فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پهلوان پنبه

کتاب پهلوان پنبه
۱۱ افسانه ی ايرانی

نسخه الکترونیک کتاب پهلوان پنبه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پهلوان پنبه

یکی بود، یکی نبود. پیرزنی بود که از دارِ دنیا فقط یک پسر داشت. اسم این پسر "حسنی" بود. پیرزن پسرش را خیلی دوست داشت، اما افسوس که حسنی تنبل و بی‌عار بود، پرخور و بیکار بود! حسنی آن‌قدر خورده بود و خوابیده بود که مثل یک غول شده بود. به‌خاطر همین هم «پهلوان‌پنبه» صدایش می‌کردند. پهلوان‌پنبه صبح تا شب می‌خورد و می‌خوابید. دست به سیاه و سفید هم نمی‌زد. پیرزن هرچه نصیحتش می‌کرد، فایده نداشت که نداشت. بالاخره پیرزن از تنبلی و پرخوری حسنی، جانش به لب آمد. یک روز که حسنی از خانه بیرون رفت، پیرزن در را بست و دیگر به خانه راهش نداد. حسنی گریه و زاری و التماس کرد، ولی پیرزن در را باز نکرد که نکرد...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پهلوان پنبه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱/ قصه ی بخت

افسانه ای از ترکمن صحرا

یکی بود، یکی نبود. روزی روزگاری، مردی بود به نام "نجف قلی" که خیلی بداقبال بود. نجف قلی آن قدر بداقبال بود که اگر لب دریا می رفت، آب دریا ته می کشید و خشک می شد.
نجف قلی بیچاره، صبح تا شب با خودش فکر می کرد که چه کار کند و چه خاکی به سرش بریزد، کجا برود و درد دلش را به چه کسی بگوید.
نجف قلی خیلی فکر کرد، اما فکرش به جایی نرسید. آخرش هم شال و کلاه کرد و راه افتاد. رفت تا بخت را پیدا کند، عقده ی دلش را واکند. می خواست از بخت بپرسد که چرا این قدر بداقبال است. خلاصه رفت و رفت و رفت تا به گرگی رسید. یک گرگ خیلی بزرگ. گرگ زیر درختی دراز کشیده بود. چشم هایش را بسته بود و انگار خواب بود. نجف قلی ترسید. رنگ از رویش پرید. مثل برگ بید، لرزید و لرزید. با خودش گفت: «حالا چه کار کنم؟ چه جوری از دست این گرگ فرار کنم؟» بعد کفش هایش را درآورد و خواست پاورچین پاورچین از کنار گرگ رد شود. یک هو گرگ از جا پرید. دم جنباند و جلوی نجف قلی را گرفت. 



