فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهر قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تام سایر

کتاب تام سایر
بازنویسی از کتاب مارک‌ توآین

نسخه الکترونیک کتاب تام سایر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تام سایر

ـ تام! پاسخی نیامد. ـ تام! پاسخی نیامد. ـ تام سایر، همین حالا بیا این‌جا! خاله پولی با چشمانی نیمه‌بسته و با دقت به گوشه و کنار اتاق‌خواب نگاه کرد. او تمام خانه را زیر و رو و جست‌وجو کرده اما هیچ اثری از آن پسر ماجراجو نیافته بود. گفت: «صبر کن تا دستم به تو برسد!» خاله‌ی تام ته دسته‌ی جارو را زیر تخت‌خواب برد و ضربه زد، اما باز هم چیزی پیدا نکرد. او دید که پنجره باز است. سرش را از پنجره بیرون برد و دنبال نشانه‌ای از خواهرزاده‌ی کله‌شق و شیطانش گشت، اما تنها چمن‌های بلندی را دید که تام نچیده بود و هیزم‌هایی که او خرد نکرده بود. ناگهان صدای جیرجیری آهسته از پشت‌سرش شنید. با سرعت برگشت و به موقع یقه‌ی پسر کوچک را گرفت.

ادامه...

بخشی از کتاب تام سایر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱: تام و حصار

