فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بت دوره‌گرد

کتاب بت دوره‌گرد

نسخه الکترونیک کتاب بت دوره‌گرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بت دوره‌گرد

صبح، سها زودتر از من بیدار شده و صبحانه درست کرده بود. سرحال بود و شاد. پشت میز که نشستیم، گفت: «چه خبر؟» گفتم: «دیشب که خوابیدی، فرزین زنگ زد.» گفت: «اِ؟» حواسش به من نبود. چای می‌نوشید و از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد. پرسیدم: «سها... خوبی؟» گفت: «دیشب یه خواب عجیب غریبی دیدم... تا حالا دقت کردی که ما وقتی خوابیم، اختیار ذهنمون دست خودمون نیست؟» گفتم: «معلومه خب.» یکدفعه پرسید: «فرزین چی کار داشت؟» گفتم: «نگفت. فقط گفت بهش زنگ بزنی.» بلند شد: «خب، سهیلا من اول می‌رم دوش می‌گیرم. بعد می‌رم دانشگاه.» من هم بلند شدم و میز را جمع کردم. آیفون که زنگ خورد روی صفحه صورت فرزین معلوم شد. گوشی را برداشتم و سلام کردم. پرسید: «هستش؟» گفتم: «آره. ولی رفته حموم.» گفت: «باشه. پایین منتظرم.» دیدمش که رفت سمت ماشینش. رفتم کنار پنجره ایستادم. هوا گرم بود. با خودم گفتم حتما حالا که فرزین آمده سها دیگر ماشین نمی‌برد. برگشتم لیوانی چای ریختم و پشت میز آشپزخانه نشستم. صدای دوش حمام یکریز و بلند بود. از صندلی بلند شدم. از توی کابینت بالایی آبنبات آوردم و گذاشتم کنار لیوان چای. تا چای خنک شود یکی دو دانه آبنبات خوردم. چای را آرام نوشیدم. چند دانه آبنبات دیگر هم انداختم به دهانم. چشمم به ساعت بود. آیفون زنگ خورد. بلند شدم و باز فرزین را دیدم. داد زد: «نیومد پس؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بت دوره‌گرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پرسیدم: «یعنی چی؟»
تکانی خورد و تشک خوشخواب جنبید.
«ببین سهیلا، اوضاع داره می ریزه به هم.»
گفتم: «من که نمی فهمم چی می گی. ولی به قرآن حق داری این پسره رو می چزونی.»
سر گرداندم سمتش: «ببخشیدا.»
گفت: «یه کم صبر می کنیم بعد...»
از جا پرید و نشست: «ببین سهیلا، تو برو با فرزین حرف بزن.»
نگاهش کردم. گفت: «ببین سهیلا، گوش کن. من دارم گند می زنم. تو نمی فهمی حالا... به وقتش می گم. هیچ کی نمی دونه. ولی قول می دم اولین نفری که بهش بگم تو باشی.»
سر تکان دادم که یعنی چی؟
«یعنی من نمی دونم مریضم یا چه م شده. ببین، فقط و فقط و فقط می دونم که قاطی کردم و دارم گند می زنم به همه چی.»
گفتم: «فعلاً که رئیس تویی. ولی محال ممکنه من برم با اون بدعنق وحشی حرف بزنم... تازه شب قراره همه تون دور هم جمع بشین و حرف بزنین.»
چرخید و کنارم نشست. پاهاش را چسباند به پاهام: «نه. این جوری نه. تو باید بری تنهایی باهاش حرف بزنی. باشه؟»
خواستم چیزی بگویم، نگذاشت: «سهیلا، من هیچ چی یادم نمی ره. مطمئن باش.»
دست هام را گرفت: «بهت قول می دم سر سال هم بتونی همین طرفای ما خونه بخری، هم ماشین. بدت می آد؟»
گفتم: «من... پول...»
دست هام را تو دست هاش فشرد: «تو پول می خوای، منم دارم. تو می خوای، منم بهت می دم. دیگه تمومش کن.»

می گوید زمانی که عادت داشتیم با بچه ها برویم جاهای خلوت و سیگاری بکشیم، همین حرف هایی را می زدیم که تو می زنی. می گوید من هم دلم نمی خواست آن جا بایستم چون آن جا درست یادم است، همان جا زیر پل خرس سیاه گندهه را می دیدم. تازه من به دوست هام گفتم بچه ها دربریم. ولی آن ها می خندیدند. چون نمی دیدندش. یکیشان دوستش را می دید که دارد از دور با تکان دادن سر و انگشت اشاره براش خط و نشان می کشد که باز حشیش کشیده و لاشی شده و افتاده تو دار و دسته...
می گویم: «فرزین بیا بریم از این جا.» نه این که پل خیلی بلند است. شاید هم چون بلند است. اقل کم اگر کوتاه بود دستم بهش می رسید. یا دست او بهش می رسید. ولی چه فایده؟ چه فایده؟ گفتم کاش براش پول می ریختیم. گفت: «نفهمی زن؟ خرس پول می خورد یا بچه؟ خرس پول می خورد یا بچه؟»
گفتم: «تقصیر ما بود.» گفت: «تقصیر من بود.» گفتم: «تقصیر پول ها بود.» گفت: «تقصیر خودش بود.» پرسیدم: «چون کوچک بود و پاهاش کوتاه بود و نتوانست در برود؟» بعد پرسیدم: «تقصیر خرس بود؟» گفت: «نه، خرس چه می فهمد نباید نباید نباید بچه را بخورد. نباید بچه ما را بخورد.»
فرزین رفته دورتر. انگار روی پل ایستاده. روی پل چوبی دراز که دستم بهش نمی رسد.
می گوید: «شیطون نکنه چیزی مصرف می کنی؟»
می گویم: «بریم؟»
صدای خنده اش دورتر است. دورتر می گوید: «نه، نمی شه. اول بگو، بعد.»
می گویم: «خراب شد. بیا بریم. خراب شد.»

