فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار نو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در باب هنر و زندگی

کتاب در باب هنر و زندگی

نسخه الکترونیک کتاب در باب هنر و زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در باب هنر و زندگی

در تمام طول تاریخ بعضی از کتاب‌ها جهان را تغییر دادند و شیوه نگاه ما به خودمان و دیگران را دگرگون کردند. آن‌ها به مباحث، اختلافات عقاید، جنگ‌ها و انقلاب‌ها الهام بخشیدند. آن‌ها زندگی‌های بسیاری را ساخته‌اند و تباه کرده‌اند. حالا نشر روزگارنو برای شما کارهای متفکران بزرگ، پیشگامان، اصلاح‌طلبان و طالع‌بینان را فراهم آورده است. ایده‌هایی که مدنیت را تکان داد و به ما کمک کرد تا آنچه اکنون هستیم باشیم. این کتاب شامل مقالاتی در خصوص تاملات جان راسکین در باب نیاز به آزادی فردی در قلمرو هنر و تحقیر تولیدات انبوه هنری عصر ویکتوریایی مه به شکلی بنیادین مفهوم طراحی خلاقانه و ایستادگی بر سر ایده‌های مربوط به زیباشناسی مدرن را تغییر داده، می‌باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب در باب هنر و زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ماهیت گوتیک

اگر خواننده نگاهی به تقسیم بندی موضوعاتی که در فصل اول جلد(۱) نخست صورت گرفته بیندازد، درخواهد یافت که اکنون قصد بررسی مکتب معماری ونیزی را داریم؛ این مکتب مرحله ای بینابینی میان شیوه بیزانسی و گوتیک محسوب می شود؛ اما آن چه که من قصد دست یافتن بدان را دارم به سهولت می توان به سبک اخیر، یعنی گوتیک، مرتبط دانست. و از آن جا که در هر مرحله از این تغییرات باید گرایش مربوطه را به دقت مورد توجه قرار داد لذا تلاش برای دست یافتن به تصویری کلی از نتیجه نهایی در همین بادی امر، سودمند خواهد بود. ما از تغییر و تحولاتی که منجر به شکل گیری معماری بیزانسی گردید مطلعیم اما آنچه باید بدانیم این است که چه عاملی باعث شد تا این شیوه به معماری گوتیک منجر شود. از این رو در این فصل تلاشم بر آن خواهد بود که تصویری، همه جانبه و روشن، از ماهیت واقعی آن چه معماری گوتیک خوانده می شود، ارائه نمایم؛ البته این امر محدود به ونیز نخواهد بود بلکه به بررسی گوتیک به شکل کلی خواهم پرداخت، زیرا این امر به یکی از جذاب ترین بخش های بررسی های متعاقب ما بدل خواهد شد، مباحثی در ارتباط با درک این امر که چگونه معماری ونیزی به گونه ای از گوتیک عام یا کامل دست یافت و چگونه از آن دست کشید، یا آن را نوعی معماری بیگانه یا مستقل تصور نمود.
