فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موسیقی شب

کتاب موسیقی شب

نسخه الکترونیک کتاب موسیقی شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موسیقی شب

این‌جا قبلاً این‌قدر قدیمی و ترسناک نبود. پدر مت افسانه‌هایی را درمورد شکارچیانی تعریف کرده بود که در چمن‌ها دور هم جمع می‌شدند؛ افسانه‌هایی درمورد عصرهای تابستان که صدای موسیقی از زیر سایبان‌های سفیدرنگ به گوش می‌رسید و زوج‌هایی که لباس‌های شیک و زیبایی بر تن داشتند، روی دیوارهای سنگی می‌نشستند و نوشیدنی می‌نوشیدند و صدای خنده‌هایشان در عمق جنگل فرومی‌رفت. مت زمانی را به خاطر می‌آورد که اسطبل‌ها پر از اسب‌های زیبا و براق بودند، برخی از آن‌ها تنها برای مهمانان آخر هفته نگهداری می‌شد و یک خانه‌ی قایقی در لبه‌ی دریاچه برای آن‌هایی قرار داشت که علاقه‌ی زیادی به پارو زدن داشتند. در گذشته، مت غالباً این ماجراها را برای لورا تعریف‌کرده و با این کار او را با زندگی خانوادگی‌اش آشنا می‌کرد تا بتوانند با درس گرفتن از زندگی گذشته، آینده‌شان را بسازند. چه‌بسا این روشی بود برای تصور آن‌چه اتفاق خواهد افتاد. لورا عاشق این افسانه‌ها بود. او کاملاً می‌دانست که اگر راهش را ادامه دهد، خانه را خواهد دید. حتی پنجره‌ای نبود که او نتواند در ذهن تصورش کند و تمام فضای خانه را سانتی‌متربه‌سانتی‌متر می‌شناخت. می‌دانست که منظره‌ی دریاچه از شرقی‌ترین اتاق آن خانه چگونه است. طبق عادت، روبه‌روی در کناری ایستاد و کلید را در جیبش جست‌وجو کرد. روزگاری، این در همیشه قفل بود، اما حالا نکته‌ای وجود داشت: همه در این اطراف می‌دانستند که دیگر چیزی برای دزدیدن وجود ندارد. ساختمان خانه از وسط خمیده شده بود، رنگ‌های آن طوری پوسته‌پوسته شده بودند که گویی دیگر فقط مایه‌ی زحمت هستند و حتی دیگر نمایی از گذشته‌ی باشکوه آن را منعکس نمی‌کردند.

ادامه...

بخشی از کتاب موسیقی شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

لورا مک کارتی درِ پشتی را بست، به آرامی از بالای سر سگ خوابیده ای که روی سنگریزه ها خرناس می کشید، عبور کرد و فوراً به سمت باغی رفت که در همسایگی شان قرار داشت. او سینی پر از غذا را در یک دستش گرفت و چابکانه در مسیر باریکی که به سمت جنگل بود، به راه افتاد و به طرف رودخانه ای رفت که دوباره با تمام شدن تابستان خشک شده بود.
با دو قدم می شد از راه آبی ای که مت در سال گذشته آن را کنده بود، عبور کرد. به زودی باران می آمد و همه جا دوباره لغزنده و خطرناک می شد. سال گذشته، چندین بار در حال عبور از این جا سُر خورده بود و یک بار هم تمام محتویات سینی را که در دست داشت، در آب ریخته و برای موجوداتی که به چشم نمی آمدند، جشنی به پا شده بود. او به سمت دیگر رفت، خاک مرطوب بود و به کف کفش هایش می چسبید. ازاین رو در تمام طول مسیر مشغول تمیزکردن کفش هایش بود.
زیر نور آفتاب، خورشید عصرهنگام، هنوز گرم بود. عطر و بوی خوش دره به مشام می رسید و در روشنایی روز فضای آکنده از گرده های گل، زیبایی طبیعت را دوچندان می کرد. در فاصله ای دور، طرقه ای به چشم می آمد و صدای چهچهه ی خاص و گوش خراش سارهایی را می شنید که در میان ابرها به پرواز درمی آمدند و دوباره بر روی شقایق های آن طرف تر می نشستند. او درِ یکی از ظرف ها را صاف کرد و این کارش سبب شد تا بی اختیار بوی مطبوع گوجه فرنگی فضا را پر کند و باعث شود گام هایش را برای رسیدن به آن خانه تندتر بردارد.
