فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من او را دوست داشتم

کتاب من او را دوست داشتم

نسخه الکترونیک کتاب من او را دوست داشتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب من او را دوست داشتم

کتاب «من او را دوست داشتم» نوشته آنا گاوالدا ( -۱۹۷۰)، رمان‌نویس فرانسوی است. او یکی از نویسندگانی است که طی چند سال اخیر توانسته به یکی از پرمخاطب‌ترین نویسندگان در ایران و جهان تبدیل شود. اکثر داستان‌های او رگه‌هایی عاشقانه دارند و در آنها تصاویر پراحساسی از روابط زن و مرد در جوامع امروزی ارائه شده است. تاکید نوشته‌های او بر نیازهای عاطفی و خلاءهای عاطفی انسان معاصر است. پس از انتشار مجموعه داستان «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»، کتاب «من او را دوست داشتم» اولین رمان آنا گاوالدا است. احساسات و تاثرات انسانی در سطر سطر این کتاب موج می‌زند، پس از خواندن این کتاب بخش‌هایی از آن در شما رسوخ می‌کند و با شما می‌ماند. زبان این رمان، زبانی ساده و شیوا است. در جای جای این کتاب جملات زیبایی نوشته شده که بعید است از ذهن هیچ خواننده‌ای پاک شود. برخی از این جملات را با هم می‌خوانیم: «*چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت! *حق اشتباه کردن، ترکیب بسیار کوچکی از واژه‌، بخش کوچکی از یک جمله است. اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟ چه کسی جز خودت؟»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب من او را دوست داشتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

گاوالدا خود درباره این رمان می گوید: «من این کتاب را دوست دارم، نسبت به آن احساس غرور می کنم.»
پس از انتشار مجموعه داستان «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» در ۱۹۹۹، «من او را دوست داشتم» نخستین رُمان آنا گاوالدا است.
می خواهم بگویم احساسات و تاثرات انسانی در سطر سطر این کتاب موج می زند. پس از خواندن کتاب بخش هایی از آن در جایی از وجود شما رخنه می کند و با شما می ماند؛ این نکته بدیعی است و با خواندن هر کتابی اتفاق نمی افتد، آنا گاوالدا نویسنده زبردستی است.
نقاب تکبر و خودمحوری را از چهره برداشتن نیاز به تکاپویی صادقانه دارد تا به ناگاه دریابیم که آری، گویی بسیاری اوقات یا دست کم گاهی اوقات آدمی برای لمس خوشبختیِ ناب، ناگزیر است دست به انتخاب های دردآوری بزند.
آنا گاوالدا با جذبه ای غمگنانه و فروزان می گوید که گاه رفتن از سرِ شهامت است و ماندن از سرِ بزدلی. او با توانایی سبک شناختی ویژه خود در روایتِ زمزمه وار ناگفته های روزمرگی همه را غافلگیر می کند؛ که آن چه ساده و بدیهی می انگاریم چه تودرتو و پر راز و رمز است!
«من او را دوست داشتم» رُمان بسیار زیبایی است. واژه هایی بسیار ساده، بسیار پرورده و به جا مانند نُت های موسیقی برای گفتن واقعیت های ژرف و پیچیده.
سرمای زمستان، سوناتی در کنج دنج آتش شومینه، قطره اشکی که بر گونه زنی جوان جاری می شود. دو دختربچه که به خواب رفته اند. مردی که در سکوت شبی بی ماه خود را فرومی ریزد، راز می گشاید. و زندگی.

[چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟]

[«حقِ اشتباه» ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از یک جمله، امّا چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟ چه کسی جز خودت؟]