مانع اصلی در انجام چنین کاری ناشی از این واقعیت است که هر بنای دوره گوتیک در وجوه مهمی از بنای دیگر متفاوت است و بسیاری از این ابنیه واجد ویژگی هایی هستند که اگر این ویژگی ها در بنای دیگری به کار گرفته شود به هیچ وجه دیگر نمی توان بنای اخیر را دارای معماری گوتیک دانست؛ از این رو تمام آن چه که در این جا به بحث درباره آن می پردازیم، کم و بیش دارای ویژگی های مشترک "گوتیکی(۲)" است که من در بناهای مورد بررسی مشاهده کرده ام. و همین گوتیکی بودن- ویژگی که با مشاهده کم و بیش آن در یک بنا آن را تا حدودی به یک بنای سبک گوتیک بدل می نماید- است که من قصد تبیین ماهیت آن را دارم. و تصور می کنم در بررسی هر مفهومی با چنین مشکلاتی مواجه خواهیم بود، به عنوان مثال در تببین ماهیت "سرخی(۳)"، زمانی که هیچ شیء واقعا قرمز یا سرخی که بتوان بدان اشاره کرد موجود نبوده و تنها اشیای نارنجی یا ارغوانی داریم. فرض کنید شخص توضیح دهنده تنها یک خلنگ(۴) یا برگ پژمرده بلوط در دسترس داشته باشد. این فرد احتمالا برای اشاره به رنگ قرمز خواهد گفت، اگر رنگی که با رنگ زرد این برگ بلوط و با رنگ نیلی این خلنگ ممزوج شده است را جدا کنی همان سرخ خواهد بود؛ اما با این وجود انتقال مفاهیم کاملا انتزاعی به این شیوه بسیار دشوار است؛ با همین مشکل البته به مراتب بزرگ تر در مورد مفهوم طبیعت گوتیک نیز مواجه هستیم زیرا نفس طبیعت خود متشکل از مفاهیم ممزوج بسیاری است که هر یک را صرفاً بصورت علیحده می توان مورد شناسایی قرار داد. مثلا باید گفت که طاقهای نوک تیز نه کاملا گوتیک، نه بام های گنبدی، نه دیوار حمال و نه پیکره های بی تناسب هستند بلکه تمام یا بخشی از این ها و البته بسیاری چیزهای دیگری هستند و هنگامی که با هم تلفیق می شوند، یک کل معنادار را تشکیل می دهند.
همین طور باید توجه نمود که در تعریف ارائه شده تنها قصدم بر آن بود که به تحلیل مفهومی که تصور می کردم خواننده در ذهن دارد، بپردازم. ما هر یک تصوری (از گوتیک) در ذهن داریم و اغلب این تصوری مشخص از معنای اصطلاح گوتیک است، اما از طرف دیگر می دانم که بسیاری از اشخاص واجد چنین مفهومی در ذهن هستند بی آنکه قادر به ارائه تعریفی از آن باشند: این جاست که باید گفت، درک کلی اینکه عمارت کلیسای وست مینستر به سبک گوتیک است، عمارت سنت پیتر واجد این سبک نیست، کلیسای جامع استراسبورگ گوتیک است، و کلیسای سنت پائول نیست به معنای وجود مفهومی آشکار از آن چه افراد در یکی از این عمارت ها تشخیص می دهند و دیگری را فاقد آن می دانند، نمی باشد و همین طور ایشان را قادر به بیان این مورد که کلیساهای وست مینستر یا استراسبورگ تا چه اندازه ویژگی های این سبک را رعایت نموده اند نیز نمی نماید؛ همین طور است در مورد بناهایی با سبک های غیر معین مانند قصر سنت جیمز یا قلعه ویندسور، و تشخیص این که تا چه اندازه این بناها واجد یا فاقد ویژگی های معماری گوتیک هستند. و تصور می کنم این کندوکاو برای هر کسی مطبوع و سودمند خواهد بود و در آن چیزهایی به مراتب بیشتر از صرف لذت بردن از جستجوی بناهای تیره، سایه افکن و با زوایای تیز و متعدد، یعنی همان تصویری که از سبک گوتیک در ذهن مان داریم، و تشخیص این که چه ارتباطی بین این بنا و داستان های وحشتناک وجود دارد، خواهیم یافت. و اگر در هر مرحله از بررسی موضوع، لازم شد که با هر یک از مفاهیم اکتسابی خواننده مقابله کنم و از اصطلاح گوتیک به معنایی مخالف با آن چه او در ذهن دارد استفاده نمایم، از او نمی خواهم که آن را بی قید و شرط بپذیرد بلکه بررسی و درک مفهومی که مد نظر من است برای فهم آن چه که در ادامه رساله می آید، ضرورت دارد.