این جا قبلاً این قدر قدیمی و ترسناک نبود. پدر مت افسانه هایی را درمورد شکارچیانی تعریف کرده بود که در چمن ها دور هم جمع می شدند؛ افسانه هایی درمورد عصرهای تابستان که صدای موسیقی از زیر سایبان های سفیدرنگ به گوش می رسید و زوج هایی که لباس های شیک و زیبایی بر تن داشتند، روی دیوارهای سنگی می نشستند و نوشیدنی می نوشیدند و صدای خنده هایشان در عمق جنگل فرومی رفت. مت زمانی را به خاطر می آورد که اسطبل ها پر از اسب های زیبا و براق بودند، برخی از آن ها تنها برای مهمانان آخر هفته نگهداری می شد و یک خانه ی قایقی در لبه ی دریاچه برای آن هایی قرار داشت که علاقه ی زیادی به پارو زدن داشتند. در گذشته، مت غالباً این ماجراها را برای لورا تعریف کرده و با این کار او را با زندگی خانوادگی اش آشنا می کرد تا بتوانند با درس گرفتن از زندگی گذشته، آینده شان را بسازند. چه بسا این روشی بود برای تصور آن چه اتفاق خواهد افتاد. لورا عاشق این افسانه ها بود. او کاملاً می دانست که اگر راهش را ادامه دهد، خانه را خواهد دید. حتی پنجره ای نبود که او نتواند در ذهن تصورش کند و تمام فضای خانه را سانتی متربه سانتی متر می شناخت. می دانست که منظره ی دریاچه از شرقی ترین اتاق آن خانه چگونه است.
طبق عادت، روبه روی در کناری ایستاد و کلید را در جیبش جست وجو کرد. روزگاری، این در همیشه قفل بود، اما حالا نکته ای وجود داشت: همه در این اطراف می دانستند که دیگر چیزی برای دزدیدن وجود ندارد. ساختمان خانه از وسط خمیده شده بود، رنگ های آن طوری پوسته پوسته شده بودند که گویی دیگر فقط مایه ی زحمت هستند و حتی دیگر نمایی از گذشته ی باشکوه آن را منعکس نمی کردند. پایین راه پله ها، چندین قسمت را که شکسته بود با تکه های عجیب وغریبی از چوب پوشانده بودند. سنگریزه همه جا پراکنده شده بود و لابه لایشان را گزنه پوشانده بود و هرازگاهی در پایش فرومی رفت.
ـ آقای پاتیسوورث، منم... لورا.
منتظر ماند تا صدای خرخرش را از طبقه ی بالا بشنود. با این که هنوز هم سنگ سر در خانه با باز شدن در چندین ضربه ی پیاپی را می نواخت و او را از آمدن فردی به منزلش آگاه می کرد، اما باز هم باید عاقلانه رفتار می کرد و پیش از وارد شدن، پیرمرد را از آمدنش آگاه می ساخت. خوشبختانه، همان طور که همسر لورا گفته بود، پیرمرد چشمانش ضعیف بود.
«شام تان را آورده ام.»
و منتظر پاسخ پیرمرد شد، سپس درحالی که چوب های کف خانه و راه پله زیر پایش غژغژ می کردند، از پله ها بالا رفت.
لورا بسیار تندرست و سالم بود و نیازی نداشت تا پس از طی چندین پله با سراشیبی تند، نفسی تازه کند، اما طبق معمول لحظه ای مکث کرد، سپس درِ اتاق خوابِ ارباب را گشود و پیش از آن که دستش را روی دستگیره ی در بگذارد، آهی کشید و تسلیم بودن و سرافکندگی در اعماق وجودش سوسو زد.
