فیدیبو نماینده قانونی صدرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درسهای اسفار

کتاب درسهای اسفار
جلد پنجم، مباحث قوه و فعل

نسخه الکترونیک کتاب درسهای اسفار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب درسهای اسفار

جلد پنجم کتاب درسهای اسفار اثر شهید آیت‌اللّه‌ مطهری شامل بیست و دو جلسه از درسهای مذکور است که چهارده فصل از مبحث قوه و فعل کتاب اسفار ملاصدرا را در بر می‌گیرد.

  • ناشر صدرا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب درسهای اسفار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱: در مبدا و منتهای حرکت و وقوع تضاد بین این دو

جلسه هشتادم

بسم اللّه الرحمن الرحیم

المرحله الثامنه
فی تتمه احوال الحرکه و احکامها
فی ما منه الحرکه و ما الیه الحرکه و وقوع التضاد بینهما(۱)و(۲)

«مرحله» یعنی منزل. مرحوم آخوند که این تعبیر را به کار می برند تصریح می کنند که این مراحل، منازلی عقلی است و برای حکیم الهی همه چیز جنبه مقدّمی دارد جز الهیات بالمعنی الاخص؛ مساله معاد هم که رجوع الی اللّه است، به یک معنا به الهیات بالمعنی الاخص برمی گردد. ایشان می گوید همان طور که سالکان باید منازلی را به سلوک قلبی طی کنند تا به مقصد که توحید است برسند سالکان عقلی و فیلسوفان هم باید مراحل و منازلی را طی کنند تا به الهیات بالمعنی الاخص برسند. می گوید ما این مراحل را بیان می کنیم تا خارها و مشکلات از سر راه سالک به سلوک عقلی برداشته شود. منتها ایشان همیشه اصرار دارد که به موازات برداشته شدن این مشکلات از سر راه عقل، باید مشکلات اخلاقی هم از سر راه قلب و دل برداشته شود.
در اینجا عنوان این است: «مرحله هشتم در تتمه احوال حرکت». حاجی می فرمایند: «در اکثر نسخ، عنوان به همین صورت است». معنی حرف حاجی این است که در همه نسخه ها این طور نیست. به علاوه این غیرمنطقی است که تتمه احوال حرکت، مرحله ای جداگانه باشد. مرحوم آخوند از «امور عامه» تعبیر به «مراحل» می کند و قهرا مسائل حرکت همه یک منزلند و نباید به منزله دو مرحله تلقی شوند. علاوه بر اینها ـ به قول حاجی ـ ایشان عنوان مرحله هفتم را «قوه و فعل» قرار داد و «قوه و فعل» اعم از حرکت است و بحث حرکت را تحت عنوان یک فصل شروع کرد، آنوقت چطور می شود «تتمه احوال حرکت» یک مرحله مستقل باشد؟! حاجی احتمال می دهند که این غلط، از نساخ باشد.
ما در اولین جلسه این درس گفتیم که به طور کلی در کتاب اسفار یک تشویشی از نظر ترتیب مراحل وجود دارد. حتی در کتابهای چاپ سنگی «قوه و فعل» تحت عنوان «مرحله رابعه» ذکر شده است و حال آنکه طبق ترتیب موجود، مرحله هفتم می شود. البته احتمال اینکه «قوه و فعل» مرحله چهارم باشد هست؛ چون در باب «قوه و فعل» بارها اشاره می کند که فلان مساله را بعدا خواهیم گفت و حال آنکه به حسب ترتیب موجود که «قوه و فعل» به عنوان مرحله هفتم ذکر شده این مسائل قبلا گفته شده است.
ما عقیده راسخ داریم که مسوّده های کتاب اسفار به دست خود مرحوم آخوند به صورت یک مبیضه کامل در نیامده است، لذا این طور بی نظمیها در این کتاب هست. در اینجا احتمال قوی می دهیم که همین طور که حاجی فرموده اند، این مرحله را نساخ اضافه کرده باشند؛ چون دیده اند در جلد اول چاپهای سنگی، بعد از این مرحله تنها دو مرحله «حدوث و قدم» و «مسائل عقل و عاقل و معقول» وجود دارد و بنابراین مجموع مراحل نُه مرحله می شود؛ آنوقت برای اینکه «تلک عشرهٌ کامله» بشود یکی از این مراحل را شکسته اند تا مجموعا ده مرحله درست شود. ولی نیازی به این کار نبوده است. اینها توجه نکرده اند که بحث «جواهر و اعراض» که به صورت جلد دوم اسفار در چاپ قدیم است همان مرحله دهم است و جزء امور عامه است. خیال کرده اند همه ده مرحله باید در جلد اول کامل شود، لذا این مرحله هشتم را درست کرده اند(۳).
بنابراین حق این است که این مبحث خودش یک فصل از مرحله هفتم باشد و مرحله دهم همان مبحث «جواهر و اعراض» است که در چاپهای سنگی قدیم، جلد دوم است. اتفاقا در چاپهای قدیم در اول «جواهر و اعراض» یک کلمه «المرحله» نوشته شده است ولی به اینکه مرحله چندم است اشاره نشده است. گویا دیده اند اگر بنویسند «المرحلهُ الحادی عشر» باز تعداد مراحل عدد شکسته ای می شود، لذا «المرحله» را نوشته اند و عددش را ذکر نکرده اند. حال برویم سراغ اصل مطلب.

