فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آتش ‌بازی

کتاب آتش ‌بازی

نسخه الکترونیک کتاب آتش ‌بازی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۰۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آتش ‌بازی

داستان‌های این مجموعه اغلب حکایت مادران و پدران بدحال یا بدآورده است و اثری که حال و روز آن‌ها بر زندگی فرزندانشان می‌گذارد (بیش‌تر پسرهایشان)، فرزندانی که همواره از دور یا نزدیک ناظر آن‌ها بوده‌اند. راوی‌ها حدود بیست و پنج تا چهل سال دارند و ماجرایی را در گذشته‌ی خود به یاد می‌آورند، به این امید که معنی و اثر آن را در زندگی کنونی خود دریابند. خاطره‌هایشان بیش‌تر به اواخر دوره‌ی نوجوانی بازمی‌گردد و چیزهایی که از دستشان رفته است. در داستان‌های فورد، آدم‌ها عمدتا تنها و دور از خانه‌اند. در بیش‌تر داستان‌ها، از جمله «خوش‌بین‌ها»، «دلداده‌ها»، «گریت فالز» و «راک اسپرینگز»، راوی به زندگی ازهم‌پاشیده‌ی خانواده‌ی خود می‌اندیشد. با این‌همه، خود فورد می‌گوید هیچ‌وقت احساس تنهایی نکرده است. پدر و مادرش زندگی خوبی داشته‌اند و خودش هم با همسرش زندگی موفقی دارد. او می‌گوید: «خانه برایم جایی است که در آن دوستم بدارند.»

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آتش ‌بازی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه ی مترجم. زندگی با چشم های باز

داستان های این مجموعه گزیده ای است از کتاب راک اسپرینگز ( ۱۹۸۷ )، نخستین مجموعه داستان کوتاه ریچارد فورد. فورد، پس از انتشار این کتاب، بدل به یکی از بهترین داستان کوتاه نویسان نسل خود شد و در کنار نام هایی چون ریموند کارور، جان آپدایک، ریچارد ییتس، توبیاس وولف، اَن بیتی و جین اَن فیلیپس قرار گرفت. منتقدان با شگفتی نوشتند ریچارد فورد پا جای پای رئالیست های بزرگی چون شروود اندرسن و فرانک اوکانر گذاشته است.
بیش تر داستان های مجموعه ی حاضر در گلچین های داستانی ادبیات امریکای شمالی در چند دهه ی اخیر چاپ شده است. از جمله، ریموند کارور داستان «کمونیست» را در بهترین داستان های کوتاه امریکایی ( ۱۹۸۶ ) و داستان «راک اسپرینگز» را در گزیده ی داستان های محبوبش، شاهکارهای داستان کوتاه امریکایی ( ۱۹۸۹ )، جای داد.

درباره ی نویسنده

ریچارد فورد در سال ۱۹۴۴ در شهر جکسون ایالت می سی سی پی امریکا به دنیا آمد. فعالیت ادبی اش را با رمان نویسی شروع کرد. نخستین رمان هایش عبارتند از یک تکه از قلبم ( ۱۹۷۶ ) و خوش شانسی نهایی ( ۱۹۸۱ ). در فاصله ی نوشتن این دو رمان، مدتی در ویلیامز کالج دانشگاه پرینستن درس داد و سپس در مجله ی نیویورک به نوشتن گزارش های ورزشی پرداخت؛ پس از تعطیلی مجله در سال ۱۹۸۲، رمان ورزشی نویس را نوشت که حکایت رمان نویس شکست خورده ای است که به گزارش نویسی ورزشی رو می آورد و در پی مرگ پسرش دچار بحران می شود. این رمان اقبال خوبی یافت و مجله ی تایم آن را یکی از پنج رمان برتر ۱۹۸۶ خواند. ورزشی نویس نامزد جایزه ی قلم فاکنر شد (فورد، که در زادگاه فاکنر بزرگ شده است، خود را بسیار وامدار او می داند).
ریچارد فورد پس از راک اسپرینگز چهار رمان نوشت، از جمله روز استقلال (۱۹۹۵، برنده ی جوایز پولیتزر و قلم فاکنر). همچنین چهار مجموعه داستان دیگر هم نوشته است. او در این سال ها جوایز گوناگون دیگری را نیز به دست آورده است، از جمله جایزه ی قلم برنارد مالامود و فیتزجرالد و پرنسس آستوریاس.
بیل بوفورد، سردبیر مجله ی هنری ـ ادبی گرانتا، در شماره ی تابستان ۱۹۸۳، ریچارد فورد را در کنار چهره هایی چون ریموند کارور و توبیاس وولف ــ هر دو از دوستان نزدیک ریچارد فورد ــ آفرینندگان جریانی ادبی موسوم به «رئالیسم کثیف» دانست و در توصیف این جریان نوشت که قصه های آنان مبتنی است بر واقعیت های تلخ زندگی روزمره ی شخصیت های طبقه ی متوسط جامعه. به تعبیر او، این نویسندگان با «خونسردی و خویشتنداری ای گزنده و عاری از اغراق» از تلخی های زندگی می نویسند. با این همه، ریچارد فورد در گفت وگویی با همین نشریه (اکتبر ۲۰۰۷) گفت بوفورد خواسته با این «کلک بازاریابی» مجله اش را در بریتانیا بفروشد، «که البته خیلی خیلی خوب هم جواب گرفت... خواننده های من هم بیش تر شدند و از این بابت هر چقدر از او تشکر کنم کم است.»

نگاه نویسنده به داستان نویسی

ریچارد فورد در نشستی در سال ۲۰۱۲ در مرکز فرهنگی ساوت بنک لندن از عادات نوشتن و نگاهش به داستان و شخصیت پردازی گفت. من در آن زمان داستان های این مجموعه را ترجمه کرده بودم. بخت یارم بود و خودم نیز در آن جا حضور داشتم. شنیدن حرف ها و دیدگاه های فورد درباره ی داستان نویسی بسیار مغتنم بود و به درک بیش تر دنیای نویسنده کمک کرد. شاید خالی از لطف نباشد که چند جمله ای از حرف های آن روز فورد را با خواننده ی کتاب حاضر در میان بگذارم.
ریچارد فورد گفت در جوانی و پیش از آن که نویسنده شود، خیلی کارها را تجربه کرده است. «هیچ وقت بیش از حد جاه طلب نبوده ام. کارهای زیادی کرده ام و در خیلی کارها شکست خورده ام. نویسندگی تنها کاری بوده و هست که در آن هنوز کاملاً شکست نخورده ام.»
گفت خواننده وقتی اثری داستانی را به دست می گیرد تا بخواند، می داند که خیالی است و قرار نیست چیزی از زندگی واقعی بخواند. «خواننده به تو که نویسنده ای اجازه می دهد تقریبا هر کاری که دلت می خواهد بکنی، به این شرط که چیزی به او بدهی ارزشمند و قابل فهم.»
او گفت توافقی ناگفته میان خواننده و نویسنده هست که بر اساس آن از نویسنده انتظار می رود جهانی منسجم و منطقی بسازد و «صدا» و لحنی یکپارچه داشته باشد. البته نویسنده می تواند گاه به صلاحدید خودش از این جهان منطقی فاصله بگیرد، به این شرط که در عوض چیز اضافه و فوق العاده ای به خواننده بدهد.
به گفته ی او، کار هنر این است که با جعل واقعیت نشان بدهد «لحظه ها» چه ارزشی دارند.
«بهتر است به زندگی ات با چشم باز و با وضوح نگاه کنی. نگاه با چشم باز بهتر است از نگاه با چشم امید، یا چشم ایمان یا هر چشم دیگری. چیزی را انکار نکن!»