پنجره تقریباً باز بود، اما بوی کهنگی خانه و کثیفی پیر مرد حمام نکرده مستقیماً به بینی اش می خورد و آزارش می داد. همه جا بوی نا گرفته بود، بوی گردوغبار فراوانی که روی وسایل نشسته بود، بوی کافور و موم زنبورعسل قدیمی، همه وهمه او را آزار می دادند. یک تفنگ قدیمی کنار تخت بود و تلویزیون رنگی که دو سال پیش برایش خریده بودند، روی یک میز کوچک قرار داشت. قدمت خانه و غفلت باعث نمی شد تا ابعاد ظریف و برازنده ی اتاق از چشم پنهان بماند. قاب های پنجره ای که به سمت خلیج گشوده می شدند، به طور منظمی، آسمان را دو نیم می کردند، اما بازدیدکنند گان هیچ گاه نمی توانستند طولانی مدت به زیبایی های آن دقت و توجه کنند.
موجودی که در تخت منبت کاری شده از چوب ماهون دراز کشیده بود، گفت: «دیر کردی.»
ـ فقط چند دقیقه.
لورا سینی را روی میز کنار تخت گذاشت و گفت: «مادرم تماس گرفته بود. نمی توانستم زودتر از این بیایم.»
ـ از تو چه می خواست؟ به او نگفتی که من این جا از گرسنگی در حال مرگم؟
لورا به سختی لبخندش را روی لبش نگه داشت. «آقای پاتیسوورث چه بخواهید چه نخواهید، باید قبول کنید که شما تنها دغدغه ی فکری من نیستید.»
ـ مطمئنم. مت هم هست. او تا به حال چگونه مردی بوده؟ حتماً مادرت زنگ زده که بگوید در زندگی زناشویی ات دچار مشکل هستی. این طور نیست؟
لورا به طرف سینی بازگشت و گفت: «من هجده سال است که ازدواج کرده ام. فکر نمی کنم انتخاب من درمورد شوهر، خبر دست اولی باشد.»
پیرمرد آب بینی اش را بالا کشید و گفت: «این چیست؟ شرط می بندم که سرد شده است.»
ـ بستنی مرغ و پوره ی سیب زمینی. سرد هم نشده است، چون درش را بسته بودم.
ـ مطمئنم که سرد است. ناهار هم سرد شده بود.
ـ ناهار سالاد بود.
یک کله ی پر از لک وپیس که در کناره های آن موهای خاکستری به چشم می خوردند، از زیر لحاف بیرون آمد. دو چشم نیمه باز به او خیره شدند و سرتاپایش را موشکافی کردند.
ـ چرا شلوار به این تنگی می پوشی؟ می خواهی اندامت را به همه نشان بدهی؟
ـ این شلوار جین است. همه این نوع شلوار را می پوشند.
ـ مساله این است که تو سعی داری مرا تحریک کنی. تو می خواهی با این لباس هایت حواس مرا پرت کنی و سپس با آن نقشه های زنانه ی خائنانه ات مرا بکشی. به زنانی مثل تو عنکبوت می گویند. من می دانم.
لورا حرف های پیرمرد را نادیده گرفت. «برای تان مقداری سس قهوه ای آورده ام تا با سیب زمینی بخورید. می خواهید آن را کنار بشقاب تان بگذارم؟ یا پنیر رنده شده را ترجیح می دهید؟»
ـ تو سعی داری مرا تحریک کنی؟
ـ آقای پاتیسوورث، اگر این طور حرف زدنت را تمام نکنی، دیگر برایت غذا نمی آورم. پس دیگر ادامه نده و این طور به من نگاه نکن.
«نباید لباس به این نازکی بپوشی. در گذشته زنان بر روی لباس شان جلیقه بر تن می کردند؛ یک جلیقه ی نخی خوب.» پیرمرد خودش را روی بالش های زیر سرش بالا کشید و درحالی که دستانش را در هوا تکان می داد، گفت: «تو هنوز هم حس وحال خوبی داری.»
لورا مک کارتی درحالی که کاملاً پشت به پیرمرد ایستاده بود، تا ده شمرد و یواشکی به تی شرت تنش نگاه کرد که ببیند چقدر نازک است. هفته ی پیش پیرمرد به او گفته بود که چشمانش ضعیف شده اند.