بنابراین ماهیت گوتیک در تحلیل ما دقیقا بمانند ماده معدنی زمختی است آمیخته به مواد نامتنجانس متعدد که بر شیمیدان عرضه شده و جزئی خالص در آن وجود نداشته و یا امکان مشاهده خلوص آن تنها برای لحظه ای ممکن است؛ اما با این وجود گرچه ظاهری درهم پیچیده و حل ناشدنی دارد اما جوهری معین و خالص دارد. اکنون بنگرید: شیمیدان ماده کانی خود را با دو نوع مشخصه متفاوت تعریف می نماید؛ اول مشخصات ظاهری، شکل کریستالی آن، سختی، تبلور و سایر موارد؛ دوم مشخصات درونی از قبیل تناسب و ماهیت اتم های تشکیل دهنده ماده. دقیقا مشابه همین شیوه، ما در معماری گوتیک نیز شاهد مشخصات بیرونی و درونی هستیم. مشخصه هایی که به وضوح بیانگر گرایش های فکری سازندگان آن ها می باشد؛ از قبیل خیالی بودن بنا، عشق به واریته(تنوع)، عشق به غنای اثر و امثالهم. عناصر ظاهری معماری گوتیک عبارتند از طاق های نوک تیز، بام های گنبدی و سایر موارد. و صرفاً در صورت اجتماع عناصر و اشکال است که می توانیم بنایی را در سبک گوتیک بدانیم. در صورتی که بنا صرفاً دارای شکل ظاهری این سبک بوده اما فاقد نیرو و حیات باشد، نمی توان آن را گوتیک دانست و همین طور وجود نیرو بدون شکل ظاهر نیز کفایت نمی کند. از این رو باید در هر یک از این ویژگی ها مداقه نماییم؛ و نخست مشخص کنیم که "تجلی ذهنی" چیست، و سپس این که "شکل مادی" معماری گوتیک چنان که مد نظر است، چیست.
در ابتدا به بررسی تجلی قدرت ذهنی می پردازیم. آن چه در این وهله باید بدان برسیم این است که معماران گوتیک به چه چیزی علاقه مند بوده اند یا مشخصا به دنبال بیان آن در کارشان بوده اند، چیزی که باعث تمایز این ابنیه از سایر بناها می شود؟
بگذارید لحظه ای به مبحث شیمی خود بازگشته و به این نکته توجه نماییم که در تعریف یک ماده بوسیله عناصر تشکیل دهنده آن، شیمیدان با یک یا دو عنصر به تعریف ماده اقدام نمی کند بلکه اتحاد این عناصر است که باعث ساخت {و تعریف} ماده می شود؛ برای مثال زغال، اکسیژن و سنگ آهک باعث ساخت گچ نمی شوند بلکه ترکیبی از آن ها به نسبتی معین باعث ساخت این ماده می گردد؛ تمام این عناصر در چیزهای دیگری غیر از گچ نیز یافت می شوند و هیچ وجه شباهتی بین گچ و زغال و اکسیژن وجود ندارد اما با این حال وجود آن ها برای ساخت این ماده ضروری است.
به همین ترتیب هم شاهد هستیم که ویژگی های متنوعی در خلق روح گوتیک نقش دارند. یک یا دو مورد از این ویژگی ها باعث ایجاد آن نمی شود بلکه اتحاد آن ها به نسبتی معین باعث خلق این روح می گردد. هر یک از این عناصر در سبک های معماری بسیار دیگری علاوه بر گوتیک نیز یافت می شود اما سبک گوتیک بدون وجود این عناصر ممکن نیست یا دست کم اگر در جای مشخص خود قرار نگیرند، نمی تواند انتظار ایجاد این سبک را داشت. تنها یک تفاوت عمده بین ترکیب ماده کانی و سبک معماری وجود دارد و آن این است که اگر یکی از عناصر ماده کانی را از آن بگیریم شکل مادی آن بغایت تغییر کرده و به لحاظ جوهری نیز دیگر آن ماده اولیه نخواهد بود؛ اما اگر یکی از عناصر سبک گوتیک از یک بنا گرفته شود، این بنا صرفاً اندکی شباهت خود به این سبک را نسبت به نمونه قبلی از دست داده و همچنان اتحاد دو یا سه مورد از ویژگی های آن برای اطلاق عنوان گوتیکی بودن بدان اثر کفایت می نماید؛ شدت تعلق بنا به این سبک با افزودن عناصر بیشتر افزایش و با کاستن از آن ها کاهش می یابد.
