فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هنوز سالم است
کتاب چهارم

نسخه الکترونیک کتاب هنوز سالم است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هنوز سالم است

محمدرضا تازه نُه ماهش شده بود. خوش‌مزگی می‌کرد و دل از مادر می‌برد. تاتی‌تاتی دور اتاق چرخی زد و رفت سمت پله‌ها. دل مادر ریخت. صدا ‌کرد: «محمدرضا! محمدرضا! نرو مادر! کجا می‌روی؟ بیا پیش خودم. وای خاک بر سرم! نرو محمدرضا، از پله‌ها می‌افتی.»
محمدرضا از پله‌ها پایین رفت. مادر نگاهی به پای پردردش که در گچ بود کرد و به تقلا افتاد. محمدرضا حالا رسیده بود به حوض. دست توی آب می‌زد و شادی می‌کرد. مادر هرچه صدا می‌زد، فایده‌ای نداشت. محمدرضا از لب حوض خم شد طرف آب. دل مادر از جا کنده ‌شد و جیغ بلندی کشید.
محمدرضا افتاده بود توی حوض و داشت دست‌وپا می‌زد. می‌رفت زیر آب و بالا می‌آمد. مادر هم جان می‌کند آن بالا. بال‌بال می‌زد و فریاد می‌کشید؛ اما کسی در خانه نبود.
دیگر داشت از ‌حال می‌رفت که خواهرش از در آمد. حال مادر را که دید و اشاره‌اش را، رفت سراغ حوض و محمدرضا را بیرون آورد. محمدرضا نفس ‌نمی‌کشید.
چند بار به پشتش زد، خم و راستش کرد، دعا خواند و صلوات فرستاد تا نفسش بالا آمد.
خدا محمدرضا را پس داده بود.

محمدرضا یک‌ساله بود و تازه برای خانه برق کشیده بودند. هنوز سیم‌کشی تمام نشده بود و سر بعضی از سیم‌ها لخت بود. محمدرضا نشسته بود توی ایوان، داشت با کلید برق ورمی‌رفت و گوشش به حرف‌های مادر بدهکار نبود. دستش توی دهانش بود و هی کلید را روشن و خاموش می‌کرد. ناگهان دستش به سیم برق خورد. از جا کنده شد و پرت شد توی حیاط. غلتی زد و افتاد توی پاشوی حوض. دیگر تکان نمی‌خورد. مادر ضجه می‌زد و ناخن به صورت می‌کشید. نیم‌ساعتی گذشت تا دوباره خدا خواهر را رساند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هنوز سالم است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زن، تشت گِل را از روی دوشش پایین گذاشت. قالب را پیش کشید، گل ها را در آن ریخت و با چوب رویش را صاف کرد. دستش را به زانو زد، تشت را برداشت و برگشت. صدای آوازی را که مرد زیر لب زمزمه می کرد، می شنید. مرد پاچه های شلوارش را بالا زده بود و زیر نور کم رنگ فانوس، کاهگل ها را لگد می کرد. پاهایش با آهنگ نفس هایش تا زیر زانو در گِل فرومی رفت و بیرون می آمد. زن نگاهی به مرد کرد و خندید. دوباره تشت را پر کرد، یا علی گفت و بلند شد. دوست داشت کارشان زودتر تمام شود و برگردند. بچه ها را غذا داده بود و خوابانده بود. الآن چند شبی می شد که با شوهرش می آمدند و کاهگل ها را آماده می کردند و قالب می زدند.

می خواستند هرجور شده، اتاق کوچکی بسازند تا از مستاجری چندساله راحت شوند. مرد، دوتا قالی ای را که زن بافته بود، همراه تمام وسایل زندگی، حتی گلیم زیر پا و رخت خواب هایشان را فروخته بود تا توانسته بود این زمین را بخرند. حالا جز وسایل ضروری زندگی، چیزی برایشان نمانده بود.
***
زن، انگشتانش را تندتند در تارهای قالی فرو می برد و ریشه می زد. از صبح تا شب کارش همین بود. مرد، دنبال روزی حلال، شب وروز نمی شناخت. شب هم که می شد، فانوسی به دست می گرفت و جلو می افتاد تا بروند برای خشت زنی. حالا دوتا اتاق کوچک آماده کرده بود و اگر می توانستند دری هم برای این خانه تهیه کنند، می رفتند توی خانه ی خودشان.