درباره ی داستان ها

داستان های این مجموعه اغلب حکایت مادران و پدران بدحال یا بدآورده است و اثری که حال و روز آن ها بر زندگی فرزندانشان می گذارد (بیش تر پسرهایشان)، فرزندانی که همواره از دور یا نزدیک ناظر آن ها بوده اند.
راوی ها حدود بیست و پنج تا چهل سال دارند و ماجرایی را در گذشته ی خود به یاد می آورند، به این امید که معنی و اثر آن را در زندگی کنونی خود دریابند. خاطره هایشان بیش تر به اواخر دوره ی نوجوانی بازمی گردد و چیزهایی که از دستشان رفته است.
در داستان های فورد، آدم ها عمدتا تنها و دور از خانه اند. در بیش تر داستان ها، از جمله «خوش بین ها»، «دلداده ها»، «گریت فالز» و «راک اسپرینگز»، راوی به زندگی ازهم پاشیده ی خانواده ی خود می اندیشد.
با این همه، خود فورد می گوید هیچ وقت احساس تنهایی نکرده است. پدر و مادرش زندگی خوبی داشته اند و خودش هم با همسرش زندگی موفقی دارد. او می گوید: «خانه برایم جایی است که در آن دوستم بدارند.»
رابطه ی فرزندان با پدر و مادرشان از دغدغه های همیشگی ریچارد فورد بوده است. در سال ۲۰۱۷، خاطرات خود از والدینش را در کتابی با عنوان بین آن ها؛ به یادآوردن پدر و مادرم نوشت. پیش تر (سال ۲۰۰۲ در نیویورکر) در یادداشتی درباره ی پدرش نوشته بود: «پدرم سی سال تمام فروشنده ی سیار بود. بیش تر وقت ها در زندگی ما، یعنی زندگی من و مادرم، حضور نداشت. اغلب سر کار بود و خیلی خوب هم از پس کارش برمی آمد. گاهی با خودم فکر می کنم دیگر مردانی شبیه او پیدا نمی شوند، مردان دوره ی سختی ها، دوره ی رکود، مردانی که می دانستند چطور از پس تنها یک کار به خوبی بربیایند، مردانی که هیچ وقت پایشان را از گلیم خود درازتر نکردند، با عشق ازدواج کردند و هیچ وقت جدا نشدند، مردانی که در جریان زندگی غوطه خوردند و سایه شان همیشه بالای سر خانواده بود. چه زندگی شادمانه ای بود. شرط می بندم.»
زنان این داستان ها معشوقه، مادر یا دخترند. این زن ها چه بسا قوی یا جسور باشند، اما در این داستان ها دنیایی چندان زنانه را ترسیم نمی کنند و بیش تر فرصتی به خواننده می دهند برای مشاهده ی اثری که زن بر زندگی و سرنوشت مرد می گذارد.
فورد در سال ۱۹۸۸ در مطلبی در مجله ی هارپرز نوشت: «در نهایت، همه چیزِ زندگی مهم است. چیز دیگری هم هست که بخواهی بدانی؟» در داستان های این مجموعه نیز یک تصویر، یک لحظه، کشف یا مواجهه با چیزی (هرچند جزئی یا در ابتدا نامحسوس) زندگی شخصیت ها را در چشم به هم زدنی زیر و رو می کند.
آدم ها چگونه رفتار می کنند؟ و چگونه «باید» رفتار کنند؟ ریچارد فورد نمی گذارد هیچ یک از این دو سوال را فراموش کنیم. خواننده در این داستان ها عادت می کند چیزی را بدیهی نشمرد و پیش از هر قضاوتی کمی بیش تر فکر کند، شاید چون شخصیت های فورد در دنیاهایی سرگردانند که انگار گزینه های پیش رویشان ته کشیده است.
پس از خواندن این داستان ها، همواره سوالی ته ذهن خواننده شکل می گیرد. فورد در داستان «راک اسپرینگز» یکراست در چشم خواننده نگاه می کند و همین سوال را پیش می کشد: فکر می کنی او کسی شبیه تو باشد؟
***
ویراستاران نشر ماهی متن را به دقت ویرایش کردند و ملاحظات خود را در اختیارم گذاشتند. آن ها همچنین با افزودن شماری پانوشت کوشیدند تصویر کامل تری از موقعیت های داستان به خواننده ی فارسی زبان ارائه دهند. از ایشان سپاسگزارم.
امیرمهدی حقیقت
تهران، آبان ۱۳۹۷

راک اسپرینگز(۱)