«من او را دوست داشتم» رمانی سرشار از زندگی لیکن اندوهناک است. داستان عشقی جانگداز که با ظرافت تمام روایت می شود، و از همان شبی که آن را می خوانیم دل مان می شکند چراکه با دلخوری درمی یابیم گاوالدا درباره خودِ ما حرف می زند، درباره ناکامی های ما، دروغ های ما، بزدلی ها و تسلیم شدن های ما.
آنا گاوالدا با واژه هایی بی اندازه ساده که به گونه سحرآمیزی از ظرافت برخوردارند در گوش ما نجوا می کند، با ما حرف می زند؛ از زندگی می گوید با همه پرسش ها و بن بست هایش؛ این چنین توهمات دیرپای ما به گونه ای بسیار خودبه خودی زیرورو می شود.
پس از انتشار مجموعه داستان «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» در ایران توسط نشر قطره کتاب خوانان فارسی زبان از آن کتاب استقبال قابل توجهی کردند و درباره نویسنده، سبک نوشتار و ترجمه، نقدهای امیدبخشی نوشته شد، این بود که بر آن شدیم در ترجمه دیگر آثار این نویسنده صاحب سبک فرانسوی بکوشیم تا دوستداران کتاب های خوب بی بهره نمانند و بیش تر با آثار این نویسنده آشنا شوند. امیدوارم از خواندن این رُمان لذت ببرید.

الهام دارچینیان

این کتاب ترجمه ایست از:
Je L'aimais
Anna Gavalda
le dilettante

درباره نویسنده

فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت، به هرحال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادیِ بازار روزمرگی همین است.

