فیدیبو نماینده قانونی نشر دانژه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شادمانی درونی

کتاب شادمانی درونی
روانشناسی مثبت‌گرا در خدمت خشنودی پایدار

نسخه الکترونیک کتاب شادمانی درونی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شادمانی درونی

سلیگمن، روان‌شناس سنت‌شکنی که با نظریه جنجالی درماندگی آموخته شده جای پای خود را در دنیای بزرگان روان‌شناسی محکم کرده بود، در حرکتی بسیار شایان توجه، رویکرد جنجالی دیگری را مطرح نمود به نام روان‌شناسی مثبت‌گرا که در چند سال اخیر رفته‌رفته توانسته در جامعه روان‌شناسی و بویژه دانشگاه پنسیلوانیا، پژوهش‌ها، ارزیابی‌ها و کاربردهای فراوانی را به خود اختصاص دهد.

ادامه...
  • ناشر نشر دانژه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شادمانی درونی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شادمانی درونی

روانشناسی مثبت گرا در خدمت خشنودی پایدار

مارتین سلیگمن

مترجمان: دکتر مصطفی تبریزی- رامین کریمی- علی نیلوفری




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



بخش اول: هیجان مثبت

فصل ۱ـ احساس مثبت و منش مثبت
فصل ۲ـ چگونه روان شناسی راه خود را گم کرد و من راه خود را یافتم؟
فصل ۳ـ چرا زحمت شاد بودن را به خود بدهیم؟
فصل ۴ـ آیا می توان به نحو پایداری خود را شادتر ساخت؟
فصل ۵ـ رضایت در مورد گذشته
فصل ۶ـ خوش بینی در مورد آینده
فصل ۷ـ شادی در زمان حال

فصل اول- احساس مثبت و منش مثبت

در سال ۱۹۳۲، سیسیلیا اُپاینه(۱۸) در میلواکی(۱۹) آخرین سوگند خود را یاد کرد. او به عنوان یک نو راهبه در مدرسه خواهران نتردام، بقیه زندگی خود را وقف آموزش بچه های خردسال نمود. وقتی که در این لحظه خطیر از او خواسته شد تا شرح مختصری از زندگی خود را بنویسد، او چنین نوشت:

خداوند زندگی مرا با ارزانی داشتن موهبتی گرانبها شروع کرد... سال گذشته که آن را به عنوان یک داوطلب صرف درس خواندن در نتردام کردم، سال بسیار شادی بود. اکنون با لذتی مشتاقانه در انتظار پیوستن به جمع روحانیون و یک زندگی یگانه با عشق الهی هستم.

در همان سال، در همان شهر و در جریان ادای همان سوگند مارگریت دانلی(۲۰) شرح کوتاه زندگی اش را چنین نوشت:

من در ۲۶ سپتامبر سال ۱۹۰۹ به عنوان بزرگترین فرزند از میان هفت فرزند خانواده ـ پنج دختر و دو پسر ـ به دنیا آمدم... سال اول داوطلبی ام در خانه مادری صرف تدریس شیمی و سال دوم در موسسه نتردام صرف آموزش لاتین شد. به لطف خداوند، قصد دارم نهایت تلاش خود را در این راه، به منظور گسترش مذهب و همچنین برای تطهیر خودم به کار بندم.

