فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نسل نواندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چگونه به اینجا رسیدم؟

کتاب چگونه به اینجا رسیدم؟

نسخه الکترونیک کتاب چگونه به اینجا رسیدم؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چگونه به اینجا رسیدم؟

حال که مدت زمانی است که از زندگی شما گذشته است و به آن نگاهی می اندازید متوجه می شوید که شباهتی به آنچه برنامه ریزی کرده بودید ندارد. شما انتظار زندگی بدین شیوه را نداشته اید. در این هنگام به این نکته پی می برید که همه احساسات شما در مورد شغل ، خانوداه و همسرتان چیزی کاملا متفاوت با آنچه انتظار داشته اید است . اگر به نجوای درونتان خوب گوش دهید صدایی خواهید شنید که از شما می پرسد : چطور به اینجا رسیدم؟همه ی افراد دارای قابلیت ها و استعداد هایی هستند بنا بر این قابلیت ها هر فرد ارزش و اعتبارات خاص خود را کسب خواهد کرد. در این کتاب سعی شده که شما به نقطه عطفها و مشکلاتی که در مسیر زندگی مواجه می شوید پی ببرید و از این رو در مسیر حرکت کمتر دچار شک و تردید ، ترس و سردرگمی و احساس گناه شده و دیدگاه وسیع تری در این مسیر داشته باشید. پس برای گریز از این دردها شاید بهتر باشه سعی کنیم اطلاعات خود را افزایش بدیم و در یک محیط امن دانسته های خودرا مورد سنجش قرار دهیم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نسل نواندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چگونه به اینجا رسیدم؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:









دیباچه

روحی را نمی شناسم که ضربه نخورده باشد
و دوستی ندارم که فقط ناز و نعمت را حس کرده باشد
و رویایی را نشناسد که خرد نشده، یا به زانو درنیامده باشد

پاول سیمون

همه ی ما گاهی هم زمان یا مجزا خود را رودرروی وقایعی دور از انتظار می یابیم و به جاهایی می رسیم که هرگز برایش نقشه نکشیده بودیم. با موانعی روبرو می شویم و عواطفی را حس می کنیم که توقع نداشتیم. مقصد خود را تشخیص نمی دهیم و می دانیم که آن را انتخاب نکرده ایم. با این حال خود را بدون مقاومت در آن جا می یابیم. در واقع می توان گفت، آن طور که انتظار داشتیم به اهداف مان نرسیده ایم و ظاهراً با مجموعه ای از پیشامدها که هرگز تصور نمی کردیم جابه جا شده اند. بیایید آرزوی... را کنار بگذاریم:

* رابطه ای که فکر می کردیم برای همیشه ادامه می یابد، ولی ناگهان با اندوه فراوان تنها هستیم.
* شغلی که فکر می کردیم همیشگی است، بدون دلیل ناپدید می شود سپس احساس می کنیم شکست خورده ایم.
* سلامتی خود یا کسی که دوستش داریم و همیشه در سطح خوبی بوده ناگهان با بیماری ها تهدید می شود.
* وقایعی ورای کنترل، رفاه مالی ما را از بین می برد.

یا شاید زمانی پیش می آید که زندگی خود را آن چنان که هست می یابیم، نه آن طوری که آرزویش را داشتیم و با ترس و نومیدی شدید درمی یابیم که زمان تغییر کردن فرا رسیده است:

* رابطه ی ما شور و هیجان خود را از دست داده است و نزدیکی کاری است که ماه ها یا حتی سال ها پیش انجام داده ایم.
* شغل ما حالتی یافته که از انجام دادن آن به کلی خسته شده ایم و یا بدتر، از آن احساس وحشت داریم.
* خانه، خانواده و کار و شغلی که برایش سخت کوشیده ایم، به طریقی احساس نارضایتی و گسیختگی عمیق در ما ایجاد می کند.

چه اتفاقی در حال وقوع است؟ مقابل یک شکاف ایستاده ایم. شکاف بین جایی که در انتظارش بودیم و جایی که در حقیقت در آن هستیم. بین آن چه امید داشتیم به وقوع بپیوندد و آن چه به واقع روی داده است. شکافی بین زندگی که برای خود تصور کرده بودیم و زندگی که داریم.

