فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بابا لنگ دراز

کتاب بابا لنگ دراز

نسخه الکترونیک کتاب بابا لنگ دراز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بابا لنگ دراز

چهارشنبۀ دلگیر و غم‌آلود اولین چهارشنبۀ هر ماه روز خیلی بدی بود، روزی که همراه با ترس و دلهره بود و باید با شهامت تحمل و با شتاب هم فراموش می‌شد. همۀ طبقات باید تمیز شده و گردوغبار تمامی صندلی‌ها باید گرفته شوند. ملافۀ همۀ تختخواب‌ها بایستی صاف و مرتب می‌شدند و هیچ چین و چروکی روی آن‌ها دیده شود. نودوهفت کودک یتیم کوچک و بی‌نوا می‌بایست تمیز و مرتب می‌شدند، موهایشان شانه می‌شد، لباس‌های چیت راه‌راه‌شان هم باید اطو کشیده و تمیز و مرتب می‌شد البته با دکمه‌هایی که همه‌شان بسته شده‌اند و مرتب هستند. باید به تمام نود و هفت کودک یتیم دوباره گوشزد می‌شد که وقتی یکی از سرپرستان یا مسؤولان نوان‌خانه با آن‌ها حرف می‌زند فقط بگویند: «بله، قربان، خیر، قربان».

ادامه...

بخشی از کتاب بابا لنگ دراز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای شما