آنا گاوالدا

آنا گاوالدا در سال ۱۹۷۰ در بولوین ـ بیلان کورت در حومه پاریس به دنیا آمد. والدینش از شهروندان اصیل پاریس و به هنرهای دستی اشتغال داشتند (نقاشی روی ابریشم). در سال ۱۹۷۴ به بخش اورـ اِ ـ لوار در جنوب شرقی پایتخت، محله قبلی راهبان کوچ می کنند. آنا در این محله دوران کودکی اش را با سه خواهر و برادرش در محیطی بدون دغدغه و فضایی هنری گذراند. وقتی چهارده ساله شد، والدینش از هم جدا شدند، او پیش یکی از خاله هایش رفت که مادر سیزده کودک بود. جابه جایی محل زندگی، دگرگونی جدی در محیط و عادات را به همراه داشت. به عضویت یک انجمن کاتولیکی در سن کلود درآمد، در آن جا طرز تفکر بدون قید و بندش به محک آزمایش سختی گذاشته شد، ولی از این رهگذر فراگرفت از سنین کم، خود را با دیگر واقعیت های زندگی وفق دهد. بعدها وارد دبیرستان مولیر واقع در منطقه ۱۶ در خیابانِ دکتر بلانش شد. «... با دختران شایسته سرزمین همکلاس بودم. همه بوها و چهره ها را به یاد دارم، همه آن اندوه ها را...» قبل از آن که برای تحصیل از سوربن پذیرش بگیرد به کارهایی از قبیل پیشخدمتی، فروشندگی، بازاریابیِ آژانس املاک، صندوقداری و گل آرایی پرداخت. «... زندگی را آموختم. دسته گل های کوچک برای همسران و دسته گل های بزرگ برای معشوقه ها...» او تجربه ای همه جانبه در حیطه های متنوع زندگی می اندوزد و با ویژه ترین انسان ها آشنا می شود. بدین ترتیب برداشت ها، تجارب، تاثرات و یافته هایش را ذخیره و ثبت می کند، تا بعدها آن ها را دوباره فرابخواند و به مددشان داستان های جذاب و تا اندازه ای غیرمعمولش را بپروراند.
با یک دامپزشک ازدواج کرد و از او صاحب دو فرزند به نام های لوئیز و فلیسیتی شد. در این دوران گاهی به عنوان آموزگار و گاهی در مرکز اسناد کار کرد و برای گام نهادن در دنیای ادبیات دست به نخستین کوشش ها زد. در ۲۹ سالگی با مجموعه داستان «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» به موفقیت بزرگی دست یافت. اولین چاپ (تا سال ۲۰۰۳) به ۲۰۴۰۰ تیراژ رسید، تیراژ چاپ کتاب جیبی «ژِ لو Jai lu ۱۶۰۰۰» و چاپ کتاب های آبونمان شده به ۱۴۰۰۰ جلد رسید. در خارج از فرانسه داستان ها به ۱۹ زبان ترجمه شد، و بلافاصله پس از انتشار، جایزه بزرگ آرتی ال ـ لیر RTL-Lire ۲۰۰۰ را به خود اختصاص داد.
آنا گاوالدا پس از جدایی از همسرش، کارش را رها کرد و تمام زندگیش را وقف ادبیات کرد. موفقیت مغرورش نکرد و با وجود پیشنهادهای اغواکننده، به ناشر کوچکش «لو دیل تانت Le Dilettante» وفادار ماند. «شهرت و ثروت مرا اغوا نمی کند. آدمی هر چه کم تر داشته باشد کم تر از دست می دهد. ثروت و شهرت دامی برای کودن هاست. باید در استقلال کامل نوشت و دل مشغول میزان فروش اثر خود نبود».
در ژوئیه ۲۰۰۲ ترجمه آلمانی کتاب در رده نهم فهرست بهترین منتقدین رادیوی «زود وست» قرار می گیرد.
رمانِ «من او را دوست داشتم» که در سال ۲۰۰۲ توسط انتشارات لو دیل تانت به چاپ رسید، گفت وگویی طولانی میان زنی جوان و پدرشوهرش است. شوهرِ زن تازه ترکش کرده و پدرشوهر به او می گوید چگونه عشق بزرگش را به دلیل اشتباهاتش از دست داده است، نویسنده با توانایی عظیمش در درک احساسات دیگران، اشتیاق مرد متاهل را به یک زن جوان، مشاجرات روحی و انصرافش از عشق را به زیبایی تصویر می کشد؛ کندوکاو تکان دهنده مرد سالخورده در زندگی شخصی و کمک پر از همدردی او به عروس خودباخته اش.
عشق در کارهای آنا گاوالدا همچون زندگی، موضوع اساسی است. عشق می تواند خوشبختی آفرین و اسرارآمیز و در عین حال دردآور و صدمه زننده باشد. «به آدم هایی که زندگی احساسی برای شان در درجه دوم اهمیت قرار دارد، به گونه ای رشک می برم، آنان شاهان این دنیایند، شاهانی رویین تن.»
پیش از آن که شروع به نوشتن کند، به مطالعاتی عمیق درباره موضوع مربوطه می پردازد. مثلاً وقتی درباره یک راننده کامیون ترانزیتی می نویسد، به سراغ پمپ بنزین یا تعمیرگاه اتومبیل می رود، انسان ها را زیر نظر می گیرد، با آن ها صحبت می کند، سوالات کنجکاوانه ای در مورد کوچک ترین جزئیات می کند و با جدیت یادداشت برمی دارد. «با آدم ها برخورد می کنم. آن ها را نگاه می کنم. از آن ها می پرسم صبح ها چه ساعتی از خواب بیدار می شوند، برای زندگی شان چه می کنند و مثلاً دِسر چه دوست دارند، بعد به آن ها فکر می کنم. تمام مدت فکر می کنم. از نو به چهره شان، دست هاشان حتی به رنگ جوراب های شان دقیق می شوم. ساعت ها نه، سال ها به آن ها فکر می کنم و سپس روزی، می کوشم درباره شان بنویسم.»
آنا گاوالدا توجه ویژه ای به انسان هایی دارد که در زندگی سرکیسه شده اند، سرخوردگان و تیپ های تباه شده، فرقی نمی کند ثروتمند، فقیر، جوان، پیر، روشنفکر و یا کارگری ساده باشند. به نظر او هر انسانی دارای نقطه ضعفی است. او به کسانی که خود را بدون نقطه ضعف می نمایانند و گویی هرگز دچار تزلزل نمی شوند، اعتماد ندارد.
سبکش بسیار روان، تازه، بی طمطراق، سلیس و سهل است، سبکی که از همان ابتدا اثرگذار است. منتقد مجله ادبی بانوانِ «ماریان Marianne»، سبک گاوالدا را این گونه ارزیابی می کند: «نقطه قوت آنا گاوالدا در این است که همان گونه که آدمی سخن می گوید، می نویسد و این ویژگی کیفیت کار را تضمین می کند [...] کلام مکتوب از کلام شفاهی پیشی نمی گیرد، از آن عقب نمی ماند، آن را دو چندان نمی نمایاند، بلکه به سادگی جایگزین آن می شود.» خودش می گوید «به جمله های روان و سلیس بسیار علاقه مندم، به این که هیچ چیز مانع روانی نوشته نشود [...]می خوانم، دوباره می خوانم، اضافه می کنم، کم می کنم، تا متن آشوب برانگیز شود. وسواس عجیبی به این کار دارم.»
بنابر گفته هایش وقت زیادی صرف می کند و کوشش بسیار به خرج می دهد تا متن هایش را اصلاح کند و به کارش جلوه دهد، آن را از ناخالصی ها برهاند، هماهنگ سازد و هنگام چاپ مجدد، دوباره تصحیح کند.
طنز، شوخی و بذله گویی، جایگاه به سزایی در داستان هایش دارد. او حتی واقعیت های بسیار جدی و تلخ را که به هیچ روی خنده دار نیستند، ساده تر به تصویر می کشد، تا فضاهای غمزده را مقداری صمیمانه تر کرده و آرامش ایجاد کند.
«فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت. به هرحال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادیِ بازارِ روزمرگی همین است.»