با اِدنا از کالیسپل(۲) راه افتاده بودیم سمت جنوب، سمت تامپاـ سنت پیت(۳). آن جا هنوز رفقایی برایم مانده بود که مرا تحویل پلیس نمی دادند، رفقایی یادگار گذشته ی دور و باشکوه من. در کالیسپل، بابت چند فقره چک بی محل توی هچل افتاده بودم؛ در مونتانا(۴) آدم را به این جرم می اندازند توی هلفدونی. می دانستم ادنا هم چند وقتی است دارد اوضاع را سبک سنگین می کند و به فکر جابه جایی است، چون بار اول نبود که گرفتار قانون می شدم. ادنا هم گرفتاری های خودش را داشت. بچه هایش با او زندگی نمی کردند. تازه باید حواسش به شوهر سابقش، دنی، هم می بود که وقتی خودش سر کار است، از دیوار خانه اش بالا نرود و زار و زندگی اش را ندزدد. اصلاً برای همین به خانه ی ادنا اسباب کشی کرده بودم. البته این کارم علت دیگری هم داشت: می خواستم برای دخترم، شریل، زندگی بهتری دست و پا کنم.
نمی دانم چه اسمی می شود روی رابطه ی من و ادنا گذاشت. اما خوب که فکرش را می کنم، می بینم هر دومان را یک موج به ساحل آورده بود. آن روز بعدازظهر که به خانه آمدم، بی مقدمه ازش پرسیدم حاضر است همه چیز را همان طور که هست رها کند و با من به فلوریدا بیاید. او هم گفت: «چرا که نه؟ فکر نمی کنم توی این ماه برنامه ی خاصی داشته باشم.»
هشت ماهی می شد که با هم بودیم، کم و بیش مثل زن و شوهر. در این هشت ماه، مدتی بیکار بودم و مدتی هم در مسابقات سگ دوانی قلاده داری می کردم. دستمزدش کمک خرجی بود برای پرداخت اجاره خانه. وقت هایی که سر و کله ی دنی پیدا می شد، می نشاندمش و چهار کلمه حرف حساب با او می زدم. دنی از من می ترسید، چون ادنا بهش گفته بود به جرم قتل چند وقتی در فلوریدا توی هلفدونی بوده ام، که البته حقیقت نداشت. من فقط یک بار در تالاهاسی(۵) به زندان افتاده بودم، آن هم به جرم دزدیدن چند حلقه لاستیک. یک بار هم توی مزرعه ای قاطی دعوایی شده بودم و آن وسط یکی چشمش را از دست داده بود، ولی من تقصیری نداشتم. با این همه، ادنا می خواست داستان را بدتر از آنچه بود نشان دهد تا دنی دیوانه بازی درنیاورد و ادنا را مجبور نکند بچه هایش را از او پس بگیرد، چون ادنا با نبودن بچه هایش کنار آمده بود. تازه شریل هم با ما زندگی می کرد. من اهل دعوا نیستم و محال است چشم کسی را از کاسه دربیاورم، چه برسد به این که آدم بکشم. زن سابقم، هلن، حاضر است از ساحل وایکیکی(۶) بکوبد بیاید و شهادت بدهد. هیچ وقت کار به دعوا نکشیده بود. من از آن آدم هایی هستم که اگر بوی دردسر به دماغم بخورد، راهم را کج می کنم و از مسیر دیگری می روم. اما دنی این را نمی دانست.
وسط های وایومینگ بودیم و به سمت آی ـ ۸۰(۷) می رفتیم. حال خوشی داشتیم که ناغافل چراغ روغن ماشینی که دزدیده بودم روشن شد. شستم خبردار شد که گاومان زاییده.
برای سفرمان ماشین خوبی جور کرده بودم؛ یک مرسدس زغال اخته ای، به سرقت رفته از پارکینگ یک مطب چشم پزشکی در وایت فیشِ(۸) مونتانا. به خیالم به درد این راه دور و دراز می خورد؛ اولاً چون فکر می کردم کم مصرف است، که البته نبود، و ثانیا چون به عمرم هیچ وقت سوار یک ماشین درست و حسابی نشده بودم. تا آن موقع چندتایی شورلت لکنته داشتم و چندتایی وانت دست دوم، مال آن وقت ها که کم سن و سال بودم و با کوبایی ها مواد می کشیدم.
روز اول، این ماشین حسابی کیفمان را کوک کرده بود. شیشه ها را بالا و پایین می دادم و ادنا برایمان جوک می گفت و شکلک درمی آورد. گاهی حسابی شاد و سرزنده می شد. تک تک اعضای چهره اش مثل فانوس روشن می شد و در نورشان می شد زیبایی اش را دید که با تمام زیبایی های متداول فرق داشت. راهی بوزمن(۹) شدم و از وسط پارک یکراست رفتم طرف جکسون هول(۱۰). آن جا در هتل کوالیتی کورتِ جکسون یک سوییت مخصوص ماه عسل کرایه کردم و شریل و سگ کوچولویش، دوک، را برای خواب به آن جا فرستادیم. رفتیم کباب خوردیم و تا پاسی از شب آبجو زدیم و خندیدیم.
احساس می کردم همه چیز دارد از نو برایمان آغاز می شود. حس می کردم خاطرات بد را پشت سر گذاشته ایم، افق تازه ای پیش رویمان است و زندگی جدیدی را خواهیم ساخت. آن قدر هیجان زده شده بودم که دادم روی بازویم خالکوبی کردند «روزگار طلایی». ادنا هم یک کلاه مارک بِیلی خرید که نوار پردار سرخپوستی داشت، به اضافه ی هدیه ای برای شریل ــ یک دستبند نقره ی کوچک با نگین های فیروزه. همچنان که خورشید داشت رودخانه ی اسنِیک را بخار می کرد، دو نفری به پارکینگ کوالیتی کورت رفتیم و روی صندلی های عقب ماشین خلوت کردیم. همه چیز مثل یک رویا بود.
راستش همین شور و شوق بود که باعث شد به جای این که مثل همیشه ماشین را بیندازم توی رودخانه و یکی دیگر بدزدم، یک روز دیگر هم نگهش دارم. قبلاً هم این کار را کرده بودم و این دفعه هم باید همین کار را می کردم.
ماشین جایی خراب شده بود که دور و برش نه شهری به چشم می خورد و نه حتی خانه ای. تنها چیزی که دیده می شد چند کوه کم ارتفاع بود در هشتاد یا صد و شصت کیلومتری جاده. هر دو طرف جاده سیم خاردار کشیده بودند و آن سوی این حصارها دشت بی حاصل بود و چند شاهین که سوار بر بال باد شامگاهی مشغول شکار حشرات بودند.
پیاده شدم تا نگاهی به موتور بیندازم. ادنا هم پیاده شد، با شریل و سگش که ظاهرا می خواستند کنار ماشین بشاشند. آب و روغن ماشین را وارسی کردم. هیچ کدام مشکلی نداشتند.
ادنا پرسید: «این چراغه معنیش چیه، اِرل؟» کلاه به سر کنار ماشین ایستاده بود و داشت اوضاع را بررسی می کرد.
گفتم: «نباید روشنش کنیم. روغنش یه ایرادی داره.»
ادنا نگاهی به شریل و دوک کوچولو انداخت که مثل دو تا عروسک فسقلی داشتند بغل ماشین کنار هم می شاشیدند. بعد به کوه ها نگاه کرد که رفته رفته در دوردست تیره و محو می شدند. گفت: «باید چیکار کنیم؟» هنوز نگران نشده بود، اما می خواست بداند چه فکری توی کله ی من است.
«بذار یه بار دیگه امتحانش کنم.»
گفت: «فکر خوبیه.» و همه برگشتیم توی ماشین.
همین که استارت زدم، ماشین روشن شد. چراغ قرمزی که روشن شده بود خاموش ماند و هیچ صدایی هم از ماشین درنمی آمد که آدم فکر کند مشکلی در کار است. یک دقیقه ای گذاشتم موتورش دنده خلاص کار کند، بعد پدال گاز را فشار دادم و راه افتادم. چشم از آن حباب قرمز برنمی داشتم، اما هیچ نوری پشتش نبود. با خودم گفتم شاید اصلاً خیالاتی شده بوده ام یا آفتاب جوری روی چراغ افتاده بوده که مرا به اشتباه انداخته. شاید هم از چیزی ترسیده بودم و خودم خبر نداشتم.
شریل از صندلی عقب گفت: «ماشین چه اش بود، بابا؟» برگشتم و نگاهش کردم. دستبند فیروزه اش را دستش کرده و کلاه ادنا را پسِ سرش گذاشته بود. آن سگ سیاه و سفید کوچولو هم که نژاد مختلطی داشت روی پایش نشسته بود. آدم را یاد دخترک های کابوی فیلم های سینمایی می انداخت.
گفتم: «هیچی، عزیزم، الان همه چی ردیفه.»
شریل گفت: «دوک کوچولو همون جایی جیش کرد که من جیش کردم.» و بعد زد زیر خنده.
ادنا، بی آن که به عقب نگاه کند، گفت: «جفتتون لنگه ی همید.» معمولاً با شریل میانه ی خوبی داشت، ولی می دانستم که خسته است. زیاد نخوابیده بودیم و او هم وقتی درست نمی خوابید بدخلق می شد. گفت: «باید در اولین فرصت از شر این ماشین لعنتی خلاص بشیم.»
پرسیدم: «و اولین فرصت کجا منتظرمونه؟» در طول راه دیده بودم که سرش توی نقشه است.
ادنا با اطمینان جواب داد: «راک اسپرینگز، توی وایومینگ.» بعد به جلو رویش اشاره کرد و گفت: «پنجاه کیلومتر جلوتره، توی همین جاده.»
دلم می خواست تخته گاز تا خود فلوریدا بروم، مثل یک ماجراجویی بزرگ و پیروزمندانه. اما می دانستم ادنا حق دارد: نباید دست به کارهای احمقانه می زدیم. تصور می کردم این ماشین مال خودم است نه مال آن چشم پزشک و در این جور ماجراها آدم همیشه همین طوری گیر می افتد.
گفتم: «پس فکر کنم باید بریم راک اسپرینگز و یه ماشین تازه واسه خودمون دست و پا کنیم.» می خواستم خوش بینی و روحیه ی خوبم را حفظ کنم، انگار همه چیز همان طور است که باید باشد.
ادنا گفت: «چه فکر بکری.» بعد بهم تکیه داد و مرا بوسید.
شریل گفت: «چه فکر بکری. گازش رو بگیر بریم.»

یادم می آید غروب آن روز قشنگ ترین غروبی بود که به عمرم دیده بودم. همین که خورشید به خط افق رسید، ناگهان سراسر آسمان را به آتش کشید و آن را پر کرد از نگین های گرانبها و پولک های قرمزی که هیچ وقت نظیرشان را ندیده بودم و هنوز هم ندیده ام. خورشید در تمام ایالت های غربی چنین غروبی دارد. حتی فلوریدا هم این طور است. همه فکر می کنند فلوریدا مسطح است و راحت می شود غروب را تماشا کرد، اما بیش تر وقت ها درخت ها جلو دید آدم را می گیرند.
کمی که جلو رفتیم، ادنا گفت: «وقت خوشگذرونیه. یه چیزی بزنیم و برای خودمون یه جشنی چیزی بگیریم.» از فکر خلاص شدن از شر ماشین سرحال آمده بود. ماشین پردردسری بود، از آن چیزهایی که آدم دلش می خواهد هرچه زودتر شرش را کم کند.
ادنا یک بطری ویسکی و چند لیوان پلاستیکی درآورد و درِ بطری را پیمانه کرد. از نوشیدن خوشش می آمد، بخصوص توی ماشین. آدم در مونتانا به این جور نوشیدن عادت می کند، چون قدغن نیست، اما ــ واقعا عجیب است ــ یک چک بی محل می تواند یک سالی آدم را بیندازد توی زندان دیر لاج(۱۱).