مرد بعد از چند روز توانست بالاخره یک در چوبی کهنه پیدا کند. در را که گذاشت، زن با خوش حالی اسباب و وسایل را جمع کرد و از صاحبخانه خداحافظی کردند. وسایلشان را روی یک گاری چیدند و آرام در کوچه پس کوچه های باریک راه افتادند. هروقت نگاهشان به هم می افتاد، لبخندی می زدند و خدا را شکر می کردند.

کار چیدن وسایل خیلی طول نکشید. وسیله ی چندانی برایشان نمانده بود که چیدنش بخواهد وقتشان را بگیرد. کف اتاق سنگ و خاک بود. زن پارچه ی کهنه ای روی زمین پهن کرد و وسایل را با حوصله در گوشه وکنار اتاق و روی تاقچه ها چید. کارش که تمام شد، نگاهی به دورتادور اتاق انداخت. چه قدر وسایلش کهنه بودند! چند سال پیش که عروس شده بود، پدرش با هزار زحمت این جهاز را برایش خریده بود؛ وسایلی زیبا و نو که حالا کهنه شده بودند. باز سر به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا شکرت!»
بعدها یک قالی دیگر بافت و دیوارها و سقف خانه را گچ و خاک کردند. قالی بعدی، خرج سفیدکاری اتاق ها شد. قالی پنجمش را که پایین آورد، حیاط را موزاییک کردند و یک حوض نُقلی ساختند. با قالی دیگر، برای خانه لوله ی آب کشیدند. پول قالی بعدی خرج برق کشی خانه شد و قالی دیگر...

محمدرضا توی همین خانه به دنیا آمد؛ خانه ای که تمام خشت وگلش را پدر و مادر، شب وروز با زحمت و دسترنج حلال روی هم چیده بودند.
زن قالی می بافت و مردش، مش حسین، بستنی می فروخت. مش حسین یک چرخ تافی کوچک خریده بود که وسطش یک کاسه ی بزرگ داشت. هر روز شیر می خرید و می آورد خانه. زن شیرها را می جوشاند و با شکر مخلوط می کرد. وقتی که شیر سرد می شد، مش حسین می ریختش توی همان کاسه ی بزرگ که دورتادورش را یخ ریخته بود. بعد کمی پودر ثعلب و زعفران بهش اضافه می کرد و شیر را آن قدر هم می زد تا سرد سرد شود و کم کم حالت کشدار پیدا کند. خامه ای را هم که خریده بود، به دیواره ی کاسه می مالید و وقتی سفت می شد، می تراشید و با بستنی قاطی می کرد.
پاکت نان بستنی ها را هم روی چرخش می گذاشت و قبل از این که بسم الله بگوید و راه بیفتد توی کوچه ها، نفری یک بستنی به بچه هایش که دوره اش کرده بودند می داد. بعد می بوسیدشان و راه می افتاد.

همه ی بستنی هایش را که می فروخت، برمی گشت خانه و می رفت سراغ بقیه ی کارهایش؛ کارهایی که شبیه بستنی فروشی نبودند، اما به شیرینیِ بستنی بودند.
گاهی به مزار «امام زاده احمد» می رفت، با خادمش به کارهای آن جا رسیدگی می کرد و برای امور امام زاده کمک جمع می کرد. مش حسین میاندار هیئت بود و صدای بلند و رسایی داشت؛ آن قدر که صدایش می زدند «حسین بلندگو». میان دار دسته ی «چهل اختران» بود:
- ای تشنه لب، حسین وای! صدپاره تن، حسین وای! خونین جگر، حسین وای! حسین وای، حسین وای!
***
زن می خواست برای قالی نخ بخرد. چادرش را که سر کرد، محمدرضا زد زیر گریه. مادر طاقت دیدن گریه ی محمدرضا را نداشت. از وقتی که سه بچه اش گرفتار بیماری شده بودند و یکی یکی مرده بودند، دلش نازک تر شده بود. بغلش کرد و راه افتاد. کوچه ها تنگ و خاکی بودند و مادر می ترسید که پایش پیچ بخورد.
نزدیک مغازه که شد، یک گله گاو وارد کوچه شدند. مادر، محمدرضا را محکم به سینه فشرد و چسبید به دیوار. حیوان ها هجوم آوردند و مادر را به زمین زدند. مادر با زانو، محکم به زمین خورد. قلوه سنگی زیر پایش شکست و تکه سنگی در زانویش فرورفت. مادر صدای شکستن استخوانش را شنید و درد در تمام بدنش پیچید؛ اما نگاهش به محمدرضا بود و دعایش برای سلامتی او. دیگر نفهمید چه طور به خانه برگشته است. تا مش حسین بیاید، از درد ناله کرد. مش حسین که رسید، او را برد به مریض خانه. دکتر ناامیدانه پایش را گچ گرفت و مادر خانه نشین شد.