از آن زمان این دو راهبه، به همراه ۱۷۸ خواهر روحانی دیگر، به عنوان آزمودنی های قابل توجه ترین پژوهش صورت گرفته در مورد شادی و طول عمر، مورد مطالعه قرار گرفتند.
بررسی طول عمر افراد و درک شرایط کوتاه کننده و طولانی کننده زندگی، یکی از مهم ترین و در عین حال لاینحل ترین مسائل علمی است. به عنوان مثال، کاملاً مستند شده است که طول عمر افراد در ایالت یوتا از طول عمر مردم در ایالت همسایه آن یعنی نوادا بیشتر است. ولی چرا؟ آیا علت این امر آب و هوای تمیز کوهستانی یوتا در مقابل دود و دم لاس وگاس است؟ آیا علت، سبک زندگی رسمی و خشک ناشی از کلیسای مورمون ها در مقابل سبک زندگی پرجوش و خروش تر معمول نوادایی هاست؟ آیا علت مصرف مواد غذایی ناسالم در نوادا ـ هله هوله، غذای سبک آخر شب، الکل، قهوه و تنباکو ـ در مقابل رژیم غذایی سالم، رواج غذاهای تازه و زراعتی و نایاب بودن الکل، قهوه و تنباکو در یوتا است؟ عوامل مضر و همچنین سلامتی بخش بسیاری بین نوادا و یوتا، کار تعیین علت مساله را برای دانشمندان دشوار می سازند.
اما راهبه ها برخلاف مردم نوادا و حتی مردم یوتا زندگی عادی و بی دغدغه ای را در پیش می گیرند. آنها همگی تقریباً از یک رژیم غذایی ساده استفاده می کنند. آنها سیگار نمی کشند و الکل مصرف نمی کنند و از پیش زمینه های یکسانی به لحاظ تولید مثل و زناشویی برخوردارند. آنها از بیماری های مقاربتی در امان هستند. همه از یک طبقه اقتصادی و اجتماعی برخوردارند و همگی از لحاظ دسترسی به مراقبت های پزشکی مطلوب در وضعیت یکسانی قرار دارند. بنابراین در مورد آنها تقریباً تمامی عواملی که به طور معمول موجب دشوار شدن علت مساله می شود، قابل حذف است. با این وجود، در میان راهبه ها نیز در زمینه ی طول عمر و سلامت، تنوع بسیار زیادی وجود دارد. سیسیلیا در سن ۹۸ سالگی همچنان زنده است و حتی یک روز هم در زندگی اش بیمار نبوده است. برعکس، مارگریت در پنجاه و نه سالگی دچار سکته شد و کمی پس از آن از دنیا رفت. ما می توانیم با اطمینان بگوییم که سبک زندگی، رژیم غذایی و مراقبت های پزشکی در این زمینه نقشی نداشته است. اما زمانی که نوشته های تمام آن ۱۸۰ نفر در آغاز راهبگی به دقت مورد مطالعه قرار گرفت، تفاوت بسیار قوی و شگفت انگیزی آشکار شد. آیا می توانید با بازگشت به نوشته های سیسیلیا و مارگریت، این تفاوت را تشخیص دهید؟ خواهر سیسیلیا از واژه های «بسیار شاد» و «لذت مشتاقانه» استفاده کرده است که هر دو بیانگر شادی پرشور و حرارت هستند. برعکس، زندگی نامه خواهر مارگریت، حتی نجوایی از هیجان مثبت را هم در برندارد. زمانی که ارزیاب های بی اطلاع از طول عمر راهبه ها، میزان احساسات مثبت را در نوشته ها ارزیابی کردند، آشکار شد که ۹۰ درصد از افراد واقع در ربع بالاترین میزان شادی در سن هشتاد و پنج سالگی هنوز زنده بودند در حالیکه تنها ۳۴ درصد از افراد واقع در ربع پایین ترین میزان شادی در این سن زنده بودند. به همین ترتیب، ۵۴ درصد از افراد واقع در ربع بالاترین میزان شادی در سن ۹۴ سالگی زنده بودند، اما تنها ۱۱ درصد از افراد واقع در ربع پایین ترین میزان شادی در آن سن در قید حیات بوده اند.
آیا واقعاً این ماهیت خوش بینانه نوشته آنها نبود که این تفاوت را سبب شده بود؟ شاید تفاوتی در میزان ناشادی ابراز شده یا در چگونگی توقع آنها از آینده یا میزان متدین بودن آنها در میزان پیچیدگی نوشته های آنها به لحاظ عقلی وجود داشته است. اما تحقیقات صورت گرفته نشان داده اند که هیچ کدام از این عوامل تاثیرگذار نبوده و تنها میزان احساسات مثبت بیان شده در نوشته های آنها عامل ایجاد تفاوت بوده است. بنابراین به نظر می رسد که راهبه های شادتر، زندگی طولانی تر داشته اند. آلبوم عکس های دوران دانشگاه منبعی ناب برای محققان روان شناسی مثبت گراست. عکاس می گوید «به اینجا نگاه کنید و لبخند بزنید» و شما هم برحسب وظیفه بهترین لبخند خود را تحویل می دهید. لبخندی سفارشی! به نظر می رسد گفتن آن آسان تر از انجامش است. برخی از ما خنده ای بشاش و حاکی از شادی اصیل سر می دهیم، در حالیکه بقیه ژستی مودبانه می گیرند. دو نوع لبخند وجود دارد: نوع نخست لبخند داچن(۲۱) (برگرفته از نام کاشف آن گیلاوم داچن(۲۲)) که لبخندی صادقانه است. در این لبخند گوشه های لب، بالا می آیند و پوست اطراف گوشه های چشم چروکیده می شود (مانند پاهای کلاغ). کنترل ارادی ماهیچه هایی که این کار را انجام می دهند (اربیکولاریس اُکولی(۲۳) و زیگوماتیکوس(۲۴))، بسیار دشوار است. نوع دوم که لبخند پان آمریکن (به دنبال لبخند خدمه های پروازی در تبلیغات تلویزیونی خطوط هوایی که حالا کهنه شده اند نام گذاری شده است) نامیده می شود، غیراصیل بوده و هیچکدام از ویژگی های لبخند داچن را ندارد و در واقع بیش از آنکه نشانه خوشحالی باشد، شبیه به چاک دهانی است که پریمات های اولیه به هنگام ترس از خود نشان می دادند.