ادنا گفت: «تا حالا برات گفته م که یه زمانی میمون نگه می داشتم؟» بعد لیوان من را گذاشت روی داشبورد تا هر وقت خواستم دم دستم باشد. اخلاقش همین طوری بود؛ یک لحظه سرحال، یک لحظه توی لَک.
گفتم: «فکر نکنم برام تعریف کرده باشی. اون موقع ها کجا زندگی می کردی؟»
گفت: «میسولا(۱۲).» بعد پای بی جورابش را گذاشت روی داشبورد، لم داد و لیوان را هم گذاشت روی سینه اش. ادامه داد: «توی آم وتس(۱۳) پیشخدمت بودم. قبل از آشنایی با تو بود. یه بار یه یارویی با یه میمون اومد تو، از همین میمون های عنکبوتی که دست های درازی دارن. محض شوخی گفتم: " سر این میمون باهات تاس می ریزم." یارو هم گفت: " فقط یه دور، خب؟" گفتم: " باشه." میمون رو گذاشت روی پیشخون، فنجون تاس اندازی رو برداشت و پنج تا تاس رو ریخت. اون دو تا شیش آورد. نوبت من شد و سه تا پنج آوردم. بعد همون جا واستادم و بهش زل زدم. یه مشتری گذری بود، به گمونم یکی از کهنه سربازای آم وتس. قیافه ی عجیبی به خودش گرفته بود (البته شک ندارم که قیافه ی خودم از قیافه ی اون هم عجیب تر بود). هم غمگین به نظر می رسید، هم جاخورده و هم راضی، هر سه تاش با هم. گفتم: " می تونیم دوباره تاس بندازیم." ولی اون گفت: " نه، من سر هیچی دو بار تاس نمی ندازم." بعد نشست و ته یه بطری آبجو رو درآورد و از هر دری حرف زد، از جنگ اتمی و چه می دونم احداث قلعه ی نظامی یه جایی توی بیتِرروت(۱۴). این وسط من همه ش چشمم به میمونه بود و فکر می کردم یارو که رفت، می خوام باهاش چیکار کنم. یارو زودتر از اون که فکرش رو بکنم بلند شد و گفت: " خب، خداحافظ، چیپر." چیپر اسم میمونه بود. بعد، قبل از این که بتونم چیزی بگم، گذاشت و رفت. میمونه تمام شب روی پیشخون نشست. نمی دونم چی شد که یه دفعه یادش افتادم، ارل. چیز غریبیه. کله م پر شده از فکرهای پریشون.»
گفتم: «اصلاً هم غریب نیست.» جرعه ای از لیوانم خوردم. کمی بعد گفتم: «من هیچ وقت میمون نداشته م. جونور بدذاتیه. ولی حتم دارم شریل میمون دوست داره، مگه نه، عزیزم؟» شریل توی صندلی اش فرو رفته بود و داشت با دوک کوچولو بازی می کرد. آن وقت ها از صبح تا شب درباره ی میمون ها حرف می زد. همچنان که چشمم به عقربه ی کیلومترشمار بود، به ادنا گفتم: «بالاخره با میمونه چیکار کردی؟» باید یواش تر می رفتیم، چون آن چراغ قرمز روغن باز شروع کرده بود به روشن و خاموش شدن. تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که سرعتم را کم تر کنم تا آن چراغ را خاموش نگه دارم. شاید سی و پنج تا سرعت داشتیم و یک ساعتی هم تا تاریک شدن هوا مانده بود. خداخدا می کردم راک اسپرینگز زیاد دور نباشد.
ادنا گفت: «واقعا دلت می خواد بدونی؟» لحظه ای به من نگاه کرد و بعد به صحرای خالی خیره شد، انگار دوباره داشت به آن ماجرا فکر می کرد.
گفتم: «آره، معلومه.» هنوز روحیه ام خوب بود. تصمیم گرفته بودم نگرانی بابت خرابی ماشین را برای خودم نگه دارم و یک بار هم که شده بگذارم بقیه خوشحال باشند.
«یه هفته نگهش داشتم.» و ناگهان چهره اش درهم رفت، انگار متوجه وجهی از آن داستان شده بود که تا آن موقع بهش توجهی نداشت. «می بردمش خونه و فرداش باز با خودم می آوردمش آم وتس سر کار. هیچ دردسری هم نداشت. براش یه صندلی گذاشته بودم پشت پیشخون که روش بشینه. مشتری ها هم دوستش داشتن. جیرجیرهای ریز بامزه ای می کرد. اسمش رو عوض کردیم و گذاشتیم ماری، چون سرپیشخدمت کشف کرد که دختره. ولی هیچ وقت توی خونه باهاش راحت نبودم. فکر می کردم همه ش بِربِر نگاهم می کنه. یه روز یه یارویی اومد توی بار که تو ویتنام خدمت کرده بود. هنوز هم یه کاپشن داغون ارتشی تنش بود. گفت: " مگه نمی دونی میمون یهو می زنه دخلت رو می آره؟ زور انگشت هاش از زور کل هیکل تو بیش تره." می گفت توی ویتنام میمون ها آدم ها رو می کشن. می گفت وقتی خوابی، دسته دسته می آن سراغت و می کشنت و جنازه ت رو هم با برگ می پوشونن. من یک کلمه از حرفاش رو هم باور نکردم، ولی وقتی رفتم خونه و لباسام رو درآوردم، نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم ماری اون طرف اتاق توی تاریکی روی صندلیش نشسته و زل زده به من. مورمورم شد. یه کم که گذشت، پا شدم رفتم سراغ ماشین. یه بند رخت سیمی دراز برداشتم و برگشتم خونه. یه سر طناب رو بستم به دستگیره ی درِ اتاق و اون یکی سرش رو هم بستم به قلاده ی باریک و نقره ای ماری. بعد هم گرفتم خوابیدم. حتما مثل یه مُرده افتاده بودم توی تخت (هرچند که درست یادم نیست)، چون وقتی بیدار شدم دیدم ماری روی صندلیش یه وری شده و خودش رو حلق آویز کرده. سیم رو خیلی کوتاه بسته بودم.»
ظاهرا تعریف کردن آن داستان حال ادنا را بد کرده بود. طوری در صندلی اش فرو رفته بود که نمی توانست آن طرف داشبورد را ببیند. «ماجرای شرم آوریه، نه، ارل؟ بلایی که سر اون میمون بیچاره اومد شرم آور نیست؟»
شریل از روی صندلی عقب شروع کرد به جیغ کشیدن: «یه شهر! یه شهر می بینم!» دوک کوچولو هم درجا بنای واق واق گذاشت. دو نفری ماشین را گذاشتند روی سرشان. شریل چیزی را دیده بود که من ندیده بودم: راک اسپرینگزِ وایومینگ، در انتهای یک تپه ی دراز، جواهر کوچک و درخشانی در دل صحرا. بزرگراه آی ـ ۸۰ به سوی شمال می رفت و پشت سر بیابان تیره و تار دهان باز کرده بود.
گفتم: «خودشه، عزیزم! داریم می ریم همون جا. تو زودتر از همه دیدیش!»
شریل گفت: «ما گشنمونه. دوک کوچولو یه کم ماهی می خواد. من هم اسپاگتی می خوام.» بعد دست هایش را انداخت دور گردنم و بغلم کرد.
گفتم: «پس همین رو سفارش بده. هرچی دوست داشته باشی واست می آرن. واسه ادنا هم همین طور. واسه دوک کوچولو هم همین طور.» لبخندزنان به ادنا نگاه کردم، ولی او داشت به من چشم غره می رفت. گفتم: «چی شده؟»
«هیچ واست مهم نیست چه اتفاق وحشتناکی برام افتاد، نه؟» لب هایش را به هم می فشرد و چشم هایش مدام بین شریل و دوک کوچولو می دویدند، انگار آن دو تا داشتند عذابش می دادند.
گفتم: «معلومه که واسم مهمه. به نظرم اتفاق خیلی وحشتناکیه.» دلم نمی خواست دلخور باشد. تقریبا رسیده بودیم و خیلی زود می توانستیم بنشینیم سر میز و دلی از عزا دربیاوریم، بی آن که نگران باشیم کسی بلایی سرمان بیاورد.
ادنا گفت: «می خوای بدونی بعدش با اون میمون چیکار کردم؟»
گفتم: «البته.»
«انداختمش توی یه کیسه زباله ی سبز و گذاشتمش توی صندوق عقب ماشینم. بعد رفتم زباله دونی و پرتش کردم وسط آشغال ها.» به شکل مرموزی بهم زل زده بود. انگار این داستان برایش معنای بسیار مهمی داشت و فقط خودش می توانست آن را درک کند و باقی آدم های دنیا احمق هایی بودند که به قدر سرِ سوزنی هم از آن سر درنمی آوردند.
گفتم: «واقعا هولناکه. ولی به نظرم کار دیگه ای از دستت برنمی اومد. تو که نمی خواستی اون حیوون رو بکشی. اگه می خواستی، یه جور دیگه می کشتیش. فردای اون روز هم بالاخره باید یه جوری از دستش خلاص می شدی. نمی دونم واسه این که از شرش خلاص بشی، چه کار دیگه ای می تونستی بکنی. شاید بعضی ها فکر کنن دورانداختن جنازه ش کار بی رحمانه ای بوده، ولی من همچین فکری نمی کنم. گاهی وقت ها تنها کاری که می شه کرد همینه. آدم نباید همیشه نگران حرف مردم باشه.» سعی می کردم بهش لبخند بزنم، اما همین که پایم را می گذاشتم روی گاز، آن چراغ قرمز لعنتی روشن می شد. سعی می کردم حدس بزنم قبل از این که ماشین کلاً از کار بیفتد، می توانیم خودمان را به راک اسپرینگز برسانیم یا نه. باز به ادنا نگاه کردم و گفتم: «دیگه چی می تونم بگم؟»
گفت: «هیچی.» بعد به بزرگراه تاریک خیره شد و ادامه داد: «خودم باید حدس می زدم تو درباره ی این ماجرا چه فکری می کنی. تو از اون دسته آدم هایی هستی که یه چیزهایی رو ناغافل کنار می ذارن، ارل. مدت هاست که این رو فهمیده م.»
گفتم: «ولی الان اوضاعت عوض شده. حال و روزت هم زیاد بد نیست. ممکن بود اوضاع خیلی بدتر از این باشه. لااقل الان همه مون با همیم.»
ادنا گفت: «آره، اوضاع همیشه می تونه بدتر باشه. ممکنه همین فردا بشوننِت روی صندلی الکتریکی.»
گفتم: «درسته. ولی هرکی رو هم بشونن اون رو، قطعا تو رو نمی شونن.»
شریل گفت: «من گشنمه. پس کی غذا می خوریم؟ بیاین یه متل پیدا کنیم. من دیگه خسته شدم. دوک کوچولو هم خسته شده.»
جایی که ماشین خاموش شد از شهر فاصله داشت، هرچند بزرگراه ایالتی و پشت آن، یعنی دورنمای راک اسپرینگز که آسمان را روشن کرده بود، به وضوح در تاریکی به چشم می آمد. صدای تراکتورهای بزرگ شنیده می شد که غرش کنان از پل می گذشتند و دور می گرفتند تا از کوه ها بالا بروند.
چراغ های ماشین را خاموش کردم.
ادنا نگاه تندی به من انداخت و با کج خلقی گفت: «حالا چیکار کنیم؟»
گفتم: «دارم فکر می کنم. هرچی باشه، کار سختی نیست. قرار نیست تو کاری بکنی.»
گفت: «امیدوارم همین طور که می گی باشه.» و از من رو برگرداند.
آن طرف جاده و بالاتر از بستر خشک رودخانه ای به عرض صد متر، شهرکی بود پر از کاروان های مسکونی. آن سوی شهرک، چیزی شبیه کارخانه یا پالایشگاه اوج ساعت کاری خود را می گذراند.
چراغ بیش تر کاروان ها روشن بود. ماشین ها در امتداد جاده ی کنارگذری در حرکت بودند که دو کیلومتر جلوتر، در حوالی پل روگذر، به بزرگراه وصل می شد. نور آن چراغ ها به نظرم گرم و مهربان آمد. دیگر می دانستم چه کار باید بکنم.
گفتم: «پیاده شو.» و درِ سمت خودم را باز کردم.
ادنا پرسید: «می خوایم پیاده بریم؟»
«می خوایم ماشین رو هل بدیم.»
ادنا دست دراز کرد و ضامن قفل درِ سمت خودش را بالا کشید: «من که هل نمی دم.»