آن چه موجب می شود گذراندن این لحظه ها بسیار دشوار و آشفته شود، تنها مواجه شدن با مشکلات و یا تجربه لحظه های دشوار و هیجانی نیست. هر یک از ما در زندگی خود با بسیاری از این مشکلات، با شجاعت مقابله و مبارزه کرده و آن ها را پشت سرگذاشته ایم. آن چه در این تجربه های خاص تفاوت ایجاد می کند، حس سرگشتگی به همراه درد است، نوعی شوک و گسستگی بین آن چه به نظر ما درست بوده و آن چه به واقع روی داده است. گویی هم چون غریبه ای در زندگی خود از خواب بیدار می شویم. دور نما، عواطف و شرایط را مانند هیچ یک از وقایع مبهم موجود، نمی بینیم و خود را در حالی می یابیم که می پرسیم: «چگونه به اینجا رسیدم؟»هیچ پاسخی بلافاصله به ذهن مان نمی رسد.
طرح این پرسش و نبود پاسخ است که ما را گرفتار بحران روحی و عاطفی می کند.
***
ماه گذشته همسرم گفت که طلاق می خواهد و بعد از گذشت پانزده سال از ازدواج مان به پایان راه رسیده است. نمی توانم باور کنم که دارم او را از دست می دهم و خانواده ی ما از هم می پاشد. خانه، دوستان و زندگی که ساختیم، قرار است ناپدید شود. از این که رویای مرا نابود می کند، از دست او بسیار برآشفته ام. اکنون باید چه کنم؟ چطور ممکن است چنین مسئله ای برای من اتفاق افتد؟ «چگونه به اینجا رسیدم؟»
اکنون مدتی است که از رفتن به سرکار وحشت دارم و سرانجام این حقیقت را پذیرفتم که: بدبخت هستم. چون از کاری که برای اداره ی زندگی انجام می دهم بیزارم. نمی فهمم چطور ممکن است چنین اتفاقی روی دهد، من سال ها در مدرسه ی طب، وقت صرف تحصیل کردم تا پزشک شوم و اکنون واقعاً موفق ام. این همان طرحی است که از دوران نوجوانی برای خود رسم کردم و در این راه موفق بوده ام. فقط دیگر نمی خواهم این شغل را داشته باشم. من به راستی وحشت زده ام، نمی توانم در سن پنجاه ودو سالگی با داشتن دو بچه در دانشگاه دوباره از صفر شروع کنم. «چگونه به اینجا رسیدم؟».
***
به تازگی اولین خانه ام را خریده ام، اما مرا دچار افسردگی عمیق کرده است. من چهل و دو سال دارم و هنوز مجردم و در این خانه زیبا تنها زندگی می کنم. این چیزی نیست که می خواستم.
خیال می کردم تا این موقع با مرد رویاهایم ازدواج کرده و دو فرزند خواهم داشت. «چگونه به اینجا رسیدم؟»
فکر می کنم رازی بسیار وحشتناک در زندگی ام وجود دارد. من و همسرم دو سال است که نزدیکی نداشته ایم. یک جایی در طول مسیر زندگی، شور و هیجان خود را از دست داده ایم. اکنون مانند دو هم اتاقی مجرد و مودب زندگی می کنیم. من هنوز خیلی جوان هستم و زود است که زندگی جنسی نداشته باشم. «چگونه به اینجا رسیدم؟»
شاید هنگامی که این مطالب را مطالعه می کنید این پرسش یا پرسشی مشابه آن در درون شما طنین اندازد. البته شاید این پرسشی است که تا به حال در ضمیرتان به این صورت در قالب واژه ها شکل نگرفته باشد و یا بیش از یک احساس باشد. مثل اضطرابی بی نام و نشان؛ بی قراری تعریف نشده و حسی مغشوش کننده در مورد زندگی، کار یا رابطه تان باشد. مسئله ای باعث نگرانی شما می شود که نمی دانید چیست؟
یا شاید هیچ مسئله ی معماگونه ای در مورد آن چه مزاحم شماست وجود نداشته باشد، شاید هم مانند افرادی که از آن ها نقل قول شد در سفر خود با تحولی روبرو هستید، یا به یاد می آورید با عقیده ای صریح در مورد هدف و جایی شروع کردید که در نظر داشتید به آن جا بروید. اما اکنون که به اطراف خود می نگرید می بینید به پایان راه رسیده اید و این پایان به آن چه انتظارش را داشتید شباهت ندارد. در واقع این هدفی نیست که به دنبالش بودید و فکر نمی کردید در مورد همسر، ازدواج، شغل یا زندگی تان چنین حسی داشته باشید. در این حالت از اعماق وجود خود زمزمه این پرسش را می شنوید:

«چگونه به اینجا رسیدم؟»