زمانی که روان شناسان آموزش دیده به مجموعه عکس ها نگاه می کنند، آنها می توانند به سرعت لبخند داچن را از غیر آن تشخیص دهند. به عنوان مثال، داچر کلتنر(۲۵) و لی آن هارکر(۲۶) از دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، تعداد ۱۴۱ عکس را از آلبوم سال ۱۹۶۰ دانشجویان سال آخر دانشگاه میلز مورد مطالعه قرار دادند. در این تصاویر، تمامی افراد به جز ۳ زن، لبخند به لب داشتند، اما فقط نیمی از خنده ها، لبخند داچن بودند. با تمامی این زن ها در سنین بیست و هفت، چهل و سه و پنجاه و دو سالگی تماس گرفته شد و از آنها در مورد ازدواج و رضایت از زندگی سئوال به عمل آمد. زمانی که ادامه این مطالعه در دهه ۱۹۹۰ به هارکر و کلتنر رسید، آنها قصد داشتند به این سئوال پاسخ دهند که آیا می توان تنها از روی لبخند سال آخر دانشجویی، زندگی زناشویی این زنان را پیش بینی کرد؟ با نهایت شگفتی آشکار شد زنانی که لبخند آنها در عکس از نوع لبخند داچن است، به احتمال بیشتری ازدواج کرده و ازدواجشان پُر دوام بوده و پس از گذشت سی سال، سلامت شخصی بیشتری را تجربه می کردند. این شاخص های شادی صرفاً از روی چروک خوردگی اطراف چشم در حین لبخند پیش بینی شده بود.
هارکر و کلتنر در تلاشی برای به چالش کشیدن یافته هایشان به بررسی این مساله پرداختند که آیا ممکن است زنان دارای لبخند داچن به لحاظ ظاهری زیباتر بوده و همین زیبایی ظاهری و نه اصیل بودن لبخندشان پیش بینی کننده رضایت بیشتر آنها از زندگی بوده باشد. به این ترتیب، آنها مجدداً به عکس ها رجوع کرده و میزان زیبایی ظاهری هر کدام از افراد را درجه بندی کردند. اما آنها دریافتند که زیبایی ظاهری هیچ ارتباطی با ازدواج خوب یا رضایت از زندگی نداشته است و آشکار شد که صرفاً زنان دارای لبخند صادقانه تر، از ازدواج بهتر و شادی بیشتر برخوردار شده اند.
این دو پژوهش با نتیجه گیری مشترک خود، مبنی بر اینکه تنها یک تصویر از یک هیجان مثبت گذرا می تواند به نحو متقاعدکننده ای پیش بینی کننده طول عمر و رضایت زناشویی باشد، موجب شگفتی هستند. بخش نخست از کتاب حاضر، در مورد همین هیجانات مثبت گذراست: شادی، خوشحال بودن، شعف، لذت، رضایت، آرامش، امید، وجد و شور. به طور خاص، بر روی سه سئوال متمرکز خواهم بود:
•چرا تکامل احساسات مثبت را به ما ارزانی داشته است؟ کارکردها و پیامدهای این هیجانات در ورای دادن احساس خوب به ما، چه هستند؟
•چه کسی به وفور از هیجانات مثبت برخودار و چه کسی از آن بی بهره است؟ چه چیزی این هیجانات را به کار انداخته و چه چیزی آنها را از کار می اندازد؟
•چگونه هیجانات مثبت بیشتر و پایدارتر را در زندگی خود ایجاد کنید؟
همگان خواهان یافتن پاسخ این سئوالات برای زندگی خود هستند و طبیعی است که برای یافتن پاسخ به حوزه روان شناسی روی بیاوریم. بنابراین، ممکن است برای شما تعجب برانگیز باشد که دریابید روان شناسی به نحو بدی از این جنبه مثبت زندگی غفلت کرده است. به ازای هر یکصد مقاله در مجلات درباره ی ناراحتی تنها یک مقاله در مورد شادی وجود دارد. یکی از هدف های من ارائه پاسخ های مسئولانه و مبتنی بر تحقیقات علمی برای سه سئوال فوق است. متاسفانه برخلاف کاهش افسردگی (که اکنون تحقیقات، راهنماهای عملی گام به گام و بسیار مستندی را در آن زمینه فراهم کرده اند)، دانسته های ما در مورد شادی ناهمگن است. در مورد برخی از موضوعات می توانم واقعیات مستحکمی ارائه دهم اما در مورد برخی دیگر، نهایت کاری که می توانم انجام دهم دست زدن به استنباط از تحقیقات جدید و پیشنهاد راههایی برای راهنمایی گرفتن از آنها در زندگی است. در تمام موارد، بین مسایل شناخته شده و آنچه که فقط حدس و گمان خودم است، تمایز قائل خواهم شد. بزرگترین هدف من ـ همانطور که در سه فصل بعدی متوجه خواهید شد ـ رفع این عدم توازن از طریق سوق دادن حوزه روان شناسی به سمت تکمیل دانش گرانبهایش در مورد رنج و بیماری های روانی با افزودن دانشی همپایه آن در مورد هیجانات مثبت و همچنین در مورد قابلیت ها و فضیلت های شخصی است.
قابلیت ها و فضیلت ها از کجا سر برمی آورند؟ چرا کمتر کتابی در مورد روان شناسی مثبت گرا، «شادی شناسی(۲۷)» یا «لذت گرایی(۲۸)» ـ یعنی علم مربوط به احساس لحظه به لحظه ما ـ وجود دارد. یک لذت گرا، خواهان افزایش هرچه بیشتر لحظات شاد و کاهش هرچه بیشتر لحظات بد در زندگی است و نظریه لذت گرایی ساده می گوید که کیفیت زندگی همان کمیت لحظات خوب منهای کمیت لحظات بد است. این چیزی بیش از «نظریه ـ برج عاج(۲۹)» است، زیرا افراد بسیار زیادی زندگی خود را دقیقاً بر اساس این هدف پیش می برند. اما من اعتقاد دارم که این یک توهم است، زیرا مشخص می شود که مجموع احساسات لحظه ای ما، یک برآورد بسیار ناقص از نحوه قضاوت ما در مورد میزان خوب یا بد بودن یک واقعه ـ یک فیلم، یک تعطیلات، یک ازدواج یا کل یک زندگی ـ می باشد.
