فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پنهان در تاریکی

کتاب پنهان در تاریکی

نسخه الکترونیک کتاب پنهان در تاریکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پنهان در تاریکی

روز دوم سفید است و روز سوم تمام صفحه نوشته شده: «از امسال تصمیم گرفته‌ام هر سال در تقویمم وصیت‌نامه‌ای بنویسم. کی می‌داند که مرگ کی به سراغش می‌آید؟ اگر در این مورد با پرنیان حرف بزنم، حتماً اشکش درمی‌آید و اگر مهرانگیز بفهمد، سری به علامت بیهودگی تکان می‌دهد و بی‌آن‌که نگاهم کند می‌گوید: این صدا کردن مرگه. چه اهمیتی داره وقتی مردیم، چی به کی برسه؟!

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پنهان در تاریکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دو

می گوید: «تماس گرفتن و گفتن نقشه ها رو دیده ن. به نظرشون خوب اومده ولی بهتره محاسباتش یه بار دیگه بررسی بشه.»
می گویم: «منظورشون چیه که دوباره بررسی کنیم؟»
«یعنی محاسبات رو بهینه کنیم. فکر کنم منظورشون اینه که ضریب اطمینان ها رو پایین تر بگیریم.»
«به نظر من که درست نیست. باید مطابق آیین نامه باشه. ولی اگر اونا این طور می خوان، می تونی یه وقت ازشون بگیری برای جلسه مشترک.»
«شما کی برمی گردین تهران؟»
«بلیتمون واسه ساعت هشت امشبه.»
«پس... فردا می آین شرکت. واسه یکشنبه هفته بعد باهاشون قرار می ذارم.»
«خوبه!»
«هوای کیش چطوره؟ گرمه؟»
«آره. اما گرم ترین فصل سال نیست.»
مژده حالا از لای کرکره پنجره به بیرون نگاه می کند. طبق عادت همیشگی اش دست می برد و نوک مقنعه اش را پیش می کشد و کف دستش سر می خورد از کنار گونه ها تا نزدیک چانه و همان جا می ماند. می توانم تصور کنم که موسیقی ملایمی از بلندگوی کامپیوترش پخش می شود؛ این بار شاید لئونارد کوهن!
می پرسم: «اون جا همه چی مرتبه؟»
می گوید: «مدیر از صبح نیومده وگرنه مثل همیشه ست.»
مکث می کند.
«و این که جاتون خالیه!»
حالا به صندلی خالی من پشت میز روبه رویی نگاه می کند. سکوت می کنیم. تا این که دوباره می پرسد: «خرید هم کرده ین؟»
نزدیک ساعت پنج عصر کم کم باید سر و کله بچه ها پیدا شود. از پنجره اتاقم نگاهی می اندازم. آرمان گوشی موبایل به دست در حیاط هتل ایستاده. همین که گوشی موبایلم زنگ می خورد من را پشت پنجره می بیند و دست تکان می دهد. بیتا و فرانک در سایه ایستاده اند و خودشان را باد می زنند. از روی لب های بیتا می خوانم که می گوید: «بیا!»
فرانک بفهمی نفهمی دستی بالا می آورد. فنجان قهوه را به لب می برم و پرده را رها می کنم. غبغب ظریف زیر چانه، گونه های برجسته و چشم هاش من را به یاد ساغر می اندازد. نگاهی به لرد ته فنجان می اندازم. ساغر اگر بود سرش را پایین می برد و مطابق عادت همیشگی اش، وقتی روی چیزی دقیق می شد، لب پایینی اش روی لب بالایی می آمد؛ مثل این که پیش آمدگی طبیعی باشد. بعد حتماً می گفت: «این یه جاده ست. جاده ای که از یه جای دور می آد. از بین اون دو تا کوه. می بینی؟»
