فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه سکانس از پاییز

کتاب سه سکانس از پاییز

نسخه الکترونیک کتاب سه سکانس از پاییز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه سکانس از پاییز

اینجا، جایی که من هستم، زمان خیلی کُند می‌گذرد. برای انجام همۀ کارهای نیمه تمام دنیا به اندازۀ کافی وقت هست. برای گفتن همۀ حرف‌های نگفته هم. حرف‌هایی که هیچ وقت فرصت گفتنش پیش نیامد و شاید هم خودم نخواستم که پیش بیاید. یک‌و‌نیم سال پیش،‌ اواخر اسفند بود که فهمیدم؛ درست همان وقتی که زمستان داشت نفس‌های آخرش را می‌کشید. همان روز بود که برای اولین‌بار مُردم. آخر می‌دانید، من دو بار مُرده‌ام. بار اولش خیلی درد داشت. همۀ قفسۀ سینه‌ام تیر می‌کشید، سرم داغ شده بود و به همان اندازه، پاها و نوک انگشتانم سرد. اما مرگ دومم خیلی راحت بود. حتی نفهمیدم کِی اتفاق افتاد...

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه سکانس از پاییز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سکانس اول

المیرا

دنبالش می دویدم، روی خط زردِ ایستگاه. پاشنه کفشم می شکست و نمی رسیدم. از دور صدایش می زدم. نمی شنید. درهای کشویی بسته می شدند و من، برای همیشه، تنهایِ تنها می ماندم. روی صندلی های زرد ایستگاه.
اینجا شب ها راحت می خوابم. دیگرنه از خواب می پرم، نه بی خوابی می کشم. خواب هایم سنگین است. با هیچ صدایی هم از خواب بیدار نمی شوم. از خواب های پریشان هم دیگرخبری نیست. اما اشکال کار همین جاست. اینجا کلاً از هیچ خوابی خبری نیست. هیچ کس خواب نمی بیند. از چند نفری تا به حال پرسیده ام. کسی تا به حال خواب ندیده، یا شاید هم دیگر خواب هایمان یادمان نمی ماند.
اینجا، جایی که من هستم، زمان خیلی کُند می گذرد. برای انجام همه کارهای نیمه تمام دنیا به اندازه کافی وقت هست. برای گفتن همه حرف های نگفته هم. حرف هایی که هیچ وقت فرصت گفتنش پیش نیامد و شاید هم خودم نخواستم که پیش بیاید.
یک و نیم سال پیش، اواخر اسفند بود که فهمیدم؛ درست همان وقتی که زمستان داشت نفس های آخرش را می کشید. همان روز بود که برای اولین بار مُردم. آخر می دانید، من دو بار مُرده ام. بار اولش خیلی درد داشت. همه قفسه سینه ام تیر می کشید، سرم داغ شده بود و به همان اندازه، پاها و نوک انگشتانم سرد. اما مرگ دومم خیلی راحت بود. حتی نفهمیدم کِی اتفاق افتاد. فقط یک روز صبح که چشمانم را باز کردم، دیگر درد نداشتم. روزهای آخرم در دنیا، هر روز صبح، این درد بود که بیدارم می کرد؛ حتی زودتر از پرتو های شیطان و بازیگوش خورشید که از لای پرده لوردراپه صورتی به، پشت پلکم هجوم می آورد. پرستار ها، از همان آغاز روز، مُرفین را خالی می کردند توی رگ هایم. تقریباًهمه از وضعیتم خبردار شده بودند و دسته دسته اقوام و دوست و آشنا برای ملاقاتم می آمدند بیمارستان. همان روزهایی که در بدبختی ای که سرم آمده بود،دیگر حسابی جا افتاده بودم.
بدبختی من،مثل بقیه زن ها، طعم زهر مار نمی داد. طعم قهوه داشت. قهوه اسپرسو. همان طور غلیظ و قوی و تلخ مزه. بدبختی ام جاده ای خاکی و پر از دست انداز نبود که نشود در آن قدم زد. کوچه ای باریک و اسفالت بود. از کارگاه داستان خوانی فرخ تا زیر پل کریمخان. همه چیز هم از همان کافه آغاز شد. همان کافه و کتابفروشی زیر پل.