ـ تام!
پاسخی نیامد.
ـ تام!
پاسخی نیامد.
ـ تام سایر، همین حالا بیا این جا!
خاله پولی با چشمانی نیمه بسته و با دقت به گوشه و کنار اتاق خواب نگاه کرد. او تمام خانه را زیر و رو و جست وجو کرده اما هیچ اثری از آن پسر ماجراجو نیافته بود. گفت: «صبر کن تا دستم به تو برسد!» خاله ی تام ته دسته ی جارو را زیر تخت خواب برد و ضربه زد، اما باز هم چیزی پیدا نکرد.
او دید که پنجره باز است. سرش را از پنجره بیرون برد و دنبال نشانه ای از خواهرزاده ی کله شق و شیطانش گشت، اما تنها چمن های بلندی را دید که تام نچیده بود و هیزم هایی که او خرد نکرده بود. ناگهان صدای جیرجیری آهسته از پشت سرش شنید. با سرعت برگشت و به موقع یقه ی پسر کوچک را گرفت.
او با پیروزی فریاد زد: «آهان! می دانستم باید داخل این کمد را هم ببینم! خب، بگو چی توی دهانت است؟»
تام سایر با لب هایی قرمز روشن جلو خاله اش ایستاد.
ـ هیچ چی، خاله.
ـ هیچ چی، هان! همان مربای تمشک قرمزی که من برای خانم هارپر درست کرده ام! این چیه! دست هایت را از جیب هایت درآور!
تام در حالی که آهسته دست هایش را از جیب هایش درمی آورد، آرد سفیدی از لای انگشت هایش بر کف اتاق ریخت.
خاله پولی دست هایش را در جیب های بارانی تام فرو برد و با ناباوری فریاد زد: «خدای من! دست کم نیم کیلو شکر توی جیب هایت است!» و دست هایش را به کمرش زد و به خواهرزاده اش نگاه کرد و گفت: «تام سایر، این آخرین کار اشتباهت بود!»
روز بعد شنبه بود، آن هم یک شنبه ی تابستانی خوب؛ آسمان صبحگاهی روشن و دلنشین و دنیا سرشار از زندگی و نشاط بود. اما تام متاسفانه در پیاده رو بیرون خانه ایستاده بود و سطلی پر از رنگ سفید و قلم مویی دسته دراز به دست داشت. او به حصار جلو خانه ی خاله پولی نگاه کرد. حصاری که حدود سه متر ارتفاع و ده ها متر طول داشت و تام به دلیل دردسری که دیروز درست کرده بود، باید تمام آن را رنگ می کرد. او آهی کشید، قلم را در سطل رنگ فرو کرد و مشغول رنگ کردن الوارهای حصار شد.
پس از چندبار قلم کشیدن، نشست. به نقشه ها و تفریح هایی که برای آن روز در نظر گرفته بود، فکر کرد. روز خوبی برای ماهیگیری، مبارزه و همه جور ماجراجویی بود. اما می دانست که رنگ کردن آن حصار تا آخر بعدازظهر طول خواهد کشید. بدتر از همه این که به زودی بقیه ی پسرها می آمدند و می دیدند که او کار می کند، در حالی که خودشان آزاد بودند تا تمام روز به بازی و ماجراجویی بپردازند. تام تحمل فکر کردن به این موضوع را نداشت. به آرامی بلند شد و کارش را شروع کرد. قلم مو را در رنگ فرو برد و مشغول رنگ زدن الوارها شد.
هنوز بیشتر از پنج دقیقه کار نکرده بود که همان صدایی را شنید که از آن می ترسید؛ صدای سوت بود، اما نه سوتی معمولی، بلکه صدای سوت پسری بود که به ماجراجویی بزرگی می رفت. تام سرش را اندکی برگرداند و بن راجرز را دید که پیپ براقی در دست داشت و در خیابان بالا و پایین می پرید و ورجه ورجه می کرد.
تام مشغول رنگ زدن شد، اما ناگهان فکری به ذهنش رسید. صاف ایستاد و با دقت تمام به حصار مقابلش نگاه کرد. بن راجرز که کنجکاو شده بود ببیند تام چه می کند، پشت او ساکت ایستاد. تام هنوز صدای سوت زدن او را می شنید. اما بعد او ساکت شد و سپس صدای بلند گاز زدن به سیب آبدار او شنیده شد. بن مشغول خوردن سیبش بود. تام وانمود کرد که بن را ندیده است و دوباره مشغول کارش شد.
بن راجرز دوباره شروع کرد به سوت زدن، اما خیلی بلندتر، ولی تام به رنگ زدن ادامه داد.
سرانجام بن با تمسخر گفت: «هی، مجبوری کار کنی؟»
تام برنگشت که پاسخ او را بدهد. درعوض، قلم مویش را زمین گذاشت و دست به سینه ایستاد. بعد با یک دست چانه اش را خاراند و طوری به حصار نگاه کرد که گویی می خواهد معمای مهمی را حل کند.
بن برای این که نظر تام را جلب کند، دست به کار دیگری زد و سرفه ای کرد و گفت: «هی، تام، خاله پولی تو را مجبور به کار کرده؟»
تام ناگهان چنان برگشت که گویی حیرت کرده است که کسی آن جاست.
ـ اوه، بن! نمی دانستم تو این جا هستی.
بن خندید و گفت: «مطمئنم نمی دانستی.» و بعد گاز دیگری به سیب خوشمزه اش زد و افزود: «من می روم شنا. دلت نمی خواهد با من بیایی؟ البته، مطمئنم ترجیح می دهی تمام روز کار کنی.»
تام آهسته به سراپای بن نگاه کرد. با تعجب پرسید: «درباره ی چه کاری حرف می زنی؟»
بن با انگشتش به قلم مو و حصار اشاره کرد و گفت: «مگر تو کار نمی کنی؟»
تام دوباره به سراپای بن نگاه کرد. بعد برگشت، قلم مو را برداشت و دوباره مشغول رنگ زدن شد.
بن با صدای بلند گفت: «لابد می گویی از رنگ زدن حصار خوشت می آید؟»
تام برنگشت و فقط پاسخ داد: «به ندرت پیش می آید پسری اجازه داشته با شد تمام یک حصار را خودش، تنهایی، رنگ بزند.»
بن که سیب را در دهانش گذاشته بود تا گاز بزند، در همان حال ایستاد و تام را تماشا کرد که قلم مو را با لذت و آهسته روی الوار حصار می کشید و پس از هر یک یا دو قلمی که می کشید، عقب می ایستاد و کارش را تحسین می کرد.