محمدرضا تازه نُه ماهش شده بود. خوش مزگی می کرد و دل از مادر می برد. تاتی تاتی دور اتاق چرخی زد و رفت سمت پله ها. دل مادر ریخت. صدا کرد: «محمدرضا! محمدرضا! نرو مادر! کجا می روی؟ بیا پیش خودم. وای خاک بر سرم! نرو محمدرضا، از پله ها می افتی.»
محمدرضا از پله ها پایین رفت. مادر نگاهی به پای پردردش که در گچ بود کرد و به تقلا افتاد. محمدرضا حالا رسیده بود به حوض. دست توی آب می زد و شادی می کرد. مادر هرچه صدا می زد، فایده ای نداشت. محمدرضا از لب حوض خم شد طرف آب. دل مادر از جا کنده شد و جیغ بلندی کشید.
محمدرضا افتاده بود توی حوض و داشت دست وپا می زد. می رفت زیر آب و بالا می آمد. مادر هم جان می کند آن بالا. بال بال می زد و فریاد می کشید؛ اما کسی در خانه نبود.
دیگر داشت از حال می رفت که خواهرش از در آمد. حال مادر را که دید و اشاره اش را، رفت سراغ حوض و محمدرضا را بیرون آورد. محمدرضا نفس نمی کشید.
چند بار به پشتش زد، خم و راستش کرد، دعا خواند و صلوات فرستاد تا نفسش بالا آمد.
خدا محمدرضا را پس داده بود.
***
محمدرضا یک ساله بود و تازه برای خانه برق کشیده بودند. هنوز سیم کشی تمام نشده بود و سر بعضی از سیم ها لخت بود. محمدرضا نشسته بود توی ایوان، داشت با کلید برق ورمی رفت و گوشش به حرف های مادر بدهکار نبود. دستش توی دهانش بود و هی کلید را روشن و خاموش می کرد. ناگهان دستش به سیم برق خورد. از جا کنده شد و پرت شد توی حیاط. غلتی زد و افتاد توی پاشوی حوض. دیگر تکان نمی خورد. مادر ضجه می زد و ناخن به صورت می کشید. نیم ساعتی گذشت تا دوباره خدا خواهر را رساند.

خاله، محمدرضا را بغل کرد. محمدرضا نفس نمی کشید. گوشش را چسباند به سینه ی محمدرضا. قلبش نمی زد. اشک از گوشه ی چشم خاله راه باز کرد روی صورتش.
این چهارمین کودک خانه بود که نمی ماند. بچه را زیر چادر گرفت و راه افتاد سمت پزشکی قانونی.
توی کوچه، سیدعباس بقال را دید. سید، مومن باتقوایی بود. تا اشک و اضطرابش را دید، جریان را پرسید. خاله پیکر بی جان محمدرضا را نشان داد. حال سید دگرگون شد. محمدرضا را در آغوش گرفت و گذاشتش روی میز دکان. زیر لب دعایی خواند و بعد آب دهانش را با انگشت به دهان محمدرضا گذاشت. محمدرضا زبان به انگشت سیدعباس زد، آب دهان را مزمزه کرد و چشم باز کرد.
خدا دوباره محمدرضا را به مادر بخشید و محمدرضا از آن روز دیگر رنگ دکتر، مریضی و دارو را ندید تا...
***
شور مبارزه با رژیم شاه، روز به روز بیش تر می شد. مش حسین هم مقلد «آقا» بود و هر «یاحسین»ی که توی هیئت می گفت، به نیت سلامتی او بود. هروقت تظاهرات می شد می رفت و گاهی شب ها محمدرضا را هم با خود می برد. آن شب هم محمدرضا دوباره مزه ی شیرین «مرگ بر شاه» گفتن را چشیده بود.
داشتند برمی گشتند که گاردی ها بهشان ایست دادند. مامور با تندی از پدر پرسید: «این وقت شب این جا چه کار می کنی؟ مگر نمی دانی حکومت نظامی است؟»
پدر دست محمدرضا را گرفت و گفت: «مادرم مرده، آمده ام برایش سدر و کافور بخرم.»
مامور چشم غره ای رفت و گفت: ««لازم نکرده این موقع شب خرید کنی. زود برو خانه.»
پدر سری تکان داد و گفت: «باشد، هرچه شما بگویید.»
و راهش را کج کرد.