چهارشنبه دلگیر و غم آلود
اولین چهارشنبه هر ماه روز خیلی بدی بود، روزی که همراه با ترس و دلهره بود و باید با شهامت تحمل و با شتاب هم فراموش می شد.
همه طبقات باید تمیز شده و گردوغبار تمامی صندلی ها باید گرفته شوند. ملافه همه تختخواب ها بایستی صاف و مرتب می شدند و هیچ چین و چروکی روی آن ها دیده شود. نودوهفت کودک یتیم کوچک و بی نوا می بایست تمیز و مرتب می شدند، موهایشان شانه می شد، لباس های چیت راه راه شان هم باید اطو کشیده و تمیز و مرتب می شد البته با دکمه هایی که همه شان بسته شده اند و مرتب هستند. باید به تمام نود و هفت کودک یتیم دوباره گوشزد می شد که وقتی یکی از سرپرستان یا مسوولان نوان خانه با آن ها حرف می زند فقط بگویند: «بله، قربان، خیر، قربان».
اوقاتی که در آن روز سپری می شد، رنج آور و ملال آور بود؛ و جروشا آبوت بیچاره که یکی از قدیمی ترین یتیم های آن نوان خانه بود، باید تمام این فشارها و سختی ها را تحمل می کرد. اما این چهارشنبه سخت و طاقت فرسا نیز مانند سایر چهارشنبه های قبل، سرانجام به پایان رسید. جروشا از پستوی نوان خانه، یعنی همان جایی که برای متصدیان و میهمانان نوان خانه ساندویچ درست کرده بود، خارج شد و به سمت طبقه بالا رفت تا بقیه کارهای روزمره اش را تمام کند. وظیفه اصلی او انجام کارهای اتاق F بود یعنی اتاقی که یازده کودک کوچولوی چهار تا هفت ساله، روی یازده تختخواب کوچک که در یک ردیف چیده شده بود، می خوابیدند. او مسوول انجام کارهای بچه های آن اتاق بود. پس طبق معمول لباس های نامرتب آن ها را صاف و منظم نمود، بینی شان را پاک کرد. آن ها را به صف کرد تا مرتب و منظم راهی اتاق غذاخوری شوند و شام شان را بخورند. شامی که از نان و شیر و دسر آلو خشک تشکیل شده بود. بعد به سمت پنجره رفت و به شیشه های سرد آن تکیه داد. او از ساعت پنج صبح تا به آن لحظه مدام به دستوراتی که متصدیان نوان خانه به او داده بودند گوش کرده و تمام این مدت را به فعالیت و انجام وظایفی که به او می سپردند مشغول بود. مدام اخم و تَخم های سرپرست بداخلاق و جدی نوان خانه را تحمل می کرد. خانم لیپت(۱)، سرپرست نوان خانه بود. زنی که برخلاف چهره مهربان و دلسوزی که از خود در مقابل افراد نیکوکار و اعانه دهندگان نشان می داد، در برابر کودکان فقیر و یتیم نوان خانه بسیار جدی و خشک و عصبی بود و رفتارش با آن ها محبت آمیز نبود. جروشا همان طور که سرش را به شیشه های سرد پنجره تکیه داده بود از پشت حصارهای فلزی که دور تا دور نوان خانه را دربرمی گرفت به چمن های یخ زده روبرو نگاه می کرد. به زمین ها و چمن ها و علف زارهای روبروی آن ناحیه که حالا یخ زده و خیس و نم ناک بودند می نگریست و از دور نظاره گر درختان بلند و عریان روستایی بود که روبروی نوان خانه قرار داشت. البته با فاصله دور و در روی تپه های مقابل نوان خانه.
تا آن جا که او می دانست آن روز با موفقیت کامل به پایان رسانده شده بود. متصدیان نوان خانه و نیکوکاران بازدید کننده، بازدیدشان را از نوان خانه انجام داده و گزارشات شان را هم خوانده بودند. چایشان را نوشیده و حال عجله داشتند که به خانه های خود برگردند و کنار شومینه های زیبای خانه شان بنشینند و آن روز آزار دهنده را تا ماه بعد و رسیدن چنین روزی به دست فراموشی بسپرند. جروشا با کنجکاوی از پشت شیشه در حال تماشای این منظره بود و با حسرت به آن ها که با سرعت از محوطه نوان خانه خارج می شدند، نگاه می کرد. در خیال خودش یک یک آن اتومبیل ها و افراد داخل شان را تا رسیدن به خانه های بزرگ و مجلل شان که در بالای تپه های مقابل قرار داشت، همراهی می کرد. او خودش را در حالی تصور می کرد که یک پالتوی پشمی زیبا پوشیده و کلاهی از جنس مخمل که چندین پر هم روی آن قرار دارد بر سر گذاشته است. سوار اتومبیلی زیبا و شیک می شود و آرام و مغرور به راننده فرمان حرکت می دهد و می گوید: «خانه. لطفاً». تمام این تصورات و خیالات را می توانست تا دم درب خانه در ذهن به نقاشی بکشد ولی وقتی به درب خانه می رسید، تصویر ذهنی جروشا از هم می گسست.
برای این که او هرگز نمی توانست حتی با خود تصور کند که داخل چنین خانه هایی چه شکلی می تواند باشد.
جروشا از قدرت تخیل بسیار خوبی برخوردار بود. آن قدر این نیرو در او قوی بود که خانم لیپت به او گفته بود، اگر جروشا مراقب نباشد، در آینده این خیال پردازی ها برایش دردسر ساز و مشکل ساز خواهد بود اما با وجود این همه هوش و استعداد ذاتی، حتی تاکنون نتوانسته بود کمی آن طرف تر از نوان خانه را ببیند.
جروشای بی نوای پر شور و اشتیاق پر هیجان و با شهامت کوچک، در تمام هفده سال زندگی اش حتی وارد یک خانه معمولی هم نشده بود. او حتی نمی توانست با خودش تصور کند که افراد دیگری که در جایی غیر از نوان خانه آن ها زندگی می کنند و نیکوکارانی که به یتیم های نوان خانه آن ها کمک می کنند، چگونه و چه طور زندگی شان را می گذرانند.
ـ «جروشا آبوت، از دفتر نوان خانه صدایت می کنند، بهتر است عجله کنی!»
این صدای تامی دیلون(۲) بود. در حالی که از پله ها بالا می آمد آوازی سر داده بود و هر چه به بالای پله ها و اتاق «F» نزدیک می گشت، صدایش هم بلندتر و رسا تر به گوش می رسید.
جروشا، با شنیدن صدای او از جا پرید و از کنار پنجره بلند شد. باز هم با چهره واقعی و رنج آور زندگی مواجه شد.
ـ «کی با من کار داره؟!» این صدای تیز و نگران از دهان جروشا خارج شد و کلام تامی را قطع کرد.
ـ «خانم لیپت در دفتر است. فکر کنم خیلی هم عصبانیست. اوهوم!» تامی با این که این جملات را با حالتی آواز گونه و کودکانه می خواند اما از حالت صدایش مشخص بود که او هم برای جروشا نگران است. حتی بی تفاوت ترین و سنگدل ترین یتیم کوچک نوان خانه هم، برای کسی که از دفتر نوان خانه یعنی از سوی خانم لیپت فرا خوانده می شد، دلش می سوخت و نسبت به او احساس همدردی و ترحم می کرد زیرا همه با چهره و اخلاق عبوس و نامهربان خانم لیپت آشنا بودند. تامی حتی با این که گاهی جروشا با او بداخلاقی می کرد و بازویش را محکم می کشید و بینی اش را پاک می کرد (کاری که بچه های کوچک دوست ندارند) باز هم او را دوست داشت و حالا که خانم لیپت او را صدا زده بود، تامی هم برای جروشا نگران بود.
جروشا بی هیچ حرفی به سمت دفتر خانم لیپت راه افتاد اما دو خط موازی ناشی از نگرانی روی پیشانی اش نقش بسته بود. او نگران بود و از خود سوال می کرد: یعنی چه کار اشتباهی ممکن است انجام داده باشم؟ شاید نان ساندویچ ها ضخیم بوده اند و به خوبی درست شان نکرده ام؟ نکند در کیک ها، پوست گردو پیدا شده است؟ شاید یکی از خانم های بازدید کننده و نیکوکار سوراخی را که روی جوراب سوزی هاتورن(۳) بود، دیده است؟ او وحشت زده با خود فکر کرد وای، شاید هم یکی از بچه های کوچولوی اتاق F که او مسوولش است به یکی از بازدید کنندگان خیر بی ادبی کرده؟
وقتی جروشا به پایین پله ها رسید، چراغ های آن سالن بزرگ خاموش بود. در همان لحظه آخرین فرد نیکوکار به سمت درب خروج رفت و آن را باز کرد تا خارج شود، جروشا نتوانست آن مرد را به خوبی ببیند. تنها چیزی که در آن مرد برای جروشا جلب توجه کرد، قدّ بسیار بلند او بود. مرد دستش را برای اتومبیلی که یک راننده خمیده و مسن در انتظارش بود بلند کرد و تکان داد. وقتی اتومبیل حرکت کرد و به سمت او آمد، نور چراغ های جلوی اتومبیل روی مرد افتاد و سایه او را روی دیوار انداخت. سایه مردی بلندقد، با دست و پایی دراز و کشیده.
یک سایه کشیده و بسیار بلند، سایه یک بابای لنگ دراز.
جروشا با آن که بسیار مضطرب بود، ناگهان از دیدن چنین صحنه ای به خنده افتاد. او طبیعتی گرم و روحی همچون خورشید داشت و همیشه از کوچک ترین و ریزترین بهانه ها هم برای شاد بودن استفاده می کرد تا خودش را سرگرم و شاد کند. او با همان چهره خندان به سمت دفتر نوان خانه رفت و وقتی که با چهره بشّاش و خوشحال خانم لیپت، مدیر نوان خانه روبرو شد و دید او هم لبخند بر لب دارد کاملاً تعجب کرد. با این که درست و حسابی هم نمی شد به آن حالت لب ها، لبخند گفت اما جروشا همین که چهره خانم لیپت مثل همیشه عبوس و عصبانی نبود و کمی مهربانی در چهره اش دیده می شد، راضی بود چون چهره خانم لیپت در آن لحظه تقریباً مثل همان وقت هایی بود که با یکی از نیکوکاران و یا بازدید کنندگان نوان خانه روبرو می شد.
ـ «بنشین جروشا! می خواهم راجع به موضوعی با تو صحبت کنم؛» جروشا روی نزدیک ترین صندلی نشست و در حالی که نفسش در سینه حبس شده بود، منتظر ماند خانم لیپت شروع به صحبت کند. در همان لحظه اتومبیلی مثل برق از کنار پنجره رد شد. خانم لیپت نگاهی به آن اتومبیل انداخت و گفت:
ـ «آیا تو آن آقایی که همین حالا رفت را دیدی؟»
ـ «من فقط او را از پشت سر دیدم.»
ـ «او یکی از ثروتمندترین نیکوکاران ماست. تا به امروز کمک های مالی خیلی زیادی به این نوان خانه کرده است. او یکی از بهترین حامیان پرورشگاه ماست. من اجازه ندارم که نام او را بگویم زیرا تاکید کرد ناشناس باقی بماند و اسمش برده نشود.»
چشمان جروشا کم کم داشت از تعجب گشاد و گشاد تر می شد، برای این که تا به حال نشده بود او به دفتر نوان خانه احضار شود و خانم لیپت راجع به یکی از خیرین آن جا و این که چه کارهایی برای نوان خانه انجام داده یا چه ویژگی هایی به لحاظ اخلاقی دارد با او صحبت شود.