ـ هی، تام، اجازه بده من هم آزمایش کنم.
تام دست از کار کشید. آهسته به سوی بن برگشت و برای چند لحظه وانمود کرد به پیشنهاد بن فکر می کند.
ـ نه، نه، عذر می خواهم. خاله پولی خوشش نمی آید. گفته از هر هزار پسر فقط یکی می تواند این حصار را رنگ بزند.
بن با ناله گفت: «بس کن، تام. اجازه بده من هم آزمایش کنم. فقط یک بار قلم می کشم. اگر تو جای من بودی، اجازه می دادم این کار را بکنی.»
تام دوباره چانه اش را مالید و دوباره با حالتی جدی سراپای بن را تماشا کرد، درست با همان حالتی که اندکی قبل حصار را تماشا کرده بود.
بن با هیجان افزود: «سیبم را می دهم به تو!»
تام یک لحظه دیگر به این پیشنهاد فکر کرد. سپس خیلی آهسته قلم مو را به بن راجرز داد.
تام در سایه ی درخت بزرگی نشست. او که حالا دیگر ناراحت نبود، از خوردن سیب لذت می برد و بن هم زیر آن آفتاب داغ، حصار را رنگ زد. تام فکر کرد که چیز خیلی جالبی کشف کرده بود؛ اگر بخواهی پسری را تشویق کنی خواهان چیزی باشد، فقط باید آن چیز را دشوار و دست نیافتنی جلوه دهی!

