فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجموعه اشعار فیض کاشانی

کتاب مجموعه اشعار فیض کاشانی

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار فیض کاشانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار فیض کاشانی

زغفلت تو ترا صد حجاب در پیش است صفای چهرهٔ جانرا نقاب در پیش است بسی کتاب بخواندی کتاب خویش بخوان زکردهای تو جانرا کتاب در پیش است حساب کردهٔ خود کن حساب در چه کنی که ماند از پس و روز حساب در پیش است عذاب روح مکن بهر مال دنیی دون عذاب قبر و سوال و جواب در پیش است زبهر آنچه زپس ماندت چه میسوزی زمین و حشر و تف آفتاب در پیش است جواب پرسش اعمال خود مهیا کن شدن ز شرم و خجالت چو آب در پیشست توانی ار بعبادت شبی بروز آری بکن بکن که بهشت و ثواب در پیشست توانی ار نکنی معصیت بدار فنا مکن مکن که جحیم و عقاب در پیش است زمانی ارنکنی خواب در دل شب ها شود که در لحدت وقت خواب در پیش است نصیحت تو یکی فیض در دلت نگرفت ترا زگفتهٔ خود صد حجاب در پیش است

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب مجموعه اشعار فیض کاشانی

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

غزل شمارهٔ ۹۵۴

ای شاهد شاهدان کجائی
وی آب رخ بتان کجائی

ای جان هر آنچه در جهانست
وز تو روشن جهان کجائی

ای هیچ مکان ز تو تهی نه
وی پر ز تو لامکان کجائی

ای چشم و چراغ عالم دل
ای جان جهان و جان کجائی

من تاب فراق تو ندارم
ای از نظرم نهان کجائی

ای کام دل شکسته من
وی آرزوی روان کجائی

دیدار بکس نمی نمائی
ای در همه جا عیان کجائی

بیروی تو دل بود فسرده
ای گرمی عاشقان کجائی

از فیض تو سوخت فیض دلرا
او را تو میان جان کجائی

غزل شمارهٔ ۹۵۵

بود گر در ما تو تنها در آئی
تو تنها در آئی و با ما در آئی

تنی چند بیجان همه چشم بر در
که تنها در آئی به تنها بر آئی

بدیوانگی سر بر آرند عشاق
که شاید ز بهر تماشا در آئی

خوش آندم که خنجر بکف بر سر ما
خرامان بقصد سر ما در آئی

بجای گیاه از زمین چشم روید
تفرج کنان چون بصحرا در آئی

خلایق ز حسن تو مدهوش گردند
خرامان بمحشر چو فردا در آئی

نخواهی گذشت از سر عشقبازی
مگر آنکه ای فیض از پا در آئی

غزل شمارهٔ ۹۵۶

خوش آندم کز در احسان در آئی
میان جمع ما خوبان در آئی

ز روی لطف در غمخانهٔ هجر
برای جان مشتاقان در آئی

ز چشم و لب کنی عشاقرا مست
ز بهر جان مخموران در آئی

بزلف و خال دلها را کنی صید
بتیر غمزه بهر جان در آئی

تطاولها کنی ز آن زلف و گیسو
بقصد جان مسکینان در آئی

بپایت خوش برافشانیم جانها
در آنساعت که دست افشان در آئی

ز شادی جان دهد از غم رهد فیض
گرش در کلبهٔ احزان در آئی

غزل شمارهٔ ۹۵۷

خوش آندم کز درم ای جان در آئی
در این غمخانهٔ هجران در آئی

شب تاریک هجرانرا کنی روز
چه خورشیدای مه تابان در آئی

ببالین غریبی دردمندی
دمی ای مایهٔ درمان در آئی

سر افتاده ای برداری از خاک
کنی لطف از در احسان در آئی

بپایت جان بر افشانم ز شادی
گرم در کلبهٔ احزان در آئی

کباب دل کشم پیش تو ای جان
گرم در سینهٔ بریان در آئی

بچشمم در نیاید هر دو عالم
گرم در دیدهٔ گریان در آئی

ندانستم که دشوار است این کار
گمان کردم بمن آسان در آئی

اگر جان در ره جانان کنی فیض