دانیل کاهنمن(۳۰) استاد برجسته روان شناسی در دانشگاه پرنیستون و نخستین صاحب نظر جهان در حوزه لذت گرایی، موارد متعدد نقض نظریه ساده لذت گرایی را نشان داد. یکی از تکنیک های مورد استفاده او برای آزمودن نظریه لذت گرایی، کولونوسکوپی است که در جریان آن یک تکنوسکوپ بر روی یک لوله به طرز آزاردهنده ای از طریق مقعد به درون روده فرستاده شده و به بالا و پایین حرکت داده می شود. این تجربه از فرط ناراحت کننده بودن، توسط فرد به عنوان رنجی بی پایان تلقی می شود، در حالی که در واقع چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد. در یکی از آزمایشات کاهنمن، ۶۸۲ بیمار به صورت تصادفی در دو گروه قرار گرفتند که یکی از آن گروهها شکل معمول کولونوسکوپی را دریافت کردند، اما در مورد گروه دوم یک دقیقه زمان به مدت کولونوسکوپی اضافه شد که در آن یک دقیقه کولونوسکوپ بدون حرکت بود و همین توقف کولونوسکوپ از شدت آزاردهندگی این تجربه در یک دقیقه پایانی می کاست. اما در واقع این یک دقیقه زمان اضافه شده به آن تجربه نامطلوب بود. البته پیداست که اضافه شدن یک دقیقه به زمان معمول به این معناست که این گروه در مقایسه با گروه نخست، در مجموع درد بیشتری را تجربه می کنند. اما از آنجایی که تجربه آنها پایانی نسبتاً بهتر داشته است، خاطره آنها از آن واقعه خوش بینانه تر بوده و با کمال شگفتی، تمایل آنها برای تجربه مجدد بیشتر از گروه اول است.
شما باید در زندگی خود توجه خاصی به «پایان»ها مبذول دارید، زیرا حال و هوای آنها برای همیشه در حافظه شما از کل رابطه باقی خواهد ماند و بر گرایش شما برای وارد شدن مجدد به آن تاثیر خواهد گذاشت. این کتاب در مورد علت ناکامی لذت گرایی و معنایی که این می تواند برای شما داشته باشد، صحبت خواهد کرد. بنابراین روان شناسی مثبت گرا در مورد معنای آن لحظات شاد و ناشاد، فرشینه ای که آنها می بافند و قابلیت ها و فضیلت هایی که آنها به نمایش گذاشته و همان ها کیفیت زندگی شما را شکل می دهند، می باشد. لوودویگ ویتگنشتاین(۳۱)، فیلسوف بزرگ انگلیسی ـ وینی، از هر لحاظ ناراحت کننده بود. من آثار مربوط به وتیگنشتاین را جمع آوری کرده ام، اما حتی عکسی از او ندیده ام که در آن او لبخندی (داچن یا غیر آن) بر لب داشته باشد. وتیگنشتاین اندوهگین و تندخو بود و به طرز گزنده ای تمام اطرافیان خود را مورد سرزنش و انتقاد قرار می داد و حتی شدیدتر از آن از خود انتقاد می کرد. در یک سمینار معمول که در اتاق های سرد و بی مبلمان او در کمبریج برگزار می شد، وی به سرعت قدم می زد و غرغرکنان به خود می گفت «ویتگنشتاین، ویتگنشتاین، تو چه معلم وحشتناکی هستی.» با تمام اینها، آخرین سخنان او مهر تاییدی بر شادی شناسی (اهمیت احساس لحظه به لحظه) است. او که در تنهایی جان می سپرد به خانم صاحبخانه اش گفت «به آنها بگو، شگفت انگیز بود!»
تصور کنید که شما می توانستید به یک «ماشین تجربه» فرضی متصل شوید که برای بقیه زندگی مغز شما را تحریک کرده و هرگونه احساس مثبتی را که خواهان آن بودید، برایتان فراهم می ساخت. اکثر افرادی که این انتخاب خیالی را به آنها پیشنهاد کرده ام، از پذیرش آن اظهار ناخرسندی کرده اند. بنابراین، خواسته ما فقط احساسات مثبت نیست، بلکه ما می خواهیم که استحقاق احساسات مثبت مان را داشته باشیم. با این وجود ما راه های میان بر بی شماری را برای رسیدن به احساس خوب ابداع کرده ایم، راههایی مانند داروها، شکلات، سکس بدون عشق، خرید کردن، استمنا و تلویزیون، نمونه هایی از این دست هستند (اما قصد من این نیست که بگویم این میان برها را به طور کامل کنار بگذارید.)
این باور که ما برای بهره مندی از شادی، لذت، شور، راحتی و شعف می توانیم به راههای میان بر متوسل شویم به جای اینکه با استفاده از قابلیت ها و فضیلت های شخصی خود استحقاق برخورداری از آنها را به دست آوریم، باعث می شود که گروه کثیری از مردم در اوج رفاه و ثروت، از فقدان معنویت در رنج باشند. هیجانات مثبتی که حاصل خصوصیات خاص انسان نباشند به احساس تهی بودن، فقدان اصالت و افسردگی منجر می شود و فرد با بالا رفتن سن به این درک آزاردهنده می رسد که باید تا فرا رسیدن مرگش با اضطراب و بیقراری سر کند.
احساسات مثبتی که ناشی از اِعمال قابلیت ها و فضیلت ها و نه توسل به میان برها باشد، اصیل است. من با ارائه دوره هایی در زمینه روان شناسی مثبت گرا در چند سال گذشته در دانشگاه پنسیلوانیا به اهمیت این اصالت پی برده ام (و این دوره ها بسیار جالب تر از دوره های روان شناسی نابهنجار بودند که من در طی ۲۰ سال قبل از آن ارائه کرده بودم). من با دانشجویانم از جان هایت، یک استاد جوان و با استعداد در دانشگاه ویرجینیا صحبت می کنم که کار بر روی مطالعه انزجار را با خوراندن ملخ سرخ شده به آزمودنی هایش آغاز کرد. او سپس به مطالعه انزجار اخلاقی پرداخت. برای این منظور او به مشاهده واکنش های افراد در موقعیتی پرداخت که از آنها خواسته می شد تا تی شرتی را بپوشند که از قرار معلوم زمانی آدولف هیتلر آن را پوشیده بود. او که به تدریج از این بررسی های منفی خسته شده بود، به جستجوی هیجانی پرداخت که عکس انزجار اخلاقی بود و آن را تعالی(۳۲) نامید. هایت به جمع آوری ماجراهایی در مورد واکنش های هیجانی نسبت به تجربه جنبه بهتر انسانیت و مشاهده انجام یک کار فوق العاده مثبت توسط یک شخص دیگر پرداخت. یک دانشجوی تازه وارد هیجده ساله در دانشگاه ویرجینیا، یک ماجرای معمول در مورد تعالی را اینگونه شرح می دهد:

