فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قرار آینده

کتاب قرار آینده

نسخه الکترونیک کتاب قرار آینده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قرار آینده

هنوز نامت همین است؟ امروز متوجه شدم که چیزهای زیادی هست که من نمی‌دانستم و بی‌وقفه اندازه این خلأ را تکذیب می‌کنم، خلئی که از زمان رفتن تو مرا احاطه کرده است. وقتی که تنهایی روزهایم را تاریک می‌کرد، اغلب به آسمان نگاه می‌کردم سپس به زمین، با این احساس سرکش که تو همین حوالی هستی! و در طول این سال‌ها همین‌طور بوده است، فقط دیگر نمی‌توانستیم همدیگر را ببینیم یا به حرف‌های هم گوش دهیم. به نظر می‌رسید حتی ممکن است از کنار هم رد شویم بی‌آنکه یکدیگر را بشناسیم. از روزی که رفتی همچنان دست از خواندن برنداشته‌ام، مکان‌های زیادی را در جست‌وجوی تو دیده‌ام، در جست‌وجوی راهی برای دریافتن، از کسی فهمیدن. و هرچه صفحات زندگی بیشتر ورق می‌خورد، بیشتر درمی‌یافتم که فهمیدن چقدر از من دور می‌شود، مانند کابوس‌هایی که در آن، هر قدم به جلو سبب می‌شود قدمی به عقب برداری. راهروهای بی‌پایان کتابخانه‌ها را، خیابان‌های این شهر را که مال ماست، گز کردم، شهری که در آن تقریبا همه خاطره‌هایمان را از دوران بچگی با هم شریک بودیم، دیروز در امتداد اسکله‌ها پرسه زدم، بر روی سنگفرش بازارهای رو باز، که تو بسیار دوست‌داشتی. اینجا و آنجا می‌ایستادم، انگار تو در کنارم بودی، سپس همچون هر جمعه، به آن بار کوچک نزدیک بندر برگشتم. یادت می‌آید؟ اغلب همدیگر را لحظه غروب آفتاب می‌دیدیم. لذت می‌بردیم از آنکه دیگری را وارد هزارتوی کلماتی کنیم که از دهانمان فوران می‌کرد، همانند احساساتی که با هم از سر می‌گذراندیم و بی‌آنکه به گذر ساعت‌ها پی ببریم، از آن تابلوهایی حرف می‌زدیم که به زندگی‌مان شادی می‌بخشید و ما را به سوی دوران‌های دیگری سوق می‌داد. آه خدا، من و تو نقاشی را چقدر دوست داشتیم! اغلب، کتاب‌هایی را که نوشتی وارسی می‌کنم، در آن‌ها قلم تو، سلیقه و ذوق تو را می‌یابم. جاناتان، نمی‌دانم تو کجایی. نمی‌دانم که آیا همه آنچه احساس کردیم معنایی داشت، که آیا حقیقت وجود دارد، اما اگر روزی این نامه را پیدا کردی، می‌فهمی که من سر قولی که به تو دادم، بودم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قرار آینده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

«الو منم، دارم استاپلدون رو ترک می کنم، تا نیم ساعت دیگه می رسم در خونه ت. امیدوارم اونجا باشی؟ پیغام گیر لعنتی! دارم می آم.»
