فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قطار یتیمان

کتاب قطار یتیمان

نسخه الکترونیک کتاب قطار یتیمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قطار یتیمان

من یک زن نودویک ساله هستم و تقریباً تمام کسانی که زمانی در زندگیم وجود داشته‎اند، اکنون تبدیل به روح شده‎اند. در بعضی مواقع، این ارواح برای من واقعی‎تر از مردمان زنده بوده‎اند و حتی واقعی‎تر از خدا. آنان سکوت را با سنگینی و نفوذشان پُر می‎کنند. گرم و فشرده، درست مانند خمیری که در زیر یک دستمال پارچه‎ای پف می‎کند و بالا می‎آید. مادربزرگم، با چشمان مهربان و صورت پودرزده‎اش. دخترم، متین و خندان. مادرم، در حال آواز خواندن. در میان جمع ارواح، تلخی، الکل و افسردگی از من دور می‎شوند، و این آنان هستند که مرا دلداری داده و از من حمایت می‎کنند، کاری که در طول زندگی‎شان هرگز انجام ندادند. من به این نتیجه رسیده‎ام که بهشت مکانی در حافظه‎های ماست که بهترین کسانمان در آن زندگی می‎کنند. شاید من آدم خوش‎شانسی هستم که در نُه سالگی روح عزیزترین کسانم یعنی پدر و مادرم به من بخشیده شد و در سن بیست و سه سالگی نیز روح عشق واقعی زندگی‎ام را در کنارم داشته‎ام. و خواهرم مِیزی که همواره مانند فرشته‎ای مهربان بر روی شانه‎ام حضور دارد. هیجده ماهه در مقابل نُه سالگی من و سیزده ساله در مقابل من بیست ساله. حالا او هشتادوچهار ساله و من نودویک ساله هستم و او هنوز در کنار من است. شاید جایگزین دیگری برای این زندگی وجود نداشته باشد، اما من هم حق انتخاب دیگری نداشتم. آنان می‎توانستند در طول زندگی‎شان مایه تسلی و آرامش من باشند و من هم امکان داشت بخاطر چیزهایی که از دست داده بودم، در خود فرو بریزم و ناله و زاری کنم. اما همین ارواح بودند که در گوشم زمزمه می‎کردند و همواره به من متذکر می‎شدند که ادامه دهم.

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قطار یتیمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بندر اسپروس، مِین(۲)

۲۰۱۱

مالی(۳) از طریق دیوار اتاق خوابش، می‎توانست صدای پدرخوانده و مادرخوانده‎اش را از اتاق نشیمن بشنود که درباره او صحبت می‎کردند. دینا(۴) می‎گفت، "این چیزی نیست که ما در موردش امضا دادیم. اگر من می‎دانستم که او اینقدر مشکل دارد، هیچوقت با آن موافقت نمی‎کردم."
رالف(۵) با صدایی خسته و کسل گفت: «می‎دانم، می‎دانم.»
مالی به خوبی می‎دانست که درواقع فقط رالف تمایل به داشتن فرزندخوانده داشته است. خودش سربسته برای مالی تعریف کرده بود که مدت‎ها پیش وقتی یک "نوجوان دردسرساز" بوده است، یکی از مددکاران اجتماعی مدرسه او را برای برنامه تلویزیونی بیگ برادر(۶) ثبت نام کرده بود. و او همیشه فکر می‎کرد که برادر بزرگ آن برنامه – رالف او را مربی و مرشد خود می‎دانست- او را متوجه این راه کرده است. اما دینا از همان ابتدا به مالی مشکوک بود، البته دست‎ خودش نبود، زیرا آنها قبل از مالی، پسری را پذیرفته بودند که سعی کرده بود، مدرسه ابتدایی را به آتش بکشد.
دینا می‎گفت: «من در محل کارم به اندازه‎ی کافی تنش دارم.» و در حالیکه صدایش بتدریج بالاتر می‎رفت، ادامه داد: «نمی‎خواهم وقتی به خانه می‎رسم، هم شاهد این کثافت‎کاری‎ها باشم.»
دینا به‎عنوان کارمند دریافت و ارسال خبر در مرکز پلیس بندر اسپروس کار می‎کرد و تا آنجائیکه مالی می‎دانست، تنش زیادی در محل کارش وجود نداشت- چندتایی راننده مست، گهگاهی افراد بدسابقه، سرقت‎های جزیی و تصادفات. اگر این شغل را در هرکجای دیگر دنیا پر تنش باشد، احتمالاً بندر اسپروس در میان آنها، کم استرس‎ترین جایی است که می‎توانی تصورش را بکنی. اما دینا ماهیتاً بسیار حساس و عصبانی بود. کوچکترین موضوعات به او بر می‎خورد و موجب دلخوریش می‎شد. از نظر او همه چیز باید درست پیش می‎رفت و اگر چنانچه این اتفاق نمی‎افتاد- که یقیناً زیاد پیش می‎آمد- غافلگیر شده و رنجیده خاطر می‎شد.