خانم لیپت ادامه داد: «این مرد محترم به چند نفر از پسران این نوان خانه لطف کرده آن ها را تحت حمایت مالی بسیار خوبی قرار داده است، چارلز بتتون و هنری فریز را که به خاطر داری؟ هر دوی آن ها توسط همین آقای...، یعنی همین نیکوکار محترمی که راجع بهشان صحبت می کنیم به کالج فرستاده شدند و مشغول تحصیل هستند. البته هر دوی آن ها پاسخ محبت ایشان را دادند. همچنین لطف این نیکوکار محترم و مبالغ بسیار زیادی که ایشان با سخاوت فراوان در اختیار این پسران گذاشته بود را با سخت کوشی و موفقیت شان در کالج جبران کردند البته که آرزوی این نیکوکار محترم نیز فقط و فقط موفقیت آن ها در تحصیل بود و بس. تا به امروز، لطف ایشان و نوع دوستی او فقط متوجه پسران این نوان خانه می شد. من هم نتوانسته بودم نظر لطف ایشان را متوجه دختران این موسسه بکنم. گویی از دخترها خوشش نمی آید.»
جروشا با خودش زمزمه کرد: آه، نه! و به شدت منتظر بود خانم لیپت به ادامه حرف هایش بپردازد.
خانم لیپت ادامه داد: «امروز در جلسه نوان خانه که البته تمام نیکوکاران نیز حضور داشتند، راجع به آینده تو صحبت شد.»
خانم لیپت چند لحظه سکوت کرد.
او قصد داشت بعد از مکثی کوتاه خیلی آرام و خونسرد به ادامه حرف خود بپردازد و البته این نوع حرف زدنش جروشا را به شدت عصبی کرده بود. سپس ادامه داد:
ـ «همان طور که می دانی، ما در این نوان خانه بچه ها را تا شانزده سالگی نگه داری می کنیم اما در مورد تو استثناء قائل شدیم. تو مدرسه ات را در چهارده سالگی تمام کردی. نمرات بسیار عالی کسب کردی، دَرسَت هم خیلی خوب بود، هر چند رفتار و کردارت همیشه همیشه هم خوب نبوده اما در هر حال به خاطر همین که دَرسَت خیلی خوب بود ما تو را برای طی کردن دوران دبیرستان به دبیرستان دهکده فرستادیم و حالا دوران دبیرستان تو هم رو به اتمام است و نوان خانه دیگر نمی تواند مخارج تو را تامین کند. برای این که تا همین حالا هم تو دو سال بیشتر از بقیه در این جا مانده ای!»
خانم لیپت این موضوع را نادیده گرفت که اگر جروشا دو سال بیشتر در نوان خانه مانده، به جایش تمام این دو سال این جا کار کرده و زحمت کشیده است. همیشه کارهای نوان خانه و وظایفش در آن جا در وهله اول قرار داشتند و در وهله دوم هم تحصیل و درس های خودش بودند. یعنی او همیشه اول از همه می بایست کارهای نوان خانه را انجام می داد و همچون یک مستخدم آن جا زحمت می کشید و پس از آن می توانست به درسش هم رسیدگی کند. خانم لیپت دوباره ادامه داد:
ـ «بله، همان طور که گفتم امروز مساله آینده تو در جلسه مطرح شد و پرونده ات مورد بررسی قرار گرفت!»
خانم لیپت با همان نگاه همیشگی اش که گویی تمام بچه ها را متهم می کرد نگاهی به جروشا انداخت، گویی جروشا یک متهم زندانی است اما زندانی بیچاره که هر چه فکر می کرد نمی توانست هیچ نقطه تاریک و هیچ نمره بدی را در کارنامه های تحصیلی اش به خاطر بیاورد. با این حال همان طور مانند یک زندانی مقصر و مجرم به چشمان خانم لیپت نگاه می کرد.
ـ «البته، تو در دوران تحصیل خودت را خوب نشان دادی، نمرات تو در تمام دوره های تحصلی بسیار خوب بوده است. به نظر می رسد در درس ادبیات انگلیسی، استعداد فوق العاده ای داشته باشی و بتوانی در این رشته بدرخشی و موفق شوی. خانم پریچارد(۴) نیز که یکی از اعضاء نیکوکاران نوان خانه ماست، کلی از تو دفاع کرد. با معلم ادبیات حرف زد و خلاصه از تو به شدت حمایت کرد و همچنین با صدای بلند آن انشاء را که نوشتی به نام «چهارشنبه غم آلود»، برای اعضاء گروه خواند.
نمی شد حدس زد که در آن لحظه جروشای بیچاره چه قدر از خوانده شدن آن انشاء احساس گناه می کرد و خجالت می کشید.
ـ «البته در آن انشاء به نظر من تو به جای این که قدردان زحمات زیادی باشی که این موسسه برای تو کشیده است، بیشتر این موسسه را مورد تمسخر قرار داده بودی. اگر تمام آن نوشته هایت را به پای روحیه بازیگوش و طنزپرداز تو نگذاشته بودم بی شک، هرگز تو را به خاطر آن حرف ها نمی بخشیدم.
اما از شانس خوب تو، آقای.....، یعنی همین آقای محترمی که راجع به ایشان صحبت کردم، روحیه بسیار شوخ طبعی دارند و از همین رو از انشاء تو خیلی خوششان آمد و قصد دارند تو را به کالج بفرستند.»
جروشا با چشمانی که از فرط شادی و تعجب درشت شده بودند گفت: «به کالج؟!»
خانم لیپت به علامت تایید، سرش را تکان داد و ادامه داد:
ـ «بله کالج، این آقای محترم در این مورد با من صحبت کرد. او بر این باور است که تو خیلی خلاق و با استعداد هستی. به همین خاطر می خواهد شرایط تحصیل تو را فراهم کند تا بتوانی نویسنده شوی.»
ـ «یک نویسنده؟!» جروشا حس می کرد از شدت شادی و تعجب مغزش فلج شده و دیگر قدرت فکر کردن به هیچ چیز را ندارد. آن قدر که فقط قادر بود جملات خانم لیپت را تکرار کند و نمی توانست چیز دیگری بگوید.
ـ «بله او این طور فکر می کند. تصمیم خود را گرفته است تا تو را برای تحصیل به کالج بفرستد. البته این که تو می توانی موفق شوی یا خیر را فقط آینده مشخص خواهد کرد. ایشان مبلغ بسیار خوبی را معین کرده اند تا ماهیانه به تو پرداخت شود. این ماهیانه برای دختری مثل تو که هرگز در تمام طول عمرش پولی برای خرج کردن نداشته، آن قدر فوق العاده است که نمی توانی فکرش را بکنی. او واقعاً مرد سخاوتمندی ست اما خب این تصمیم ایشان است و من هیچ دخالتی نمی توانم در تصمیم او داشته باشم. تو تا تمام شدن تابستان همین جا خواهی بود. خانم پریچارد به خاطر لطف فراوانی که به تو دارد قرار شده تو را برای رفتن به دانشکده آماده کند. هزینه پانسیون و شهریه تو مستقیماً به دانشگاه واریز می شود و در طی چهار سالی که در آن جا خواهی بود ماهیانه ۳۵ دلار به عنوان پول توجیبی در اختیارت قرار خواهد گرفت.
و این یعنی شرایط تو درست مثل دیگر همکلاسی هایت خواهد بود. این مقرری هر ماه به وسیله منشی مخصوص این آقای محترم برای تو فرستاده خواهد شد. در عوض تو می بایست هر ماه یک نامه برای ایشان بنویسی. این نامه، نامه تقدیر و تشکر از ایشان به خاطر حمایت های مالی شان نیست. چون ایشان اصلا چنین فردی نیستند که از تو توقع نامه تشکر و تقدیر را داشته باشند، ایشان فقط می خواهند تو هر ماه نامه ای برای ایشان بفرستی و در آن از جزئیات تحصیل و موفقیت های خودت در دوره های آموزشی و تحصیلی و زندگی روزانه ات بنویسی. انگار که پدر و مادرت زنده هستند و تو داری برای آن ها از خودت و شرایط درس و زندگی ات می نویسی و آن ها را از حال خودت مطلع می کنی.
این نامه ها اصطلاحاً برای آقای جان اسمیت(۵) نوشته خواهد شد، البته نام ایشان جان اسمیت نیست زیرا همان طور که گفتم ایشان مایلند ناشناس باقی بمانند. اما در هر حال ایشان برای تو اصطلاحاً جان اسمیت خواهند بود. دلیل این که ایشان چرا دوست دارند تو این نامه ها را بنویسی این است که فکر می کنند هیچ چیزی نمی تواند مثل نامه نوشتن، فن بیان و استعداد و نبوغ یک نویسنده را بارور کند. این در حالیست که تو پدر و مادری نیز نداری تا برایشان نامه بنویسی، به همین خاطر او دوست دارد برای او نامه بنویسی و از حال و وضع خود و شرایط درسی ات برایش توضیح دهی تا بتواند از میزان پیشرفت تو در درس ها نیز مطلع شود، در ضمن او هرگز به این نامه ها پاسخی نمی دهد مگر این که موضوع مهمی پیش بیاید که احتیاج به پاسخ داشته باشد. او از نامه نوشتن خوشش نمی آید و به همین خاطر در آن صورت باز هم او نامه ای را پاسخ نمی دهد بلکه در مواقع لزوم مثلا اگر بخواهند تو را از دانشگاه اخراج کنند که البته من صادقانه آرزو می کنم هرگز چنین اتفاقی نیفتد، آن وقت تو باید این مطالب را به حضور آقای گریگز(۶) که منشی آقای اسمیت هستند برسانی. پس در هر حال نوشتن این نامه های ماهیانه کاملاً اجباری است و جزء کارهایی است که تو می بایست انجام دهی. این تنها راهی است که به واسطه آن می توانی از حمایت بی شائبه آقای اسمیت قدردانی کنی. انگار که تو با انجام این کار، هر ماه قسط می پردازی. امیدوارم تمام نامه هایی که برای ایشان می نویسی سرشار از احترام و حق شناسی از زحمات او باشد تا بتوانی با این کار، تربیت خوب و شایستگی ات را به ایشان نشان بدهی. همیشه به خاطر داشته باش که تو در حال مکاتبه برای یکی از خیرین و حامیان نوان خانه جان گریر(۷)، هستی و باید با رفتار شایسته و خوبت آبروی ما را حفظ کنی.»
جروشا با چشمانی مشتاق فقط درب اتاق را نگاه می کرد و منتظر فرصتی بود تا بتواند از دفتر خانم لیپت بیرون برود و راجع به این اتفاق هیجان انگیز و عالی فکر کند. سرش از شدت هیجان گیج می رفت. فقط دوست داشت در آن لحظه از دست این حرف های تکراری خانم لیپت فرار کند. بلند شد و محتاطانه یک قدم به عقب برداشت اما خانم لیپت با اشاره دست، او را وادار به ایستادن کرد. از نظر جروشا حالا که وقت نطق و سخنرانی نبود!
خانم لیپت ادامه داد: «امیدوارم به خاطر این خوشبختی و شانسی که به تو روی آورده، سپاس گذار خداوند باشی. به ندرت پیش می آید دخترانی که در شرایطی مثل شرایط و موقعیت تو قرار دارند، این گونه در مسیر رشد و پیشرفت قرار بگیرند. تو باید همیشه به خاطر داشته باشی....»
جروشا حرف او را قطع کرد و گفت: «بله خانم، متشکرم. چشم. متوجه شدم، حالا باید بروم و شلوار فردی پرکینز(۸) را وصله کنم و بدوزم.»
ناگهان در را باز کرد و سریع از اتاق بیرون رفت و خانم لیپت با دهانی که هنوز برای ادامه صحبت هایش باز بود، به در خیره ماند.