گفتم: «باشه. پس بشین پشت فرمون.»
«می خوای تا راک اسپرینگز هلمون بدی، ارل؟ آره؟ به نظر می آد اقلاً پنج کیلومتر تا اون جا راه داریم.»
شریل از همان عقب گفت: «من هل می دم.»
«نه، عزیزم. بابا هل می ده. تو فقط با دوک کوچولو پیاده شو و از سر راه برو کنار.»
ادنا نگاه تهدیدآمیزی به من انداخت، انگار دست رویش بلند کرده باشم. با این همه وقتی پیاده شدم، خودش را کشید روی صندلی من، فرمان را چسبید و با عصبانیت زل زد به بیشه ی سپیدارها.
شریل از توی تاریکی گفت: «ادنا نمی تونه برونه. ماشین رو می ندازه توی جوب.»
«چرا، می تونه عزیزم. ادنا هم می تونه به خوبی من رانندگی کنه، بلکه هم بهتر از من.»
شریل گفت: «نه، نمی تونه، نمی تونه!» فکر کردم الان است که بزند زیر گریه، ولی گریه نکرد.
به ادنا گفتم سوییچ را روشن نگه دارد تا چرخ ها قفل نکنند. گفتم فرمان را بچرخاند سمت سپیدارها و چراغ های ماشین را هم روشن بگذارد تا بتواند جلویش را ببیند. شروع کردم به هل دادن و ادنا هم یکراست ماشین را برد وسط درخت ها. همین طور هل دادم تا وقتی که بیست متری در بیشه جلو رفتیم و چرخ های ماشین در شن نرم آن گیر کرد. دیگر حتی یک متر از جاده هم به چشم نمی آمد.
ادنا از پشت فرمان گفت: «الان کجاییم؟» صدایش خسته و خشن بود. با این همه می دانستم همه ی توانش را به کار می گیرد و اصلاً هم کم نمی گذارد. آدم خوش ذاتی بود و من درک می کردم کل این ماجرا تقصیر من است نه او. فقط آرزو داشتم کمی امیدوارتر می بود.
گفتم: «شما همین جا بمونین تا من برم سمت اون کاروان ها و یه تاکسی بگیرم.»
ادنا گفت: «تاکسی؟!» لب هایش طوری چین خورده بود که انگار به عمرش حتی اسم تاکسی را هم نشنیده است.
گفتم: «تاکسی پیدا می شه.» و سعی کردم بهش لبخند بزنم: «همه جا پیدا می شه.»
«وقتی راننده ی تاکسی رسید این جا، چی می خوای بهش بگی؟ لابد می گی ماشین دزدی ما خراب شده و باید ما رو برسونی جایی که بتونیم یکی دیگه بدزدیم! عجب فکر بکری، ارل!»
گفتم: «قراره من با یارو حرف بزنم. تو فقط ده دقیقه ای رادیو گوش کن و بعد با شریل و دوک راه بیفتین طرف شونه ی جاده، انگار هیچ چیز مشکوکی در کار نیست. هم تو و هم شریل باید کاملاً عادی رفتار کنین. اصلاً طرف از کجا باید بفهمه داستان این ماشین چیه؟»
«انگار همین الانش به اندازه ی کافی مشکوک نیستیم.» چراغ توی ماشین روشن بود. ادنا به من که بیرون ماشین ایستاده بودم نگاهی انداخت و ادامه داد: «تو اشتباه فکر می کنی، ارل. هیچ می دونستی؟ فکر می کنی تموم آدم های دنیا احمقن و فقط تو یکی باهوشی. ولی از این خبرا نیست. دلم برات می سوزه. می تونستی یه چیزی بشی، ولی از یه جا به بعد همه چی به هم ریخت.»
به فکر دنی بدبخت افتادم. کهنه سرباز بود و مثل یک موشِ افتاده توی گُه دانی آشفته احوال. خوشحال بودم که در کلِ این ماجرا نقشی ندارد.گفتم: «فقط بچه رو بیار توی ماشین.» و سعی کردم آرام باشم. «من هم مثل تو گرسنمه.»
ادنا گفت: «خسته شدم دیگه. کاش توی مونتانا مونده بودم.»
گفتم: «فردا صبح می تونی برگردی. یه بلیت برات می خرم و می رسونمت دم اتوبوس. ولی باید تا اون موقع صبر کنی.»
ادنا گفت: «پس همین کار رو بکن، ارل.» بعد روی صندلی ولو شد، با یک پایش چراغ داخل ماشین را خاموش کرد و با پای دیگرش صدای رادیو را زیاد کرد.