فصل دوم: چگونه روان شناسی راه خود را گم کرد و من راه خود را یافتم؟

«الو، مارتی. می دونم که با دلواپسی تا حالا منتظر بوده ای. نتایج انتخابات...» قطع می شود.
صدای دوروتی کانتور(۴۶)، رئیس انجمن ۱۶۰۰۰۰ هزار عضوی روان شناسی آمریکا(۴۷) (APA) را شناختم و او در مورد دلواپس بودنم راست می گفت. رای گیری برای انتخاب جانشین او به تازگی پایان یافته و من یکی از کاندیداها بودم. ولی آیا شما تا به حال هیچ وقت سعی کرده اید در ناحیه تنتونز از تلفن سیار اتومبیل استفاده کنید؟
دنیس، پدر همسرم با آن لهجه ملایم بریتانیایی اش داد زد «در مورد نتایج انتخابات بود؟» صدای او که در صندلی عقب نشسته بود، با وجود آواز خواندن ها و سروصدای سه فرزند خردسال من، به سختی شنیده می شد. از حرص، لب خود را گاز گرفتم. چه کسی من را وارد این سیاست بازی ها کرد؟ من که یک استاد برج عاج نشین و غرق در کارهای آموزشی بودم ـ با آزمایشگاهی شلوغ و کمک های مالی فراوان، دانشجویان پرشور، یک کتاب پرفروش و جلسات کسل کننده، اما قابل تحمل دانشکده ـ و شخصیت اصلی در دو حوزه علمی؛ یعنی درماندگی آموخته شده و خوش بینی آموخته شده. اصلاً کی به این دردسر نیاز داشت؟

خودم به آن نیاز داشتم. درحالیکه منتظر بودم تلفن دوباره جان بگیرد، به چهل سال قبل برگشتم، زمانی که ریشه های من به عنوان روان شناس در حال شکل گیری بود. ناگهان جنی آلبرایت، باربارا ویلیس و سالی اکرت، عشق های رمانتیک دست نیافتنی پسر بچه یهودی خپل و سیزده ساله متعلق به طبقه متوسط که به طور ناگهانی به مدرسه ای پر از دانش آموزان پروتستان پرتاب شده بود به یادم آمدند. عده ای از دانش آموزان مدرسه بچه هایی بودند که خانواده های آنها از سیصد سال پیش به آلبانی آمده بودند و عده ای دیگر از فرزندان یهودی های بسیار ثروتمند یا بچه های ورزشکار کاتولیک بودند. من در مسابقات ورودی دانشکده پسران آلبانی در این دوران بی جنب و جوش، زمان آیزنهاور که هنوز آزمون های ورودی SAT رایج بود، برنده شده بودم، هیچ کس نمی توانست از مدارس دولتی آلبانی وارد دانشگاه خوبی شود و به همین دلیل، والدین من که هر دو کارمند دولت بودند، با به کارگیری آخرین پس اندازهای خود، ششصد دلار شهریه را پرداخت کردند. آنها در مورد فرستادن من به یک دانشکده خوب فکر درستی کرده بودند، اما اصلاً به رنج هایی که یک بچه «از سطح پایین جامعه» می بایست از نگاههای آزارنده و تحقیرآمیز دانش آموزان دانشکده دختران آلبانی و بدتر از آن مادران آنها در طی پنج سال حضور در آنجا تجربه کند، فکر نکرده بودند.
من چه باید می کردم تا علاقه جنی با آن موهای مجعد و بینی مایل به مورب یا باربارای جذاب و شهوت انگیز و نو بالغ و یا تسخیرناپذیرتر از آنها سالی وسوسه انگیز را به خود جلب کنم. شاید می توانستم با آنها در مورد دغدغه هایشان صحبت کنم. چه حرکت هوشیارانه ای! شرط می بندم تا الان هیچ پسری به حرف های آنها در مورد ناایمنی هایشان، کابوس ها و خیال پردازی های غم انگیز و لحظات حزن انگیزشان گوش نداده است. من این نقش را امتحان نموده و به آسانی راه خود را پیدا کردم.

«الو، دوروتی. بله، صداتو می شنوم. کی برنده شد؟»
«نشد که رای ها...»، سکوت و دوباره قطع شد. «نشد» از خبر بد حکایت داشت.