نامه های دوشیزه جروشا آبوت

به
آقای بابا لنگ دراز اسمیت

۲۱۵ تالار فرگوسن، ۲۴ سپتامبر
نیکوکار مهربانی که یتیمان را به کالج می فرستید، حالا من این جا هستم! دیروز یک مسافرت ۴ ساعته با قطار داشتم.
سفر کردن با قطار خیلی جالب و بامزه است، مگرنه؟ من تا به حال سوار قطار نشده بودم.
دانشگاه خیلی خیلی بزرگ است و بسیار حیرت انگیز و جالب به نظر می رسد. این جا آن قدر بزرگ است که هر وقت از اتاقم خارج می شوم، حس می کنم گم شده ام. هر وقت که کمی از این سردرگمی و حیرت، فارغ شدم حتماً برایتان نامه دیگری خواهم نوشت و راجع به درس هایم برای تان خواهم گفت. کلاس ها تا صبح روز دوشنبه تشکیل نمی شوند و حالا شنبه شب است اما می خواهم یک نامه کوتاه برایتان بنویسم تا کمی با شما آشنا شوم.
نامه نوشتن برای کسی که او را نمی شناسی کمی عجیب و غریب به نظر می رسد. اصلاً برای من خود همین نامه نوشتن عجیب و غریب است، آخر من هرگز بیش از سه یا چهار بار در زندگی ام برای کسی نامه یا مطلبی ننوشته ام پس لطفاً اگر این نوشته ها خیلی شبیه نامه نیستند، مرا ببخشید.
دیروز صبح، قبل از این که نوان خانه را ترک کنم، من و خانم لیپت یک صحبت مفصل و مهم داشتیم. او به من گفت که از این به بعد باید چه رفتاری داشته باشم و خصوصاً این که باید چه رفتاری با آقای محترم و مهربانی که چنین لطف بزرگی را در حق من کرده است داشته باشم و دیگر این که به من گفتند باید رفتارم نسبت به شما بسیار حق شناسانه و احترام آمیز باشد.
اما آخر من چه طور می توانم آن طور که شایسته شخصیت خوب و مهربان شماست به شما احترام بگذارم در حالی که شما دوست دارید جان اسمیت نام بگیرید؟ آخر چرا اسم بهتری را برای خودتان انتخاب نکردید؟ اسمی که شخصیت های بزرگ تری دارای آن هستند؟ مثلا اگر من نامه هایم را با عناوینی چون: آقای هیچینگ پست عزیز و یا آقای کلودزپراپ عزیز شروع می کردم و شما یک چنین اسامی معروف و برجسته ای را برای خود انتخاب کرده بودید، قطعا می توانستم نامه های بهتری برایتان بنویسم. این اسامی بیشتر برازنده شخصیت سخاوتمند و مهربان شما هستند.
من تمام طول تابستان را به شما فکر می کردم، آخر بعد از این همه سال بالاخره یک نفر پیدا شده که من و آینده و تحصیلم برایش اهمیت دارد. حالا بعد از سال ها احساس می کنم که یک جورهایی دارای خانواده شده ام، حالا من هم به کسی تعلق دارم، خانواده ای دارم و این احساس بسیار خوب و شیرینی است. باید بگویم، با این وجود هنوز چیز زیادی از شما نمی دانم و این باعث می شود نتوانم وقتی که به شما فکر می کنم خوب تجسم تان کنم.
من فقط سه چیز راجع به شما می دانم:

۱. شما قد بلند هستید.
۲. شما ثروتمند هستید.
۳. شما از دخترها خوشتان نمی آید.