این کتاب در مورد همین پرسش است و به شما کمک می کند تا پاسخی بیابید. هم چنین در مورد قدرت این پرسش است که می تواند زندگی و روابط شما را عمیقاً تغییر دهد.
کتابی است در مورد تشخیص و درک تحول های مهم، که مقاصد و مراحل حساس را در مسیر شما منحرف می کنند. به این ترتیب می توانید بدون ترس، سردرگمی، احساس گناه و با متانت، شایستگی و ژرف اندیشی بیشتر از آن ها عبور کنید.
این کتاب در مورد رنجی است که ندانسته برای خود ایجاد می کنید و بهایی است که در مورد کار یا روابط خود می پردازید و زمانی که پرسش فوق از درون شما بانگ می زند و آن را نادیده می گیرد، این کتاب شما را راهنمایی می کند واکنش مناسبی نشان دهید و به پاسخ های دریافتی توجه کنید. این کتاب در مورد چگونگی اجتناب از گرفتار شدن در مکان ها و مراحلی است که موقت اند و نحوه ی استفاده ی درست از این مکان ها تا سرآغازی برای بازآفرینی و تولد دوباره باشند.
کتابی است در مورد این که چگونه این پرسش و پاسخ شما را از ترس، سردرگمی و اندوهی رها می سازد که بیشتر اوقات در دام گذشته یا منفعل در زمان حال نگه تان می دارد. شما را آزاد می سازد تا سرانجام به طرف زندگی مملو از لذت، مسرت و خشنودی واقعی و شوری دوباره حرکت کنید.

وقتی درمی یابید نقشه ی قدیمی تان شما را به مسیری برده است که دیگر خواهان حرکت در آن نیستید، چه کاری انجام می دهید؟ اگر خود را در چنگال جاده ای اسیر بیابید که ندانید باید از چه راهی بروید چه واکنشی نشان می دهید؟ چگونه بخش بعدی سفر خود را برنامه ریزی می کنید؟ چطور برنامه ی کلی زندگی خود را دوباره طراحی می کنید؟ چگونه دوباره آغاز می کنید؟