مالی درست نقطه‎ی مقابل دینا بود. موارد زیادی از کارهای او، که یک دختر هفده ساله بود، درست از آب در نمی‎آمد، خودش هم انتظاری جز این نداشت. چنانچه اگر کاری در مورد او درست پیش می‎رفت، خودش نیز تعجب می‎کرد.
این همان چیزی بود که در مورد جَک(۷) اتفاق افتاد. سال گذشته، وقتی که در کلاس دهم به دبیرستان جزیره‎ی مانت دیزرت(۸) منتقل شد، بنظرش رسید که بیشتر بچه‎ها از سر راه او کنار می‎روند تا با او برخوردی نداشته باشند. آنان دوستان و دار و دسته‎های خود را داشتند، و او با هیچیک از آنها جفت‎ و جور نبود. واقعیت این بود که او به آسانی نمی‎توانست خود را از این وضعیت بیرون بکشد، به تجربه می‎دانست که محکم و مرموز بودن به آسیب‎پذیری و جلب ترحم ارجحیت دارد، بنابراین زره پوشید و با نقابی به چهره، خود را آماده‎ی مقابله با آنان کرد. جک اولین کسی بود که تلاش کرد از این مانع عبور کند.
نیمه‎ی ماه اکتبر و کلاس مطالعات اجتماعی بود. زمانی بود که باید برای انجام یک پروژه دسته جمعی، تشکیل گروه می‎دادند و مالی طبق معمول، تنها بود. در این هنگام جک از او خواست که به او و هم گروهش جودی(۹)، که آشکارا از این پیشنهاد خشنود نبود، بپیوندد. در تمام مدت آن کلاس پنجاه دقیقه‎ای، مالی مانند گربه‎ای بود که در حالت تدافعی قرار دارد.
چرا جک آن‎قدر مهربان شده بود؟ از او چه می‎خواست؟ آیا او نیز یکی از کسانی بود که با دست انداختن او تفریح می‎کردند؟ انگیزه‎اش هر چه می‎خواست باشد، اما مالی یک ذره هم کوتاه نمی‎آمد. او دست به سینه، با شانه‎های خمیده و در حالیکه موهای کاملاً مشکی‎اش چشمانش را پوشانده بود در عقب کلاس ایستاد. هنگامی که جک نزدیکش آمد و سوالاتش را مطرح کرد، شانه‎هایش را بالا انداخت و با بی‎اعتنایی جوابش را داد، اگرچه در طول انجام کار گروهی، کارش را به خوبی دنبال کرد و سهمی را که به او محول شده بود، تمام و کمال انجام داد. وقتی که صدای زنگ شنیده شد و بچه‎ها کلاس را ترک کردند، مالی صدای جودی را شنید که زیر لب می‎گفت: «عجب دختر عجیب و غریبی است. از او چندشم می‎شود.» وقتی که مالی سرش را برگرداند و چشمش به جک افتاد، او با یک لبخند مالی را غافلگیر کرد. جک در حالیکه به مالی زُل زده بود، در واکنش به جودی گفت: «اما من فکر می‎کنم، او دختر شگفت‎انگیزی است.»از وقتی که به این مدرسه آمده بود، برای اولین بار نتوانست جلوی خودش را بگیرد، از اینرو او هم متقابلاً لبخند زد.
در ظرف چند ماه بعدی، مالی از ته و توی داستان زندگی جک سر درآورد. پدرش کارگر مهاجری از دومینیکن بود که مادرش را در چری فیلد(۱۰) به هنگام چیدن بلوبری ملاقات کرده بود، اما پس از حامله شدن مادرش به دومینیکن برگشته و با دختر دیگری آشنا شده و دیگر نگاهی به پشت سرش نینداخته بود. مادرش، دیگر هرگز ازدواج نکرده، و اکنون نیز برای یک خانم مسن ثروتمند در یک عمارت بزرگ ساحلی کار می‎کرد. با این اوصاف، جک نیز باید از نظر اجتماعی در حاشیه قرار می‎گرفت، اما او این‎گونه نبود. جک چیزهای مهمی در وجودش داشت که باعث می‎شد دیگران او را بپذیرند: حرکت‎های خیره کننده در زمین فوتبال، لبخند چشمگیر، چشمان درشت کم نظیر، و مژه‎های خنده‎دار. و علیرغم آنکه خودش را هیچوقت جدی نمی‎گرفت، مالی می‎توانست بگوید که او زیرک‎تر از آن است که خودش قبول دارد و احتمالاً آن‎قدر باهوش است که خودش نمی‎داند.
