فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گشتی با افلاطون
معنای نقاط عطف زندگی

نسخه الکترونیک کتاب گشتی با افلاطون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گشتی با افلاطون

«[در این کتاب] فلسفه آسان‌فهم شده و در مورد مسائل زندگی روزمره به کار رفته است... بدون دست‌کم گرفتن خواننده سرگرم‌کننده است.»
فایننشال تایمز

«یک غذای روح سیرکننده که شما را به گونه‌ای دلچسب راضی می‌کند.»
وایرد

از متفکران بزرگ تاریخ در باره مراحل شاخص زندگی چه می‌توان آموخت؟ فروید در باره عاشق شدن چه دارد بگوید یا نیچه در باره بحران میانسالی؟
بزرگ‌ترین مغزهای دنیا سالیان سال عمیقا در باره معنای نقاط عطف شکل‌دهنده زندگی ما، از تولد تا مرگ (و پس از آن) اندیشیده‌اند ــ و حالا رابرت رولاند اسمیت، فیلسوف محبوب و تحسین‌شده، برای اولین بار حکمت آنان را در این سفر هوشمندانه، جالب، و قابل دسترسی در طول فراز و نشیب‌های زندگی گرد هم می‌آورد.
گشتی با افلاطون، با تکیه بر فلسفه، هنر، ادبیات و روان‌شناسی، به کشف معنای واقعی حلقه‌هایی می‌پردازد که همگی باید از میانشان بپریم. در باره شروع مدرسه از ارسطو می‌شنوید، در باره عوض کردن خانه از هایدگر می‌آموزید، در باره عاقل شدن در دوران پیریتان از پروست پیشنهادهایی دریافت می‌کنید.
خواه مشغول یادگیری رانندگی باشید خواه در شرف ازدواج، گشتی با افلاطون برایتان روشنگر و مفرح خواهد بود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گشتی با افلاطون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. متولد شدن

ژان لوک گودار، پیشکسوت سینمای پیشرو، معتقد بود که هر داستانی احتیاج به آغاز، وسط و پایان دارد ــ البته نه لزوما به همین ترتیب. داستان زندگی شما چطور؟
اگر دارید با دوستی حرف می زنید، می توانید داستان زندگیتان را مثلاً از اولین عشقتان، یا آخرین شغلتان شروع کنید، بعد پس و پیش بروید و مثل هر داستان دیگری هر نوع حذف و اضافه ای را روی داستانتان پیاده کنید تا مفهوم یک آغاز، وسط و پایان معمولی کمرنگ شود. مطمئنا لزومی ندارد از تولد شروع کنید.
وقتی پای زندگی فعلی شما به میان می آید، قانون متفاوتی صدق می کند: زندگی زیسته شما به کالبدی زیستی چسبیده است، و کالبد آن کالبد زیستی زمان واقعی است، که برای شما از وقتی آغاز می شود که از رحم بیرون می سرید. داستان زندگی شما و زندگی زیسته شما دو معنای کاملاً متفاوت دارند. از یک سو، رشد زیستی شما قرار دارد، و از سوی دیگر، نسخه ویرایش شده آن رشد که آن را روایت می کنید. زمانی مارتین اِیمیس به سبک گودار رمانی نوشت با عنوان تیر زمان، که داستان را از پایان «آغاز می کند» و به عقب برمی گردد، که مسلما با توجه به رمان بودنش می تواند این کار را بکند. اما وقتی پای زندگی کردن شما به میان می آید، این ستون رنگارنگ که از یک خط آغاز تا یک خط پایان امتداد می یابد، فقط از یک طرف می تواند پیش برود.
و شما هر طور هم نقطه آغاز را تصویر کنید، قطعا یکی از نقطه های آغاز همان رویداد خطیر تولد است. تولد مرز شروع زندگی مستقل از بند ناف، جفت و کیسه آب را مشخص می کند. در حقیقت هیچ کس در چهل سالگی اش متولد نمی شود، و اگر حتی تصورش این اندازه غریب است، به این دلیل است که زندگی همواره از آغاز به ما داده می شود، و هرگز موهبتی دست دوم و بازیافتی نبوده، بلکه همیشه کاملاً نو بوده است. با استناد به یکی از فنون داستان گویی کلاسیک می توان گفت قابل تصور نیست که یک زندگی in medias res (از وسط اتفاقات) شروع شود. تولد و نقطه آغاز دستان کوچکشان را به هم می دهند و با هم پیش می روند. به علاوه، از آن جا که این نقطه نقطه آغازِ چیزی (یعنی شما)، و آفرینش یک ناآفریده است، این انرژی آغازین یک انرژی تغییردهنده نیز هست و موجب تغییر مسیر خط ممتدی می شود که در غیر این صورت، در امتداد آن دنیایی ــ بدون ــ شما راه خود را ادامه می داد. تولد شما تداخل سازنده ای است که تابلوی حوادث را تغییر می دهد، و اندازه و سازماندهی آن را حول خود نورسیده تان بازسازی می کند. تولد یک فرد بیش از آن که پر شدن یک جای خالی باشد، سرشته شدن یک نقطه ناچیز قبلی در قالبی معنادار است. شما با همان خُردی و کوچکی، یک رویداد کیهانی بی نظیر هستید، نوعی بیگ بنگ(۱) (انفجار بزرگ) کوچک.
ابتدا به نظر می رسد یکی از قطعی ترین حقایق برای شروع بحث این است که زندگی با تولد آغاز می شود. اما از هنگام ظهور فناوری فراصوت، و فراهم آمدن امکان بررسی دقیق درون رحم که کودک در آن جای دارد، نظرات ما در باره زمان آغاز زندگی مغشوش شده است. بسیاری همچنان فکر می کنند زندگی با تولد آغاز می شود، اما خیلی ها می گویند بسته شدن نطفه نقطه آغاز است، و تعداد کمی هم اصرار دارند آغاز زندگی جایی وسط این دو، در شکفتن کند و آهسته آگاهی جنین است ــ همه این ها یعنی سر جلویی این ستون رنگی در هاله ابهام قرار دارد.
