فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مردی که دو پای چپ داشت

کتاب مردی که دو پای چپ داشت

نسخه الکترونیک کتاب مردی که دو پای چپ داشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مردی که دو پای چپ داشت

پنج دقیقه مانده به یازده صبح توی ایستگاه راه‌آهن بود؛ با ریش مصنوعی و عینکی که هویتش را از چشم عموم مخفی می‌کرد. اگر از خودش می‌پرسیدی، می‌گفت یک تاجر اسکاتلندی است. در حقیقت بیش‌تر شبیه یک خودروی سواری بود که از میان یک خروار علوفه عبور کرده باشد. سکوی قطار شلوغ بود. دوستان و آشنایان گروه نمایش برای استقبال از اعضای گروه آمده بودند. هِنری از پشت یک باربر تنومند که هیکلش به ستون می‌مانست همه‌چیز را زیرنظر داشت. برخلاف انتظارش، تحت تأثیر قرار گرفته بود. صحنۀ تئاتر همیشه او را هیجان‌زده می‌کرد. چهره‌های سرشناس را تشخیص داد. مرد چاقی که کت‌وشلوار قهوه‌ای به تن داشت والتر جلیف، کمدین و ستارۀ گروه، بود. از پشت عینک با دقت او را تماشا کرد. باقی چهره‌های معروف پراکنده شده بودند. آلیس را دید. با مردی که قیافه‌اش به ساتور شبیه بود حرف می‌زد و می‌خندید. انگار داشت بهش خوش می‌گذشت. هِنری پشت شاخ و برگی که صورتش را پوشانده بود دندان‌هایش را به هم سایید. طی چند هفتۀ بعد مثل سگی به دنبال گروه نمایش از این شهر به آن شهر می‌رفت و واقعاً نمی‌شد گفت که خوشحال است یا ناراحت. از یک طرف این‌که آلیس این‌قدر نزدیک و در عین حال دست نیافتنی بود مایۀ بدبختی بود، از طرف دیگر باید اعتراف می‌کرد با ول گشتن در این شهر و آن شهر اوقات بسیار خوشی را می‌گذراند.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مردی که دو پای چپ داشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بیل، سگ شکاری

همیشه یک جور تقدس هدف های ما را شکل می دهد. مورد هِنری پایفیلد رایس را در نظر بگیرید.
برای حفظ روحیه، اول بگذارید هِنری را توصیف کنم. اگر به گفتن این که او یک کارآگاه است اکتفا کنم، ممکن است با این ادعای نادرست، علاقه ای واهی در دل خواننده ایجاد کنم. هِنری در واقع از آن دسته کارآگاهانی است که این و آن را تعقیب می کنند. در اداره تحقیقات بین المللی استافورد در استراند که هِنری استخدام آن جا بود کسی از او انتظار نداشت از پس پرونده های جنایی پیچیده که پلیس ها را گیج می کند بربیاید. در تمام زندگی اش هیچ وقت ردپای هیچ بنی بشری را بررسی نکرده بود و حجم نادانسته هایش از لکه های خون آن قدر بود که یک کتابخانه را پُر کند. کاری که اغلب به هِنری می دادند این بود که در هوای بارانی بیرون یک رستوران بایستد و مراقب باشد چه کسی در چه ساعتی از رستوران خارج می شود. خلاصه اش کنم، داستانی که از نظرتان می گذرد چیزی در مایه «کارآگاه پایفیلد رایس، جلد اول: ماجرای یاقوت سرخ یک مهاراجه» نیست، بلکه سرگذشت بی مزه یک مرد جوان کاملاً معمولی است که رفقایش در اداره با عناوین «کله کدو»، «اون یارو، اسمش چی بود؟!» و «هوی!» ازش یاد می کردند.
هِنری در یک پانسیون واقع در خیابان گیلفورد زندگی می کرد. یک روز دختر تازه واردی به پانسیون آمد و سر میز غذاخوری کنار هِنری نشست. اسمش آلیس وِستون بود. ریزنقش و کم حرف، و می شد گفت زیبا بود. هِنری و دختر تازه وارد خیلی خوب پیش رفتند. مکالمه شان که اول کار به آب وهوا و فیلم های روی پرده محدود بود خیلی زود صمیمانه شد. هِنری شگفت زده شد وقتی فهمید که دختر عضو گروه کُر است. دخترهای گروه کُر که پیش تر توی پانسیون ملاقات کرده بود زیادی توی چشم بودند. دخترهای بدی نبودند، اما خیلی پُرسروصدا بودند و خوششان می آمد روی صورت هاشان خال بگذارند. آلیس وستون با همه فرق داشت.
«این روزها مشغول تمرین هستم. قراره ماه بعد یه تور داشته باشیم واسه اجرای نمایش دختری از برایتون. شما چی کار می کنید آقای رایس؟»
هِنری پیش از جواب دادن لحظه ای مکث کرد. خوب می دانست پاسخش چه قدر هیجان انگیز به نظر خواهد رسید.
«من یه کارآگاهم.»
معمولاً تا اسم حرفه اش را پیش دخترها به زبان می آورد با صدای جیغ مانندی تحسین اش می کردند. اما حالا از دیدن نارضایتی آشکاری که توی آن چشم های قهوه ای موج می زد دلخور شد.
با دلواپسی پرسید: «چه طور شد؟» در همین مرحله اول آشنایی دریافته بود که به شدت میل به جلب رضایت دختر دارد.
«کارآگاه ها رو دوست ندارید؟»
«نمی دونم. راستش فکرش رو هم نمی کردم این کاره باشید.»
این جمله تا حدی آرامش را به هِنری بازگرداند. کارآگاه ها به طور طبیعی نباید کارآگاه به نظر برسند و همان اول کار همه چیز را رو کنند.
«فکر می کنم... ناراحت نمی شید بگم؟»
«بگو.»
«به نظرم یه کم آب زیرکاه میان.»
هِنری با ناله گفت: «آب زیرکاه!»
«خب، این وَر و اون وَر میرن، جاسوسی مردم رو می کنن.»