فرضاً بتوانم شما را «آقای عزیزی که از دخترها بیزار است» بنامم. آن وقت اگر چنین کاری کنم، به شما توهین کرده ام. یا حتی اگر هم شما را «آقای ثروتمند عزیز» خطاب کنم، باز هم به شما توهین کرده ام چون اگر شما را این طور خطاب کنم یعنی شما را انسانی می دانم که تنها چیزی که برایش اهمیت فراوانی در زندگی دارد پول است و این یعنی توهین به شما، از طرفی هم پول دار بودن یا ثروتمند بودن که یک خصلت درونی به شمار نمی رود.
تازه شاید هم شما همیشه ثروتمند نمانید؛ همان طوری که بسیاری از مردان بسیار باهوش و ثروتمند وال استریت(۹) هم ورشکست شدند و زمین خوردند، پس این یعنی ثروت ممکن است همیشگی نباشد. اما چیزی که در شما کاملاً مشخص و بارز است قد بلند شماست. این هم چیزی است که همواره در شما وجود دارد! پس، من هم تصمیم گرفتم شما را بابا لنگ دراز عزیز بنامم. امیدوارم ناراحت نشوید. این فقط یک اسم خودمانی است که بین من و شماست. ما نباید این را به خانم لیپت بگوییم.
تا دو دقیقه دیگر زنگ ساعت ده زده می شود. در این جا روز ما به وسیله زنگ ها به چندین بخش تقسیم می شود. ما در بین این زنگ ها، غذا می خوریم، می خوابیم و درس می خوانیم که البته با صدای زنگ هر ساعت مشخص می شود که در آن ساعت باید چه کنیم. توضیحش مفصل است. من در این جا حس می کنم تمام مدت روز مثل یک سواره نظام پر جنب و جوش هستم و همه کارها بر طبق قاعده و قانون انجام می شود. در پایان روز هم که خاموشی و شب به خیر و خواب.
می بینید این جا همه چیز چه قدر قانونمند و اصولی است. البته من هم از تمام این قوانین اطاعت می کنم. این ها همه به خاطر زحماتی است که در نوان خانه جان گریر برای من کشیده اند.

با احترام فراوان، جروشا آبوت

برای آقای بابالنگ دراز اسمیت

اول اکتبر، بابالنگ دراز عزیز
من عاشق دانشکده هستم و همین طور عاشق شما هستم که مرا برای تحصیل به این جا فرستادید. من خیلی خیلی خوشحالم به قدری هیجان زده هستم که بیشتر وقت ها شب ها به زور خوابم می برد. شما نمی توانید تصور کنید که این جا چه قدر با نوان خانه جان گریر متفاوت است. من حتی در رویاهایم هم نمی دیدم که چنین جایی در دنیا وجود داشته باشد. برای تمام افرادی که یک دختر نیستند و نمی توانند به این کالج بیایند احساس تاسف می کنم. مطمئنم دانشکده ای که شما وقتی پسر جوانی بودید و به آن جا می رفتید، به این زیبایی و خوبی نبوده است.
اتاق من در برج بلندی قرار دارد که پیش تر ها یعنی پیش از این که برای دانشجویان به کار گرفته شود بیمارستان بوده ولی بعدها دوباره آن را بازسازی کرده اند و این ساختمانی شده که حالا وجود دارد. سه تا دختر دیگر هم در همین طبقه برج و در اتاق های کناری من هستند.
یکی از آن ها که از همه ما بزرگ تر است و دانشجوی سال آخر هم هست عینک می زند و همیشه هم به ما می گوید کمتر سر و صدا کنیم. دو تای دیگر هم که سال اولی هستند، یکی از آن ها سالی مک براید(۱۰) نام دارد و دیگری هم جولیا راتلج پندلتون(۱۱). موهای سالی قرمز است و بینی سربالایی هم دارد. او بسیار صمیمی و مهربان است اما جولیا از یک خانواده اشراف زاده و سطح بالاست. اهل نیویورک است و هنوز هم با من جور نشده. سالی و جولیا در یک اتاق زندگی می کنند ولی من و دختری که دانشجوی سال آخر است در اتاق های انفرادی زندگی می کنیم. معمولاً سال اولی ها نمی توانند در اتاق های یک نفره باشند، اگر هم باشند خیلی به ندرت این اتفاق می افتد اما بی این که خودم از آن ها بخواهم، به من اتاق یک نفره دادند. فکر کنم کسی که مسوول ثبت نام دانشکده بوده است با این که یک دختر خانواده دار با یک دختر پرورشگاهی در یک اتاق با هم زندگی کنند، موافق نبوده است. می بینید گاهی یتیم بودن سودهایی هم دارد! اتاق من در قسمت شمال غربی و در کنج قرار دارد با دو تا پنجره و یک چشم انداز. اگر شما به مدت هجده سال با بیست نفر هم اتاق باشید، تنها بودن در یک اتاق تک نفره و هم اتاقی نداشتن برایتان آرامش بخش خواهد بود. این برای من اولین فرصت و بهترین شانس است که بتوانم با خودم یعنی با جروشا آبوت آشنا شوم و بیشتر و بهتر بشناسمش. من که فکر می کنم دوستش داشته باشم.
شما هم همین فکر را می کنید؟

سه شنبه

دانشکده در حال تشکیل دادن یک تیم بسکتبال از دانشجویان سال اولی است. امکان دارد من هم شانس انتخاب شدن داشته باشم. درست است که لاغرم اما خیلی فرز و محکم و قوی هستم. وقتی همه دارند با امیدواری به هوا نگاه می کنند تا توپ را بگیرند، من می توانم از بین پاهایشان بدوم و توپ را قاپ بزنم و آن را از آن خودم کنم. تمرین کردن در یک زمین ورزشی در بعدازظهر آن هم در زمینی که دور تا دور آن را درختانی با برگ های قرمز و زرد فراگرفته است و هوا از عطر آن ها پر شده و همه در آن جا در حال شادی و جیغ و فریاد و بازی هستند، چه قدر فرح بخش و سرگرم کننده است. این ها شاد ترین دخترانی هستند که من تا به حال دیده ام... و من هم از همه شان شادترم!
می خواستم برایتان نامه ای طولانی بنویسم و در مورد تمام چیزهایی که تا به حال یاد گرفتم بگویم، آخر خانم لیپت به من گفته بود که می خواستید این چیز ها را برایتان بنویسم و شما را از اوضاع درسی ام مطلع کنم اما چه کنم که الان ساعت ۷ است و زنگ خورده و تا ده دقیقه دیگر باید با لباس ورزشی، حاضر و آماده در زمین ورزش باشم. به نظر شما من برای تیم بسکتبال انتخاب می شوم؟