اما چیزی که این هاله ابهام را ایجاد می کند، اتفاقا فقط مسائل زیستی، یا حتی مسائل اخلاقی سقط جنین نیست، که به دنبال آن از راه می رسد؛ مشکل بر سر این سوال فلسفی است که آیا، به رغم همه این تاکیدات بر نقطه آغاز، اساسا تولد شما یک آغاز محسوب می شود؟ حتی اگر خروج شما از بدن مادرتان آغازِ جهشی دوره زندگی شما به عنوان هویتی انفرادی، و موجودی با لبه هایی قطع شده از هر کس دیگر باشد، این یکتایی معلولی است که از علتی سرچشمه گرفته است ــ یعنی برخورد عاشقانه کروموزوم های والدین شما. چنانچه شما حاصل بکرزایی نباشید، دو والد زیستی دارید که متولد شدن شما به آن ها وابسته بوده است. «آغاز» شما از هیچ نبوده ــ چیزی پیش از شما سبب آن شده است، یعنی آن یگانگی ای که شما با متولد شدن به دست می آورید، توهمی بیش نیست؛ در حقیقت شما نتیجه روندی هستید که خیلی پیش از بسته شدن نطفه شما شروع شده بوده است. هرچند عبارت «متولد شدن» حکایت از آغاز یک وجود مستقل جدید دارد، می تواند صرفا به سبز شدن آخرین برگ بر درختی تفسیر شود که ریشه های آن به عمق تاریخ برمی گردد.
به همین ترتیب، خود مفهوم «معلول» والدین بودن می تواند مورد تردید قرار بگیرد. حالا دارم به دیوید هیوم فکر می کنم، ستاره روشنگری اسکاتلند و مدافع بزرگ تجربه گرایی، آموزه ای که مشاهده مستقیم را بر نظریه انتزاعی مقدم می دارد. هیوم به ویژه درگیر پیوند زدن اشتباه یا عجولانه بین علت و معلول شده بود، و مثال معروفش بیلیارد بود: توپی به توپ دیگر برخورد می کند، با این پیامد قابل پیش بینی که آن را در جهت خاصی به حرکت درمی آورد، اما هر از گاهی اتفاق غیرمنتظره ای می افتد، و توپ اول خودش برمی گردد، سر می خورد یا به هوا می پرد. نتیجه این که یک استثنا می تواند قاعده را بی اعتبار کند، به همین دلیل لازم است که هر رویدادی بر اساس شرایط خودش سنجیده شود؛ از این جهت، نظریه ها به درد حل المسائل های آبکی می خورد که به شما کمک می کند با دانش کار راه انداز اما ناقصی از جهان تا کنید. به این ترتیب، تجربه گرایی چه نگرشی به تولد می تواند داشته باشد؟ هر بار که کودکی متولد می شود، به جای آن که بپذیرید این تولد حاصل همبستری دو انسان است، باید آن را اثبات کنید.
و اگر به نظرتان خسته کننده یا احمقانه می رسد، فقط به خاطر داشته باشید که خود بکرزایی چنان استثناء چشمگیری بود که خودش یک جنبش جهانی زاد. با وجود این، حتی بکرزایی هم بدون علت نبود، و علتش، اگر باور داشته باشید، همان اولین علت همه کائنات بود: نخست عاملِ محرک جهان، یا همان خدا. اگر فرض کنیم که خداوند آفریدگار است، این امتیاز به او تعلق خواهد گرفت که هیچ علتی وجود ندارد که او را پدید آورده باشد، معجزه ای که علمای قرون وسطی آن را «causa sui» [علت خود] می نامیدند. با این باور متولد شدن نتیجه مستقیم خدا می شود ــ خواه از آن دسته معتقدان به آفرینش الهی باشید که آن را از پدر و مادرتان تا آدم و حوا دنبال می کنید، خواه از آن دسته که فقط فکر می کنند هر آفرینشی مختص خود خداست. پس با پذیرفتن نشئت گرفتن از خدا، و بنابراین نشئت گرفتن از چیزی که خود از هیچ چیز نشئت نگرفته است، به اولین معنا از سه معنایی می رسیم که با توجه به آن ها می توان تولد را یک معجزه دانست. دومین معنا همان است که والدین ملحد آن را توصیف می کنند، یعنی با وجود رد کردن دخالت الهی در تولد فرزندشان، از پیدایش این زندگی جدید در شگفتند، و از این که از هم آغوشی جنسی ساده پدر و مادر، کودکی با همه کمال مینیاتوری و پیچیده اش متولد می شود، در حیرتند. اما سومین معنا چیست؟
سومین معنای معجزه تولد متعلق به خود کودک است. حالا همه ما روزی متولد شده ایم ــ در غیر این صورت الآن نه من مشغول نوشتن این کتاب بودم و نه شما مشغول خواندن آن ــ اما اکثر ما پس از آن این تجربه را فراموش کرده ایم. با توجه به این که اولین خاطرات ما معمولاً از سه سالگی شروع می شود، چندان هم جای تعجب ندارد. درست است که در باره متولد شدن پیشینه تحقیقی حجیمی در دسترس ماست، اما بخش عمده ای از آن مربوط به تولد دیگران است؛ و حتی اگر تولد خود شما با جزئیات دقیق گزارش شده باشد، چنین روایت های عینی نمی تواند جای گزارشی ذهنی را بگیرد که به خاطر داشتن آن بسیار ارزشمند خواهد بود. و این چیزی است که همواره مبهم باقی می ماند، با این حال بعضی افراد معترفند که سالیان سال همچنان در باره تولد خودشان رویاپردازی می کنند، و این امری است درخور درنگ، البته به این شرط که رویاها از این تجربه به طرز تناقض آمیز فراموش شدنی که به موثرترین واقعه زندگیمان مربوط می شود سرنخی به دست دهد.