منشا تضاد حرکات چیست؟

قبلا گفته ایم که حرکت نیازمند و متقوم به شش چیز است: ما منه (مبدا)، ما الیه (منتها)، ما عنه (فاعل)، ما به (موضوع)، ما فیه (مسافت)، و ما علیه (زمان). مساله دیگری که شیخ در جاهای متعددی از شفا مطرح کرده است و در دو سه ورق دیگر در اسفار هم خواهد آمد، مساله تماثل و اختلاف و تضاد حرکات است. در این مساله بحث می شود که آیا می توان گفت بعضی از حرکات از قبیل متماثلین اند(۴)، بعضی از حرکات از قبیل متجانسین اند(۵) و بعضی از حرکات از قبیل متضادین؟ این مساله بعدها خواهد آمد و در همان جا هم گفته خواهد شد که چه چیز منشا تضاد در حرکات است. در باب تضاد و حرکت، مسائل زیادی هست که بعضی از آنها در مباحث «جواهر و اعراض» گفته شده و بعضی در مباحث گذشته گفته شده و بعضی هم در اینجا گفته می شود.
مساله ای که فعلا اینجا مطرح است این است که منشا تضاد حرکات چیست؟ آیا منشا تضاد حرکات تضاد فاعلهاست یا تضاد موضوعات است یا تضاد زمانهاست یا تضاد مسافت است؟ هیچ کدام از اینها منشا تضاد حرکات نیست. منشا تضاد حرکات فقط و فقط تضاد ما منه و ما الیه است؛ یعنی دو حرکت اگر از نظر مبدا و منتها با یکدیگر تضاد داشته باشند با یکدیگر متضادند، ولی اگر از نظر مبدا و منتها تضاد و یا شبه تضاد نداشته باشند با یکدیگر تضاد پیدا نمی کنند. این مساله که غیر از تضاد ما منه و ما الیه چیز دیگری منشا تضاد حرکات نیست بعدا خواهد آمد، اما اینکه تضاد ما منه و ما الیه منشا تضاد حرکات است در همین جا بحث می شود.
حرکات اقسامی داشت: حرکت کمّی، حرکت کیفی، حرکت اینی، حرکت وضعی و حرکت جوهری. متاسفانه مرحوم آخوند که قهرمان حرکت جوهری است این مساله را از نظر حرکت جوهری مطرح نکرده اند و فقط از نظر آن چهار قسم دیگر که در کلمات شیخ و امثال شیخ هم آمده مطرح کرده اند.
حال باید این مساله را که منشا تضاد حرکات تضاد مبدا و منتهاست، در هر یک از اقسام حرکت بررسی کنیم.