ــ تو چه می گویی؟!
ــ می گویم آن ها را می بَرم. برای شان خوب است کمی حال و هوا عوض کنند...
مادر شوهرم پرسید:
ــ اما کی؟
ــ الان.
ــ الان؟ فکر نمی کنی...
ــ به همه چیز فکر می کنم.
ــ معنی این کار چیست؟ ساعت حدود یازده شب است پی یر، تو...
ــ سوزان، دارم با کلوئه حرف می زنم، کلوئه، به من گوش کن. دوست دارم شما را از این محیط کمی دور کنم، تو موافقی؟
ــ...
ــ به نظرت فکر احمقانه ای است؟
ــ من نمی دانم...
ــ برو وسایلت را جمع کن، هروقت آماده شدی حرکت می کنیم.
ــ دوست ندارم پا به خانه خودمان بگذارم.
ــ پس آن جا نرو... هرچه لازم داشتید، همان جا تهیه می کنیم.
ــ اما شما...
ــ کلوئه، کلوئه، خواهش می کنم... به من اعتماد کن.
مادر شوهرم همچنان اعتراض می کرد:
ــ عجب! حتما نمی خواهید بچه ها را الان بیدار کنید! آن جا گرم نیست! هیچی برای بچه ها وجود ندارد! آن جا هیچی نیست... بچه ها...

پدر شوهرم بلند شد.
***
در اتومبیل ماریون در صندلی مخصوصش خوابیده، انگشت شستش گوشه لب هایش مانده. کنار او لوسی گلوله شده.
پدر شوهرم را نگاه می کنم. راست پشت فرمان نشسته و با انگشتان دستش به فرمان چنگ انداخته. از وقتی راه افتاده ایم کلمه ای نگفته. وقتی نور اتومبیلِ روبه رو به چشمم خورد، نیمرخش را دیدم. چه قدر خسته، مایوس به نظر می رسید.

سنگینی نگاهم را احساس کرد:
ــ چرا نمی خوابی؟ می دانی باید بخوابی، باید پشتیِ صندلی را عقب ببری و بخوابی. هنوز راه درازی در پیش داریم...
جواب می دهم:
ــ نمی توانم، مراقب شما هستم.
لبخند زد، به زور می شد گفت لبخند!
ــ نه... خودم مراقب هستم.
و هر یک از ما از نو در اندیشه های خود غوطه ور شدیم؛ دست هایم را حائلِ صورتم کردم و آرام گریستم.

کنار ایستگاه پارک می کنیم.
از نبودِ پدرشوهرم استفاده می کنم تا تلفن همراهم را چک کنم.
نه زنگی، نه پیامی.
بله هیچ چیز...
چه احمقم...
چه احمق...
رادیو را روشن می کنم، خاموش می کنم.
او برمی گردد.
ــ می خواهی به فروشگاه سری بزنی؟ چیزی نمی خواهی؟

قبول می کنم.

دکمه دستگاهِ خودکار نوشیدنی را اشتباه می زنم، فلاسکم پر از مایعی دل به هم زن می شود، فورا خالی می کنم.
در فروشگاه یک بسته پوشک برای لوسی و برای خودم یک مسواک می خرم.
پدرشوهرم می گوید، تا پشتی صندلی را عقب نبرم حرکت نمی کند. وقتی ماشین را خاموش می کند، چشم هایم را باز می کنم.
ــ تکان نخور. تا ماشین گرم است با دخترها همین جا بمان. من می روم رادیاتورهای اتاق خوابِ شما را روشن کنم. بعد می آیم دنبال تان.