بین آن دو تا خیابان عریض وطویل زیر پل، ساختمانی سه طبقه است با دری باریک. از در که می روید داخل، سمت راستتان کافه ای است بزرگ و جادار، اما کافه ای که من می گویم یک طبقه بالاتر است. کافه ای شیک و زیبا با حیاطی بزرگ و جا دار. زیر چترهای سفیدش، پر از میز و صندلی است. صندلی هایی حصیری و چوبی. آدم هایی که بر روی این صندلی هامی نشینند،عاشق اداها و پزهای روشنفکری اند. لم می دهند روی صندلی هایشان، قهوه سفارش می دهند و سیگار دود می کنند. بیشترشان هم یا می نویسند یا عاشق خواندن و نوشتن اند، یا مانند "تینوش"، عاشق آدم هایی هستند که می نویسند.
صاحب کافه،پسر یک نویسنده ی معروف است. نویسنده ای که همه دوست دارند جایزه نوبل بگیرد. تقریبا همه کتاب هایش را خوانده ام، به پیشنهاد فرخ. وقتی هر دویمان دانشجو بودیم. همان روزها بود که با هم آشنا شدیم.توی همان دانشگاه دوست داشتنی که تمام سه سال دبیرستان در رویای قبولی اش شب و روز گذراندم. یک روز که توی راهرو دنبال هم می دویدیم، پاشنه کفشم شکست. آن کفاشی کوچک کنار دانشگاه را هنوز به یادم دارم، اما گمان نمی کنم فرخ یادش مانده باشد. با کمک فرخ،لنگ لنگان تا کفاشی رفتیم و کفاش، که مردی پیر و لاغر اندام بود، پاشنه کفشم را چسباند. فرخ، کفش به دست، زانو زد جلویم. او شد شاهزاده سوار بر اسب سفید و من شدم سیندرلای قصه هایش. نه به همان قشنگی، اما به همان خوشحالی. فرخ سالیان سال برایمن همان شاهزاده باقی ماند، اما من...
مشکل اینجا بود که داستان های فرخ، خیلی کوتاه بودند. فرخ از رمان و داستان های بلند و کِش دار متنفر بود. برای همین، توی داستان زندگی اش، قصه سیندرلا را خیلی زود تمام کرد. سیندرلای قصه های فرخ مدام عوض می شدند. اما این یکی، این آخری، دیگر آن قدرها هم کوتاه نبود. از یک وقت گذرانی ساده عصرانه گذشته و شده بود یک شب طولانی. تینوش، سیندرلای کار کشته تری بود. دونده ای ماهرتری هم بود. وقتی دنبال هم توی پیاده روی های پهن انقلاب، از سینما سپیده تا کافه سپیدگاه می دویدند، پاشنه کفش هایش نمی شکست. کفش هایش اصلاً پاشنه نداشتند. کتانی می پوشید؛ مثل فرخ. همان رنگ. آبی با خط های سفید کمرنگ.
کفش هایش از یک عصر سرد پاییزی به یادم مانده است. فرخ آن روز خیلی عجله داشت. از سر کار که به خانه برگشت، سریع دوش گرفت و آماده رفتن شد. پیراهن چهار خانه سبز آبی را که تا آن روز ندیده بودم پوشید و شیشه ادوکلن تام فورد را خالی کرد روی سر و گردنش. عاشق بوی گس و تندش بودم. از روز اول آشنایی مان، فرخ را با همان بو شناخته بودم. بعد از آن، هر وقت فرخ به دیدنم می آمد، همین عطر را می زد. همین بو را می داد.
اینجا که هستم، هر لحظه ای که می گذرد، مشامم از بوهای مختلفی پر و خالی می شود. بوی شیرینی پزی سر کوچه خانه مان در شمیران، بوی صابون عطری که مادر همیشه توی دستشویی می گذاشت، بوی خنک اسپری بنفش رنگ "پرستو" که همیشه توی کیفش داشت و خیلی بوهای دیگر که مدام در فضا می پیچند. همه عطروبو های محبوبم در دنیا، به جز همین یکی.
آن روز هم، وقتی دوباره آن بوی گس و تند در اتاق پیچید، مو به تنم راست شد. حسی درونی به من می گفت که انگار این بوی دوست داشتنی را ناخواسته با کَس دیگری شریک شده ام .
