فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شرم

کتاب شرم

نسخه الکترونیک کتاب شرم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شرم

بعدها به چند تن از مردانِ زندگی‌ام گفتم: «وقتی داشتم دوازده‌ساله می‌شدم، پدرم می‌خواست مادرم را بکشد.» میل به گفتنِ این جمله معنایش این بود که من خیلی عاشقِ آن افراد بوده‌ام. همه‌شان با شنیدنِ آن سکوت می‌کردند. می‌فهمیدم که اشتباه کرده‌ام، چون نمی‌توانستند آن اتفاق را درک کنند. اولین‌بار است که این صحنه را می‌نویسم. تا امروز انجامش برایم ناممکن بود. حتا اگر می‌خواستم در دفترِ خاطراتم بنویسمش، برایم مثل گناهی بود که قرار است مجازاتی به‌دنبال داشته باشد. شاید آن مجازات این بود که دیگر قدرتِ نوشتنِ چیزهای بعد از آن اتفاق را نداشته باشم.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شرم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

پدرم می خواست بعدازظهرِ یک شنبه ای در ماهِ ژوئن مادرم را بکشد. طبقِ عادت رفته بودم به مراسمِ عشای ربانیِ یک ربع مانده به دوازده ظهر. باید کیک ها را از شیرینی فروشیِ واقع در شهرک تجاری، که مجموعه ای از ساختمان های نیمه تمامِ بعد از جنگ بود، می گرفتم و به خانه می بردم. وقتی برگشتم لباس های مخصوص ِ روزِ یک شنبه را درآوردم و لباس ِ خانه پوشیدم تا راحت دست ورویی بشویم. مشتری ها که رفتند، کرکره های سفتِ روی بساط بقالی را که پایین کشیدیم، غذا خوردیم، احتمالاً با رادیوی روشن؛ چون در آن ساعت برنامه ی طنزِ دادگاه پخش می شد با حضور ایو دونیود(۱) در نقش ِ نورپرداز تئاتر، که مدام اشتباهاتِ خنده دار می کرد و قاضی با صدایی لرزان او را به مجازات های مضحکی محکوم می کرد. مادرم اخلاقِ گندی داشت. جروبحثی که او به محض ِ نشستن سرِ میز با پدرم به راه انداخته بود، در تمامِ طولِ مدتِ غذاخوردن ادامه داشت. ته مانده ی غذاها را از داخل ظرف ها خالی کرده بودیم، مشمع روی میز را هم پاک کرده بودیم و او همچنان مثل هربار که دلخور بود، همان طور که در آشپزخانه ی کوچک در فضایِ تنگ بین کافه بقالی و پله ها گیر کرده بود و چرخ می خورد، یک ریز پدرم را به باد سرزنش گرفته بود. پدرم با نگاهی رو به پنجره، هنوز پشتِ میز نشسته بود و جوابش را نمی داد. در یک آن پدرم با تشنج افتاد به لرزیدن و نفس نفس زدن. از جا بلند شد و دیدم که مادرم را محکم گرفت. همین طور که با صدای غریبی فریاد می زد، او را به داخلِ کافه کشید. من به طبقه ی بالا فرار کردم و خودم را روی تختم انداختم و سرم را تویِ کوسنی فرو کردم. صدای جیغِ مادرم را شنیدم: «دخترم!» صدا از داخلِ انبارِ کنارِ کافه می آمد. خودم را سریع به پایینِ پله ها رساندم و با آخرین قدرت داد زدم: «کمک!» پدرم در تاریک روشنای انبار شانه ها و گردنِ مادرم را محکم گرفته بود و در دست دیگرش کاردِ باغبانیِ مخصوص ِ بُریدنِ هیزم بود. کارد را از کنده ای برداشته بود که معمولاً در آن جا بود. از این جا فقط صدایِ جیغ و گریه یادم است. بعد از آن دوباره سه تایی در آشپزخانه هستیم. پدرم نزدیک پنجره نشسته است و مادرم کنارِ اجاقِ گاز ایستاده است و من پایینِ پله ها نشسته ام. گریه می کنم بی این که بتوانم خودم را نگه دارم. پدرم هنوز حالتِ عادی اش را پیدا نکرده است، دست هایش می لرزد و صدایش یک جورِ غریبی است. مدام تکرار می کند: «تو چرا گریه می کنی؟ من که با تو کاری نداشتم!» یادم است که فقط یک جمله جوابش را دادم: «تو با رفتارهای وحشتناکت من رو از شدتِ ترس دیوونه می کنی!»(۲) مادرم گفت: «دیگه همه چیز تموم شد.» بعد هر سه برای گردش و دوچرخه سواری به بیرون از شهر رفتیم. وقتی برگشتیم، پدر و مادرم مثل همه ی یک شنبه شب ها کافه را باز کردند. دیگر اصلاً هیچ حرفی پیش نیامد.
پانزدهمِ ژوئنِ سالِ پنجاه ودو بود؛ اولین تاریخِ مشخص و مطمئن از دورانِ کودکی ام. پیش از آن فقط روزهای به سرعت سپری شده بود و تاریخ های ثبت شده روی تابلو و دفترها.