پیتر با عصبانیت تلفن را قطع کرد، در جیب هایش به دنبال کلید گشت تا آنکه یادش آمد روز پیش آن ها را به مسئول پارک خودرو داده است. به ساعتش نگاهی کرد، نزدیک غروب هواپیما از فرودگاه لوگان به مقصد میامی پرواز خواهد کرد، اما در این هوای بد، طبق توصیه های ایمنی جدید، مجبور بود دست کم دو ساعت پیش از پرواز در فرودگاه باشد. درِ آپارتمان کوچک و شیکی را که سالیانه در ساختمانی در محله ای تجاری اجاره می کرد بست و راهروی پوشیده از موکت های ضخیم را پیمود. سه بار دکمه آسانسور را فشار داد، عملی از روی بی قراری که هرگز باعث سریع تر رسیدن آسانسور نمی شود. هجده طبقه پایین تر، او به سرعت نزد آقای جانکینز، سرایدار ساختمان، رفت تا به او خبر دهد که فردا برمی گردد و جلوی ورودی آپارتمانش یک کیسه لباس گذاشته است تا مسئول رختشویی که به ساختمان سر می زند، آن را بردارد. آقای جانکینز مشغول خواندن مجله هنر و فرهنگ بوستون گلوب بود، مجله را در کشو گذاشت، درخواست پیتر را در دفترچه ثبت خدمات یادداشت و پیشخان خود را ترک کرد تا به پیتر برسد و در را برای او باز کند.
بر روی پلکان، چتر بزرگ مارکداری را باز کرد تا پیتر را از رگبار ریزی که بر سر شهر فرود می آمد، محافظت کند.
درحالی که به افق گرفته چشم دوخته بود، گفت: «من گفتم ماشین شما رو بیارن.»
پیتر با لحنی خشک پاسخ داد: «خیلی لطف کردین.»
«خانم بت، همسایه کناری تون، در حال حاضر نیستن، بنابراین وقتی دیدم آسانسور به طبقه شما اومد، این طور تصمیم گرفتم...»
«جانکینز! من می دونم خانم بت کیه!»
سرایدار به پهنه ابرهای سفید و خاکستری که بالای سرشان گسترده شده بود، نگاه کرد و گفت: «هوای بدیه، این طور نیست؟»
پیتر پاسخی نداد. او از برخی امکانات که زندگی در ساختمان های لوکس به همراه دارد، متنفر بود. هر باری که از جلوی پیشخان آقای جانکینز رد می شد، حس می کرد که بخشی از زندگی خصوصی اش مورد تجاوز قرار می گیرد. مسئول ثبت درخواست ها از پشت پیشخان خود که درست روبه روی درهای بزرگ گردان بود، کوچک ترین رفت و آمد ساکنان ساختمان را زیر نظر داشت. پیتر مطمئن بود که این سرایدار است که بیش از دوستانش، عادت های او را کشف خواهد کرد. یک روز که حال بدی داشت از راه پله خدمات، خود را به پارکینگ رساند تا از دَرِ پارکینگ از ساختمان خارج شود. در بازگشت، وقتی که جسورانه از جلوی جانکینز می گذشت، او کلید سرگردی را مودبانه به سمتش دراز کرد. درحالی که پیتر او را با شگفتی و حالتی گنگ نگاه می کرد، جانکینز با لحنی خنثی و سرد گفت: «اگر مسیر بازگشت توجه شما رو جلب کرده، این کلید می تونه بسیار مفید باشه. درهای پاگرد طبقات از طرف راه پله قفل هستن و برای حل چنین مشکلات ناگواری، این کلید راه چاره ست.»
از آنجا که پیتر مطمئن بود جانکینز کوچک ترین رفتارش را که به وسیله دوربین مدار بسته ضبط می شد، از دست نمی دهد، به خود اجازه بروز هیچ احساسی را در آسانسور نداد. و شش ماه بعد، زمانی که با تالی، بازیگری جوان و مد روز رابطه ای گذرا داشت شبی را در هتلی گذراند درحالی که معذب بودن در آنجا را به چهره خیره سرایدارش ترجیح می داد؛ مردی که حال و هوای صبحگاهی اش به گونه ای نامتغیر همیشه خوب بود و این موضوع پیتر را بی نهایت می آزرد.
«گمان می کنم که صدای ماشین شما رو می شنوم. بیش از این منتظر نمی مونید، آقا.»
پیتر با لحنی عمدا گستاخانه گفت: «شما ماشین ها رو هم از صداشون می شناسید، جانکینز؟»
«آه، نه همه شونو، آقا، اما ماشین انگلیسی قدیمی شما، همون طور که مستحضرین، صدای خفیف کوبش شاتون داره، یه جور دَ دِ دو که لهجه دلنشین عموزاده ش در اون طرف آتلانتیک رو به یاد آدم می آره.»