شهرک کاروان ها کم و بیش به همان ابعادی بود که اول برآورد کرده بودم، تقریبا چسبیده به کارخانه ای که با چراغ های روشن پشت آن به چشم می آمد. ظاهرا همه همچنان مشغول کار بودند، چون هر از گاه ماشینی را می دیدم که از یکی از خیابان های شهرک بیرون می رفت، به طرف کارخانه می پیچید و بعد آهسته وارد آن می شد. کارخانه سراپا سفید بود. تمام کاروان ها را هم سفید کرده بودند، همه عین هم. هیاهوی عظیمی از کارخانه به گوش می رسید. همچنان که جلو می رفتم، با خودم می گفتم هیچ وقت دلم نمی خواهد در چنین جایی کار کنم.
یکراست رفتم سراغ اولین کاروانی که چراغش روشن بود و تقه ای به درِ فلزی اش زدم. یک مشت اسباب بازی روی محوطه ی شنیِ جلو پله های چوبی کاروان پخش و پلا بود. صدای حرف زدن کسی در تلویزیون به گوش می رسید. تا در زدم، صدا قطع شد. صدای زنی را شنیدم که چیزی گفت و بعد درِ کاروان چهارطاق باز شد.
زن درشت سیاهپوستی با چهره ای گشاده در چارچوب در ظاهر شد. لبخندی تحویلم داد و جلو آمد، انگار بخواهد بیاید بیرون، اما همان جا روی پله ی اول ایستاد. پسربچه ی سیاهپوستی از پشت پاهای زن سرک کشید و با چشم های نیم بسته نگاهم کرد. آدم با دیدن کاروان حس می کرد جز آن دو نفر هیچ کس دیگری داخلش نیست، احساسی که برایم غریبه نبود.
گفتم: «ببخشید مزاحم شدم. امشب یه کم بدبیاری آورده م. اسم من ارل میدلتونه.»
زن به من نگاه کرد، بعد به سیاهی شب و بعد هم به بزرگراه، انگار می توانست از همان جا که ایستاده بود ببیند راست گفته ام یا نه. باز نگاهی به من انداخت و پرسید: «چه جور بدبیاری ای؟»
گفتم: «ماشینم وسط بزرگراه از کار افتاده. خودم نمی تونم درستش کنم. می تونم از تلفن شما زنگ بزنم بگم یکی بیاد کمک؟»
زن لبخند معنی داری زد و گفت: «بی ماشین هم که نمی شه زندگی کرد، نه؟»
گفتم: «صددرصد.»
گفت: «ماشین مثل قلب آدمه.» چهره اش در پرتو چراغ کوچک کنار درِ کاروان می درخشید. پرسید: «ماشینتون دقیقا کجاست؟»
رو گرداندم و به تاریکی نگاه کردم، اما ماشین را جایی گذاشته بودیم که از جلو آن کاروان اصلاً به چشم نمی آمد. گفتم: «همون جاس، توی بزرگراه. ولی توی تاریکی پیدا نیست.»
زن گفت: «کسی هم همراهتونه؟ همسرتون رو با خودتون آورده این؟»
گفتم: «همه توی ماشینن، زنم و دختر کوچیکم و سگمون. دخترم خواب بود، وگرنه اون ها رو هم با خودم می آوردم این جا.»
زن گفت: «نباید توی تاریکی تنهاشون می ذاشتین.» و اخم کرد: «اون بیرون چیزهای ناجور کم نیست.»
«بهترین کاری که ازم برمی آد اینه که زود برگردم.» سعی کردم روراست به نظر برسم، چون واقعا هم هرچه گفته بودم راست بود، البته جز این که شریل خواب است و ادنا و من زن و شوهریم. گفتم: «پول تماس تلفنی رو خودم می دم. اصلاً اگه تلفن رو بیارین دم در، از همین جا زنگ می زنم.»
زن باز هم نگاهی به من انداخت، انگار در چهره ام دنبال حقیقت می گشت، حقیقتی برای خودش. بعد باز به شب خیره شد. شصت و چند ساله به نظر می رسید، هرچند نمی شد مطمئن بود. گفت: «شما که نمی خواین چیزی ازم بدزدین، آقای میدلتون، نه؟» و لبخند زد، انگار این جمله شوخی مشترکی باشد بین من و او.
گفتم: «امشب نه.» و با لبخند صادقانه ای جوابش را دادم: «امشب اهلش نیستم. شاید یه وقت دیگه.»
«پس گمونم من و ترل می تونیم اجازه بدیم از تلفنمون استفاده کنین، هرچند که بابایی خونه نیست. مگه نه، ترل؟ این نوه مه، آقای میدلتون. اسمش ترلِ جونیوره.» بعد دستش را گذاشت روی سر پسرک و نگاهش کرد: «ترل نمی تونه حرف بزنه. البته اگه می تونست، خودش بهتون می گفت که می تونین از تلفنمون استفاده کنین. خیلی دوست داشتنیه.» درِ توری دار را برایم باز کرد تا بروم داخل.
کاروان بزرگی بود با فرش نو و کاناپه ی نو و اتاق نشیمنی به بزرگی یک خانه ی واقعی. چیز خوب و شیرینی روی اجاق آشپزخانه می پخت. کاروان بیش تر به یک خانه ی شخصی نو و راحت می مانست تا یک اقامتگاه موقتی. من توی کاروان ها زندگی کرده ام، اما همه شان آشغالدانی هایی بودند با یک اتاق و بدون دستشویی که آدم همیشه در آن ها نفسش می گرفت و احساس ناراحتی می کرد. البته حالا که فکرش را می کنم، می بینم شاید مشکل از من بوده، شاید این من بودم که در آن کاروان ها احساس ناراحتی می کردم.
یک تلویزیون سونی بزرگ در نشیمن کاروان دیده می شد و کلی اسباب بازی هم روی زمین ولو بود. بین آن ها چشمم افتاد به یک اتوبوس گری هاند(۱۵) اسباب بازی، از همان هایی که برای شریل خریده بودم. تلفن کنار یک صندلی راحتی نو و چرمی بود، از آن هایی که می شود تکیه گاهش را به عقب خواباند. زن سیاهپوست اشاره کرد که بنشینم و زنگ بزنم. کتابچه ی تلفن را هم دم دستم گذاشت. ترل سرگرم اسباب بازی هایش شد و زن روی کاناپه نشست. در تمام مدتی که گوشی دستم بود، لبخندزنان نگاهم می کرد.
در کتابچه ی تلفن، شماره ی سه شرکت تاکسی تلفنی زیر هم ردیف شده بود و هرکدامشان یک شماره با بقیه اختلاف داشت. شماره ها را به ترتیب گرفتم و هیچ کدام جواب ندادند جز شماره ی آخری. کسی جواب داد. گفتم وسط جاده گیر افتاده ام، جایی آن طرف بزرگراه ایالتی. گفتم فعلاً باید زن و بچه ام را به شهر برسانم تا بعد خودم بتوانم ترتیب بکسل کردن ماشین را بدهم. در مدتی که داشتم آدرس می دادم، در کتابچه ی راهنما دنبال یک موسسه ی یدک کش می گشتم که اگر راننده پرسید، جوابی داشته باشم.