هِنری وحشت کرد. دختر با چه ظرافتی شغل او را توصیف کرده بود. کارآگاه هایی بودند که کارشان این قدرها هم ننگین نبود، اما هِنری یک جاسوس مسلم بود و خودش هم می دانست. تقصیر او نبود. رئیس ازش می خواست جاسوسی کند، او هم جاسوسی می کرد. اگر از دستور سرپیچی می کرد، به چشم برهم زدنی اخراج می شد. سختش بود و تا همین جا هم زهر کلمات دختر سوزانده بودش. حس کرد اولین بذر نارضایتی به خاطر حرفه اش در دل دختر ریشه می دواند.
شاید فکر کنید چنین صراحتی از جانب آلیس مانع این شد که هِنری عاشق او شود. قطعاً شرافتمندانه ترین کاری که می شد کرد این بود که جایش را عوض کند و کنار کسی غذا بخورد که لطافت و شاعرانگی موجود در حرفه کارآگاه ها را قدر بداند. اما نه، همان جا که بود باقی ماند و الهه عشق که مسیری مستقیم تر از لوله بخاری پانسیون برای پرتاب تیر نمی شناخت، تیر وکمانش را درست به سمت جایی که هِنری نشسته بود نشانه گرفت.
از آلیس وستون خواستگاری کرد. او خواستگاری اش را رد کرد.
«نه این که از شما خوشم نیاد. گمونم بهترین مردی هستید که تا حالا دیدم.»
با چه پشتکاری توانسته بود چنین جایگاهی در قلب دختر کسب کند. صبر و حوصله زیادی به خرج داده بود تا بالاخره بختش را بیازماید.
«اگه اوضاع طور دیگه ای بود، همین فردا با شما ازدواج می کردم. اما من توی کار تئاترم، و می خوام اون جا بمونم. بیش تر دخترها می خوان ازش خلاص شن، اما من نه. یه کاری که هیچ وقت نمی کنم اینه که با مردی ازدواج کنم که توی این کار نباشه. خواهرم جنویو(۱۶) همچین کاری کرد، فکر کن چی به سرش اومد؟ با یه تاجر دوره گرد ازدواج کرد. این جوری بگم که شوهرش دائم توی سفر بود. خواهرم بیش تر از پنج دقیقه در سال نمی دیدش، غیر از یه بار که توی همون شهری که خواهرم کار می کرد جوراب مردونه می فروخت. خواهرم رو که دید واسه اش دست تکون داد و مثل فرفره دَر رفت و دوباره رفت سفر. شوهر من باید نزدیکم باشه، جایی که بتونم ببینمش. معذرت می خوام، هِنری، اما می دونی که حق با منه.»
به نظر می آمد کار تمام است. هِنری اما هنوز امیدش را از دست نداده بود. او جوان قاطعی بود. باید قاطع باشید تا بتوانید ساعت ها زیر باران بیرون رستوران ها بایستید.
چیزی به او الهام شد و به دنبال یک کارگزار تئاتر رفت.
«می خوام بازیگر شم، توی کمدی های موزیکال.»
«باید ببینم چه قدر رقص بلدی.»
«نمی تونم برقصم.»
کارگزار گفت: «آواز بخون» و با شتاب اضافه کرد: «کافیه.»
بعد با لحن تسلی بخشی گفت: «برو خونه و یه فنجون چای داغ بخور، فردا صبح همونی می شی که باید باشی.»
هِنری به خانه رفت.

چند روز بعد، توی اداره، همکارش سیموندز صدایش کرد.
«هوی! رئیس باهات کار داره. بجنب!»
آقای استافورد داشت با تلفن صحبت می کرد. تا هِنری وارد شد گوشی را گذاشت.
«رایس، یه زنی هست که می خواد شوهرش توی سفر تعقیب بشه. شوهره بازیگره. می خوام تو رو بفرستم دنبال کارش. برو به این نشونی، عکس بگیر و همه جزئیات رو ثبت کن. باید روز جمعه با قطار ساعت هفت بری.»
«چشم قربان.»
«طرف توی نمایش دختری از برایتون بازی می کنه. توی بریستول اجرا داره.»
گاهی وقت ها به نظر هِنری می رسید که سرنوشت عمداً کارها را این طور پیش می بَرد. اگر ماموریت او ایجاب می کرد با هر گروه نمایش دیگری سروکار داشته باشد، مشکلی نبود، چون از نظر حرفه ای کاری که به او سپرده شده بود اهمیت بسیار زیادی داشت. اگر آلیس وستون را ندیده بود و دیدگاه او را در مورد شغل خودش نشنیده بود، از این ماموریت خیلی هم خوشحال می شد و کیف می کرد. اما در شرایط فعلی انگار واقعاً دستِ مرموز سرنوشت در کار بود.
اول این که چه عذابی خواهد داشت که نزدیک آلیس باشد و نتواند خودش را نشان بدهد. تازه او را گرم بگو بخند با مردهای دیگر هم ببیند. هِنری تغییر قیافه می دهد و آلیس او را نمی شناسد؛ اما او آلیس را می شناسد و همه این ها چه قدر رنج آور است.
دوم این که مجبور است جاسوسی اش را در حضور آلیس انجام دهد. به هرحال این کارش است.

پنج دقیقه مانده به یازده صبح توی ایستگاه راه آهن بود؛ با ریش مصنوعی و عینکی که هویتش را از چشم عموم مخفی می کرد. اگر از خودش می پرسیدی، می گفت یک تاجر اسکاتلندی است. در حقیقت بیش تر شبیه یک خودروی سواری بود که از میان یک خروار علوفه عبور کرده باشد.