مالی بجز باهوشی او نمی‎توانست نسبت به مهارت و چالاکی جک در زمین فوتبال بی‎توجه باشد و این خصوصیت برایش قابل احترام بود. (البته چشمان درشت او هم امتیاز دیگری بودند). حس کنجکاوی او چیزی بود که از دیوانه‎بازی‎هایش جلوگیری و مرموز و عجیب بودن، هرگونه انتظار متعارف و معمولی را از او دور می‎کرد، از اینرو مالی به یکباره دریافت که در خیلی از موارد آزاد است تا کاملاً غیرعادی عمل کند. او همواره کتاب می‎خواند – در راهرو، در رستوران- عمدتاً داستان‎هایی با شخصیت‎های وحشت‎زده و نگران: خودکشی دختر باکره، آدم‎ ربا در رای، ناقوس شیشه‎ای. درضمن خواندن کتاب‎ها عادت داشت که کلمات یا عبارات خاصی را، که به نظرش جالب می‎آمد در یک دفترچه رونویسی کند، کلماتی مانند: عجوزه‎ی بدخلق، بزدل، نظر قربانی، بیوه زن وارث، چاپلوس، مفت‎خور و....
بعنوان یک فرد تازه‎وارد، مالی فاصله‎ای را که با شخصیتش ایجاد کرده بود، دوست داشت، مثلاً احتیاط و سوءظنی را که در چشمان هم‎ سن و سالشان می‎دید. گرچه دلش نمی‎خواست بپذیرد، ولی اخیراً همان شخصیت ساختگی برایش دست و پا گیر شده بود. سالها طول کشیده بود تا هر روز صبح آنگونه که دوست دارد ظاهر شود، و به یکباره کارهایی را که دلش می‎خواهد، بجا آورد- رگه‎هایی از موهای سیاه کهربایی‎اش را بنفش یا سفیدرنگ کند، دور چشم‎هایش را سُرمه بکشد، چندین لایه کرم پودر به صورتش بمالد تا رنگ پوستش روشن‎تر شود و تکه‎های مختلف لباس‎های ناخوشایندش را با یکدیگر جفت و جور کند- اکنون این موارد حوصله‎اش را سر می‎بردند. احساس دلقک سیرکی را داشت که هر روز صبح پس از بیدار شدن از خواب، دیگر دلش نمی‎خواست آن دماغ قرمز پلاستیکی را به صورتش بچسباند. بیشتر مردم نیازی ندارند تلاش زیادی به کار ببندند تا در یک شخصیت باقی بمانند. چرا او مجبور به چنین کاری بود؟ با خود خیالپردازی می‎کرد که وقتی به جای دیگری برود- زیرا برای او همیشه جای جدید وجود داشت، خانواده‎ی دیگری که او را به فرزندی بپذیرند یا یک مدرسه جدید- با ظاهر جدیدی که آسانتر بتواند از پسش بربیاید شروع کند. شلخته و کثیف؟ یا دختر ملوس؟
با هر دقیقه‎ای که می‎گذشت، احتمال اینکه این اتفاق زودتر بیفتد، بیشتر می‎شد. دینا، مدتی بود که می‎خواست از دست مالی خلاص شود و حالا بهانه‎ی موجهی برای این کار داشت. رالف، اعتبار خودش را بخاطر رفتار و اخلاق مالی به مخاطره انداخت، او با تلاش زیادی سعی می‎کرد دینا را متقاعد سازد که در پس آن مو و آرایش زننده، بچه شیرینی وجود دارد. خوب، حالا دیگر حرف‎ها و اعتبار رالف هم کارساز نبود.
مالی دو زانو کنار تخت نشست و روتختی آویزان تخت را بالا زد و سپس دو ساک رنگارنگش را از آنجا بیرون کشید، همان ساک‎هایی که رالف در حراج یک فروشگاه به پایین‎ترین قیمت برایش خریده بود (ساک قرمز و ساک نارنجی تند که بخاطر رنگ و مدلشان، یا تنها به خاطر اسم‎های احمقانه‎ای که بطور برجسته بر روی آنها به چشم می‎خورد، پس آورده شده بودند، مالی خودش هم نمی‎دانست). همین که کشوی بالایی دراورش را باز کرد، از زیر شال گردنش صدای گوشی تلفنش را بصورت ضربه‎های پی‎در‎پی شنید. این گوشی را که صدای زنگ خاصی داشت جک برایش خریده بود و گفته بود، "وقتی که صدای این زنگ را شنیدی، بدان که من هستم و آن تلفن لعنتی را جواب بده."
وقتی که بالاخره گوشی را پیدا کرد به زبان اسپانیایی گفت: «سلام، رفیق.»