کمی پایین تر، دوباره مامورها را دیدند؛ اما این بار حرفش را نپذیرفتند. مامورها دنبالشان کردند و آن ها پا به فرار گذاشتند.
توی کوچه ای یک چرخ تافی دیدند. پدر در چرخ را باز کرد، اول محمدرضا را توی چرخ گذاشت و بعد خودش داخلش شد. در را که بست، صدای پای مامورها در کوچه پیچید. زانوهایشان را بغل کردند و سرهایشان را روی زانو گذاشتند. زیاد نمی توانستند به این حال بمانند، خداخدا می کردند که مامورها زودتر بروند و از این وضع نجات پیدا کنند. مامورها هرچه گشتند، پیدایشان نکردند. یک گاز اشک آور انداختند. قوطی قِل خورد و رفت زیر چرخ تافی. چشم و گلوی پدر و محمدرضا حسابی سوخت. محمدرضا اما بیمه ی دعا و قرآن و نفس سید بود. وقتی مامورها رفتند، حال پدر خیلی بد شد. از چشم هایش یک ریز آب می آمد و گلودردی گرفته بود که تمامی نداشت.

یک سالی می شد که انقلاب پا گرفته بود و توی این یک سال، پدر هرروز مریضی کشیده بود. آخرش هم گفتند که سرطان حنجره گرفته است.
چند وقت بعد پدر همه را تنها گذاشت. تمام ارثیه اش برای بچه ها سه تا یک تومانی بود. از آن روز محمدرضای ده ساله شد نان آور خانه. روزها کار می کرد و شب ها درس می خواند. حقوقش را که می گرفت، حتی یک تومانش را هم برای خودش برنمی داشت؛ همه اش را می آورد و بی حرف می گذاشت جلوی مادر.
***
چهارده ساله بود که شیپور جنگ به گوش محمدرضا هم رسید. رفت برای ثبت نام اعزام به جبهه. قبولش نکردند. گفته بودند که باید پانزده سالت تمام شود. بهش برخورده بود. دمغ و ناراحت رفته بود خانه.
مادر جریان را که شنید گفت: «اشکال ندارد مادرجان!چشم که روی هم بگذاری، این یک سال هم تمام می شود و برای خودت مردی می شوی.»
ولی محمدرضا بی تاب بود. دور اتاق راه می رفت و می گفت: «من دیگر صبر ندارم. آن قدر می روم و می آیم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد.»

شب تا صبح خواب به چشمش نرفت. صبح نشست و با دقت تاریخ تولد شناسنامه اش را یک سال عقب کشید و بزرگ تر کرد.
هزار صلوات هم نذر امام زمان کرد و دوباره رفت به پایگاه ثبت نام. مسئول ثبت نام، شناسنامه اش را که دید، گفت: «دیروز چهارده ساله بودی و امروز پانزده ساله شدی!» بعد نگاهی به چهره ی نگران محمدرضا کرد و اسمش را توی دفتر نوشت.

آموزش چند روز دیگر شروع می شد. باید راهی تهران می شدند؛ پادگان «۲۱ حمزه سیدالشهدا(ع)». آن قدر ذوق و شوق داشت که همان شب وسایلش را آماده کرد و توی ساک گذاشت؛ یک دست بلوز و شلوار، یک جفت جوراب، حوله، مسواک، یک چاقو و چند کتاب.
فکر پادگان و آموزش یک لحظه رهایش نمی کرد. تصویرها یکی یکی توی ذهنش نقش می بستند و پاک می شدند.