رویاهای تولد دقیقا شبیه خاطرات نیستند، و تاثیری سایه مانند و «عاطفی» به جا می گذارند، به این معنا که آنچه در جسم ثبت می کنند بیش تر شبیه یک احساس است تا یک تصویر: مثلاً، آدم ها از احساس فشار در سرشان حرف می زنند. این رویاها مثل بعضی رویاهای متداول، نظیر برهنه بودن در انظار عمومی هم نیستند که به طور ناراحت کننده ای واضح باشند. این به اصطلاح رویاهای تولد شبیه انسداد روح هستند، نقاطی کور در روان که، مثل حیوانات در شب، کمابیش از میان تاریکی اطرافشان، می درخشند. به این دلایل، رویاهای تولد متناظر با چیزی است که افلاطون «یادآوری»(۲) می نامد، که همان طور که از خود کلمه پیداست، کاملاً متضاد از یاد رفتن(۳) است. جز این که از نظر افلاطون بین به خاطر آوردن و فراموش نکردن تفاوتی اساسی وجود دارد: دومی بدون آن که تجربیات را در دسترس ذهن قرار دهد، آن ها را در ذهن نگه می دارد. این همان «یادآوری» افلاطون است، و احتمالاً رویاهای تولد در این دسته قرار می گیرد: فراموش نکردنِ، در مقابل به وضوح به خاطر آوردنِ، چیزی که آن سوی حیطه آگاهی فرد قرار دارد. خاطره تولد رفته است اما هنوز کاملاً مفقود نشده است.
شاید خیلی هم عجیب و غریب نباشد ــ چرا نباید جایی در وجودتان، مثل یک دفتر بایگانی قدیمی، نشانه های رویداد پایه گذارش را حفظ کرده باشید؟ پاک کردن آن عجیب تر است. به هر حال، منظور این است که در هر سنی که باشیم، کل گذشته زیستیمان را در زمان حال با خود داریم، مثل یک لوح رنگباخته متحرک و متشکل از تجربه، یا یک سطح سنگی که هرچه پایین تر می روید، هر قشر روی آن از دوره ای قدیمی تر از قشر بالایی خود سخن می گوید، و همگی در معرض دید هستند. اگر افلاطون می گوید شما در قالب یادآوری می توانید چیزهایی را که تجربه کردن آن ها را به خاطر نمی آورید، شهود کنید، یا چیزی را باز بشناسید که اولین بار آن را نشناخته بودید، متولد شدن می تواند نمونه بی نقصی برای آن باشد. رویدادی که برای شما رخ داده است بدون آن که حتی بدانید. معجزه همین جا نهفته است، شگفتی ای برآمده از ناکجا که کیستی شما را رقم می زند.
اما از نظر دیگران معجزه تولد بدبختی، و هدیه زندگی نفرین است، و با این دیدگاه می توانیم به ملاقات موی دماغ تجربه گرایان ــ اگزیستانسیالیسم ــ نائل شویم. در حالی که تجربه گرایی ما را به دقت در جزئیات آنچه هست فرا می خواند، اگزیستانسیالیسم کلی ترین نتیجه گیری ها را در باره آنچه هست و آنچه نیست مطرح می کند؛ اگزیستانسیالیسم از شرح فعالیت در کوهپایه های تجربه درمی گذرد و تا عرصه رفیع تعمیم و چشم اندازهای فراخ و فراگیری که فراهم می کند صعود می کند.
سارتر تلاش می کند از درون آتش زندگی چیزی بیرون بکشد، و درمی یابد دقیقا به این دلیل که هیچ معنای متعالی وجود ندارد، هیچ مانعی هم وجود ندارد که هر کس برای خودش معنایی خلق کند. اگر متولد شدن سقوطی نامیمون در باتلاق بی معنایی است، شما می توانید به عنوان یکی از لوازم یک زندگی باشکوه که این سقوط می تواند در پی داشته باشد، به آن معنا ببخشید ــ البته شکوهی که دیگر نمی تواند به دست بخت سپرده شود. سارتر در جواب این دسته بندی مالولیو در شب دوازدهم که «بعضی بزرگ زاده می شوند، بعضی به بزرگی نائل می شوند و بعضی کاری می کنند که بزرگی بر آن ها افکنده شود»، مقوله های اول و سوم را رد می کند: شما باید خودتان بخت خود را بسازید، و این کار را بیش از همه با نجات دادن حادثه تولدتان و ملزم کردن خود به عمل کردن انجام می دهید. بخشی از جذبه این فیلسوف برای طبقه [سال] ۱۹۶۸ که در خیابان های پاریس تظاهرات می کردند (همان خیابان هایی که ژان لوک گودار در آن مشغول فیلمبرداری بود)، تاکید ضدفلسفی او بود بر عمل به عنوان وسیله هدفدار کردن زندگی ــ تاکیدی که او از کارل مارکس وام گرفته بود که مدعی بود «فیلسوفان تاکنون فقط جهان را تفسیر کرده اند ــ نکته این است که آن را تغییر دهیم».