گوشی را که گذاشتم، دیدم زن سیاهپوست هنوز نشسته و به من زل زده است، درست همان طور که قبلاً به تاریکی خیره شده بود، با نگاهی که دنبال حقیقت می گشت. با این همه هنوز لبخندش را حفظ کرده بود. گویا من او را یاد چیز خوشایندی می انداختم.
گفتم: «چه خونه ی قشنگی دارین.» و تکیه دادم به پشتی صندلی راحتی که آدم را یاد صندلی مرسدس می انداخت. خانه شان طوری بود که دلم می خواست همان جا بمانم.
زن سیاهپوست گفت: «این جا خونه ی ما نیست، آقای میدلتون. این کاروان ها مال شرکته. این جا رو مجانی به ما دادن. خونه ی خودمون توی راکفورده، ایلینوی.»
گفتم: «فوق العاده س.»
«اصلاً هم فوق العاده نیست، آقای میدلتون، خصوصا وقتی مجبوری این قدر از خونه ی خودت دور باشی. تازه ما فقط سه ماهه این جاییم. ترل جونیور که بره مدرسه ی استثنایی، اوضاع بهتر می شه. پسرمون توی جنگ کشته شد و زنش هم ترل جونیور رو گذاشت و رفت. ولی نگران نباشین. اون نمی فهمه ما چی می گیم. واسه همین دل کوچیکش از حرفامون نمی گیره.» بعد دست هایش را روی پاهایش درهم گره کرد و لبخند رضایتمندانه ای زد. زن دوست داشتنی ای بود. یک پیرهن گُل گُلی آبی و صورتی به تن داشت که او را تنومندتر از آنچه بود نشان می داد، درست مناسب همان کاناپه ای که رویش نشسته بود. آن زن تصویر تمام نمای خوش قلبی بود و من خوشحال بودم که می توانست با آن پسرکوچولوی شیرین عقل در جایی زندگی کند که هیچ آدم عاقلی حاضر نبود یک دقیقه هم در آن بماند. مودبانه پرسید: «شما کجا زندگی می کنین، آقای میدلتون؟» هنوز همان لبخند همدلانه را بر لب داشت.
گفتم: «من و خانواده م فعلاً توی راهیم. من چشم پزشکم و دارم با خانواده م برمی گردم فلوریدا. خودم بچه ی فلوریدام و می خوام اون جا مطب بزنم، توی یه شهر کوچیک که تمام سال هواش گرم باشه. هنوز تصمیم نگرفته م کجا.»
زن گفت: «فلوریدا جای بی نظیریه. فکر کنم ترل هم از اون جا خوشش بیاد.»
گفتم: «می تونم یه چیزی ازتون بپرسم؟»
زن گفت: «بله، حتما.» ترل داشت اتوبوس گری هاندش را روی صفحه ی تلویزیون می کشید و آن را خراش می داد، طوری که هر کس به تلویزیون نگاه می کرد بلافاصله متوجه آن می شد. زن آهسته گفت: «نکن، ترل جونیور.» ولی ترل همچنان اتوبوسش را به شیشه ی تلویزیون می چسباند. زن باز هم لبخندی تحویلم داد، این بار به این معنی که هر دومان چیز اندوهباری را به خوبی درک می کنیم. بیراه هم نبود، البته به اضافه ی این که من می دانستم شریل هیچ وقت تلویزیون را درب و داغان نمی کند. او قدر چیزهای قشنگ را می دانست و مواظبشان بود و من برای بانوی صاحبخانه متاسف بودم که ترل از این اخلاق های خوب نداشت. زن گفت: «خُب، چی می خواستین ازم بپرسین؟»
«توی اون کارخونه... یا هرچی که هست، چه خبره؟ همون ساختمون بزرگی که پشت این کاروان هاست و تمام چراغ هاش هم روشنه.»
زن لبخندزنان گفت: «طلا.»
گفتم: «چی؟»
زن سیاهپوست گفت: «طلا.» و مثل بیش تر دقایق حضورم در آن جا، لبخندش را بر لب حفظ کرد. «اون جا معدن طلاست.»
به بیرون اشاره کردم و گفتم: «یعنی از اون تو طلا درمی آرن؟»
«شب و روز.» و لبخند دلنشینی تحویلم داد.
«شوهرتون اون جا کار می کنه؟»
گفت: «اون ناظر کیفیه. کارش کنترل کیفیت و تعیین خلوص و عیار طلاست. سه ماه از سال رو کار می کنه و باقی سال رو هم توی خونه مون تو راکفورد می گذرونیم. خیلی وقته که منتظر برگشتنیم. خوشحالیم که نوه مون پیش ماست، اما اگه از پیشمون بره هم ناراحت نمی شیم. دیگه آماده ایم که زندگیمون رو از نو شروع کنیم.» لبخند پت و پهنی به من زد و بعد هم به ترل که روی زمین نشسته بود و داشت به مادربزرگش چشم غره می رفت. زن سیاهپوست گفت: «گفتین یه دختر دارین. اسمش چیه؟»
من گفتم: «ایرما شریل. هم اسم مادرمه.»
«اسم قشنگیه. از چهره تون معلومه که بچه ی سالمی هم هست.» بعد با دلسوزی نگاهی به ترل جونیور انداخت.
گفتم: «فکر کنم آدم خوش شانسی ام.»
«تا الان که بوده این. ولی بچه مایه ی غم و غصه ی آدمه، همون طور که مایه ی دلخوشی آدم هم هست. قبل از این که شوهرم توی معدن طلا کار پیدا کنه، زیاد سختی کشیدیم. حالا وقتی ترل بره مدرسه، خودمون دوباره می شیم دوتا بچه.» بعد از جایش بلند شد و گفت: «شاید تاکسی از راه برسه و پیداتون نکنه، آقای میدلتون.» و رفت طرف در کاروان. البته نمی خواست مرا از خانه بیرون کند. «اگه ما نمی تونیم ماشینتون رو ببینیم، تاکسی که دیگه اصلاً نمی تونه.»
«حق با شماست.» از روی مبلی که تویش خیلی راحت بودم بلند شدم. «ما هنوز غذا نخورده ایم و غذای شما هم یادم می ندازه که چقدر گشنه مونه.»
زن سیاهپوست گفت: «توی شهر رستوران های خوبی هست. پیداشون می کنین. حیف شد که شوهرم رو ندیدین. مرد خیلی خوبیه. دار و ندار منه.»
گفتم: «از طرف من بابت تلفن ازشون تشکر کنین. نجاتم دادین.»
زن گفت: «نجات دادن شما کار سختی نبود. اصلاً ما به این دنیا اومده ایم که آدم ها رو نجات بدیم. من فقط یه وسیله بودم و شما رو به چیزی رسوندم که باید به دستتون می رسید.»
گفتم: «امیدوارم خیر باشه.» و باز پا به تاریکی گذاشتم.
«من هم امیدوارم، آقای میدلتون. ترل و من هر دومون امیدواریم.»
همچنان که در دل تاریکی شب به طرف مخفیگاه ماشین می رفتم، برایش دست تکان دادم.