صبح زود بیدار شدم. سرم منگ بود و دلم می خواست یک کله تا دوازده ظهر بخوابم. با خودم گفتم عیب ندارد، می روم. زود برمی گردم و می خوابم. ناهار هم امروز تعطیل. از بیرون می گیرم. به اتاق سها سرک کشیدم و دیدم هنوز خوابیده. دیشب جلسه شان به دیروقت کشیده بود. وقتی آمد از خواب پریدم. صدای پاش نرم نرم رفت به آشپزخانه. شیر آب را باز کرد و باز آمد نرم نرم رفت به اتاقش. چای دم کردم. عجله ای لیوانی شیر نوشیدم و از خانه بیرون رفتم.
خانه فرزین زیاد دور نبود. می شد پیاده رفت. ترسیدم دیر شود. سها گفته بود هر جا برای من می روی، با دربست برو. دربست نمی گرفتم. زنگ زدم آژانس دهکده ماشین بفرستند. هر بار هم یادآوری می کردم راننده قبض بیاورد.
سها یادم داده بود وقتی فرزین را دیدم چه بگویم. دیشب ازش پرسیده بودم: «مگر قرار نیست شب ببینی اش؟ شب باهاش حرف بزنی؟
گفته بود: «این حرفا و جلسه ها و دعواها و آشتی ها به درد من نمی خوره.»
راننده گفت: «خانوم جان بالاخره پیاده می شی یا نه؟»
گفتم: «پلاک ۵۲ بود ها.»
با چشم و ابرو اشاره داد به پلاک آپارتمان.
گفتم: «باشه آقا. حالا یه کم برو جلوتر.»
مات نگاهم کرد.
«برو دم اون خونه جلویی وایستا. اِ... آقا برو دیگه.»
مرد سر تکان داد و ماشین را نرم و کند تا خانه بعدی راند. پرسید: «خوبه حالا؟»
پیاده شدم. ماشین که رفت؛ کنار دیوار آپارتمانش ایستادم و دست دراز کردم به طرف زنگ. قدمی عقب رفتم و گوش تیز کردم. فرزین بلند گفت: «کیه؟»
هیچ نگفتم.
باز به حرف آمد. این بار صداش آرام بود: «هِه... من که می دونم خودتی خاله جیلینگی. کوچه بالایی بادم که بیاد، صدای جیلینگ ویلینگ چیزمیزاتو می آره این جا... دیدی فهمیدم خاله جیلینگی... دیدی حالا...»
پریدم جلو آیفون: «ببین حیف که من... سلام، می شه در رو واز کنین؟»
گفت: «نه بابا... نه نمی شه لطفا.»
گفتم: «می گم لطفا. یه کار مهم دارم. یه چیزایی می خوام بگم در مورد سها...»
پوزخند زد: «حتما این لطفا و مورد گفتن هم همون خانوم خله یادت داده.»
گفتم: «باز کن... باز کن دیگه. تو رو خدا.»
در باز شد. پریدم تو. سها گفته بود طبقه دوم. در نیمه باز بود و صدای موسیقی می آمد. وارد شدم و صاف رفتم نشستم روی مبل بزرگ سه نفره.
از جایی داد زد: «الآن می آم.»
خانه اش شبیه خانه سها بود. شبیه که نه، با خانه سها مو نمی زد. دیوارها همان رنگ و مبل ها همان و فرش و موکت ها همان و تابلوها همان. داشتم فکر می کردم سها از فرزین الگو برداشته یا فرزین به سلیقه سها خانه اش را تزیین کرده که دیدم سر و کله اش پیدا شد. سرم را انداختم پایین. آن قدر بی شعور بود که فقط با یک شلوارک به پا آمده بود و ایستاده بود روبروی من.
وقتی نشست گفت: «می دونی خیلی پررویی؟»
چیزی نگفتم.
«خب حالا حرفت چیه خاله جیلینگی؟»
گفتم: «راستش... راستش من نمی دونم سها چرا این جوری شده؟ یعنی تا حالا این جوری ندیده بودمش. یه جورایی شده. یا همه ش تو خودشه یا شاد و پر سر و صداس. خب منم دوستشم دیگه. بالاخره.»
دیگر نمی خندید. جدی و سرد نگاهم می کرد: «خب من چی کار کنم؟»
«هیچی. من اومدم از شما بپرسم سها واقعا چه شه. خب منو آورده پیشش که تنها نباشه و من مراقبش باشم. مامانش اینام که پایینن. من می ترسم یه چیزیش بشه و بیفته گردن من.»
نگاهش را به اطراف گرداند و بلند شد. رفت توی آشپزخانه و سیگار به لب برگشت.
دوباره پرسید: «حالا می گی من چی کار کنم؟ اگه خیلی دوستشی ببرش دکتر.»
گفتم: «خب من باید بدونم چه شه که بدونم پیش چه دکتری ببرمش.»
پوزخند زد: «نمی خواد. پیش هر دکتری ببریش یه ضرب می فهمه خله.»
گفتم: «آخه...»
به سیگار پک زد. درست مثل سها. سها هم همین طور لبش را کج می گرفت، پک جاندار می زد و سرش را کمی می چرخاند، به اندازه ای که موهای دم اسبی اش بلرزد و دود را صاف از دهانش می فرستاد بیرون و باز سرش می چرخید سمت من.
گفتم: «چه بامزه. عین سها سیگار می کشی.»
نگاهم کرد. طولانی و سرد. بعد دستش را بالا آورد و به سیگارش نگاه کرد.
گفت: «دو روز مسافرتو کوفتمون کرد. همینو می خواستی بفهمی؟ من با بدبختی خونواده م رو راضی کردم. اونا دیگه سها رو از خودشون می دونستن. خود تو اگه بودی بدت می اومد؟ نه، بدت می اومد؟ چی ندارم؟ چی کار واسش نکردم؟ اَه... ببین عین پیرزنا زبون گرفتم...»
پرسیدم: «مگه سها چی گفت؟ چی کار کرد؟»
سرش را بالا نیاورد: «هیچی. فقط از وقتی راه افتادیم نه من رو دید، نه جاده رو، نه آدما رو. مدام خیره می شد به یه گوشه. یا به درخت یا به دریا. من که خوف کرده بودم. تا می اومدم حرف بزنم می گفت: 'هیس... می شنوی؟' اون وقت می افتاد به گریه کردن. به خدا اگه تنها می دیدیش خیال می کردی من افتادم تو دریا و اون این جوری داره واسم زنجموره می کنه... خسته شدم دیگه، خسته شدم...»
گفتم: «آره. تو خونه هم همین طوریه. ولی من که نفهمیدم چه شه.»
گفت: «بگو چه مرگشه. چه دردشه. چه مرضشه. تازه می خواستیم با هم دفتر بگیریم. تازه می خواستم ببرمش ایتالیا اون جا نمایشگاه بذاره. کاراشم درست کرده بودم. منو بگو می گفتم حیفه کارتو مردم دنیا نبینن. اون وقت حالا می بینم خودم حیف شدم تو این مدت. بی چاره مردم دنیا، می خوان چی کار خل بازیای اینو ببینن.»
پرسیدم: «مگه چی می دید؟ بهت نمی گفت چی شده که گریه می کنه؟»
گفت: «نه. فقط چرا... چرا... هی می گفت هیچی نگو، داره یادم می آد. پلک هاشو رو هم فشار می داد و لای موهاش پنجه می کشید. من ازش می پرسیدم: 'خب چی یادت اومد؟' می گفت: 'اون روزو که غرق شد یادم می آد. اون روز که مُرد. اون روز که هوا ابری بود و دریا غرغر می کرد و از توش صدای زوزه و دندون قروچه می اومد.' می پرسیدم: 'خب کی بود؟ کی غرق شده بود؟' می گفت: 'نمی دونم. ولی اذیتم می کنه. از فکرم نمی ره بیرون. داره منو می کشه یادش.'»
پرسیدم: «یعنی چی؟»
صاف نشست و به سقف نگاه کرد و پقی خندید: «هیچی. یعنی تَوَهُم خاله جیلینگی.»
بلند شدم و کیفم را برداشتم.
گفت: «بهش بگو من کاری باهاش ندارم. مگه این که درست بشه. اگه درست شدنی باشه. نمی دونم بهش بگو اگه خواست می ریم دکتر.»
در را که باز کردم گفت: «آهان راستی از یه خرسم حرف می زد. یه خرس گنده قهوه ای.»
دستگیره در را به دست گرفت و سرش را از لای در بیرون آورد: «من حرفامو باهاش زدم. مهلتشم تعیین کردم. بگو حرف فرزین هموناست که تو خونه بابات گفت. دیگه با خودش.»
توی چشم هاش نگاه کردم و گفتم: «می گم.»
گفت: «آره بگو. بگو بز زنگوله پا.»
گفتم: «حیف که...»
به مسخره سر تکان داد. بی حرف پله ها را پایین آمدم و راه افتادم سمت خانه.

دنبالش می روم. آرام راه می رود. انگار سایه اش باشم. با قدم هاش قدم برمی دارم. پایین چادرش رهاست. چین می خورد و از حرکت می ایستد. و باز با نرمه بادی موج برمی دارد. انگار به رقص می چرخد. جلوش راه می روم. می رویم توی پس کوچه ها. دری باز می شود به حیاطی کوچک. به رنگ هایی شاد. لباس های بچگانه سرخ و آبی و سبز. روفرشی های جمع شده از روی فرشی نو. آسمان آن قدر آبی است که تصور کنی پشت در نه دیوار که دریاست. حتی صداش را می شنوی. در خانه نیمه باز است و چادرمشکی ها می روند و می آیند. بوی نقل می دهند و گل های چادرشان برق برق می زند. مثل کاغذرنگی های مدرسه که برق شیرین داشت، مثل لفاف آبنبات. همه از عروسک قشنگ تر شده اند. می روند و می آیند. بوی غذا می پیچد و بوی گل و بوی دم غروب و سکوت و بازی بیرون از خانه و جوانه زدن درخت ها. دنبالش می روم. نزدیکش رسیده ام. دست به شانه اش می گذارم. برمی گردد. نگاه می کند. می گویم: «شیرینی ها را با چاقو خرد می کردیم، یادت می آید؟»
می رود دور. نگاهش می کنم. می رود و بوی شیرینی و جوانه درخت ها را با خودش می برد.

توی راه دلشوره بدی داشتم. چند بار به خانه زنگ زدم. نمی دانم چرا، ولی دلم می گفت سها خانه است و چیزی شده که گوشی را برنمی دارد.
وقتی رسیدم صدای گریه اش از پشت در شنیده می شد. با سوز و درد گریه می کرد و بلند نفس می کشید. رفتم تو. دیدم چهارزانو میان هال نشسته و دست به پیشانی گذاشته و گریه می کند.
پرسیدم: «چی شده دختر؟»
اول نتوانست حرف بزند. عمیق نفس کشید و به زحمت گفت: «آبروم رفت. خانومه فکر کرد من خلم. ترسید. در رفت. ولی تقصیر من نبود که، من چه می دونستم...»
نمی فهمیدم چه می گوید. رفتم براش قرص آرامبخش و آب آوردم. قرص را که خورد باز گریه را از سر گرفت. چند دقیقه بعد بی حال شد، به سرگیجه افتاد و رفت خوابید.

باز در خوابم. شب است یا روز؟ دریا آرام است و آسمان سفید. سوار قایق پیش می روم. آب دریاچه موج برنمی دارد. نگاه می کنم به آسمان. پرنده ای پیدا نیست. نه صدایی، نه جنبشی در زمین های خاکی اطرافم می بینم. نه درخشش نوری در دوردست. سر می گردانم. توی قایق چیزی ندارم. پشت سر همان منظره روبروست. افقی خالی، بی رنگ، بی انتها. به آب نگاه می کنم. آب ساکن؛ دریای بی موج و ماهی و جلبک. کف دریا پیداست. انگار سطحی سیمانی دارد. سطحی یکدست طوسی رنگ. می خواهم فریادی بزنم، آوازی بخوانم. نمی توانم.