پیتر ابروهایش را بالا انداخت، بسیار عصبانی بود. جانکینز مردی بود که همه طول زندگی خود را با رویای شهروند اعلیحضرت بودن سپری کرده بود؛ همان احساس تمایز و برجسته بودن مخصوص این شهر درمورد سنت های آنگلوساکسون.
چراغ های گرد بزرگ جگوار ۱۴۰ XK کوپه از دهنه پارکینگ ظاهر شد. پیشخدمت خودرو را بر روی خط سفیدی که در میانه پلکان رسم شده بود، نگاه داشت.
پیتر، درحالی که به سمت در خودرو که پیشخدمت برای او باز نگه داشته بود، نزدیک می شد گفت: «این طور نیست، جانکینز عزیز!»
با چهره ای دلخور پشت فرمان نشست، خودرو انگلیسی قدیمی را به غرش درآورد و با حرکت دستی برای جانکینز به راه افتاد.
در آینه خودرو دید که جانکینز، طبق عادت همیشگی اش، منتظر ایستاده است تا او از نبش خیابان دور بزند سپس به خود اجازه دهد که به داخل ساختمان بازگردد. پیتر غرولندکنان زیر لب گفت: «پیرمرد خرفت! تو در شیکاگو به دنیا اومدی، همه خانواده ت هم در شیکاگو به دنیا اومدن!»
گوشی همراه را در پایه نگهدارنده تلفن گذاشت و دکمه ای که شماره خانه جاناتان را ثبت کرده بود، فشار داد. خود را به کیت میکروفون نصب شده بر روی آفتابگیر خودرو نزدیک کرد و فریاد زد: ««می دونم تو خونه ت هستی! نمی تونی تصورشو بکنی که این فیلتر کردن تماس هات چقدر می تونه منو آزار بده. هر کاری که داری می کنی، بدون فقط نُه دقیقه برات باقی مونده. پس به نفعته که خونه باشی!»
به سمت رادیو، که در جعبه داشبورد جای داشت، خم شد تا فرکانس را عوض کند. درحالی که صاف می شد، در فاصله نسبتا معقولی از جلو پنجره خودرواش، خانمی را دید که از عرض جاده رد می شد. با کمی دقت بیشتر، متوجه شد که او با ضرباهنگی قدم برمی دارد که گاهی وقت ها سن و سال به انسان تحمیل می کند. بلافاصله لاستیک ها خط ترمز سیاهی را بر روی آسفالت از خود برجای گذاشتند. وقتی خودرو از حرکت باز ایستاد، پیتر چشم هایش را دوباره باز کرد. زن به آرامی به راه خود ادامه داد. پیتر که هنوز دست هایش فرمان را می فشرد، نفسی کشید، کمربند را باز کرد و از کوپه پیاده شد، با عجله به سمت آن زن رفت و، درحالی که بازوی آن زن پیر را می گرفت، به او کمک کرد تا چند متری را که میان او و پیاده رو بود طی کند.
کارت ویزیت خود را به سمت او دراز کرد و پوزش خواست. او که از همه جذابیت خود استفاده می کرد، قسم خورد که ایجاد چنین هراسی در آن زن، یک هفته ای او را اذیت خواهد کرد. زن پیر بسیار متعجب بود. با تکان دادن عصای سفیدش خیال او را راحت کرد. آن هنگام که پیتر آرنج او را چنان اغواگرانه گرفت تا برای عبور از خیابان به وی کمک کند، تنها، مشکل شنوایی پیرزن بود که واکنش ناگهانی اش را توجیه می کرد. پیتر با سر انگشت تار مویی را که بر روی بارانی زن بود برداشت و او را رها کرد تا در پی روزش برود و خودش نیز دوباره مسیرش را در پیش گرفت. افکارش در بوی آشنای چرم قدیمی که اتاق خودرو را پر کرده بود، غوطه ور شد. با ظاهر و رفتاری آرام مسیرش را به سمت خانه جاناتان ادامه داد. در سومین چراغ قرمز او هنوز نفس نفس می زد.