تصور من بر آن است که مشخصه یا عناصر معنوی(۵)گوتیک را به ترتیب اهمیت می توان به شکل زیر تبیین نمود:
۱. بدویت(۶)
۲. متغیر بودن
۳. ناتورالیسم
۴. تناقض(۷)
۵. استحکام(۸)
۶. حشو و اطناب(۹)
این مشخصات در این جا به عنوان ویژگی های متعلق بنا ذکر شده اند اما در مورد مشخصات سازندگان آن ها نیز می توان این موارد را عنوان نمود۱- بدویت یا حشو و اطناب۲. عشق به تنوع۳. عشق به طبیعت۴. تخیل مشوش۵. خیره سری۶. سخاوت. و تکرار می کنم که فقدان یک یا دو مورد از این مشخصات باعث فقدان سبک گوتیک در یک بنا نخواهد بود بلکه نبود تعداد کثیری از آن ها منجر به خروج بنا از زمره ابنیه گوتیک می شود. اکنون به بررسی این موارد خواهم پرداخت.
بدویت:دقیقا اطلاع ندارم که واژه "گوتیک" اول بار از چه زمانی برای معماری شمال مصطلح گردید؛ اما گمان می کنم از هر زمانی که مورد استفاده قرار گرفته باشد منظور از کاربرد آن تقبیح و تبیین ویژگی بدویت مللی است که این سبک معماری در میان ایشان رونق و رواج یافته است. این هرگز بدان معنی نیست که این بناها عینا دارای ریشه گوتیک بوده و یا این سبک از معماری عینا توسط اقوام گوت ابداع شده باشد، بلکه بدان معنی است که این افراد و بناهای ایشان به یکسان واجد آن میزان از سرسختی و استحکام هستند که در تقابل با خصایص ملل جنوبی و شرقی، همانند بازخوردی ابدی از تضاد بین گوت ها و رومی ها در همان مواجهه نخست شان جلوه می کنند. و زمانی که روم سقوط کرده، در اوج ضعف و انحطاط و غرور معصیت خویش، در اوایل دورانی که از آن به عنوان قرون تاریک یاد می شود به مدلی برای اروپای متمدن تبدیل می شود، واژه گوتیک به اصطلاحی کاملا تحقیرآمیز بی آنکه متضمن نفرت باشد، بدل می شود. به رغم این تحقیر و اعمال فشار از جانب قدما و معماران این عصر اما معماری گوتیک از حمایت همه جانبه ای برخوردار می گردد؛ و شاید برخی از ما بدلیل تحسین جذابیت علمی ساختار این سبک و معنویتی که در خود دارد، علاقمند باشند که از آن اصطلاح قدیمی که در معنای تقبیح مورد استفاده قرار می گرفت، فاصله بگیرند و برخی دیگر که از عزت و احترام مسلمی برخوردارند آن را در جای خود می پذیرند. اما در هرحال از آن جایی که جایگزینی برای این اصطلاح وجود ندارد، ضرورتی هم به تغییر آن نیست. تا زمانی که این اصطلاح از سر تکبر ادا می شد کاربردی اشتباه داشت اما اگر درک صحیحی از آن وجود داشته باشد، این اصطلاح متضمن هیچ تقبیح و تحقیری نخواهد بود؛ برعکس، حقیقتی ژرف در آن نهفته است که فطرت بشری تقریباً به شکلی ناخودآگاه آن را تشخیص می دهد. این امر عمیقا و تا حد زیادی حقیقت دارد که معماری شمال جسورانه و بدوی است؛ اما این که به این دلیل بخواهیم آن را محکوم یا تحقیر نماییم، صحیح نیست، بلکه تصور من بر این است که وجود همین ویژگی در این معماری است که باعث جلب احترام عمیق ما می شود.