تضاد حرکات در حرکت کیفی

در باب حرکت کیفی مساله خیلی ساده است. اگر دو کیف وجود داشته باشد که به همان اصطلاح معروفی که در منطق و فلسفه مطرح است متضاد باشند، گاهی شیئی از این ضد به سوی آن ضد حرکت می کند و شی ء دیگری از آن ضد به سوی این ضد؛ مثل اینکه جسمی ابیض باشد و تدریجا به سوی سواد حرکت کند و متقابلا جسمی اسود باشد و تدریجا به سوی بیاض حرکت کند. نظر به اینکه بیاض و سواد متضادند دو حرکت را هم که یکی مبدئش بیاض است و منتهایش سواد و دیگری مبدئش سواد است و منتهایش بیاض «متضادین» می نامیم. البته گاهی دو کیف متضاد نیستند بلکه کالمتضاد می باشند. شرط تضاد اصطلاحی این است که بین متضادین نهایت بُعد باشد؛ مثلا از نظر این آقایان میان سیاهی و سفیدی تضاد است. بنابراین رنگهای متوسط را که بعضی به سفیدی نزدیکند و بعضی به سیاهی «کالمتضادین» می نامند. مثلا اگر جسمی از صفرت به سوی نیلیت حرکت کند و جسم دیگری از نیلیت به سوی صفرت حرکت کند این دو حرکت را «کالمتضادین» می نامند چون نیلیت و صفرت کالمتضادین می باشند.

تضاد حرکات در حرکت اینی

در باب حرکت اینی هم بعضی حرکاتِ مستقیم متضادند. قدما به دو جهت واقعی قائل بودند و سایر جهات را اعتباری می دانستند. آن دو جهت واقعی و حقیقی عبارت بود از جهت فوق و جهت سِفل. می گفتند جهت «سفل» یعنی به سوی مرکز عالم که مرکز زمین است و جهت «فوق» جهت مخالف مرکز عالم است که همان جهت محدّد الجهات (فلک اطلس) است. البته از نظر آنها فرقی نمی کرد ما در کجای زمین باشیم؛ در هر نقطه از زمین که باشیم جهت تحت ما به طرف مرکز زمین است و جهت راس ما به طرف محدّد الجهات، و اگر فرض کنیم کسی در زیرِ زمین هم باشد باز جهت فوق او جهت بالای سر اوست و جهت تحت او جهت مرکز زمین است. پس قدما فقط همین دو جهت را حقیقی و واقعی می دانستند و بین این دو هم نهایت بُعد قائل بودند. آنوقت می گفتند اگر فرض کنیم جسمی از مرکز زمین به سوی بالا حرکت کند(۶) و جسمی از محدّد الجهات به سوی مرکز عالم حرکت کند، این دو حرکتْ متضاد حقیقی اند، چون مبدا و منتهای این دو حقیقتا متضادند. ولی اگر جسمی از طرف فوق (نه از خود فوق) به سوی تحت (نه به سوی خودِ مرکز عالم) حرکت کند و جسم دیگری هم از طرف تحت به طرف فوق حرکت کند(۷) این دو حرکت را هم متضاد می دانستند(۸)؛ چون یکی از این دو از طرف فوق به طرف تحت است و دیگری از طرف تحت به طرف فوق است.

تضاد حرکات در حرکت کمّی

اما حرکت کمّی؛ آیا در حرکات کمّی متضادین واقعی وجود دارد یا نه؟ در اینجا نیز می گویند هم متضادین واقعی و هم شبه متضادین وجود دارد. اگر شیئی طبیعتی داشته باشد که از نظر کمیت، در دو جهت کبر و صغر دو حد داشته باشد که از آن دو حد تجاوز نکند، در اینجا حرکت از آن صغر حقیقی(۹) به سوی آن کبر حقیقی(۱۰)، با حرکت از کبر حقیقی به سوی صغر حقیقی متضادین اند؛ چون این دو حرکت، از دو حدی که بینشان نهایه الخلاف است شروع شده اند و به سوی دیگری آمده اند(۱۱). اما اگر شیئی از صغر به سوی کبر حرکت کند و شی ء دیگری از کبر به سوی صغر حرکت کند و این صغر و کبر حد نهایی نباشند، این دو حرکت شبه متضادین می باشند.