«چگونه به اینجا رسیدم؟» در مورد یافتن راهی به سوی امید و شادی تازه است. در هر کجا که باشید. گشایش درهای تازه به روی دگرگونی فردی است که اغلب به بن بست می رسد. راه هایی به شما پیشنهاد می کند تا نخست جایی را که هستید بررسی کنید و بعد علت رسیدن تان به اینجا را بیان می کند. این کتاب به تمام مسائلی که با یافتن خود در مکان های دور از انتظار روی می دهد، اعم از مسائل درونی یا بیرونی رسیدگی می کند. هم چون کتاب راهنمای تعیین مسیر است که شما را در جنگلی انبوه از افکار و عواطفی هدایت می کند که اغلب باید برای رسیدن به تولدی دوباره و قدرتمند از آن عبور کنید.
به شما کمک می کند طرح خود را درک کنید و از شما دعوت می کند طرحی نو بریزید. با حرکت به آن سوی پرسش «چگونه به اینجا رسیدم؟» به طرف گزینه های «من که هستم؟» «اکنون چه می کنم؟» «چگونه پیش می روم؟»، «کجاست جایی که می خواهم بروم؟» می رود و شما را در یافتن پاسخ یاری می کند.
همیشه گفته ام که کتاب هایم از من برون نمی تراوند، بلکه در من واقع می شوند چون تجربه ی زندگی من هستند. من عنوان کتابی را که می خواهم درباره اش بنویسم انتخاب نمی کنم، بلکه عنوان مرا برمی گزیند. گویی کتابی خود را به من تحمیل می کند تا نوشته شود. از هر کجا که نشات بگیرد، مرا فرا می خواند و با تلاش به هشیاری من نفوذ می کند و بانگ می زند: «من اینجا هستم. به هر آن چه باید بگویم توجه کن و با دقت آن ها را یادداشت کن». نوشتن یک کتاب برای من همیشه پاسخ به آن نداست. «چگونه به اینجا رسیدم؟» کتابی است که از صدای قدرتمندی تولد یافته که تقاضا داشت شنیده شود. پیام آن برای من، شما و بسیاری از مردمی است که می شناسید و دوستشان دارید. راهنمایی برای تمام مردم در جاده ی خودیابی و در مواقع سردرگمی است. مهم ترین کتابی است که معتقدم می توانم بنویسم. کتابی که عمیقاً با آن پیوستگی دارم، چون از سفر بسیار پرحادثه ی خود من پدیدار گشته است. سفری که با دگرگونی انقلابی مداوم فردی و حرفه ای ترسیم شده است.
من زندگی راحتی نداشته ام. زندگی من پر از سرخوردگی و دل سردی هایی بود که با از دست دادن و خیانت به گلوله بسته شد و با موقعیت هایی بسیار ناراحت کننده و نا امیدکننده محاصره شد، به طوری که مجبور شدم دوباره و دوباره و دوباره... بیاموزم که چگونه از میان وقایع دور از انتظار خود را بیابم.
می دانم معنی وادار کردن کسی که دوستش دارید به ترک شما بدون هیچ توضیحی چیست، او هرگز باز نمی گردد. می دانم دراز کشیدن در تخت خواب کنار کسی که زمانی شما را دوست داشته و وقتی سعی می کنید او را لمس کنید، خود را عقب می کشد، چه احساسی ایجاد می کند. می دانم داشتن رویایی مشترک با کسی، و از روی ناچاری شاهد متلاشی شدن و فروپاشیدن رویا بودن تا جایی که دیگر هیچ چیز از آن باقی نماند یعنی چه. می دانم سخت کارکردن در حرفه خود و ساختن آن چه باور دارید فقط برای این که کسی را وادار کنید بیاید و همه ی آن را نابود کند یعنی چه.
می دانم از دست دادن آسایش و فراوانی که سال ها به انتظارش بودید تا از آن لذت ببرید و ندانید که آیا بعدها باز هم از آن برخوردار خواهید شد یا نه؟ به چه می ماند. می دانم رودررو شدن با شرایط و وقایعی که منصفانه به نظر نمی رسد و گویی از طرف برخی قدرت های جهانی برگزیده شده اید تا بیش از حد رنج ببرید، یعنی چه؟ می دانم وقتی در می یابید قرار است یک بار دیگر آغازی نو داشته باشید احساس دلهره می کنید و مطمئن نیستید که آیا آن قدر انرژی، شجاعت و ایمان دارید که بار دیگر از نو آغاز کنید یا نه؟
من با تمام این مشکلات و بیش از آن آشنا هستم. بنابراین می بینید که به خاطر دوام عاطفی خودم بود که مجبور شدم در امر تغییر مهارت یابم، تا اصول دگرگونی فردی را تعیین و درک کنم، تا از چگونگی تحمل تحولات عمیق، بدون فروریختن یا مجنون شدن سردربیاورم. هرگاه در مورد حرفه ام در مصاحبه ای شرکت می کنم و از من می پرسند چه کسی یا چه چیزی بامعناترین اثر را برکارم داشته است؟ همیشه در کمال تعجب مصاحبه کننده پاسخی یکسان می دهم: «تجربه ی دردناک» که مرا مبدل به یک متخصص تغییر کرده است. من به هیچ وجه به این آسیب ها، دل شکستگی ها و کلنجارها هم چون اشتباه نمی نگرم. بعد از دودهه کمک به صدها هزارتن از مردم، با یقین کامل فهمیده ام که برعکس آن درست است: زندگی من همواره به یک دلیل پرحادثه بوده است.
***
اجازه بدهید داستانی برای تان بگویم:
سال ها پیش وقتی تازه شروع به آموزش در سمینارها برای گروه کوچکی از مردم لس آنجلس کردم، یکی از دوستانم از من دعوت کرد با کسی ملاقات کنم که او را «مردی بسیار غیرمعمول» می خواند. دوستم توضیح داد، «ممکن است این آقا ظاهراً غیرعادی باشد، اما استعدادی واقعی دارد. او فقط یک دقیقه به شما نگاه می کند و هدف زندگی تان را می گوید.» من شیفته ی این ادعا شدم و یک دانشجوی رشته ی متافیزیک با رشد روحی شدم و تصمیم گرفتم با این آدم جالب ملاقاتی داشته باشم. دوستم قول داد، «پشیمان نخواهی شد.» بعدازظهر روز بعد مرا به یک مجتمع آپارتمانی نزدیک اقیانوس برد. جایی که می بایست همراه تعداد زیادی از افراد کنجکاو دیگر برای ملاقات یک دقیقه ای منتظر می ماندیم. آن لحظه فرا رسید و من به اتاق کوچکی راهنمایی شدم که غیب گوی اسرارآمیز در آن جا روی نیمکتی نشسته بود. او یک دست کت و شلوار تیره با دوخت عالی به تن داشت که با یک ساعت جیبی طلایی درخشان تزیین شده بود. راستش را بخواهید او بیشتر شبیه یک فرد محترم انگلیسی چاق بود تا فردی که بتواند پی به سرنوشت کسی ببرد. اسم مرا پرسید و به من خوش آمد گفت، تمام مدت به چشم های من خیره شده بود.
ناگهان با صدایی عمیق و پرطنین و بی اختیار گفت، «کرگدن». با خودم فکر کردم: «کرگدن»؟ این با هدف من در زندگی چه ارتباطی باید داشته باشد؟ چی داره می گه؟ این که باید جانورشناس شوم؟ یا به افریقا بروم؟» کاملاً گیج شدم و کم کم شک کردم نکند دوستم به من کلک زده و شوخی کرده، جواب دادم: «ببخشید؟» شاید حروف آن کلمه را درست نشنیده بودم. او لهجه ی عجیب و غریبی داشت. «شاید گفته باشد فیلسوف(۲) و من فکر کردم که کرگدن شنیده ام.» من با آن پاسخ ارتباط داشتم. اکنون ذهنم در حال پیکار بود. شاید واژه ای مثل رین گفته باشد، «رینو پلاستی (جراحی پلاستیک بینی) آیا اصطلاحی در شغل مربوط به بینی نبود؟ من همیشه بینی ام را دوست داشتم. آیا فکر می کرد که نیاز به جراحی پلاستیک بینی دارم؟»
دوباره فریاد زد «کرگدن» این بار با لبخند گشاده ای مانع توهم من شد. سرم را تکان دادم و سعی کردم نشان دهم که اصلاً نمی دانم در مورد چه موضوعی صحبت می کند و برخاستم که از اتاق خارج شوم. در همین وقت واقعاً داد زد، «شاخ! شاخ کرگدن! همان که تو هستی عزیزم». برگشتم و سرجایم نشستم و گفتم، «لطفاً منظورتان را توضیح دهید.»

