فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مفاهيم كليدی در نظريه فرهنگی

نسخه الکترونیک کتاب مفاهيم كليدی در نظريه فرهنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مفاهيم كليدی در نظريه فرهنگی

تکنولوژی زیستی و به‌ویژه ژنتیک، دگرگونی بنیادین در دریافت ما از چیستی انسانیت را نوید می‌دهد. گسترش اینترنت و درآمیخته شدن زندگی ما با جهان‌های مجازی گوناگونی که فرهنگ سایبرنتیکی را می‌سازند نیز به همین سان دگرگونی‌های سترگی را در هویت ما و در میان‌کنش‌های ما با دیگر مردمان نوید می‌دهد. نظریه‌پردازان فرهنگی حتی نمی‌توانند مشکلاتی زیست‌محیطی چون گرمایش و آلایش کره زمین را نیز از دیده دور دارند. دگرگونی‌های زیست‌محیطی بر فرهنگ‌های ما تأثیر خواهد نهاد، و فرهنگ‌های ما نیز منابعی را می‌پرورانند تا که به یاری آنها با فرسایش و تباهی محیط‌زیست پنجه درافکنیم. پس نظریه فرهنگی باید که با همه این پدیده‌ها روبه‌رو شود. این ویراست تازه می‌کوشد تا برخی از این تحولات فوری‌تر در نظریه و فرهنگ را در شمار آورد.

ادامه...

  • ناشر: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 5.03 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۷۱۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب مفاهيم كليدی در نظريه فرهنگی

دیباچه پژوهشکده

مطالعات فرهنگی از جمله حوزه های نوپا در علوم انسانی است که با پویایی و مسئله محوری که از خود نشان داده است، به تدریج در حال تبدیل شدن به یکی از قطب های علوم انسانی است. «مطالعات فرهنگی» را بیشتر می توان یک حوزه نامید تا رشته؛ چرا که به سختی می توان برای مطالعات فرهنگی مرزهایی مشخص کرد که آن را به مثابه رشته ای منسجم، واحد و آکادمیک با موضوعات، مفاهیم و روش هایی قطعی و ذاتی نشان دهد و از سایر رشته ها متمایز سازد. مطالعات فرهنگی، حوزه ای میان رشته ای یا فرارشته ای است که مرزهای میان خود و سایر حوزه ها را مبهم می کند. اما با تسامح می توان با ارائه حد و مرزی برای این حوزه مطالعاتی، در عمل تعریفی مبتنی بر مفاهیم محوری از آن ارائه داد.
این حد و مرز که مطالعات فرهنگی درصدد ایجاد آن است، رابطه ای میان موضوعات قدرت و سیاست فرهنگی است. بدین معنا که می خواهد به واکاوی بازنمایی های به عمل آمده از گروه های حاشیه ای و ضرورت تغییر فرهنگی برای این گروه ها بپردازد. بنابراین، شاید بتوان گفت که مطالعات فرهنگی مجموعه ای از نظریه ها است که متفکرانی آن را به وجود آورده اند که تولید دانش نظری را چونان عملکردی سیاسی در نظر می گیرند. در اینجا دانش هرگز پدیده ای خنثی یا عینی نیست، بلکه موضوع موقعیت یابی است؛ یعنی درک اینکه چه کسی، از چه موقعیتی، خطاب به چه کسانی و برای چه منظوری سخن می گوید.
در واقع، مطالعات فرهنگی با همه عملکردها، نهادها و نظام های طبقه بندی سروکار دارد که ارزش ها، عقاید، صلاحیت ها، هنجارهای زندگی و اشکال روزمره رفتار خاص را به مردم تلقین می کنند. اشکالی از قدرت که مطالعات فرهنگی آن را بررسی می کند، متفاوت و متنوع است و شامل جنسیت، نژاد، طبقه، نظام های استعماری و... می شود. مطالعات فرهنگی در جستجوی آن است که روابط میان این اشکال قدرت را کشف کند و چشم اندازهایی برای تفکر درباره فرهنگ و قدرت و به کارگیری آنها از سوی عاملان اجتماعی برای ایجاد تغییرات به روی ما بگشاید. در مجموع می توان پنج ویژگی برجسته مطالعات فرهنگی را به شرح زیر بیان نمود:

- هدف پژوهشی این حوزه، مطالعه موضوعات فرهنگی برحسب کنش های فرهنگی و ارتباط آنها با قدرت است. برای نمونه، مطالعه و بررسی خرده فرهنگ ها، کنش های اجتماعی جوانان را با توجه به ارتباط آنها با طبقات مسلط مورد بررسی قرار می دهد.
- هدف از مطالعات فرهنگی، فهم فرهنگ در همه اشکال پیچیده آن و همچنین تحلیل آن زمینه سیاسی و اجتماعی است که فرهنگ در آن به منصه ظهور می رسد.
- مطالعات فرهنگی هم هدف مطالعه و هم جایگاه نقد و کنش سیاسی است.
- مطالعات فرهنگی می کوشد تقسیم بندی های دانش و معرفت را کم رنگ کرده و بر خط کشی میان معرفت فرهنگی و اشکال جهان شمول معرفت فائق آید.
- تعهد مطالعات فرهنگی، ارزیابی اخلاقی جامعه مدرن و اعتقاد به جهت گیری رادیکال کنش سیاسی است.

ویژگی های ذکرشده در بالا نیز موید اهمیت فزاینده ای است که «مطالعات فرهنگی» در دنیای پیش رو خواهد داشت. کشور ما ایران نیز که از آنجا که از قدمت و تنوع فرهنگی قابل توجهی برخوردار است، زمینه های تبدیل شدن به مرکزی غنی و شکوفا در حوزه مطالعات فرهنگی را داراست و لازم است از این ظرفیت ها به نیکی بهره برداری شود. شکوفایی و گسترش مطالعات فرهنگی در فضای علمی ـ دانشگاهی ایران می تواند زمینه های گفتگو و فهم متقابل را میان افراد از قومیت ها و فرهنگ های مختلف گسترده تر سازد و به وفاق و همبستگی ملی یاری رساند.
کتاب حاضر، متنی مقدماتی و بنیادین در حوزه مطالعات فرهنگی است که مفاهیم محوری این حوزه را به شکلی جامع و البته فهم پذیر برای خواننده توضیح می دهد و چشم اندازهای مطالعه و پژوهش بیشتر در هر یک از زمینه های مرتبط با حوزه مطالعات فرهنگی را به روی او می گشاید. اندرو ادگار و پیتر سجویک، ویراستاران این مجموعه خود از استادان مشهور در این حوزه هستند و در این کتاب تلاش کرده اند با حفظ روح میان رشته ای «مطالعات فرهنگی»، از رویکردها و برداشت های حوزه های رشته ای مختلف در علوم انسانی دانشگاهی نیز غافل نمانند و این امر خود بر غنا و اعتبار کار آنها افزوده است. به نظر می رسد با توجه به اهمیتی که مطالعات فرهنگی در علوم انسانی معاصر یافته است، ضرورت انتشار چنین کتابی بیش از پیش احساس می شد و در همین راستا انتشارات پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری با همکاری دفتر برنامه ریزی اجتماعی و مطالعات فرهنگی اقدام به ترجمه و انتشار این اثر ارزنده نمود.



