فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنی میان ما

کتاب زنی میان ما

نسخه الکترونیک کتاب زنی میان ما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زنی میان ما

به‌ هنگام خواندن این کتاب چه‌بسا فرضیه‌های بسیاری برای‌تان پدید آید. شاید تصور کنید کتاب دربارۀ زنی حسود است که مدام در اندیشۀ زنی است که زندگی‌اش را از او گرفته. ممکن است خیال کنید درمورد زنی است که قصد دارد راهی بیابد تا وارد زندگی همسر پیشین خود شود که بسیار دوستش می‌داشته. ممکن است او را تنها، بیماری روانی و الکلی بدانید که در پی آزار دیگران است؛ شاید بپندارید او زنی بدطینت بوده و شوهرش از دستش نجات یافته است. شاید گاهی با او همدردی کنید و گاه از او روبرگردانید. ممکن است گمان کنید که به‌خوبی انگیزه‌ها، تاریخچه و ساختار رابطه‌های داستان را می‌دانید و درنهایت، ممکن است به هیچ‌چیز گمان نبرید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنی میان ما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

یک

نِلی نمی دانست چه چیزی او را از خواب بیدار کرده است. زمانی که چشمانش را گشود، زنی را دید که لباس عروسی توری و زیبای او را بر تن کرده و کنار تختش ایستاده و نگاهش می کند. می خواست فریاد بزند و چوب بیس بالش را که کنار پاتختی قرار داشت به سویش پرتاب کند که چشمش به روشنایی سپیده دم افتاد و قلبش آرام گرفت.
هنگامی که فهمید خطری تهدیدش نمی کند، خنده ی بلندی سرداد. آن توهّم، درواقع پیراهن عروسی اش بود که داخل پوششی قرار داشت و پشت درِ کمد لباس هایش آویزان بود. خود نلی دیروز آن را از مزون لباس عروس گرفته و به خانه آورده و آن جا آویزان کرده بود. داخل لباس با اسفنج و پارچه پر شده بود تا حالت خود را حفظ کند. نلی دوباره در بالش خود فرورفت. تنفسش که به حالت عادی بازگشت، به شماره های آبی رنگ ساعت رومیزی اش نگاه کرد. باز هم زود از خواب بیدار شده بود. دستش را دراز کرد تا ساعت را قبل از این که به صدا درآید خاموش کند. حلقه ی ازدواجی که ریچارد به او داده بود، سنگین و گرانبها بود.
نلی حتی زمانی که بچه بود، خوب به خواب نمی رفت. مادرش حوصله ی انجام وظایف پیش از خواب را نداشت، درعوض، پدرش شب ها پشتش را می خاراند و با انگشتانش کلماتی روی لباس نِلی می نوشت. مثلاً دوستت دارم یا تو خیلی خوبی و... او می نوشت و نِلی هم پیام آن را حدس می زد. گاهی هم این پیام ها به اشکالی مانند دایره، ستاره و مثلث تغییر حالت می دادند. تا این که در سن نُه سالگی، پدر و مادرش از هم جدا شدند و پدر ترک شان کرد. از آن زمان به بعد نلی تنها در تخت دونفره ای که با ملافه ی صورتی و بنفش پوشانده شده بود، دراز می کشید و به لکّه های آبی سقف، خیره می شد.
درنهایت، زمانی که به خواب می رفت، به راحتی هشت یا نُه ساعت می خوابید و آن قدر غرق در خواب و رویا می شد که مادرش مجبور می شد با تکان دادن از خواب بیدارش کند.
اما پس از یکی از شب های اکتبر، در سال اول دانشگاه، ناگهان همه چیز تغییر کرد.
بی خوابی او به سرعت تشدید شد و به طور ناگهانی با رویاهای آشکاری از خواب می پرید. یک بار که در خوابگاه دخترانه برای خوردن صبحانه به طبقه ی پایین رفته بود، یکی از خواهرانش به او گفت در خواب فریاد می زده و کلمات نامفهومی ادا می کرده است. نلی سعی کرده بود آن را نادیده بگیرد و گفته بود: «به خاطر امتحان نهایی استرس دارم. کتاب روان شناسی واقعاً سخته.» سپس میز را ترک کرده و فنجانی دیگر برای خود قهوه ریخته بود.
پس از آن موضوع، نلی خودش را مجبور کرد به سراغ مشاور دانشگاه برود، ولی باوجود مهربانی های خانم مشاور، نلی نتوانست درمورد آن شبی که با ودکا و خنده و شادی شروع شده و با سوت پلیس و ناامیدی به پایان رسیده بود، به او چیزی بگوید. او دو بار به پزشک مشاور مراجعه کرد، ولی سومین قرارش را با او لغو کرد و دیگر به سراغش نرفت.