شما شاخ کرگدن هستید، قسمتی که جسورانه پیش می رود و جلوتر از بدن است. شاخ اول می رود می فهمی؟ شاخ قوی، دلیر و بی رحم است. هر چیز ناشناخته و خطرناک را کاوش می کند، در موانع نفوذ می کند و تمام سدها را از سر راه کرگدن برمی دارد. به این ترتیب کرگدن می تواند سالم و با سرعت بیشتر حرکت کند. شاخ با مشکلات سر راه رودررو می شود و اجازه می دهد که بدن کرگدن با آن ها آشنا شود. کمک می کند تا کرگدن مسیر خود را تغییر دهد و آن را از آسیب محافظت کند. شاخ معلم و بدن پیرو آن است. شاخ هراسان می شود بنابراین می تواند از بلا در امان باشد. شاخ به واقعیت جاده پی می برد در نتیجه بدن می تواند آزادانه پیش برود.

من همه ی حرف های آن مرد عجیب را با شیفتگی شنیدم. بنابر گفته او هدف من در زندگی این بود که شاخ کرگدن باشم. فکر کردم قسمتی از آن چه را شرح داده فهمیده ام. حتی در آن سال های نخست کار با مردم حس می کردم قرار است تجربه های شخصی من مرکز دانشی باشد که می بایست به دیگران بیاموزم. به یاد دارم در آن لحظه حس کردم آن چه او گفت با احساس درونی من طنین انداز شد. اما به معنی دقیق بعضی از حرف های او اطمینان نداشتم. ولی باز از این ملاقات خوشحال بودم. وقتی از او تشکر کردم به سمت در رفتم، دست خود را برایم تکان داد و با تاکید گفت: «فراموش نکن، تو شاخ هستی!»
من فراموش نکردم. اما کامل هم نفهمیدم: اطمینان کمی داشتم که حرف من همانند «شاخ» می تواند کمک کننده باشد.
طی ده سال بعد سرنوشت من به عنوان آموزگار به شیوه هایی آشکار شد که نمی توانستم تصور کنم. من به همراه نوشتن، سخنرانی و تولید برنامه ی تلویزیونی، مرکز رشد فردی بزرگی در لس آنجلس پی ریزی کردم که مردم از سراسر امریکای شمالی برای شرکت در سمینارهای مربوط به تغییر به آن جا می آمدند. یک شب درست زمانی که سمینار تعطیلات آخر هفته رو به اتمام بود، مردی در کلاس به سمت من آمد.
او گفت: «می خواهم چیزی به تو بدهم، برای تشکر به خاطر همه ی کارهایی که برای من و تمام ما در این تعطیلات انجام دادی و حتی بیش از آن برای تشکر از تو به خاطر همه سختی هایی که در زندگی خود تحمل کردی. اگر این قدر شجاع نبودی تا عمیق عشق بورزی و بدون در نظر گرفتن یاس و نومیدی، دوباره تلاش نمی کردی، هیچ گاه درس هایی را که به ما آموختی فرا نمی گرفتی. چنان چه این قدر زندگی خود را به خطر نمی انداختی و صادق نبودی، من اکنون اینجا نبودم و تا این حد احساس وجد نمی کردم. او ادامه داد، این را در فروشگاهی دیدم و مرا به یاد شما انداخت، این که دل و جرات داشتید این مصائب را تحمل کنید و توانستید در مورد آن به ما درس بدهید. او دست خود را پیش آورد و در آن شیئی به رنگ خاکستری نقره ای از جنس پیوتر بود. «یک کرگدن». در حالی که از شگفتی سر خود را تکان می دادم، کرگدن فلزی را از او گرفتم. ناگهان واژه های آن مرد عجیب مانند نورافکن در ذهنم برق زد، واژه هایی که سال ها به آن ها نیندیشیده بودم:
«نخست، شاخ پیش می رود.»
همانجا ایستاده در سالن سمینار به ملاقاتی می اندیشیدم که سال ها پیش به وقوع پیوسته بود، ناگهان فهمیدم مرد غیرعادی که ملاقات کرده بودم، هر چه نباشد، غیب گویی جالب توجه بوده. او واقعاً آینده و هدف مرا دیده بود. او با مطالبی که در مورد شاخ کرگدن گفته بود، واقعیت زندگی مرا درست توصیف کرده بود. هر بار که متحمل تجربه های فردی بسیار دردناکی می شدم و از طریق حرفه ام معرفت کسب کرده از آن را به مردم منتقل می کردم، دیگران مجبور نبودند همان سرخوردگی ها را تجربه کنند؛ من جسورانه و با شجاعت زندگی کرده بودم و در قلب خود آثار بسیاری از زخم داشتم تا به دیگران نشان دهم. من «برخلاف تجربه های زندگی خود آموزش نمی دادم بلکه از تجربه های به دست آورده در زندگی ام آموزش می دادم.» من در مقام یک آموزگار به جای آن که از داستان های کامل نشده زندگی خود سلب صلاحیت کنم، عمیقاً از آن ها سپاس گزاری می کنم. با استفاده از معرفتی که از آن ها کسب کردم، می توانم در طرح نقشه های عاطفی به دیگران کمک کنم و راهنمای آنان در میان پیچ راه های مشکل ساز و پیچیده ی اوقات سخت زندگی باشم.
اکنون کرگدن پیوتری بیش از پانزده سال با من بوده و در کنار کامپیوتر من نشسته است. شاخ کوچک و پرقدرت آن با افتخار به طرف بالا خم شده است. در بسیاری از اوقات تنهایی که صرف نوشتن، تعمق، تفکر و خلق می شود، همدم من است. اکنون به من خیره شده و یادآوری می کند که چه کسی هستم.
برخی حقایق که در مورد شاخ کرگدن فراگرفته ام عبارتند از:

بنابر یک گزارش این شاخ دارای قدرت دارویی و حتی خصوصیات سحرآمیز است و به این دلیل در طول هزاران سال شیئی ارزشمند بوده است.
کاربرد شاخ برای پی بردن به وجود زهر است که برای محافظت صاحب آن از آسیب استفاده می شود و چنان چه اتفاقی قطع شود، یک شاخ نو رشد می کند.

چرا این داستان را با شما در میان گذاشتم؟ چون آن را درک کنید یا نه، شما هم یک «شاخ کرگدن» هستید و آن قسمتی از شماست که دوباره آغاز می کند، حتی بعد از آن که شکست می خورید؛ قسمتی از شماست که بعد از جریحه دار شدن، عشق می ورزد. قسمتی از شماست که قبل از همه در تغییر غوطه ور می شود، با آن که ممکن است تردید داشته باشید. قسمتی از شماست که جرات می بخشد. جرات برای پرسیدن، برای اشتیاق شنیدن پاسخ ها، برای دیدن درون و جرات برای برداشتن این کتاب و امید داشتن که آن چه می خوانید مطالب بیشتری در مورد خودتان به شما بیاموزد.
من آن جرات شما را می ستایم. در صفحه های بعد، مهار جرات طبیعی خود و راهیابی از میان هر آن چه در سفر زندگی با آن روبرو می شوید خواهد آمد: تغییر، تحول، دگرگونی در زندگی عناصری نیستند که در حال حاضر برای شما رخ دهند. مهارت هایی هستند که می توانید به طور واقعی فرا بگیرید و در آن ها تخصص یابید.
به جای آن که خود را قربانی اوضاع بدانید، آرزو کنید که مشکلات رودرروی شما به زودی پایان یابند، می توانید فعالانه در فرآیندهایی که تحمل می کنید، شرکت جویید و از آن ها برای رشد، روان آگاهی و بیداری شگرف بهره گیرید. این دانش همان است که مرا حفظ و آزاد ساخته و قلب پیام این کتاب است:

مهم نیست چگونه به آن چه در زندگی دارید و آن چه به امیدش هستید، می پردازید، مهم این است که چگونه با وقایع دور از انتظار تعامل داشته باشید و با چه شجاعتی به رویارویی با آن ها بپردازید و چگونه در میان امور پیش بینی نشده راهیابی کنید و در طرف دیگر به طور تغییر شکل یافته، دوباره متولد شوید.