مفاهیم کلیدی در نظریه فرهنگی

اندرو ادگار و پیتر سجویک

مترجم: ناصرالدین علی تقویان





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



پیشگفتار ویراست دوم

از سال ۱۹۹۹ که چاپ نخست کتاب مفاهیم کلیدی در نظریه فرهنگی به بازار آمد، دگرگونی های سترگی در جهان رخ داده است. شاید آشکارترین این دگرگونی ها در سیاست جهانی، آن هم از پس یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و آغاز «نبرد با ترور» رخ داده باشد. اما در این میان، دگرگونی های فرهنگی ژرف تر، و البته آهسته تری، نیز رخ داده است که در آغاز هزاره نو گریز و گزیری از آنها نیست. از این جمله، تاثیر فزاینده تکنولوژی های نو بر زندگی های ماست. تکنولوژی زیستی و به ویژه ژنتیک، دگرگونی بنیادین در دریافت ما از چیستی انسانیت را نوید می دهد. گسترش اینترنت و درآمیخته شدن زندگی ما با جهان های مجازی گوناگونی که فرهنگ سایبرنتیکی را می سازند نیز به همین سان دگرگونی های سترگی را در هویت ما و در میان کنش های ما با دیگر مردمان نوید می دهد. نظریه پردازان فرهنگی حتی نمی توانند مشکلاتی زیست محیطی چون گرمایش و آلایش کره زمین را نیز از دیده دور دارند. دگرگونی های زیست محیطی بر فرهنگ های ما تاثیر خواهد نهاد، و فرهنگ های ما نیز منابعی را می پرورانند تا که به یاری آنها با فرسایش و تباهی محیط زیست پنجه درافکنیم. پس نظریه فرهنگی باید که با همه این پدیده ها روبه رو شود. این ویراست تازه می کوشد تا برخی از این تحولات فوری تر در نظریه و فرهنگ را در شمار آورد.
همچنین ما از فرصت این ویراست تازه بهره گرفته ایم تا اندکی نقطه تمرکز کتاب مان را تغییر دهیم. مفاهیمی که شاید می بایست در ویراست اصلی می بودند، مانند آموزش و پرورش، ورزش و اوقات فراغت، اینک هر یک مدخلی ویژه برای خود دارند. افزون بر این، ما با گنجاندن موضوعات بیشتری از حوزه علوم انسانی در این ویراست، چتر نظریه فرهنگی را گسترده تر ساخته ایم، چنان که اکنون برای نمونه، مدخل های باستان شناسی و تاریخ را نیز داریم. همچنین از پیدایش مطالعات دیداری چونان رشته ای دانشگاهی نیز غافل نبوده ایم.
در جهان فرهنگی و سیاسی ای که چنین پرشتاب دگرگونی می پذیرد، خلاقیت نظریه پردازان فرهنگی در اندیشیدن درباره آن جهان، به تصور آوردن جهان های ممکن آینده، و پیش نهادن مباحث اخلاقی، سیاسی و زیبایی شناختی ای که چنین آینده ای را شکل می دهند، اهمیت و جایگاهی بس ویژه و مهم دارند. ما امید داریم این ویراست تازه بتواند برای فرهنگ های نو و موجود سده بیست و یکم منبعی پربار و درخور باشد.