فرخ گفت که جایی جلسه نقد دارد و سریع از خانه زد بیرون. از پنجره نگاهش کردم.از سمت راست کوچه رفت. فهمیدم که می خواهد با مترو برود. با سرعتی باور نکردنی آماده شدم و زدم بیرون.
روی سکوی مترو به دیوار تکیه داده بودم. شالم تقریباً روی صورتم بود. فرخ، با آنکه فقط چند قدم از من فاصله داشت، آن قدر سرگرم کار خودش بود که امکان نداشت متوجه شود زنش در چند قدمی اش ایستاده است و او را می پاید. قطار اول که رفت، سر و کله اش پیدا شد. همان شریک تازه. همانی که مشامش از بویی گس و تند پر می شد. بویی که فقط مال من بود، یا دست کم من تا آن روز همین فکر را می کردم. صورتش را ندیدم. تقریباً هم قد خودم بود. ولی لاغرتر. کفش های کتانی پوشیده بود و گیس بافت موهایش از زیر روسری زده بود بیرون. فرخ دست انداخت دور کمر باریکش و با هم رفتند سمت قطاری که انگار منتظر بود تا آن دو سوار شوند و راه بیفتد.
یادم نیست چقدر بر روی صندلی های زرد ایستگاه نشستم و چند قطار از جلوی چشمانم گذشتند، اما دردی را که آن زمان حس کردم، دقیقاً به یاد دارم. دردی سوزاننده و کشنده که تا روی قفسه سینه ام را گرفته و نفسم را به شماره انداخته بود. بقیه بدنم سرد و کرخت بود؛بدون کوچک ترین حسی. همان وقت بود که احساس کردم، مرگ همین شکلی است. وقتی کسی دلبسته تان نباشد می توانید به همین راحتی بمیرید. به همین سادگی!
بعد از آنکه آن روز، توی ایستگاه مترو، به آن شکل غریب، مُردم، دیگر خودم را مثل سابق احساس نمی کردم. انگار جسمم، از چیزی که تا آن روز نمی دانستم چیست، به یکباره خالی شده بود. تنها چیزی که از آن به بعد توی وجودم مثل موج دریا بالا پایین می رفت، درد بود؛ دردهای مختلفی که هر روز به سراغم می آمدند و درد آخری که کارم را تمام کرد.
دیگر باید پیکرم را می رساندم خانه. می شستمش، غذایش می دادم و لباسی تازه تنش می کردم. آن شب، وقتی به دستشویی رفتم، از دیدن صورتم توی آینه حسابی جا خوردم. طوری به هم ریخته بود که دیگر چیزی برای دیدن نداشت. چهره ای شکست خورده بود که یک جور فناپذیری خاص در آن نقش بسته بود. آدم همیشه فکر می کند تمام بلاها و مصیبت هایی که در زندگی به سرش می آید همه می گذرند و یک روز تمام می شوند. اما اگر فقط یک بار، خودش را خوب توی آینه نگاه کند، می فهمد که تنها چیز فنا پذیر زندگی، خودش است.
از همه کسانی که می شناختم، بُریدم. دیگر هیچ کس را نمی شناختم. چاره ای جز پناه بردن به یک زندگی متفاوت را نداشتم. دل کنده بودم از همه چیز. زندگی ام افتاده بود روی دور کُند. آرامشی عجیب دورم چنبره زده بود و دیگر برای هیچ کاری عجله نداشتم. صبح ها برای درست کردن صبحانه ای که هر دو عاشقش بودیم، یا دست کم من اینطور فکر می کردم، بلند نمی شدم. دیگر از آن تُست های فرانسوی قَلبی شکل توی ماهیتابه خبری نبود. بیرون که می رفتم، عجله ای برای برگشتن نداشتم. کسی منتظرم نبود. آرام راه می رفتم. آرام رانندگی می کردم، انگار که می ترسیدم مبادا به جایی برسم. زندگی ام شد یک فیلم تکراری و خسته کننده که هر روز هم کیفیتش خراب تر می شد و حرف هایی که می زدم، شد صدای نواری ضبط شده. برای رها شدن از همه چیزهایی که فکر کردن به آن ها عذابم می داد، خودم را به شکوه روزمر گی تسلیم کردم.