باز با دلتنگی به فکر فرو رفتم. واشینگتون دی. سی را در سال ۱۹۴۶ تصور کردم. نظامیان از اروپا و اقیانوس آرام با جراحات جسمی و بسیاری هم با هراس و وحشت زدگی هیجانی به وطن برگشته بودند. چه کسی قرار است این کهنه سربازان را که فداکاری های بسیاری در راه آزادی ما انجام دادند، التیام بخشد؟ البته که روان پزشکان. این رسالت نخست آنهاست که پزشک روح باشند. آنها که با کراپلین(۴۸)، ژانه(۴۹)، بلولر(۵۰) و فروید این مسیر را آغاز کردند، یک تاریخ ـ اگر نگوییم توام با تحسین جهانی ـ حداقل طولانی از علاج روان های آزرده را پشت سر خود دارند. ولی تعداد آنها کافی نیست: آموزش ها طولانی (بیش از هشت سال کار پس از دوره لیسانس)، پرهزینه و بسیار انتخابی است. علاوه بر این آنها برای خدمات خود هزینه بالایی را مطالبه می کنند و درازکشیدن بر روی کاناپه پنج روز در هفته؟ آیا اصلاً این کار آنها موثر است؟ آیا ممکن است یک حرفه وسیع تر و نه آن اندازه والامقام به وجود آید که بتوان آن را به صورت دستجمعی آموزش داد و با آن دست به کارِ التیام جراحات روانی کهنه سربازان زد؟ و اینجاست که کنگره سئوال می کند «روان شناسان چطور؟» روان شناسان که هستند؟ از دست آنها برای کسی که در سال ۱۹۶۴ زندگی می کند، چه کاری ساخته است؟پس از جنگ جهانی دوم، روان شناسی یک حرفه بسیار محدود است. اکثر روان شناسان در محیط های دانشگاهی هستند و به دنبال کشف فرایندهای اساسی یادگیری و انگیزش (معمولاً در موش های سفید) و ادراک (معمولاً در دانشجویان سال دومی سفیدپوست) هستند. آنها مشغول آزمایش در علم «ناب» هستند و توجه اندکی به این موضوع دارند که آیا این قوانین اساسی که آنان کشف می کنند، اصلاً هیچ کاربردی دارد یا نه. آن روان شناسانی هم که فعالیت «کاربردی» انجام می دهند ـ در محیط دانشگاهی یا در دنیای واقعی ـ سه رسالت دارند. نخستین آنها علاج بیماری روانی است. تا حد زیادی آنها کار کم جاذبه آزمودن را انجام می دهند تا درمان و درمان حق مسلم و قلمرو حفاظت شده روان پزشکان است. رسالت دوم ـ که به وسیله روان شناسانی دنبال می شود که در صنعت، امور نظامی و مدارس کار می کنند ـ شادتر، موثرتر و رضایت بخش تر ساختن زندگی مردم عادی است و رسالت سوم هم شناسایی و پرورش کودکان دارای استعداد استثنایی از طریق پیگیری کودکان دارای IQ های فوق العاده بالا در طول رشد آنها می باشد.
قانون اداره کهنه سربازها که در سال ۱۹۴۶ به تصویب رسید، در کنار بسیاری چیزهای دیگر، دسته ای از روان شناسان را پدید آورد که به درمان کهنه سربازان صدمه دیده ما بپردازند. منابع مالی برای تحصیلات تکمیلی گروهی از روان شناسان تامین شد و آنها در عرضه درمان به صف روان پزشکان پیوستند. در واقع بسیاری از آنها شروع به درمان مشکلات در میان افراد عادی (غیر از کهنه سربازان) نموده، مطب های خصوصی دایر کردند و شرکت های بیمه را به تقبل بازپرداخت هزینه خدمات خود وادار نمودند. در عرض بیست و پنج سال، روان شناسان «بالینی» (که به عنوان روان درمانگر مشهور شدند) از نظر تعداد بر تمامی گروه های دیگر شغلی در این حوزه، پیشی گرفته و ایالت های مختلف، با تصویب قوانینی، همگان به جز روان شناسان بالینی را حتی از عنوان «روان شناس» محروم کردند. ریاست «انجمن روان شناسی آمریکا» که زمانی بالاترین افتخار علمی به حساب می آمد، عمدتاً به روان درمانگرانی می رسد که نام اغلب آنها برای روان شناسان دانشگاهی ناشناخته است. روان شناسی تقریباً با درمان بیماری های روانی مترادف می شود. رسالت تاریخی موثر و رضایت بخش تر ساختن زندگی افراد فاقد مشکل، در قیاس با التیام اختلالات، در اولویت های بعدی قرار می گیرد و تلاش ها برای شناسایی و پرورش نوابغ هم به کلی رها می شود.
تنها برای یک مدت کوتاه، روان شناسان دانشگاهی، با موش ها و دانشجویان سال دومی اشان، در مقابل تشویق هایی که برای مطالعه افراد مشکل دار ارائه می شد، ایمن ماندند. کنگره در سال ۱۹۴۷، موسسه ملی سلامت روان(۵۱) (NIMH) را تاسیس کرده و حمایت های مالی ـ در حجمی که در گذشته حتی رویای آن تصور ناپذیر می نمود ـ به تدریج در دسترس قرار گرفت. برای مدتی، تحقیق بنیادی بر روی فرایندهای روان شناختی (به هنجار و نا به هنجار)، از مساعدت های NIMH برخوردار شد. اما NIMH را روانپزشکان اداره می کنند و علیرغم عنوان و بیانیه رسالت آن که توسط کنگره تدوین شده است، به تدریج به سمت تبدیل شدن به موسسه ملی بیماری روانی(۵۲) گام برداشت ـ فعالیت های پژوهشی بسیار شکوفا و پررونق، اما منحصراً در مورد اختلالات روانی و نه در مورد سلامت انجام می شد. به کارگیری موفقیت آمیز حمایت های مالی در سال ۱۹۷۲ می بایست نشان دهنده میزان «معنی داری» و به عبارت دیگر نشان دهنده به کارگیری مناسب این منابع در یافتن علل و علاج اختلالات روانی می بود. روان شناسان دانشگاهی، موش ها و دانشجویان سال دومی خود را در جهت تحقیق بر روی بیماری های روانی مورد مطالعه قراردادند. من هم در سال ۱۹۶۸ زمانی که برای اولین بار از این حمایت های مالی استفاده می کنم، این فشار بی امان را احساس می نمایم. اما، حداقل برای من، این امر مشکلی ایجاد نمی کند چون در حال حاضر (سال ۱۹۶۸) بلندپروازی من، تسکین درد و رنج هاست.پ

«چرا به سمت یلواستون نمی رویم. حتماً اونجا تلفن همگانی پیدا می شود.» این صدای همسرم، مندی بود. صدای آواز خواندن بچه ها تقریباً به نحو کرکننده ای بالا رفته است. من با یک دورزدن U شکل به سمت مخالف جهتی که تا به حال آمده بودیم، تغییر مسیر دادم.