اندرو ادگار و پیتر سجویک
مارس ۲۰۰۷

پیشگفتار ویراست نخست

اگر از خود بپرسیم واژه «فرهنگ» به چه معناست، به ناچار انبوهی از پاسخ های ممکن به ذهن خطور خواهد کرد، که اغلب آنها بستگی به شیوه طرح این پرسش دارد. قلمرو پژوهش نظریه فرهنگی (اگر نه در واقع، دست کم در اصول) همه وجوه فرهنگ است. در این حد، چنین قلمروی همزمان به روشن ترین و مبهم ترین روش ها توصیف می شود. زیرا «فرهنگ» برای تجربه انسانی امری درونی است، در همان حال همین درونی بودن به دست دادن تعریفی یگانه از آن را دشوار می سازد. بیشتر نظریه پردازان فرهنگی، در عوض، واژه «فرهنگ» را مفهومی چندمعنایی، یا دارای معانی چندگانه می دانند (دیدگاهی که در سال های اخیر بارها و بارها خاستگاهش را از برخی از باورهای محوری همبسته با پسامدرنیسم به وام گرفته است). این چندگانگی نیز در جای خود، اغلب ویژگی متمایزکننده نظریه فرهنگی به شمار می رود. بی گمان، تاکید بر چندگانگی معنای واژه «فرهنگ» تبارنامه ای دارد که می توان پیشینه اش را تا سال های آغازینِ دوره پس از جنگ جهانی دوم ردگیری کرد: یعنی دوره افول امپریالیسم اروپایی، برآمدن چندفرهنگی گرایی، جابه جایی روزافزون جغرافیایی و اجتماعی، و گوناگونی نقش های اجتماعی در جوامع مدرن غربی. به همین سان، پرداختن به مطالعات فرهنگی (هم ردیف آثار چهره هایی چون استیوارت هال) توجه به مباحثی همچون نژاد، طبقه و جنسیت در قلمرو فرهنگی را نیز به دنبال داشته است. چنین توجهی تاثیری چشمگیر بر شکل و محتوای مباحثات درون نظریه فرهنگی و نیز دیگر شاخه ها بر جای گذاشته است. چنین تحولاتی، در کنار بسیاری چیزهای دیگر، نیاز به آزمون دوباره قلمروهای هنجارین یا پذیرفته شده سنتی را از پی آورده است، مانند امور مربوط به هویت انسانی که زیر عناوین «نژاد» و «جنسیت» می گنجد. بیشتر نظریه پردازان فرهنگی بیش از آنکه چنین مفاهیمی را فقط اموری واقعی بدانند، به سود این دیدگاه استدلال می کنند که این مفاهیم برساخته اند. چکیده استدلال آنان این است که مفاهیم پذیرفته شده همانا برساخته هایی اجتماعی اند که می توان در پرتو شناختی شکوفاشونده از تکثر نقش های اجتماعی، آنها را به پرسش گرفت. «فرهنگ» در چنین پس زمینه ای، هم یک فضاست و هم موضوع بحث درباره پرسش ها یی که نه تنها بر مباحث مربوط به بنیان سوبژکتیویته بلکه بر موضوعاتی مانند قدرت، بازنمایی و گفتمان متمرکزند. ازاین رو، فرهنگ تنها موضوعی از پیش معین با معنایی پیشین بنیاد و پذیرفته شده نیست.
بدین سان، مسئله «نظریه» نیز اهمیتی یکسان می یابد، زیرا بنیان یک نظریه پیوستگی تنگاتنگی با موضوع آن دارد. گرچه شاید آشکار باشد، اما شایسته گفتن است که کار نظریه فرهنگی تنها این نیست که درباره «فرهنگ» بحث کند یا سیاهه ای از مصادیق آن به دست دهد، بلکه به نظریه پردازی درباره آن نیز می پردازد. نظریه طرح واره ای توصیفی است که بر پایه آن، پدیده هایی گوناگون با یک «معنا» سازگار می افتند. ازاین رو، کار نظریه فرهنگی توضیح و توصیف صور فرهنگی بر پایه معیاری است که طرح واره ای به دست می دهد. روش های پرشماری وجود دارد که می توان در مطالعه فرهنگ به کار گرفت یا مطالعه فرهنگ را به گونه ای بدانها پیوند داد. این روش ها در بستر گسترده ای از رشته ها و رهیافت ها پرورانده شده اند. ازاین رو، گزارش های گوناگونی درباره معنا و مدلول فرهنگ پدید آمده است (مانند فلسفه تحلیلی و فلسفه اروپایی، انسان شناسی فرهنگی، مارکسیسم، روانکاوی، جامعه شناسی). نظریه فرهنگی به نحو سنتی به دو شیوه از این رهیافت ها کمک گرفته است. نخست تصاحب این رهیافت ها از راه اقتباس یک چارچوب نظریِ برآمده از وجوه گوناگون آنها ــ برای نمونه از راه کمک گرفتن از رهیافت های درون قلمرو فلسفه زبان به معنا، به ویژه همراه با تحولات درون پساساختارگرایی؛ دوم، واکنش در برابر برخی از مفاهیمی که موضوع مطالعه این شاخه ها را شکل داده اند. گواه این امر مباحثات درون فلسفه درباره حقیقت است، مفهومی که نظریه پردازان انتقادی و فرهنگی در پرتو کار اندیشمندانی مانند فوکو در نقد آن کوشیده اند. در نتیجه، گستره نظریه های در دسترس نیز خود بازتاب پلورالیسم ادعایی نظریه فرهنگی است، زیرا نظریه فرهنگی هیچ چشم انداز نظریِ یکه و یگانه ای ندارد. در واقع، این گوناگونی نظری بازتاب چندگانگی معانی ممکنِ خودِ واژه «فرهنگ» است.
نظریه فرهنگی، بدین سان، از تاکید خودگفته بر چندگانگی معانی واژه «فرهنگ» آغاز می شود. سخن گفتن و نظریه پردازی درباره فرهنگ تازگی ندارد. اگرچه درون قلمرو نظریه فرهنگی اغلب از افلاتون (۳۴۷ ـ ۴۲۸ پ.م) بدگویی شده است، اما نوشته های او به پرسش هایی می پردازد که به ضرورت ملاحظاتی فرهنگی را نیز در خود دارند؛ مانند، پرسش های هستی شناسانه درباره بنیان هویت انسان و سرشت روابط انسانی یا پرسش هایی درباره سیاست، اخلاق و زیبایی شناسی. ازاین رو، هنگامی که از معنای فرهنگ انسانی پرسش می شود، در همان حال مباحثی نیز سر برمی آورند که به سپهر های سیاسی، زیبایی شناختی، یا اخلاقی زندگی انسان بازمی گردند ــ مباحثی که افلاتون نیز در متون فلسفی خود بدان ها می پرداخت. به همین سان، هر کوششی در برساختن گزارشی درباره فرهنگ، شناخت هایی را که فراخور چنین کاری است پیش فرض می گیرد (مسئله ای که به شناخت شناسی بازمی گردد) و به همان شکل نیز با دیگر مسائلی که در فلسفه پرورانده شده اند روبه رو می شود، مانند مباحثی که با مسائل زبان، بازنمایی و متافیزیک همبسته است. نظریه فرهنگی البته نیازی ندارد تا از قلمرو مسائل ناب «فلسفی» آغاز کند. همان گونه که پیشتر گفته شد، چشم اندازها درون دیگر رشته ها (مانند انسان شناسی، اقتصاد، روانکاوی یا جامعه شناسی) که با نظریه فرهنگی همبسته پنداشته می شوند به دست داده می شوند. چنین رشته هایی به مانند فلسفه، می توانند الگوهای توصیفی متمایزی با توجه به پرسش هایی که نظریه پردازان فرهنگی را به خود مشغول داشته است به دست دهند. بدین سان، شگفت نیست که نظریه فرهنگی پیوستگی هایی نیز با این حوزه ها دارد ــ نه تنها از جنبه برخی از علایق محوری اش، بلکه نیز به لحاظ روش شناختی.
بازگردیم به نقطه آغازمان؛ جایی که نظریه فرهنگی اغلب متفاوت از چنین رشته هایی پنداشته می شود همانا پشتیبانی آن از رهیافتی چندرشته ای است. این رهیافت به دنبال فراروی از مرزها و موضوعات به هم پیوسته ای است که به نحو سنتی میان و درون این گفتمان های گوناگون برخاسته اند. در نتیجه، گستره کارهایی که نظریه پردازان فرهنگی به آنها می پردازند اغلب با نگاه به پرسش های در افکنده شده درباره روایی چنین مرزهایی صورت بندی می شود. برای نمونه، در برخی اشکال مارکسیسم، که از راه تحلیل نسبت های دیالکتیکی میان عناصر اقتصادی و ایدئولوژیک به پژوهش در ساختار جامعه می پرداختند، «فرهنگ» موضوعی پیرامونی و برکشیده از اولویت مناسبات اقتصادی پنداشته می شد؛ اما نظریه فرهنگی این دیدگاه را در کانون توجه می گذارد که چنین گزارشی از جامعه انسانی، ساختمان معنای واژه «فرهنگ» را به خطر می اندازد. به همین سان، در سپهر نقد ادبی، نظریه انتقادی و نظریه فرهنگی هر دو به دنبال برانداختن تعاریف پذیرفته شده «ادبیات» بوده اند تا متون ادبی را بر پایه عوامل اجتماعی و تاریخی (رهیافتی که با تاریخ باوری پیوند خورده است)، یا از دریچه دریافتی نوین از زبان و معنا بازخوانی کنند (گواه این امر نیز هواداری از دیدگاهی درباره زبان است که از نوشته های ژاک دریدا برگرفته شده است). در نتیجه، کار در قلمرو نظریه فرهنگی در نوع خود بس خودنگرانه است، به سخن دیگر نظریه فرهنگی از نقشی که یک روش یا رشته دانشگاهی می تواند در برساختن موضوع مطالعه اش بازی کند آگاهی ژرفی دارد. ازاین رو، فرآیند «گزینش»، آن گونه که در رشته های انتقادی یافت می شود و به برساختن آثارِ به ظاهر خودآشکارِ اصیل و بزرگ ره می برد، خود ابژه ای مشروع و همانا محوری برای پژوهش است. نباید این گونه بپنداریم که آثار بزرگ هنری فقط «هستند» تا که روزی کسی آنها را بازشناسد و تحلیل کند. برعکس، آنها کنشمندانه بزرگ ارزیابی می شوند، و ارزش هایی که بر آنها بار می شود یا تصور می رود که باید از راه تحلیل و بزرگداشت آنها بازگو شود، برای مشروعیت بخشی به ساختارهای قدرت در سراسر جامعه پیامدهایی دارند. ازاین رو، برای تکمیل توجه انتقادی به هنر «برتر»، می توان توجهی آکادمیک نیز به ابژه های پژوهشیِ به ظاهر نامشروعی مانند کتاب های کمیک، موسیقی مردم پسند یا دیگر ژانرهای مردم پسند روا داشت.