یک بار با یکی از همان کابوس های همیشگی از خواب پرید و متوجه شد در میان بازوان نیرومند ریچارد خوابیده است، پس کمی درمورد علت کابوس هایش برای ریچارد گفت و او هم به نلی اطمینان خاطر داد: «من این جام عزیزدلم. جات امنه.» نلی در آغوش او جای گرفت و احساس امنیتی را که در تمام طول زندگی، حتی قبل از آن حادثه، به دنبال آن بود، دریافت کرد. وجود ریچارد در کنار او باعث می شد که تسلیم خواب های عمیق شود. گویی زمین ناآرام زیر پایش، دوباره محکم و آرام می شد.
آخرین شبی که در آپارتمان قدیمی و آجری رنگ خود تنها بود، ریچارد برای ماموریتی به شیکاگو رفته بود. دوست و هم اتاقی او سامانتا هم، با دوستانش بیرون بود. سروصدای خیابان های نیویورک، از میان دیوارهای اتاق به گوش می رسید. صدای بوق اتومبیل ها، فریادهای گاه و بی گاه، صدای واق واق کردن سگی در دوردست... حتی باوجود این که میزان جرم و جنایت در شهر کم شده بود، مغازه های شهر پنجره های خود را ایمن کرده و سه قفل به درهایشان زده بودند. نلی هم پس از عزیمتش به نیویورک یکی از آن قفل ها را به درِ اتاقش زده بود. قبل از این که خوب به خواب رود، نیاز به یک نوشیدنی دیگر داشت.
چشمانش را که انگار از بی خوابی پُر از شن شده بودند، مالید و خود را به تختخواب کشاند. لباس حوله ای اش را به تن کرد و دوباره نگاهی به لباس عروسی اش انداخت. فکر کرد باید برایش جایی در کمد کوچکش پیدا کند، ولی دامن آن بیش از حد پف دار بود. پیراهن او در مزون، کنار دیگر لباس های پف پفی و پرزرق وبرق، بسیار ظریف و زیبا دیده می شد، اما حالا کنار کمد لباس های سست و وارفته اش، در آن اتاق خواب درهم وبرهم، بیش تر شبیه لباس شاهزاده ی دیزنی بود.
به هرحال برای تعویض آن بسیار دیر بود. مراسم عروسی نزدیک بود و آن دو کارهای بسیار زیادی برای انجام دادن داشتند. مجسمه ی بالای کیک ازدواج آن ها، عروسی موطلایی و یک داماد بود که انگار در زمانی خاص، بی حرکت مانده بودند.
ریچارد عکس مجسمه را برای نلی فرستاد و او هم به سامانتا نشانش داد. سامانتا گفت: «اوه، خدای من! چقدر شبیه شما دوتان!» آن مجسمه متعلق به کیک ازدواج پدر و مادر ریچارد بود که ریچارد آن را در انباری خانه اش نگه داشته و حالا آن را بیرون آورده بود. سامانتا بینی اش را کج وکوله کرد و گفت: «تا حالا به این فکر کردی که اون بیش از حد عادی خوبه؟»
ریچارد سی وشش سال داشت و نُه سال از نلی بزرگ تر بود؛ یک مدیر سرمایه گذار و موفق. اندام محکم و نیرومند دونده ها را داشت با لبخندی که پشت چشمان آبی دریایی اش پنهان بود.
در اولین قرارشان، ریچارد او را به رستورانی فرانسوی برد و از گارسون خواست برای شان شراب سفید بیاورد. بار دوم، در یک روز برفی به نلی گفت لباس گرم بپوشد و خودش هم درحالی که دو سورتمه ی پلاستیکی سبز را به دوش می کشید، از راه رسید و گفت: «بهترین تپه ی پارک مرکزی رو می شناسم.»
ریچارد شلوار جین کم رنگی پوشیده بود که کنار پیراهن خوش دوختش او را بسیار جذاب جلوه می داد.
نلی کاملاً جدی به سوال سم جواب داده بود: «تقریباً هر روز به این موضوع فکر می کنم.»
نلی هفت قدم به سمت آشپزخانه ی کوچکش برداشت و دهن دره ای کرد. کف آشپزخانه سرد بود و او پابرهنه. لامپ بالاسر خود را خاموش کرد و متوجه شد که سم دوباره حین شیرین کردن چایش با عسل آن جا را کثیف کرده است. ماده ی چسبناک از گوشه ای سرازیر شده و سوسکی درون آن استخر شیرین گیر افتاده بود. دیدن آن صحنه، حتی پس از این همه سال زندگی در منهتن، هنوز هم حالش را بد می کرد. نلی یکی از لیوان های کثیف سم را از ظرف شویی بیرون کشید و سوسک را زیر آن زندانی کرد و با خودش گفت: «بذار سم بیاد این صحنه رو ببینه.» سپس درحالی که منتظر دم کشیدن قهوه اش بود، لپ تاپش را باز کرد تا ایمیل هایش را بررسی کند. یک ایمیل از راه دور؛ مادرش که ظاهراً به تازگی گیاه خوار شده بود، از نلی درخواست کرده بود تا مطمئن شود در منوی شام عروسی گزینه ی غذای بدون گوشت برای مهمان ها باشد. یک ایمیل هم مبنی بر اتمام موعد پرداخت کارت اعتباری اش داشت.