"سلام، چه خبر خوشگله؟"
"آه، میدانی. دینا خیلی دلخور و ناراحت است."
"جداً؟"
"آره، خیلی بد شد."
"چطور مگه؟"
"خوب، فکر می‎کنم باید از اینجا بروم." احساس می‎کرد که نفس در گلویش گیر می‎کند. تعجبش این بود که چندین بار در چنین شرایطی قرار گرفته بود.
او گفت: «نه، من اینطور فکر نمی‎کنم.»
مالی در همان حال که کپه‎ای از جوراب‎ها و لباس‎های زیرش را بیرون می‎کشید و به داخل ساک قرمز رنگ می‎انداخت گفت: «آره، همین الان می‎توانم حرفهایشان را بشنوم که در مورد آن موضوع صحبت می‎کنند.»
"اما تو باید تعداد ساعت‎های جریمه‎ات را در جایی کار کنی."
"نه، ظاهراً این طور پیش نخواهد رفت." سپس گردنبندش که در بالای میز آرایشی افتاده و در هم گره خورده بود را برداشت، زنجیر طلایی‎اش را بین انگشتانش گرفت و سعی کرد تا گره‎ی آن را باز کند. "دینا می‎گوید که هیچکس نمی‎تواند مرا تحمل کند، زیرا من آدم غیرقابل اعتمادی هستم." سپس گره‎ها را با انگشتانش باز کرد و گفت، "اشکالی ندارد. شنیده‎ام که بازداشتگاه نوجوانان آنقدرها هم بد نیست. در هر حال فقط چند ماه طول می‎کشد."
"اما – تو که آن کتاب را ندزدیدی."
در همان حال که گوشی را به گوشش چسبانده بود، گردنبند را به گردنش انداخت و بدون اینکه بتواند ببیند گیره آن را در پشت گردنش محکم کرد، سپس در آینه‎ی میز آرایش به خودش نگاهی انداخت. مواد آرایشی در اطراف چشمانش پخش شده و چشمانش را مانند یک بازیکن فوتبال سیاه کرده بود.
"اینطور نیست، مالی؟"
موضوع این بود که – او آن را دزدیده یا تلاش کرده بود که بدزدد. آن کتاب داستان محبوب و مورد علاقه او بود. جین اِیر(۱۱) و مالی دلش می‎خواست آن را داشته باشد، مال خودش باشد. کتابفروشی شِرمن(۱۲) آن کتاب را در مغازه نداشت و مالی آنقدر خجالتی بود که نتوانست از فروشنده بخواهد تا آن را برایش سفارش دهد. از طرف دیگر دینا هم مشخصات کارت اعتباری‎اش را در اختیار او نمی‎گذاشت تا بتواند بصورت آنلاین آن را خریداری کند. هیچوقت چنین شرایط ناخوشایندی را نخواسته بود. (خوب... نه برای مدتی.) آن روز در کتابخانه وقتی در کنار قفسه‎ی باریک کتاب‎های داستانی، دو زانو نشسته بود، سه نسخه از آن کتاب، دو تا با جلد کاغذی و یکی با جلد مقوایی در مقابلش قرار داشت. او قبلاً هم دوبار کتاب جلد مقوایی را از کتابخانه بیرون برده بود، ولی با رفتن به کنار میز کتابدار و ارائه کارت کتابخانه‎اش. مالی هر سه کتاب را از کتابخانه بیرون کشید و آنها را در دستش سبک سنگین کرد. سپس کتاب جلد مقوایی را به قفسه برگرداند و در کنار کتاب کُد داوینچی قرار داد. همچنین کتاب نو و تر و تمیزتر را نیز سر جایش گذاشت.
آن نسخه‎ای را که مالی به زیر کمربند شلوار جین خود سُر داد کهنه و مندرس بود، صفحات کتاب زرد و در زیر بعضی عبارات آن با مداد خط کشیده شده بود. جلد و شیرازه‎ی نامرغوب کتاب، با آن چسب خشک شده، چیزی نمانده بود تا از صفحاتش جدا شود. اگر آن کتاب را در حراج سالیانه‎ی کتابخانه به فروش می‎گذاشتند، مطمئناً بیشتر از ده سنت به فروش نمی‎رفت. مالی با خود حساب می‎کرد که هیچ‎کس نبودن آن کتاب را احساس نمی‎کند. آن دو نسخه‎ی دیگر، که نو و تر و تمیز بودند موجود و در دسترس دیگران قرار داشتند. اما اخیراً، کتابخانه نوارهای مغناطیسی ضدسرقت بر روی کتاب‎ها کار گذاشته بود، و چند ماه پیش از آن، چهار دواطلب، خانم‎هایی نسبتاً مسن، با دل و جان، خود را وقف امور کتابخانه بندر اسپروس کرده و چندین هفته وقت گذاشته بودند تا آن نوارها را داخل جلدهای کل یازده هزار کتاب کتابخانه نصب کنند. بنابراین وقتی که مالی در آن روز ساختمان کتابخانه را ترک کرد، اصلاً فکرش را هم نمی‎کرد که یک وسیله‎ی دزدگیر در کنار در خروجی وجود دارد، یک صدای بوق بلند و سمج، سرپرست کتابخانه، سوزان لی بلانش(۱۳) را به آن سو کشاند و او مانند یک کبوتر خانگی به سمت مالی شیرجه رفت.