اما شما نباید این اندازه گستاخ باشید ــ متولد شدن چند حسن ذاتی هم دارد. شما حالا نه فقط می توانید زندگی کنید، بلکه از آن جا که پیش از تولد اصلاً زندگی نمی کردید، ممکن است اطلاعات مختصر اما سودمندی از آنچه در آن طرف پیش می آید داشته باشید. دوران پیش از تولد می تواند تمرینی برای دوران بعد از زندگی (یا با پرهیز از حاشیه رفتن، همان مرگ) باشد که هرگونه ترس از مرگ را که ممکن است فرا بگیردتان آرام می کند. دوم این که، حتی اگر حق با سارتر باشد و متولد شدن به معنای پرتاب شدن در منظر بی افق احتمالات مایوس کننده باشد، طور دیگری هم می توان به آن نگاه کرد. در حالی که سارتر می گفت شما اخلاقا موظفید موقعیتی را که در هنگام تولد خود را در آن می یابید، یعنی صرف «en-soi» (هستی در خود) را، به «pour-soi» (هستی برای خود) تغییر دهید، و به این ترتیب منفعل را فعال کنید، همتای آلمانی او، مارتین هایدگر، تا حدود زیادی خلاف این نظر را داشت.
اول این که شما نمی توانید بدون بودن در جایی وجود داشته باشید، و هنگامی که متولد می شوید فضایی را روی سیاره و در جغرافیای خاصی اشغال می کنید: بنابراین، هر موجودی آن جا ـ بودن است، وابسته به زمین. متولد شدن، فرسنگ ها دور از سرگردان رها شدن در زمین بایر سارتری، به معنی پیدا کردن مکان و تعلق داشتن است. دوم، اگر لازم است هستی شما در مکانی وجود داشته باشد، لازم است در زمان هم وجود داشته باشد، و شاید بتوان گفت متولد شدن یعنی قدم گذاشتن در رودخانه زمان. به جای آن که، بر اساس نظر سارتر، مجبور باشید در تاریکی به دنبال نوعی جهت بگردید، از لحظه ای که زاده می شوید، در زمان جهت یافته هستید، و با عامل یا واسطه ای که هستی شما را فعال می کند، به جلو برده می شوید ــ به هر حال، اگر در زمان وجود نداشتید، مثل یک مجسمه منجمد بودید. همه این ها بدان معناست که تولد هدیه گرفتن زمان و مکان، دو وجه اصلی هستی، است. شما پیش از تولد هیچ یک را ندارید، اما آمدنتان به دنیا یعنی دریافت هر آنچه که هست.

۲. یادگیری راه رفتن و حرف زدن

آن چیست که صبح با چهار پا، ظهر با دو پا و شب با سه پا راه می رود؟ اگر ندانید، شما را می کشم؛ اگر بدانید، خودم را می کشم.
این بود معمای اسفینکس، هیولای افسانه ای که دیوانه وار بر کرانه های شهر تبس در یونان باستان فرود آمد و رهگذران را با شرط بندی های گزاف خود شکنجه می داد. پیش از این که معما حل شود، بسیاری با این موجود عجیب الخلقه نیمه انسان نیمه شیر درافتادند و وقتی معما حل شد، رمزگشای آن کسی نبود جز اودیپ. و البته جواب او «انسان» بود، مخلوقی که در کودکی سینه خیز می رود، در میانه زندگی راست راه می رود، و در دوران سوم زندگی اش به عصا متوسل می شود. اسفینکس با شنیدن پاسخ خردمندانه اودیپ همان طور که قول داده بود، در حرکتی انتحاری، خود را به زمین کوبید.
بازی بی رحمانه اسفینکس، در زیر آن وحشت، به ارتباط عمیق بین انسان و راه رفتن اشاره دارد. در این معما، «انسان»، چه مرد و چه زن، با این توانایی تعریف می شود که قادر باشد روی پاهای خود به اطراف حرکت کند. در حالی که اسفینکس چهار پا بود (یعنی حسودی اش می شده؟) انسان موجودی دو پاست، و همان طور که تا لحظاتی دیگر خواهیم دید، برایش امتیازات الهی و تکاملی هم به همراه دارد. انسان، هر چیز دیگری که باشد، حتما راه رو، راه پیما، و پیاده رونده است. بنابراین وقتی در کودکی خود را روی ران هایتان می کشید تا، در حالی که یک دست را به مبل گرفته اید، روی پوست نرم و نازکتان تکان بخورید، کاری که می کنید بیش تر از دست درازی برای برداشتن بیسکویت توی بشقاب مامان است: شما دارید به آنچه مقتضی نوع انسان است می پیوندید.
نه این که نوپای آینده نیت آگاهانه ای در مورد این کار داشته باشد. مثل همان تولد که کم تر از دوازده ماه قبل، زمانی که بدن مادر با یک تکان پرلرزش، مثل یک ساعت زنگدار به کار افتاد تا کودک شیرخوار را، در بی اعتنایی تقریبا کامل به خواسته او، به کره خاکی پرت کند، حالا هم هیچ چیز نمی تواند مانع این سماجت بر ایستادن و راه رفتن شود. نیرویی قوی تر از خود کودک، از درون او می گذرد که با همه جدیت مسیح هنگام فرمان دادن به ایلعازر او را به ایستادن و راه رفتن فرا می خواند. درست، شاید کودک در آن لحظه عمدا عضلاتش را به کار می گیرد، و حرکاتش را تا جایی که می تواند کنترل می کند، اما این اشتیاق به حرکت روی زمین از جایی بالاتر می آید، از یک فرمان زیستی که باعث می شود بدن ما رشد کند، پرورش یابد و شکل خاصی به خود بگیرد. تلاش های نوپا هر اندازه هم سست و کم توان باشند، و کودک هر چند بار هم روی نشیمنگاهش به عقب بیفتد، بالاخره راه رفتن تحقق می یابد. اگر نقصی در کودک وجود نداشته باشد، این روند کاملاً توقف ناپذیر است.