یافتن خود در اوضاع دور از انتظار، ابتدا پریشان کننده و حتی مغشوش کننده است، درخواست را کنار بگذارید. با این حال، هرگاه شوک قرار گرفتن در مکانی دور از انتظار در زندگی خود را نادیده انگارید، برای کاوش در همه کوره راه های تازه فرصتی گران بها دارید که آن در اختیارتان قرار داده است. مقاصد دور از انتظار دربردارنده ی تجربه ها، بصیرت، بیداری و در نهایت نعمت های دور از انتظارند.
در آخر، موضوع کتاب عبارت است از: حرکت به سمت آینده و دیدن آن با چشم های تازه و امیدوار. این کار همان است که قدرت واقعی و عظمت حقیقی شما را نشان می دهد. آن چه موجب خردمندی شما می شود. آن چه تجربه ی شور و هیجان واقعی زندگی، لذت حقیقی و در نهایت آزادی واقعی را به شما می دهد.

تقدیم با عشق
باربارا دی آنجلیس
سانتا باربارا، کالیفرنیا

مقدمه

به امید روزهایی هر چه زیباتر و شادتر،
و به امید روزهایی که تاریکی و سردی از دل ها رخت بربندد و جای خود را به نور و گرمای خورشید دهد تا با درخشش خود باران رحمت را بر وجود انسان ببارد و با رنگین کمانی از عشق و شور، شکوفه های زندگی را ببار آورد و همه ی عالم را معطر سازد و مژده دهد که عشق پایدار است.

اعظم عزیزی

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد تا وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تاکه هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

منسوب به مولوی(۱)



علم و دانش برای انسان جمالی است که از هیچ کس پوشیده نیست. نسبی است که هرگز مورد جفا قرار نمی گیرد.
امام علی (ع)

مساله این نیست که خرید کتاب چقدر گرون تموم می شه، مساله اینه که اگر کتاب نخونی چقدر برات گرون تموم می شه!

بخش اول: چگونه به اینجا رسیدم؟

۱. کندوکاوی ژرف برای رسیدن به معرفت

شاید وقتی دیگر نمی دانیم باید چه کاری انجام دهیم، به سراغ کار واقعی خود آمده باشیم و وقتی دیگر نمی دانیم باید به چه راهی برویم، سفر واقعی خود را آغاز کرده باشیم.
وندل بری

