمی آید. آمادیتو پکی به سیگار زد و به خیابان پرتاب کرد: هنگام افتادن سیگار بر سطح اسفالت، آتش مختصری نمایان شد. به خود گفت "اگر به چیز دیگری فکر نکنی، بی درنگ اشکت درمی آید" و از این که در حضور ایمبرت، آنتونیو و سالوادور اشکش سرازیر شود، خجالت می کشید. تصور خواهند کرد شهامت از وجودش رخت بربسته است. چنان دندان ها را به هم فشرد که احساس درد کرد. هرگز در مورد چیزی تا این حد مطمئن نبود. تا وقتی که بز نر زنده باشد، او نمی تواند زنده باشد، به خاطر کاری که در آن شب ژانویه ۱۹۶۱ انجام داده بود، غرق در تردید بود، و دنیا برایش درهم شکسته، و به جای این که گلوله ای بر دهان شلیک کند به خیابان مهاتما گاندی ۲۱ رفت تا پیش دوستش سالوادور پناه جوید. همه رویداد را تعریف کرد، اما نه در آنِ واحد. تورکه با شنیدن صدای در، در اوایل صبح هراسان شده بود و همسر و بچه هایش بیدار شده و از جا پریده بودند، وقتی در را گشود و آمادیتو را در لباس نامرتب و غرق در بوی متعفن الکل پیش رو دید، نتوانست کلمه ای حرف بزند. بازوانش را گشود و به دور سالوادور حلقه زد «چه خبر است آمادیتو؟ کسی مرده؟» او را به اتاق خواب هدایت کردند و در بستر جایش دادند، گذاشتند تا واژه های بی ربط و لکنت زبان او تمام شود. اورانیا میزس چای نعناع دم کرد و مانند طفلی کوچک چکه چکه بر دهانش ریخت.
تورکه صحبت های آشفته او را قطع کرد «لازم نیست ابراز پشیمانی کنی.»
سالوادور لباس کیمونو با کلمه اختصاری اسم خودش، روی پیژاما پوشیده بود. بر لبه تخت نشست و صمیمانه آمادیتو را نگاه کرد.
خاله اورانیا گفت «تو را با سالوادور تنها می گذارم» پیشانی او را بوسید و از جا برخاست. «تا بتوانی راحت حرف بزنی، و چیزی را که ممکن است مایل نباشی برای من تعریف کنی، با او در میان بگذاری.»
آمادیتو از خاله اورانیا قدردانی کرد. تورکه چراغ را خاموش کرد. پوشش چراغ طوری بود که لامپ را قرمز نشان می داد. ابرها؟ جانوران؟ ستوان فکر می کرد اگر آتش سوزی هم راه بیافتد، از جایش تکان نمی خورد.
«بخواب آمادیتو. در روز روشن ناراحتی این چیزها برایت قابل تحمل تر خواهد شد.»
«فرقی نخواهد کرد تورکه. شب و روز از خودم منتفر خواهم بود. و اگر الکل تاثیرش را از دست بدهد دیگر بدتر.»
امروز ظهر گردهم آیی اصلی آجودان های نظامی در مجاورت خانه رادامس شروع می شد. چند لحظه پیش از بوکا چیکا برگشته بود، چون او را رابط میان رئیس نیروهای مشترک و رئیس تروخیللو، یعنی سرگرد روبرتو فیگوئروآ کارریون فرستاده بود تا نامه ای مهر و موم شده را در پایگاه هوایی دومینیکن به ژنرال رامفیس تروخیللو برساند. ستوان وارد دفتر سرگرد شد تا گزارشی از ماموریت ارائه دهد. سرگرد با چهره ای مکارانه او را پذیرفت و پوشه ای با جلد سرخ صحافی شده، که روی میز گذاشته بود نشانش داد.
«شرط می بندم که نمی دانی این چیست؟»
«یک هفته مرخصی، تا بتوانم کنار دریا استراحت کنم جناب سرگرد؟»
«ترفیع سرهنگ دومی تو است، جوان!» سرگرد در حین تحویل پوشه احساس خشنودی می کرد.
«کاملاً یکه خوردم، چون هنوز نوبت من نشده بود.» سالوادور بی حرکت نشسته بود «برای درخواست ترفیع هنوز هشت ماه کم داشتم. فکر کردم: این جایزه به خاطر دل جویی من است، برای عدم صدور مجوز ازدواج.»
سالوادور که پای تختخواب نشسته بود با ناراحتی چهره درهم کشید.
«یعنی تو نمی دانستی آمادیتو؟ نمی دانستی که هم رده های تو به مقامات بالا چیزی از اثبات وفاداری تو تعریف نکرده اند؟»

نظرات کاربران درباره کتاب جشن بز نر