نگاره هایی که توسط علم مدرن در جهان ترسیم شده اند امکان تببین اطلاعات بسیار در فضایی محدود را فراهم کرده اند، اما من تا کنون هرگز تصویری ندیده ام که بتواند ناظر را به تماشای آن نوع تضادی که در ویژگی ظاهری معماری کشورهای شمال و جنوب وجود دارد، بنشاند. ما از جزئیات این اختلاف آگاهیم اما هیچ تصویر و درک وسیعی که بتواند آن ها را به تمام معنا به ما بنمایاند، در اختیار نداریم. می دانیم که گیاه کوشاد در کوه های آلپ رشد می کند و زیتون در کوهستان آپنین. اما درک صحیحی از چینش ملون سطح زمین که پرنده ای به هنگام مهاجرت می بیند، نداریم. همینطور از تفاوت بین ناحیه رویش کوشاد و زیتون که لک لک و چلچله از بالا می بیند، و تصور دریای مدیترانه ای که همچون دریاچه ای غیرمتعارف در قسمت پایینی سرزمین مان واقع شده و تمام دماغه های باستانی اش که در زیر آفتاب خفته اند، در هر نقطه اش تندری خشمگین به راه افتاده و لکه ای تیره از طوفان به سوی مزارع در حال سوختن به راه افتاده، و این سو و آن سوی این سرزمین حلقه هایی ثابت از دود سفید آتش فشان برپا ست و حلقه های خاکستر احاطه اش کرده اند؛ اما در اکثر نقاط آن آرامشی از جنس نور بر قرار است، سوریه و یونان، ایتالیا و اسپانیا همچون قطعاتی از یک سنگفرش زرین دریای نیلگون را احاطه کرده اند و آنگاه که در برابرشان سر فرود می آوریم، می توان شاهد شکوه پادشاهی آن با زنجیری از کوه های فرسوده و سر به فلک کشیده، و باغ های درخشان و مزین و گل هایی معطر از بوی خوش کندر آمیخته در انبوه درختان غار و پرتقال و نخل های آویخته که با سایه های سبز خود از سوزش سنگ های مرمرین کاسته اند، و طاقه های سنگ های آذرینی که در زیر ماسه های شفاف صیقل خورده اند، بود. پس بگذارید به سمت شمال به پیش رویم تا جایی که رنگ های شرقی رفته رفته به ناحیه وسیع سرسبز و بارانی می رسد، جایی که مراتع سوئد و دره های صنوبر فرانسه، جنگل های تیره دانوب و رشته کوه های کارپاتین از دهانه لوار تا ولگا، از میان چنگال های ابرهای بارانی و پرده لایه لایه مه رودخانه ها دیده می شوند، همان مهی که بر مراتع فرود می آید؛ و باز هم پیشتر برویم تا به سرزمینی برسیم که تا انبوه صخره های سربی رنگ و خلنگ زارهای بایر ادامه یافته و مرزهای آن تا دوردست های ارغوانی های تیره ای که مزارع و جنگل ها را احاطه کرده اند گسترده شده، و سپس به جزایر نامنظم و وحشتناک در میان دریاهای شمالی تقسیم شده اند که بوسیله جریان های دریایی خشمناک و ستیزه جو شکنجه می شوند، به جایی برویم که ریشه های واپسین جنگل ها در دره های میان تپه ها محبوس شدند و طمع باد شمالی نوک آن ها را سترون کرد؛ و در پایان به دیواره یخی می رسیم که همچون آهن استوار و مقاوم است و از میان شفق قطبی دندان های سپید و مرگبار خود را به ما می نمایاند. و اکنون که در ذهن خویش به تدریج از تمام این مناطق ملون زمین با تمام گستردگی عناصر موجود در آن عبور کردیم، بگذارید پائین تر رفته، به آن نزدیک تر شویم و شاهد تغییرات مشابهی در حیات جانوران باشیم؛ جمعیت کثیری از جانوران چابک و زیبایی که در آسمان و دریا دیده می شوند، و یا بر شن های ناحیه جنوبی گام بر می دارند؛ زرافه های راه راه و پلنگ های خالدار، مارهای درخشان و پرندگانی که در صفوف ارغوانی و سرخ درآمده اند. بیائید ظرافت و زیبایی رنگ ها و چابکی در