بعدها به چند تن از مردانِ زندگی ام گفتم: «وقتی داشتم دوازده ساله می شدم، پدرم می خواست مادرم را بکشد.» میل به گفتنِ این جمله معنایش این بود که من خیلی عاشقِ آن افراد بوده ام. همه شان با شنیدنِ آن سکوت می کردند. می فهمیدم که اشتباه کرده ام، چون نمی توانستند آن اتفاق را درک کنند.
اولین بار است که این صحنه را می نویسم. تا امروز انجامش برایم ناممکن بود. حتا اگر می خواستم در دفترِ خاطراتم بنویسمش، برایم مثل گناهی بود که قرار است مجازاتی به دنبال داشته باشد. شاید آن مجازات این بود که دیگر قدرتِ نوشتنِ چیزهای بعد از آن اتفاق را نداشته باشم. (یک حس تسکینِ خاص به من دست داد؛ از دیدنِ این که مثلِ قبل به نوشتن ادامه می دادم و دیگر ترسی از این کار نداشتم.) حتا از وقتی که موفق شدم این قصه را بنویسم، حس می کنم که یک اتفاق پیش ِپاافتاده بود و در خانواده ها خیلی معمول تر از آن است که فکرش را می کردم. شاید این قصه است که باعث می شود هرگونه رفتاری عادی جلوه کند؛ چون به آن رفتار صورتِ نمایشی می بخشد. اما از آن جایی که این صحنه درونِ من همیشه مثلِ تصویری بدونِ شرح و اتفاقی ورای آن چیزی است که به مردانِ زندگی ام گفته ام، کلماتی که برای توصیفش به کار می برم، برای خودم بیگانه و تقریبا بی مناسبت است. این اتفاق بدل شده است به صحنه ای برای دیگران.
پیش از شروع فکر می کردم که قادر باشم همه ی جزئیات را به خاطر بیاورم. درواقع، من به جز فضا، حالتِ هر کدام مان در آشپزخانه و یک سری از صحبت ها، چیزِ دیگری را به خاطر نسپرده ام. دیگر نمی دانم انگیزه ی اصلیِ جروبحث چه بود. آیا مادرم لباس ِ سفیدِ فروشندگی اش را به تن داشت یا آن را برای این که پیش بینی می کرد بخواهیم به گردش برویم، درآورده بود؟ نمی دانم غذایی که خوردیم چه بود. هیچ خاطره ی دقیقی از صبحِ آن یک شنبه خارج از چارچوبِ عاداتِ معمول مثلِ عشای ربانی، شیرینی فروشی و... ندارم؛ با این که باید زیاد پیش آمده باشد که به عقب و به زمانِ قبل از وقوعِ صحنه برگشته باشم، همان طور که بعدا درباره ی دیگر وقایع هم این کار را کردم. با وجودِ این، مطمئنم که دامنِ آبی با خال های سفید به تن داشتم، چون دو تابستان بود که می پوشیدمش. وقتی آن را تنم می کردم، با خودم می گفتم: «این دامن مخصوص همین روزه!» از وضعیتِ هوا هم مطمئنم که آفتاب و ابر با هم بود و باد می وزید.
بعد، آن یک شنبه حد فاصلی شد میانِ من و چیزی که تجربه اش برایم مثل ردشدن از یک فیلتر بود. بازی می کردم، کتاب می خواندم، طبقِ معمول رفتار می کردم، اما همه بی فایده بود. همه چیز تصنعی و ساختگی شده بود. درس هایی را که پیش از آن با یک دور خواندن یاد می گرفتم، حفظ نمی شدم. درک عمیقی که روی هیچ چیز متمرکز نمی شد، جایگزینِ تنبلیِ من در حکم دانش آموزی شد که روی استعداد و قابلیتش حساب می کرد.
این صحنه ای است که نمی شود درباره اش قضاوت کرد. پدرم که عاشقِ من بود، خواسته بود مادرم را که او هم عاشق من بود، سربه نیست کند. از آن جا که مادرم دین دارتر از پدرم بود و به مسائلِ مالی رسیدگی می کرد و به ملاقاتِ معلمانم می رفت، باید این را طبیعی می دانستم که سرِ پدرم داد بزند؛ به همان شکلی که سرِ من داد می زد. نه گناهی وجود داشت و نه گناهکاری. فقط باید مانع می شدم که پدرم مادرم را بکشد و به زندان برود.