دوستانم، کم و بیش، از حالم خبر می گرفتند. می خواستند بدانند چه کار می کنم و من در پاسخ همه شان فقط یک کلمه می گفتم؛ خوبم. ممنون.
همه دوستان مشترکمان تا اندازه ای از موضوع بو برده بودند. هر کسی که ما را می شناخت و اهل کافه و طعم های تلخ و گس بود، دست کم یک بار فرخ و تینوش را با هم دیده بود. چند باری هم خواسته بودند یک طوری به گوشم برسانند، اما من کور و کر شده بودم و تمام مدت، کارم شده بود دست و پا زدن؛ برای اینکه چیزی نبینم، چیزی نشنوم، چیزی نفهمم.
شب ها، کابوسِ رفتنش رهایم نمی کرد. می دیدم که رفته است؛ دست در دست دختری قد بلند و لاغر باموهایی گیس بافت. می دیدم که توی قطار دنبال فرخ می دوم. پاشنه کفشم می شکست و دو جفت کفش کتانی را می دیدم که از من جلو می زنند. هر چه فرخ را صدا می زدم، پاسخ را نمی داد. از خواب که می پریدم، کورمال کورمال از زیر پتو دستش را پیدا می کردم و می گرفتم. سفتِ سفت. مانند همان وقت ها. روزهای اولمان که همه چیز عطر و بوی یک لیموی تازه را داشت. هنوز بدرنگ و تلخ و گس نشده بود. همان روزها که همه پیاده رو های تهران را با هم گز می کردیم. از خواب که می پریدم، آباژور کنار تخت را روشن می کردم تا ببینمش و خیالم راحت شود که هنوز هم کنارم است.

آن روزها دوست داشتم همه چیزهایی که می بینم و می شنوم، همه اش خواب و خیال باشد. دوست داشتم از این کابوس لعنتی رها شوم. از خواب بپرم. اما همه چیز واقعیت داشت و تنها کسی که خواب بود، خودِ من بودم.کارشان که بالا گرفت، پای "مازیار" هم آمد وسط.
یکی از همین بعدازظهر های بدرنگ و چرکمُرده بود که مازیار بی خبر به دیدنم آمد. مانند همیشه که حس می کردم کسی آمده است تا به اصطلاح گوشی را دستم بدهد، اول سعی کردم خودم را به نفهمی بزنم بلکه دست از سرم بردارد ومرا به حال خودم رها کند. اما مازیار ول کن نبود و یکراست رفت سر اصل مطلب:"چند وقته با هم هستن؟"
دستکش های پلاستیکی را انداختم توی سینک ظرفشویی. سرم گیج می رفت. نشستم رو به روی مازیار. همچون متهمی که در مقابل قاضی نشسته باشد. یک لحظه از مازیار متنفر شدم، انگار که مامور بود مرا از خواب خرگوشی ام بیدار کند و واقعیت زشت و تلخی را که نمی خواستم ببینم، به زور نشانم بدهد. با نفرت گفتم:
"تو که رفیقشی باید بهتر بدونی."
- دستت درد نکنه... حالا من شدم رفیق اون؟ از روز اول هر دعوایی که داشتین.... من طرف کی بودم. هان؟
از روز اول دعوا نداشتیم. نمی گویم همه چیز بین من و فرخ خوب و رویایی بود، اما آن طوری هم که مازیار تصورمی کرد، نبود. سینی چای را گذاشتم روی میز، فنجان را هل دادم سمتش و گفتم:"ولی پای خوشگذرونی رفیقت که می اومد وسط، خوب براش رازداری می کردی!"
مازیار با غیظ بلند شد. از جعبه فلزی اش سیگاری بیرون کشید و با همان فندکی که از رُم برایش سوغاتی آورده بودیم، سیگارش را روشن کرد. سه سال پیش بود. همان وقت ها که هنوز اوضاع طور دیگری بود، یا دست کم، من تصورمی کردم که همه چیز هنوز روبه راه است. مازیار دوباره نشست سرجایش. اولین پُک را که زد گفت:
"خیلی بی انصافی.... من به تو صد دفعه پیغام پسغام نفرستادم که این یکی مثل قبلیا نیست؟.... نگفتم حواستو جمع کن؟... نگفتم؟..."