از وقتی بیدار شدم رفتم بالاسرش نشستم. مگر بیدار می شد؟ روی تخت جابجا شدم، به صورتش فوت کردم، با نوک انگشت زدم به دستش. فایده نداشت.
نشستم و نگاهش کردم. پلک هاش کمی تکان می خورد و باز آرام می گرفت. دهانش نیمه باز بود. تارهای موهاش را از بینی و لبش کنار زدم. فکر کردم سها خیلی خوشگل تر از قبل شده. اما کاش این پرده روی چهره اش نبود. این حالت تلخی ای که می افتاد روی صورتش و از آدم دورش می کرد. طوری که معلوم نمی شد دارد می خندد یا مسخره می کند یا ناراحت است و اخم که می کرد نمی شد فهمید عصبانی است یا در فکر است.
بالاخره پلک هاش لرزید و باز شد. گفتم: «پاشو دیگه.»
سرش چرخید و به ساعت نگاه کرد. تند از جا پرید و رفت سراغ مانتو و شلوارش.
پرسیدم: «کجا؟»
گفت: «مگه تو نمی دونی من دوشنبه ها کلاس دارم؟»
پرسیدم: «مگه می خوای بری؟»
گفت: «پس نرم؟ بیست سی نفر اون جا منتظرن... این دفعه دیگه از دانشگاه می ندازنم بیرون.»
تند لباس پوشید. شالش را من سرش انداختم و کیف نقاشی هاش را دادم دستش.
سوئیچ را برداشت و دوید بیرون. رفتم کنار پنجره. دیدم که سوار ماشین می شود. در چشم به هم زدنی به خیابان پیچید و دور شد.
پنجره را بستم و آمدم توی هال. چه آفتابی به زمین افتاده بود. تلفن را برداشتم، دراز کشیدم روی مبل و شماره گرفتم.
مادرم گوشی را برداشت و گفت: «هان؟»
گفتم: «سلام. منم. سهیلا.»
گفت: «خب، چیه؟ هزار تا کار دارم... تو هم که گذاشتی رفتی تفریح. من موندم با این گله آواره همیشه گشنه.»
گفتم: «خب چی کار کنم؟ منم دارم کار می کنم دیگه. بده می خوام یه پول درست و حسابی بیارم تو خونه؟ بده می خوام یه کاری کنم تو کم تر خسته شی؟ لااقل یه ماشین ظرفشویی که می تونم واست بخرم.»
مادر ساکت ماند.
گفتم: «دیگه چیزی نمونده.»
صداش آرام شد: «خب حالا مگه داری چی کار می کنی اون جا؟ حالش بهتر شده؟»
گفتم: «نه. بدترم شده. من این جا مراقبشم. همین. ولی خودش می گه تا یه ماه دیگه همه چی تموم می شه.»
بعد پرسیدم: «سارا سی دی شو پیدا کرد؟»
گفت: «نه بابا. این ها عرضه دارن چیزی پیدا کنن؟ هنرشون فقط گم کردنه.»
گفتم: «باشه. من می رم. باید ناهار درست کنم. به بچه ها سلام برسون.»
گفت: «بچه ها سلام می خوان چی کار؟ حمال و غذا می خوان.»
گوشی را قطع کردم و به فکر رفتم که برای ناهار چی درست کنم. سها ساعت دو و نیم سه می رسید خانه. گفتم کمی می خوابم و زود بلند می شوم. تا پلک هام را هم گذاشتم تلفن صدا کرد. مادر سها بود. گفت به دخترش بگویم به محض این که به خانه رسید برود پایین.
گفت: «بگو منتظرشیم. من و باباش. کار مهم باهاش داریم.»
بعد گفت: «راستی خانوم خانوما شما به من یه قولی داده بودی. یادته؟ بالاخره فهمیدی سها چه شه یا نه؟»
گفتم: «والاّ خاله، من... من فقط فهمیده ام مال اعصابشه. یعنی یه جورایی جدیدا خیالاتی شده انگار.»
گفت: «باشه. که این طور. پس تا اومد خونه پیغام منو بهش برسون.»
خواب از سرم پرید. بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه.

از ساعت سه منتظرش بودم. غذا آماده بود. وقتی از بیرون صدا شنیدم، گوش تیز کردم. صدای پای خودش بود که داشت پله ها را دو تا یکی می دوید بالا. وقتی پشت در رسید زنگ زد. دینگ دینگ دینگ دینگ. پشت سر هم. در را باز کردم و گفتم: «مگه تو کلید...»
کیف نقاشی اش را انداخت روی زمین و شالش را از سر کند. آمد نزدیکم. شانه هام را گرفت و تکان داد: «سهیلا... سهیلا... سپر... سپر... بگو، بگو تو رو یاد چی می ندازه؟»
به صورتش نگاه کردم. باز تکانم داد: «تو رو خدا فقط بگو یاد چی افتادی؟»
گفتم: «سپر؟ آره؟ خب سپر... سپر، خب منو یاد جنگ می ندازه، یاد شمشیر... یاد...»
گفت: «نه بابا، نه. تو داری تعریفش می کنی. نمی فهمی چی می گم. وقتی من می گم سپر تو اولین چیزی، اولین معنایی که به ذهنت می آد چیه؟ هان؟ بگو.»
گفتم: «جنگ.»
گفت: «اَه.»
گفتم: «وا.»
شانه ام را رها کرد و خودش را انداخت روی مبل.
گفت: «تو کلاس واسه شاگردام یه متنی می خوندم که تصویرسازی کنن. توش نوشته بود سپر... این کلمه رو که خوندم یه چیزی رو به یاد آوردم. یهو دلم گرفت. یهو غمگین شدم. من رو یاد یه چیزی انداخت. نمی دونم چی... ولی انگار... نمی دونم. از ذهنم رفت. عین یه پنجره تو کامپیوتر که ناقص واز بشه. یا برق که یکدفعه ای بیاد و بره. بیاد و بره.»
گفتم: «ولش کن.»
سر گرداند و نگاهم کرد. چشم هاش خسته بود: «اینو ولش کنم. بقیه ش چی؟»
گفتم: «مامانت گفت تا اومدی بری پیشش.»
چشم هاش را بست: «مامانمو که می بینم یاد یه فاجعه می افتم. چیزی مثل زلزله، سیل، طوفان. حس خطر می کنم. می ترسم. دلهره می گیرم. بابامو که می بینم دلتنگ می شم. یاد غروب جمعه ها می افتم. یاد روزای عزاداری. باورت می شه؟ راستی سهیلا تو هیچ وقت این جوری نمی شی؟»
خواستم چیزی بگویم که انگشت به لب برد و اشاره داد هیس. بلند شد و کیف نقاشی اش را باز کرد و روی یک کاغذ بزرگ مشغول نقاشی شد. من همان جا ایستادم. عاشق این بودم که سها را در حال نقاشی کشیدن تماشا کنم. از حرکت دست و انگشت هاش و صدای خش خش مداد روی کاغذ کیف می کردم.
زیرچشمی نگاهم کرد و خندید. فکر کردم دارد من را می کشد. از جام تکان نخوردم. باز نگاهم کرد و این بار بلندتر خندید و تنش تکان خورد.
گفت: «الآن نشونت می دم... حالا چرا این جوری نیگا می کنی؟»
سر تکان دادم که چه جوری؟
گفت: «عین بچه گربه ای که منتظره یه گوشت قلمبه از کیسه واسش دربیارم. چشمات گرد شده و خیز ورداشتی.»
کمی دیگر به کاغذ مداد کشید و گفت: «چشم هات رو ببند.»
چشم هام را بستم. گفت: «باز کن.»
وقتی چشم باز کردم دیدم تصویر یک کامیون را کشیده.
پرسیدم: «که چی؟»
گفت: «اِ... یاد هیچی نیفتادی؟»
سر تکان دادم که نه.
گفت: «ناراحت نشی ها، ولی مگه... بابات با کامیون تصادف نکرد؟»
گفتم: «چه مسخره. منظورت چیه؟»
پرید و آمد دست هام را گرفت: «هیچی به خدا. هیچی. به خدا داشتم امتحان می کردم ببینم تو هم یادت می آد یا نه؟ وقتی تصویر کامیون رو می بینی یاد فوت بابات می افتی یا نه؟»
گفتم: «خلی ها. نه، چرا یادش بیفتم. خب چرا، اگه همون کامیونیه که با بابام تصادف کرد چرا. ولی هر کامیونی که نه.»
پرسید: «مگه می شه؟»
گفتم: «سها ول کن. برو ببین مامانت چی کارت داره.»
جلو آمد و صورتم را بوسید. بوی عطرش جدید بود: «ناراحت نشدی که؟»
گفتم: «نه. راستی ناهار نخوریم؟»
گفت: «تو بخور. من سیرم.»
وقتی از در بیرون رفت تازه دیدم لباس هاش را برخلاف همیشه منظم روی یک مبل گذاشته. هیچ وقت سها را این قدر مرتب ندیده بودم.

یک ربع بعد، رفتم توی هال و گوشه فرش را کنار زدم. روی زمین یک بری دراز کشیدم و گوشم را سفت چسباندم به سنگ. زلم زینبوهام خورد به سنگ و جیر صدا داد. گوشم را محکم تر چسباندم و آرام نفس کشیدم.
صداها گنگ بود. چشم هام را بستم. صداها نامفهوم شد. مادر سها بلندبلند حرف می زد. مثل معلم هایی که سر کلاس صداشان را از ته گلو خارج می کنند و هر چقدر کلاس ساکت باشد انگار بیش تر جان می گیرند و از رسایی صداشان کیف می کنند. بعد صدای گریه آمد که می دانستم از سهاست. گفتم حتما باز آن جا چیزی دیده و به سرش زده. صدای پدر سها را هم شناختم که هی خانم خانم می گفت و صدای یک مرد غریبه. فکر کردم شاید صدای برادر سهاست. ولی برادرش که تازه رفته بود سفر.
گردنم خسته شده بود. خواستم از زمین بلند شوم که جیغ سها تکانم داد. این بار جیغش مثل جیغ های قبل بود. مثل آن وقت ها که با مامان و باباش دعواش می شد و پشت گوشی جیغ می کشید و من گوشی تلفن را از گوشم دور می کردم. عصبانی شده بود و یکبند داد و بی داد می کرد.
یک دقیقه بعد صداها قطع شد و صدای کوبیدن در آمد. تند از جا بلند شدم و فرش را صاف کردم. رفتم گوش چسباندم به در ورودی. پله ها گرومپ گرومپ صدا می داد. صدای لخ لخ پا کشیدن سها را شناختم. محکم به در ضربه زد: «واز کن سهیلا.»
در را باز کردم. سها دوید تو. پشت سرش یکباره فرزین را دیدم. سها برگشت و گفت: «در رو ببند. نذار بیاد تو.»
فرزین یک پاش را لای در گذاشته بود و با یک دست در را نگه داشته بود که بسته نشود.
«وایستا سها. وایستا می گم. ببین، من واسه خودت... اَه، بکش کنار دیگه خپلو...»
گفتم: «با من بودی؟»
گفت: «آره بابا. ول کن می گم در رو.»
سها داد زد: «می گم بیرونش کن. می گم ببندش.»
بیش تر به در فشار آوردم.
فرزین خواست با دست بزند توی صورتم که خودم را عقب کشیدم. دستش بند شد به چهار ردیف گردنبندم و مهره ها پاشید به زمین و پشت در و پله ها. کنار در نشستم روی زمین و زدم زیر گریه.
فرزین گفت: «ببین سها، تو خودت نمی خوای. می فهمی؟ تو واسه من این کارو بکن، اون وقت بعدش اگه درست نشد هرچی تو بگی.»
من بلندتر گریه کردم و با مشت کوبیدم به ساق پای فرزین.
فرزین پاش را عقب کشید: «اَه، خب بابا. فردا می رم واست زنگوله می خرم بندازی گردنت.»
نگاهم به مهره های رنگی بود که زیر پای فرزین خرد می شد و قل می خورد و می رفت چند پله پایین تر.
برگشتم به سها نگاه کردم. مات ایستاده بود. فرزین پوزخند زد: «باز شروع شد؟ ما که رفتیم.»
پرسیدم: «دیدی چی کار کرد سها؟»
سها گفت: «هیس.»
گفتم: «چی چی رو هیس؟»
سها گفت: «دارم به خاطر می آرم.»