تضاد حرکات در حرکت وضعیه و حرکت اینی مستدیره

باقی می ماند حرکات وضعیه و حرکات اینی مستدیره. حرکت وضعیه همان حرکت شی ء است در جای خودش بدون آنکه نقل مکان کند؛ به عبارت دیگر: حرکت شی ء است به دور خودش. و حرکت اینیه مستدیره همان است که امروز به آن [ حرکت انتقالی] می گویند. الان برای زمین دو حرکت قائلند: یکی حرکت وضعیه که زمین به دور خودش می چرخد و با این حرکت، شبانه روز پیدا می شود، و دیگر حرکتی که زمین در یک مدار بیضی به دور خورشید می چرخد.

دو سوال در مورد حرکت وضعیه و حرکت اینیه مستدیره

اینجا برای آقایان دو سوال مطرح است: اول اینکه در حرکت وضعیه مبدا و منتها کجاست(۱۲)؟ هرجا را در نظر بگیریم می توان مبدا حساب کرد و هرجا را در نظر بگیریم می توان منتها حساب کرد. اگر حرکت وضعیه مسبوق به سکون باشد، یعنی شی ء در یک وضع معین ساکن باشد و بعد شروع به حرکت وضعی کند، می توان برایش مبدا فرض کرد ولی نمی توان منتها فرض کرد؛ چون همان وضعی که مبدا بوده بعد در جزء منتها هم قرار می گیرد. ولی اگر وضعی باشد که مبدا هم نداشته باشد، یعنی از وقتی این شی ء وجود دارد حرکتش هم وجود داشته باشد مثل حرکت فلک به عقیده قدما، اینجا دیگر مبدا هم برایش نمی شود فرض کرد. پس این که می گویید [ هر حرکتی مبدئی دارد و منتهایی،] از اول قابل خدشه است.
ثانیا: وقتی که یک شی ء نه مبدا داشته باشد و نه منتها(۱۳) قهرا مساله تضادش هم قابل خدشه است؛ چون شما گفتید منشا تضاد حرکات تضاد مبداها و منتهاهاست؛ پس اگر پای مبدا و منتها در کار نباشد تضادی هم در کار نیست.
فرض کنید شیئی در این فضا حرکت مستدیره ای انجام می دهد. ما می توانیم این حرکت را به دو قوس تقسیم کنیم(۱۴): یکی از نقطه مشرق می آید تا می رسد به نقطه مغرب و دیگری از نقطه مغرب می آید تا می رسد به نقطه مشرق. آیا این دو قوس را باید متضاد بدانیم یا نه؟ یعنی آیا حرکت این شی ء از نقطه مشرق به نقطه مغرب با حرکت آن از نقطه مغرب به نقطه مشرق دو حرکت متضادند یا نه؟ اگر بگویید «متضاد نیستند»، ممکن است کسی بگوید چه فرق است میان این که شی ء روی خط مستقیم حرکت کند و این که روی خط منحنی حرکت کند، که شما آن دو حرکت را متضاد می دانید ولی این دو را متضاد نمی دانید(۱۵)؟
خلاصه اگر بگوییم چنین حرکتی مبدا و منتها ندارد این اشکال پیش می آید که: پس در اینجا منشا تضاد چیست؟