«برای ناهار پسرت را فرستاده بودی. او اصلاً با من صحبت نمی کند.»
پیرمرد شروع به خوردن کرد. صدایی شبیه به بازکردن لوله های گرفته ی فاضلاب تمام فضای اتاق را پر کرد.
ـ بله، خب، پسران نوجوان معمولاً حرف زیادی برای گفتن ندارند.
ـ اما پسر تو گستاخ است. باید به او تذکر بدهی.
لورا گفت: «به او خواهم گفت.» درحالی که داشت در اطراف اتاق قدم می زد و لیوان ها و پارچ ها را تمیز می کرد و آن ها را در سینی خالی می گذاشت.
ـ من تمام روز را تنها بوده ام. از موقع ناهار فقط بایرون آمده است و تنها چیزی که دوست دارد درمورد آن صحبت کند، خاربن ها و بوته های سرخ و خرگوش ها هستند.
ـ قبلاً هم گفته ام که می توانید فردی را از خدمات اجتماعی استخدام کنید. آن ها همه جا را مرتب می کنند و با شما هم صحبت خواهند کرد. هر روز، اگر شما بخواهید.
پیرمرد دهان کجی کرد و درحالی که مقداری سوپ از دهانش بیرون ریخته بود و روی چانه اش می لغزید، گفت: «من به آن فضول هایی که کارشان دخالت در زندگی دیگران است، هیچ نیازی ندارم.»
ـ برای شما مناسب اند.
پیرمرد شروع به حرف زدن کرد و همین باعث شد حواس لورا پرت شود: «نمی دانی چقدر سخت است وقتی همیشه تنها باشی...» لورا تمام حرف ها و نگرانی های پیرمرد را از حفظ بود: که هیچ کس درک نمی کند چقدر سخت است یک نفر همه ی خانواده اش را از دست داده باشد، علیل و بیمار و بدون کمک باشد، غریبه ها به او ترحم کنند... او همه ی این اراجیف را بارها و بارها شنیده بود و می توانست همه را از حفظ بگوید.
«... البته فقط تو و مت برایم مانده اید، پیرمرد بیچاره ای هستم من. هیچ کس را ندارم تا اموالم را برایش به ارث بگذارم... تو نمی دانی چقدر دردناک است که یک مرد تنها باشد.» صدای پیرمرد آرام تر شد و اشک در چشمانش حلقه زد.
لورا نرم تر شد و گفت: «بارها به شما گفته ام که تنها نیستید. تا وقتی ما همسایه ی شما هستیم، تنها نیستید.»
ـ پس از مرگ شاهد حق شناسی ام خواهید بود. می دانید، مگرنه؟ آن مبلمان داخل انباری پس از من به تو خواهد رسید.
ـ این طور صحبت نکنید آقای پاتیسوورث.
«همه اش این نیست، من همیشه پای حرفم هستم و متوجه همه ی کارهایی هستم که در طول این سال ها برایم انجام داده اید...»، سپس با دقت به سینی نگریست و گفت: «پودینگ برنج من آن جاست؟»
ـ این یک پوره ی سیب بسیار خوشمزه است.
پیرمرد کارد و چنگالش را پایین گذاشت و گفت: «اما امروز سه شنبه است.»
ـ خب من برای تان پوره ی سیب درست کرده ام. پودر پودینگ برنج نداشتم و فرصت نشد به سوپرمارکت بروم و آن را تهیه کنم.
ـ من پوره ی سیب دوست ندارم.
ـ دوست دارید.
«شرط می بندم سیب ها را هم از باغ سیب خودم چیده ای.» لورا نفس عمیقی کشید. «مطمئنم آن طور که نشان می دهی آدم خوبی نیستی. مطمئنم برای به دست آوردن چیزی دروغ می گویی.»
لورا درحالی که دندان هایش را از شدت خشم روی هم فشار می داد، گفت: «سیب ها را از سوپر مارکت خریدم.»
ـ تو گفتی وقت نداشتی که به سوپرمارکت بروی.