مالی بلافاصله اعتراف کرد- یا بهتر است بگوئیم سعی کرد بگوید قصدش این بوده که با نشان دادن کارت و امضا آن را ببرد. اما سوزان لی بلانش این حرف‎ها به گوشش نمی‎رفت. او گفت، "بخاطر خدا، با این دروغت به من توهین نکن". "من مراقب تو بودم. حدس می‎زدم که خودت را برای انجام کاری آماده می‎کنی." و چقدر بد شد که حدسش درست از آب درآمد! چقدر جای تعجب بود که ظاهراً از غافلگیر کردن او خوشحال شده بود.
جک آه کشید و گفت، "آره، چه بد. واقعاً؟"
مالی همان‎طور که در آینه نگاه می‎کرد، با انگشتش زنجیر گردنبند را به دور گردنش چرخاند. او معمولاً زیاد از آن استفاده نمی‎کرد، اما هر وقت که موضوعی اتفاق می‎افتاد و می‎فهمید که باز هم باید به جای دیگری نقل مکان کند، آن را به گردنش می‎آویخت. او آن زنجیر را از فروشگاه ارزان قیمت ماردنز(۱۴) در شهر اِلزورت(۱۵) خریده بود، و آن آویزها را – یک ماهی میناکاری سبز و آبی، یک کلاغ مِسی و یک خرس کوچک قهوه‎ای- خودش به آن بسته بود، آویزهایی که پدرش در روز تولد هشت‎ سالگی‎اش برایش گرفته بود. پدرش چند هفته بعد وقتی که در یک جاده یخ زده با سرعت در حرکت بود. اتومبیلش چپ کرد و کشته شد. پس از آن حادثه، مادرش که فقط بیست و سه سال داشت، در سراشیبی اخلاقی سقوط کرد و دیگر نتوانست جلوی لغزش خود را بگیرد. به این ترتیب مالی در روز تولد بعدی‎اش با یک خانواده جدید زندگی می‎کرد و مادرش هم در زندان بود. آن آویزها تنها چیزهایی بود که از زندگی قبلی‎اش، برای او به جای مانده بودند.
جک دوست خوبی برایش بود. اما او انتظار چیز دیگری را می‎کشید. سرانجام، مثل هر کس دیگری- مددکاران اجتماعی- معلمین والدین موقت- او هم از دست او بیزار و خسته می‎شد، احساس سرخوردگی می‎کرد و می‎فهمید که دردسرهای مالی آن‎قدر زیاد است که ارزش تحمل کردن را ندارد. با اینکه جک را دوست داشت و برایش اهمیت قائل بود، و بهمان اندازه می‎گذاشت که او احساسش را باور کند، اما هیچوقت بخودش اجازه نداد تا به او وابسته شود. این موضوع بدین دلیل نبود که او متظاهر بوده و وانمود به واقعیت دیگری می‎کند، بلکه دقیقاً بدین دلیل بود که بخشی از وجود او گذشته را در خود حفظ می‎کرد. او یاد گرفته بود که قادر به کنترل عواطف و احساساتش ‎باشد، چنانچه فضای سینه‎اش را بعنوان جعبه بزرگی فرض می‎کرد که می‎تواند به آن قفل و زنجیر بزند، گاهگاهی در جعبه را باز می‎کرد و هرگونه احساسات پرت و پلا و رام نشدنی را در آن می‎چپاند، هر احساس تاثر و دلتنگی ناخواسته را، و سپس در آن را محکم چفت می‎کرد.
رالف هم، سعی خود را می‎کرد تا نیکی و صفات خوب را در وجود او ببیند. او قلباً متمایل به این کار بود و حتی اگر چیزی هم وجود نداشت، رالف خوبی‎ها را می‎دید. اگرچه مالی تا اندازه‎ای قدردان اعتماد او نسبت به خودش بود، اما کاملاً به آن اطمینان نمی‎کرد. در واقع او خیلی بهتر از دینا بود، دینا حتی تلاش نمی‎کرد سوءظنش را از او پنهان کند. این آسانتر است که فرض کنی مردم مصمم هستند تو را اینگونه ببینند، تا اینکه از کنار نیامدن آنها نا امید شوی.