***
جاناتان از پله های خانه زیبایی در محله بندر قدیمی که در آن زندگی می کرد، بالا می رفت. در آخرین طبقه، درِ پلکان به آتلیه ای باز می شد که پنجره ای شیشه ای داشت که معشوقه اش در آنجا نقاشی می کرد. او و آنا دالتون یکدیگر را در شب افتتاحیه ای ملاقات کرده بودند. نهادی متعلق به زنی ثروتمند و مجموعه دار ناشناس شهر آثار آنا را به نمایش گذاشته بود. با بررسی و تماشای تابلوها در گالری به نظرش آمده بود که زیبایی آنا در نقاشی اش نمایان است. سبک او به قرنی بازمی گشت که جاناتان شغل حرفه ای خود را به آن اختصاص داده بود. مناظر آنا بی انتها بود، جاناتان از کلمات برگزیده ای برای توصیف آن استفاده کرد. اظهار احساسات یک حرفه ای با داشتن شهرتی شگفت انگیز همچون جاناتان، در قلب دختر جوان که برای نخستین بار تابلوهایش را به نمایش گذاشته بود، نشست.
از آن زمان، آنان همدیگر را تقریبا هرگز ترک نگفته بودند و در بهار بعدی، به نزدیکی بندر قدیمی در همین خانه که آنا انتخابش کرده بود، کوچ کردند. اتاقی که آنا بیشترین بخش روزها و برخی از شب هایش را در آن می گذراند پنجره ای وسیع داشت. صبح هنگام، آفتاب اتاق را درخشان و غرق در فضایی جادویی می کرد. نور همچون پارکت عظیم طلایی با طیف های عریض از دیوارهای آجری سفید شفاف تا پنجره های بزرگ در حرکت بود. آنا، هنگامی که قلم موی نقاشی را کنار می گذاشت، دوست داشت بر روی لبه چارپایه چوبی که از آنجا می توانست سراسر خلیج را ببیند بنشیند، سیگاری آتش کند. هوا، هرطور که بود، اهمیتی نداشت. او بی توجه درهای کشویی را به آرامی بر روی طناب های کنفی پنجره به سمت بالا حرکت می داد و آمیزه ای از عطر توتون و قطره های مه را که از سوی دریا می آمد استنشاق می کرد.
جگوار پیتر در طول پیاده رو پارک شد.
آنا، با شنیدن صدای جاناتان از پشت سر خود، گفت: «به گمانم دوستت اینجاست.»
جاناتان به او نزدیک شد و دست هایش را گرفت.
«پیتر رو منتظر می ذاری!»
صدای بوق خودرو تکرار شد، آنا او را با شادی به عقب هل داد.
«شاهدت یه کم مزاحمه، خب، برو به کنفرانست برس، هر چی زودتر بری زودتر برمی گردی.»
جاناتان او را دوباره در آغوش گرفت و عقب عقب از او دور شد. هنگامی که درِ ورودی بسته شد، آنا سیگار دیگری روشن کرد. درحالی که خودرو دور می شد، از آن پایین، دست پیتر لحظه ای به بیرون از خودرو آمد تا به او سلام کند. آنا آهی کشید و به بندر قدیمی که مهاجران زیادی قدیم ترها در آن پهلو می گرفتند، خیره شد.
پیتر پرسید: «چرا هیچ وقت سروقت نیستی؟»
«با ساعت تو؟»
«نه، با ساعتی که هواپیماها پرواز می کنن، مردم با هم برای ناهار یا شام قرار می ذارن، که ساعت مچی نشون می ده اما، تو هیچ وقت نمی بندی!»
«تو اسیر زمان هستی، اما من مقاومت می کنم.»