ـ سیب ها را سه روز پیش خریدم.
«نمی توانستی همان موقع مقداری پودینگ برنج هم بخری؟ فکر نکردی که من در موردت چگونه قضاوت خواهم کرد؟ شرط می بندم طور دیگری مرا خوشحال خواهی کرد...» و صمیمانه پوزخندی زد. لثه هایش کمی از زیر لب های خیسش بیرون زدند و سپس شروع به خوردن بستنی مرغ کرد.
***
هنگامی که مت مک کارتی به خانه آمد، لورا شست وشو را تمام کرده، بر روی میز اتو خم شده بود و با خشم یقه ها و آستین های لباس های همسرش را مرتب می کرد و آن ها را بخار می داد.
مت که متوجه گونه های سرخ و آرواره های او بود که از شدت خشم مثل فولاد شده بودند، خم شد تا او را ببوسد و گفت: «خوبی عشقم؟»
ـ نه، خوب نیستم. مثل همیشه.
مت کتش را درآورد و آن را بر روی پشتی صندلی آویزان کرد. جیب های کت به خاطر وجود نوارچسب، متر و ابزارهای دیگر آویزان شده بودند. او بسیار گرسنه بود و تصور آرام کردن لورا در این لحظه عصبی اش می کرد.
پسرشان آنتونی با پوزخندی گفت: «آقای پی زیر چشمی او را می پاییده است.» او پاهایش را روی میز جلوی مبل دراز کرده بود و تلویزیون تماشا می کرد و پدرش درحالی که از آن جا رد می شد، با یک دست آن ها را پایین گذاشت.
مت درحالی که خشمگین شده بود، گفت: «چه کرد؟ باید بروم و با او صحبت کنم...»
لورا اتو را به شدت بر روی میز کوبید و گفت: «آه، به خاطر خدا بنشین. تو می دانی که او این گونه است. درهر حال، مشکل من این نیست. مشکل من این است که او مدام مانند خدمتکار شخصی اش مرا به این طرف و آن طرف می کشاند و دستور می دهد. هر روز همین وضع است. امروز هم مثل همیشه. واقعیت این است.»
هنگامی که لورا دیده بود پیرمرد دست بردار نیست، به خانه برگشته و برایش پودینگ برنج کنسروشده آورده بود. او پودینگ را در کاسه ای ریخته و روی آن را با دستمال آشپزخانه پوشانده بود و تمام مسیرش به سمت آن خانه ی بزرگ را غرولند کرده بود.
پیرمرد انگشتش را داخل ظرف کرده و گفته بود: «سرد است.»
ـ سرد نیست. ده دقیقه ی پیش آن را گرم کردم.
ـ سرد است.
ـ آقای پاتیسوورث، کار آسانی نیست که غذا را از خانه ی خودمان به این جا بیاورم و ذره ای هم از حرارتش کم نشود.
پیرمرد با نارضایتی غر زده بود: «الان نمی خواهم. اشتهایم را از دست دادم.»
چشم هایش را به لورا دوخته و متوجه تیک عصبی روی گونه اش شده بود. لورا در عجب بود و با خود می اندیشید که چگونه می توان یک نفر را با سینی آشپزخانه و قاشق دسر کشت.
پیرمرد دستان لاغرش را روی سینه اش گذاشته و گفته بود: «آن طرف بگذارش، شاید بعداً بخورم. وقتی که مثل الان مستاصل باشم.»
***
آنتونی گفت: «مامان می گوید می خواهد با خدمات اجتماعی تماس بگیرد. او فکر می کند آن ها می توانند با او کنار بیایند.»
مت که می خواست روی مبل راحتی بنشیند، ناگهان احساس خطر کرد. «احمق نباش! آن ها او را از این جا می برند.»
ـ پس چه؟ شخص دیگری باید با او سروکله بزند و زخم بسترش را چک کند، ملافه هایش را بشوید و روزی دو وعده برایش غذا آماده کند. این خوب است!
مت ناگهان انرژی گرفت و بلند شد. «او هیچ پولی ندارد. آن ها مجبورش می کنند که برای پرداخت حق الزحمه شان خانه اش را واگذار کند، این طور نیست؟ عقلت را به کار بینداز زن!»