فال جاده معنی اش چه بود؟ یادم نیست. تی شرت بی آستینم را درمی آورم و به جاش پیراهن آستین کوتاه نخی و نازک می پوشم. با شلوار کتان سفید و کفش تنیس برای پیاده روی. توی آینه دستی به موهام می کشم و دوباره به معنی فال جاده فکر می کنم؛ هیچی. انگار هیچ وقت معنی اش را برایم نگفته بود.
میکروفون سوت می کشد و مجری از حاضرین می خواهد تا گروه نوازنده ها را تشویق کنند. درامر چوب هایش را سه بار به هم می زند و موسیقی آغاز می شود. در طبقه همکف مرکز خرید سکویی درست کرده اند که نیم متری از کف سالن بالاتر است و پشت سرشان جایزه قرعه کشی در حالت سه رخ رو به ماست. یک اتومبیل شاسی بلند سفید وسط لوله های داربست ساختمانی که با روبان و یک پاپیون قرمز بزرگ روی کاپوت تزیینش کرده اند. به ورودی های مجتمع نگاه می کنم. می خواهم سر دربیاورم که ماشین به آن بزرگی را چطور از درهای ساختمان آورده اند داخل. در چند ردیف صندلی دور سن هیچ جای خالی نیست. بقیه جمعیت پشت صندلی ها ایستاده اند. مجری خواننده گروه را معرفی می کند. جوان لاغر و قدبلندی است که تی شرت سیاه و شلوار جین سنگشوری به تن دارد. پوست صورتش تیره است و وقتی مردم تشویقش می کنند بیخودی می خندد. آرمان می گوید: «بیا بریم یه دوری بزنیم.»
بیتا و فرانک هم پشت سرمان می آیند. پلان مرکز خرید یک دایره کامل است با محوطه باز میانی که بخش عمده زمین را بی استفاده کرده. فروشگاه ها توی محیط دایره اند و راهرو طوری طراحی شده که در هر دور با چند پله طبقات را به هم پیوند می دهد. آرمان می گوید: «از شمال زنگ زدن. پروانه ویلای کلاردشت آماده ست. حالا می تونیم پروژه رو شروع کنیم.»
می گویم: «خودت می شناسی طرفو؟»
«خیلی نه. ولی اگه می خوایم کار پیش بره، باید بهش اعتماد کنیم.»
«اعتماد که نه، باید خودت بری و بالا سر کار باشی.»
«تو چطور؟ می تونی بهش سر بزنی؟»
می داند که درگیر کارهای شرکتم و عملاً امکانش نیست.
«باید هر چند وقت مرخصی بگیرم!»
پشت ویترین مغازه ای می ایستد. صدای مرد خواننده حالا به اوج آهنگ رسیده و بیشتر شبیه جیغ است تا آواز. به جمعیت دور سکو مدام اضافه می شود. وقتی برمی گردم آرمان داخل مغازه است و به مرد فروشنده یکی از پیپ های پشت ویترین را نشان می دهد.
فروشنده توضیح می دهد: «پیپ مرشام!»
آرمان پیپ را توی دست سبک سنگین می کند. پیپ آتشگاه سفید زیبایی دارد با زبانه چوبی به رنگ طلایی و قهوه ای.
«مرشام یعنی کف روی دریا. به خاطر رنگ سفیدشه. نیکوتین و قطران توتون رو جذب و طعمشو ملایم می کنه.»
آرمان پیپ را به لب می گذارد و نظر من را می پرسد. توی این فاصله فروشنده چند پیپ مرشام دیگر روی پیشخان می چیند. یکی از یکی زیباتر و از آنچه در ابتدا به نظر می رسد سبک ترند. آرمان چشم می گرداند پشت ویترین مغازه. وقتی فرانک و بیتا از روبه رومان عبور می کنند صداشان می زند و نظر فرانک را می پرسد. پیپ را می دهد دستش و منتظر می ماند. چیزی بینشان حس می کنم که حتما بیتا هم تا حالا حسش کرده. بیتا اول به من و بعد به ردیف فندک های زیر ویترین پیشخان نگاه می کند. از بچگی از دود و سیگار متنفر بود و هر کاری کرد تا بابا سیگار