توجه کنید: اگر این نیرو قابل مقاومت بود و شما هرگز راه رفتن را یاد نمی گرفتید چه؟ جدا از این که باید خاک می خوردید، و از کل سطح عمودی برای حرکت به اطراف محروم می شدید ــ یعنی یک بُعد کامل را از دست می دادید ــ خود را در پایین ترین مرتبه پلکان منتهی به آسمان می یافتید. گاهی فراموش می کنیم ماری که در باغ بهشت بود، تجسم شیطان، در ابتدا قادر بود راست راه برود. محکوم شدن مار به خزیدن روی شکمش به کیفر وسوسه کردن حوا بود، که او را به صورتِ، به معنی واقعی کلمه، پستی از زندگی دچار کرد، و مار خوش خط و خال کرمی فرومایه شد. اگر زندگی بر آخرین پله پلکان این است، یعنی قلمرو جانورانی که می خزند، پس داشتن توانایی راه رفتن ــ پله بالاتر ــ باید امتیاز باشد. راه رفتن نه فقط انسان را تعریف می کند، از نوعی برتری انسان سخن می گوید که فراتر از ارتفاع جسمی است. منزلتی که با ایستادن به آن نائل می شویم از نزدیکی به خدا و به همان نسبت فاصله گرفتن از حیوانات حکایت دارد، طوری که بلندی سر انسان در حالت ایستاده نماد نقطه وسط آسمان و زمین است. زمانی که همان فرد با راه رفتن در طول بُعد اضافه اش شروع به حرکت می کند، یکی از هدایای آزادی را از آن خود می کند، آزادی جغرافیایی و البته علمی: راه رفتن فرصت سیر در دنیاهای تازه را فراهم می کند.
با وجود این، خزیدن و راه رفتن هر یک خود را مغلوب چیزی می یابند که از بالاترین پله پلکان ممکن است ــ یعنی پرواز. بله، راه رفتن می تواند گواه آزادی باشد، اما آن آزادی محدودی که در برابر نقل و انتقال هوایی مورد توجه فرشتگان، که بر انسان و شیطان، به ترتیب، به چشم حقارت می نگرند، قدری کم می آورد. هرچند راه رفتن به ما امکان می دهد زمین را درنوردیم، ما را به آن می بندد؛ نام اولین انسان در آن باغ سرنوشت ساز از همین جا می آید. آدم یعنی «خاک سرخ»، به این معنا که انسان از گل درست شد تا او را از آن نوع غروری باز دارد که به شیطان افکاری فراتر از جایگاهش داد؛ کلمه «انسان» هم با خاک ارتباط دارد. قرار بر این بود پای انسان روی خاک بماند، گویی که آن بُعد اضافی به اندازه کافی برایش امتیاز بوده است. و بالای سر او، الهه های کوچک کودک نما، در حالی که او را سر جایش نگه می داشتند، در سرور آسمانی، رها از آزادی مفروض راه رفتن انسان، شناور بودند. شکلی از آزادی که در مقایسه با نامحدود بودن آن فرشتگان، باید به آزادیِ خرامیدن گروهی زنجیر به پا شبیه باشد.
البته یک فرشته هست که خود پرواز برایش باری سنگین محسوب می شود و راه رفتن حسادت برانگیز. دارم به بال های آرزو فکر می کنم، فیلم آلمانی محصول سال ۱۹۸۷ که در آن فرشته ای شیفته یک زمینی می شود و آرزو می کند به زمین پایین بیاید تا با او باشد. اما فقط عشق نیست که فرشته به دنبالش است. پابند بودن به زمین پاداش هایی دارد که در آسمان قابل دسترسی نیست، پاداش هایی مربوط به عواطف انسان با همه پیچیدگی ناقصش. برای مثال، اگر شما بتوانید مثل یک فرشته پرواز کنید، دیگر ترس از افتادن نخواهید داشت، در حالی که چون ما انسان ها مجبور بوده ایم راه رفتن را بیاموزیم، و در این تلاش بارها و بارها افتاده ایم، حس دقیق تر و واقعی تری نسبت به ارزش آن داریم. از نظر ما، راه رفتن غلبه بر سکندری خوردن و لغزیدن، بر خود نیروی جاذبه، و آن نیروهای برابری است که همیشه باید رامشان کنیم. فرشته می تواند با مصونیت و متانت بر فراز زمین پرواز کند، اما راه رفتن، ما را در کشمکش با زمین قرار می دهد، و این رضایت انسانی خاصی ایجاد می کند.
علاوه بر آن، فرشته ها یا نامرئی هستند، یا اگر چشمی به آن ها بیفتد، ممکن است در یک لحظه کلاً ناپدید شوند، اما راه رفتن اثر به جا می گذارد. هرچند اولین قدم های کودک، عمومیت دارد، اما نشان دهنده آغاز سفری است که در جهتی خاص به پیش می رود؛ نمی توان آن را پاک کرد و برای همیشه سند بی همتای حرکت رو به جلوِ آن باقی می ماند. رفتن به جایی که فرشته ها هرگز به آن قدم نگذاشته اند در طول زمان مسیری می سازد، و وقتی راه رفتن را بیاموزید جای خود را روی زمین علامتگذاری، و داستان زندگیتان را بر زمین حک می کنید. زورا نیل هرستون، وقایع نگار بزرگ آفریقایی ـ آمریکایی در سال ۱۹۴۲ عنوان رد خاک روی یک جاده را برای شرح زندگی خود برگزید، و به تازگی، ایده قدم زدن در زندگی را ریچارد لانگ، هنرمند انگلیسی و نقاش طبیعت، مطرح کرد که تمام زندگی اش را در عبور از کوه ها و دره های زمین با پای پیاده گذراند. در حالی که او حلقه های سنگی درست می کند، و سفرهایش را هم در عکس و هم در مدخل های خاطرات نیمه شاعرانه اش ثبت می کند، و به این ترتیب از آن ها اثر هنری می سازد، خود قدم زدن ها هم ادعا دارند که قطعات هنری هستند. یا به عبارت دیگر، قطعه هایی از طبیعت هستند که نشان می دهند چگونه عمل راه رفتن با هنر انسان بودن تلفیق می شود، و رابطه ما را با خاک، که از آن بر آمده و به آن باز می گردیم، ترسیم می کنند.