پریدم وسط حرفش:"نه، نگفتی...دیر گفتی... اون قدر صبر کردی تا کار از کار بگذره."
بغض، دست هایش را گذاشته بود بر روی گلویم و اشک هایم از پایین پلک ها آماده سقوط آزاد بودند. دیگر مطمئن بودم که از مازیار متنفرم. دستش که رفت سمت فنجان چای، اختیارم را از دست دادم، فنجان را از دستش کشیدم بیرون و خالی کردم توی سینک ظرفشویی. در را باز کردم و گفتم:
"حالا هم، عوض اینکه بشینی اینجا و غصه منو بخوری... برو پیش رفیق جونت!... بگو یکی هم واسه خوشگذرونی تو پیدا کنه... خیالت تخت. تو آستینش از اینا زیاد داره!"
آن روز، به محض رفتن مازیار، اولین سی دی ای را که دم دستم بود گذاشتم توی دستگاه. زنی که به محض تنها شدن موسیقی گوش می کند، دیگر هیچ چیز فوری و مهمی برای او وجود ندارد. دیگر منتظر کسی نیست و تنها چیزی که آرامَش می کند، دوره کردن خاطرات خوش گذشته است.
آن شب، وقتی فرخ برگشت، مثل همیشه سرحال نبود. لباس هایش را که همیشه صاف و مرتب توی کمد آویزان می کرد، همان طور روی تخت انداخت. تا آخر شب، وقتی مازیار به تلفن خانه زنگ زد، از اتاق بیرون نیامد. همین که صدایش کردم و گفتم که مازیار پشت خط است، از اتاق پرید بیرون و آمد توی هال. گوشی تلفن را دوباره گذاشت سر جایش. بدون کلامی حرف، انگار که من اصلاً وجود خارجی ندارم، دوباره رفت توی اتاق. این بار تلفن همراهش زنگ خورد و صدایش که رفت بالا، فهمیدم دوباره مازیار است. اولین بار که اسم آن زن را برد احساس کردم خانه ام می لرزد. دوباره سی دی موسیقی گذاشتم. صدایش را آن قدر بالا بردم تا دیگر صدای او را نشنوم. همه بدنم می لرزید. از خشم و کینه. از دست زنی که هرگز نمی خواستم او را بشناسم.
دوباره که برگشت توی هال. صدای موسیقی را کم کردم. همه چراغ ها را، به جز یکی، خاموش کردم و برای نخستین بار در آن مدت، مجبور شدم در مورد آن موجود بی ارزش با فرخ حرف بزنم. اول سرش پایین بود، اما وقتی احساس کرد بالای سرش ایستاده ام، سرش را بالا آورد و با چشمان جذاب میشی رنگش زل زد به صورتم. تا جایی که می توانستم به چشمانش نگاه کردم و گفتم:"دیگه اسمشو توی خونه من نمی بری!"
فقط نگاهم کرد. سرش را تکان داد و دستش رفت سمت کلید آخرین چراغی که روشن بود و، پس از آن شب، فقط تاریکی بود و سیاهی.
مازیار راست می گفت. از همان روزهای اولی که تینوش به تور فرخ گیر کرد، مرتب به من هشدار می داد که بیشتر مراقب فرخ باشم. گاهی وقت ها که بعد از کارگاه، دسته جمعی بیرون می رفتند، عکس هایشان را توی تلگرام برایم می فرستاد. توی همه عکس ها، تینوش به فرخ چسبیده بود. چهره اش داد می زد که شهرستانی است. لباس های تنش هم از همین هایی بود که دستفروش ها روی زمین پهن می کنند و نصف قیمت مغازه می فروشند. یک بار همگی زیر چتری سفید نشسته بودند و دور و برشان پر از درختچه های سبز کوچک بود. به مازیار پیام دادم؛ اینجا کجاست؟ چقدر قشنگه! و مازیار نشانی کافه را برایم نوشت. کافه ای بود نزدیک کارگاه فرخ، زیر پل کریمخان. یک بار یکی از جلسه های شرکت را، با وجود مخالفت پدرم،در آنجا برگزار کردیم و اتفاقاً، شرکای جدید آلمانی چقدر هم از آنجا خوششان آمده بود.