ارادتمند شما، جروشا آبوت

پیوست: ساعت ۹
همین الان سالی مک براید به اتاقم سری زد و گفت:
ـ «آن قدر دلتنگ خانه مان هستم که نگو و نپرس. تو هم همین طوری؟
من لبخند کم رنگی زدم و گفتم نه. آخر من تازه از شر آن جا خلاص شده بودم. اتفاقاً دلتنگی برای خانه، چیزی بود که اصلاً و ابداً در من وجود نداشت و ندارد، من از آن جا فراری بودم! آخر آن جا که خانه من نبود، من که تا به حال نشنیده ام کسی دلش برای نوان خانه اش تنگ شده باشد، مگرنه؟

۱۰ اکتبر، بابالنگ دراز عزیز

آیا شما تا به حال اسم میکل آنژ(۱۲) به گوشتان خورده است؟
او هنرمند مشهوری است که در قرون وسطی در ایتالیا زندگی می کرده است. همه کسانی که در رشته ادبیات انگلیسی تحصیل می کنند او را خیلی خوب می شناسند. وقتی در کلاس گفتم فکر می کردم که او یک فرشته بزرگ است، همه به من خندیدند. آخر خب تلفظ نام فامیل او درست مثل تلفظ آنجل است (آنجل به معنای فرشته)، مگر نه؟ بدبختی این جاست که در دانشکده همه از آدم انتظار دارند همه چیز را بداند حتی چیزهایی که هرگز به او یاد داده نشده است و این موضوع گاهی مرا اذیت می کند. اما حالا وقتی که دختران دانشکده راجع به چیزی صحبت می کنند که من تا به حال چیزی راجع به آن نشنیده ام، آن لحظه هیچ حرفی نمی زنم اما بعد معنای آن را در دایره المعارف پیدا می کنم و یادش می گیرم.
روز اول اشتباه وحشتناکی کردم. یکی از دخترها از موریس مترلینگ(۱۳) نام برد. من سوال کردم موریس مترلینگ از دانشجویان جدید است؟! خلاصه همه دانشکده از این موضوع با خبر شدند و شدم مایه خنده بچه ها. اما در هر حال، با تمام این اتفاقات و حرف و حدیث ها باز هم فکر می کنم دختر باهوشی هستم حتی باهوش تر از همه آن ها!
آیا می خواهید بدانید که اتاقم را چه طور چیده ام؟ ترکیبی از رنگ های قهوه ای و زرد است. دیوار اتاقم نخودی روشن است و پرده ها و کوسن های زرد رنگ خریده ام. یک میز قهوه ای سوخته هم خریده ام (میزم دست دوم است و سه دلار آن را خریده ام) و صندلی ام هم از جنس چوب درخت راتان است. یک قالیچه قهوه ای رنگ هم خریده ام که وسطش یک لکه جوهر دارد. من هم صندلی ام را درست روی آن لکه گذاشته ام تا مشخص نباشد.
پنجره های اتاقم خیلی بلند هستند و اگر روی صندلی نشسته باشید نمی توانید بیرون را تماشا کنید. برای همین هم آینه میز دراور را از آن جدا کرده ام و هر وقت می خواهم بیرون را تماشا کنم میزم را به کنار پنجره می کشم، بلندی آن میز درست به اندازه ای است که می توانم بیرون را ببینم. آن وقت کشوهای دراور را بیرون می کشم و برای رفتن به روی میز از کشوهای بیرون کشیده شده، مثل پله استفاده می کنم و بالای میز می روم بعد به راحتی بیرون را تماشا می کنم. خیلی راحت است! سالی مک براید به من کمک کرد تا تمام این لوازم را از یک حراجی بخرم. آخر او همیشه در یک خانه و در کنار خانواده زندگی می کرده و خوب می داند که چه اسباب و اثاثیه ای برای یک خانه لازم است. وای شما نمی توانید تصور کنید که چه قدر مفرح و سرگرم کننده است که به خرید بروید و یک پنج دلاری واقعی را به فروشنده بدهید و بقیه آن را پس بگیرید در حالی که هرگز بیشتر از پنج سنت در زندگی تان نداشته اید. باباجون، من به شما قول می دهم که پول توجیبی ماهیانه ام را خوب و درست خرج کنم و قدرش را بدانم.
سالی به نظر من خونگرم ترین و زودجوش ترین دختر دنیاست... ولی جولیا راتلج پندلتون اصلاً این طوری نیست. به نظر من که مدیریت این جا در مورد انتخاب کسانی که می بایست با هم، هم اتاق باشند اصلاً مناسب نبوده است. نگاه سالی به همه چیز مثبت و خوشایند است و کلاً دختر شاد و خوش بینی است و حتی وقتی نمره اش هم کم می شود باز هم خنده از لبانش دور نمی شود ولی جولیا نسبت به هر چیزی کم حوصله و کسل است. اصلاً سعی نمی کند رفتاری دوستانه و مهربان داشته باشد. او فکر می کند پندلتون ها، همه کارهایشان درست و بی عیب است و بدون هیچ سوال و جوابی به بهشت می روند و کلاً از خود متشکر است. من و جولیا کلاً در نقطه متضاد هم قرار داریم.
ما هیچ شباهتی به لحاظ فکری با هم نداریم.
حالا فکر کنم خیلی منتظر باشید بدانید از درس هایم چه خبر؟

۱. درس لاتین: هانیبال(۱۴) و نیروهایش شب گذشته اش از نبود تراسمینیوس(۱۵) استفاده کردند و کمپشان را به تصرف خود در آوردند و صبح فردایش رومی ها را محاصره کردند. رومی ها هم مجبور به عقب نشینی شدند.
۲. درس فرانسه: ۲۴ صفحه از کتاب سه تفنگدار و صرف سوم شخص افعال بی قاعده.
۳. درس هندسه: مبحث استوانه ها تمام شد و حالا داریم روی مبحث مخروط ها کار می کنیم.
۴. درس انگلیسی: در حال مطالعه نظریه ها هستیم. اطلاعات من هم روزبه روز بهتر می شود.
۵. درس فیزیولوژی: به مبحث دستگاه هاضمه بدن رسیدیم. در جلسه بعد هم قرار است در مورد صفرا و لوزالمعده مطالعه کنیم.

جروشا آبوت، دانشجوی شما

پیوست. بابا امیدوارم شما هرگز از نوشیدنی های الکلی استفاده نکنید؟! چون واقعاً برای سلامتی کبد انسان مضر و خطرناک است.