من در ایتاکا در ایالت نیویورک هستم و سال ۱۹۶۸ است. دومین سالی است که به عنوان استادیار روان شناسی در دانشگاه کورنل مشغول به کار شده و فقط دو سال از دانشجویانم بزرگترم. زمانی که در دانشگاه پنسیلوانیا دانشجوی فوق لیسانس بودم، به همراه استیو مایر(۵۳) و بروس اوورمایر(۵۴)، بر روی پدیده شگفت انگیزی موسوم به «درماندگی آموخته شده»(۵۵) کار می کردم. ما کشف کردیم سگ هایی که شوک الکتریکی دردناکی را تجربه می کنند که با هیچ کاری نمی توانند بر آن تاثیر بگذارند، پس ازمدتی تسلیم شده و از تلاش برای اجتناب از شوک دست می کشند. به زوزه ای ملایم اکتفا می کنند و حتی زمانی که به آسانی می توانند از شوک های بعدی فرار کنند، با انفعال شوک را می پذیرند. این یافته، توجه محققان نظریه یادگیری را به خود جلب کرد، زیرا تصور نمی رود که حیوانات بتوانند یاد بگیرند آنچه که انجام می دهند، تغییری ایجاد نمی کند ـ اینکه یک رابطه تصادفی بین حرکات آنها و اتفاقی که برایشان می افتد، وجود دارد. فرض اساسی این حوزه این است که یادگیری فقط زمانی اتفاق می افتد که یک اقدام (مانند فشار دادن یک هرم) یک نتیجه را ایجاد می کند (مقداری غذا) یا وقتی که فشار دادن اهرم، دیگر غذایی به دنبال نخواهد داشت. یادگیری اینکه غذا به صورت تصادفی، با فشار دادن اهرم یا بدون فشار دادن دریافت می شود، ورای ظرفیت حیوانات (و همچنین انسان) تصور می شود. یادگیری تصادفی (اینکه آنچه که شما انجام می دهید، تغییری ایجاد نمی کند) ماهیت شناختی دارد و نظریه یادگیری به دیدگاه مکانیکی محرک ـ پاسخ ـ تقویت، متعهد است که تفکر، باور و انتظار را نفی می کند. این دیدگاه ادعا می کند که حیوانات و انسان ها قادر به پیش بینی احتمالات پیچیده نیستند. آنها نمی توانند انتظاراتی در مورد آینده شکل دهند و آنها یقیناً نمی توانند یاد بگیرند که درمانده هستند. اما «درماندگی آموخته شده» اصول اساسی این حوزه را به چالش می کشد.
به همین دلیل، این نمایش پدیده یا جنبه بسیار آسیب شناختی آن (حیوانی کاملاً درمانده و مفلوک) نبود که همکاران من را به هیجان آورد، بلکه دلالت های آن در رابطه با نظریه بود که توجه آنان را برانگیخت. برعکس، من مجذوب دلالت های این یافته در رابطه با رنج انسانی شده بودم. در شروع با توجه به موقعیت اجتماعی ام به عنوان «درمانگرِ» جنی، باربارا و سالی، مطالعه مشکلات دیگران تبدیل به رسالتم شده بود و درون و برون نظریه یادگیری صرفاً استراحتگاه های بین راهی به سمت درک علمی علل و علاج رنج شده بود.
زمانی که در کنج آزمایشگاه خود، در یک مزرعه تغییر یافته در نواحی روستایی سرد شمالی ایالت نیویورک، پشت میز فلزی و خاکستری خود مشغول نوشتن می شوم، نیازی نیست که به این مساله فکر کنم که آیا باید به دلالت های درماندگی آموخته شده در مورد بیماری روانی بپردازم یا نه. نخستین درخواست حمایت مالی من ـ همانند تمامی موارد دیگر این حمایت ها در سی سال پس از آن ـ تحقیقات من را دقیقاً در چارچوب جستجو برای درک و علاج بیماری ها قرار می داد. در طی چند سال، نتیجه ی مطالعه موش ها و سگ های افسرده، ناکافی نشان داد و محققان می بایست به بررسی افسردگی در انسان هم می پرداختند. پس در عرض یک دهه، دانشجویان افسرده هم به موضوعات تحقیق اضافه شدند. ویرایش چهارم «راهنمای آماری و تشخیصی انجمن روانپزشکی آمریکا» (DSM-III) اختلالات واقعی را کدگذاری نموده و بر اساس آن فرد در صورتی افسرده به حساب می آید که خود را به عنوان بیمار معرفی کرده و حداقل پنج مورد از نه نشانه تشخیصی شدید را داشته باشد. دانشجویان اگر همچنان در دانشگاه باقی بمانند، معلوم می شود که هنوز از کارکرد مناسب برخوردارند و نمی توانند اختلال افسردگی داشته باشند، پس دیگر به آزمایشاتی که بر روی آنها انجام می شود، مساعدت مالی تعلق نمی گیرد. با هماهنگ شدن بیشتر تحقیقات روان شناسی با اقتضای جدید مبنی بر اینکه تحقیق بر روی بیماران واجد شرایط صورت گیرد، بخش اعظم روان شناسی دانشگاهی تسلیم شده و به خدمت فعالیت های روانپزشکی ـ اختلالی درآمدند. توماس ساز(۵۶) که روانپزشکی شکاک و عیبجو با زبانی تلخ و گزنده است، می گوید «روان شناسی یکنوع شیادی است که از شیادی دیگری به نام روان پزشکی تقلید می کند.»
برخلاف بسیاری از همکارانم، من مشتاقانه ادامه می دهم. تغییر جهت علم تحقیقات از تحقیق بنیادی به سمت تحقیق کاربردی که به روشن شدن هرچه بیشتر رنج ها منجر می شود، از نظر من مطلوب است. اگر من مجبور به تبعیت از روش های روان پزشکی و پیشبرد کار خود بر اساس آخرین طبقه بندی های DSM-III بوده و در مورد آزمودنی های تحقیقاتم دست به تشخیص رسمی بزنم، اینها از نظر من صرفاً مقداری زحمت اضافه هستند نه ریاکاری و تزویر.