را ترک کند. اما در نهایت برنامه های کوهنوردی مشترکشان به جایی نرسید. یکی دو باری رفتند اما بعد بابا بهانه آورد که خیلی سرش شلوغ است و همین شکلی هم به خیلی از کارهاش نمی رسد. تازه اگر می شد آخر هفته ها بابا را دید شاید می شد برنامه های کوهنوردی را ادامه داد. مامان از همان اول ملتفتش کرد که فایده ای ندارد، بیتا اما بیخودی دلخوش کرده بود. اما با همه تنفرش از دود، کلکسیونی از فندک دارد که هر چند وقت یکی بهشان اضافه می کند. می روم کنارش می ایستم و به فندک ها نگاه می کنیم. فندکی که انتخاب کرده طرح یک خنجر عربی است که تیغه ای کج دارد و از ته دسته اش روشن می شود. می گوید: «شبیه خنجر علاءالدینه!»
وقتی سر بلند می کنم فرانک کنارم ایستاده. می پرسد: «تو چطور؟ اهل دود و دم نیستی؟»
آن خنده گوشه لبش و نگاهی که صاف به مردمک هام فرومی رود آشناست.
«تفننی! اگه پا بده می کشم.»
به پیپ های روی قفسه جلویی مان اشاره می کند؛ پیپ های سفید.
«این ها محشرن!»
آرمان از پشت سر پیپ توی دستش را بین من و فرانک می گیرد.
«پس گفتی همین خوبه؟!»
وقتی برمی گردیم سه شماره از شش شماره برنده نهایی مشخص شده. سبد گِرد و فلزیِ شماره ها را روی سکو آورده اند و وقتی برای بار چهارم می چرخانندش، گروه موسیقی با کیبورد و درامز همراهی شان می کند. شماره که از درون گوی بیرون می آید یک عده هورا می کشند. رقص نور روی سکو می چرخد و عده ای برگه توی دستشان را با خوشحالی بالای سرشان تکان می دهند. هنوز دو شماره دیگر مانده. بیتا و فرانک دلشان می خواهد بمانیم تا ببینیم سرانجام کار چه می شود. دو ساعت تا پرواز وقت داریم و فرودگاه چندان از این جا دور نیست. بابا اگر بود همه را مجاب می کرد که ایستادن به تماشای برنده شدن یکی که فقط روی شانسش حساب کرده کار بی اهمیتی است. بعد با اطمینان به سمت در خروجی راه می افتاد. این که به خاطر وقت تلف کردن بیهوده پرواز را از دست بدهیم به راحتی از کوره به درش می برد. بی آن که بدانم چرا احساس می کنم صورتم ناگهان گر گرفته. این که از پرواز جا بمانیم فکر مسخره ای است. با این همه چیزی ته دلم می جوشد و بالا می آید.
نیم ساعت مانده به پروازمان در فرودگاه منتظر نشسته ایم که متوجه تماس بی پاسخ روی گوشی تلفن همراهم می شوم. مامان یک بار تماس گرفته و من نشنیده ام. هنوز شماره اش را نگرفته ام که خودش دوباره تماس می گیرد. جواب می دهم. تا صدایش را می شنوم ته دلم خالی می شود.
می پرسد: «کجایید؟»
«فرودگاه! بلیتمون واسه ساعت هشته.»
«خوبه. وقتی رسیدید، توی پارکینگ فرودگاه بمونید. می آم دنبالتون!»
می پرسم: «چیزی شده؟»
می گوید: «نه. فقط منتظرم بمونید تا با هم برگردیم خونه.»
گوشی را قطع می کند.
بیتا می پرسد: «مامان بود؟ چی کار داشت؟»
«گفت می آد فرودگاه دنبالمون.»
ابروهاش در هم می رود.
«می آد دنبالمون؟ نگفت چرا؟»
حس خوبی به این موضوع ندارم. دوباره گر گرفته ام. قطره های عرق از روی گردنم توی یقه پیراهن سر می خورد. می روم تا دوباره صورتم را بشویم.

نظرات کاربران درباره کتاب پنهان در تاریکی