همه این ها این فکر را تقویت می کند که راه رفتن انسان را انسان می کند. انسان راست قامت(۴) نشانه یک پیروزی است. وقتی داروین می نویسد «نمی توانم دلیلی پیدا کنم که چرا برای اجداد انسان به صرفه نبوده است که بیش تر و بیش تر راست قامت و دوپا بشوند»، این فرض روشن وجود دارد که راه رفتن در شرایط رقابتی معنا پیدا می کند، و این اشاره که دوپا شدن نوع انسان، حرکتی که در نهایت از انسان راست قامت به انسان هوشمند(۵) تکامل می یابد، نشان دهنده گامی واقعی به سوی هوش است. این فکر به ذهن هر کسی خطور می کند که مغز وقتی بر فراز گردنی قرار داشته باشد و مثل دوربینی بیرون را نگاه کند ورزیده تر و تواناتر می شود، تا وقتی که پشت پوزه ای دراز و در جستجوی غذا نصب شده باشد. بچه یک ساله ای که بتواند قلمرو جدیدش را بپیماید، نسبت به کودک شش ماهه ای که به پشت می خوابد و مثل حشره دست و پا می زند امتیاز انکارناپذیری دارد. بچه یک ساله می تواند هم بالا را نگاه کند هم پایین را، و یک مهره محوری اضافه هم دارد تا بتواند دنیا را ارزیابی کند.
در نظریه داروین، راه رفتن با انسان شدن مرتبط است، و در پرتو آن، پیشرفت کودک از چهار دست و پا به دو پا تکرار خود تکامل است. نوعی انعکاس در سطح خرد. با این حال، ایلین مورگان، یکی از تجدیدنظرطلب ترین منتقدان داروین، می گوید که شواهدی باستانی وجود دارد که ثابت می کند جانوری که به تکامل خود ادامه داد تا انسان راست قامت بشود، مدت ها پیش از آن که «انسان» بشود ــ پستانداری که توانست با مهارت ابزار را به خدمت بگیرد ــ راه می رفته است. زنجیره تکاملی حیوانی دو پا در خود داشته است که هنوز آدم نبوده، و این یعنی ممکن نیست رابطه بین راه رفتن و انسان بودن این قدر تنگاتنگ بوده باشد؛ و این که تا آن جا که ما «انسان ها» جانورانی دوپا هستیم، در همان دسته ای قرار می گیریم که جانورانی به غرابت شترمرغ.
سپس، در یک بازنویسی کاملاً متفاوت از نظریه تکامل، تعالیم اف. ماتیاس الکساندر پایه گذار تکنیک الکساندر را می بینید که یکی از مسائلی که مطرح می کند، تسکین درد پشت با اصلاح طرز نشستن و ایستادن است. الکساندر با مشاهداتی که در اواخر قرن نوزدهم داشت، دریافت که چگونه درک ما از «درست راه رفتن» بر پایه این فکر قرار دارد که انسان حیوانی ایستاده است، موجودی با وضعی تقریبا مثل نظامی ها شق و راست قامت ــ و این که این فکر به لحاظ فرهنگی تعین یافته بود. اگر والدین و معلمان مدرسه مان به ما بگویند که راست قامت بایستیم، حرفشان تا حدودی در جهت تاکید بر راستی انسان عمل می کند، اما آنچه الکساندر در موردش تردید داشت این بود که به اندازه ای که امیدوار بوده ایم شکوفا نشده باشیم. به نظر او، طبیعی تر است که زانوان اندکی خمیده بمانند، نه قفل شده، و ستون فقرات مثل پشت یک سرگروهبان، و در تقابل با انحنای مهره دنبالچه به بیرون، صاف باشد؛ در مورد راه رفتن هم همین طور است. این تلویحا یعنی نه تنها سینه را بیرون ندهیم و چانه را بالا نگه نداریم، که برایمان بهتر و مناسب تر است کمی مثل میمون هایی راه برویم که با خوشحالی احساس می کنیم آن ها را پشت سر گذاشته ایم. در واقع، الکساندر با استفاده از این فن درد خودش را درمان کرد: او هنرپیشه ای بود که توانایی صحبت کردن را از دست داد، و به او گفتند که دیگر هیچ وقت نمی تواند حرف بزند، اما با صاف کردن ستون فقرات، و کمی خم کردن گردن، به حنجره اش توانایی داد تا دوباره باز و سرشار از کلمات شود.
اولین قدم های کودک، هر اندازه هم طبیعی و حتمی الوقوع، به هر حال حتما تماشایی است. راه افتادن به ندرت در تنهایی اتفاق می افتد؛ معمولاً در یک معرکه خانگی با حضور افراد خانواده رخ می دهد که مدام تشویقتان می کنند و برای هر پیشرفت کوچک و لرزانی کف می زنند، و شاید دوربینی هم در دست دارند تا تصویر شما را برای آیندگان ضبط کنند. این یکی از تشریفات راه افتادن است که، تقریبا همیشه مقابل دیدگان دیگران رخ خواهد داد، و زمانی که بر آن مسلط شدید، همچنان یک حرکت رو به جلو باقی می ماند ــ دیگر زیاد داخل خانه راه نمی روید، مگر در صورتی که از آن نوعِ نگران باشید که جز روی کف چوبی اتاق قدم برنمی دارند. راه رفتن تقریبا همیشه به معنی بیرون از خانه و در دنیا بودن است، و عبور در زیر نگاه دیگران.