سکوی قطار شلوغ بود. دوستان و آشنایان گروه نمایش برای استقبال از اعضای گروه آمده بودند. هِنری از پشت یک باربر تنومند که هیکلش به ستون می مانست همه چیز را زیرنظر داشت. برخلاف انتظارش، تحت تاثیر قرار گرفته بود. صحنه تئاتر همیشه او را هیجان زده می کرد. چهره های سرشناس را تشخیص داد. مرد چاقی که کت وشلوار قهوه ای به تن داشت والتر جلیف، کمدین و ستاره گروه، بود. از پشت عینک با دقت او را تماشا کرد. باقی چهره های معروف پراکنده شده بودند. آلیس را دید. با مردی که قیافه اش به ساتور شبیه بود حرف می زد و می خندید. انگار داشت بهش خوش می گذشت. هِنری پشت شاخ و برگی که صورتش را پوشانده بود دندان هایش را به هم سایید.
طی چند هفته بعد مثل سگی به دنبال گروه نمایش از این شهر به آن شهر می رفت و واقعاً نمی شد گفت که خوشحال است یا ناراحت. از یک طرف این که آلیس این قدر نزدیک و در عین حال دست نیافتنی بود مایه بدبختی بود، از طرف دیگر باید اعتراف می کرد با ول گشتن در این شهر و آن شهر اوقات بسیار خوشی را می گذراند.
با خودش فکر می کرد او برای چنین زندگی ای ساخته شده است. دست سرنوشت او را در دفتری واقع در لندن قرار داده بود، اما آنچه حقیقتاً ازش لذت می برد این طور بی قیدوبند و بدون محدودیت سفرکردن بود. کولی درونش حتی مصائب آشکار همراهی با تور نمایش را در نظرش دلپذیر می ساخت. سوار شدن به قطار و سرازیر شدن به هتل های ناآشنا را دوست داشت. مهم تر از همه، از تماشای هنرنمایی های آن مردان غیرمشکوک کیف می کرد، انگار درحال تماشای یک گله مورچه باشد.
این واقعاً بهترین بخش کار بود. آلیس می تواند هرقدر بخواهد در مورد جاسوسی بدگویی کند. حرفی نیست، اما اگر بدون غرض به این حرفه نگاه کنید، اصلاً و ابداً آن را تحقیرآمیز نخواهید یافت. جاسوسی یک هنر است. برای این که یک جاسوس موفق باشید تیزهوشی و نبوغ لازم است تا بتوانید تغییر چهره بدهید. نمی شود به همین سادگی بگویید «من یک جاسوس هستم.» اگر با شخصیت واقعی خودتان دست به چنین کاری بزنید، بی بروبرگرد شناخته می شوید. باید مهارت زیادی در مخفی کردن هویت خود داشته باشید. باید بتوانید در بریستول یک نفر باشید و در هال یک نفر دیگر. به ویژه اگر مثل هِنری خوش مشرب و اجتماعی باشید و از معاشرت با هنرپیشه ها لذت ببرید.
صحنه نمایش همیشه هِنری را جذب کرده بود. ملاقات با اعضای گروه نمایش، حتی رده پایین ها، او را به هیجان می آورد. توی پانسیونی که در آن اقامت داشت جوان بااستعدادی بود که هربار بابت اجرای اندکی از نمایشِ هَملت که در دوره ولگردی اش دیده بود یک شیلینگ از هِنری کف می رفت. حالا در تورِ دختری از برایتون او با آدم هایی در ارتباط بود که واقعاً سرشان به تن شان می ارزید. والتر جلیف از وقتی هِنری مدرسه می رفت چهره مشهوری بود. سیدنی کرِین، خواننده باریتون، و باقی تیم عریض و طویل نمایش همه بازیگران شناخته شده ای در لندن بودند. هِنری با پشتکاری ستودنی درپی جلب نظر آن ها بود.
گشودن باب آشنایی با هنرپیشه ها چندان کار سختی نبود. مدیران گروه همیشه در بهترین هتل ها اقامت داشتند. از آن جا که هزینه هتل هِنری توسط کارفرما پرداخت می شد، او هم در هتل های درجه یک اتاق می گرفت. برای این که با یک غریبه طرح دوستی بریزید راهی ساده تر از پیشنهاد به موقع یک نوشیدنی وجود ندارد. والتر جلیف از این نظر آدمِ در دسترسی به شمار می رفت. هربار که هِنری سر راهش سبز می شد، البته با یک هویت متفاوت و با پوششی جدید، و آشنایی اش را با او که از شهر قبلی آغاز شده بود تازه می کرد، والتر جلیف صمیمانه تحویلش می گرفت.
شش هفته از اجرای تور می گذشت که کمدین مشهور پا را از مرز آشنایی صِرف فراتر گذاشت و هِنری را به اتاقش دعوت کرد تا با هم سیگار بکشند.
هِنری حسابی کیفور بود. جلیف شخصیتی بزرگ و همیشه در محاصره هوادارانش بود و این تعارف ارزش زیادی داشت.
جلیف سیگارش را روشن کرد. دوستانش در باشگاه اتاق سبز به شوخی متفق القول بودند که سیگارهای والتر جلیف ممکن است او را به جرم حمل سلاح مخفی به دردسر بیندازند. هِنری اما سیگار تعارفی همچین آدمی را رد نمی کرد. حتی اگر جای سیگار بهش برگ کلم تعارف می شد، با رضایتِ تمام به آن پُک می زد. آن هفته خودش را به شکل یک سرهنگ پیر هندی درآورده بود و با ادب و نزاکتی به سبک روزگار قدیم از میزبانش قدردانی کرد.
والتر جلیف سرحال به نظر می آمد.
پرسید: «این جا راحتی؟»
هِنری دستی به سبیل نقره ای اش کشید و گفت: «کاملاً، از شما سپاسگزارم.»
«خوبه. حالا بگو ببینم پیرمرد، داری جاسوسی کدوم یکی از ما رو می کنی؟»
هِنری سیگارش را تقریباً بلعید.
«منظورتون چیه؟»
جلیف اعتراض کنان گفت: «بی خیال، لازم نیست ادامه اش بدی. می دونم کارآگاه هستی. سوالم اینه، دنبال کی می گردی؟ همه مون تموم این مدت پیگیر این قضیه هستیم.»