«وقتی تو همچین چیزی رو به روان شناست بگی، هیچ می دونی که به هیچ کدوم از حرف هایی که بعدش بهش می گی دیگه گوش نمی کنه؟ از خودش می پرسه که به لطف تو آیا می تونه ماشین رویاهایش رو با مدل کوپه بخره یا کروک.»
«من روان شناس ندارم!»
«بهتره تجدید نظر کنی!»
«و چی تو رو این قدر سر حال کرده؟»
«مجله هنر و فرهنگ بوستون گلوب رو خوندی؟
جاناتان که از پنجره بیرون را نگاه می کرد، پاسخ داد: «نه.»
«حتی جانکینز اونا رو می خونه! من خودم رو با مطبوعات می کشم!»
«اَه، آره؟»
«تو خوندیش!»
«جاناتان پاسخ داد: «یه کمی!»
می تونی معنی یه کمی رو برام مشخص کنی؟ بیست ساله که از خودم می پرسمش...»
پیتر بر روی فرمان کوبید.
«نه، اما تو این تیتر اغوا کننده رو دیدی: آخرین فروش های مزایده گر پیتر جیول ناامید کننده اند! چه کسی از ده سال پیش رکورد تاریخی بی سابقه ای رو برای تابلو سورات زده؟ چه کسی بهترین فروش رونوآر این ده سال اخیر رو داشته؟ و کلکسیون بوون همراه با جانگکایند، مونه، ماری کاسات اش و بقیه؟ چه کسی یکی از نخستین هایی بوده که از وویارد دفاع کرد؟ فهمیدی این تیتر به چی بها می ده!»
«پیتر تو خودت رو برای هیچ و پوچ اذیت می کنی. حرفه نقد، انتقاد کردنه، همین.»
«روی پیغام گیر، چهارده پیغام نگران کننده از شرکای کریستیزم برام گذاشته شده، اینه که حالم رو بد کرده!»
پشت چراغ قرمز توقف کرد و به غر زدن ادامه داد. جاناتان چند دقیقه صبر کرد و دکمه رادیو را چرخاند. صدای لویس آرمسترانگ در فضای خودرو بلند شد. جعبه ای بر روی صندلی عقب توجه جاناتان را جلب کرد.
«این چیه؟»
پیتر غرولند کنان گفت: «هیچی!»
جاناتان چرخید و محتوای مضحک آن را با آب و تاب شرح داد: «ماشین ریش تراش برقی، سه عدد پیراهن تیکه پاره، دو پاچه پیژامه از هم جدا شده، یه جفت کفش بدون بند، چهار نامه پاره شده، که روی همگی سس کچاپ پاشیده شده... قطع رابطه کردی؟»
پیتر کش و قوسی به بدن خود داد تا آن جعبه کوچک را به کف خودرو بیاندازد.
با زیاد کردن صدای رادیو گفت: «تو هیچ وقت هفته بدی نداشتی؟»
جاناتان حس می کرد که ترسش از روی صحنه رفتن افزایش یافته است و این موضوع را با دوستش در میان گذاشت.
«دلیلی نداره بترسی، تو شکست ناپذیری.»
«این دقیقا یه حرف احمقانه ست که می تونه تو رو مستقیم توی دیوار بفرسته.»
«یکی از این ترس ها رو پشت فرمون احساس کردم.»
«کی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب قرار آینده

خلاصه داستان کتاب: داستان عشقی که از مرگ عبور کرده و قرن ها ادامه یافته. جاناتان یک ارزش گذار تابلوهای نقاشی است که در پی ردی از تابلویی پرر رمز و راز با کلارا برخورد می کند. هر دو معتقدند که گویی پیشترها یکدیگر را ملاقات کرده اند. اما کی و کجا؟ شاید یک قرن پیشتر در لندن...
در 6 ماه پیش توسط خالد صالحی
نسخه چاپیش رو خونده بودم اما هدیه دادم، خیلی خوب و جذاب
در 2 ماه پیش توسط کیوان بلوری