چهارشنبه

بابالنگ دراز عزیز،
من اسمم را عوض کرده ام.
البته هنوزم توی دفتر اسمم همان «جروشا»ست اما همه جودی صدایم می زنند. دو اسمه بودن واقعاً خیلی بد است، مگر نه؟ آخر من هنوز اسم جودی برایم جا نیفتاده است. این اسم را فردی پرکینز روی من گذاشت. او وقتی کوچک تر بود نمی توانست اسمم را درست تلفظ کند و به من می گفت جودی.
کاش خانم لیپت در انتخاب اسم برای بچه ها، یک کم سلیقه و ابتکار بیشتری به کار می برد. او اسم فامیل بچه ها را از روی دفترچه تلفن انتخاب می کند. اگر دفترچه تلفن را نگاه کنید آبوت را روی صفحه اول آن خواهید دید. اسم کوچک بچه ها را هم از هر جا که بتواند پیدا می کند؛ اسم جروشا را از روی یک سنگ قبر برداشته. من همیشه از این اسم نفرت داشته ام اما خب، جودی یک کم بهتر از جروشاست. یه کم بامزه است. اما به من نمی آید، جودی به دختری می آید که شیرین و زیبا باشد با چشمانی آبی، دختری که یکی یکدانه و دوست داشتنی باشد و خانواده اش لوسش کرده باشند. کسی که یک زندگی راحت و بی دردسر داشته. من که اصلاً این طوری نیستم. من ممکن است معایب زیادی داشته باشم ولی لوس نیستم، اصلاً خانواده ای نداشتم که لوسم کنند! اما این که آدم وانمود کند که لوس و نازپرورده است به نظرم باید خیلی سرگرم کننده و بامزه باشد. لطفاً شما هم دیگر از این به بعد به من بگویید «جودی».
یک چیز دیگر هم می خواهید بدانید؟ من برای خودم سه جفت دستکش چرم خریده ام، البته قبلاً از آن دستکش های بی انگشت داشته ام که کادوی کریسمس من بوده اما هرگز یک دستکش واقعی که جای پنج انگشت داشته باشد نداشته ام. این یک دستکش واقعی است. هر چند دقیقه یک بار آن ها را بر می دارم و دستم می کنم، آخر خیلی دوستشان دارم. خیلی دارم خودم را کنترل می کنم که در کلاس آن ها را دستم نکنم.

(زنگ شام. خدانگه دار)

جمعه

بابا، شما چی فکر می کنید؟ استاد انگلیسی ام به من گفت که آخرین نوشته ام، نشان می دهد تو از ابتکار و نبوغ فوق العاده ای برخورداری. او دقیقاً همین را گفت. این هایی که گفتم دقیقاً جملات خود او بود. البته با توجه به آن هجده سالی که در نوان خانه گذارنده ام، می دانم که نسبت دادن چنین جملاتی به دختری مثل من دور از ذهن به نظر می رسد، مگه نه؟ همان طور که بی شک خودتان هم می دانید و قلباً تصدیق می کنید هدف نوان خانه جان گریر، این است که همه ۹۷ کودک یتیم و بی سرپرست نوان خانه را یکسان و یک شکل بزرگ کند. توانایی بی نظیر من در سن خیلی پایین مشخص شد، یعنی همان وقتی که با گچ تصاویری از خانم لیپت روی درب انبار نوان خانه می کشیدم. امیدوارم وقتی از زندگی گذشته ام در نوان خانه گله و انتقاد می کنم، احساسات شما را جریحه دار نکنم و باعث رنجش تان نشوم! اما اگر حس می کنید این کار من بی ادبی و گستاخی است، می توانید هر وقت خواستید پول توجیبی ماهیانه ام را متوقف کنید و آن را برایم نفرستید. می دانم که گفتن این حرف خیلی هم مودبانه نیست اما شما نباید از دختری یتیم که در یک نوان خانه بزرگ شده، انتظار رفتاری به درستی یک دختر خانم با شخصیت که روال عادی زندگی را در کنار خانواده اش و در خانه خودش گذرانده داشته باشید.
می دانید بابا! درس خواندن در دانشکده آن قدر سخت نیست که بازی و تفریح برایم سخت است. بیشتر اوقات وقتی دخترها دارند با هم حرف می زنند و شوخی می کنند و می خندند، من حتی نمی فهمم راجع به چه موضوعی صحبت می کنند و چرا می خندند، فکر کنم شوخی های آن ها مربوط به گذشته می شود، گذشته ای که همه می دانند، غیر از من. انگار من در یک دنیای دیگر زندگی می کنم، دنیایی بیگانه، حتی زبان آن ها را هم نمی فهمم. این خیلی آزار دهنده است. این همان احساسی است که همیشه و در تمام طول زندگی ام همراه من بوده است. دبیرستانی هم که بودم دخترها دور هم جمع شده و به من خیره می شدند. من با همه شان فرق داشتم و آن ها هم این را می دانستند. انگار روی پیشانی من نوشته بود، «نوان خانه جان گریر»، گاهی هم برخی از آن ها که می خواستند خودشان را خوب و مهربان نشان دهند، پیشم می آمدند و چند جمله ای مودبانه با من صحبت می کردند. اما من از تمام آن ها که تظاهر به محبت و مهربانی می کنند بیزارم.
این جا هیچ کس نمی داند که من در نوان خانه بزرگ شده ام. به سالی مک براید هم گفته ام که پدر و مادرم فوت کرده اند و یک آقای محترم مسن مهربان مرا برای تحصیل به دانشکده فرستاده است که البته دروغ هم نیست. نمی خواهم فکر کنید که من دختر ترسو و بزدلی هستم. من فقط می خواهم مثل دختران دیگر باشم اما می دانم که به هر حال جایی که من در آن بزرگ شده ام و خاطرات رنج آور و دردناکش، خواه ناخواه فاصله عمیقی را بین من و دختران دیگر این جا ایجاد کرده است. فکر کنم اگر به عقب برگردم و تمام آن خاطرات را دور بریزم، آ ن وقت بتوانم مثل این دخترها باشم و آن وقت دیگر فرقی با آن ها ندارم. من هم مثل همه آن ها انسان هستم و فکر نمی کنم به لحاظ وجودی، فرقی با آن ها داشته باشم، مگر نه؟
در هر حال، سالی که مرا دوست دارد!
ارادتمند شما، جودی آبوت
«جروشای سابق»

صبح شنبه

همین الان نامه ام را از اول تا آخر خواندم. قبول دارم که نامه شاد و خوشایندی نیست اما آخر چه توقعی می شود از کسی که دوشنبه صبح امتحان هندسه دارد و باید درسش را دوره کند و تازه سرما هم خورده و مدام عطسه می کند داشت؟

یکشنبه

دیروز یادم رفت که نامه را پست کنم، پس یک نکته تازه را هم به آن اضافه می کنم، من خیلی عصبانی هستم. امروز صبح یک اسقف آمده بود تا برای ما سخنرانی کند، فکر می کنید او چه گفت؟
در انجیل آمده است که، «فقرا آفریده شده اند تا به ما فرصت انجام کارهای نیکو را بدهند».
آخر مگر فقرا، یک سری حیوان اهلی مفید هستند؟! اگر حالا من دیگر یک خانم با شخصیت و تحصیل کرده نبودم، حتماً بعد از موعظه، پیش ایشان می رفتم و جوابشان را می دادم.