تاکسی زودتر از من به مقصد رسیده بود. در تمام طول بستر خشک رودخانه، از چراغ های سقفی کوچک و قرمز و سبزش چشم برنداشتم. نگران شدم که نکند ادنا تا حالا بند را به آب داده و درباره ی ماشین یا مبدا و مقصدمان چیزی گفته باشد که طرف را به ما بدگمان کند. بعد با خودم گفتم چرا هیچ وقت هیچ چیز را درست برنامه ریزی نمی کنم؟ همیشه ی خدا برنامه ام یک چیز بود و آنچه اتفاق می افتاد یک چیز دیگر. کاری نداشتم جز این که به هرچه پیش می آمد واکنش نشان دهم و مدام خداخدا کنم که توی دردسر نیفتم. در چشم قانون مجرم بودم، اما خودم همیشه جور دیگری فکر می کردم. پیش خودم می گفتم من مجرم نیستم و قصد ارتکاب جرم را هم ندارم. خوب، البته عین حقیقت هم بود. اما همان طور که یک بار روی یک تکه دستمال کاغذی خواندم، فاصله ی بین فکر و عمل از زمین تا آسمان است. باید بگویم فاصله ی بین افکار و اعمالم واقعا مرا بیچاره کرده بود: بیش تر اعمالم خلاف به حساب می آمد، اما افکارم مثل طلا می درخشید، مثل همان طلاهایی که زیر چراغ های پرنور آن ساختمان از دل معدن بیرون می کشیدند.
از جاده که رد شدم، شریل گفت: «منتظرت بودیم، بابا. تاکسی اومده.»
گفتم: «می بینم، عزیزم.» و محکم بغلش کردم. راننده ی تاکسی روی صندلی اش نشسته بود و سیگار می کشید. چراغ های داخل ماشین روشن بودند. ادنا کلاه بِیلی اش را سرش گذاشته و به صندوق عقب تاکسی تکیه داده بود، درست بین چراغ های عقب. نزدیک تر رفتم و ازش پرسیدم: «بهش چی گفتی؟»
گفت: «هیچی. چی باید می گفتم؟»
«ماشین رو دید؟»
نگاهی انداخت به درخت هایی که ماشین را لابه لایشان قایم کرده بودیم. در آن تاریکی چیزی به چشم نمی آمد، ولی صدای دوک کوچولو را می شنیدم که میان بوته ها دنبال چیزی می گشت. قلاده ی کوچکش جیرینگ جیرینگ صدا می کرد. گفت: «کجا قراره بریم؟ الانه که از گشنگی پس بیفتم.»
شریل گفت: «ادنا جوش آورده. تازه دعوام هم کرد.»
گفتم: «همه مون خسته ایم، عزیزم. پس سعی کن خانوم تر باشی.»
شریل گفت: «ولی اون هیچ وقت خانوم نیست.»
گفتم: «بدو برو دوک کوچولو رو بیار. زود هم برگرد.»
ادنا گفت: «فکر کنم می خوای آخر از همه به سوال من جواب بدی، نه؟»
دستم را انداختم دور گردنش: «این طور نیست.»
«نکنه توی اون کاروان ها یکی رو پیدا کردی و دوست داری پیش اون بمونی؟ خیلی طولش دادی.»
گفتم: «این چه حرفیه. فقط سعی کردم همه چی عادی جلوه کنه که نندازنمون توی زندون.»
ادنا خنده ی کوتاهی کرد که در گوشم طنین ناخوشایندی داشت. گفت: «منظورت اینه که تو رو نندازن توی زندون، نه؟»
گفتم: «درسته. من رو نندازن زندون. اون منم که می افتم توی هچل.» به مجموعه ی روشن و عظیم ساختمان های سفیدرنگ و چراغ های سفید بالای شهرک کاروان ها خیره شدم. ستون های دود سفید به دل آسمان بی روح وایومینگ می گریختند. آن ساختمان ها در کنار هم به قلعه ی شگفت انگیزی می مانست که در خوابی پریشان از دور زمزمه سر می داد. به ادنا گفتم: «می دونی اون ساختمون ها چی ان؟» ادنا از جایش جنب نخورده بود و به نظر می رسید اگر مجبور شود تا ابد همان طور بماند هم اهمیتی نمی دهد.
«نه، ولی مهم هم نیست، چون نه مُتل هستن نه رستوران.»
خیره به آن معدن طلا گفتم: «اون جا معدن طلاست.» حالا دیگر می دانستم آن قدرها که به نظر می آید به ما نزدیک نیست، هرچند، ایستاده بر زمینه ی آن آسمان نامهربان، نزدیک و غول آسا به نظر می رسید. فکر کردم باید دورش دیواری بکشند و کلی نگهبان برایش بگذارند، نه این که این طور بی حصار و در حلقه ی چراغ های پرنور به حال خود رهایش کنند. آدم فکر می کرد می تواند برود داخل و هرچه را که دلش می خواهد بردارد، درست همان طور که من به کاروان آن زن رفته و از تلفنشان استفاده کرده بودم. البته شک نداشتم که در واقع این طور نبود و معدن حتما برای خودش در و پیکری داشت.
ادنا زد زیر خنده. اما این بار خنده اش از آن خنده های شرورانه ای نبود که من ازشان خوشم نمی آمد. خنده اش رنگی از مهربانی داشت، خنده ای از ته دل، خنده ای که پس از شنیدن یک جوک خنده دار به لب آدم می آید، درست مثل خنده ای که در اولین برخوردمان سر داده بود، در سال ۱۹۷۹، در بار ایست گِیت در میسولا، از آن خنده هایی که کنار هم سر می دادیم، در آن روزهایی که شریل هنوز پیش مادرش بود و من هر روز در میدان سگدوانی کار می کردم و ماشین نمی دزدیدم و چک های جعلی به کاسب ها قالب نمی کردم، روز و روزگاری بهتر. صدای خنده اش را که شنیدم، نمی دانم چرا، اما من هم به خنده افتادم. دو نفری در تاریکی پشت تاکسی ایستاده بودیم و به آن معدن طلای وسط بیابان می خندیدیم. من دست در گردن ادنا انداخته بودم و، کمی آن طرف تر، شریل داشت دنبال دوک کوچولو می دوید و راننده داشت توی تاکسی سیگار می کشید و بنز دزدی ما که امیدوار بودم ما را به فلوریدا برساند، تا خرخره در شن فرو رفته بود، در جایی که دیگر هیچ وقت نمی توانستم ببینمش.
ادنا خندان خندان اشک چشمش را پاک کرد و گفت: «همیشه از خودم می پرسیدم یعنی معدن طلا چه شکلیه؟»
گفتم: «من هم همین طور. همیشه واسم سوال بود.»
گفت: «ما یه جفت احمقیم، مگه نه، ارل؟» نمی توانست جلو خنده اش را بگیرد. «سر و ته یه کرباسیم.»
گفتم: «شاید بد نباشه دیدن یه معدن طلا رو به فال نیک بگیریم، اونم وسط بیابون.»
«کدوم فال نیک؟ معدن طلای ما که نیست. پنجره ی بیرون بَر(۱۶) هم نداره.» هنوز داشت می خندید.
به معدن اشاره ای کردم و گفتم: «ولی ما دیدیمش. اوناهاش، درست همون جاس. شاید معنیش این باشه که داریم به هم نزدیک تر می شیم. بعضی آدم ها هیچ وقت به عمرشون نمی تونن معدن طلا ببینن.»
گفت: «عمرا، ارل. من و تو اگه پشت گوشمون رو دیدیم، معدن طلا رو هم می بینیم.»
بعد رو گرداند و سوار تاکسی شد.

نظرات کاربران درباره کتاب آتش ‌بازی

هم ترجمه خوبه هم تمااااام داستانا حتماً بخونیدش
در 2 ماه پیش توسط kaveh amjad
ار خلاصه ش معلومه که جالبه
در 2 ماه پیش توسط hos...484
داستان عالی. ایده عالی. ترجمه افتضاح...
در 2 ماه پیش توسط میم ز