فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در کسوت ابر

کتاب در کسوت ابر
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب در کسوت ابر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب در کسوت ابر

آه ای مردم! دلی گم کرده‌ام در عبور از وهم‌زاران، با همه ناباوری بر بلندای خیال قله نیلوفری گر کسی خواهد به من بازآردش این نشانی: کوی بی‌نام‌ونشان سایه‌سار عاشقان مژدگانی: هرکه پیدایش کند، برداردش!

  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در کسوت ابر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خاکستری

نه ستاره ای، نه پرنده ای
خطّ خاکستری می کشد افق
سوگوار، سرد
بی نوازشی دیدگانم را
ابرها هم ازو کوچ کرده اند
با چه پر کنم آسمانم را؟

گمشده

آه ای مردم! دلی گم کرده ام
در عبور از وهم زاران، با همه ناباوری
بر بلندای خیال
قله نیلوفری
گر کسی خواهد به من بازآردش
این نشانی: کوی بی نام ونشان
سایه سار عاشقان
مژدگانی:

هرکه پیدایش کند، برداردش!

کارت پستال

آسمان آبی، درختان سبز
کوچه ها خندان
در افق ابر سپید وهم پیراهن
همچو «رای عاشقان گردان»
دلنوازان عشقبازان در خم هر کوی
روشنای صبحشان در روی
درمی آمیزند تنگاتنگ
گونه ها از جوش خون گلرنگ

در هیاهوی خیابان می خزد آرام
سایه ای بی نام

ای آزادی

ای آزادی، خجسته آزادی خواهم که تو را به تخت بنشانم
ملک الشعراء بهار

ای قامتت ارتفاع حسرت ها
کوته چو بهار تست دستانم
رنگ تو چگونه بوی تو چون است؟
کز سحر تو پر شدست چشمانم

تا یافتم انعکاس نامت را
بر تارک ابرهای سودایی
بر آبی بیکران دریاها
شد زادگه سپیده دامانم
خورشید دمید از گریبانم

اما تو که در سکوت گورستان
پیغام کبوتران قاصد را
با خنده صبحدم پراکندی
بر سینه سالمند این وادی
یک ساقه سبز هم نرویاندی
ما را به میان شعله ها خواندی
خود پای در آن میانه ننهادی
ای آزادی، گجسته آزادی!

سنگریزه ها

در عبور نرم رود
قیل وقال خنده مان
سنگریزه های عمق آب بود
همنوای آب نغمه می سرود
ناگهان به گل نشست
در رگم دقیقه های دیریاب
عشق و درد و اضطراب
خنده از لبم پرید
سنگریزه ها شکست
رود همچنان روان
رود سنگدل: زمان

نامه

در سخن پنهان شدم چون بوی گل در برگ گل
هرکه خواهد گو بیاید در سخن بیند مرا؟

کاغذ است این آشنای دست هایت، پوست نیست
جوهر جوشان خونم می نگارد شرح درد
می تپد، می نالد این بیهوده گرد
آنچه می خوانند در من جز حدیث دوست نیست

بوی گل در گل... نه، من در نامه پنهان نیستم
از هوا، از آتش، از تنهایی ام عریان ترم
می دمد از سینه ام چون لاله در صحرای خشک
بندبندش، حرف حرفش درهم و برهم منم
سرگذشتم را بخوان
روی تیماج تنم

مردگان آسوده سر در گورهاشان خفته اند
بی تمنایی درون سینه های پوکشان
من در اعماق فراموشی هنوز
دست وپایی می زنم
تا صدایم را به مرغان مسافر بسپرم
تا به یادت آورم
کاین زمان دور از تو همچون نانوشته کاغذی
مانده ام خالی، برهنه، بی نشان

پیش از آن کاین قصه شوریدگی
سرنشین دفتری دیگر شود
پیش از آن کاین نامه خاکستر شود
سرگذشتم را بخوان
با نوازش ها بپوشانم دمی
ای نگاه مهربان

کوچه

صبح تا شام پشت پا خوردن
کوچه، سگ جان، هنوز سرسخت است
گیج، دلمرده، گنگ، بی شروشور
چه کسی گفت کوچه خوشبخت است؟

بازگشت

نه، آن که رفت بازنمی آید
هنگامه ای است اما
از جوشش هزار جرقه
در قطره های سرکش خونم
خون نیست، آه نیست
عشق است داغ، تافته، سیال

می گویم اوست، آه خودِ اوست
بیگانه ــ آشنای من است این
نیمیش راستین
نیمی دگر خیال

می گویم اوست، آه خود اوست
چشمانش آشیانه غربت
پیشانی اش کتیبه ناخوانا
بر چهره اش نگاه من اما
در جست وجوی چیست؟
این چند خط موذی مشکوک
این ناشناخت ها
می گوید آشکار
از مرزهای ناگذر، از دیوار
نه، آن که رفت بازنمی آید

تک چهره

بر چهره سکوت، دهانم
زخمی است خون چکان
چشمانم: آبگیر دو نیلوفر
گهواره ترنم باران
پیشانی ام: رواق شکسته
در زیر حجم خاطره ها لرزان
یا چند خطّ درهم و برهم
از قصه ای رسیده به پایان

در آخرین سفر

دیگر نمی دود
پای از مدار دلزدگی
بیرون نمی نهد
آخر درون بستر سردش قرار یافت
همزاد پاشکسته من، باد

تا چند رفتن و نرسیدن
پاهای خسته را
همچون دو کنده هیزم خشکیده
در شهرهای ساخته از غربت
هرسو به ناگزیر کشیدن

بیگانه نیستم
با سفره های سرد
با بوی نای ملحفه ها
با چهره های بسته بی دعوت

بس می کنم دگر
راهم به سردسیر درون است
در آخرین سفر

سودای سیر و گشت زدود از یاد
یار ز پا نشسته من، باد

عکس فوری

هم عدم، هم وجود، در یک آن
لحظه ای روشنایی، آنگه هیچ
چشم ها رو به نقطه تسلیم
پشت سر یادهای سرگردان

عیادت

پیش از همه به دیدنم آمد
با یک سبد سپیده خندان
از گام های نرمش
برهم نخورد هیچ
خاموشی سپید پرستاران

چرخی زد و نشست
از گردش شبانه من
در مرز سایه ها
از غوطه خوردنم
در آب های دلهره پرسید
ابریشمین نوازش دستش
بر گونه ام خزید

برخاست
در گوش من به پچپچه گفت
این صبح اگر دروغ اگر راست
زیباست

بادی وزید و پنجره را بست

ز چشم دوست

ز چشم دوست به دنیا نگاه می کردم
و چشم هاش جوان بود
و چشم هاش همان بود
که خشکسالی جان را
به برگ و بار می آراست
گشوده پنجره ای بود بر کرانه شب
که بی نهایت را
نهفته بود به ژرفای مردمک هایش
بهشت را
به سایبان دو پلک
و دل چنان به فسون ستاره ها پا بست
که هیچ چیز نمی خواست

بهشت را به کجا برد؟
چه شد که پنجره را بست؟

نیایش

سایه امن شبانگاهان کو؟
تابش روی تو می پژمرَدَم
تند باد نگهت با وزشی آتشناک
به سوی پوک شدن، خاک شدن
به سوی جنگلی از صاعقه ها می بَرَدم

از کجا می آیی؟
پیشباز قدم روشن تو
ابر و ابهام به خاک افتادند
شب نشینان خیال
یک به یک جان دادند

آه ای نور بزرگ، ای یزدان
بگذار
تا بتابد یک دم
آفتاب سیه من، شیطان

نظرات کاربران درباره کتاب در کسوت ابر