مدتی گذشت. گمان می کردم این یکی هم،پس از چند هفته، برای فرخ تمام می شود. اما این طور نشد و آن روز که توی مترو دست در دست هم دیدمشان، فهمیدم که ماجرا به آن سادگی ها هم نیست. قرارهای دسته جمعی شان به قرارهای دو نفره ارتقا پیدا کرده بود و هر روز یکی از دوست و آشناها برایم خبر می آورد که فرخ را با زنی جوان در فلان جا و فلان کافه دیده است. آخرین نفری که برای من خبر آورد. یا بهتر بگویم، اجازه دادم که در حضورم از آن دخترک شهرستانی حرف بزند "پرستو" بود؛ دوست و همسایه دوران بچگی ام.همسایه دیوار به دیوار خانه ویلایی شمیران. هنوز نَنشِسته، شروع کرد به درددل. از همه چیز گفت: از خاطره های بچگی، از هوای سرد و دلچسب شمیران، از سردی و دلگیری فرانکفورت، از سنگفرش های صاف و صیقلی و همیشه خیسش. آن قدر آسمان ریسمان بافت تا رسید به آنجا. به همان پیاده رو های خسته و کثیف و... باز هم دوست داشتنی.
با ناخن های مانیکور شده اش مرتب ور می رفت و یک جورهایی مضطرب بود. انگار در چیزی که می خواست بگوید تردید داشت. با نگرانی پرسیدم:"پرستو! چی می خوای بگی؟ خاله فریماه طوریش شده؟"
فوری گفت:"نه! به خدا حال همه خوبه."
بعد از مرگ مادرم، خانه را فروختیم و رفتیم زعفرانیه؛به همین آپارتمانی که هنوز هم پدر به تنهایی در آنجا زندگی می کند. فریماه، مادر پرستو، از مادری برای من و برادرم کم نگذاشت. پس از شراکت پدرهایمان هم پرستو و خانواده اش پَر کشیدند آلمان و عمو کورش شد مدیر عامل شعبه خارجی شرکت. این همه فاصله هم از همدیگر دورمان نکرد. ایمیل، اسکایپ و این آخری ها هم تلگرام. از توی صفحه نمایش که با هم حرف می زدیم، هیچ وقت این طور معذب نبود. همیشه، وقتی از کسی یا چیزی دوری، راحت تری انگار.
پرستو دوباره دستی به ناخن های مانیکور شده اش کشید و گفت:"اون سینما که حوالی انقلابه، اسمش چیه؟"
- سپیده؟
- آهان... آره... با همکلاس های قدیم دانشگاه رفته بودیم سینما این فیلمه رو ببینیم....
- فروشنده؟
- آره...
- خوشت اومد؟ مگه فرانکفورت اکران نداشت؟
از جایش بلند شد و با کلافگی گفت:"موضوع فیلم نیست... فرخ رو دیدم اونجا.... با یه..."
فوری گفتم:"از همکاراش بوده حتماً. با هم خیلی از این برنامه ها می ذارن. تقریباًهمه فیلمارومی بینن. برای نقد و تهیه گزارش و..."
"کنارم نشست و دست های سرد ویخ کرده ام را گرفت توی دست هایش. دست هایش بزرگ تر از مال من بودند و، مثل همیشه، گرم. سرم پایین بود و مشغول بازی با دامنم بودم. فرخ را لعنت می کردم که دست دختری دهاتی را گرفته است و دارد دور شهر می چرخاند.چرا هیچ کس نمی فهمید این دختر لعنتی هیچ ارزشی برای فرخ ندارد و او یک تار گندیده موی سر مرا به همه این دخترهای جنوب شهریِ ندید بدید نمی دهد. چرا همه می خواستند خودم را کوچک کنم و جلوی این دختر دهاتی بایستم. حتی اسمش را نمی توانستم به زبان بیاورم. عارم می آمد.
پرستو گفت:"پس می دونی. حالا خودت رو زدی به نفهمی که چی؟ می خوایی دو تایی پاشیم بریم حقشونو بذاریم کف دستشون؟..."