بدین سان، نمی توان با فرض گرفتن چیرگی روشی معین و موضوعی ساده وارد حوزه نظریه انتقادی شد، چراکه چنین فرض هایی می تواند تحلیل ما را به سوی مجموعه ای از قواعد مفروض جهت دار کند. از آنجا که فرهنگ در جهان تجربه روزمره حضور دارد، موضوع آن و روش آ ن نیز باید بازتاب گوناگونی درونی این تجربه و همچنین نیاز آن به خودنگری باشد. اما این خودنگری، افزون بر آنکه درخور ستایش است، سبب می شود که نظریه فرهنگی را نتوان به سادگی جایی در میان ادبیات انگلیسی، فلسفه و جامعه شناسی گنجاند. در واقع، شماری از ویژگی های نظریه فرهنگی ما را به این بدگمانی می کشاند که نظریه فرهنگی ــ هرچند ناخواسته ــ با تعریف خود بر پایه آنچه که نیست مرزی میان خود و دیگر رشته ها برمی کشد و بدین سان فهمی سطحی از دیگر رشته ها و ازاین رو فهمی سطحی از ماهیت خودنگری خود به دست می دهد. از این اندیشه پرسش هایی سر برمی آورد، از جمله آنکه وجه تمایز دقیق نظریه فرهنگی چیست. پس، می توان پرسید که آیا صِرف تاکید بر چندگانگی برای توجیه این تمایز کافی است؟ به سخن درست تر، آیا نظریه فرهنگی را نمی توان بخشی از انسان شناسی فرهنگی و جامعه شناسی فرهنگ از سویی و نقد ادبی و هنری، موسیقی شناسی و فلسفه از سوی دیگر به شمار آورد؟ ملاحظاتی چند می تواند این پرسش ها را روشن تر سازد.
نخست، این خطر وجود دارد که نظریه فرهنگی، با نادیده انگاشتن مرزهای سنتی دانشگاهی، به ورطه رادیکالیسم روش شناختی و سیاسی فرو افتد. اما اینکه نظریه فرهنگی به نقد مرزهای نهادینه شده خود می پردازد، به خودی خود نشانه گسست روش شناختی بنیادین از صور نهادینه شده اندیشه نیست. گواه این امر نیز شیوه برخورد با سوبژکتیویته درون بخش بزرگی از نظریه فرهنگی معاصر است. اغلب این گونه انگاشته شده است که «نقد پسامدرن از سوژه»، گسست بنیادین از صور گفتمانیِ سنتی تر مانند لیبرالیسم را نیز به همراه خود می آورد. اما از سویی، صِرف پشتیبانی از سیاست چندگانگی هیچ گسست بنیادینی را دست کم از یکی از باورهای محوری اندیشه لیبرال به همراه نمی آورد، یعنی از این اصل که تنوع و تکثر اجتماعی خود خیری همگانی است (دیدگاهی که جان استیوارت میل در درباره آزادی (۱۸۵۹) پیش نهاد)؛ و از سوی دیگر، چنین سیاستی حتی برخی از مشکلات درونی لیبرالیسم را نیز حل نمی کند. همچنین نمی توان نتیجه گرفت که گسست روش شناختی ای که نشانه بازاندیشی در مفاهیم هنجاری سوبژکتیویته و نهادهای همراه آن است، خود بنیانی را برای رادیکالیسم سیاسی فراهم می آورد (بگذریم از اینکه اندیشمندان وابسته به فاشیسم نیز به نقد دیدگاههای لیبرال و اومانیستی از سوبژکتیویته پایبند بوده و برنامه «رادیکال» خود را در چنین بستری دنبال می کرده اند). افزون بر این، ممکن است گفته شود که اگر کسی باوری ژرف به رادیکالیسم خود داشته باشد، چنین باوری می تواند از برخی جنبه ها به اندازه همان ساده لوحی ای که می خواهد بر آن چیره شود خفقان آور و خطرناک باشد. نظریه فرهنگی اگر بر خصلت چندرشته ای یا حتی ضدرشته ای خود پای فشارد و آن را بزرگ دارد، تنها می تواند کاریکاتورهایی از دیگر رشته ها به دست دهد ــ اینجا گفت وگومان با نظریه پرداز ادبی کمابیش سرشناسی را به یاد می آوریم که در آن از این دیدگاه پشتیبانی می کرد که همه فیلسوفان مفهوم «حقیقت» جهان روا و نامشروطی را می پذیرند (چراکه آشکارا دعوایی بر سر آن نیست) و سپس این ادعا را پیش کشید که نظریه ادبی معاصر نماینده گسستی ریشه ای و پیشرو از چنین اندیشه های کهنه ای است.
این گفته که وجه تمایز نظریه فرهنگی به عنوان یک «ضدرشته» در این است که یک پارادایم فراگیرِ یکسان ساز در خود ندارد، فقط از روی ناآگاهی است. یادآوری این نکته بجاست که تامس کوهن، هنگام صورت بندیِ نخستینِ خود از مفهوم پارادیم علمی، گفت که جامعه شناسی علم نیست زیرا هیچ پارادیم فراگیری ندارد. گرچه می توان درباره تعریف کوهن از «علم» مناقشه کرد، اما نمی توان درباره توصیف او از جامعه شناسی، که آن را مجموعه ای پیچیده از رهیافت های همپوشان و متناقض با موضوع مطالعه اش می داند، به سادگی چون و چرا کرد. زیرا درون جامعه شناسی، رهیافت های برآمده از پوزیتیویسم نیز که سوار و استوار بر داده های شمارش پذیر است، در کنار دیگر رهیافت های استوار بر هرمنوتیک، پدیدارشناسی، تحلیل گفت وگو، مارکسیسم و فمینیسم، با آغوش باز پذیرفته می شود. از آنجا که چنین رهیافت های گوناگونی در جامعه شناسی به یکدیگر تنه می زنند، جامعه شناسان نیز خودنگری تیزهوشانه ای دارند و از جایگاه اجتماعی، متمایز و سیاست آلودِ جامعه شناسی به خوبی آگاهند. به همین سان، در مورد رشته فلسفه نیز جفا کرده ایم اگر بگوییم که بر بنیاد یک پارادایم یکسان ساز به پیش می رود. بدین سان، می توان گفت که نظریه فرهنگی تنها می تواند به بهای ناچیز نمایاندن ماهیت پیچیده و پویای رشته های موجود ادعای یکه تازی در میدان توصیف پدیده های گوناگون را داشته باشد. نظریه فرهنگی اگر چنین کند، آنگاه همانا امکان وام گیری های آگاهانه و چند رشته ای خود را ــ که همواره در پی آن است ــ به خطر می اندازد.
نکته ای دیگر را نیز می توان در دفاع از چنین شبهاتی افزود. حتی اگر نظریه پردازان فرهنگی بارها و بارها به نقد پوزیتیویسم و الگوی پژوهش علمی برآمده از آن پرداخته باشند و آن را در فهم مسائل مهم نابسنده بدانند، از این امر نمی توان نتیجه گرفت که نقد همه جانبه از تقسیم کار پوزیتیویستی و علمی ویژه نظریه فرهنگی است. مارکسیست ها و به ویژه مارکسیست های هگلی مکتب فرانکفورت، که از مارکس، فلسفه ایده آلیست آلمانی و روانکاوی بسیار تاثیر پذیرفته بودند، پیش از این در دهه ۱۹۳۰ انتقاد های پردامنه و حساسیت زای سیاسی ای از تخصص گرایی علمی درافکنده بودند. در واقع، صورت بندی ماکس هورکهایمر از نظریه فرهنگی در این دوره، در برابر «نظریه سنتی»، بسی پیش از آن چیزی است که اکنون در نظریه فرهنگیِ معاصر عرف است. اما پاسخ این شبهه نیز این است که اگر به خطرهای شکست در پرداختن همه جانبه به این تحولات توجه داشته باشیم، کوششی بیهوده و دوباره کاری نکرده ایم. برعکس، چنین توجهی به معنای درک این واقعیت است که نماینده نظریه فرهنگی برای به دست دادن توجیه فلسفی دقیقی از جایگاه خود، تنها کافی است ناخشنودی کمابیش ناپخته خود را از روش های به کار گرفته شده در رشته های سنتی نشان دهد. بدون چنین درکی همواره این خطر وجود دارد که پشتیبانی از رهیافت چندرشته ای فقط گزاره ای مد روز باشد ــ ژستی سبک گرایانه مانند گرایش نظریه پردازان انتقادی که زمانی با در گیومه گذاشتن واژه هایی می خواستند جالب بودن آنها را آشکار سازند اما آن واژه ها در واقع هرگز آنچنان که آنان می گفتند نبودند.
چنین ملاحظاتی هرگز نمی توانند دستاوردهای نظریه فرهنگی تا به امروز را به بوته فراموشی سپارند. برعکس، ما می گوییم که جای دادن ژرف تر نظریه فرهنگی در بستر تاریخی و اندیشگی خودش بسی اهمیت دارد. با این کار، امکان نرمش پذیری و ایستادگی همه جانبه در برابر رهیافت های راست کیشانه و پوزیتیویستی به مطالعه دانشگاهی فراهم می شود. شاید اما باز هم این پرسش پیش آید که پس نظریه فرهنگی چه گونه رشته ای است، و در پاسخ باید گفت که نظریه فرهنگی بیش از آنکه (ضد)رشته ای متمایز باشد، فقط پویاییِ روان در شماری از رشته های گوناگون (از جمله جامعه شناسی، انسان شناسی، فلسفه، موسیقی شناسی و نقد ادبی) را برجسته می سازد. پس درست تر آنکه، نظریه فرهنگی را می توان نشانگر انباشت شک ها و انتقادهایی دانست که در سده بیستم در برابر رهیافت های راست کیشانه به مطالعه دانشگاهی درافکنده شده اند. این شک ها با نقد هایی که به مدرنیته و طرح روشنگری وارد آمده به اوج خود رسیده اند و ما را به این باور وامی دارند که چنین تحولات روشنفکرانه ای پیوستگی تنگاتنگی با دیگر فرآیندهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی دارند، مانند فرآیند گذر به آموزش گروهی و حساسیت به پلورالیسم سیاسی از پس جنگ جهانی دوم.
پیامد این تاملات در گردآوری چنین واژه نامه ای این بوده که ما خود را در بند مفاهیم کلیدی ای که تنها در نظریه فرهنگی برجستگی دارند نکرده ایم. افزون بر این، ما به دنبال گسترش پوشش کارمان به ابزارهای مفهومی و فرهنگی ای بوده ایم که به آن مفاهیم بنیادهایی ژرف تر و دقتی روشنفکرانه می بخشند.
در کاری از این دست به ناگزیر نادیده ها و شکاف هایی موجود خواهد بود. داوری درباره گنجاندنی ها و ناگنجاندنی ها اغلب سخت و دشوار است و هیچ کس (حتی خود ما) به احتمال از گزینش های ما خشنودی کامل به دست نخواهد آورد. با وجود این، می توان بر پایه ناگنجانده ها و شکاف ها، سرنخ های چندی نیز به دست داد. این کتاب در پی رهیافتی در بالاترین اندازه ممکن از شمول است و مفاهیمی را می کاود که نسبتی پردامنه، و اغلب چندرشته ای، با مطالعه فرهنگ دارند. بدین سان، کوشیده ایم تا از ورود به عرصه هایی که در حوزه مجلدهای دیگرِ سری کتاب های مفاهیم کلیدی است بپرهیزیم، چه مجلدهای موجود و چه مجلدهایی که در دست تهیه اند. ازاین رو، شمار مدخل هایی که به موسیقی مردم پسند یا سینما مربوط می شوند، اندک است چراکه چنین مفاهیمی در مجلدهای مربوط به خود بهتر پوشش یافته اند. به همین سان، امید داشته ایم که روزی در آینده نزدیک مجلدی نیز درباره استعمار به دست چاپ سپرده شود و مدخل هایی را که ما اینجا آورده ایم تکمیل کند. دو رشته ای که به شکلی گسترده و شاید خودسرانه، کنار گذارده شده اند تاریخ و باستان شناسی است. بهترین کار برای خوانندگان مشتاق تاریخ رجوع به ای. اچ. کار (Carr ۱۹۸۷) یا هایدن وایت (White ۱۹۸۷) است، علاقه مندان به باستان شناسی نیز می توانند مراجعه ای سودمند به ایان هادر (Hodder ۱۹۹۲) داشته باشند.