سالنی وسیع است. آفتاب افتاده به شیشه های رنگی و رنگ شیشه ها افتاده به زمین. گچبری های سقف مثل اشکال خامه دورتادور کیک عروسی است. ذرات غبار دور ستون های رنگی نور می چرخد و پایین می رود. صدایی می شنوم. می روم کنار پنجره. توی یکی از مستطیل هاش می ایستم و به حیاط نگاه می کنم. به دختر و پسرهای جوانی که آن جا ایستاده اند و بلند صحبت می کنند و می خندند. شادم، خیلی شاد. آرام تر از هر وقت دیگر. انگار من هم رنگی هستم میان این رنگ ها. باز صدایی می شنوم: دینگ دیلینگ دینگ دیلینگ.
آواز می خوانم. از توی مستطیل سر می گردانم. به ردیف صندلی ها نگاه می کنم و آواز می خوانم.

سها داشت می خندید و آواز می خواند. جلو آمد، دستم را گرفت و بلندم کرد.
گفت: «فردا می ریم واست بهترشو می خرم.»
بعد پرسید: «رفتش؟»
گفتم: «آره. گاومیش.»
سها خندید. رفتیم نشستیم توی هال. سها ساکت بود. سرش را انداخته بود پایین و لبخند به لب به قالیچه کنار پاش نگاه می کرد. پوستش می درخشید و انگار توی چشم هاش اکلیل ریخته بودند که همچی برقی داشت.
پرسیدم: «خوبی سها؟»
نه تکان خورد، نه چیزی گفت. زنگ تلفن بلند شد. مادر سها بود. گفت همین الآن بروم پایین. گوشی را که گذاشتم گفتم: «سها من می رم پایین و می آم.»
حرفی نزد. تنها لب هاش کمی جنبید و گشوده تر شد.

به مدت نیم ساعت روبروی خانم و آقای ریاح پور نشسته بودم و آن ها حرفی نمی زدند. پدر سها بی سوال مدام برایم چای و شیرینی و میوه می آورد و مادر سها خوردنم را تماشا می کرد و مردمک چشم هاش همراه با برداشتن و بالا بردن گیلاس و به دهان بردن و جویدن و هسته درآوردن و توی بشقاب گذاشتن می چرخید.
به هسته های توی بشقابم نگاه کردم. خانم ریاح پور هم نگاه کرد. خواستم چیزی بگویم که گفت: «خب سهیلاجان می دونی چرا خواستم بیای پایین؟»
گفتم: «حتما می خواین در مورد سها بگین.»
«آره جونم، آره. ولی اول ازت می خوام که حرفای امشب بین خودمون بمونه. چون اگه بگی هم واسه تو گرون تموم می شه هم واسه سها. مسئولیتش هم بعدها پای خودت می افته.»
گفتم: «نمی گم.»
گفت: «آفرین. حالا خوب گوش کن. من و بابای سها تصمیم گرفتیم ببریمش پیش یه دکتر خوب. یه روانپزشک عالی. ازت می خوام تو هم با ما همکاری کنی. اگه واقعا دوستشی پس یه قدم واسش وردار.»
گفتم: «آخه من نمی تونم راضیش کنم که.»
«لازم نیست راضیش کنی. من بهت می گم چی کار کن. وقتی رفتی بالا بهش می گی که مامانت اینا می خوان تو رو ببرن دکتر. اون مخالفت می کنه. بعد تو بهش می گی که یه نقشه ای داری واسه گمراه کردن ما. نقشه ت هم اینه که سها به ظاهر با ما راه بیاد و خودشو آروم نشون بده. و وقتی آب ها از آسیاب افتاد بزنه به چاک. فهمیدی؟»
مات به مادر سها نگاه می کردم.
پرسید: «گفتم فهمیدی؟»
گفتم: «آره. یعنی اگه شمام بهم نمی گفتین، همین کارو می کردم.»
خانم ریاح پور سرخ شد: «واه واه، چه پُررویی تو.»

می دوم. دنبالش توی برف ها می دوم. داد می زنم: «باشه. بیا. بیا.»
نمی ایستد. می دود و تن پیرش روی پاهای لرزانش روی برف ها لق می خورد. پاش لیز می خورد. نمی افتد. می دود و برف ها مثل کاه کنار کفش هاش پخش و پلا می شود. این همه برف انگار تنها برای ما این جاست. داد می زنم: «باشه. بیا.»
کندتر می دود. کتش را از تن درمی آورد و پرت می کند دورتر.

۱

امروز از مادر سها شنیدم که دخترش یک ماه پیش در بازار گم شده است. رفته بودم طبقه پایین. مادر سها داشت ناهار درست می کرد. رفتم توی آشپزخانه و نشستم پشت میز.
صورت خانم ریاح پور بدجور سرخ شده بود.
پرسیدم: «مریضی خاله؟»
گفت: «نه سهیلاجون، سرم درد می کنه.»
پرسیدم: «چرا خاله؟»
خندید. گفت: «چون هرچی می خورم، کوفتم می شه.»
بعد آمد نشست و تعریف کرد که یک ماه پیش صبح پنجشنبه سها و فرزین رفته بوده اند خرید.
گفت: «خیلی دیر کردن. من به همراه سها زنگ زدم ولی مگه برمی داشت؟ خلاصه زنگ زدم فرزین. گفت: 'مامان، به خدا خودم یه ساعته دارم دنبالش می گردم. معلوم نیست کجا رفته.' گوشی رو قطع کردم. باز منتظر شدم تا نیم ساعت دیگه. سها که جواب نمی داد. زنگ زدم فرزین. نمی دونی چه جور پشت گوشی داد می کشید. می گفت: 'من می دونم اینم از همون کارای همیشگی شه. داره اذیتم می کنه. منو نمی خواد.' گفتم نه فرزین جون، حتما راهو گم کرده. چه می دونم. دو ساعت فقط با این حرف زدم که آروم شه.»
پرسیدم: «خانم ریاح پور، چند ساعت بعد پیداش کردین؟»
«پیداش کردیم؟ نه مادرجون. تا شب در به در دنبالش بودیم. سرآخر، ساعت ده شب اومد خونه. باباش رفت جلو که بنده خدا بپرسه چی شده بودی؟ کجا بودی؟ که خانم خانما جلو صورت باباش دست تکون داد و گفت: 'نیا جلو. نیا جلو. دارم فکر می کنم.'»
خانم ریاح پور نفسش را پُرصدا بیرون داد و از جا بلند شد. از سینی کتلت های سرخ شده دو دانه توی پیش دستی گذاشت و آورد سر میز.
گفتم: «مرسی. زحمت نکشین. حالا واقعا سها گم شده بود یا مسئله چیز دیگه ای بود؟»
ابروهای نازکش به هم نزدیک شد و بینشان دو چین عمیق افتاد: «مثلاً چی مادرجون؟»
«هیچی. مثلاً حواس پرتی.»
خانم ریاح پور از پشت میز بلند شد و باز رفت سراغ ماهیتابه.
گفت: «نمی دونم. اگه جزو ادا اطواراش نباشه شاید. تو که دوست چند ساله شی یه جوری ازش بپرس. منم بی خبر نذار.»

بازار بزرگ است و طولانی و تاریک. سقفدار است و هرچه جلو می روم شیب می گیرد. هر از گاهی میانش چشمم می افتد به کوچه ای باریک، دالانی تاریک با تهی نامعلوم. بازار مثل هزارپاست. هرچه جلو می روم او هم پا به پام می آید. نمی گذارد تهش را ببینم. نمی گذارد برسم. گیج شده ام. می روم توی یکی از پاهاش. پایش مثل مو نازک است و پیچ و تاب دارد. دارم خفه می شوم. چیزهایی از دانه های خاک بزرگ تر، شبیه شن نرم، پشت سرم می ریزد و مثل ریزش یکباره آب صدا می کند. پشتم کوهی از دانه های شن است. شن سفید. بوی خاک می آید و صدای هوی باد. بوی گل. شرشر آب.
کوه راهم را بسته. کنارش می ایستم و دانه ها را یکی یکی می شمارم. تک به تک. ریز به ریز. آخرین دانه را که برمی دارم راه باز می شود.