لورا به او نگاهی انداخت. او زنی جذاب، لاغر و فرشته رو بود و اواخر سی سالگی اش را می گذراند، اما حالا صورتش برافروخته شده بود و مثل یک بچه ی متمرد می نمود. «به من مربوط نیست مت. باید بگویم که خسته شده ام. دیگر کافی است.»
مت سریع جلو آمد و دستش را دور شانه ی لورا حلقه کرد. «آرام باش عشقم! او روزهای آخر عمرش را می گذراند.»
لورا فریاد زد: «نُه سال مت، من نُه سال در خدمت او بوده ام. هنگامی که به این جا آمدیم تو گفتی امسال سال آخر عمرش است.»
«به آن زمین های فوق العاده، باغ دیوارکشی شده، اسطبل و... فکر کن. به فکر آن اتاق غذاخوری زیبایی باش که طراحی کرده ای. به فکر ما باش؛ یک خانواده ی شاد در یک خانه ی زیبا...» مت اجازه داد این تصویر در ذهن لورا مجسم شود تا بتواند تصوراتش را دوباره درست کند. «ببین، این احمق پیر الان بیمار و علیل است. او به زودی می میرد. بیش از این دوام نخواهد آورد، مگرنه؟ و چه کسی می تواند اموال او را از ما بگیرد؟» سر لورا را بوسید و ادامه داد: «قرض ها سر جای خود هستند و مقداری دیگر نیز وام گرفته ام تا بتوانم کارها را سروسامان بدهم. اگر بخواهی آن ها را به تو نشان خواهم داد.»
آنتونی خندید و گفت: «بفرما مامان. همین کار را بکن. اصلاً مساله ای نیست که وقت و بی وقت خودت را اسیر آن مرد کنی.»
مت با صدایی آرام و صمیمی گفت: «فقط کمی دیگر. بیا عشقم. کمی صبر داشته باش. خب؟» احساس کرد با این حرف ها لورا نرم تر شده است.
کمر لورا را فشرد و قدری ماساژش داد تا خستگی اش بیرون برود. احساس می کرد همسرش به او نیاز دارد، اما دلش می خواست لورا چیزی بر زبان نیاورد تا بتواند به ملاقات پیشخدمت کافه ی لانگ ویستل برود. سپس در دلش گفت «بهتر است زودتر بمیری پیرمرد پست. نمی دانم تا کی می توانم این وضعیت را کنترل کنم.»
در فاصله ی کوتاهی از دره، پیرمرد در اتاق خواب اصلی خانه ی بزرگ به یک برنامه ی کمدی می خندید. هنگامی که تیتراژ پایانی برنامه به نمایش درآمد، او ساعت را نگاه کرد و روزنامه اش را به آن طرف تخت پرت کرد.
در خارج از خانه، جغدی هوهو می کرد و صدای زوزه ی روباهی از دور شنیده می شد، شاید داشت از قلمرو خویش محافظت می کرد. فرقی بین حیوانات و انسان ها وجود نداشت، هنگامی که بحث شرط بندی روی مطالبات پیش می آمد او نیز کثیفی را حس می کرد. روباه با آن خوی وحشی صفت خویش بسیار شبیه لورا بود که روزی دو وعده غذا برایش می آورد و ملافه هایش را عوض می کرد. هر دوی آن ها به نحوی وقت شان را پر می کردند.
پیرمرد علاقه ی زیادی به شکلات داشت. او با چالاکی از تخت پایین پرید، طوری که می توانست باعث شگفتی همسایگان شود و با هیجانی خاص به سمت گنجه ای رفت که خرده ریزه های خوشمزه، شیرینی ها و خوراکی های خوش طعمش را در آن جا نگهداری می کرد. وقتی بایرون به شهر می رفت، به او پول می داد که آن ها را برایش بخرد. درِ گنجه را باز کرد و زیر کتاب ها و پرونده ها را گشت تا این که ظرف درپوشیده ی پلاستیکی را پیدا کرد. دستش را داخل آن برد تا شکلات کیت کت را پیدا کند و آن را بیرون کشید، لذت خوردن شکلات آب شده را در دهانش تصور کرد و با خود اندیشید که گذاشتن مجدد دندان های مصنوعی در دهانش برای خوردن این شکلات خوشمزه ارزش دارد.