باز هم ملتمسانه تلفن همراهم را وارسی می کنم. آن هم ساعت چهار صبح...
من احمقم.

خوابیدن، نه، غیرممکن است.
ما هر سه در تختخواب مادربزرگ آدرین خوابیدیم. تختخوابی که خیلی ناجور جیرجیر می کند. پیش ترها من و آدرین روی آن می خوابیدیم.
وقتی بازو یا پای تان جابه جا شود همه خانه می فهمند. صبح وقتی پایین می آمدیم متوجه نگاه های مخفیانه کریستین می شدم. سر میزِ صبحانه سرخ می شدیم، از زیر میز دست های یکدیگر را می فشردیم.
ما هم فهمیدیم چه کنیم. تا آن جا که می شد از دیگران فاصله می گرفتیم، تا از نگاه های کنایه آمیز در امان بمانیم.

می دانم آدرین به این جا خواهد آمد. با زن دیگری در این تختخواب خواهد خوابید و مانند زمانی که با هم بودیم، این تشک بزرگ را از روی تخت برمی دارد و روی زمین می اندازد؛ وقتی دیگر تکان نخوردن غیرممکن می شود.

ماریون ما را بیدار می کند. لحاف را روی عروسکش می کشد و درباره پستانک های غیب شده اش داستانی سر هم می کند. لوسی به پلک هایم دست می کشد و می گوید: «چشم هایت کاملاً به هم چسبیده اند.»
زیر ملحفه ها لباس می پوشیم چون هوای اتاق خواب خیلی سرد است.
جیرجیر تختخواب، بچه ها را به خنده می اندازد.

پدرشوهرم بخاری آشپزخانه را روشن کرده. او را می بینم، در گوشه باغ در جستجوی هیزم است.

نخستین بار است با او تنها هستم.
هیچ گاه در کنار او احساس راحتی نکرده ام. زیادی ساکت است. وانگهی همه این سال ها آن چه آدرین درباره پدرش به من گفته چندان خوشایند نبوده است. دشواریِ بزرگ شدن زیر نگاه او، سرسختی اش، خشم هایش، سخت گیری اش درباره تکالیف مدرسه...
با مادرشوهرم هم رابطه گرمی ندارم. هرگز هیچ نشانه عاطفی عمیقی میان او و پدرشوهرم ندیده ام. یک روز که لوبیا پاک می کردیم و درباره عشق حرف می زدیم، مادر شوهرم با من کمی خودمانی شد و گفت: «پی یر محبت اش را خیلی نشان نمی دهد، اما می دانم مرا دوست دارد.»
آن روز سرم را تکان دادم اما متوجه حرف هایش نشدم. این مرد را که در ابراز احساسات صرفه جویی و هیجاناتش را مهار می کرد، درک نمی کردم. هیچ نشانه ترس یا شکست از خود بروز نمی داد، هرگز نتوانسته ام این گونه آدم ها را بفهمم. در خانه من ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن، مانند نفس کشیدن بدیهی و ضروری است.

شب ناآرامی را در همین آشپزخانه به یاد می آورم...
خواهرشوهرم، کریستین از معلّم های بچه هایش شکایت می کرد، می گفت آن ها ناکارآمد و ناوارد هستند. این چنین، گفت وگو به مسئله آموزش کشیده شد، به خصوص شیوه ای که آنها بزرگ شده بودند. گرد و خاکی به پا شد؛ البته بسیار مزوّرانه، شکایت ها و انتقادها، پدرِ خانواده را هدف گرفته بود. آشپزخانه شده بود صحنه دادگاه. آدرین و خواهرش در مقام دادستان و پدرشان در جایگاه متهم. چه لحظه های منزجرکننده ای...
همه چیز تا مرز انفجار پیش می رفت، تا این که تندی ها فروکش می کرد و دادستان ها عقب نشینی می کردند و به پراندن چند زخم زبانِ کاری بسنده می کردند.
مثل همیشه.
به هر حال چه طور چنین چیزی ممکن بود؟
پدرشوهرم حاضر نبود با فرزندانش وارد گودِ مبارزه شود. کنایه های نیش دار آن ها را می شنید و هرگز پاسخی نمی داد. همیشه لبخندزنان در آخر کار می گفت: «انتقادهایی که از من می کنید مثل این است که روی تکه یخی قلوه سنگ بگذارید، یخ آب می شود، قلوه سنگ سُر می خورد.»