همه شان! همه شان پیگیر این قضیه بوده اند! بدتر از آن بود که هِنری فکرش را می کرد. تا آن روز خودش را در ارتباط با گروه دختری از برایتون دانشمندی تصور می کرد که می بیند اما دیده نمی شود. انگار داشت با دقت موجودات ذره بینی داخل قطره ای آب را زیر میکروسکوپ بررسی می کرد. غافل از این که دستش پیش همه آن ها رو شده بوده. همه شان.
ضربه غافلگیرکننده ای بود. اگر یک چیز در دنیا وجود داشت که هِنری بابت آن به خود می بالید، همین نفوذناپذیری اش در تغییر چهره بود. شاید کمی توی کارها سست بود، شاید کودن به شمارش می آوردند، ولی تغییر چهره را بلد بود. ظاهراً ابزار و روش های زیادی برای این کار داشت که هرکدام برای پیچاندن عموم، ناامیدکننده تر از قبلی عمل می کرد!
خیابان را که پایین می روید با یک تاجر دوره گرد شیک پوش و هوشیار روبه رو می شوید. چند لحظه بعد، یک استرالیایی ریشو را می بینید. جلوتر یک سرهنگ بازنشسته پیر و بانزاکت سر راه تان سبز می شود که مسیر میدانِ ترافلگار را می پرسد. کمی بعد شخصی با تیپ ورزشی پرزرق وبرق برای روشن کردن سیگارش از شما فندک می خواهد. آیا یک لحظه هم شک کردید که همه این شخصیت های کاملاً متفاوت در حقیقت یک نفر بوده اند؟
قطعاً شک کردید.
هِنری این را نمی دانست، البته در نظر خدمتکار ریزنقشی که توی پانسیون زنگ در جلویی را جواب می داد در مقام یک طنزپردازِ عمل گرا شهرتی عالی کسب کرده بود! عادت داشت روش هایش را در تغییر چهره روی این خدمتکار امتحان کند. زنگ در را می زد، سراغ صاحبخانه را می گرفت و وقتی بِلا، خدمتکار ریزنقش، می رفت، او می دوید توی اتاقش. آن جا آثار تغییر چهره را پاک می کرد و به صورت اصلی اش درمی آمد و با بی خیالی، سوت زنان از پله ها پایین می آمد. در این موقع بِلا توی آشپزخانه بود و به همکار آشپزش می گفت: «آقای رایس اومد، با همون وضع مسخره.»

هِنری نشست و زل زد به والتر جلیف. کمدین با کنجکاوی نگاهش کرد.
«به نظر می آد حداقل صد سال داشته باشی. از چی درست شدی تو؟ یه تیکه پنیر کپک زده؟»
هِنری با شتاب به آیینه نگاه کرد. بله، خیلی پیر به نظر می رسید. انگار توی کشیدن چروک های پیشانی کمی زیاده روی کرده بود. صورتش چیزی بین یک آدم صد ساله جوان مانده و یک آدم نود ساله رنج دیده بود.
جلیف ادامه داد: «اگه بدونی چه طور بچه های گروه رو از راه به در کردی، از این کار دست می کشی. تقریباً تموم بچه های گروه حالا تنها کاری که می کنن اینه که شرط بندی کنن توی شهر بعدی قراره خودت رو به چه ریختی دربیاری. واقعاً نمی دونم چرا فکر می کنی باید این همه تغییر کنی. توی بریستول که شبیه یه اسکاتلندی بودی، همون خوب بود. اون جا همه مون می گفتیم خیلی خوب به نظر می رسی. باید همون شکلی می موندی. اما توی هال، با اون سبیل کم پشت و اون کت وشلوار راه راه، افتضاح بودی. به هرحال این ها همه اش حاشیه است. این جا یه کشور آزاده. اگه دلت می خواد گند بزنی توی قیافه ات، به نظرم هیچ قانونی نتونه جلوت رو بگیره. من فقط می خوام این رو بدونم، دنبال کی می گردی؟ رد کی رو داری می زنی، بیل؟ ببخشید بیل صدات می کنم. بچه های گروه بین خودشون اسمت رو گذاشتن بیل، سگ شکاری. بگو دنبال کی هستی؟»
هِنری گفت: «بی خیال.»
خوب می دانست این پاسخ، تلافی حرف های جلیف را نمی کند. اما حس می کرد برای حاضرجوابی و طعنه زدن رمق ندارد. عیب جویی همکارانش توی اداره بابت به قول خودشان کله پوکش را می گذاشت به حساب تمایل ذاتی آدم ها به سربه سر یکدیگر گذاشتن و اصلاً نمی رنجید. اما این طور بی آبرو شدن پیش مردم چیز دیگری است. می زند ریشه همه چیز آدم را نابود می کند.
جلیف اعتراض کرد: «نمی تونم بی خیال باشم. خیلی مهمه. یه عالمه پول بهش بنده. توی گروه یه قرعه کشی راه انداختیم. اسم هرکی دربیاد همه پول ها مال اون می شه. یالا دیگه، دنبال کی هستی؟»
هِنری بلند شد و به طرف در رفت. احساساتش فراتر از آن بود که به کلام درآید. حتی یک کارآگاه خرده پا هم برای خودش غرور حرفه ای دارد. دانستن این که جاسوسی او به اسباب تفریح مظنونش تبدیل شده غرورش را جریحه دار می کند.
«صبر کن، نرو! کجا داری می ری؟»
هِنری به تلخی گفت: «برمی گردم لندن. این جا موندنم خیلی خوبه، نه؟!»
«باید بگم برای من یکی آره. عجله نکن. حتماً با خودت فکر می کنی حالا که همه چیز رو در موردت می دونیم کارایی ات به عنوان کارآگاه یه مقدار پایین اومده. مگه نه؟»
«خب؟»
«خب، چرا نگرانی؟ چه اهمیتی برات داره؟ تو که بابت نتیجه کارِت پولی گیرت نمی آد، می آد؟ رئیست می گه "ردش رو بگیر". خوب، همین کار رو بکن. دلم نمی خواد تو رو از دست بدم. فکر نکنم بدونی، اما تا این جا، توی این تور، خیلی خوش یمن بودی. از روز اولِ اجرا کارمون خیلی گرفته. ترجیح می دم یه گربه سیاه رو بکُشم تا این که تو رو از دست بدم. گریم صورتت رو پاک کن و پیش ما بمون. بیا دنبال هرچی دوست داری برو، ولی توی جمع باش.»