اندرو ادگار
پیتر سجویک

یادداشت دفتر سیاست گذاری و برنامه ریزی فرهنگی و اجتماعی

جهان امروزین شاهد چنان تحولات فرهنگی و اجتماعی شگرفی است که شتاب و آهنگ آن به سختی مجال درنگ و تامل به انسان ها می دهد. شناخت این تحولات و درک منطق آنها به ویژه برای ما ایرانیان نه تنها اهمیت بلکه ضرورت دارد. تنها در پرتو چنین شناختی است که می توانیم نخست به بازتعریف هویت امروزین خود بر پایه میراث تاریخی و تمدنی خود بپردازیم و سپس با تکیه بر این هویت بازتعریف شده، نسبتی سنجیده با جهان بیرون برقرار کنیم. اگر نتوانیم چنین کنیم، هرگز نخواهیم توانست هویت ملی و تاریخی خود را در آینده نیز استمرار و استقرار بخشیم.
از سوی دیگر، رسیدن به شناختی درست و همه جانبه از تحولات هردم شتابنده جهانی نیازمند بنیادهایی نظری و ابزارهایی مفهومی است. به هر نسبت که این تحولات پیچیدگی می یابند، ابزار شناخت آنها نیز باید پیچیده تر و کارآمدتر شود. امروزه دیگر نمی توان با دستگاههای مفهومی سنتی، حتی آنها که تا دهه ای پیش در دانشگاههای غربی کاربرد و رواج داشتند، تحولات پیچیده امروزین را رصد و تحلیل کرد. چنین به نظر می رسد که رشته های دانشگاهی سنتی هریک به تنهایی و جدا از دیگر رشته ها و رهیافت ها نمی توانند سرشت لایه لایه و درهم تنیده و درهم تنابنده پدیده های فرهنگی و اجتماعی را دریابند. ازاین رو، رهیافت هایی میان رشته ای و چندرشته ای لازم است تا این پدیده ها درک و شناخته شوند. در این میان، رویکرد مطالعات فرهنگی، رویکردی میان رشته ای است که می کوشد با بهره گیری از روش ها و یافته های سپهرهای گوناگون دانش انسانی، چشم اندازی نوین به انسان و جهان درافکند.
معاونت فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری با در نظر داشتن نکات بالا می کوشد هرچه بهتر به وظایف سازمانی خود عمل کند. یکی از مهم ترین این وظایف آن است که زمینه های آشنایی دانشجویان را با مفاهیم و بنیادهای نظری لازم برای درک تحولات فرهنگی ایران و جهان فراهم آورد. از دیدگاهی سازمانی (و البته ملی)، دانشجویان از هر رشته و مقطعی برای درک و تفسیر تحولات جهان امروز و فردای خود که بی گمان خصلتی فرهنگی دارند، باید به ابزارهای مفهومی و نظری روزآمد و کارآمدی مجهز باشند.
انتشار کتاب مفاهیم کلیدی در نظریه فرهنگی که حاصل همکاری دفتر برنامه ریزی اجتماعی و مطالعات فرهنگی با پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی است، می تواند گامی کوچک در فراهم آوری زمینه های آشنایی دانشجویان با مهم ترین، پرکاربردترین و بنیادی ترین مفاهیم نظری در شناخت و تحلیل تحولات فرهنگی و اجتماعی باشد. شیوه نگارش و ترجمه این کتاب به گونه ای است که نه تنها دانشجویان رشته های گوناگون علوم انسانی، حتی در سطوح و مقاطع بالای تحصیلی، می توانند از آن بهره گیرند، بلکه برای دانشجویان رشته های دیگر نیز که ممکن است آشنایی چندانی با این مفاهیم نداشته باشند سودمند است. افزون بر دانشجویان، البته دیگر علاقه مندان و پژوهندگان مسائل فرهنگی و اجتماعی نیز از مطالب این کتاب بی بهره نخواهند بود.

دفتر سیاست­گذاری و برنامه ریزی فرهنگی و اجتماعی

سخن مترجم

نخست

آغازگاه مطالعات فرهنگی (چونان رشته ای دانشگاهی) و نظریه فرهنگی (چونان رویکردی نظری به مطالعه فرهنگ)، پرسش از «چیستی فرهنگ» است؛ و گزاف نخواهد بود اگر همه «نظریه فرهنگی» و نیز همه «مطالعات فرهنگی» را به کوششی برای پاسخ دادن به این پرسش فروکاهیم. این ازآن روست که «فرهنگ» خود بی گمان بس دشواریاب و در همان حال شاید بس آسان یاب است. دشواریاب است چراکه اگر نیک بنگریم فرهنگ در هرآنچه «انسانی» است تنیده است، و آسان یاب است چراکه باز هم اگر نیک بنگریم در هرآنچه انسانی است تنیده است. نخست آنکه مگر «می توان» بیرون و جدا از فرهنگ ایستاد و درباره آن سخن گفت؟ و دوم آنکه آیا هرگز «نمی توان» از فرهنگ سخن گفت؟ اینجاست که برای پاسخ دادن به این دو پرسش ناچاریم دوباره به پرسش «چیستی فرهنگ» بازگردیم و از خود بپرسیم مگر این فرهنگ چیست که چنین پرسش هایی برمی انگیزد.
در تعریفی شاید همان گویانه و نابسنده، «فرهنگ هر آن چیزی است که برساخته و پرداخته انسانیت است». هر آنچه ذهن و دست آدمی برمی سازد «فرهنگ» است. به سخن دیگر، فرهنگ پیوندی تنگاتنگ با انسانیت دارد و جدا کردن آنها از یکدیگر امکان ناپذیر است. در این معنا، «فرهنگ» در برابر «طبیعت» می نشیند. پس هر آنچه «فرهنگی» است «غیرطبیعی» است، و هر آنچه «طبیعی» است «غیرفرهنگی». بدین سان، پدیده هایی مانند زبان و دانش و اقتصاد و اجتماع و سیاست و قدرت و آموزش و معماری و دین و هنر و ورزش و کشاورزی و بسیاری دیگر همگی «فرهنگی»اند، و پدیده هایی مانند کوه و در و دشت و آسمان و زمین و ستاره و گیاه و جانور و بسیاری دیگر از این دست همگی «غیرفرهنگی» و «طبیعی»اند.
اما از سوی دیگر، کمی بازاندیشی و درنگ در تعریف بالا از فرهنگ، ما را بدین پرسش می کشاند که پس «انسانیت» خود چیست که فرهنگ را برمی سازد؟ اگر «انسانیت» نیز خود مفهومی فرهنگی و برساخته و پرداخته ذهن و دست آدمی است که از راه آن ما از فرهنگ سخن می گوییم، آنگاه آیا نمی توان گفت «انسانیت هر آن چیزی است که برساخته و پرداخته فرهنگ است»؟ چنین می نماید که هم می توان گفت «انسانیت فرهنگ را برمی سازد» و هم می توان گفت «فرهنگ انسانیت را بر می سازد». به همین سان اگر طبیعت و پدیده های طبیعی نیز مفاهیمی انسان ساخته و مقولات ذهن آدمی باشند که او از راه آن ها واقعیت را می شناسد (یا برمی سازد)، آنگاه نمی توان بر این باور شد که حتی طبیعت و پدیده های طبیعی نیز برساخته و پرداخته فرهنگ اند؟ آیا جز از راه فرهنگ (زبان، سخن، اندیشه، کلمه) است که به طبیعت و پدیده های آن آگاه می شویم و بدین سان آنها را برای خود می آفرینیم و بدانها «هستی» می بخشیم؟ پس کدام یک بر دیگری پیشی دارد؟ انسان بر فرهنگ یا فرهنگ بر انسان؟
اینجا و در این یادداشت کوتاه، البته چونان داستان مرغ و تخم مرغ، سخن چندان بر سر این نیست که کدام یک به راستی بر دیگری پیشی دارد، بلکه بیشتر و مهم تر از آن، کوشش شده است تا پیچیدگی، لغزندگی، دشواری و پرسش انگیزی سخن گفتن از «فرهنگ» اندکی بازنمایانده شود تا خواننده گرامی کتاب پیش رو برای ورود به آن و نیز ورود به قلمرو گسترده مطالعات فرهنگی اندکی آماده شود. ازاین رو، شاید بهتر آن باشد که خواننده گرامی از مدخل «فرهنگ» آغاز کند که سررشته بسیاری از مطالعات بیشتر از همان جاست.

