فیدیبو نماینده قانونی حوزه هنری استان اصفهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ببخش پنج سال تنهات گذاشتم

کتاب ببخش پنج سال تنهات گذاشتم

نسخه الکترونیک کتاب ببخش پنج سال تنهات گذاشتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ببخش پنج سال تنهات گذاشتم

این بار داشتم می‌رفتم به سمتش که با صدای بوق اتوبوس از خواب پریدم. چشمانم باز بود اما انعکاس آن خواب هنوز در ذهنم جریان داشت. حتی برای یک لحظه هم نمی‌توانستم به چیز دیگری فکر کنم. درست مثل ماهی‌ای که از تنگ آب بیرون افتاده باشد، خیال آن ماهی به سمتی جز آب، شنا نمی‌کند! ـ چیزی شده دخترم؟ چرا اینقدر پریشونی؟؟ - چی؟... من؟.... نه من خوبم -خوبی؟ چیزی نمی‌خوای؟ -نه خیلی ممنون. - خواب رفته بودی مادر، این برگه‌هات افتاد کف اتوبوس، بیا بگیرشون -دستتون درد نکنه ببخشید... اصلاً نفهمیدم کی خوابم برد - خواب می‌دیدی مادر!؟ -خواب! آهان بله... خواب می‌دیدم - خیره انشالله... کارت چیه مادر؟ - تدریس می‌کنم. ـ چی؟ -معلمی، تدریس، درس می‌دم...

ادامه...

بخشی از کتاب ببخش پنج سال تنهات گذاشتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



عصا

«ترانه ذوالفقاری»

- مینا؟
-.......
- مینا؟
-......
- حداقل بیا یه خداحافظی کن
- سرَم دَرد می کُنه
راحله رو به درِ بسته آب دهانش را قورت داد و چند تا نفس عمیق کشید. بعد انگشت اشاره اش را زیر چشمانش کشید و اشکی را که می رفت بریزد، متوقف کرد. چند تا نفس عمیق دیگر کشید و برگشت به سمت پذیرایی.
پیرزن چادرش را جلوتر داد: «نیومد؟ الهی بمیرم واسه بچه م... دیگه دل و دماغ واسه ش نمونده.» زیر لب چیزهایی گفت که درست شنیده نمی شد. درِ خروجی پذیرایی را باز کرد و عصایش را از کنار جا کفشی برداشت. مرد یک دستش را برد پشت پیرزن و با دست دیگرش بازوی او را گرفت. سعی کرد کمکش کند که از پله ها پایین برود:
«الان که من هستم عصا تو بذار کنار»
پیرزن غرزد: «اینم آخر عاقبت طلاق، هیشکی جای مادرو نمی گیره» و اشکِ چشم هایش را با پره ی روسری اش پاک کرد.
راحله به چهار چوب در تکیه داده بود. دیگر کفش های پاشنه بلندش را در آورده بود و کنارش روی زمین گذاشته بود: «مادر جون من می خواستم مینا رو خوشحال کنم.»
مجتبی پسر بچه ی ۴، ۵ ساله در حال معلق زدن ایستاد و داد زد: «نخیرم. نخیرم دروغ گو.» و بعد رو به پیر زن ادامه داد:
«مامان جون مینا همش گفت من جشن تولد نمی خوام.» و بعد معلق دیگری زد.
راحله گفت: «من می خواستم خوشحالش کنم نمی دونستم تا این حد لجبازی می کنه.»
و بعد چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید.
***
توی اتاق، راحله سرش را از توی کمد در آورد، با این که موهایش را دم اسبی و بالا بسته بود، هنوز تا پشت شانه هایش می رسید:
- اومدم واسه مجتبی لباس بردارم.
- بابا اومده دنبالم، من می خوام برم مامان
راحله نگاهش ماند روی پسر ۱۱ ساله ای که روبه رویش ایستاده بود:
- مامان آقای صادقی از من بدش می یاد. انگار خیلی عصبانیه.
نگاهش را از چشم های پسرش گرفت.
- مامان من اصلا دوس ندارم بیام اینجا.
پسر چند قدم آمد جلوتر. موهایش را با ژل، بالای سرش برده بود. تی شرت قرمز رنگ و شلوار جین پوشیده بود. راحله فقط نگاهش می کرد. پسرش خیلی شبیه خودش بود.
- مامان، مجتبی خیلی اذیتت می کنه.... چه حرفایی بهت می زنه.
- اون فقط یه پسر بچه س. همش ۴سالشه
- مینا چی، اون که بچه نیس
راحله پیراهن پسرش را بویید، پیشانی اش را بوسید و بغلش کرد. توی گوشش گفت:
«خیلی دلم برات تنگ می شه» چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید.
***
توی آشپزخانه، زن غذاها را از توی قابلمه های مشکی بزرگ روی گاز، توی ظرف های دیگری می ریخت:
- مجتبی پسرم آشپزخانه جای بازی کردن نیست.
مجتبی کفش های پاشنه بلند زن را کف آشپزخانه حرکت می داد و صدای ماشین در می آورد. پدر مجتبی، لیوان آب را روی میز اوپن گذاشت:
- این همه خرج گذاشتی روی دس من واسه تولد، دیدی که دختره ی لجباز یه دنده یه دقیقه م نیومد بشینه
زن قابلمه کوچک را توی یخچال گذاشت: «مینا یه نوجوونه این رفتاراش غیر طبیعی نیست.» مرد کفش را از دست پسر بچه گرفت: «وااای تو خسته نشدی بچه؟»
و رو به راحله ادامه داد: «صد دفه گفتم الان وقت جشن گرفتن واسه مینا نیست.
بیا حالا خوب شد؟

نظرات کاربران درباره کتاب ببخش پنج سال تنهات گذاشتم