کارآگاه ها هم آدم اند. هرچه کم تر کارآگاه باشند، بیش تر آدم اند. هِنری زیاد کارآگاه نبود، به تبع آن، صفات انسانی اش به خوبی تکامل یافته بود. از همان کودکی هیچ چیز نمی توانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد. اگر می دید گروهی توی خیابان ازدحام کرده اند، او هم خودش را می انداخت وسط جمعیت، و وقتی جایی روی شیشه ای نوشته شده بود «مراقب شیشه باشید»، حتی اگر در حال فرار از دست بچه های بزن بهادر مدرسه بود، می ایستاد و با دقت از شیشه مراقبت می کرد. او همیشه اشتیاق وصف ناپذیری داشت به این که روزی پشت صحنه تئاتر را ببیند.
یک چیز دیگر هم بود. اگر این دعوت را قبول می کرد، لااقل می توانست آلیس وستون را ببیند و با او صحبت کند و در خودنمایی های آن مردی که قیافه اش به ساتور شبیه بود مداخله کند. همان که از روز اول توی ایستگاه شک و حسادت هِنری را برانگیخته بود. ملاقات با آلیس! شاید با فصاحت کلام بتواند او را از تصمیم احمقانه اش منصرف کند!
هِنری گفت: «باشه، این جوری یه چیزی گیرم می آد.»
«با کمال میل! خب، این از این. حالا برگردیم سر اون قضیه، دنبال کی هستی؟»
«نمی تونم بهت بگم. می دونی، تا این جا درست مثل اینه که هیچی پیش نرفتم. هنوز می تونم دنبالش باشم. هرکسی هست هنوز دنبالشم.»
جلیف که وجدان حساسی داشت گفت: «لعنتی. حتماً می تونی. فکر این رو نکرده بودم. اما، بین خودمون باشه، دنبال من که نیستی، هان؟»
هِنری مرموزانه نگاهش کرد. بعضی وقت ها می توانست مرموزانه نگاه کند.
«آه!»
هِنری این را گفت و به سرعت از اتاق خارج شد. احساس می کرد هرچند هم در گفت وگو ضعیف عمل کرده، خروجش از اتاق حرف نداشته. شاید توی تغییر چهره شکست خورده باشد، اما کم تر کسی می تواند «آه» را با چنان حالت گمراه کننده ای ادا کند! همین به قدر کافی حالش را جا آورد تا بتواند شب را راحت بخوابد.
شب بعد، هِنری برای نخستین بار در زندگی خود را پشت صحنه تئاتر دید و بی درنگ شروع کرد به تجربه همه احساسات پیچیده ای که در چنان موقعیتی به سراغ هر آدم تازه کاری می آید. احساس گربه ای را داشت که اشتباهی به حیاط خلوت یک خانه غریبه وارد شده است. در دنیای جدیدی سیر می کرد. دنیایی پر از موجودات غریب که مثل حیوانات رنگارنگ توی یک غار در فضایی نیمه تاریک و وهم ناک از این سو به آن سو می رفتند.
دختری از برایتون یکی از تولیدات عجیب وغریب بود که به طور خاص برای گروهِ «تاجر خسته» طرح ریزی شده بود. موفقیتش را بیش تر مدیون قدوقواره و سر و شکل اعضای گروه کُر بود و مداومت شان در تغییر لباس. به این ترتیب، هِنری درست در مرکز یک کالیدوسکوپ(۱۷) قرار داشت که دائم در چرخش بود، چرخشی از زیبایی زنانه که در آن هر لباس نمایان­گر مخلوق متفاوتی بود. از خرگوش ها گرفته تا دانش آموزان پاریسی، دختران ایرلندی، دهقانان هلندی و لاله ها. در میان نمایشنامه ها، کمدی های موزیکال مثل خورش های ایرلندی هستند که می شود هرچیزی را داخل شان ریخت و مطمئن بود تاثیر خوبی روی نتیجه کار خواهد داشت.
چشمان هِنری توی جمعیت دنبال آلیس می گشت. ظرف این شش هفته سرگردانی که نمایش را از دور دنبال می کرد، هیچ وقت موفق نشده بود توی سالن از جایی که نشسته بود او را تشخیص دهد. با خودش فکر کرد احتمالاً آلیس حالا روی صحنه است، در پوشش یک بوته رُز یا هر بوته دیگری استتار کرده و آماده است تا در حالی که دامن کوتاه به تن دارد با یک علامت بپرد مقابل حضار. چون در نمایش دختری از برایتون تقریباً همه چیز به طور ناگهانی به حضور یکی از دختران گروه کُر ختم می شد.
آلیس را دید، میان گل های لاله. لاله چندان رضایت بخشی نبود، اما در نگاه هِنری خوب به نظر می رسید. با زانوهای لرزان از میان جمعیت راه باز کرد و مشتاقانه دست آلیس را گرفت.
«اوه.. هِنری! تو از کجا پیدات شد؟»
«خیلی از دیدنت خوشحالم!»
«چه طوری اومدی این جا؟»
«از دیدنت خوشحالم!»
این جا بود که کارگردان از زیر جایگاه سوفلور(۱۸) فریادزنان از هِنری خواست دست بردارد. این هم یکی از رازهای آکوستیکی پشت صحنه نمایش است که صدای نجوای اعضای جزئی گروه در تمام فضای سالن شنیده می شود، در حالی که کارگردان می تواند فریاد بزند بدون این که مزاحمتی برای گوش حضار ایجاد کند.
هِنری، بهت زده از هیبت کارگردان، ساکت شد. از جایی از صحنه که قابل دیدن نبود صدای آوازی درباره ماه به گوش رسید. به کلمه ژوئن هم اشاره شد. هِنری یادش آمد این ترانه را قبلاً شنیده و هربار هم حوصله اش را سر برده. از زنی که آن را می خواند خوشش نمی آمد، خانم کلاریس ویوِر نامی که نقش مقابل سیدنی کرِین را اجرا می کرد.