دوم

کتاب پیش رو را می توان «فرهنگ مطالعات فرهنگی» نیز نام نهاد، چراکه پرکاربردترین و پرسش برانگیزترین واژگان در قلمرو مطالعات فرهنگی را پیش می نهد و می کاود. سرویراستاران این فرهنگ، اندرو ادگار و پیتر سجویک، که بیش از هفتاد درصد مطالب آن را نگاشته اند، در دانشگاه کاردیف ویلز در بریتانیا فلسفه درس می دهند. این دو خود از صاحب نظران برجسته مطالعات فرهنگی نیز به شمار می روند و قلمرو دلبستگی های گوناگون مطالعاتی و پژوهشی آنان چنان گسترده و میان رشته ای است که همه ابزارهای نظری لازم را برای فراهم آوردن چنین فرهنگی در دسترس آنان می گذارد. افزون بر این دو، نویسندگان دیگری نیز در فراهم آوردن مطالب این کتاب هم بهرگی داشته اند که آنان نیز از سرآمدان و نام آوران حوزه های مطالعاتی و پژوهشی خود هستند. به هر روی، سرشت میان رشته ای و چندرشته ای مطالعات فرهنگی و نیز گستردگی مطالب و موضوعات چنین اثری، همیاری و هم بهرگی پژوهندگان شاخه ها و رشته های گوناگون را ضروری ساخته است. هم ازاین روست که پیوستگی و خویشاوندی مطالب و مدخل های گوناگون این فرهنگ به خوبی حفظ شده و در جای جای آن بازتاب یافته است، چنان که خواننده به سادگی می تواند رشته پیونددهنده همه مطالب را با ردگیری واژه های سیه نوشت به دست گیرد و خود راه خویش در پیش گیرد. نمایه ها و واژه نامه کتاب نیز البته می تواند وی را در جست وجوهای ریزبینانه تر یاری دهد. افزون بر این، برای مطالعات و بررسی های ژرف تر و فراگیرتر بیرون از چارچوب این فرهنگ می توان به کتاب شناسی بس سودمند پایان کتاب مراجعه کرد که البته سرنخ های آن در پایان هر مدخل به طور ویژه آمده است.

سوم

درباره برگردان فارسی این فرهنگ سه نکته گفتنی است. نخست آنکه سبک نگارش نویسندگان یکدست نبوده است، هرچند که چون بیشتر مدخل ها به قلم اندرو ادگار و پیتر سجویک به نگارش درآمده است، آنان کوشیده اند در نوشته های خود یکدستی را کمابیش رعایت کنند. اما دیگر نویسندگان هر یک سبک ویژه خود را دارند که البته تا اندازه ای کوشش شده است در ترجمه نیز سبک هر نویسنده به گونه ای بازتاب یابد، هرچند که هرگز نمی توان مدعی شد که سبک ها بی کژی وکاستی بازتاب می یابند. دوم آنکه، مترجم تا آنجا که توان داشت کوشیده است برگردان مفاهیم و واژگان را از روی برگردان های مترجمان پیشین برگیرد و در این کار البته بیشترین بهره را از داریوش آشوری و فرهنگ علوم انسانی وی برده است. اما برخی، هرچند اندک، از واژگان بود که هیچ برگردان درخوری برای آنها یافت نمی شد. در این موارد، با کمی جسارت، تلاش شد تا با توجه به معنا و مفهوم زمینه ای آنها و نیز بهره گیری از گنجینه پربار زبان فارسی و توانمندی اش در آمیزش واژگان، برگردانی درخور و رساننده برای این دست واژگان فراهم آید. ازاین رو، در پیشاروی هر مدخل، برابرواژه انگلیسی (یا در برخی موارد فرانسه) واژگان نیز آمده است تا اگر خواننده ای با برگردان دیگری از آنها آشنا بوده، بتواند خود راه خویش را بیابد. سوم، چاپ نخست کتاب به انگلیسی در سال ۱۹۹۹ به بازار آمده بود. در سال ۲۰۰۸ نیز ویراست تازه ای به بازار آمد که در آن برخی مدخل ها از چاپ نخست حذف و برخی دیگر افزوده شد؛ برخی مدخل ها نیز چکیده شد. شمار افزوده ها ۲۶ مدخل است. از آنجا که مدخل های حذف شده، به دیده مترجم، برای خواننده فارسی زبان می تواند سودمند باشد، در این ترجمه حذف نشده اند. بدین سان، کتاب پیش رو آمیزه ای است از مطالب هر دو ویراست. مدخل هایی هم که در چاپ دوم چکیده شده، به همان صورت چاپ نخست آورده شده اند.
به هر روی، شاید دیدگانی ریزبین و تیزبین کژی ها و کاستی های پرشماری در ترجمه بیابند که گوشزد کردن آنها به مترجم به هر زبان و ابزاری، وی را وامدار آنان خواهد ساخت. اما آنچه آشکار است، امید به افزودن خشتی به ساختمان فرهنگ و ادب فارسی ایران زمین، نیرومندترین انگیزه مترجم در این کار بوده است.

چهارم

آیین ادب و فرهنگ، مترجم را برآن می دارد که همه کسانی را که به گونه ای در پیدایش این اثر به زبان فارسی هم بهره بوده اند سپاس گوید. از این میان، این بزرگواران شایسته سپاسی ویژه اند: کارکنان و کارشناسان دفتر سیاست گذاری و برنامه ریزی اجتماعی و فرهنگی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، به ویژه آقای دکتر غلام رضا خواجه سروی مدیرکل محترم وقت و استاد گرامی فضل الله ایرجی کجوری مدیر وقت گروه مطالعات آن دفتر و همچنین جناب آقای دکتر علیخانی، رئیس محترم وقت پژوهشکده مطالعات فرهنگی و آقای عماد احسانی مدیر انتشارات پژوهشکده؛ آقایان فریدون رحیم زاده مدیرکل فعلی دفتر سیاست گذاری و دکتر حسین میرزایی رئیس کنونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی برای اهتمام جدی در چاپ دوم این اثر؛ و دکتر رضا صمیم، دوست و همکارم در پژوهشکده برای راهنمایی در برابرگزینی برخی واژگان.

ناصرالدین علی تقویان
زمستان ۱۳۹۴

مفاهیم کلیدی

آثار اصیل (canon)

این اصطلاح اغلب به مهم ترین آثار یک سنت هنری معین اشاره دارد (و کاربرد آن بیشتر در ادبیات و موسیقی است). کاربرد اصلی این واژه به سده چهارم باز می گردد، و به کتاب های معتبر و قطعی انجیل اشاره دارد. استدلال مدافعان این مفهوم از این جایگاه است که ارزش های زیبایی شناسانه جهان روا وجود دارند (و البته این ارزش ها در طول زمان با گسترش سنت کشف می شوند). بدین سان، اثری در زمره آثار اصیل شمرده می شود که به بهترین شیوه این ارزش های جهان روا را بنمایاند. پس آثار اصیل زیباترین ظهور یک زبان معین است، و به واقع می تواند نشان دهنده هویت یک فرهنگ یا ملت باشد. مفهوم آثار اصیل موضوع نقادی های فزاینده ای بوده است، به ویژه با برآمدن نقد مارکسیستی و فمینیستی در دهه ۱۹۶۰، و گزارش های پساساختارگرا و پسااستعماری درباره فرهنگ. با حساسیت فزاینده به پلورالیسم فرهنگی و نیز به شرایط اقتصادی و سیاسی تولید هنری، به نظر می رسد که مفهوم آثار اصیل بیشتر از آنکه جلوه ای از ارزش های جهان روا باشد جلوه ای از مناسبات قدرت است. آثار اصیل ممکن است گروههای فرودست را از بسیاری از حوزه ها بیرون گذارد. نخست، آثار اصیل می تواند برخی گروهها (غیرسفیدها، نیازمندان، زنان) را تنها بر پایه قالب واره های مسلط فرهنگی بازنمایی کند. دوم، آثار اصیل می تواند آثار تولیدی آن گروهها را بیرون گذارد، یا ابزارهایی را که آن گروهها به شیوه سنتی با آنها خود را می نمایانند به رسمیت نشناسد. و سرانجام آنکه، شیوه بیانی مورد ستایش در آثار اصیل (از جمله پیش انگاره هایی که درباره سرشت سوبژ کتیویته و آفرینش وجود دارد) ممکن است برای صورت بندی تجربه گروههای فرودست سودمند نباشد. [اندرو ادگار]

مطالعه بیشتر:
Eagleton ۱۹۸۴; Kermode ۱۹۷۵.