جک پرسید، "جین ایر؟"
"حالا چه فرقی می‎کند؟"
"من باید آن را برایت می‎خریدم."
"آره. خوب." حتی پس از یک دردسر این چنینی و احتمالاً به جای دیگری فرستاده شدن، خودش می‎دانست که هرگز از جک تقاضا نمی‎کرد تا آن کتاب را برایش بخرد. موضوعی که بیشتر از هر چیز در سیستم والدین موقتی او را آزار می‎داد و از آن بیزار بود، وابستگی به کسانی بود که آنان را به سختی می‎شناخت و آسیب‎پذیری در مقابل توهمات و تغییرات ناگهانی آنها. او یاد گرفته بود از هیچکس نباید هیچ توقعی داشته باشد. روزهای تولدش غالباً به فراموشی سپرده می‎شد، او موجودی بود که فقط روزهای تعطیل به یادش می‎افتادند. در نتیجه باید به آنچه که داشت، خود را راضی می‎کرد، و آنچه که داشت بندرت خواسته‎هایش را تامین می‎کرد.
در همان حال که غرق در افکارش بود، جک گفت: "تو خیلی یکدنده و کله‎شق هستی! ببین خودت را به چه دردسری انداختی."
در این هنگام ضربه‎ی محکمی به در اتاق مالی زده شد. او گوشی را روی سینه‎اش نگه داشت و شاهد چرخیدن دستگیره در اتاق شد. این هم یک مورد دیگر- نه قفلی و نه خلوتی.
دینا از میان در سرش را داخل اتاق کرد و گفت، "ما باید با هم صحبت کنیم."
"بسیار خوب، اجازه بده تلفنم را تمام کنم."
"با کی صحبت می‎کنی؟"
مالی کمی تامل کرد. آیا مجبور بود جواب دهد؟ آه، عجب وضعی. "جک".
دینا با اخم گفت، "عجله کن. تا آخر شب وقت نداریم."
"همین الان می‎آیم." مالی صبر کرد و آن‎قدر به دینا نگاه کرد تا از کنار چارچوب در کنار رفت، سپس دوباره گوشی تلفن را کنار گوشش گذاشت، "وقت شلیک جوخه‎ی آتش."
جک گفت، "نه، نه، گوش کن." "من فکری دارم. کمی.... احمقانه است.:"
مالی با ترشرویی گفت، "چه فکری؟" "من باید بروم."
"من با مادرم حرف زدم-"
"جک، جدی می‎گویی؟ چیزی به او گفتی؟ او همیشه از من متنفر بوده است."
"وایسا، وسط حرف من نپر. اولاً که او از تو متنفر نیست، و ثانیاً او با خانمی که برایش کار می‎کند صحبت کرده، و بنظر می‎رسد که شاید تو بتوانی ساعت‎های جریمه‎ات را آنجا بگذرانی."
"چی گفتی؟"
"آره."
"اما- چطوری؟"
"خوب، میدانی که مادر من بدترین خدمتکار دنیاست."
مالی این‎گونه حرف زدن او را که بطور واقعی و بدون نکوهش بود، دوست داشت، همانطور که قبلاً گفته بود مادرش در انجام کارها ناشی و ناوارد بود.
"خوب آن خانم می‎خواهد اتاق زیرشیروانی‎اش را تمیز کند- جعبه‎ها، کاغذهای قدیمی و بدردنخور و همه خرت و پرت‎ها. این کار برای مادرم بدترین کابوس است. و من پیشنهاد کردم که تو می‎توانی آن کار را انجام دهی. شرط‎ می‎بندم تو با وقت‎کشی در آنجا می‎توانی همه آن پنجاه ساعت را پر کنی، به راحتی."
"یک لحظه صبر کن- تو از من می‎خواهی اتاق زیرشیروانی یک پیرزن را تمیز کنم؟"
"دقیقاً. درست مناسب توست. اینطور فکر نمی‎کنی؟ سعی نکن انکار کنی. همه خرده ریزهایت به ترتیب روی قفسه قرار دارند. همه کاغذهایت در پوشه‎های مخصوص هستند. و همه کتاب‎هایت هم از روی حروف الفبا مرتب شده‎اند، درست نمی‎گویم.؟"
"تو به اینها توجه کرده‎ای؟"
"بهتر از آنچه که فکر می‎کنی تو را می‎شناسم."
مالی باید این خصوصیت خاص و عجیبش را قبول می‎کرد، او دوست داشت همه چیز را با نظم و ترتیب بچیند. درواقع به نوعی وسواس تمیزی داشت. از آنجائیکه دائماً در یک جای بخصوص مستقر نبود، یاد گرفته بود از همان داروندار ناچیزش مراقبت کند. اما در مورد این پیشنهاد مطمئن نبود. چند روز پی ‎در پی، تنها در آن اتاقک زیرشیروانی کپک زدن و گشتن در میان آت و آشغالهای آن پیرزن؟
با اینهمه- راه چاره‎ای بود...