با یک داستان آغاز می کنیم:
مردی که همیشه خود را باهوش و توانا می دانست در پایان عمری طولانی از دنیا رفت و خود را در دنیایی دیگر یافت و به انتظار مصاحبه با خداوند ماند. ظاهراً وقتی تنها در اتاقی پرنور، بدون سقف، دیوار و کف نشسته بود و سعی می کرد خود را با اوضاع تازه سازگار کند و با تشویش ملاقات آتی خود را پیش بینی می کرد، اثری از زمان وجود نداشت.
در شگفت بود «خداوند چه مطلبی از من می پرسد؟ من هیچ گاه اندیشمند نبودم. اگر در مورد معنی زندگی از من سوال کند چه؟ نمی دانم چه بگویم. من همیشه حقیقت را می گویم، خیلی گرفتار موفق شدن بودم و نتوانستم در مورد آن نوع مسائل فکر کنم. گذشته از همه ی این ها، دست یابی های من بسیار موثر بوده اند، حتی خدا بایستی بتواند آن ها را ببیند!»
مرد با تمرکز شدید تلاش کرد تمام چیزهای شگفت انگیزی را به خاطر آورد که طی دوران زندگی بدست آورده بود، به این ترتیب برای صحبت با خدا آماده می شد.
ناگهان خدا در مقابلش ظاهر شد، روی صندلی دیگر که خالی بود نشست. گفت: «از دیدنت خوشحالم، خوب بگو ببینم، فکر می کنی در زندگی چگونه عمل کردی؟»
مرد از شنیدن اولین پرسشی که خدا مطرح کرد و پرسشی بود که از پاسخش اطمینان داشت، نفس راحتی کشید. با احساس اطمینان شروع کرد: «خوب، فکر می کردم که ممکن است این مطلب را بپرسید، بنابراین فهرست کوتاهی از یافته های خود تهیه کردم. می خواستم صاحب کسب و کار خودم باشم و از نظر مالی موفق باشم و به این خواسته ی خود رسیدم. خواهان یک پیوند زناشویی خوب بودم و تا وقتی همسرم فوت کرد با هم پیوند زناشویی داشتیم پنجاه و دو سال! در نظر داشتم دو فرزندم را به دانشگاه بفرستم و این کار را عملی کردم. می خواستم خانه ای مجلل داشته باشم و به این خواسته نیز رسیدم. می خواستم بازی گلف را فراگیرم و مجموع امتیازم در هر نوبت به نود برسد و همین طور شد. می خواستم یک قایق بخرم و خریدم. اوه، نمی توانم این یکی را فراموش کنم، می خواستم برای اهداف ارزشمند، مرتب پول اهدا کنم و این کار را کردم» مرد از شنیدن فهرست خودش بسیار خشنود شد. بی گمان خداوند نیز تحت تاثیر قرار می گرفت. او تصریح کرد، «بنابراین در پایان می خواستم بگویم، البته مغرور نیستم، که خیلی خوب عمل کردم و بیشتر کارهایی که نقشه ی انجامش را کشیده بودم، عملی ساختم. البته از آن جایی که تو خدایی تمام این ها را از قبل می دانستی».
خداوند با مهربانی به مرد لبخند زد و گفت: «به راستی در اشتباهی.»
مرد پرسید: «در اشتباه؟ نمی فهمم.»
خدا تکرار کرد، «در اشتباهی چون من به اهدافی که به آن ها دست یافتی توجه زیادی نداشتم.»
مرد جا خورد، «توجه نداشتی؟ اما من فکر می کردم…»
خدا حرف او را قطع کرد، «می دانم هر کسی فکر می کند اگر زندگی اش بهتر پیش برود، موفق تر است. اما در اینجا این طور نیست. من به مواقعی که به آن چه انتظار داشتی می رسیدی توجهی نداشتم. چون در مورد آن چه در هستی زمینی یاد می گرفتی، اطلاع زیادی به من نمی داد. «من در تمام اوقات دشواری که با وقایع دور از انتظار مواجه بودی، با مسائلی که برایشان نقشه نکشیده بودی و نمی خواستی، روبرو می شدی، از نزدیک تو را زیر نظر داشتم. می بینی؟ طرز واکنش تو به این مسائل است که در رشد و توانایی روحت انعکاس دارد.»
مرد حیرت زده شد. کاملاً در اشتباه بود! تمام زندگی خود را صرف تلاش برای انجام کارهای مطابق میل کرده بود. هراسان و متعجب بود که: «چطور می بایستی بدانم چه درس هایی از لحظه های دشوار زندگی آموختم؟ هرگز دوست نداشتم بپذیرم که مشکلی دارم. اکنون باید چه پاسخی به خدا بدهم؟»
برای یک لحظه زبانش بند آمد، اما هیچ کس از شکست خوردن لذت نمی برد، به زودی دومین موج انرژی را دریافت کرد و با تندی به خود گفت: «همین طوری اینجا منشین!! تو در هیچ گفت وگویی روی زمین شکست نخورده ای، دوباره سعی کن!» تمام نیروی اعتماد به نفس خود را یک جا جمع کرد و بار دیگر شروع کرد:
«خوب خدایا راستش را بخواهید، من قبلاً فقط مودبانه بیان کردم. در واقع این برداشت شخصی من نبود، زندگی من جهنم بود! چه سختی ها، نا امیدی ها، آزمایش ها و مصیبت هایی را از سر گذراندم! اجازه دهید راجع به زمانی بگویم که مادر زنم ماه ها با ما زندگی کرد و بعد وقتی دو سنگ کلیه را همزمان دفع کردم! پسر کوچک ترم، او خیلی پر دردسر بود و همسرم، مرا وادار به صحبت در مورد او نکن وگرنه تا ابد اینجا خواهم بود.»

خدا جواب داد، «وقت داری، من هیچ عجله ای ندارم…»

همه ی ما در یکی دو شیوه مانند مرد قصه من هستیم. بیشترین تلاش خود را در زندگی به کار می بریم تا کارها درست انجام شوند. فهرست تهیه می کنیم، هدف تعیین می کنیم، تعلیم می بینیم، مطالعه می کنیم، یاد می گیریم نسبت به روابط و رویاهای خود متعهد می شویم، سازمان یافته می شویم، عبادت می کنیم، تصریح می کنیم، در پی حل مشکلات برمی آییم و به امید تجربه ی سعادت و خوشبختی برای خود خیالبافی می کنیم. با این همه به طور اجتناب ناپذیر زمانی می رسد که متوجه می شویم، برغم همه ی اراده ای که به کار برده ایم و مقدار آمادگی و عمق عشق ورزی خود، باز کارها به طوری که فکر می کنیم از آب درنمی آیند. مهم نیست با چه سختی تلاش می کنیم، نمی توانیم برای وقایع دور از انتظار نقشه بکشیم.

نظرات کاربران درباره کتاب چگونه به اینجا رسیدم؟

عالی عالی بهترین کتابی که تا به حال خوندم این کتاب دقیقا در تاریک ترین روز های زندگی من مثل معجزه به کمکم اومد و گام به گام راهنماییم کرد و احساس من رو ،دیدگاهم رو از بد به خوب تغییر داد با این کتاب یه سفر معنوی رو آغاز می کنید و وقتی کتاب تمام شد خودتون حس می کنید چقدر تغییر کردید
در 2 سال پیش توسط sam...hry
ممنون از فیدیبو که
در 2 سال پیش توسط علیمحمد افتخاری