اما بار آخر، مشاجره شان تلخ تر از همیشه بود.
هنوز چهره درهم فشرده او را به وضوح به یاد دارم، با دست هایش طوری پارچ آب را گرفته بود که انگار می خواست آن را مقابل چشمانِ ما خُرد کند.
سعی می کردم حرف هایی را که فرومی خورد و نمی گفت، بشنوم، بفهمم. به راستی چه حالی داشت؟ وقتی تنها بود به چه فکر می کرد؟ و در عالمِ صمیمیت و یکرنگی چگونه آدمی بود؟

در آن مبارزه نومیدکننده، کریستین به سمت من چرخید و گفت:
ــ کلوئه تو از چیزهایی که ما می گوییم چه دستگیرت می شود؟ نظر تو چیست؟
من خسته بودم، دوست داشتم آن شبِ دل آزار هرچه زودتر تمام شود. از مشاجره های خانوادگی آن ها لبریز شده بودم.
ــ من...
متفکرانه گفتم:
ــ من فکر می کنم پی یر درواقع در بین شما زندگی نمی کند. البته دقیقا منظورم این نیست، می خواهم بگویم گویی از سیاره دیگری است که راهش را گم کرده و یک باره سر از سیاره خانواده شما درآورده...

همه شانه بالا انداختند و اعتنایی نکردند. اما او نه.
پدرشوهرم پارچ را رها کرد، چهره اش از هم شکفت و به من لبخند زد. اولین باری بود که این گونه به من لبخند می زد. شاید هم آخرین بار. به نظرم آمد از آن شب به بعد نوعی تبانی بین ما به وجود آمد... رابطه ای بسیار ظریف. کوشیده بودم تا آن جا که می توانم از او دفاع کنم، از آدم فضایی ام با آن موهای خاکستری که هم اینک با یک فرغون پر از هیزم به سمت آشپزخانه می آید.
***
ــ خوبی؟ سردت نیست؟
ــ خوبم، ممنونم.
ــ بچه ها چه طورند؟
ــ کارتون مورد علاقه شان را نگاه می کنند.
ــ در این ساعت هم کارتون نشان می دهند؟
ــ طی تعطیلات مدرسه ها، هر روز صبح...
ــ که این طور، چه خوب. قهوه را پیدا کردی؟
ــ بله، بله، ممنون.
ــ خودت چه کلوئه؟ در مورد تعطیلات، تو نباید؟...
ــ با محل کارم تماس بگیرم؟
ــ خُب، بله، البته من نمی دانم.
ــ چرا، این کار را می کنم، من...
دوباره زدم زیر گریه.
پدرشوهرم نگاه از من برمی دارد. دستکش هایش را درمی آورد.
ــ ببخش، در کاری که به من ربطی ندارد مداخله می کنم.
ــ نه، نه، شما درست می گویید... احساس می کنم گم شده ام. به تمامی گم شده ام... حق با شماست، به رئیسم تلفن خواهم کرد.
ــ رئیس تو کیست؟
ــ دوستم است، خُب من این طور فکر می کنم، باید دید...
ــ فقط باید به او بگویی به چند روز مرخصی برای مراقبت از پدرشوهر پیر و عبوست نیاز داری.
ــ بله... می گویم عبوس و علیل. این طور حادتر به نظر می رسد.
فنجان قهوه اش را فوت می کند و می خندد.