جک گفت، "او می‎خواهد تو را ببیند."
"کی؟"
"ویوین دالی(۱۶). همان خانم مسن. او می‎خواهد به آنجا بروی، برای –"
"یک مصاحبه تو می‎گویی که من باید با او مصاحبه کنم."
او گفت، "این فقط بخشی از کار است." "برای این دیدار آماده هستی؟"
"انتخاب دیگری هم دارم؟"
"حتماً. می‎توانی به زندان بروی."
در این هنگام دینا فریاد می‎کشد و محکم به در می‎زند. "همین الان بیا اینجا!"
مالی هم بلند می‎گوید، "باشد، الان می‎آیم!" و سپس رو به جک:
"باشد."
"باشد چی؟"
"این کار را می‎کنم. می‎روم و آن خانم را می‎بینم. با او صحبت می‎کنم."
جک می‎گوید، "عالیست." "آه، فقط می‎دانی – شاید بخواهی دامن یا چنین چیزی بپوشی. و شاید هم لازم باشد چند تا از گوشواره‎هایت را در بیاوری."
"حلقه بینی‎ام را چطور؟"
او گفت، "من عاشق آن حلقه هستم." اما...."
"فهمیدم."
"فقط برای اولین برخورد."
"مشکلی نیست. گوش کن – ممنونم."
او گفت، "از من بخاطر خودخواه بودنم تشکر نکن." "من فقط می‎خواهم که تو کمی بیشتر در اینجا باشی."
وقتی که مالی در اتاق خواب را باز می‎کند، به چهره‎های نگران و عصبی دینا و رالف لبخند می‎زند. "لازم نیست نگران باشید. راهی پیدا کرده‎ام تا ساعت‎های تنبیهم را پر کنم." دینا نگاهی تند به رالف انداخت، قیافه‎ای که مالی با سالها مطالعه بر روی ایما و اشاره‎های والدین میزبان آن را می‎شناخت. از اینرو ادامه داد: "اما اگر بخواهید که من از اینجا بروم شما را درک می‎کنم. در اینصورت راه دیگری پیدا خواهم کرد."
رالف گفت، "ما نمی‎خواهیم که تو اینجا را ترک کنی." ولی همزمان با او دینا گفت، "باید در این‎باره صحبت کنیم." آنها در حالیکه به یکدیگر خیره شده بودند، این حرفها را رد و بدل کردند.
مالی گفت، "با همه اینها اگر این مشکل حل نمی‎شود، اشکالی نیست."
و در آن لحظه، با اعتماد به نفس دروغینی که از جک گرفته بود، همه چیز روبراه شد، اما اگر موضوع حل نمی‎شد، برایش مشکل آفرین بود. مالی مدت‎ها پیش فهمیده بود که دل‎تنگی‎ها و خیانت‎های زیادی که موجب نگرانی بقیه مردم در کل زندگی‎شان می‎شود، او با همین سن پایین با همه‎ی آنها مواجه شده بود. مرگ پدر. جدایی از مادر. رفت و برگشت‎ها و طرد شدن‎های دوباره و دوباره. با اینهمه هنوز نفس می‎کشید، می‎خوابید و قدبلندتر می‎شد. هر روز صبح از خواب برمی‎خاست و لباس‎هایش را می‎پوشید. از اینرو وقتی که گفت مشکلی نیست، منظورش این بود، می‎داند که می‎تواند از هر ماجرایی جان سالم به در ببرد و به زندگیش ادامه دهد. و حالا، از وقتی که به یاد می‎آورد، برای اولین بار کسی را داشت که مراقبش باشد. (با این وجود، کجای کار جک گیر داشت؟)

بندر اسپروس، مِین،

۲۰۱۱

مالی نفس عمیقی کشید. خانه بزرگتر از آن چیزی بود که تصورش را می‎کرد- یک ساختمان سفید یکپارچه و محکم مدل ویکتوریا با تزئینات و پرده‎های تیره. وقتی با دقت به ساختمان نگریست، توانست دقت و وسواسی را که در آن شکل گرفته بود ببیند- هیچگونه نشانه‎ای از پوسیدگی و یا پوسته شدن در ظاهر ساختمان وجود نداشت و این بدان معنا بود که می‎بایست اخیراً رنگ شده باشد. بدون شک، آن بانوی پیر افرادی را استخدام می‎کند که دائماً بر روی خانه کار ‎کنند، جمعیتی از زنبورهای کارگر ملکه.