هِنری حدس می زد در این زمینه تنها نیست. خانم ویوِر توی گروه زیاد محبوب نبود. این نقش را هم نه به خاطر توانایی ذاتی اش در اجرا، که به دلیل اعتقاد مدیریت گروه به شهرت و اعتبارش کسب کرده بود. صدای خوبی نداشت، بازی اش با بی تفاوتی همراه بود و خوب نمی دانست با دست هایش چه کار باید کند. همه این ها قابل گذشت بود. اما او جرم بزرگ تری داشت، توی محافل تئاتری معروف بود به این که خودش را می گیرد. یعنی جلب رضایتش کار سختی بود و وقتی از چیزی راضی نبود نارضایتی اش را با لحن حق به جانبی ابراز می کرد. والتر جلیف بارها در جمع رفقایش گفته بود اگر کسی پیدا شود که جرئت کند یک تُن آهن روی سر خانم ویوِر خالی کند، با این که خیلی پولدار نیست، حاضر است پاداش قابل توجهی به او بدهد.
این آواز امشب بیش از قبل هِنری را آزار می داد. چون می دانست به زودی گل های لاله روی صحنه می روند تا با خرگوش ها تانگو برقصند و از این طریق نمایش را باورپذیرتر سازند. سعی کرد بیش ترین بهره برداری را از زمان به عمل آورد.
گفت: «از دیدنت خوشحالم!»
کارگردان گفت: «هیس!»
هِنری دلسرد شد. رومئو هم اگر بود نمی توانست در چنان شرایطی عشقش را ابراز کند. کمی بعد، درست زمانی که داشت خودش را جمع و جور می کرد، آلیس بنا به مقتضیات نمایش از او دور شد.
با ترش رویی در آن فضای نیمه تاریک غبارگرفته حرکت کرد. از جایگاه سوفلور فاصله گرفت تا کارگردان دوروبرش نباشد. از آن جا بود که می توانست نگاهی به آلیس بیندازد.
روی یک جعبه نشست تا به زندگی اش فکر کند که والتر جلیف سراغش آمد.
«فقط یه بلندگو کم داشتی رفیق. خانم ویور داشت بابت سروصدای روی صحنه غُر می زد. می خواست تو رو بندازیم بیرون. بهش گفتم تو برام خوش شانسی میاری و حاضرم بمیرم اما تو رو از دست ندم. از طرفی به اون هم نمی تونم خیلی سخت بگیرم.»
هِنری با کج خلقی سر تکان داد. افسرده بود. احساسی را داشت که اغلب سراغ هرآدمی که سرزده وارد پشت صحنه شود می آید؛ این که کسی دوستش ندارد.
نمایش ادامه داشت. جلو سالن، صدای خنده حضار گویای حضور والتر جلیف بر روی صحنه و سکوتِ هر از گاه شان نشان از حضور خانم کلاریس ویور داشت. هر چند دقیقه فضای خالی اطراف هِنری توسط دخترانی اشغال می شد که مطابق با حال وهوای سراسر فانتزی کار، لباس پوشیده بودند. در این موقعیت ها هِنری در تقلای یافتن آلیس از جا می جَست؛ اما هر بار درست لحظه ای که فکر می کرد پیدایش کرده، ارکستری نامرئی شروع به نواختن می کرد و اعضای گروه کُر به جلو صحنه فرا خوانده می شدند.
اواخر پرده دوم بالاخره فرصتی برای صحبت پیدا کرد.
نمایش در آن لحظه به نقطه حساسی رسیده بود. موقعیت از این قرار بود: قهرمان مرد که به دلیل علاقه اش به قهرمان زن، دختر فروشنده فقیر، توسط پدر اسم ورسم دار و ثروتمندش از ارث محروم شده تغییر چهره می دهد (با بستن یک کراوات متفاوت) و به دنبال دختر به یک تفریح گاه ساحلی معروف می آید که در آن جا دختر با پوشیدن یک لباس متفاوت تغییر چهره داده و به عنوان خدمتکار در عمارت بزرگی در گردش گاه اسپلاند مشغول کار است. پیشخدمت خانواده که تغییر چهره داده و خود را به صورت کالسکه چی درآورده قهرمان مرد را تعقیب می کند. پدر اسم ورسم دار و ثروتمند که او هم تغییر چهره داده در لباس یک خواننده اپرای ایتالیایی به تفریح گاه ساحلی می آید. دلیل آمدنش گرچه کاملاً قانع کننده است، به سختی در خاطر می مانَد. به هر ترتیب، او آن جاست و همگی در اسپلاند با یکدیگر روبه رو می شوند. هریک از افراد دیگری را می شناسد اما تصور می کند دیگری او را نمی شناسد. در نهایت همگی صحنه را ترک می کنند و قهرمان زن، تنها روی صحنه باقی می مانَد.
این بحران بزرگی در زندگی قهرمان زن است. او شجاعانه با این مساله کنار می آید. ترانه ای با عنوان «ملکه هونولولوی من» می خواند که گروه کُر شامل دخترهای ژاپنی و پلیس های بلغارستانی همراهی اش می کنند.
آلیس یکی از دخترهای ژاپنی بود.
کمی دورتر از باقی دختران ژاپنی ایستاده بود. هِنری فاصله کمی با او داشت. حالا وقتش بود. هیجان زیادی داشت و ذهنش سرشار از سخنان مجاب کننده بود. درخلال مدتی که از آخرین مکالمه شان می گذشت احساسات متلاطمی کنترل ذهنش را به دست گرفته بود. برای آدم تازه کاری که از قضای روزگار به پشت صحنه یک تئاتر موزیکال راه پیدا کرده، عملاً غیرممکن است که عاشق کسی نشود. تازه اگر از قبل عاشق شده باشد شور و اشتیاقش تا مرزِ خطر بالا می رود.