فریاد کشید: «می خواستی چه کار کنی؟ از دست من فرار کنی؟»
نجف قلی به التماس افتاد و گفت: «ای گرگ! ای گرگ بزرگ! من می دانم که تو زرنگی! تیزدندانی، تیزچنگی! تیزپایی، تیزهوشی، تیزچشمی، تیزگوشی! اما بیا و به من رحم کن! مرا نخور. من بداقبالم، بیچاره ام، به دنبال چاره ام. مسافرم و راه درازی در پیش دارم.»
گرگ گفت: «به جای آه و ناله کردن، حرفت را بزن. بگو کجا داری می روی؟»
نجف قلی گفت: «به سفری سخت می روم، به دنبال بخت می روم. می خواهم او را پیدا کنم. عقده ی دلم را واکنم. از او بپرسم که چرا این قدر بدبختم.»
گرگ کمی فکر کرد و گفت: «به یک شرط می گذارم بروی و راهت را ادامه بدهی.»
نجف قلی پرسید: «چه شرطی؟»
گرگ گفت: «به شرطی که وقتی بخت را پیدا کردی، عقده ی دلت را واکردی، از او بپرسی که من چه کار باید بکنم که سردردم خوب شود. مدتی است که سردرد خیلی بدی دارم.»
نجف قلی گفت: «باشد، حتماً می پرسم.»
بعد، از گرگ خداحافظی کرد و دوباره راه افتاد. رفت و رفت تا به باغی رسید. به پیرمرد چاقی رسید. پیرمرد باغبان بود. خیلی هم خوش قلب و مهربان بود. نجف قلی که خسته و گرسنه شده بود، پیش پیرمرد رفت و بعد از سلام گفت: «خسته نباشی.»
پیرمرد که سخت کار می کرد و عرق می ریخت، گفت: «سلامت باشی جوان!» بعد نگاهی به نجف قلی انداخت و گفت: «انگار مسافری و از راه دوری می آیی. حتماً خسته ای، خیلی هم گرسنه ای. بیا دوست من، بیا آبی به دست و رویت بزن. بعد، زیر این درخت گردو بنشین و کمی خستگی در کن.»
نجف قلی با آب خنکی که از توی باغ می گذشت، دست و رویش را شست و زیر درخت نشست. پیرمرد مهربان، بقچه ی نانش را باز کرد. با هم، چای و نان و پنیر خوردند. بعد، پیرمرد گفت: «حالا بگو از کجا می آیی. اهل کدام شهر و دیاری؟»
نجف قلی تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. باغبان پیر گفت: «اگر او را پیدا کردی، اگر او را گیر آوردی، از مشکل من هم بگو، چاره ی مشکل مرا هم بپرس.»
نجف قلی با تعجب پرسید: «تو دیگر چه مشکلی داری؟ تو که ماشاءالله هزار ماشاءالله وضعت خوب است، همه چیز داری. خانه داری، باغ داری، گاو و گوسفند و اسب و الاغ داری. تو که دیگر غمی نداری، غصه و ماتمی نداری!»
باغبان گفت: «درست است که باغ دارم، خانه و اسب و الاغ دارم، اما پیر و تنهایم. توی این دنیا کسی را ندارم. من توی دار دنیا یک درخت گردو دارم که خیلی دوستش دارم. این درخت را وقتی جوان بودم کاشتم. سی سال پایش زحمت کشیدم، اما درختم میوه نمی دهد. نمی دانم چه کار کنم...»
نجف قلی گفت: «باشد... وقتی به بخت رسیدم، وقتی او را دیدم، چاره ی مشکلت را از او می پرسم.»
بعد، از باغبان خداحافظی کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا به یک رودخانه رسید. رودخانه خیلی بزرگ بود. خیلی هم خروشان بود. می غرید و مثل مار پیچ و تاب می خورد و می رفت. نجف قلی غصه اش گرفت. با خودش گفت: «این هم یک بداقبالی دیگر. حالا من چه کار کنم؟ کجا بروم؟ چه جوری از این رودخانه رد شوم.»
همین موقع ماهی خیلی بزرگی سر از آب بیرون آورد و گفت: «آهای! تو کی هستی؟ چرا آن جا نشستی؟ چرا افسرده و غمگینی؟»
نجف قلی گفت: «مگر خودت نمی بینی؟ می خواهم از این رودخانه بگذرم و به دنبال بخت بروم.»
بعد، تمام ماجرا را برای ماهی تعریف کرد.
ماهی گفت: «اگر قول بدهی که وقتی بخت را پیدا کردی، گره مشکلت را واکردی، چاره ی مشکل مرا هم بپرسی، تو را می برم آن طرف.»