فصل ۲: خودنمایی در کلاس یک شنبه

تام سر صبحانه ی روز بعد هنوز خیلی خوشحال و راضی بود. حالا او که شکمش از کیک خوشمزه و داغ خاله پولی پر بود، نمی توانست به موفقیت روز پیش خود در مورد بن راجرز فکر نکند. ناگهان تام به یاد آورد که آن روز یک شنبه است و یک شنبه ها از صبحانه ی خوب خوردن فراتر است. وقتی خاله پولی انجیلش را که ورقه هایش طلایی بود، درآورد و اعلام کرد که وقت خواندن دعای خانوادگی است، تام ناله ای از سر اندوه سر داد.
نیم ساعت بعد پسر را فرستادند تا اشعار کلاس یک شنبه را حفظ کند.
برادرش، سید، گفت: «من دیروز شعرم را حفظ کرده ام.» او که تا بناگوش می خندید، از در جلو بیرون دوید تا بازی کند.
خاله پولی با صدای بلند گفت: «تام، وقتت را تلف نکن. دخترخاله ات، مری، تا چند دقیقه ی دیگر می رسد.»
تام به اتاقش رفت و انجیل کوچکش را فوت کرد تا گرد و خاکش را پاک کند. باید پنج جمله از انجیل را حفظ می کرد. او «موعظه ی کوه» را انتخاب کرد چون کوتاه ترین بیت هایی بودند که او پیدا کرد. یک ساعت بعد در حالی از خواب بیدار شد که صورتش روی انجیل بود و صدای دخترخاله مری در گوشش زنگ می زد.
او کتاب را از پسرخاله اش گرفت و بالا و پایین پرید و گفت: «می بینم که سخت مشغول کار هستی. چیزهایی را که حفظ کرده ای، برایم بخوان.»
تام تمام حواسش را جمع کرد تا چیزهایی را به یاد آورد که حالا نخوانده بود.
ـ آمرزیده شوند ــ
مری گفت: «ارواح.»
ـ بله... ارواح. آمرزیده شوند ارواح... ام... ام...
ـ فقیر و بیچاره.
کار آن ها ادامه یافت، در حالی که تام من من کنان جمله به جمله جلو رفت و مری کلمه به کلمه آن ها را به یادش آورد. پس از یک ساعت کار دردآور، مری اعلام کرد وقتش است تام لباسش را عوض کند تا به کلاس یک شنبه ها بروند.
پس از دوباره نالیدن پسر، این بار بلندتر از پیش، مری به او کمک کرد تا کت و شلوار یک شنبه اش را بپوشد، دکمه های پیراهنش را تا بالا ببندد و کراواتش را محکم کند. تام چهره درهم کشید و به شدت احساس ناراحتی کرد. مری موی او را شانه زد و کلاهی حصیری بر سرش گذاشت. تام برای سید که از بازی برگشته بود و از کنار در به برادرش می خندید، غرید. تام هر چه فکر می کرد نمی توانست چیزی به یاد بیاورد که برای او منفورتر از کلاس یک شنبه ها باشد.
برخلاف تام، دخترخاله اش، مری، عاشق رفتن به کلاس یک شنبه ها بود و بارها برای آن جایزه هم گرفته بود. هر کسی که می توانست دو جمله از انجیل را از حفظ بخواند، از معلم کلاس یک شنبه ها یک بلیت آبی می گرفت. معلم مردی لاغر و قد بلند و مو بور به نام آقای والترز بود. ده بلیت آبی معادل یک بلیت قرمز بود و ده بلیت قرمز معادل یک بلیت زرد. هر شاگرد با ده بلیت زرد می توانست برنده ی یک انجیل عادی شود. به نظر تام حفظ کردن دو هزار جمله برای گرفتن یک انجیل عادی بهای سنگینی بود. اما مری تا به حال دو انجیل برده بود و یک پسر آلمانی چهار یا پنج انجیل! گرچه چنین جایزه ای استفاده ای برای تام نداشت، اما مشتاقانه خواهان شهرت و شکوهی بود که در صورت بردن انجیل نصیبش می شد. مراسم اهدا انجیل ها واقعه ای نادر و به یاد ماندنی بود.
خورشید به شدت می تابید. تام آهسته در آن جاده ی خاکی و پشت سر مری و سید به سوی کلاس یک شنبه رفت. کنار در کلیسا بیلی را دید، یکی دیگر از دوستانش که او را هم با مشت و لگد و داد و فریاد تا آن جا آورده بودند. فکری به ذهن تام رسید.
ـ هی، بیلی، تو بلیت زرد داری؟
ـ بله.
ـ در ازای آن چه می خواهی؟
ـ چی می دهی؟
ـ یک آب نبات و یک قلاب ماهیگیری.
ـ نشان بده ببینم.
کالاها بررسی شد و معامله صورت گرفت. تام کلی از این چیزها در جیبش داشت و خیلی زود همه ی آن ها را با بلیت های زرد، قرمز و حتی آبی معامله کرد. وقتی ناقوس کلیسا به صدا درآمد، جیب های تام پر از بلیت بودند.
کلاس یک شنبه ی آقای والترز کلاسی بود پر از بچه های بی قرار، پر سر و صدا و دردسرساز که تام از همه بدتر بود. محال بود او موی نخستین پسری را که می بیند نکشد یا به هم نزند، گرچه آقای والترز بلافاصله اخم و او را سرزنش می کرد. آن روز همین که آقای والترز پشتش را به تام کرد، او سنجاقی به بدن پسری فرو کرد که روی صندلی جلوی او نشسته بود.
پسر با صدای بلند گفت: «آخ!» آقای والترز دوباره سر تام فریاد کشید.