هِنری حس کرد الان بهترین زمان ممکن است. یا حالا یا هیچ وقت. یادش رفته بود که به سادگی می تواند مسیر منطقی را طی کند و صبر کند نمایش تمام شود و آن گاه توی راه برگشت به هتل، دوباره درخواست ازدواجش را با آلیس مطرح کند. احساس می کرد فقط ربع دقیقه وقت دارد. حرکت سریع! این شعار هِنری بود.
دست آلیس را گرفت.
«آلیس!»
کارگردان گفت: «هیس!»
«گوش کن، آلیس! دوستت دارم. دیوونه تم. چه اهمیتی داره بازیگر تئاتر باشم یا نه؟ من دوستت دارم.»
«اون قیل و قال رو تمومش کنین.»
«با من ازدواج می کنی؟»
آلیس نگاهش کرد. هِنری خیال کرد آلیس مردد است.
کارگردان فریاد زد: «تمومش کنین!» هِنری ساکت شد.
و در این لحظه، در حالی که سرنوشتش در نوسان بود، از روی صحنه آن علامت ویرانگر شنیده شد که نشانه انتهای تک خوانی و آغاز حرکت گروه کُر است. آلیس انگار که با یک آهن ربا کشیده شود از هِنری دور شد و روی صحنه رفت.
آدمی در موقعیت هِنری و با چارچوب ذهنی او هیچ وقت مسئول اعمالش نیست. هِنری هیچ چیز جز آلیس نمی دید. به کل غافل بود از این واقعیت که هنوز مانده تا نمایش پایان یابد. تنها چیزی که می فهمید این بود که آلیس در حال دور شدن از او است و او رسالتی جز این ندارد که مانع اش شود و کارها را سروسامان دهد.
سعی کرد او را نگه دارد. اما دور شده بود و هر لحظه دورتر می شد.
هِنری جلو پرید.
توصیه ای که می شود به هر مردی در سرآغاز مسیر زندگی کرد این است که اگر روزی به پشت صحنه تئاتر راه یافتی هیچ وقت جلو نپر. دکور صحنه طوری طراحی شده که نمی شود رویش پرید. چند ساعت قبل، طراحان صحنه شیارهایی روی کف صحنه ایجاد کرده بودند و توی آن فضای نیمه تاریک پریدن مساوی بود با پرت شدن توی شیار.
شیاری که هِنری داخلش افتاد یک تخته بلند بود. خیلی بلند نبود. مثل یک چاه عمیق نبود. مثل در کلیسا عریض هم نبود، اما هرچه بود یک شیار بود. انگشتان پایش مستقیم به کف برخورد کرد و ناشیانه خود را به جلو پرتاب کرد.
آدمیزاد در چنان شرایطی بنا به غریزه به نزدیک ترین تکیه گاه چنگ می زند. در دسترس ترین تکیه گاه برای هِنری ماکتِ هتل بود، مایه فخر و مباهات گردش گاه اسپلاند. این ماکت در واقع عمارتی بود ساخته شده از چوب نازک، و برای مدت زمانی در حدود یک دهم ثانیه هِنری را نگه داشت. سپس هِنری همراه ماکتِ هتل جلو صحنه افتاد. جایی که نورافکن حسابی روشن اش کرده بود. سکندری خورد و به پلیس بلغارستانی برخورد کرد که لپ هایش را پر از باد کرده بود تا شروع به آواز کند. در نهایت هِنری به صورت یک توده به هم پیچیده جالب، درست وسط صحنه به زمین افتاد. گویی سال ها ستاره تئاتر بوده باشد.
خوب پیش رفت؛ جای تردید نبود. پیش تر موقع این آواز، تماشاگران سرد و بی روح بودند، اما این بار از جا بلند شدند و با داد و فریاد خواستند این صحنه تکرار شود. صدای شور و شعف حضار در سراسر سالن ادامه داشت که درخواست می کردند هِنری برگردد و دوباره همان کار را انجام دهد.
اما هِنری آن صحنه را تکرار نکرد. حیرت زده از جا بلند شد و بی اراده لباس هایش را تکاند. ارکستر که در نتیجه این اختلال ناگهانی تعادلش را از دست داده بود نواختن را متوقف کرد. پلیس های بلغاری و دختران ژاپنی هم دست پاچه بودند. سرپا منتظر اتفاق بعدی، تا از آن موقعیت فرار کنند. از جایی در دوردست صدای ضعیف کارگردان شنیده شد که واژه ها و ترکیب های جدیدی می ساخت.
هِنری در حالی که آرنج آسیب دیده اش را ماساژ می داد، متوجه خانم ویور در کنارش شد. بالا را نگاه کرد و چشمش به خانم ویور افتاد.
یکی از اصول پایه ای ملودرام در چنین لحظاتی این است که «با احتیاط صحنه را ترک کن». این اولین حضور هِنری در صحنه تئاتر بود، اما مثل یک هنرپیشه کارکشته به اصل مذکور عمل کرد.

والتر جلیف گفت: «دوست عزیز...»
نیمه شب بود و توی اتاق هِنری نشسته بود. بعد از ترک سالن نمایش، هِنری تقریباً به طور غریزی به رختخواب رفته بود. به نظر می رسید رختخواب تنها پناهگاهش است.
«...دوست عزیز، نیازی به عذرخواهی نیست. من رو زیر بار تعهدات سنگینی گذاشتی. اول این که با درک فوق العاده ات از صحنه تونستی اون لحظه بی روح نمایشنامه رو زنده کنی و بهش روح ببخشی. خوب بود؛ اما از اون بهتر این که خانم ویورِ ما رو اون طور عصبی کردی که باعث شد استعفا نامه اش رو تحویل بده. فردا گروه رو ترک می کنه.»
هِنری از عمق فاجعه ای که به بار آورده بود وحشت کرد.
«بعدش چی کار می کنین؟»
«چی کار می کنیم؟! این چیزی بود که همه مون دعا می کردیم یه روز اتفاق بیفته. یه معجزه که بتونه خانم ویور رو دَک کنه. فقط یه نابغه مثل تو می تونست از پسش بربیاد. زنِ سیدنی کرین بدون تمرین جاش بازی می کنه. فصل قبل توی لندن هنرپیشه ذخیره بود. کرین تلفنی باهاش صحبت کرده، با قطار شب خودشو می رسونه.»