لور یعنی رئیسم، نبود. چند کلمه ای برای منشی اش سر هم کردم که او هم عجله داشت، پشتِ خطی داشت.
به خانه ام نیز تلفن کردم. رمز پیام گیر تلفن را زدم تا پیام ها را چک کنم. هیچ پیغام مهمی نبود.
با خودم چه تصور می کردم؟
و دوباره اشک ها سرازیر شدند. پدرشوهرم آمد، مرا که دید بلافاصله بیرون رفت.
با خودم می گفتم: «باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفترِ زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.»
دیگران هم صدبار گفته اند. به چیز دیگری فکر کن. زندگی ادامه دارد. به دخترهایت فکر کن. حق نداری خودت را وا نهی. تکانی به خودت بده.
بله، می دانم، خوب می دانم، امّا مرا بفهمید: نمی توانم.
وانگهی زندگی، معنای زندگی کردن چیست؟ یعنی چه؟
بچه هایم؟ چه دارم به آن ها هدیه کنم؟ مادری که خود لنگ می زند؟ دنیایی وارونه؟
از تمام وجودم مایه می گذارم، صبح ها از خواب بیدار می شوم، لباس می پوشم، می خورم، به آن ها لباس می پوشانم. غذا می دهم؛ تا شب مراقب شان هستم. آن ها را می خوابانم و پیشانی شان را می بوسم. می توانم، از عهده این کار برمی آیم. تا این حد را همه می توانند. اما بیش تر از این نه.
لطف و محبتی که زندگی بخش است؛ نه نمی توانم.
بیش از این نه.
ــ مامان!
ــ این جا هستم، این جا...
لوسی زیر ژاکت، پیراهن خواب بر تن داشت، رو به روی من ایستاده بود.
عروسک باربی اش را از موهایش گرفته بود و آن را می چرخاند.
ــ می دانی بابابزرگ چه گفته؟
ــ نه؟
ــ گفت یک روز می رویم مک دونالد غذا بخوریم.
ــ باور نمی کنم.
ــ چرا، راست می گویم! خودش گفت.
ــ کی؟
ــ همین امروز.
ــ امّا فکر می کردم از مک دونالد بیزار است...
ــ نه بیزار نیست. گفت خرید می کنیم و بعد می رویم مک دونالد، تو، من، ماریون، حتی خودش!
دستم را گرفت و با هم از پله ها بالا رفتیم.
ــ می دانی تقریبا هیچ لباسی این جا نداریم همه را در پاریس جا گذاشتیم.
ــ راست می گویی.
ــ می دانی بابابزرگ چه گفت؟
ــ نه.
ــ به من و ماریون گفت ما را می برد لباس بخریم. لباس هایی که خودمان دوست داریم...
ــ که این طور.
پوشک ماریون را عوض کردم و شکمش را قلقلک دادم.
لوسی، لبه تخت نشسته بود و آرام آرام حرف را به جایی می کشاند که دوست داشت.
ــ بابابزرگ گفت موافق است...
ــ با چی؟
ــ با هرچه بخواهم بخرم...
بدبختی.
ــ هرچه می خواهی بخری؟
ــ لباس های باربی.
ــ برای عروسکت.
ــ هم باربی و هم خودم. لباس های یک جور.
ــ منظورت این تی شرت های بی ریختی است که برق می زنند؟
ــ بله، و دیگر چیزهای همراهش: شلوار جین صورتی، کیف های صورتی با علامت باربی، جوراب هایی که نوارهای کوچکی دارند... می دانی... نوارهای کوچکی در پشت جوراب...
و غوزک پایش را نشانم داد.
کارم با ماریون تمام شد.
رو به لوسی کردم و گفتم:
ــ به به، عالی است، با این لباس ها عالی می شوی...
لب و لوچه اش آویزان شد.

ــ به هر حال چیزهای خوشگل همیشه به نظر تو زشت هستند...

خندیدم، قیافه نازنینش را بوسیدم.

وقتی پیراهنش را می پوشید، هنوز غرق در رویاهایش بود.
ــ خوشگل خواهم شد، نه؟
ــ تو همین الان هم خوشگلی دخترکم، خیلی خیلی خوشگلی.
ــ آره، اما آن طوری خوشگل تر می شوم...
ــ واقعا این طور فکر می کنی؟
در فکر فرو رفت.
ــ بله این طور فکر می کنم...
ــ خُب. حالا برگرد.

وقتی موهایش را شانه می زدم با خودم فکر می کردم، دختربچه ها چه آفریده های زیبایی هستند، چه زیبایند.