نلی قهوه اش را در فنجانی ریخت که روی آن کلماتی مانند «معلم برتر دنیا» با قلب طراحی شده بود. او و سامانتا، هر روز در مهدکودک تدریس می کردند. چند لیوان شبیه به هم از آن جا هدیه گرفته بودند که همه را داخل کابینت چپانده بودند. نلی جرعه ای از قهوه نوشید. آن روز جلسه ی اولیامربیان بچه های سه ساله بود. بدون کافئین حتماً در گوشه ای از کلاس خوابش می برد، ولی نیاز داشت که سرحال باشد. اولین ملاقات کنندگانش خانواده ی پورتر بودند که به او پیشنهاد دادند کودکستان را به چادر بزرگی منتقل کند. لینکی هم برای او فرستاده بودند تا زمینی توافقی را به مبلغ ۲۲۹ دلار بفروشند.
نلی با خودش فکر کرد زمانی که با ریچارد از آن جا برود، دلش برای خانواده ی پورتر، به اندازه ی سوسک های آشپزخانه تنگ خواهد شد. به فنجان سامانتا نگاه کرد و احساس گناه کرد. یک دستمال برداشت و خیلی سریع سوسک را داخل توالت انداخت و رویش را آب گرفت.
به حمام رفت تا دوش بگیرد که صدای تلفن همراهش بلند شد. حوله ای دور خود پیچید و باعجله به اتاق خواب رفت تا موبایل را از کیفش بردارد، ولی گوشی آن جا نبود. همیشه فراموش می کرد گوشی اش را کجا می گذارد. سرانجام آن را از لای رختخواب بیرون کشید.
بفرمایید!
کسی جواب نداد.
شماره ای که با او تماس گرفته بود، مسدود بود. چند دقیقه بعد، یک پیغام صوتی دریافت کرد. دکمه را زد تا پیغام را بشنود، اما فقط صدای تنفسی ضعیف به گوشش رسید. گوشی را روی تخت پرتاب کرد و با خود گفت حتماً یکی از این بازاریاب هاست. مساله ی مهمی نیست. مثل همیشه بی خودی حساس شده بود. پس از آن غرق در اندیشه شد. باوجود تمام این مسائل، تا چند هفته ی دیگر، دست در دست ریچارد، درحالی که دسته گلی از گل رز سفید در دست دارد به خانه و زندگی جدیدش خواهد رفت. تغییر همیشه اعصابش را به هم می ریخت و حالا هم با تغییرات زیادی روبه رو بود.
در طول چند هفته ی اخیر، این سومین تماسی بود که از شماره ای مسدود، با او گرفته می شد. نگاهی به در ورودی انداخت. چفت قفل در را انداخته بود.
به سمت حمام رفت، ولی بعد برگشت و گوشی را هم با خود به حمام برد. آن را در لبه ی روشویی قرار داد و در را بست. سپس حوله را در رختکن آویزان کرد و به حمام رفت. زمانی که آب سرد، با فشار زیاد رویش پاشید، تکان شدیدی خورد، سپس دستگیره ی آب را تنظیم کرد و خود را شست.
بخار، فضای حمام را پر کرد و آب از شانه هایش سرازیر شد. نلی تصمیم گرفت بعد از ازدواج با ریچارد، نام خانوادگی اش را تغییر دهد، شاید شماره اش را هم عوض می کرد.
لباس کتانش را پوشید و درحالی که مشغول ریمل زدن به مژه های طلایی اش بود (معمولاً روزهای جلسه و جشن فارغ التحصیلی زیاد آرایش می کرد و لباس خوب می پوشید) دوباره تلفنش زنگ خورد. صدای بلند گوشی روی روشویی، باعث شد دستش بلرزد، فرچه ی ریمل از دستش دربرود و ابروهایش سیاه شوند.
به گوشی نگاه کرد. پیغامی از طرف ریچارد بود: «نمی تونم تا شب برای دیدنت صبر کنم خوشگلم. لحظه شماری می کنم که ببینمت. دوستت دارم.»
به پیام نامزد خود خیره شد و نفسی را که در تمام طول روز در سینه حبس کرده بود، بیرون داد. او هم جواب داد: «منم دوستت دارم.»
امشب حتماً درمورد تماس هایی که با او گرفته می شد با ریچارد صحبت می کرد. ریچارد هم یک لیوان شراب برای او می ریخت و راهی برای پیداکردن شماره ی ناشناس پیدا می کرد. نلی تقریباً آماده ی رفتن شد. کیف دوشی اش را برداشت و در آفتاب کم رنگ بهاری بیرون زد.