از این جهت، یاد گرفتن راه رفتن علاوه بر رشد حرکتی، بخشی از رشد اجتماعی کودک را شکل می دهد، و طریق بدیهی این است که داشتن تماس فیزیکی با شخص دیگر مستلزم رد شدن از اتاق است: معمولاً این پاها هستند که لمس کردن دست ها را ممکن می سازند. اما تصور بر آن است که اجتماعی شدن واقعی با اکتساب زبان شروع می شود، و در بین فواید بی شمار زبان، یکی این است که می توانید دیگران را لمس کنید، بدون این که لازم باشد آن ها را لمس کنید، و آن ها را تکان دهید بدون این که لازم باشد آن ها را تکان بدهید: حرف زدن کلی در راه رفتنمان صرفه جویی می کند. این که زبان از راه دور عمل می کند، هم ویژگی آن است و هم به آن قدرت می دهد. این چیزی است که کودک مدت ها قبل از آن که کلامی را در دهانش شکل بدهد، می داند، چون گریه اش هم به این منظور طراحی شده بود که نیازهای حیاتی او را تا دورترین فاصله ممکن به گوش ها برساند ــ گویی که بلندی صدای گریه اش با ناتوانی او در راه رفتن نسبتی مستقیم دارد. همین طور که به تدریج گریه تغییر ریخت می دهد و به زبان تبدیل می شود، از بلندی امواج صوتی کاسته و بر دقت و صراحت آن افزوده می شود.
گذار از گریه کردن به حرف زدن یکشبه اتفاق نمی افتد. بلکه شامل دوره ای از حرف های نامفهوم است، و اگر راه رفتن عمق الهی داشته باشد، ریشه های قدسی حرف زدن تا عمقی باز هم بیش تر پیش می رود. شاید بلند شدن و راه رفتن برای انسان ارتفاع خاصی را به همراه آورده باشد، و او را به سوی خدا بالاتر برده باشد، اما برج بابل به طور اعجاب آوری از این گسترش زمینی فراتر رفت. این برج که از ابتدا با هدف مشخص ِ سر بر آسمان ساییدن و به رخ کشیدن مهارت سازندگانش ساخته شد، به عنوان بنای یادبود خود ـ دوستی انسان برپا ماند؛ یعنی تا زمانی که خداوند در خشم عادلانه آن را ویران، و ساکنانش را به چهار گوشه جهان پرتاب کرد. پراکنده شدن با نفرین حرف زدن به زبان های مختلف، و از آن پس با شنیدن سخنان هموطنان سابق به شکل «حرف هایی نامفهوم» همراه شد. نه این که بابل (Babel) و حرف های نامفهوم (babble) واقعا به هم مربوط باشند: هیچ ارتباطی به طور مستند پیدا نشده است. اما در این داستان تمثیلی اسفناک، هر دو واژه به حالتی از بریده شدن از دیگران اشاره می کند، و گاهی پیش می آید که حرف های نامفهوم کودک، بیش از آن که شکلی از بیان در حال تکامل، همچون من گراییِ نفوذناپذیر باشد، دیوانه وار به نظر می رسد. حرف های نامفهوم یک بیان ذهنی است که فهم عینی را شکست می دهد، و نوزاد را در میانه راه رسیدن به مقصد بین طرز بیان شخصی و عدم درک عمومی به گل می نشاند.
با وجود این، از نظر یکی از مکاتب نظریه پردازان ادبی پس از جنگ، حرف های نامفهوم حاکی از مرحله ارزشمندی است که به جای گذشتن از آن، باید آن را گرامی داشت. از آن جا که حرف های نامفهوم کودک هنوز تحت هنجارهای اجتماعی اصلاح نشده اند، نشان دهنده وضعیتی از زبان است که معطر از آرزو و اشتیاقی آزاد از قید و بند است. نامفهوم گویی از این حیث تقریبا شبیه شعر یا حرف زدن در خواب است، همان مونولوگ درونی که در شعاع کنترل رادار ضمیر خودآگاه ما قرار نمی گیرد. تماشای کودک وقتی از خودش صداهای درهم و برهم در می آورد می تواند ورود به درون ضمیر ناخودآگاه و زندگی درونی، به عمق داستان آرزوی نامحدود باشد. در واقع، رضایت کودک نوپا از زاری های خود، و بی اعتنایی او به همرنگی با جماعت، نشان از انواع دیگر براندازی دارد. شاید دور از ذهن به نظر رسد، اما به عقیده بعضی نظریه پردازان، حرف های نامفهوم پتانسیل سیاسی دارد، چراکه این زبان رام نشده است که حقیقتا از بی اعتنایی گوینده آن در مورد پذیرفتنی ها و ناپذیرفتنی ها سخن می گوید. نامفهوم گویی لذتی خودکامه است که تلاش بزرگ ترها را برای محدود کردنش نادیده می گیرد ــ می توانید از حالتشان متوجه شوید. هرچند پیش از آن که زیاد طول بکشد خودمان را سازگار می کنیم: زبان ما «بهنجار» می شود و ما جهان را به همان شکلی صورت بندی می کنیم که اطرافیانمان. درست است که فهمیده شدن و پذیرفته شدن توسط دیگران فوایدی دارد، اما با پشت سر گذاشتن آن جنبه های جهان که از آن پس خارج از حیطه توانش زبانیِ تازه فراگرفته مان قرار می گیرد، چیزهایی را هم از دست می دهیم.
حتی ممکن است این حرف های نامفهوم چیزهایی در باره منشا خود زبان فاش کنند، همان چیزهایی که جیمز جویس می کوشد در بیداری فینیگن ها بازسازی کند. به آغاز پاراگراف سوم توجه کنید:

هبوط (بابابادالقاراقتاکاممینارروننکوننبروننتوننرروننتووننثوننترووا ررهوناونسکاونتووهووهوودننثرناک!) یک قزل آلای پیر که زمانی شق و رق بود، اول خواب و در طول زندگی در سرتاسر قصه سرایی های مسیحیت بازگو می شود.