برای بیماران، حاصل کار رویکرد NIMH، حیرت انگیز بوده است. در سال ۱۹۴۵ هیچ بیماری روانی قابل درمان نبود. برای هیچ اختلال واحدی، هیچ درمانی وجود نداشت که بهتر از عدم درمان باشد. همه چیز قصه دود و آینه بود: کار بر روی آسیب های روحی دوران کودکی کمکی به اسکیزوفرنی نمی کرد (علیرغم فیلم دیوید و لیزا) و بریدن بخش های از لوب های پیشانی هم در رفع افسردگی روان پریشانه موثر نبود (علیرغم اختصاص جایزه نوبل سال ۱۹۴۹ به روان پزشک پرتغالی، آنتونیو مونیز(۵۷)). برعکس، پنجاه سال بعد، داروها یا اشکال خاصی از روان درمانی، می توانند به شکل مشخصی حداقل چهارده مورد از بیماری های روانی را برطرف سازند. به نظر من، دو مورد از آنها، یعنی اختلال وحشت زدگی(۵۸) و هراس از خون و صدمه(۵۹) کاملاً قابل علاج هستند (من در سال ۱۹۹۴، در کتابی با عنوان «چه چیز را می توانیم و چه چیزرا نمی توانیم تغیر دهیم؟» به طور دقیق این مساله را مستند ساخته ام.)
نه فقط این، بلکه علم بیماری های روانی، پدید آمده است. ما اکنون می توانیم مفاهیم مبهمی مانند اسکیزوفرنی، افسردگی و الکلیسم را با دقت تشخیص داده و اندازه گیری نماییم؛ ما می توانیم شکل گیری آنها را در طول پهنه زندگی فرد ردگیری کنیم؛ ما می توانیم عوامل علّی را از طریق آزمایش شناسایی و تفکیک نماییم و بهتر از همه اینکه ما می توانیم تاثیرات سودمند داروها و روان درمانی را برای رفع این رنج های روانی کشف نماییم. تقریباً تمامی این پیشرفتها را می توان مستقیماً به برنامه های تحقیقاتی صورت گرفته با حمایت مالی NIMH نسبت داد، معامله ای که شاید در مجموع ۱۰ میلیارد دلار هزینه در بر داشته است.
نتیجه کار برای من هم بسیار خوب بوده است. من با کار در چارچوب یک مدل بیماری، بیش از سی سال حمایت مالی بی وقفه برای بررسی درماندگی در حیوانات و سپس در انسان بهره مند شده ام. ما ادعا می کنیم که درماندگی آموخته شده، ممکن است مدلی از «افسردگی تک قطبی(۶۰)» باشد، یعنی افسردگی بدون مانیا. ما به دنبال یافتن شباهت هایی در نشانه ها، علل و علاج هستیم: ما مشاهده می کنیم هم افراد افسرده ای که به کلینیک ما مراجعه می کنند و هم کسانی که به واسطه مواجهه با مشکلات لاینحل درمانده شده اند، از خود انفعال نشان می دهند، در یادگیری کند می شوند و در مقایسه با کسانی که افسرده نیستند یا آزمودنی های کنترل ما به حساب می آیند، غمگین تر و مضطرب تر هستند. درماندگی آموخته شده و افسردگی، از نقایص زیربنایی مشابهی هم در شیمی مغز برخوردارند و همان داروهایی که افسردگی تک قطبی را در انسان رفع می کنند، موجب رفع درماندگی در حیوانات هم می شوند.
اما در اعماق ذهنم، یک ناخشنودی واقعی در مورد این تاکید انحصاری بر کشف نقایص و جبران آسیب ها، وجود دارد. من به عنوان یک درمانگر، بیمارانی را می بینم که مدل بیماری در مورد آنها موثر است، و بیمارانی را هم می بینم که تحت مجموعه ای از شرایط که در مدل بیماری نمی گنجند، به طور قابل ملاحظه ای در جهت بهتر شدن تغییر پیدا می کنند. من زمانی در این بیماران شاهد رشد و دگرگونی هستم که آنها درمی یابند تا چه اندازه قوی هستند. زمانی که یک بیمار قربانی تجاوز به عنف از این واقعیت آگاه می شود که هرچند گذشته تغییرناپذیر است اما آینده در دستان اوست. وقتی که یک بیمار به این بینش می رسد که هرچند ممکن است چندان حسابدار خوبی نباشد، اما مراجعان او همیشه به او برای با ملاحظه بودنش احترام می گذارند. وقتی که یک بیمار صرفاً با ایجاد یک روایت منسجم از زندگی اش از آشفتگی آشکار واکنشی نسبت به مشکلات متوالی، نظمی به افکار خود می بخشد. من قابلیت های انسانی متعددی را می بینم که در درمان نامگذاری شده و سپس تقویت می شوند و به عنوان حفاظی در مقابل اختلالات مختلفی که من از سر وظیفه نام آنها را در فرم های ارجاعی به شرکت های بیمه درج می کنم، عمل می کنند. این ایده ایجاد قابلیت های حفاظت کننده به عنوان یک حرکت خلاقانه در درمان، در چارچوبی که اعتقاد دارد هر بیمار یک اختلال مشخص، با یک آسیب شناسی زیربنایی مشخص دارد که به وسیله یک تکنیک شفابخش خاصی که نقایص را جبران می کند برطرف می شود، نمی گنجد.

نظرات کاربران درباره کتاب شادمانی درونی

خ ی ل ی گرونه!
در 2 ماه پیش توسط ثمین
خییلی گرونه
در 2 ماه پیش توسط امین غفاریان
کتاب های الکترونیک خوندش خیلی سخته .و نبایدم قیمت هاش گرون باشه
در 1 ماه پیش توسط محمد حسین پناهی
این کتاب عالیه. از خودتون دریغ نکنید. لطفا نام مارتین سلیگمن رو از یاد نبرید و هر کتابی ازش دیدین بخونید.
در 1 ماه پیش توسط سلما موذن
کتابی بسیار عالمانه، دقیق و راهگشا. برخلاف بسیاری از کتابهای پیشرفت شخصی بر پایه اطلاعات پیش فرض واهی و بدون تحقیقات علمی نوشته نشده است، نویسنده کتاب یک دانشمند واقعیست. توصیه اکید می کنم که حتما کتاب را بخوانید، البته با حوصله و تفکر 🙂
در 2 هفته پیش توسط مجید معدنی
خیلی وقت بود که دنبال این کتاب می گشتم چیدن بار هم درخواست دادم یکی برترین کتابهای روانشناسی است
در 1 هفته پیش توسط سید مهدی قبله