امروز عصر خواستم از در بیرون بروم که سها نگذاشت.
گفت: «یه خواهشی داشتم.»
دستم را گرفت و با خودش کشاند به پذیرایی. دست هاش مثل همیشه لاغر و کوچک و داغ بود و دمپایی هاش را روی پارکت می کشید. نشستیم روی مبل. روی مبل های بزرگ سه نفره. کنارم نشست و نگاه انداخت به چشم هام. نفسش بوی شکلات می داد و ردی از شکلات آب شده هم گوشه دهانش بود.
گفت: «ببین، این جوری نصفه و نیمه نمی شه. می خواستم ازت بخوام شبانه روزی این جا باشی.»
گفتم: «اِ... آخه تا کی؟»
دو رشته از موهاش را با دست محکم عقب کشید: «زود تموم می شه. من حالا یه کمی تنهام... یعنی دوست ندارم تنها باشم. ولی تازه من تا یکی دو ماه دیگه دارم می رم. زودترم تموم می شه. اصلاً شاید زودترم رفتم از ایران.»
گفتم: «باشه، می مونم.»
بعد پرسیدم: «شام چی بخوریم؟»
از جا بلند شد: «نمی دونم. باید ببینم. بیا.»
رفتیم توی آشپزخانه. سها از کابینت ها شروع کرد. به هرچه خوردنی و پودر و ادویه و چیپس و حبوبات خشک بود نگاه انداخت. بعد یکی یکی در ظرفشان را باز کرد و بویید و با سرانگشت مزه کرد. ظرف ها را من سر جایش می گذاشتم و در کابینت ها را می بستم. رفت سراغ یخچال. پیش از آمدن من یخچالش همیشه خالی بود. آن وقت ها گاه گداری که می آمدم پیشش و می رفتم سر یخچالش توی فریزر فقط بستنی می دیدم و توی یخچال یک بسته خرما یا شکلات یا نوشابه های نصفه و نیم خورده و سوسیس و کالباس مانده. شاید هم گاهی بشقابی خورش خشک شده می دیدم.
یخچال را درست و حسابی ریخت به هم. میوه ها را فقط نگاه می کرد. ولی از ماست و نوشابه و نان چشید. در فریزر را که باز کرد گفتم: «ببین این جا همه چی مزه یخ می ده... تو رو خدا فقط یکیشو وردار.»
خندیدم. او ولی فقط نگاهم کرد.
گفت: «راست می گی. خب حالا می خوای چی درست کنی؟»
پرسیدم: «کتلت خوبه؟»
گفت: «آره؟»
و این بار او خندید.
من توی آشپزخانه ماندم. دیدمش که دو انگشتش را برد لای موها، سرش را خاراند و رفت و مشغول نقاشی شد. تلفن بی سیم را برداشتم و زنگ زدم به مامان خودم. چشمم به سها بود. مادر گوشی را برداشت و خواب آلود «الو» گفت.
پرسیدم: «سلام. خواب بودی؟»
گفت: «نه. هان؟ چرا نمی آی پس؟»
سارا و سمیرا افتاده بودند به جان هم و از ته حلق جیغ می کشیدند.
گفتم: «نمی آم.»
داد زد: «واسه چی؟»
آرام گفتم: «به جای این که داد بزنی اونا رو ساکت کن.»
صداش پایین نیامد: «کی می آی؟ هان؟ کی؟»
گفتم: «داد نزن، داد نزن. شاید نیام.»
داد زد: «پاشو بیا. من حوصله ندارم تا دو نصفه شب چراغو روشن بذارم. خوابم می بره ها.»
گفتم: «مامان...»
«پاشو بیا. بیا این سارا سی دی شو گم کرده پیدا نمی کنه. دست تو نیست؟»
«نه.»
پرسید: «پس کی می آی؟»
هنوز چشمم به سها بود. آرام تر گفتم: «ببین مامان، سها اصلاً حالش خوب نیست. من احتمالاً باید چند شب این جا بمونم. عوضش قول داده یه پول قلمبه بهم بده. اونم فقط واسه یه ماه... حالام که من این جام دیگه. تو نگران چی هستی؟»
پرسید: «نکنه یهو بلا ملا سرت بیاره.»
گفتم: «نه بابا. یعنی چی؟ یه خورده اعصابش ریخته به هم. تنها بمونه خیالاتی می شه. همین.»
مادر گفت: «باشه... ببین راستی سی دی سارا دست تو نیست؟»
گفتم: «نه. من سی دی می خوام چی کار؟ بهش بگو یه وقت وسایل منو به هم نریزه ها.»
سها هنوز داشت نقاشی می کشید. تخته را روی زانوهاش گذاشته بود. باز دو رشته موهاش از دو سوی سرش آویزان بود. مثل شاخک زنبور عسل.
یک ساعت بعد شام آماده شد. از سها پرسیدم می آید توی آشپزخانه یا شام را بیاورم توی پذیرایی. آمد به آشپزخانه. نشستیم پشت میز. براش کتلت گذاشتم.
خندید: «ای کلک، خودت هوس کرده بودی ها.»
خندیدم: «اِ... خیلی معلومه؟»
کتلت را درسته با چنگال برداشت و گاز زد: «راستی می دونستی کتلت به آلمانی چی می شه؟»
شانه بالا انداختم.
گفت: «می شه kotelet».
من خندیدم، او نه. چنگال را از دهانش دور کرد و به غذایش خیره شد.
ازش پرسیدم: «چیه؟ بی مزه شده؟»
نگاهم کرد. خیره و طولانی. پرسید: «چی ریختی توش؟»
گفتم: «هرچی باید تو کتلت ریخت دیگه.»
گفت: «بیارشون.»
سر تکان دادم که نمی فهمم.
بلند گفت: «هرچی، هرچی توش ریختی وردار بیار من ببینم.»
بی حرف از صندلی بلند شدم. چند دانه سیب زمینی، یک بسته گوشت چرخ کرده، فلفل دلمه ای، پیاز، ادویه مخصوص کتلت، زردچوبه و نمک و فلفل و پودر فلفل سیاه را آوردم و گذاشتم روی میز. دستم می لرزید. سیب زمینی ها از دستم ریخت روی میز و قل خورد و افتاد زمین و باز قل خورد و رفت زیر کابینت ها. پیازها هم همین طور. نمک برگشت توی بشقاب و شیشه پودر فلفل هم دمر شد ولی نشکست. سها ادویه ها را برداشت و بو کرد. بعد یک دانه فلفل دلمه ای برداشت و به بینی اش نزدیک کرد. مدتی بو کرد. پلک هاش به هم فشرده شد و پایین چشم هاش چین افتاد. انگار داشت درد می کشید. چشم بسته گفت: «اینا رو بنداز دور. دیگه هم فلفل دلمه ای نریز تو غذا.»
خواستم برگردم و سیب زمینی و پیازها را از زمین جمع کنم که از جا پرید و دوید توی دستشویی. دنبالش رفتم. خم شده بود و شکمش را با یک دست چسبیده بود.
ترسیده بودم. پرسیدم: «چی شد سها؟»
گفت: «الآن می میرم.»
آرام و به سختی گفت. گفتم: «خم شو.»
بیش تر خم شد. انگشتم را فرو بردم به دهانش. تکانی خورد و بالا آورد. می لرزید. بعد به گریه افتاد. بلندبلند. سرش را چسباند به سینه ام.
گفت: «اون موقع... سر میز... ناراحت شدی.»
پرسیدم: «چی؟»
گفت: «بهت برخورد ولی به روی خودت نیوردی. ولی اینا تازه اولشه سهیلا. معلوم نیست تو دقیقا واسه من چی باشی.»
نمی فهمیدم چه می گوید. رفتیم توی اتاق. سها بلافاصله خوابید. من هم رفتم سراغ میز غذا و آشپزخانه.

صدای سوت بلند زودپز و سر و صدای قاشق و چنگال ها را می شنوم. از پشت در داد می کشم: «تو را به خدا باز کنید.»
می شنوند. می دانم. شب است و نه پاهام توان برگشت دارد نه جایی برای برگشت دارم. داد می زنم: «باز کنید. نمی توانم بروم خانه. نمی توانم.»
در سیاهی فرو رفته ام. هوا گرم است. حس می کنم دارم توی تاریکی و گرما آب می شوم، حس می کنم همین حالا چیزی از من نمی ماند جز تلخابه ای سیاه پشت در این خانه. فریاد می کشم: «منم سپیده، حالم خوب نیست، یک دقیقه فقط. باید حرف بزنم. دارم می میرم از غصه. بگذارید بیایم داخل. توی خانه کسی گوش نداد، ولی شما همیشه بودید، دوستم داشتید، به حرف هام گوش می کردید.»
در باز نمی شود. عقب می روم. اگر به خانه برگردم از تنهایی و بی حرفی می میرم. به در خانه شان نگاه می کنم. حالا دیگر خودشان هم از صدا افتاده اند. از پله ها پایین می روم. آرام می گویم: «می دانم. شما از اول هم خانه نبودید. اصلاً همه مرده بودید و من خبر نداشتم.»
راه می افتم سمت خانه. تازگی ها همه چه بی سر و صدا می میرند و محو می شوند. بی هیچ دعوا و بحثی، بی هیچ قهر و کلام تندی، یک شبه غریبه می شوند و می روند.

نیم ساعت بعد از این که سها خوابید، تلفن زنگ خورد. شماره فرزین را شناختم. تا گوشی را برداشتم و الو گفتم قطع کرد. پنج دقیقه بعد دو مرتبه زنگ زد. گوشی را که برداشتم تند و تیز پرسید: «سها نیست؟»
گفتم: «سلام. خوابه.»
گفت: «سلام.»
گفتم: «خوابه.»
گفت: «می دونم. گفتی خوابه. می شه بیدارش کنی؟»
گفتم: «آخه حالش زیاد خوب نبود. حالت تهوع داشت.»
پرسید: «اِ... حالت تهوع داشت؟ واسه چی؟»
گفتم: «نمی دونم. حتما مسموم شده.»
پرسید: «پس تو چرا مسموم نشدی؟»
گفتم: «خب چه می دونم؟ می خواین سم بخورم؟»
گفت: «نه بابا به تو هم سرایت کرده. اگه بیدار شد بگو زنگ بزنه.»
گوشی را قطع کرد.
من هم خوابم گرفته بود. رفتم توی اتاق. سها خوابِ خواب بود. آرام و خوشحال. رفتم توی آن یکی اتاق که قبلاً انباری بود. من که آمدم، سها خالی اش کرد و شد اتاق من. کوچک تر از مال او بود ولی در عوض نور بیش تری داشت.

خواب می بینم سوار کشتی ام. یک کشتی چوبی بزرگ. رود زیر کشتی آرام و بی موج و بی ماهی است. مراقبم چیزی از کشتی توی آب نیفتد. دلم می خواهد ببینم چی دارم. نمی توانم سر بگردانم. روبرو چیزی پیدا نیست. آب رود زلال است و کفش پیداست. کف رود سطحی است یکدست. مثل سنگ کف خانه ای بی فرش. هوا خنک است. باد نمی وزد. آسمان نه ابری است نه آفتابی. یکدست سفید است. دو سوی کشتی زمینی خاکی است. نه جنگلی، نه جزیره ای، نه حتی سنگی صخره ای بیرونزده از آب. هیچ چیز جز دریایی خالی و آسمانی خالی و زمینی خالی نمی بینم.