هِنری از جا پرید: «چی؟»
«چه طور شد؟»
«گفتی زن سیدنی کرین؟»
«آره. چه طور؟»
هِنری احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت.
«همون زنی که منو استخدام کرده. حالا باید کارم رو ول کنم و برگردم لندن.»
جلیف با تحیر نگاهش کرد: «جدی می گی؟ زنِ کرین؟»
به نجوا ادامه داد: «پسر، داری منو می ترسونی. انگاری خوش یمن بودنت حد و مرزی نداره. هرشب سالن نمایش رو پر از تماشاچی می کنی. شَر ویور رو کم می کنی. حالا هم که اینو بهم می گی. من توی قرعه کشی اسم کرین رو نوشته بودم، فکرشم نمی کردم برنده بشم.»
«غلط نکنم فردا رئیسم یه تلگراف می فرسته و ازم می خواد برگردم.»
«نرو. پیش خودم بمون. بیا توی گروه تئاتر.»
هِنری خیره شد به جلیف. «منظورت چیه؟ من نمی تونم بخونم یا بازی کنم.»
جلیف به وجد آمده بود.
«پسرم، من می تونم توی استراند بگردم و صد نفر پیدا کنم که بتونن بخونن و بازی کنن. اون ها رو نمی خوام. ردشون می کنم. اما اعجوبه ای مثل تو، از نعل اسب هم خوش یمن تری، خدای شانس و اقبال! الان مثل تو هیچ جا پیدا نمی شه. اصلاً تو با یه الگوی دیگه ساخته شدی. اگر دلت بخواد همراه من باشی، یه قراداد برات تنظیم می کنم واسه هرچند سال که خودت بخوای. من توی کارم به تو احتیاج دارم.» جلیف از جا بلند شد: «بهش فکر کن پسر جون. فردا بهم خبر بده. به این عکس نگاه کن و به این یکی. تو کارآگاه ضعیفی هستی. حتی نمی تونی یه طبل بزرگ رو توی باجه تلفن پیدا کنی. آینده ای نداری. فقط اون جا حضور داری. اما به عنوان نماد خوش شانسی، نظیر نداری. تو مایه موفقیت گروه روی صحنه ای. لازم نیست بازی بلد باشی. این همه بازیگر خوب داریم که بیکارن. چرا؟ به خاطر بدشانسی! هیچ دلیل دیگه ای نداره. با شانسی که تو داری، با یه کم تجربه، قبل از این که خودت باخبر بشی یه ستاره شدی. بهش فکر کن، فردا صبح خبرشو بهم بده.»
تصویر آلیس در مقابل چشمان هِنری جان گرفت.
آلیس، در حالی که دیگر دست نیافتنی نیست.
آلیس، در حالی که بازو در بازوی او راهروی کلیسا را طی می کند.
آلیس، در حالی که جوراب های او را وصله می کند.
آلیس، در حالی که با دستان آسمانی اش پاکت دستمزد او را باز می کند.
***
صحنه: استراند، خارج پانسیونی حوالی خیابان گیلفورد.
زمان: ساعتی از بعدازظهر که مردم با صورت های چروکیده و لباس های روشن دور هم جمع می شوند تا به یکدیگر اعلام کنند که چه قدر خوب هستند.
گوش کنید، صدایی شنیده می شود.
«قطعاً. کورتنیژ و فرماندار هنوز هم دنبال منن. اما هر بار ناامیدشون می کنم. نه، همین دیروز به آلی گفتم، نه در مورد من! من با والتر جلیف پیر می رم. مثل همیشه. پول هیچ وقت مانع من نمی شه. آلیس همه کارها رو راست و ریس کرده. اون...»

این صدای پایفیلد رایس است، پایفیلد رایسِ هنرپیشه.

نظرات کاربران درباره کتاب مردی که دو پای چپ داشت

جمله قشنگی از کتاب خوندم عالی بودم: اگر زندگی را ساده بگیرید، همه چیز را خنده دار خواهید یافت...
در 2 سال پیش توسط zoro92
یه کتاب فوق العاده برای زمان هایی که حوصله هیچ چیز رو ندارید اگرچه بعد از خوندن چندتا داستان اول متوجه می شید با مجموعه داستانی مواجه اید که قصه هاش پایان خوشی دارن با این حال هر داستانی اش رو که می خونید همچنان تا پایان تعلیقش حفظ می شه و این از جذابیت های این مجموعه داستانه
در 1 سال پیش توسط لاله
کتاب خوبیه چند تا داستان واقعا عالی توش هست . این کتاب پیشنهاد خوبیه برای زمانی که ادم از همه چیز حوصلش سر میره . کتابو وا میکنی و یا داستان با شرایط حال خودت انتخاب میکنی و میخونی و در اخر لذت میبری یکی دوتا از داستاناش هم چنگی به دل نمیزنه . ولی در کل کتاب خوبیه
در 2 سال پیش توسط علی رستمی
داستان‌های این کتاب با زبان شیرین و دلنشین نویسنده جذابیتی دو چندان پیدا کرده. طنازی مشخصه‌ی قلم وودهاوس است
در 1 سال پیش توسط آرمین اسدزاد
کتاب خوبی بود.درون مایه طنزو لذت بخش بود.
در 1 سال پیش توسط سپیده پورقلی
اگر به عنوان یک کتاب طنز بخونیدش شما رو راضی نخواهد کرد.اما به عنوان یک کتاب جدی که گاه گداری شوخ طبعی هایی درونش وجود داشت بسیار لذت بخش بود خوندش
در 1 سال پیش توسط m.a...our
نثر بسیار ساده زیبا و داستانهایی جالب و خواندنی، از این کتاب خیلی لذت بر و به نویسنده علاقه مند شدم تا بقیه آثار ایشون را هم بخونم.
در 11 ماه پیش توسط Z S M
کتاب جالب و خوبی بود.
در 1 سال پیش توسط Nas...314