پریدم وسط حرفش و تقریباً داد زدم:"می فهمی چی داری می گی؟ حق کی رو کف دستش بذاریم؟ فرخ که دفعه اولش نیست از این کارها می کنه... اون دختره هم که... در شان ما هست که اصلاً باهاش هم کلام بشیم؟ چند وقت دیگه که فرخ حسابی مثل آدامس جویدش و تُفش کرد بیرون.... حسابی حالش جا می اد."
پرستو دیگر چیزی نگفت. دیگر به ناخن هایش هم ور نرفت. وقتی رفتم آشپزخانه تا شربت و شیرینی بیاورم، صدای در ورودی را شنیدم که محکم به هم کوبیده شد. دیگر هم پرستو را ندیدم و تماسی هم نداشتیم تاهمان روزهای آخرم در بیمارستان.
از همه آدم های بی مایه بیزار بودم. تا حد ممکن سعی می کردم با افرادی که از طبقه خودم نبودند حتی هم کلام هم نشوم. یکی از این جور آدم ها، مازیار بود که به زور چرب زبانی خودش را به پدرم چسبانده بود. بعد از فارغ التحصیلی ام، پایم رسماً به شرکت باز شد و پدر، در مراسم معارفه مفصلی که برایم گرفت، مرا به عنوان عضو جدید شرکت به بقیهکارکنان معرفی کرد. طبیعی بود که همه کارکنان شرکت، به خصوص کارمندهای مرد که جوان نیز بودند، بخواهند به دختر یکی یک دانه رئیسشان خوش خدمتی کنند. اما رفتارهای مازیار و توجهی که آشکارا به من نشان می داد، فراتر از طاقتم بود. چند باری، به بهانه های مختلف، از پدر خواستم که اخراجش کند، اما پدر محکم در برابرم ایستاد و از مازیار و قابلیت هایش دفاع کرد. با وجود تسلط من به زبان آلمانی، اصلاً نیازی به وجود مازیار نبود. اما چون در بیشتر سفرها نمی توانستم پدر را همراهی کنم، به مترجم تمام وقت نیاز داشتیم. پس از مدتی که در شرکت جا افتادم، فهمیدم این مردَک بی کلاس، دست راست پدرم شده و پدر، در همه کارهای مربوط به شرکت، با او مشورت می کند. با وجود وضع مالی خوبی که پیدا کرده بود، هنوز هم با یک نگاه می شد فهمید که اصیل نیست و انگار او را به زور در این لباس های فاخر و خودروی مدل بالایش چپانده اند.
فرخ هم یک جوان شهرستانی بود، اما تحصیلکرده و با فهم و شعور. وقتی در جلسه های ادبی دانشجویی حرف می زد، همه محو کلامش می شدند. در مورد هر چیزی اطلاعات ارزنده ای داشت. با لحن حرف زدن و کلامش همه را تحت تاثیر قرار می داد. از رئیس دانشکده تا استادان و باقی دانشجو ها،بخصوص دخترها، همه شیفته اش بودند. اما، او در میان آن همه دختر دانشجو که از سر و کولش بالا می رفتند، شیفته اصالت و وقار من شد. پس از فارغ التحصیلی مان، بی درنگ از پدر خواستم که موجبات استخدامش را در شرکت فراهم سازد و پدر با اکراه پذیرفت.
پدر کلاً از تیپ های هنری هیچ خوشش نمی آمد. البته که اهل مطالعه بود، اما نه داستان های روشنفکری می خواند نه شعر سفید دوست داشت نه اهل کافه و قهوه و سیگار برگ بود. شب ها تاریخ بیهقی می خواند و روزهای تعطیل هم منطق الطیر. دیوان شمس و مولانا هم که یار و مونس همیشگی اش بودند. پیپ می کشید و چای سبز می نوشید. لب به قهوه نمی زد. می گفت بی خواب می شوم.
اولین باری که پدر، فرخ را دید، همان روز مصاحبه بود. روز پیش از آن، با فرخ رفته بودیم هاکوپیان تا برایش کت و شلوار بخریم. من چندتایی را پیشنهاد کردم، اما فرخ هیچ کدام از آن ها را دوست نداشت. مرتب می گفت مگر لباس های خودش چه اشکالی دارد. لباس هایش ساده و معمولی بودند و به درد همان دانشگاه یا کافه رفتن های خودمانی می خوردند، اصلاً مناسب شرکت نبودند؛ آن هم شرکتی بین المللی. بالاخره فرخ تسلیم شد و یکی از کت وشلوارهایی را که من انتخاب کرد بودم، پوشید، اما وقتی چشم اش به برچسب قیمت افتاد، لباس را فوری درآورد و اصرار کرد که از آنجا برویم. ولی من پایم را در یک کفش کردم و خودم آن را برای او خریدم.