صبح، سها زودتر از من بیدار شده و صبحانه درست کرده بود. سرحال بود و شاد. پشت میز که نشستیم، گفت: «چه خبر؟»
گفتم: «دیشب که خوابیدی، فرزین زنگ زد.»
گفت: «اِ؟»
حواسش به من نبود. چای می نوشید و از پنجره بیرون را تماشا می کرد.
پرسیدم: «سها... خوبی؟»
گفت: «دیشب یه خواب عجیب غریبی دیدم... تا حالا دقت کردی که ما وقتی خوابیم، اختیار ذهنمون دست خودمون نیست؟»
گفتم: «معلومه خب.»
یکدفعه پرسید: «فرزین چی کار داشت؟»
گفتم: «نگفت. فقط گفت بهش زنگ بزنی.»
بلند شد: «خب، سهیلا من اول می رم دوش می گیرم. بعد می رم دانشگاه.»
من هم بلند شدم و میز را جمع کردم. آیفون که زنگ خورد روی صفحه صورت فرزین معلوم شد. گوشی را برداشتم و سلام کردم.
پرسید: «هستش؟»
گفتم: «آره. ولی رفته حموم.»
گفت: «باشه. پایین منتظرم.»
دیدمش که رفت سمت ماشینش. رفتم کنار پنجره ایستادم. هوا گرم بود. با خودم گفتم حتما حالا که فرزین آمده سها دیگر ماشین نمی برد. برگشتم لیوانی چای ریختم و پشت میز آشپزخانه نشستم. صدای دوش حمام یکریز و بلند بود. از صندلی بلند شدم. از توی کابینت بالایی آبنبات آوردم و گذاشتم کنار لیوان چای.
تا چای خنک شود یکی دو دانه آبنبات خوردم. چای را آرام نوشیدم. چند دانه آبنبات دیگر هم انداختم به دهانم. چشمم به ساعت بود. آیفون زنگ خورد. بلند شدم و باز فرزین را دیدم.
داد زد: «نیومد پس؟»
گفتم: «الآن می آد. چقدر عجله داری.»
گفت: «بلبل زبون شدی ها.»
گفتم: «مگه داری با مامانت حرف می زنی؟»
فکر کردم باز می خواهد جواب بدهد ولی رفت کنار. گوشی را گذاشتم و رفتم سها را صدا کنم. هنوز صدای آب می آمد؛ یکدست و بلند.
گفتم: «سها... بیا دیگه. فرزین اومده.»
جواب نداد. به در ضربه زدم، محکم. چیزی نگفت. بلندتر صداش کردم. در را هل دادم و محکم تر مشت کوباندم. در انگار از پشت چفت شده بود و هیچ طور نمی شد بازش کرد. دویدم، آیفون را برداشتم و فرزین را صدا زدم. ندیدمش. پنجره را باز کردم و داد زدم: «آقا فرزین، بیا... بیا بالا... زود باش... بیا...»
فرزین اول خیره نگاهم کرد و بعد دوید. دکمه آیفون را زدم. رفتم کنار در حمام ایستادم. باز صداش زدم. جواب نداد. فرزین که آمد گفتم باید یک طوری در را بشکنیم. فرزین عقب رفت و به در لگد زد. من یکباره خنده ام گرفت.
فرزین ایستاد. چپ نگاه کرد و پرسید: «می خندی؟ اگه بمیره تقصیر توئه.»
باز عقب رفت و با شانه به در ضربه زد. در باز نمی شد. حتی تکان نمی خورد.
گفتم: «باید کلیدساز بیاریم.»
داد زد: «نه نمی خواد. صبر کن.»
دستپاچه شده بود. می زد به پیشانی اش.
گفت: «لامصب سوراخ کلیدم نداره که.»
گفتم: «پس باید زنگ بزنیم آتش نشانی.»
گفت: «ساکت شو.»
گفتم: «خودت ساکت شو.»
نشستم روی زمین و گریه کردم. فرزین چپ نگاهم کرد. باز عقب رفت و لگد زد به در. در تقی صدا کرد و باز شد. از جا پریدم. فرزین سرک کشیده بود و نمی گذاشت ببینمش. رفت تو. سها کف حمام نشسته بود. چشم هاش خمار بود و لبخند می زد. نگاه فرزین به صورتش که نه، بیش تر به تن و بدنش بود.
پرسیدم: «چی شد سها؟»
فرزین شانه اش را تکان داد: «حالت خوبه؟ آره؟ ببینمت.»
چانه اش را محکم گرفت و بالا آورد. پوست گردن سها کشیده شد و تنش لرزید. اما هنوز می خندید. شیر آب را که بستم گفت: «اردک نرم لاستیکی.»

اگر می توانستم می خوابیدم. ولی صدا که توی حمام می پیچد چشم هام را باز می کنم. صداها درهم می شود، زمانی یکباره اوج می گیرد و می خورد به در و دیوار و به سقف حمام که من چشم ازش برنمی دارم. سقف منقش است. کاشی های آبی دارد و روی هر کاشی چهره ای است. همهمه پایین می افتد. بوی صابون بلند می شود. زن های چاق به تنبلی از کف لیز حمام بلند می شوند و سلانه می روند زیر دوش. در را نمی بندند. نگاهشان می کنم که رشته های مویشان نازک می شود و می پیچد به گردن و گوش ها. اردک نرم لاستیکی سفید است مثل صابونی که به تنم کشیده می شود. اردک را به زمین می مالم و به تنم و به تن دیگری که به تن من صابون می مالد. اگر می شد می خوابیدم. همهمه ها را نمی توان فهمید. فقط می شنوم. مثل صدای دریاست که نمی فهمی چیست ولی گوشت را پُر می کند. پهلوهام گرم است و سرم خنک. اردک را با صابون می شویم. سیاهی چشمش پاک می شود و کمی از سرخی نوکش. باید رنگش کنم. اردک را می شویم. هوا گرم است. بخار صورت ها را می پوشاند و از نوک موهای سیاه بلند دانه های خنک آب فرو می ریزد. می خواهم بخوابم. توی بغل همین که روی تنم آب خنک می ریزد و اردکم را توی کیسه لیف و صابون می اندازد.

فرزین دست سها را گرفت و از جا بلندش کرد. من دویدم و حوله آوردم و تنش را پوشاندم. فرزین خواست ببردش توی اتاق. بهش گفتم: «نه، من می برمش، تو برو یه لیوان آب خنک بیار.»
باز چپ نگاه کرد و رفت به آشپزخانه. سها را خواباندم روی تخت. بلند شد نشست.
پرسید: «چیه؟ تو حالت خوبه؟ این کارا چیه؟»
پرسیدم: «تو خودت خوبی؟»
گفت: «آره بابا. ای وای... دیرم شد دختر.»
از تخت پایین آمد و مانتو و شلوار پوشید. شالش را انداخت روی سرش و کیف نقاشی هاش را برداشت. فرزین لیوان به دست توی چارچوب ایستاده بود.
سها نگاهش کرد: «وا... دم در بده. این جا چی کار می کنی تو؟»
فرزین لیوان را داد دست من، نگاهش به سها بود: «چه ت شده بود تو؟»
سها جلو رفت و دست انداخت دور کمرش: «هیچی. بریم.»
فرزین جلوتر رفت. سها برگشت نگاهم کرد و بی صدا خندید. توی هال بوی تند صابون پیچیده بود.
امروز سها خانه نبود. دیشب تلفن کرد و گفت با فرزین است و شاید فردا شب برگردد. به من ماموریت داد صبح بروم پیش مادرش.
ساعت نه صبح از خواب بلند شدم و راه افتادم. خیابان ها بدجوری شلوغ بود. به آرایشگاه که رسیدم دیگر ساعت از ده گذشته بود. مادر سها نشسته بود پشت میز و سیگار می کشید. من را که دید یکه خورد و همان طور که پُک می زد، با دست اشاره کرد به صندلی.
بهش گفتم: «خانم ریاح پور باز موهاتونو شرابی کردین؟»
گفت: «ماهاگونی عزیزم.»
گفتم: «حالا هرچی. خیلی بهتون می آد.»
آرایشگاه شلوغ بود.
خانم ریاح پور پرسید: «اومدی واسه بند و ابرو یا موهات؟»
گفتم: «هیچ کدوم. راستش... می خواستم از سها بگم.»
گفت: «خب، حالش خوبه؟ آخر فهمیدی چه شه؟»
گفتم: «نه.»
چشمم به سیگارش بود کی به ته می رسد. چشم هام می سوخت.
«نه، ولی یه موقع ها، گفتم که، خیالاتی می شه. راستی شما یادتونه که سها بچگی ها یه اردک پلاستیکی داشته باشه؟»
اخم هاش در هم رفت و به سالن چشم گرداند. دختری سشوار روشن کرد و صداش ریخت به سالن.
«اردک؟ نه والا. اردک نداشت.»
گفتم: «حالا شما باز فکر کنین.»
سمتم چشم غرّه رفت: «نه عزیزم. می گم که نداشت دیگه دختر خوب. خب همین؟ سوالت همین بود؟»
صدای سشوار خوابید.
گفتم: «نه، ببخشید. یه دونه دیگه مونده. شما تا حالا با سها حموم عمومی رفتین؟»
کسی از گوشه ای پقی خندید. خانم ریاح پور به صورتم چشم دراند. سیگار را خاموش کرد و از صندلی بلند شد: «عزیزم من امروز سرم شلوغه، شاگرد دارم. شما برو حالا بعدا صحبت می کنیم.»
از آرایشگاه بیرون آمدم. گرمی هوا هجوم آورد و بوی دود و عرق دورم را گرفت.
حوصله غذا پختن نداشتم. از بیرون ساندویچ هات داگ با چیپس و قارچ و پنیر و نوشابه و سیب زمینی گرفتم و به خانه که رسیدم رسیدش را چسباندم به در یخچال. همان طور که توی هال نشسته بودم و به ساندویچ گاز می زدم، فکر کردم برای شب ماکارونی درست می کنم، بدون فلفل دلمه ای.
پای تلویزیون نشستم و ساندویچ را تمام کردم. ساعت دو شد. هم دلم می خواست دوش بگیرم، هم این که بخوابم. بلند شدم رفتم جلو در حمام. پشیمان شدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم. تا پلک هام سنگین شد، گوشی همراهم زنگ خورد. سها بود. گفت: «امشبم نمی آم خونه. اگه مامان پرسید بگو با فرزینم. باشه؟ کار داشتی زنگ بزن.»
پرسیدم: «خودت خوبی؟»
توی گوشی داد زد: «فعلاً که همین جام. روی زمین شما. سفت و سخت... کار داشتی زنگ بزن.»
گوشی را قطع کردم و خوابیدم.