اشکال علامه طباطبایی

حال که مطلب را مطابق آنچه مرحوم آخوند تا اینجا گفته اند ذکر کردیم باید دو مطلب دیگر را مطرح کنیم. مطلب اول را آقای طباطبایی در حاشیه به طور سربسته و اجمالی اشاره کرده اند و رد شده اند ولی مطلب دوم را ایشان هم متعرض نشده اند.
اما مساله ای که ایشان متعرض شده اند، به طور خلاصه این است: اصلا این چه بحثی است که در اینجا مطرح شده است؟! مبدا و منتهای حرکت اصلا اینها نیست. اگر جسمی از این مکان حرکت می کند تا آن مکان، این که این مکان را «مبدا» می نامیم و آن مکان را «غایت» مَجاز است. یا اگر شیئی حرکت کیفی می کند از بیاض به سواد، واقعا مبدا این حرکت بیاض نیست که آخرش سواد باشد. شما خودتان همیشه در باب حرکت می گویید: الحرکه خروج الشی ء من القوه الی الفعل؛ یعنی مبدا حرکت، قوه است و نهایت حرکت، فعلیت. بنابراین همیشه باید مبدا حرکت را قوه بگیریم و منتهای حرکت را فعلیت. جسمی که ابیض است و به سوی سواد حرکت می کند، این ابیض، در همان حال که ابیض است اسودِ بالقوه است و اگر اسود بالقوه نبود حرکت، محال بود. در واقع این شی ء مرکب است از دو حیثیت: یک حیثیت بالفعل و یک حیثیت بالقوه؛ حیثیت بالفعلش ابیضیت است و حیثیت بالقوه اش همان اسودیت بالقوه است. در اینجا حرکت از ابیضیت به اسودیت نیست، [ بلکه از اسودیت بالقوه به اسودیت بالفعل است.] این مِثل یک نوع واسطه در عروض است و یک نوع مجاز است؛ یعنی اینجا دو شی ءِ مقارن وجود دارد: ابیضیت بالفعل و اسودیت بالقوه. حرکت از اسودیت بالقوه به سوی اسودیت بالفعل است و اگر می گوییم «از ابیضیت» به اعتبار این است که این «ابیضیت» مقارن است با اسودیت بالقوه، نه اینکه واقعا ابیضیت مبدا حرکت باشد.
بله از نظر عرف عوام، مبدا حرکت ابیضیت است. از نظر عرف، مبدا حرکت این اتومبیل قم است و منتهایش تهران، ولی اگر بخواهیم ماهیت و واقعیت حرکت را بسنجیم، یعنی حرکت را به عنوان یک وجودِ وقتی بسنجیم، حرکتْ وجودی است بین القوه و الفعل، و یا به تعبیری: من القوه الی الفعل. بنابراین در واقع مبدا حرکت این اتومبیل تهرانِ بالقوه است و منتهایش تهرانِ بالفعل. آقای طباطبایی می گویند: شکی نیست که میان قوه و فعل تنافی هست، ولی میان این دو، تضاد اصطلاحی نیست(۱۶).
بنابراین مبدا حرکتْ قوه است و منتهای حرکتْ فعلیت و میان قوه و فعلیت هم همیشه تنافی است گو اینکه اصطلاح تضاد اینجا صادق نیست(۱۷).
مطابق این بیان، اشکالی حل می شود و اشکال جدیدی به وجود می آید. اشکالی که حل می شود همان است که می گفت «در حرکت مستدیره و حرکت وضعیه (بالخصوص حرکت وضعیه دائم و حرکت مستدیره دائم) مبدا و منتها وجود ندارد». جواب این است: بله مبدا به معنای این که حرکت از یک حالت ساکن شروع شده باشد، در این حرکات وجود ندارد، ولی مبدا به معنای قوه وجود دارد؛ در اینجا دائما خروج از قوه به فعلیت است. در این جهت که حرکتْ خروجِ من القوه الی الفعل است و مبدئش قوه است و نهایتش فعلیت، هیچ فرقی میان حرکت مستقیمه اینیه و حرکت مستدیره اینیه و همچنین حرکت وضعیه نیست.
و اما اشکال جدیدی که به وجود می آید این است: بنا بر این که حرکتْ خروج شی ء از قوه به فعل باشد، دیگر دو حرکت متضاد وجود ندارد؛ چون خروج از قوه به فعلیت وجود دارد ولی خروج از فعلیت به قوه وجود ندارد. اگر همان طور که حرکتِ از قوه به فعلیت داریم حرکتِ از فعلیت به قوه هم داشتیم می توانستیم بگوییم که دو حرکت متضاد داریم و آنچه که مبدا این حرکت است منتهای آن حرکت است و آنچه که مبدا آن است منتهای این است(۱۸).