بالاخره روز اعزام فرا رسید. دل توی دلش نبود. با غرور خاصی از اهل خانه خداحافظی کرد، روی مادر را بوسید و گفت: «غصه نخوری ها مادر؟! زود برمی گردم. فقط می روم تهران، آموزش.»
مادر قرآن را بالا آورد:
- به خدا سپردمت پسرم!
محمدرضا از زیر قرآن رد شد. سر بلند کرد، آن را بوسید و به پیشانی چسباند.
- یادت نرود دعایم کنی مادر.
این را گفت و راه افتاد.

پای اتوبوس ها شلوغ بود. با آن سن وسال و قدوقواره توی چشم بود، اما به روی خودش نمی آورد. هنوز دل شو ره داشت. وقتی اتوبوس راه افتاد و صدای صلوات جمعیت بلند شد، آرام گرفت.
تا تهران ساکت بود و چشمش به بیابان. انگار راه کش آمده بود و تمام نمی شد. از شوق خوابش نمی برد. بچه ها می گفتند و می خندیدند و از سروکول اتوبوس بالا می رفتند، ولی چشم محمدرضا به جاده بود. بالاخره رسیدند. وقتی تابلوی پادگان ۲۱ حمزه سیدالشهدا(ع) را دید، گُل از گلش شکفت.

پادگان حمزه با آن درختان صنوبر و چنار و زمین وسیعش، دست راست هم ساختمانی قرار داشت که محل استقرار آن ها بود. زمین صبحگاه تا انتهای پادگان کشیده شده بود. همه با کنجکاوی اطراف را نگاه می کردند.
کسی با لباس پلنگی جلو آمد، همه به ترتیب ایستادند و با اجازه ی او نشستند. فرمانده خود را معرفی و شروع به صحبت کرد. از مدت آموزش گفت که ۴۵ روز است و از برنامه هایی که باید در آن مدت پشت سر می گذاشتند. از قوانین و مقررات پادگان گفت و از عنایت خدا که شامل حال آن ها شده بود و از این که آن ها انتخاب شده بودند تا نامشان در پرونده ی درخشان مجاهدان فی سبیل الله ثبت شود.

وارد ساختمان شدند؛ ۱۵۰ نفری می شدند. ساختمان چهار طبقه بود و در هر طبقه، اتاق های بزرگ پر از تخت های دو طبقه بودند. محمدرضا ساکش را روی یکی از تخت ها گذاشت، نشست و نفس عمیقی کشید. دیگر خبری از اضطراب آن چند روز نبود.

صبح با صدای اذانی که از بلندگو می آمد بیدار شد. نمازش را که خواند، سریع لباس پوشید و به میدان صبحگاه رفت. چهار نفر چهار نفر توی یک ردیف ایستادند و تا طلوع آفتاب، پشت سرهم دویدند. فرمانده همراه با چهار ضرب، دم گرفت و بچه ها جواب دادند. فرمانده مسافتی را نشان داد و گفت: «باید تا آن جا روی زمین غلت بزنید!»
کار سختی بود و تقریباً همه ی بچه ها حالت تهوع گرفتند. فرمانده گفت: «این صفراست که بیرون می ریزد. برای سلامتی مفید است.»
رنگ محمدرضا زرد شده بود و حال خوشی نداشت، اما تصمیمش را گرفته بود؛ میدان جنگ شوخی بردار نبود.
رفتند برای صبحانه. نان و پنیر یا کره و مربا با چایی که توی لیوان های پلاستیکی ریخته بودند. بعد از صبحانه نوبت کلاس ها بود؛ کلاس های آموزش نظامی و عقیدتی.

اولین بار که یک ژِسه را توی دست گرفت، احساس خاصی تمام وجودش را پر کرد. توی آن ۴۵ روز با باز و بسته کردن اسلحه، تنظیم و تیراندازی؛ کار با انواع مین؛ کار با بی سیم، تنظیم فرکانس، کدگذاری و رمزگذاری؛ و عبور از موانع آشنا شدند. کلاس های ش.م.ر(۱) آموزش های رزمی و بدن سازی را پشت سر گذاشتند و تا می توانستند سینه خیز و کلاغ پر رفتند. گاهی هم به پیاده روی می رفتند. پشت پادگان تا چشم کار می کرد، بیابان بود. صبح که راه می افتادند، کوله ها شان را پر از سنگ می کردند، قمقمه ها شان را خالی می کردند و هفت هشت ساعت در بیابان آموزش می دیدند تا بدن ها یشان به سختی عادت کند و آماده ی جنگیدن شود.