می پرسم: «می شنوی فرزین؟ می شنوی؟» شاید می گوید نه. نمی دانم. رفته دورتر. صدای قل قل آب می آید. آب شور. صدای پلق پلق ترکیدن حباب ها در گلو. صدای خس سینه ای که امان ندارد از پُر و خالی شدن. لرزش دست و دایره های مواج آب شور کنار استفراغ زردرنگ ترشی که دور می شوند.
می پرسم: «نمی بینی فرزین؟»
داد می کشم. نمی فهمم چه می گوید. شاید از دور، شاید از کلبه ای کنار دریا داد می زند که نه. برگرد بیا.
می بینم: سنگین است. چون نهنگی به سطح آب می آید برای نفس تازه کردن. دریا شده باتلاق برایش. تنها سر و شانه اش پیداست. لباسش طوسی است. طوسی نبود. پاهاش کجاست؟ ماسه ها آرامند. تیرک نزدیک ساحل آرام است. سینه ام درد می کند. انگار ریه هام با تلنبه باد می شود. نفسم گیر کرده، راه فرار ندارد. چیزی توی قفسه سینه ام می ترکد. آن دورها مثل همین لب ساحل آرام می گیرد. موج می خوابد. حلقه های آب کوچک و کوچک تر می شود. من درد می کشم. ریه هام می سوزد و سنگ روی سینه ام سنگین تر می شود. چشم هام پُر شده. اشکم گرم و سنگین است. دریا آرام گرفته. می پرسم: «پس کجا رفتی فرزین؟»

صبح زود زنگ زدند. من تازه داشتم کتری روی گاز می گذاشتم که صدای دینگ دینگ آیفون بلند شد. طبق معمول فرزین بود. گفتم: «بفرمایید.»
گفت: «وا کن.»
تند و عصبانی گفت.
گفتم: «یعنی چی؟»
صداش را بالا برد: «می گم وا کن. می خوام سها رو ببینم.»
گفتم: «وا... سها که با شما بود. نبود؟ این جا نیست که.»
مستقیم به آیفون نگاه کرد. انگار من را می دید. داد زد: «می گم اومده این جا.»
به در لگد زد و هوار کشید: «وا کن دیگه نفهم.»
دکمه آیفون را زدم و برگشتم به آشپزخانه. صدای دویدنش را روی پله ها شنیدم. پاهاش مثل پای فیل گرومپ گرومپ صدا می داد. پشت در ایستادم. با دسته کلید کوبید به در. از چشمی نگاهش کردم، انگار او هم داشت از چشمی نگاهم می کرد.
داد زدم: «چه خبره؟»
به در لگد پراند: «ببین می گم وا کن. وگرنه درو می شکونم.»
گفتم: «برو پی کارت.»
از نو شروع کرد به فحش دادن و لگد زدن.
دویدم سمت تلفن و شماره پایین را گرفتم. پدر سها گوشی را برداشت. صداش خواب آلود و ضعیف بود. فرزین دست برنمی داشت. توی گوشی داد کشیدم: «بیاین بالا. فرزین اومده می خواد منو بکشه.»
پدر سها گوشی را انداخت. رفتم پشت در. گفتم: «ببین من زنگ زدم پلیس.»
داد زد: «حالا پدرتو درمی آرم.»
داد زدم: «خفه شو بی شعور لات.»
صدای به هم خوردن در را از پایین شنیدم و بعد صدای تق و تق و گرومپ گرومپ کفش ها را.
صدای مادر سها ریخت توی راه پله: «چی شده فرزین جان؟»
فرزین در را رها کرد. گوش چسباندم به در. رفته بود دورتر. صداش آرام و گنگ بود. پچ پچ می کرد. مادر و پدر سها به زمزمه حرف می زدند. تق تق کفش نزدیک شد. دستی آرام به در ضربه زد. داد زدم: «گم شو.»
مادر سها گفت: «سهیلاجان، واز کن در رو.»
در را که باز کردم فرزین مثل مرغ از پشت سر پدر سها حمله کرد. جیغ زدم و پریدم توی دستشویی. فرزین با حرص گفت: «من ان قده از این بدم می آد. ان قدر از این بدم می آد.»
پدر سها هیس گفت. مادر سها گفت: «سهیلاجان، بیا بیرون ببینم.»
چشم به فرزین آمدم بیرون. خانم ریاح پور رفت سمت اتاق سها. با یک دست در را هل داد و گفت: «سهاجان، خوابی مادر؟»
خندیدم: «سها که این جا نیست خاله.»
برگشت و به اخم نگاهم کرد: «پس این کیه این جا خوابیده؟»
رفتم جلو. رفتم توی اتاق. سها بود. خم شدم روی صورتش. بعد صاف ایستادم و به خانم ریاح پور نگاه کردم. گفتم: «این... آخه... کی اومده؟»
پوزخند زد و از اتاق بیرون رفت: «خوبه والاّ. دوستِ دختر ما رو باش. مثلاً تو رو آورده مواظبش باشی جونم. ای بابا.»
پدر سها چشم از خانمش برنمی داشت. همان طور خمان خمان جلو رفت و پرسید: «حالا چه فرمایش می فرمایید خانوم؟»
مادر سها سر تکان داد: «نمی دونم... ببین آقا فرزین... اِ... منو نیگا کن مادر، بذار سها از خواب پاشه، دوتاتون بیاین پایین. بالاخره باید این قضیه یه جوری تموم بشه یا نه؟ با من. باشه مادرجون؟ می آین می شینین حرفاتونو می زنین. ما هم هستیم. بالاخره یا این وری یا اون وری.»
فرزین سر تکان داد و من را چپ نگاه کرد. خانم ریاح پور مثل طاووس با چادر گل گلی اش رفت بیرون. فرزین خواست بیاید طرفم که آقای ریاح پور ازش پرسید: «سیگار داری؟»
فرزین دست به جیب هاش کشید. آقای ریاح پور به خنده گفت: «بیا بریم. من دارم.»
دست گذاشت به شانه اش و از در بیرون بردش.
ایستاده بودم و نگاهشان می کردم. آقای ریاح پور که در را بست رفتم بالا سر سها. صداش زدم. خم شدم و پرسیدم: «تو کی اومدی دختر؟»
پلک هاش لرزید ولی باز نشد. گفت: «اومدم دیگه.»
صداش خواب آلود و خسته نبود. آرام بود فقط. خندید: «باز حاضرجوابی کردی؟»
پشت بهش روی تخت نشستم. نمی خواستم گریه کنم. ولی دست خودم نبود.
گفت: «فرزین تقصیر نداره.»
پرسیدم: «پس حتما تقصیر با منه.»
نچ کرد: «نه، تو هم تقصیرکار نیستی.»

می خواهم بلندتر داد بزنم. سرما می خزد به گلویم. ته حلقم می سوزد و به سرفه می افتم. خم می شوم و سرفه می کنم. دلم می خواهد سوزش از گلویم بپرد بیرون. سرما باز مثل تکه شیشه ای تیز به دهانم فرو می رود و بینی ام تیر می کشد. چشم هام به اشک نشسته. هنوز دارد می دود.
می گویم: «وایستا دیگه. منم یادت رفته؟»
قدم هاش کند می شود. خم می شود و دست هاش را روی زانو می گذارد. بعد برمی گردد و نگاهم می کند. صورتش پیرتر شده، آره، خیلی پیرتر. چهره اش سرخ شده و نگاهش مثل همیشه سردی فراموشی و غریبگی دارد. نفسم جا آمده. داد می زنم: «بابا، منم مریم. منو یادت نیست؟ منم دخترت مریم.»
دهانش را باز می کند. دارد گریه می کند. تا قدم برمی دارم پا به فرار می گذارد. می دود، می دود، می دود. سر راه چشمش به وسایل بازی بچه ها می افتد. سر می گرداند رو به تاب و سرسره هایی که نیم متر برف پوشانده شان.
سر می گرداند و برآمدگی جلو پاش را نمی بیند. و نمی داند که برآمدگی برف نیست، سنگی است تخت و بزرگ. سُر می خورد. می افتد. وقتی می رسم بالای سرش زنده نیست دیگر ولی هنوز، هنوز اشک از گوشه چشم هاش سر می خورد، میان چین و چروک های گونه اش پخش می شود و می رسد به دهان بازش.