حرکت آن ها را با قدرت مقاومت در برابر سرما، پوشش پشمین و پرهای تیره انواع شمالی مقایسه کنیم؛ اسب عربی را با اسب شتلند(۱۰)، و ببر و پلنگ را با گرگ و ببر، بزکوهی را با گوزن شمالی، پرنده بهشتی را با عقاب دریایی مقایسه کنیم؛ و آن گاه به اصول بنیادینی که زمین و مافیها بواسطه آن ها ادوار زندگی را می گذرانند، پی خواهیم برد، و البته دیگر نباید آن ها را تقبیح نماییم بلکه باید با مردانی که سعی در ابراز آن چه که موطن و سرزمین شان بدان ها آموخته است همراهی نماییم. بیائید با احترامی عمیق به او بنگریم که گوهرهای درخشانی را کنار یکدیگر می چیند و تندیسی از یشم بر می افرازد، تندیسی که طلوع لایتناهی خورشید را باز می تاباند و سر به آسمان ابری می ساید؛ و با همان احترام در کنار او بایستیم آن گاه که با قدرتی بسیار و ضربه هایی سهمگین بر پیکر تخته سنگ تراش نخورده ای می کوبد که خود از خلنگ زار جدا کرده و آن را به فضای تیره دیوار آهنین حائل و نیرومند اضافه می نماید، خلاقیتی غریزی که همچون دریای شمال وحشی و سرکش است؛ آثاری دارای اشکالی زمخت و اعضایی سخت اما سرشار از حیاتی سبعانه؛ غضب آلود همچون بادی که بر آن ها می کوبد و متغیر همچون ابرهایی که بر آن ها سایه می افکنند.
باز هم تکرار می کنم که در این کار هیچ دنائت و تحقیری وجود ندارد بلکه سراسر عظمت و افتخار است، و اگر بدویت اندیشه و جسارت اثر را به عنوان شاخصه اصلی معماری زنده شمال ندانیم و یا از پذیرش آن به عنوان وجه مطلوب اثر سر باز زنیم، باید گفت که راه را به خطا پیموده ایم؛ از منظر یک کوه نشین ارتباط تنگاتنگی بین کلیسای جامع و قله های آلپ وجود دارد، عظمت این قدرت ستبر صرفاً قاطعیت بیشتری را مطرح می نماید چرا که دست ظریف هنرمند در این نقطه از زمین بر اثر باد سرد یخ خواهد زد و چشمانش از مه تیره به تاریکی خواهد گرایید یا آن که بر اثر تگرگ کور خواهد شد؛ این سبک، بیان روح قدرتمند مردانی است که ثمر چندانی از زمین بر نمی دارند، از گرمای محبت آمیز طلوع خورشید بهره مند نمی شوند، بلکه باید برای کسب روزی، سنگ ها را بشکنند و برای برافروختن آتش درختان را قطع کنند و به این ترتیب حتی در آن چه برای شادمانی انجام می دهند نیز نشانه هایی از عادت خشنی که به هنگام تاب دادن تبر یا شخم زدن زمین کسب کرده اند را متجلی می کنند.
هرچند توجه به بدویت معماری گوتیک، صرفاً به عنوان تجلی منشا آن در میان ملل شمالی را می توان به عنوان شاخصه ای برجسته تلقی نمود اما این امتیاز زمانی که به این ویژگی نه به عنوان شاخصی برآمده از وضعیت جغرافیایی بلکه برآمده از حقیقتی مذهبی نگریسته شود، از اعتبار و اهمیت بیشتری برخوردار خواهد شد.
در بندهای ۱۳ ام و۱۴ام فصل بیست و یکم جلد نخست این کتاب، این موضوع عنوان شد که نظام آرایه های معماری را می توان به سه بخش تقسیم بندی نمود:۱-آرایه سرویلیا خشوع، که به موجب آن قدرت اجرایی یا توان کارگر مادون کاملا در خدمت اندیشه صاحب کار است. ۲-آرایه مشروط، که در آن قدرت مجری زیر دست تا حد معینی آزاد و مستقل بوده و تا حدودی دارای اراده می باشد اما با این وجود وی به مادون بودن خود معترف بوده و تبعیت خود از قدرت برتر را اعلام می دارد. ۳-آرایه انقلابی، که در آن هیچ مجری مادونی به هیچ وجه پذیرفتنی نیست. در این جا ضرورت دارد ماهیت این تقسیمات را بیشتر تبیین نمایم.