سرانجام تام و بچه های کلاس آرام گرفتند و آقای والترز با صبر و حوصله به تک تک بچه ها گوش کرد تا آن ها جمله هایی را که حفظ کرده بودند، بگویند. سرانجام وقتی کار همه تمام شد، آقای والترز اعلام کرد: «خب، بچه ها حالا می خواهم همگی ساکت بنشینید و با دقت به حرف هایم گوش کنید.»
تام گرچه خیلی سعی کرد که به حرف های معلم کلاس یک شنبه گوش کند که از خانواده ی جدیدی حرف می زد که به شهر آمده بودند، اما احساس کرد پلک هایش کم کم سنگین شدند. وقتی او چشمانش را باز کرد، دید همه به آخر کلاس نگاه می کنند، جایی که مردی میانسال و چاق با موی سیاه و عینک نشسته بود و زنی متین با لباسی خوب و زیبا کنارش بود. گرچه آن مرد و زن ظاهر بسیار خوبی داشتند، اما آن چه نظر تام را جلب کرد، دختر جوانشان بود. او دختری دوست داشتنی با چشمان آبی بود با موهایی بور و دو گیس بافت. تام به محض دیدن صورت دختر، به شلوغ کاری پرداخت؛ موی بچه ها را کشید، شکلک درآورد و خلاصه هر کاری که به ذهنش رسید، انجام داد تا نظر دخترک را به خود جلب کند.
آقای والترز پس از معرفی کردن تازه واردها، آن ها را در جلو کلاس نشاند. معلوم شد که آن مرد چاق، قاضی تاچر، بزرگ ترین و مشهورترین قاضی کشور است. اسم دخترش بکی بود. بعد همه از تام یاد گرفتند و شروع به خودنمایی کردند. آقای والترز با صدای بلند دستورهایش را داد و هم زمان به شاگردان کوچکی که در خواندن مشکل داشتند، کمک کرد و انگشتش را برای بچه های شلوغ تکان داد. بچه ها حرف زدند و تکان خوردند و کلاس را پر از تکه کاغذ کردند. در تمام آن مدت قاضی تاچر با لبخندی باشکوه به تماشای آن کلاس شلوغ پرداخت.
برای آقای والترز فقط یک چیز مانده بود؛ این که انجیلی جایزه دهد و پیش قاضی تاچر یکی از بهترین شاگردانش را نمایش دهد. او از بهترین شاگردانش پرسیده بود، اما هیچ کدام بیشتر از چند بلیت زرد نداشتند. آقای والترز امیدش را از دست داده بود که ناگهان تام سایر در حالی که نُه بلیت زرد، نُه بلیت قرمز و ده بلیت آبی در دست داشت، به صورتی غیرمنتظره جلو آمد. رنگ معلم پرید. او دست کم تا ده سال انتظار نداشت چنین چیزی ببیند. او در حالی که سر تکان می داد، بلیت ها را یک بار، دو بار و بعد سه بار شمرد. تام نیشش تا بناگوش باز بود، ایستاد و او را تماشا کرد.
همین وضع باعث شد که تمام کلاس با حسرت به او نگاه کنند. شاگردان با حسرت و حسادت به او زل زدند، به ویژه کسانی که اکنون فهمیده بودند که با عوض کردن بلیت خود چه کرده اند ولی دیگر خیلی دیر شده بود. آقای والترز با هیجان با تام دست داد و تام از شکوه آن لحظه لذت برد.
بکی تاچر به تام نگاه کرد، اما تام جرئت نکرد به او نگاه کند؛ تحملش را نداشت. وقتی او را به قاضی تاچر معرفی کردند، چنان عصبی شد که زبانش بند آمد و قلبش به شدت تپید. قاضی آرام دستش را روی سر تام گذاشت و موی او را نوازش کرد و اسمش را پرسید.
ـ ت... تام. توماس.
آقای والترز که اکنون خودش هم کمی عصبی شده بود، گفت: «نام خانوادگی ات را هم به آقای قاضی بگو. مراقب رفتارت هم باش.»
ـ توماس سایر... قربان.
قاضی گفت: «آفرین! چه پسر خوبی. دو هزار جمله ی انجیل! خیلی خیلی زیاد است. دانش و آگاهی باعث خوبی و بزرگی مردان می شود. توماس، تو مرد بزرگی خواهی شد و روزی خواهی گفت که تمامش به خاطر این است که در دوران کودکی ام به کلاس روزهای یک شنبه رفته ام. تو از این که برای حفظ دو هزار جمله ی انجیل وقت زیادی صرف کرده ای، خوشحال و راضی خواهی بود. پشیمان نخواهی شد. و حالا...» بعد آن مرد بزرگ کف دست هایش را روی هم گذاشت و ادامه داد: «لطف می کنی کمی از دانشت را به من بدهی؟ تردیدی ندارم که تو نام دوازده حواری مسیح را می دانی. لطف می کنی نام دو نفر از آن ها را بگویی؟»
آقای والترز با اضطراب لبه ی یقه اش را کشید. عرق کرد و به تام زل زد. تام ساکت ماند و سرخ شد. معلم تام به خودش گفت: آیا ممکن است؟ آیا ممکن است که این پسر حتی نتواند ساده ترین سوال را پاسخ دهد.
تام بیچاره که ذهنش با سرعت کار می کرد و با سوراخ دکمه ی کتش ور می رفت، ناامیدانه آرزو کرد کاش آن نام ها را به یاد بیاورد.
آقای والترز امیدوارانه گفت: «نترس. پاسخ آقا را بده.»
قاضی این بار با لحنی کمی جدی تر گفت: «زود باش، توماس. نام دو حواری اول مسیح...»
ـ داود و جالوت!
تام از کلاس بیرون دوید و شاگردان کلاس یک شنبه با صدای بلند خندیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب تام سایر