جواب از اشکال علامه طباطبایی

این مطلبی بود که آقای طباطبایی در حاشیه فرموده اند. به ایشان باید این طور جواب داد که این آقایان هم به این نکته که مبدا حرکت، قوه است و نهایتش فعلیت، توجه دارند و مورد قبولشان است، ولی بحث آقایان سر این است که «چه حرکتهایی واقعا با یکدیگر تضاد دارند؟». حرف آنها این است که اگر شی ء متحرک، بالفعل متلبس به حالتی باشد که آن حالتِ بالفعل با حالت بالفعلی که با حرکت می خواهد به دست بیاورد متضاد باشد و شی ء دیگری بالفعلْ متلبس به آن حالتی باشد که این [ شی ء با] حرکت می خواهد به دست بیاورد و به سوی آن حالتی برود که آن متحرک دیگر بالفعل متلبس به آن است، این دو حرکت، بینهما غایه الخلاف است و متضادند. می خواهم بگویم بعد از اینکه مقصود این آقایان را می دانیم نباید در تعبیرشان مناقشه کنیم.
حال ما مطلب آقایان را به تعبیری می گوییم که مناقشه شما هم وارد نباشد: اگر جسمی بالفعل متلبس به حالتی باشد و بالقوه حالتی را داشته باشد که به سوی آن در حرکت است و بین آن حالتی که بالقوه دارد با حالتی که بالفعل دارد کمال التضاد و غایه الخلاف باشد، [ و جسم دیگری بالفعل متلبس به حالتی باشد که جسم اولْ بالقوه متلبس به آن بود و بالقوه متلبس به حالتی باشد که جسم اولْ بالفعل متلبس به آن بود و به سوی آن در حرکت باشد، در این صورت] بین این دو حرکت غایه الخلاف و کمال التضاد است.
پس چون بحث سر این است که چه حرکاتی بینشان غایه الخلاف است، ما مبدا و منتها را به این تعبیر می گوییم، و الاّ در اینکه مبدا حقیقی حرکت، قوه است و نهایتش فعلیت، شکی نیست.

مناقشه دیگری در کلام مرحوم آخوند

مطلب دوم این که: ممکن است در اینجا کسی با مرحوم آخوند مناقشه کند و بگوید: شما دیگر چرا این حرفها را می زنید و صحبت از تضاد دو حرکت می کنید؟! مقسم تضاد و تماثل و تجانس و تخالف، ماهیات هستند؛ یعنی دو ماهیت موجود اگر فردِ یک نوع باشند متماثل اند، اگر دو نوع از یک جنس باشند متجانس اند، و اگر در جنس قریب شریک باشند و بین فصلهایشان نهایت خلاف باشد متضادند. خلاصه همه این بحثها در مورد ماهیت است و در باب وجود اصلا این بحثها معنی ندارد. شما خودتان در اول اسفار گفتید «الوجود لا ضد له»؛ یعنی وجود از آن جهت که وجود است ضد ندارد و وجودها به تبع ماهیات متصف به تماثل و تضاد و امثال اینها می شوند. در باب حرکت هم حرفتان این است که حرکت نحوه وجود است و از سنخ ماهیات نیست. شیخ اشراق که حرکت را از سنخ ماهیات و یک مقوله می داند می تواند چنین حرفهایی بزند اما شما نه.

جواب مناقشه

این مناقشه هم نظیر مناقشه ای است که آقای طباطبایی کردند. جواب این است: حرف شما درست است ولی همه جا نباید مته به خشخاش گذاشت. وقتی ما بحث از تضاد حرکات می کنیم، این تضادْ در واقع به تبع تضاد آن مقوله ای است که حرکت در آن واقع می شود. ثانیا لزومی ندارد که هرگاه می گوییم «تضاد» مقصودمان همان تضاد مصطلح باشد.
پس این طور مناقشه ها، از نوع مته به خشخاش گذاشتن است؛ یعنی با اصل مقصود این آقایان منافات ندارد.

آیا حرکت باید فقط یک غایت داشته باشد؟

مطلب دیگر(۱۹) این که: آیا ضرورت دارد که حرکت [ فقط] یک غایت (به معنی ما ینتهی الیه الحرکه) داشته باشد، یا ممکن است حرکتی هیچ غایتی (به یک معنا یعنی غایتی که فقط آن، غایت باشد) نداشته باشد بلکه هر مرتبه اش غایت مرتبه دیگر باشد؟

نظرات کاربران درباره کتاب درسهای اسفار