روز مصاحبه، آن قدری که من استرس داشتم، فرخ نداشت. مثل همیشه آرام بود و بی خیال. وقتی هم برای نخستین بار با پدرم روبه رو شد، اصلاً دست و پایش را گم نکرد. پدرم، با دیدن فرخ، از دور سری برای من تکان داد که تا همین الان هم نفهمیدم از روی تعجب بود یا تاسف!
هر روز که از پشت این پنجره می بینمش، برای او سر تکان می دهم. سلامش می کنم، اما او از آنجا نمی بیند. نمی شنود. دیدن یکطرفه آدم ها حسی عجیب دارد. دیدن شهر، خیابان، کوچه و خانه ای که دیگر در آن قدم نمی زنی و نیستی. از دفتر نقاشی هم که چیزی را پاک کنی، ردِ مداد بر رویش باقی می ماند، اما پس از رفتنت هیچ ردی از تو به جا نمی ماند. هیچ چیزی؛ انگار از اول وجود نداشته ای. ولی رفتن فرخ این طوری نبود. هر روز که می گذشت،قسمتی از نقاشی اش از دفترم پاک می شد و ردش می ماند. بویش می ماند.
پدر هشدار داده بود که به محض اولین خطا، فرخ را اخراج می کند. من مامور کنترل حساب هایی بودم که دست فرخ بود. فقط من و مازیار می دانستیم که برای تامین مخارج زندگی چقدر محتاج حقوق و مزایای شرکت است. فرخ آپارتمانی کوچک نزدیک دانشگاه داشت که از پس اجاره اش به سختی برمی آمد. یک آپارتمان کوچک ونقلی. پایین پنجره نشیمن کوچولویش پر از گلدان های کوچک و بزرگ و آّب پاش های کوچک رنگارنگی بود که تمامشان را باهم از شهر کتاب خریده بودیم. دیوارها هم پر از عکس های جور واجور بود، از همینگوی و کامو و ویرجینیا وولف گرفته تا دولت آبادی و گلشیری و... خودش!
یک عکس از سهراب سپهری هم، خودم برده بودم و چسبانده بودمش میان آن همه نویسنده. اخم هایش رفته بود توی هم و گفته بود: «اینجا دیوار نویسنده هاس... دیوار شاعرها چند تا محله اونورتره... اون بالا مالاها.»
دیوار اتاقم پر بود از عکس شاعر ها با شعرهایشان. عکس های فروغ، شاملو، حمید مصدق و سهراب جانم. فرخ از اتاقم اصلاً خوشش نمی آمد. با شعر میانه ای نداشت؛ کلاً. ولی من گوشم بدهکار نبود و هر وقت تنها بودیم، در خلوتمان برای او شعر می خواندم. آن روز هم کم نیاوردم و گفتم: «سهراب نویسنده ترین شاعریه که می شناسم. حرف هم نباشه!»

نظرات کاربران درباره کتاب سه سکانس از پاییز

بین رمانهای ایرانی که تازگیا خوندم از همه بهتر بود
در 2 ماه پیش توسط یاسمن حدید
این کتاب عالیه..من خیلی خوشم اومد..واقعا دید و قلم نویسنده را خیلی دوست داشتم. منتظر کتاب های دیگه خانم نویسنده هستم. به شدت پیشنهاد میشه بخونید.
در 2 هفته پیش توسط mah...ami
بند اول رمان با بند اول رمان پاییز فصل آخر سال است، خیلی شباهت داره. جالب می باشد... کلا خیلی به اون کتاب شبیهه از لحاظ رفتن به گذشته و تعاریف. هر چند فقط نمونه اش رو خوندم فعلا و برای قضاوت خیلی زوده اما قلمش خوبه.
در 5 ماه پیش توسط A. Sabzevar