گمان می کنم تا ماه ها و شاید تا سال ها انتظار داشتم که این صحنه دوباره اتفاق بیفتد. حضورِ مشتری ها دلگرمم می کرد. وقت هایی که فقط خودمان بودیم، دلهره داشتم، یعنی شب ها و یک شنبه ها بعدازظهر. گوش به زنگِ کوچک ترین سروصدایی بودم که بینِ شان درمی گرفت. پدرم را زیرِ نظر می گرفتم؛ حالتش را، دست هایش را. در هر سکوتِ ناگهانی، احساس می کردم که مصیبت در شرف وقوع است. در مدرسه، وقتِ برگشتن به خانه، با خودم می گفتم: «فکر کنم وقتی برسم، فاجعه اتفاق افتاده باشه!»
گاهی که با لبخند یا شوخی یا قهقهه به هم محبت نشان می دادند، فکر می کردم که به زمانِ قبل از صحنه برمی گردم. این فقط «رویایی آشفته» بود. ساعتی بعد می دانستم که آن نشانه های محبت فقط در همان لحظه معنا داشته و تضمینی برای دوام شان در آینده نیست.
در این دوره، رادیو اغلب ترانه ی عجیبی پخش می کرد که به دعوایی در یک سالن اشاره داشت و آن را تداعی می کرد؛ اول چند لحظه سکوت بود که در آن صدایی دقیقا نجوا می کرد: «احتمالاً صدای پروازِ مگسی را می شنویم»، سپس انفجارِ یک جیغ با جملاتی مبهم و درهم. در هر بار شنیدنش اضطراب وجودم را فرامی گرفت. روزی دایی ام رمانی پلیسی برایم آورد که خودش در حالِ خواندنش بود و به من گفت: «اگه پدرت متهم به قتلی بشه که مرتکبِ اون نشده باشه، تو چه کار می کنی؟» تمامِ تنم یخ کرد. همه جا با صحنه ی فاجعه ای که اتفاق نیفتاده بود، روبه رو می شدم.
این صحنه هرگز اتفاق نیفتاد. پدرم پانزده سال بعد، آن هم در یکی از یک شنبه های ماهِ ژوئن مُرد.
حالا متوجه می شوم؛ شاید در آن صحنه پدر و مادرم فقط بینِ خودشان نقش بازی کرده اند. شاید پدرم تصمیم گرفته که همه چیز را فراموش کند، مثلاً بعد از شبی با هم خوابیدن. این فکر، مثلِ همه ی فکرهایی که در موقعِ لزوم به ذهن نمی رسد، خیلی دیر به ذهنم خطور کرد. این فکر که پدر و مادرم در آن صحنه صرفا نقش بازی کرده بودند، دیگر دردی از من دوا نمی کند. من به خاطرِ ندانستن آن، دردی را در آن روز یک شنبه تجربه کردم که با هیچ کلمه ای قابلِ توصیف نیست.
چند انگلیسی در ماهِ اوت برای چادرزدن در حاشیه ی یک جاده ی متروک در جنوبِ فرانسه مستقر شدند. صبح آن ها را مرده یافتند؛ پدر سِر جک درومُند، همسرش لیدی ان و دخترشان الیزابت. نزدیک ترین مزرعه به آن ها متعلق به خانواده ای با اصلیتِ ایتالیایی بود، به نام دُمینی چی، که پسرشان گوستاو در ابتدا به قتلِ آن سه متهم شد. دُمینی چی ها فرانسوی را بد صحبت می کردند. درومُندها شاید از آن ها بهتر بودند. من از انگلیسی و ایتالیایی فقط do not to lean outside"‎" و" é pericoloso sporgersi‎ "را بلد بودم که بالای قطارها نوشته شده بود؛ یعنی «به سمتِ بیرون خم نشوید». عجیب به نظر می رسید که افرادی مرفه ترجیح داده باشند زیر نورِ ستارگان بخوابند تا در یک هتل. من خودم را تصور می کردم که همراهِ والدینم در حاشیه ی یک جاده مُرده ام.