پله ها را آرام بالا آمدم. گفتم نکند وقتی در را باز می کنم ببینم سها هنوز آن جا روی مبل مات نشسته؟ در را باز کردم و دیدم وای، سها هنوز همان جا روی مبل مات نشسته و به جای او انگار خانه جنبیده است.
تمام شیشه های آپارتمان مشبک و رنگی شده بود. خط سیاهی شیشه پنجره ها را چهار قسمت کرده بود و توی هر مستطیل یک رنگ خودنمایی می کرد. نگاهش کردم. به فرش نگاه می کرد و لبخند می زد. صورتش شده بود مثل بودای مقدس. با همان آرامش و متانت و وقار نشسته زیر درخت.
رفتم نزدیکش روی زانو نشستم و نگاهش کردم.
پرسیدم: «این جا رو چرا این جوری کردی سها؟»
نگاهش آمد به سمت صورتم. نگاهش گرم و سنگین بود.
گفت: «دست و پام تازه گرم شد.»
بلند شدم: «من می رم شام گرم کنم.»
تمام مدتی که توی آشپزخانه بودم می پاییدمش. تکان نمی خورد. گفتم یعنی گردنش درد نمی گیرد؟
از آشپزخانه بلند گفتم: «سها می آی این جا یا بیارم توی هال؟»
چیزی نگفت.
شام را توی سینی بردم گذاشتم روی میز عسلی روبروش. نشستم و نگاهش کردم. اول همان طور بی حرکت بود، بعد وقتی کم کم بوی غذا را حس کرد نگاهش آمد به سمت بشقاب و سینی. یکباره انگار از فکر بیرون آمد. گفت: «اِ... شام آوردی؟»
گفتم: «اگه باز بالا نمی آری؟»
چپ نگاهم کرد و مشغول خوردن شد. یکی دو قاشق که به دهان برد بلند شدم تا برای خودم هم غذا بکشم. پا به آشپزخانه نگذاشته بودم که صدام زد: «سهیلا... چی تو این ریختی؟»
گفتم: «وای سها این یه غذای هندیه... من یه عالمه ادویه...»
قاشق را انداخت توی سینی: «همه شو وردار بیار.»
یک ساعت تمام مشغول تست ادویه بودیم. دست آخر معلوم شد تخم مرغ توی غذا سها را به هم ریخته. سها عصبانی شد و به سینی لگد زد. غذا مثل رود روی سنگ کف هال راه گرفت. بعد تمام شیشه های ادویه را خالی کرد روی فرش و با پا پخش و پلاشان کرد.
داد زدم: «تو چرا این جوری می کنی؟»
صداش را بالاتر برد: «خفه شو.»
رفت به اتاقش. رفتم دستمال آوردم و زمین را پاک کردم. داشت گریه ام می گرفت. همان طور که دستمال نمدار به فرش می کشیدم، صدای قیژ باز شدن در اتاقش را شنیدم. آمد بیرون. دمپایی هاش را لخ لخ می کشید و نزدیک می شد. سرم را بالا نیاوردم. دمپایی هاش را می دیدم که روبروم جفت شده بود. بعد صدای جیلنگ جیلینگ شنیدم و رشته ای از مهره های رنگی و زنجیرهای کوچک و بزرگ و نقره ای و طلایی و آویزهای ریز و درشت جلو صورتم آویزان شد.
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. خم شد و همه را ریخت دور گردنم.
گفت: «بازم شدی جغجغه تپلی خودم.»
صورتم را بوسید. من هم بوسیدمش. گفت: «ما امشب با هم کلی حرف داریم. من می رم چایی دم کنم. بعدش می شینیم و یه شب زنده داری درست و حسابی راه می ندازیم.»
سر تکان دادم که باشه. راه افتاد سمت پنجره های رنگی. دست هاش را از پشت به هم قلاب کرد و ایستاد به تماشا. سرش را بالا گرفت و هوا را بو کشید. گفت: «تازه دست و پام گرم شد.»
بعد شروع کرد به آواز خواندن. آوازش قشنگ بود. مثل صدای اپراهای قدیمی. انگار صدای خودش نبود.

آفتاب جلوتر می آید. می رسد به پاهام. کم جان است و کم نور. آن بیرون قندیل های شیروانی چکه می کند و برف تکه تکه از توده اش جدا می شود و سر می خورد و به زمین که می رسد پودر سفید درخشانی روی کپه های کثیف برف می نشیند.
هنوز آن جا هستند. می گویند و می خندند. از صندلی بلند می شوم. می روم می نشینم پشت پیانو و می نوازم. دلم می خواهد چیزی بنوشم. دلم می خواهد جام مقدسم آن قدر بزرگ باشد که در آن غوطه بخورم و مجبور نباشم از میان صف دشمنان به سلامت عبورش دهم. منتظرم و می نوازم. فکر می کنم تا به حال چقدر کپه برف روی سرم ریخته؟ به آفتاب نگاه می کنم. انگار من هم دارم سر از زیر برف درمی آورم. مثل همان شیروانی، خیس و تمیز و خوشرنگ. کسی صدایم می زند: «آرگینه... آرگینه...»
می روم می ایستم توی یکی از مستطیل های رنگی. دیگری می پرسد: «نیامد؟»
سر تکان می دهم که نه، هنوز نیامده.
دیگری می گوید: «می آد.»
دیگری می گوید: «دیر نکرده.»
دیگری می گوید: «تو پیانو پیشرفت کردی.»
دیگری می گوید: «امروز چه خوشگل شدی. تر و تازه و شادابی.»
دیگری می گوید: «حق داره خب.»
دیگری می گوید: «برو آرگینه. برو تو حال خودت باش.»
دیگری می گوید: «بچه ها نکنه باز برف بگیره.»
همه به آسمان نگاه می کنیم.

من و سها تا ساعت سه صبح بیدار ماندیم. من تمام قضیه را به سها گفتم. سها خودش حدس زده بود قرار است چه اتفاقی بیفتد. پذیرفت اما تنها دو شرط داشت:
«شرط اول این که همه جا تو همراهم باشی. یعنی هر جا من می رم و هر جا من هستم تو هم باشی؟ خب؟ و شرط دوم که مثل اولی خیلی مهمه اینه که تو باید سبک نوشتنتو عوض کنی.»
گفتم: «سها به خدا من همین هاشم به زور می نویسم.»
گفت: «خیلی خوب. نگفتم که بشی سروانتس. منظورم اینه که تو تا حالا خیلی صادق بودی. همه چی رو نوشتی. حالا ازت می خوام که از این به بعد از خودتم بنویسی. از این که در مورد هر اتفاق چه فکری می کنی. مثلاً فرض کن من یه روز یه چیزی به یاد می آرم و می خورم زمین، کاری که تو می کنی اینه که هم این اتفاق رو بنویسی هم نظر دیگران رو و هم نظر خودت رو راجع به این اتفاق و راجع به نظر اطرافیان. فهمیدی؟»
گفتم: «نه والاّ.»
گفت: «باباجون یعنی هرچی تو دلته بنویس. خب؟»
گفتم: «آهان. این که آسونه. باشه. فقط سها یعنی چی من سروان بشم؟»
سها به پرسش اخم کرد.
«خودت گفتی نمی خوای که من سروان بشم. بابا همین حالا گفتی.»
کمی فکر کرد و یکباره از جا پرید: «آها... سروان چیه؟... سروانتس؛ خالق کتاب دن کیشوت.»
گفتم: «اِ... نخوندمش.»
با خنده گفت: «تو هنوز به کتاب حسنی بچگی هات بدهکاری. اول اونو بخون تا بعد.»
خواستم چیزی بگویم که صورتش درهم رفت. سرش را انداخت پایین و تلخ خندید: «حواسم رفت به کتاب حسنی، جعبه شیرینی رو تو اتوبوس جا گذاشتم.»
پرسیدم: «کی؟»
گفت: «بچگی ها. ولی نمی دونم من جا گذاشتمش یا یه بچه دیگه.»
چیزی نگفتم. نگاهم کرد و ابروهاش را بالا پراند: «فکر می کنی دارم ادا درمی آرم؟»
ابرو بالا انداختم.
گفت: «قرار بود هرچی تو دلته بگی. از همین حالا شروع کن.»
پرسیدم: «واقعا این چیزا رو یادت می آد سها؟»
سر گرداند و به شیشه های رنگی نگاه کرد: «تازه خیلی جلو خودمو می گیرم. ولی می ترسم که یه روز دیگه نتونم. می ترسم یه روز خیلی خیلی چیزا یادم بیاد. می دونی سهیلا، الآن فکر می کنم شاید مامان اینا حق داشته باشن. شاید اگه برم پیش روانپزشک خوب شم. ولی دلم می خواد در تمام این مدت چشم و گوشم واز باشه. چشم و گوشم هم تویی. به خدا تویی. تو باید همه چیز رو، هر لحظه رو بنویسی. می دونی مثل چیه؟»
چیزی نگفتم. بلند شد و رفت از توی اتاقش یک تابلو آورد و نشانم داد. کار تازه اش بود. دایره ای صورتی بود میان فضایی چرک و قهوه ای.
گفت: «مثل زایمانه. آدم دوست داره ببینش، حسش کنه و صدای گریه شو بشنوه.»
انگشت گذاشت روی دایره صورتی: «ببین این یه جنینه، یه جنینه... یه جنینه...»
جنین را شاید ده بار دیگر تکرار کرد. هر بار صداش آهسته تر می شد تا این که به زمزمه رسید و خاموش شد. تابلو داشت میان انگشت هاش می لغزید و می افتاد. من دست بردم و گرفتمش. سها مات شده بود به پنجره پشت سر من. انگار داشت چیز عجیبی می دید. برگشتم و نگاه کردم. پشت سرم تیرک خیابان پشت پنجره تور روشن بود.

باز دودل شدم. برف هم که امان نمی دهد. تا خانه بودم هوا آرام بود. بعد آسمان سرخ شد و سرخ تر. رنگ خون انار شد. باز شروع کرده. دانه دانه صورتم را نیش می زند، گرمای پوستم را می گیرد و آب می شود. اصلاً تقصیر همین برف شد. باز بیخودی ریختم به هم. از نو دست و پام را گم کرده ام. از طرفی می ترسم این یارو بیدار شود. می روم نزدیکش. خواب است. بهش لگد می زنم. کاپشنش خش خش می کند. می پرم عقب. نگاهش می کنم. نه، بیدار نیست. هنوز بی هوش است. می روم جلو و طاقباز می چرخانمش. صورتش سرخ شده، رنگ آسمان. کاپشنش را با مکافات از تنش بیرون می کشم. پشت کاپشن با حروف انگلیسی با نخ زردرنگ دوخته شده: ساندویچ سرآشپز.
داد می زنم: «گدا... گدا... گدا...»

نظرات کاربران درباره کتاب بت دوره‌گرد