آرمانشهر/گرایی (utopia/nism)

واژه «آرمانشهر» یعنی «ناکجا». کاربرد رایج این واژه به معنای «غیرواقعی»، «پندارین» یا «موهوم» از کتاب سر تامس مور با نام آرمانشهر (۱۵۱۶) گرفته شده است، که توصیفی از حکومتی آرمانی و خیالین به دست می دهد. آرمانشهرگرایی این باور است که می توان جامعه ای بنیاد نهاد که نه تنها «بهتر» از جامعه کنونی است، بلکه نیز بهترین جامعه ممکن است. بدین سان ، متون آرمانشهری در پی به دست دادن تصویری از جهان های ممکن آینده اند که در آنها کشمکش ها و بی عدالتی های حاکم بر جوامع معاصر از میان رفته است. تلاش ها برای توصیف چنین جامعه ای و اصول شالوده ساز آن را می توان تا فیلسوف باستانی یونان، افلاتون، ردگیری کرد. جمهوری افلاتون در پی توجیه این دیدگاه است که حکومت فیلسوف شهریاران (یعنی خردمندانی که درست ترین شناخت ها را دارند و ازاین رو می دانند چه چیزی خیر است ) به بهترین سامان اجتماعی می انجامد. در گزارش افلاتون، برترین شکل زندگی اجتماعی آن است که بتوان از راه الگویی از سرشت انسانی که سامان واقعیت و خرد عینی را بازتاب می دهد بدان رسید. از دیگر کارها در این ژانر می توان از آتلانتیس نو (۱۶۲۴) اثر فرانسیس بیکن و اخباری از ناکجا (۱۸۹۰) نوشته ویلیام موریس نام برد.
جمهوری اقیانوسیه نوشته اندیشمند اومانیست مدنی جیمز هرینگتن (۱۶۵۶) نیز نمونه ای خوب از ژانر آرمانشهری و کاربردهای آن است ( هرچند در اینکه بتوان گوهر اندیشه هرینگتن را «آرمانشهری» نامید تردید است). هرینگتن با بهره گیری از انگاره حکومت «خیالین» اقیانوسیه، به ترسیم ساختار بنیادینی می پردازد که، به گفته او، هر جامعه ای باید برگیرد تا هم اقتدار سیاسی مشروعی را بنیان نهد و هم شرایط ضروری برای زندگی مدنی را فراهم آورد. کتاب اقیانوسیه در پی درهم آمیزی عناصر آرمانشهری با نظریه سیاسی و تمثیل است. شهر اقیانوسیه گفتاری تمثیلی درباره تحولاتی تاریخی است که به انقلاب انگلستان و پایه گذاری جمهوری بریتانیا به دست الیور کرامول انجامید، و متن هرینگتن به شکلی آرمانشهرگرایانه بهترین قانون اساسی ای را که به دیده او جمهوری انگلستان می توانست برگیرد به دست داد.
برخی اشکال اندیشه مارکسیستی و سوسیالیستی را نیز می توان دارای عناصر آرمانشهرگرایانه دانست ( مانند نوشته های باکونین) ــ هرچند که خود مارکس تحلیل «علمی» خودش از مناسبات اقتصادی و اجتماعی را در برابر کار سوسیالیست های «آرمانشهرگرا»ی پیش از خود می نشانید. در سده بیستم ژانر آرمانشهری به اشکالی روایی ره برد که آینده هایی آزاردهنده تر را به پیش چشم می آوردند، مانند جهان پرشکوه نو نوشته آلدوس هاکسلی (۱۹۳۱) یا ۱۹۸۴ جورج ارول (۱۹۴۸). به همین سان، هواداران پسامدرنیسم و برخی دیگر، مفهوم سامان اجتماعی هماهنگی را که شالوده ساز اندیشه آرمانشهرگرایانه است به پرسش گرفته اند. [پیتر سجویک]

مطالعه بیشتر:
Davis ۱۹۸۱; Kelly ۱۹۸۲; Kumar ۱۹۹۱.

آزادی باوری (libertarianism)

آزادی باوری آموزه ای سیاسی است که می توان آن را شکلی افراطی از لیبرالیسم دانست، و ریشه های تاریخی آن نیز به مانند لیبرالیسم در کار فیلسوف سیاسی سده هفده، جان لاک است. آزادی باوری تاکیدی بنیادین بر ضرورت اخلاقی و سیاسی پاسداشت آزادی، خودگردانی و مسئولیت انسان می نهد. این آزادی در اصل از راه رواداشتن حق مالکیت و بهره برداری از دارایی ها آشکار می شود. انسان ها باید برای به دست آوردن دارایی ( نه از راه دزدیدن دارایی دیگران) و انتقال دارایی ( از راه بخشیدن آن یا فروختن و مبادله آن) آزاد باشند. ازاین رو، آزادی باوران می گویند مداخله دولت در زندگی شهروندانش باید محدود شود. وظیفه دولت پاسداشت آزادی های بنیادی شهروندانش است ( و ازاین رو ساختن نیروی پلیس و دستگاههای قانونی ضروری برای حمایت از آن). اما دولت نمی تواند دارایی های شهروندانش را ( به شکل مالیات) برای هیچ منظور دیگری تصرف کند. برای نمونه، لازمه نخست فراهم آوردن آموزش و بهداشت عمومی تصرف نامشروع دارایی های شهروندان ( برای تامین هزینه های این خدمات)، و لازمه دوم آن نادیده گرفتن خودگردانی و مسئولیت شهروندان در سازمان دهی آموزش و بهداشت خودشان است. در اندیشه آزادی باورانه، بازار نقشی محوری در سازمان دهی جامعه ای آزاد بازی می کند. [اندرو ادگار]

مطالعه بیشتر:
Nozick ۱۹۷۴.

آزمایش (experiment)

آزمایش وضعیتی است که در آن نظریه ای بر پایه معیارهای روش شناختی محکم آزمون می شود، و تحلیلی تجربی را به دنبال دارد. آزمایش ها با علوم طبیعی پیوند دارند ( فیزیک، اخترشناسی، زیست شناسی و از این دست). با وجود این، بسیاری از پژوهشگران و اندیشمندان حوزه ای گسترده از رشته های فرهنگی نیز الگوی آزمایش محور را اخذ کرده اند. ازاین رو، جامعه شناسی در پی آن است که علمی درباره جامعه باشد، و اغلب برای توجیه نظریه های گوناگونش درباره رفتار اجتماعی، به روش های آزمایش محور رو آورده است. به همین سان، در فلسفه، پوزیتیویسم نیز پارادایم آزمایش محور را برای خود برگزیده است. اما این روش، بیش از اینها نیز فراگیر شده است. آزمایش های رسانه ای درباره «افکار عمومی»، یا بازاریابی از راه تبلیغات یا احزاب سیاسی، همگی به گونه ای سربسته و درپرده روش تجربی علمی را در خود نهفته دارند. این بدان معنی است که این روش دلالت های فرهنگی و اجتماعی بس فراتری از نتایجی که به دست می دهد دارد؛ برای نمونه، تاثیر آن بر نحوه نگاه ما به خودمان و جامعه معاصر. (همچنین بنگرید به فلسفه علم.) [پیتر سجویک]

آگاهی دروغین (false consciousness)