بی نام تو
نامه کی کنم باز

نظرات کاربران درباره کتاب من او را دوست داشتم

کتابیه که ارزش خوندن رو داره ولی نه برای افراد بهانه جو یا خیلی احساساتی. نویسنده دید متفاوتی رو نسبت به خیانت و ترک کردن و دوست داشتن مطرح میکنه که البته به معنی درست بودنش در هر رابطه ی مشابهی نیست و خواننده باید اینو بفهمه. همچنین ارزش های دیگه ای که توی هر رابطه ای حتی اجباری وجود دارن اما توی این داستان نادیده گرفته شدن و حرفی ازشون زده نشده تا این وضعیت منطقی تر توجیه بشه. و درنهایت ارزش فکرکردن رو داره.
در 2 سال پیش توسط diba far
خوب بود موضوع از این قراره که به مرد جماعت نباید اعتماد کرد دوسش داشت حتى عاشقت باشه باز چشمش خود به خود دنبال کس دیگه اى هست هرچه قدر زیبا و پولدار باشى ذات شون خرابه😁😁
در 2 سال پیش توسط nes...ghi
آدم هایی که احساس گناه میکنند در بهانه پیدا کردن بسیار قوی هستند. حرف ندارند....فکر میکنم یکی از چیزهایی که یک رمان نویس مشهور را ازسایرین جدا میکند هنرمندی اش در بیان احساسات و نیت های شخصیت های داستان است .گاوالدا از این حیث قوی است .
در 2 سال پیش توسط زرده
این مترجم خیلی احساسی و قشنگ ترجمه کرده، دوست دارم بارها بخونمش
در 2 سال پیش توسط p.b...r88
خیلی سطحیه!اونقدر که ازش تعریف شنیدم حرفی واسه گفتن نداشت. یه روایت ساده از زندگی یه آدم متزلزل. و سردرگمی آخر داستان،خوب که چی؟؟؟! ولی به عنوان یه مترجم ترجمش رو تائید میکنم.
در 1 سال پیش توسط mari m
کتاب خیلی قشنگی بود. اوایل کتاب یه مقدار روتین بود اما کم کم اصل داستان شروع شد که واقعا زیبا بود . من حتی با بعضی از بخش هاش گریه کردم . یادمه روزی که کتاب رو میخوندم یک لحظه هم زمین نذاشتمش و تمومش کردم. به تمام کسانی که عشقی رو از دست دادند توصیه میکنم مطالعه کنن
در 2 سال پیش توسط fer...adi
سلام آنقدری که تعریف میکردند جالب نبود . آخرش هم من گیج شدم نفهمیدم پدرشوهرش کار پسرش را تایید کرد یا نه ؟ اگر قرار باشه هر زن و مردی سر چهل سالگی عاشق بشه و به این بهانه خیانت کنه و خانواده را رها کنه چی به سر بچه ها میاد و بعد خانواده تباه میشه و بعد جامعه وقتی بچه دار شدی در قبال فرزندانت مسیولی ..حالا زن یا شوهر بتونن بعد با یکی دیگه ازدواج کنند و .... اما بچه‌ها چی ؟ اونا نابود میشن آدم باید خودش را کنترل کنه خیلی فکرم را درگیر کرده دوستان تبادل نظر کنیم فیلیپ رات در کتاب شوهر کمونیست من هیجان ازدواج در وفاداریست اگر این ایده برات جذاب نیست دلیلی ندارد ازدواج کنی قابل توجه کسانی که به هر دلیلی خیانت می‌کنند بهش فکر میکنند و توجیهش میکنند
در 12 ماه پیش توسط ساغر گرشاسبی
به نظرم بسیار کتاب متوسطیه و واقعا در حد این همه تبلیغ نیست. کتابای خانم گاوالدا خاطره گوییه و من از کتاب و داستان انتظار بیشتری دارم .
در 2 سال پیش توسط dam...diz
کتاب خیلی سطحی بود. نکته ی عمیقی توش نداشت. یه کتاب معمولی بود ب نظرم. در کل اونطور ک ازش تعریف میکردن نبود.
در 2 سال پیش توسط mrs...i76
من این کتاب رو یه نفس خوندم. کتاب قشنگیه با متن روان. خوندنش خالی از لطف نیست به خصوص برای کسانی که تجربه عشقی تلخ داشتن.
در 2 سال پیش توسط مریم افهمی