محمدرضا با تمام توانش همه ی آموزش ها را دنبال می کرد. دوست نداشت که فکر کنند بچه است و این کارها برایش زود بوده.
چند شب هم «خشم شب» زدند. غرق خواب بودند که صدای شلیک اسلحه در فضای بسته ی سالن، ترس و دلهره را به جانشان می انداخت. سراسیمه بیدار می شدند، در عرض سه ثانیه لباس می پوشیدند و از پله ها سرازیر می شدند. بعد هم تا دو ساعت در دل شب آموزش می دیدند.

کلاس عقیدتی هم مباحث مختلفی داشت؛ اصول دین، قرآن، احکام و آموزش نماز. مباحث کمی برایش سنگین بود، اما مدام روی آن ها مطالعه و فکر می کرد؛ انگار دریچه ی دیگری برایش باز شده بود.
کلاس نماز را از همه ی کلاس ها بیش تر دوست داشت. برای او که از حدود پنج سالگی با تشویق های پدر و مادر نمازخوان شده بود، این کلاس انگار هم نشینی با یک رفیق قدیمی بود و نمازهای جماعت حال و هوای مسجد محل را برایش زنده می کرد؛ حال وهوای روزهایی را که وقتی از سر کار برمی گشت، با تمام خستگی به مسجد می رفت و نمازش را به جماعت می خواند. محمدرضا همه اش دنبال این بود که رشد کند.
بالاخره ۴۵ روز آموزش تمام شد و نیروها مرخص شدند. او که سربلند بیرون آمده بود، راهی خانه شد. فقط چند روز وقت داشت تا ببیند طعم شهر، سستش می کند یا نه.
زمین، آسمان، خانه، جوانی، لذت، دوستان، درس، یتیمی، مادر، شهر، جنگ، جبهه، اسلحه، درس، خرجی خانه، خدا، مرگ و همه چیز را کنار هم چید. درباره ی همه شان فکر کرد، با خودش کلنجار رفت تا آخر به نتیجه رسید. مسیر را پیدا کرد و محکم تر از پیش در راه قدم گذاشت.
***
همه در ایستگاه راه آهن جمع شده بودند. رزمنده ها سرهایشان را از پنجره ها بیرون آورده بودند و آخرین سفارش ها را می شنیدند و لبخند می زدند. دست پدر و مادرها را می فشردند و گونه ی بچه هاشان را می بوسیدند. محمدرضا حال غریبی داشت و خودش هم نمی دانست این چه حالی است.
چند دقیقه ی دیگر، قطار سوتی کشید و به راه افتاد. دست ها توی هوا تکان خوردند و فریادهای ریز و درشت «خدانگهدار، التماس دعا، مراقب خودت باش و...» به آسمان بلند شد.
قطار پر از نیرو بود و سنگین می رفت.
نسیم خنک بهاری در جنوب به گرما می زد. نیروها وارد لشکر شدند. همه جا برایشان غریب بود. بعد از صحبت ها و تقسیم بندی نیروها، قرعه ی «تخریب«به نام محمدرضا افتاد.
گردان تخریب، جدای از لشکر بود. محمدرضا چیزی از کار تخریب نمی دانست. فقط اطلاعات گنگ و کمی داشت. فرمانده تخریب آمد و از فضا و کار سخت تخریب گفت؛ این که در عملیات ها باید جانشان را کف دستشان بگیرند و جلو بروند؛ این که باید برای رسیدن به پیروزی، پیش مرگ رزمنده ها بشوند و این که...