نجف قلی گفت: «باشد... بگو مشکلت چیست؟»
ماهی گفت: «با این که همیشه در آبم، اما خیلی غمگینم. خیلی بی تابم. شب تا صبح بیدارم. خواب ندارم. چشم هایم تا صبح باز است، شب هم طولانی است، مثل یک جاده ی دراز است. تمام نمی شود. از تنهایی حوصله ام سر می رود. خستگی از تنم در نمی رود. نمی دانم چه کار کنم. دلم می خواهد من هم مثل همه بخوابم، خواب ببینم و از توی آسمان ستاره بچینم!»
بعد، نجف قلی را پشتش سوار کرد و برد آن طرف رودخانه. نجف قلی از ماهی خداحافظی کرد و دوباره راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا به پیرمردی رسید که ریش سفیدش تا روی زانویش می رسید. سلامی کرد و گفت: «ای پیرمرد دانا، تو می دانی بخت را کجا می شود پیدا کرد؟»
پیرمرد دستی به ریش سفیدش کشید و گفت: «پسرم! بخت منم، با من چه کار داری؟»
نجف قلی خیلی خوشحال شد و به پیرمرد گفت: «من مرد بیچاره و بدبختی هستم. اگر لب دریا بروم، دریا خشک می شود.» بعد هم از مشکل گرگ و باغبان و ماهی گفت. پیرمرد گفت: «بخت خودت در راه معلوم می شود. بی خوابی ماهی، به خاطر مروارید درشتی است که توی بینی اش گیر کرده. اگر کسی آن را دربیاورد، ماهی راحت می شود و از آن به بعد می تواند بخوابد و خواب ببیند، از توی آسمان ستاره بچیند! باغبان باید گودالی زیر درخت گردو بکند و گنجی را که زیر آن است، بیرون بیاورد. آن وقت درختش میوه می دهد. گرگ باید مغز سر یک آدم نادان را بخورد تا سردردش خوب شود!»
نجف قلی از بخت تشکر کرد و به راه افتاد و به طرف خانه اش رفت. رفت و رفت و رفت تا به رودخانه رسید. ماهی که منتظرش بود، تا او را دید، پرسید: «بخت را دیدی؟ چاره ی مشکلم را پرسیدی؟»
نجف قلی گفت: «بله.»
ماهی پرسید: «خب بگو حالا چه کار کنم؟»
نجف قلی گفت: «اول مرا به آن طرف رودخانه ببر تا برایت بگویم.»
ماهی او را پشت خود نشاند و به آن طرف رودخانه برد.
نجف قلی گفت: «یک مروارید درشت توی بینی توست. اگر درش بیاوری، راحت می شوی و می توانی مثل همه بخوابی.»
ماهی گفت: «تو بیا و جوانمردی کن این مروارید را در بیاور و مرا راحت کن.»
نجف قلی گفت: «من احتیاجی به مروارید تو ندارم. چون بختم باز شده است و خودم بهتر از آن را دارم. باید زودتر سراغ بخت خودم بروم.»
هرچه ماهی اصرار کرد، نجف قلی قبول نکرد که نکرد. راه افتاد و رفت. رفت و رفت تا به باغبان رسید. باغبان باغ، پیرمرد چاق پرسید: «چی شد؟ بخت را دیدی؟ چاره ی مشکلم را پرسیدی؟»
نجف قلی گفت: «بله.»
بعد حرف های بخت را موبه مو برایش تعریف کرد. پیرمرد چاق گفت: «ای جوان! من پیرم و تنها. توی این دنیا کسی را ندارم. بیا و پیش من بمان. پسرم شو، عصای دستم شو. با هم گنج را درمی آوریم و به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کنیم. بعد هم این خانه و باغ و این گنج و اسب و الاغ به تو می رسد.»
نجف قلی باز هم قبول نکرد و گفت: «من احتیاجی به گنج تو ندارم. چون می دانم بعد از زحمتی که کشیدم، بعد از این که به خدمت بخت رسیدم، چیز خیلی بهتری گیرم می آید!»
پیرمرد چاق، باغبان باغ، هرچه اصرار کرد، نجف قلی قبول نکرد که نکرد و باز راه افتاد. رفت و رفت تا به گرگ رسید. به گرگ بزرگ رسید. گرگ تا او را دید، از سفرش پرسید. نجف قلی هرچه را که در راه دیده و شنیده بود، برایش تعریف کرد. بعد به او گفت که چاره ی مشکلت مغز یک آدم نادان است.

نظرات کاربران درباره کتاب پهلوان پنبه