نظرات کاربران درباره کتاب زنی میان ما

عالیه این کتاب👍
در 5 ماه پیش توسط saeid
کتابی با بیان احساسات زنانه. معمایی و هیجان انگیز. 😍
در 4 ماه پیش توسط lia...000
از دیدگاه زنی که همسرش به او خیانت میکند ، مردی ایده آل گرا با خصوصیات اخلاقی خاصی که از دور جذاب است. قلم نویسنده به قدری شیرین و روان بود که خیلی راحت میشه زبونش رو فهمید .
در 1 ماه پیش توسط dina
کتاب معمایی جالبیه. باورش سخته که تو جوامع پیشرفته هم مسایل انسانی مشابه جوامع دیگه ست...
در 2 ماه پیش توسط ط ه
کتاب خوبی بود پرکشش و جذاب
در 2 ماه پیش توسط Atefeh senobari
سلام . بسیار زیبا . این کتاب شمارو به دنبال خودش میکشونه .زنی که همسرش اورا به خاطر زن دیگری رها میکنه .ببینید بازیهای این زن را . توضیح زیاد نمیدم .تا خودتان بخونید.با تشکر از فیدیبو.
در 2 ماه پیش توسط ash...341
بسیارزیباودقیق داستان روجلوبرده بودوتاآخرداستان خواننده روباخودش همراه میکرد.
در 2 ماه پیش توسط m19...iee
سلام دوستان اگر میخواهد از یک کتاب مهیج و راز آلود لذت ببرید و پس از پایان کتاب هم هنوز بهش فکر کنید بهتون توصیه میکنم در ضمن این کتاب از بعد روانشناسی هم بسیار حرف دارد...
در 3 ماه پیش توسط ketab bekhoonim
کتاب خوبی است. معما پشت معما. غیرقابل حدس زدن. من یکنفس آن را خواندم. از نویسنده و مترجم محترم تشکر میکنم
در 3 ماه پیش توسط آناهیتا
کتاب خوبی بود....من دوسش داشتم و بی وقفه خوندم...ای کاش با تامل بیشتری میخوندمش...ولی خوب عجولم دیگه
در 3 ماه پیش توسط saf...goo