مکاتب اصلی آرایه سرویل عبارتند از یونانی، بین النهرین و مصری؛ اما خشوع و تواضع در هر یک از این مکاتب متفاوت می باشد. کارگر ماهر یونانی به لحاظ دانش و توان به مراتب بر کارگران آشوری و مصری ارجحیت داشت. نه وی و نه کسانی که او برای آن ها کار می کرد نقص در هیچ جزء از کار را تاب نمی آوردند و به این ترتیب هر پیرایه ای که توسط افراد بالا دستی به وی سفارش می شد، ترکیبی از اشکال هندسی صرف از قبیل دایره ها، لبه ها و گل بته های کاملا متقارن بود که امکان اجرای دقیق و موبه موی آن وجود داشت و پس از اجرا دقیقا مشابه طرح ترسیم شده می گردید. در مقابل آشوری ها و مصری ها که کمتر از فرم دقیق اشیاء اطلاع داشتند به کارگر زیردست خود این اجازه را می دادند که نقش ها را اجرا کند، اما این نقش را جزء به جزء به او محول می کردند تا جایی که وی بتواند به استانداردهای معمول یک استادکار دست یابد و بعد او را با چنان روش های سخت گیرانه ای تعلیم می دادند که کمتر شانسی برای دست یافتن به استانداردهای معین برای وی متصور بود. یونانی ها کاری که کارگر قادر به اجرای کامل آن نباشد را به وی محول نمی کردند. آشوری ها به کارگرها صرفاً کاری را محول می کردند که او به صورت ناقص قادر به اجرای آن بود اما حد معینی برای این نقص تعیین می نمودند. در هر دو نظام، کارگر عملا یک برده بود.
اما در قرون وسطی و به ویژه در کشورهای مسیحی، این نظام آرایه ای یا برده پروری یکسره به کناری نهاده شد؛ مسیحیان در هر امر کوچک و بزرگی برای فردیت هر شخصی ارزش بسیاری قائل بودند. اما نه تنها برای فردیت فرد ارزش قائل بود بلکه محدود نمودن توان فرد به کسب علم چیزهای بی ارزش را نیز نوعی نقص می دانست. مسیحیت با پذیرش قدرت مفقوده و طبیعت مکتومی که یونانی ها و آشوری ها به شدت با آن مخالفت کرده و کاملا رد می کردند، آن به امری روزمره و عادی بدل کرد و تفکر بی هراس درباره آن را در نهایت امر راهی برای درک شکوه و جلال عظیم پروردگار می دانست. به همین دلیل نیز اولین پیام مسیحیت برای کسانی که بدان می گرویدند این بود: آن چه را که در توان داری انجام ده و به آن چه که قادر به انجامش نیستی به صراحت اعتراف نما؛ مگذار که تلاشت بواسطه ترس یا قصور ابتر مانده و یا به خاطر شرم، لب بر اعتراف ببندی. و احتمالا اصل پسندیده مکاتب گوتیک همین باشد که آن ها زائیده فعالیت اذهان مادون، و محصول قطعاتی کاملا ناقص هستند که در هر جزء خود به این نقص اذعان داشته و به شکلی سخاوتمندانه مجموعه ای باشکوه و بی نقص را بر می افرازند.