۲۵ اکتبر، بابا لنگ دراز عزیز

من حالا عضو تیم بسکتبال دانشکده هستم. باید ببینید شانه چپم چه قدر کبود شده. کبود که چه عرض کنم، یک ترکیبی از رنگ های آبی و قهوه ای با رگه های نارنجی. جولیا پندلتون، سعی کرد که عضو تیم بشود اما نتوانست. هورا!
می بینید چه قدر خوب دارم پیشرفت می کنم.
دانشکده دارد برایم روز به روز بهتر و زیباتر می شود، بچه ها، استادان، کلاس ها، محوطه دانشکده، غذای دانشکده، خلاصه من این جا دیگر همه چیز و همه کس را دوست دارم. راستی هفته ای دو بار به ما بستنی می دهند. هیچ وقت هم به ما آرد ذرت حریره شده نمی دهند.
شما فقط خواسته بودید که من ماهی یک بار برایتان نامه بنویسم، همین طور است مگر نه؟
اما من تا به امروز هر چند روز یک بار برایتان نامه ای نوشته ام! آخر می دانید تمام چیزها و اتفاقات این جا برایم تازگی دارند. من دوست دارم درباره شان با یکی حرف بزنم و شما هم تنها کسی هستید که من دارم. لطفا این پرگویی ها و زیاد نامه نوشتن های مرا ببخشید. به زودی سعی می کنم از این پرحرفی هایم کم کنم. اگر نامه هایم شما را خسته می کند، می توانید هر وقت که خواستید آن ها را داخل سطل زباله بیندازید. به شما قول می دهم که تا اواسط ماه نوامبر دیگر برایتان نامه ننویسم.

دختر پرحرفتان. جودی آبوت

۱۵ نوامبر

بالا لنگ دراز عزیز،
به چیزی که امروز یاد گرفته ام گوش کنید:
مساحت سطح محدب هرم ناقص برابر است با هرم منظم که آن هم برابر است با نصف حاصل ضرب مجموع محیط دو قاعده آن ضرب در ارتفاع هر یک از ذوزنقه هایش.
به نظر درست و منطقی نمی آید اما باید بگویم که کاملاً درست است. من می توانم این قضیه را ثابت کنم!
من تا به حال هرگز چیزی راجع به لباس هایم برایتان نگفته ام، همین طور است، نه؟ شش دست لباس برای خودم خریده ام که همه آن ها نو و خوشگل هستند. آن ها لباس های دست دومی نیستند که برایم بزرگ باشند. اصلاً دست دوم نیستند. همه آن ها نوی نو هستند. شاید شما نتوانید درک کنید که برای یک دختر فقیر و یتیم داشتن چنین لباس های زیبا و نو چه قدر عالی و خوشحال کننده است؟! بابا این لباس ها را شما به من داده اید و من به این خاطر از شما واقعاً ممنونم. این که شما شرایط تحصیل در چنین دانشکده ای را برای من ایجاد کرده اید واقعاً عالی است اما باز هم به نظر من قابل مقایسه با داشتن شش دست لباس زیبا و نو نیست.
خدا را شکر این لباس ها را خانم پریچارد که یکی از اعضاء خیرین نوان خانه مان است برای من انتخاب کرد. این لباس ها سلیقه اوست نه خانم لیپت. یکی از لباس هایم، لباس شب بسیار زیبایی است با پارچه ابریشمی صورتی رنگ. وقتی آن را می پوشم خیلی عالی و خوشگل می شوم. یک لباس آبی هم دارم که مخصوص کلیساست. یکی از لباس هایم هم قرمز رنگ است و به شیوه دوخت شرقی ها دست دوزی شده که آن لباس مخصوص عصر و صرف عصرانه می باشد. بابا وقتی آن را می پوشم شبیه کولی ها می شوم، یک لباس دیگر هم دارم که صورتی رنگ است و یک لباس معمولی برای وقت هایی که می خواهم به خرید بروم و همین طور یک لباس ساده برای کلاس درس. البته احتمالاً این لباس ها که این قدر از نظر من عالی و بی نظیر هستند برای دختری مثل جولیا پندلتون که کلکسیون بزرگی از لباس های زیبا و شیک و گران قیمت دارد، آن چنان هم جذاب نباشد اما برای جروشا آبوت، آه، داشتن این لباس ها واقعاً باور نکردنی و شگفت انگیز است!
لابد الان با خودتان فکر می کنید که من چه دختر سطحی و سبکسری هستم که داشتن این لباس ها این قدر برایم خوشحال کننده است و با خودتان می گویید حیف از این همه پولی که دارید خرج تحصیل دختری مثل من می کنید؟
اما بابا! اگر شما هم تمام عمرتان فقط لباس چیت راه راه پوشیده بودید، آن وقت می فهمیدید که حالا من از داشتن چنین لباس های زیبایی چه حالی دارم. وقتی هم که وارد دبیرستان شدم، اوضاع حتی از قبل هم بدتر شد. لباس هایی که به من داده می شد که آن ها را بپوشم حتی از آن لباس های چیت راه راه هم بدتر بود.
لباس های کهنه و مندرس. شما نمی توانید فکرش را هم بکنید که چه قدر آن موقع رفتن به دبیرستان و حضور بین بچه های دیگر با آن لباس های کهنه، آزار دهنده و عذاب آور بود. هر لحظه با خودم می گفتم نکند لباسی که الان بر تنم دارم متعلق به یکی از همین دختران همکلاسی ام باشد و او هم این موضوع را بفهمد و به بقیه کلاس هم بگوید. مرا به بچه های دیگر نشان بدهد و همگی مرا مسخره کنند و به من بخندند. طعم تلخ آن روزهای سخت و عذاب آور هنوز هم برایم قابل حس است. انگار تلخی اش با گوشت و خونم عجین شده و بیرون رفتنی هم نیست. تلخی اش آن قدر زیاد است که حتی اگر باقی عمرم، جوراب های ابریشمی بپوشم، باز هم فراموش شدنی نیست. زخمی که درد و عذاب آن روزها به روحم وارد کرده، از بین رفتنی نیست.

آخرین خبر مربوط به جنگ!

خبرهایی از صحنه درگیری.

در چهارمین جلسه درسی مان که پنجشنبه، ۱۳ نوامبر برگزار شد، خواندیم که هانیبال پیشرفت لشکر رومی ها را متوقف کرد و کارتاجینی ها(۱۶) را بر فراز کوه ها و دشت های کاسیلینوم(۱۷) هدایت کرد. یک گروهان مسلح به سلاح سرد هم موفق شدند پیاده نظام کنتس فابیوس ماکسیموس(۱۸) را خلع سلاح کرده و محاصره اش کنند. دو نبرد با درگیری و زد و خوردی اندک. رومی ها با تلفات سنگین به عقب رانده شدند.
با احترام، خبرنگار و نامه نگار ویژه شخص شما: ج. آبوت
پیوست: می دانم که نباید از شما انتظار داشته باشم پاسخ نامه های مرا بدهید و البته به من گفته اند که نباید با سوالاتم شما را اذیت کنم، اما بابا فقط جواب این یک سوال مرا بدهید: لطفاً به من بگویید که آیا شما خیلی خیلی پیر هستید یا فقط کمی پیر؟ موهایتان کاملاً ریخته است یا فقط کمی از آن ها ریخته است. این که بتوانم چهره شما را در ذهنم مجسم کنم برایم شده مثل حل قضیه های درس هندسه.
آقای بلند قد ثروتمند و متمولی که از دخترها خوشش نمی آید اما در مورد یکی از همان دخترها که خیلی هم گستاخ و پرر و است، بسیار سخاوتمندانه رفتار می کند و لطف زیادی هم به او دارد، یعنی چه شکلی است؟

نظرات کاربران درباره کتاب بابا لنگ دراز