شاید این متن مثل حرف های نامفهوم یک کودک بی معنی به نظر رسد، اما پر از تلویح است، به خصوص به داستان هبوط انسان، و به ویژه سقوط او از برج بابل در وسط هیاهوی زبان هایی که از آن پس باید آن ها را گره گشایی می کرد (به گفته خود جویس مردم باید تمام طول عمرشان را صرف مطالعه اثر او کنند). در واقع، حرف های نامفهوم کودک می تواند، مثل اثر جویس، به عنوان یک زبان عجیب و درهم آمیخته فهمیده شود، کامل و یکدست، گفتمانی که پیش از پراکندگی زبان ها، دستکاری زبان های جدید و فشار انجام دادن ترجمه بین آن ها رایج بود. یا می توان، همچنان مثل اثر جویس، حرف های نامفهوم را حاکی از همان اغتشاش و جهنم سوتفاهمی دانست که بعد از بابل ایجاد شد. اگر دومی درست باشد، می توان صداهای درهم و برهم کودک را افسوس خوردنی بر این واقعیت شنید که او باید وارد جهان مسامحه و مذاکره، روابط اجتماعی و نظم دستوری شود. کودک به درون زبان و به بیرون از حالت فرخنده هستی محض «هبوط می کند».
اما هبوط به درون زبان به این معناست که کودک پیش از هبوط هیچ زبانی ندارد، و مغزش خالی است، که این امر سوال فلسفی مهمی برمی انگیزد. چون اگر کودک بدون این که چیزی در سرش باشد پا به جهان خاکی بگذارد چطور می تواند ارزش هایی ابدی چون راستی و نیکی را بشناسد؟ چطور می تواند به خرد دست یابد؟ یادگیری حرف زدن مطمئنا باید روندی باشد که به تدریج زبانی را که مادرزاد در ذهن کودک کار گذاشته شده است، می کاود و فعال می کند: شاید والدین کودک هم آن را تحریک کنند، اما زبان از قبل در آن جا وجود داشته و منتظر بوده تا کرکش را باز کنند. با استفاده از تشبیهی فنی می توان گفت مغز نوزاد مثل کامپیوتری است که از پیش روی آن نرم افزار نصب شده است.
طبیعی است که این دیدگاه سنتی هم منتقدان خودش را داشته باشد، و در صدر آن ها جان لاک، فیلسوف و سیاستمدار افراط گرای قرن هجدهم قرار دارد. مثل دیوید هیوم که در فصل قبل در حال بازی بیلیارد گیرش آوردیم، لاک هم تجربه گرایی دوآتشه بود، و مغز کودک را با «لوح سپید» یا صفحه کاغذ خالی مقایسه می کرد. زمانی که شما حرف زدن را می آموختید، افکار ساده را از دنیای اطرافتان درونی می کردید، و سپس آن ها را در ذهن خود ترکیب می کردید تا آمیزه پیچیده تری از آن را سرانجام در قالب کلمات بیان کنید. زبان شما، به جای این که به شما تحمیل شده باشد، بازتاب تجربه زیسته شما بود. در واقع، تجربه می تواند منشا و محدوده همه دانش شما را رقم بزند، طوری که زبان شما همیشه راوی زندگیتان، و لوح رنگباخته هر چیزی باشد که شاهد آن بوده اید. پاسخ تند لاک هم می تواند نامفهوم گویی را توضیح دهد، چرا که از نظر او کل زبان اساسا ذهنی می شود، نوعی پردازش زندگی آن گونه که از دیدگاه منحصربه فرد هر شخص زیسته شده است. اگر حرف های نامفهوم جای خود را به زبان قابل فهم می دهد، این دومی نشان دهنده تلفیق همه حرف های نامفهومی است که هر کس زده است. امروزه می گوییم مغز کودک مثل «اسفنج» است که همه چیزهای اطرافش را جذب می کند، استعاره ای که جان لاک بر آن لبخند تایید می زده است.
سپس، در نیمه راه میان پیروان سبک سنتی و لاک بحثی پیش می آید که معروف ترین مطرح کننده آن نوئام چامسکی، استاد زبان شناسی مقیم آمریکا بوده است. هرچند ایده دارا بودن دانش الهی او را قانع نکرد، معتقد است مغز کودک با مجموعه محدودی از خطوط زبانی به دنیا می آید که با توجه به زمینه موجود، به غنی شدن ادامه می دهد. ممکن است عبارات ذخیره ای داشته باشد که می توان گفت در یک بسته بروز پیدا می کنند، مثل «این جا هستم» یا «دوستش دارم»، که می توان از آن ها برای ساختن جملاتی مانند «این جا در خانه ام هستم» یا «این غذا را دوست دارم» استفاده کرد. و به این ترتیب، در بیان واقعیت های پیچیده تر و پیچیده تری توانا می شود («من غذا را در خانه ام دوست دارم»).
اما اگر بیان مسائل در قالب کلمات حاکی از آن است که زبان اساسا ابزاری است برای ابراز اندیشه، باید دوباره بیندیشیم. درست است، زبان در طول تاریخ اندیشه تا حد زیادی به همین شکل درک شده است. اما می توان این منطق را وارونه کرد. وقتی کودکی به یک موز نگاه می کند و اسم آن را می برد، شاید این اسم بردن است که باعث فهمیدن می شود، نه برعکس. فکر کنید که مثلاً چطور اسم یک گل، و سپس ادای آن اسم به ما کمک می کند آن را طور دیگری ببینیم. حرف زدن نه فقط بیان کردن یک چیز بلکه معنا گذاردن روی آن است، و جالب است که در این ویژگی به راه رفتن شباهت دارد، که خود شیوه ای است برای نشانگذاری مسیری بر سطح کره خاکی و دادن طرحی مشخص به آن. راه رفتن و حرف زدن هر دو، راه های اندازه گیری جهان، و تجزیه آن به واحدهای کوچک تر هستند، خواه با متر و خواه با کلمه. و فهمیدن حاصل اندازه گیری است.

نظرات کاربران درباره کتاب گشتی با افلاطون