ابتدا درِ گنجه را بست. با خود اندیشید لورا قطعاً چیزی نمی داند. بهتر بود لورا فکر کند پیرمرد تحت حمایت اوست. زنانی مثل او دوست دارند موردنیاز دیگران باشند. پیرمرد به یاد وقتی افتاد که به لورا گفته بود شلوارش تنگ است و او سرخ شده بود. از این مساله خنده اش گرفت. این بهترین خاطره ی آن روزش بود. سپس شروع کرد به اندیشیدن درمورد این که فردا چگونه عصبی اش کند و چه کارهایی از او بخواهد تا هیجانش را بیش تر کند و او را بیازارد.
هنوز پوزخند روی لبانش بود و داشت روی زمین راه می رفت تا به تختش برسد که صدای آهنگ ابتدای برنامه ی موردعلاقه اش را شنید. سرش را بالا آورد و غرق صدای آهنگ شد و کاسه ی پودینگ برنج را که قبلاً روی زمین گذاشته بود، ندید. پاشنه ی پای چروکیده ی استخوانی اش در آن فرورفت و به طرف میز غذاخوری سُر خورد.
درنهایت، این چیزی بود که پزشک قانونی وقتی آخرین ساعت های عمر ساموئل پاتیسوورث را که به سختی سپری شده بود، قبل از دادگاه کنار هم قرار داد و گزارش کرد؛ ضربه ای که بر اثر برخورد با زمین به سرش وارد شده بود، آن قدر صدای بلندی داشت که شاید همسایه ها هم قادر به شنیدن آن بودند، اما مت مک کارتی گفته بود که آن جا عمق جنگل است و همه ی سروصداها در آن گم می شوند و کسی به صداها توجه نمی کند. این جا مکانی است که هر چیزی ممکن است در آن اتفاق بیفتد.

نظرات کاربران درباره کتاب موسیقی شب

لطفا کسایی که خریدن بیان بگن این کتاب چطوره؟؟ اگه شاهکاره بگین. و اما تعریف شاهکار از نظر من: دختری که رهایش کردی، زندگی دوم و پیش از آنکه بخوابم. ممنون
در 6 ماه پیش توسط هنگامه محمدی
جو جو مویز عین تراکتور داره کتاب مینویسه!!!!!!این نرفته اون یکی میاد...هرچقدر هم که فاصله ی بین عرضه ی کتاب های کمتر میشه کیفیتش پایین تر میاد.
در 5 ماه پیش توسط Roy...937
جوجو مویز هم با سرعت نور کتاب مینویسه ماشالا😂 تند تند
در 5 ماه پیش توسط jud...t76
کتاب خوب وپرجاذبه ای بود من ازخوندنش لذت بردم
در 5 ماه پیش توسط m.l...264
به نظر من اصلا جالب نبود. اتفاقات توی داستان خیلی سطحی و بی معنی بودند. من خوشم نیومد.
در 6 ماه پیش توسط خاطره خلیلی
شمارو به خدا بچه رزمری و تانگوی شیطان رو هم بیارید
در 6 ماه پیش توسط Ger...y77
بی محتوا. بی کیفیت. وقت تلف کردن
در 3 ماه پیش توسط آناهیتا
۱۰روزه یه سوال کردم. هنوز یه نظرم به نظرات این کتاب اضافه نشده! یعنی انقدر این کتاب بده که هیچکس نمیخوندش؟!
در 6 ماه پیش توسط هنگامه محمدی
اصلا و ابدا خوب نبود.داستان بی سر و ته . موضوع مسخره! چیزی که من از این کتاب دستگیرم شد کلا همه به هم خیانت میکردن!!!
در 1 ماه پیش توسط nastaran maham
سلام.من این کتاب رو خوندم و باید بگم قشنگ بود و لذت بردم.خیلی خوب بود.
در 6 ماه پیش توسط سپیده