اما اندیشه مدرن انگلیسی وجه تشابه بسیاری با سلف یونانی خود دارد و خواهان آن است که اثر فی نفسه کامل و بری از هر عیب و نقصی باشد. به لحاظ انتزاعی این امری پسندیده است اما هنگامی که باعث شود شئون مرتبط با آن طبیعت را فراموش کرده و کمال طبیعت پست تر را بر نقص طبیعت بالاتر ترجیح دهیم به امری ناپسند مبدل می شود؛ از منظر چنین نگرشی تمام حیوانات وحشی بر نوع بشر ارجحیت دارند چرا که در مقام قیاس با آدمی، آن ها به لحاظ عملکرد و نوع خود از کمال والاتری برخوردارند اما با این حال همیشه در مرتبه پست تری نسبت به انسان قرار دارند؛ همچنین است در اعمال آدمی، آن دسته اعمالی که در نوع خود از کمال بیشتری برخوردارند همیشه در درجه پست تری نسبت به آن اعمالی که به لحاظ طبیعت خود بیشتر مشمول خطا و کاستی هستند، قرار می گیرند. زیرا در طبایع عالی تر، خطاها و کاستی ها به مراتب عیان تر هستند؛ و این قانون جهان هستی است که بهترین چیزها به ندرت در بهترین حالت خود مشاهده می شوند. علف وحشی هر ساله بسیار خوب و قوی رشد می کند، اما گندم که به لحاظ طبیعت از درجه بالاتری برخوردار است، بیشتر در معرض آفت قرار دارد. بنابراین، در حالی که در تمام چیزهایی که می بینیم یا انجام می دهیم تمایل به کمال داریم و برای نیل بدان کوشش می کنیم با این حال نباید امر پست تر را که سهل الوصول تر می باشد را برتر از امر والاتر، که دست یافتن بدان بسیار سخت تر است، ترجیح دهیم، نباید برای بندگی شانی بزرگ تراز بزرگی درهم شکسته قائل شویم، نباید پیروزی حقیر را بر شکست شرافتمندانه ارجح بدانیم، و نباید به صرف این که از موفقیت قطعی خویش خشنود شویم، هدفی حقیر برای خویش در نظر بگیریم. اما بالاتر از تمام این ها که در برخورد با سایرین باید مراقب باشیم که چطور جلوه می کنیم، با نیازی شدید یا احتیاطی مضیق، امری که اگر به نیکی صورت گیرد می تواند به نتیجه ای برجسته بینجامد؛ دیگر آن که چطور تحسین خویش را از مردان بزرگ دریغ نماییم زیرا ایشان با خطاهای فاحشی عجین شده اند. اکنون، در سرشت و طبیعت هر انسانی، چه جسور و چه ساده، که برای انجام کارهای یدی به کار می گیریم نیروهایی هست که می تواند با بکارگیری آن ها کار بهتری ارائه دهد؛ حتی در ضعیف ترین افراد با ذهنی کند، قوه تحرکی سست و گام های لرزان، نیز اندیشه ای وجود دارد؛ و در اغلب موارد این خطای ماست که این اذهان کند و کسل هستند. اما این اذهان نمی توانند قدرتمند شوند مگر آنکه راضی شویم که با وجود ضعف آن ها را به کار گیریم و به تشویق و تمجید از اعمال ناقص آن ها بپردازیم. و این همان کاری است که بایستی با تمام کارگران مان انجام دهیم؛ باید در جستجوی بخش اندیشمند ایشان بوده و سعی در پویا نمودن آن نماییم هرچند که این کار متضمن خسارت، خطا و نقصان باشد. به این موضوع خوب دقت کنید:شما می توانید به یک نفر بیاموزید تا خط راستی را ترسیم نماید، و خط دیگری را قطع نماید، اینکه یک خط منحی را رسم و انحنای آن را به شکلی دیگر درآورد، و این که انواع خطوط و اشکال را با سرعتی حیرت آور و دقتی تمام نسخه برداری نماید و آن گاه درخواهید یافت که کار وی در نوع خود بی نقص است، اما اگر از او بخواهید که درباره هریک از آن اشکال بیاندیشید و ببیند که آیا قسم بهتری از آن را می تواند در ذهن خود بیابد یا نه، آن وقت است که وی متوقف می شود، عملش کند می شود، فکر می کند و یک به ده فکرهایش اشتباه است؛ درست است که در وهله ابتدایی کار یک دهم افکار و اعمالش بر خطاست اما شما با این کارتان وی را به موجودی متفکر بدل نموده اید. او پیش از این تنها یک وسیله و ابزار کار بود.

نظرات کاربران درباره کتاب در باب هنر و زندگی