آموزش ها از فردا شروع می شد. محمدرضا و یازده نفر دیگر از بچه ها توی یک چادر ساکن شدند.
توی گردان، از همه کوچک تر بود، اما اخلاق و رفتارش مثل بچه ها نبود؛ مودب، موقر و سنجیده رفتار می کرد.
ساعت ها دویدن، کلاغ پر، سینه خیز رفتن. غلت زدن و... با آن چه در پادگان ۲۱ حمزه دیده بودند، زمین تا آسمان فرق داشت. فرمانده ها هم سخت گیر بودند؛ هرچند در ساعت های غیرآموزشی مثل برادری مهربان بودند.
کلاس های اختصاصی هم شروع شد. یادگیری کاشت و خنثا سازی انواع مین ضدنفر، کیکی، گوجه ای،M۶۴، تله ای، ضدخودرو، ضدتانک، ۱۹ M که امریکایی بود و در ایران تولید می شد و...

در گرمای جنوب، ساعت ها زیر آفتاب داغ دویدن و آموزش دیدن، توان و تحملی می خواست که محمدرضا داشت؛ یعنی خواسته بود که داشته باشد. حتی رزم شبانه و خشم شب هایی که ترحّم بقیه ی نیروها را برمی انگیخت، برای محمدرضا شفیعی، جمعی گردان تخریب، کار قابل تحملی بود.
وقتی بشکه ی فوگاز کنار چادر منفجر می شد و تیربارها شروع به زدن می کردند، وقتی فرمانده بر سر بچه ها فریاد می زد و دستور «بشین پاشو» و «بدو غلت بزن» می داد، محمدرضا ی چهارده ساله مثل تیری که از چلّه ی کمان رها شده باشد، از جا کَنده می شد، می دوید و در سرما و تاریکی بیابان روی خارها غلت می زد. صبح که می شد، خسته، با بدنی کوفته می نشست و با ناخن گیر خارهایی را که در لباس و دست و پایش فرو رفته بود، بیرون می آورد و...
این سختی ها برای محمدرضا مثل پاک کنی بودند که نوشته های روحش را پاک می کردند و دوباره می نوشتند.

آدم های جبهه انگار جور دیگری بودند؛ با آدم های شهر فرق داشتند. ذکرهای بچه ها، دفترچه های مراقبت از اعمالشان، مهربانی هایشان، «فاستبقوا الخیرات» بودنشان، نمازهای جماعتشان، سجده های شکر مدامشان، تلاوت های قرآنشان که با اشک همراه بود و زیارت عاشوراهای بعد از نماز صبح، محمدرضا را زیرورو کرده بودند. نمازهای شب حسینیه ی تخریب آن قدر عادی شده بود که «ریا» را از زندگی همه پاک می کرد. همین ها بودند که محمدرضا را دوباره، سه باره و چندباره به جبهه کشاندند.
وقتی ترکش به پایش خورد، حس شیرینی ته دلش نشست. حس کرد که خدا گوشه ی چشمی هم به او دارد.

بستری شده بود تا دوباره جان بگیرد. کمی که بهتر شد، دوباره راهی جبهه شد. بسیجی شانزده ساله ای که نگاه خدا را دنبال خودش می دید یا این که خودش را در مقابل خدا می دید.

توی عملیات بعدی، یک ترکش حسابی دوباره پای محمدرضا را از کار انداخت. این بار زخم عمیق تر بود.
با هواپیما به شیراز و «بیمارستان نمازی» منتقل شد. مسئول تعاون سپاه آمد تا نشانی و شماره تلفن بگیرد. اما شماره نداد؛ فکر مادرش را می کرد که اگر بفهمد، چگونه این همه راه را بدون پدر بیاید.

بعد از عمل و چند روز استراحت، به بیمارستان «آیت الله گلپایگانی» قم منتقل شد. این بار گوشی را برداشت و زنگ زد خانه ی همسایه. گفته بود: «یک زخم کوچک برداشته ام، حالا هم خوبم و در بیمارستان هستم.»
می دانست که الآن سراسیمه راه می افتند. به سختی روی ویلچر نشست و رفت توی حیاط.
مادر که آمد، محمدرضا سلام کرد و گفت: «با کسی کار دارید؟»
مادر با دلی نگران و حالی آشفته گفت: «سلام! بله! پسرم زخمی شده و این جا بستری است.»
محمدرضا فهمید که مادر او را نشناخته است. گفت: «مادر! اگر پسرتان را ببینید، می شناسید؟»
مادر با تعجب گفت: «خُب معلوم است، پسرم است. چرا نشناسم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب هنوز سالم است