در مارکسیسم، آگاهی دروغین هنگامی پدید می آید که طبقه ای در بازشناسی مسیر کنش و سرسپردگی های سیاسی ای که می تواند به منافع واقعی اش بینجامد درمی ماند. چنین طبقه ای زیر سلطه یک ایدئولوژی است. (همچنین بنگرید به آگاهی طبقاتی.) [اندرو ادگار]

آگاهی طبقاتی (class consciousness)

در نظریه مارکسیسم، آگاهی طبقاتی به آن آگاهی ای اشاره دارد که به ویژه اعضای طبقه پرولتاریا از خودشان به عنوان عضو یک طبقه دارند. مارکس میان «طبقه در خود» و «طبقه برای خود» تمایز می گذارد. طبقه در خود، گروهی اجتماعی است که با جایگاه اجتماعی مشترکی معین می شود. طبقه برای خود، از آن تعین، از جایگاهش درون ساختار اقتصادی و اجتماعی، و در نتیجه از منافع واقعی اش در تغییر اجتماعی، آگاهی گروهی دارد. طبقه برای خود، و ازاین رو گروهی که آگاهی طبقاتی اصیلی دارد، پندار ایدئولوژی و آگاهی دروغین را به کنار می افکند. از نگاه مارکس، این تحول از راه افزایش جمعی شدن تولید سرمایه دارانه به دست می آید، چنان که از آن پس، گرایش های فردگرایانه مسلط، برای پرولترهای سرکوفته معنا ندارد.
اصطلاح «آگاهی طبقاتی» ممکن است در جامعه شناسی غیرمارکسیستی نیز به کار رود (اما همراه با روشنی و تمرکز کمتر)، و به معنای درک افراد از جایگاه طبقاتی خود و چگونگی صورت بندی شان از آن آگاهی است. بدین سان، عناصر آگاهی طبقاتی می تواند اینها باشد: خود را متعلق به طبقه ای ویژه دانستن (و ازاین رو، برای نمونه، پذیرفتن برچسب «طبقه کارگر»)، و آگاهی داشتن از طبقه دیگر (مالکان و مدیران) به عنوان رقیب. [اندرو ادگار]

مطالعه بیشتر:
Lukács ۱۹۷۱; Marx ۱۹۸۸; Marx & Engels ۱۹۵۵.

آمار (statistics)

شاخه ای از ریاضیات که به گردآوری، طبقه بندی و تفسیر کمّی داده های عددی می پردازد. هدف از تحلیل آماری نشان دادن رابطه میان دو یا چند متغیر است، یعنی نشان دادن اینکه وقتی یک ویژگی یا خصیصه تغییر می کند، دیگری نیز همراه آن تغییر می کند. بدین سان، برای نمونه، تحلیل آماری می تواند نشان دهد که گروههای با درآمد پایین، وضعیت بهداشتی بدی نیز دارند. شاید پرآوازه ترین کاربرد تحلیل آماری در علوم اجتماعی از آنِ جامعه شناس فرانسوی امیل دورکیم باشد که آمار خودکشی را بررسی کرد. دورکیم با بررسی آماری که دولت های اروپایی از خودکشی گرد آورده بودند، توانست بگوید نرخ های خودکشی (یعنی شمار خودکشی های هر نفر در کل جمعیت)، بسته به دیگر عوامل اجتماعی به گونه ای پیش بینی پذیر تغییر می کند (به ویژه عواملی مانند میزان همبستگی ای که در جامعه احساس می شود) (Durkheim ۱۹۵۲). بدین سان، دورکیم برای نشان دادن تاثیر جامعه بر فرد از آمار بهره گرفت. تصمیم افراد برای دست زدن به خودکشی، که به ظاهر شخصی ترین کنش است، تابع قوانینی آماری و واکنشی به عوامل اجتماعی است.
آمار به دو شاخه بخش بندی شده است: آمار توصیفی و آمار استنباطی. آمار توصیفی به توصیف ویژگی های کل جمعیت، یا زیرگروههای درون جمعیت می پردازد. آمار اجتماعی چنین شکلی دارد، و به گردآوری اطلاعاتی درباره ساختار سنی جمعیت، ساختارهای شغلی و دیگر شکل های لایه بندی اجتماعی، نرخ مرگ (یا امید به زندگی)، نرخ زاد و ولد، بهداشت، الگوهای ازدواج، باور دینی، الگوهای مصرف، تحرک اجتماعی، و تحرک و مهاجرت جغرافیایی و از این دست می پردازد. چنین آماری نقشی مهم در فهم و مدیریت جوامع پیچیده معاصر بازی می کند، هرچند که گردآوری اطلاعات در تمدن های پیشاصنعتی نیز به مانند جوامع سرمایه داری مدرن وجود داشته است. اگر آمار توصیفی از داده های موجود بهره می گیرد، آمار استنباطی از داده هایی که درباره نمونه ای کوچک (اما نماینده) از جمعیت در دست است ویژگی های کل جمعیت را برآورد می کند. تحلیل های آماری استنباطی در هسته روش شناسی علوم اجتماعی جای دارند. نظرسنجی یکی از شناخته شده ترین شکل های آمار استنباطی است، چنان که برای نمونه پاسخ های نمونه ای کوچک، اما به دقت گزینش شده از جمعیت، درباره گزینه انتخاباتی یا ترجیحات مصرف کالاها، نشان دهنده پاسخ های کل جمعیت است.
اما اهمیت تحلیل آماری بر درک این واقعیت استوار است که شناخت فرآیندهای اجتماعی (و به واقع بسیاری از فرآیندهای طبیعت نیز) تنها هنگامی می تواند قابل اتکا باشد که به احتمال درست باشد (و نه به یقین). بدین سان، برای نمونه، آماری که میان سیگار کشیدن و سرطان ریه پیوند برقرار می کند نمی تواند نشان دهد که شخصی خاص اگر سیگاری باشد به یقین دچار سرطان ریه خواهد شد. بر عکس، این آمار نشان می دهد که اگر چنین شخصی سیگار بکشد، احتمال ابتلای وی به سرطان ریه افزایش می یابد (و این افزایش احتمال را می توان با عدد و رقم نشان داد). البته فهم عمومی از اهمیت براهین آماری در جامعه در سطحی پایین است، و این شاید به دلیل ناکارآمدی آموزش ریاضی در مدارس باشد. ازاین رو، برای نمونه، اغلب مردم ارتباط آماری میان سیگار کشیدن و سرطان ریه را به این دلیل که پدربزرگ کسی بیست نخ سیگار در روز می کشیده اما حتی یک روز هم بیمار نشده است رد می کنند. نکته آن است که اگر هشتاد درصد از سیگاری ها به سرطان ریه دچار شده باشند، پس بیست درصد دچار آن نشده اند، و پدربزرگ ما آن قدر بختیار بوده که در زمره آن بیست درصد جای گرفته است. اگر درک درستی از آمار وجود داشته باشد، آنگاه می توان در شرایط نبود قطعیت تصمیم های درستی گرفت، و به ویژه ریسک را به درستی برآورد کرد.
اگرچه تحلیل آماری شاید ابزار روشی مهمی برای نظریه پردازان فرهنگی نباشد، چراکه این نظریه پردازان اغلب به تحلیل های کیفی داده ها و پدیده های اجتماعی (و ازاین رو به پرسش های همبسته با معنا) دلبستگی دارند، اما همان گونه که در بالا گفته شد، آمار برای دیگر علوم اجتماعی (مانند جامعه شناسی، اقتصاد، و روان شناسی)
اهمیتی بسزا دارد. آمار همچنین خود پدیده اجتماعی مهمی است، و ازاین رو بخشی سرنوشت ساز از فرهنگ جوامع سراسر پیچیده به شمار می رود. بدین سان، آمار خود بالقوه بخشی از موضوع مطالعه نظریه فرهنگی است (برای نمونه، بنگرید به کارهای فوکو درباره تاریخ و اهمیت آمارهای پزشکی (Foucault ۱۹۸۰: ۱۶۶-۸۲)).
در پایان شاید بد نباشد گزین گویه ای از استالین را در ذهن داشته باشیم: مرگ یک انسان یک تراژدی است؛ مرگ یک میلیون نفر یک آمار است. [اندرو ادگار]

نظرات کاربران
درباره کتاب مفاهيم كليدی در نظريه فرهنگی