یکی از روزهای گرم ماه آوریل بود. زمین بخاطر باران و برف‎های آب شده گل و شل بود، اما امروز یکی از آن روزهای لطیف و تقریباً خوشایندی بود که خاطرنشان می‎کرد تابستان بی‎نظیری در راه است. آسمان به رنگ آبی درخشانی بود که ابرهای پنبه‎ای بزرگ در آن خودنمایی می‎کرد. و انبوه گل‎های زعفرانی همه جا در حال جوانه‎زدن و سبز شدن بودند.
در این حال جک رو به او کرد و گفت: "خیلی خوب، رسیدیم. آن خانم، زن خوبی است. اما تا حدودی سخت‎گیر است. می‎دانی – اهل شوخی و خنده نیست." سپس ماشین را پارک کرد و شانه مالی را فشار داد و گفت، "فقط سرت را تکان بده و لبخند بزن، مشکلی پیش نمی‎آید."
مالی زیر لب گفت، "گفتی چند سال دارد؟" او با احساس اضطراب و نگرانی خودش را آزار می‎داد. چه اهمیتی دارد؟ فقط تعدادی موش‎های پیر و فرسوده در آن بسته‎ها هستند که برای خلاص شدن از آن آشغال دانی نیاز به کمک دارند. امیدوار بود که مانند انبارهای محتکرانی که در تلویزیون دیده بود، آنجا بدبو و چندش‎آور نباشد.
جک اضافه کرد، "من سن و سالش را نمی‎دانم. اما در هر حال، تو عالی‎ بنظر می‎رسی."
مالی قیافه‎اش را در هم کشید. او بلوز صورتی رنگی را که دینا به خاطر این مناسبت به او قرض داده بود، به تن داشت. وقتی آن را پوشید و از در اتاقش بیرون آمد دینا با کنایه به او گفت، "نشناختمت." "خیلی خانم و باوقار شدی."
همانطور که جک خواسته بود، مالی حلقه‎ی بینی‎اش را بیرون آورد و در هر یک از گوش‎هایش، تنها دو گوشواره باقی گذاشت. برای آرایش صورت نیز وقت بیشتری گذاشت، آن‎قدر کرم پودرها را مخلوط کرد تا رنگ پریده‎تر از مرده بنظر برسد و از سرمه کمتری نیز برای دور چشم‎هایش استفاده کرد. حتی از داروخانه یک روژ لب صورتی خرید، رنگی که حالش را بهم می‎زد. تمام حلقه‎ها و انگشترهای ارزان قیمت را از انگشتانش درآورد و بجای آن همه صلیب‎های قلمبه سلمبه و اسکلت‎های نقره‎ای که به گردنش بود، تنها همان آویزهایی را که از پدرش داشت به گردنش آویخت. موهایش هنوز هم سیاه بود، با آن دو رگه‎ سفید رنگ در طرفین صورتش، ناخن‎های دستش هم سیاه رنگ بودند، - اما معلوم بود که تلاش زیادی کرده تا طبق گفته‎ی دینا "به یک آدمیزاد معمولی" شبیه باشد.
پس از آنکه جک از هِیل مِری(۱۷) – یا بقول خودش "هیل مالی"- گذشت، دینا با اکراه موافقت کرد تا شانس دیگری به او بدهد. "می‎روی تا اتاق زیرشیروانی آن پیرزن را تمیز کنی؟" مالی با بی‎صبری گفت، "آره، درست است. یک هفته وقت می‎برد."
مالی از دینا انتظار نداشت که به او رای اعتماد بدهد، اما موضوع این بود که خودش هم در مورد این کار دو دل بود. آیا واقعاً تصمیم داشت پنجاه ساعت از زندگیش را به آن پیرزن پولدار عوضی در آن اتاقک زیرشیروانی اختصاص دهد، و داخل جعبه‎هایی که پر از حشره، کرم، گردوخاک و خدا می‎داند چه چیزهای دیگر بودند، را بگردد؟ در بازداشتگاه نوجوانان او همین تعداد ساعت را به گروه درمانی یا کارهای دیگری می‎گذراند که برایش جالب بودند. اما با این کار او دینا را در خانه و این پیرزن را در آنجا داشت که هر حرکت او را می‎پاییدند.
مالی به ساعتش نگاهی انداخت. هنوز پنج دقیقه زود بود، اما در دلش از جک تشکر کرد که او را با شتاب از در بیرون برد.
جک گفت، "یادت باشد: تماس چشمی."، "و حتماً لبخند بزن."
"تو مثل مامان‎ها می‎مانی."
"می‎دانی مشکل تو چیست؟"

نظرات کاربران درباره کتاب قطار یتیمان

بسیارعالی وتاثیرگذار هرچند روایی مطلب در مواقعی حفظ نشده
در 11 ماه پیش توسط jaf...d49