از آن سال دو عکس برایم باقی مانده است. یکی از آن عکس ها مرا در حالتِ دعا نشان می دهد. این یک عکس ِ هنریِ سیاه وسفید است که در دفتری با برگ های مقواییِ مرصع و پوشیده شده با یک کاغذِ روغنیِ نیمه شفاف، با امضای عکاس، چسبانده شده است. در عکس دختری دیده می شود با صورتِ پُر، پوستِ صاف، گونه های برجسته و بینیِ گرد با سوراخ های بزرگ. عینک لبه کلفتش با رنگِ روشن تا وسطِ لُپ ها پایین آمده است و چشمانش به نقطه ای خیره اند. موهای کوتاه و فِرکرده اش از جلو و عقبِ کلاهش که توری به آن آویزان است و زیرِ چانه شُل گره خورده، بیرون زده است. لبخندِ کوچکی گوشه ی لبش نقش بسته است. چهره ی دخترکوچولوی جدی به خاطرِ عینک و موهای فرکرده اش بیش تر از سنش به نظر می رسد. او روی یک صندلی زانو زده، آرنج هایش روی پشتیِ پنبه دوزی شده ی آن است، دورِ دست های بزرگش که زیرِ گونه هایش چسبیده با یک انگشتر در انگشتِ کوچک تسبیحی است که روی کتابِ دعا و دستکش هایش که روی صندلی هستند، آویزان است. هیئتِ دخترک مبهم و نامرتب است با دامنی از پارچه ی وال که کمربندش مثلِ تورِ کلاهش شُل بسته شده است. چون جسمِ زیرِ لباس ِ خواهرِ روحانیِ کوچولو را نمی توانم تصور کنم، حس می کنم جسمی زیرِ این لباس وجود ندارد. آن را باز هم کم تر احساس می کنم؛ به این دلیل که جسمِ الان من است که برایم ملموس است. تصورش تعجب آور است که به هرحال جسمِ آن زمان همین جسمِ امروزِ من باشد. تاریخِ این عکس مربوط به پنجم ژوئنِ سالِ پنجاه ودو است. این عکس در روزِ عشای ربانیِ رسمیِ من در سالِ پنجاه ویک گرفته نشده است، بلکه  الان نمی دانم به چه دلیل  یک سال بعد، در روز «احیای آرزوها»(۳) که در آن روز، مراسم با همان لباس ها تکرار شد، گرفته شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب شرم

اصلا خوب نیست ،واقعا بی معنی بود
در 2 سال پیش توسط فاطمه عبدالهی