ببزم وصل جاویدان در آئی

غزل شمارهٔ ۹۵۸

سر خستگان نداری بگذار ما نیائی
غم کشتگان نداری بمزار ما نیائی

تنم از غبار گردد بره گذارت افتد
تو بگردی از ره خود بغبار ما نیائی

بغمی نیوده پا بست نشده زمامت از دست
تو که بار غم نداری بقطار ما نیائی

ز خرابهٔ وفایم تو ز شهر بیوفائی
ز تو چون وفا نیاید بدیار ما نیائی

دلم از غم میانت شب و روز میگدازد
نشویم تا چو موئی بکنار ما نیائی

نشود خرابهٔ دل ز عمارت تو آباد
تو از این سرا برون رو تو بکار ما نیائی

چه شکایتست ای فیض که شنیده است هرگز
که کسی بیار گوید تو بکار ما نیائی

غزل شمارهٔ ۹۵۹

هر آن دلرا که با یاریست خوئی
ز گلذار حقیقت هست بوئی

ندارد او سر دنیا و عقبی
که دارد پای آمد شد بکوئی

دلی کوشد اسیر زلف یاری
دو عالم را نمی گیرد بموئی

بود خاطر پریشان هر که او را
رسید از زلف عنبر بوی بوئی

کسی کوشد ز راه عشق آگاه
نمیخواهد دگر راهی بسوئی

سری کو مست عشقی شد ز خود رست
بود آن می ز دریا یا بسوئی

دل فیض از غم عشقی زند های
مگر روزی به پیوندد بهوئی

غزل شمارهٔ ۹۶۰

هیچیم ما بخویش و نمودار ما توئی
ما صورتیم و معنی هشیار ما توئی

هم گوش و هم سماع توئی در سرو دماغ
هم چشم ما تو معنی دیدار ما توئی

هم تو زبان بیان تو تنطق تو میکنی
هم در دهان زبان تو و گفتار ما توئی

هم دست ما تو معنی نازش ز تست هم
هم پای ما تو قوت رفتار ما توئی

دیدار تست هر چه درآید بچشم ما
بیننده هم تو دیده و دیدار ما توئی

داعی تو و مجیب توئی در سوال ما
گر دل شود غمین ز تو غمخوار ما توئی

هرکس بسوی سبزه و گلشن رود بسیر
ما را تو سیر سبزه و گلزار ما توئی

بازاریان بسود و زیان متاع در
سود و زیان ما تو و بازار ما توئی

عرض کمال بهر خریدار میکنند
ما عرض نقص کرده خریدار ما توئی

بنشسته در دکان ز پی کسب وکار خلق
دکان ما تو کسب تو و کار ما توئی

قومی بمیکده ز پی باده میروند
ما را محبتت می و خمار ما توئی

فیض از تو است و حاصل معنای شعر تو
اندیشها همه ز تو گفتار ما توئی

غزل شمارهٔ ۹۶۱

ای بجهان نهان چو جان روشنی جهان توئی
از همه دیدها نهان در همه جا عیان توئی

آنکه ز جای میبرد هر نفس این دل مرا
میکشدش بهر طرف در پی این و آن توئی

آنکه چو عزم میکنم کز پی مقصدی روم
میشکند عزیمتم ناگه و بیگمان توئی

آنکه چو دیو ره زند تا بجحیم افکند
در دل من ندا کند هی مرو آنچنان توئی

آنکه سفر چو میکنم حافظ اهل منزلست
باز مرا در آن سفر همدم انس و جان توئی

آنکه رهم بخود نمود آینهٔ دلم زدود
تا که بدیدم آنچه بود در تتق جهان توئی

آنکه ز مهر دلبران در دلم آتشی فکند
خاک مرا بباد داد ز آب رخ بتان توئی

آنکه ز نطفه آفرید سرو قدان دلفریب
کرد ز چشمهٔ حیاه آب روان، روان توئی

در رخ دلبران تو آب در دل بیدلان تو تاب
جان من این درین توئی جان تو آن در آن توئی

در دل بیقرار من مایهٔ اضطراب تو
در سر بیخمار من مستی جاودان توئی

ناوک غمزه میزند در دل من نهان کسی
می نکنم غلط که آن غمزه زن نهان توئی

کیست که هر نفس مرا تازه حیات می دهد
گر تو نگوئی آن منم کیست بگوید آن توئی

کیست که ذره ذره دل میبرد از برم نهان
هست عیان چو آفتاب دلبر من نهان توئی

کامل و ناقص جهان سوی تو کرده روی جان
قبلهٔ عارفان توئی مقصد سالکان توئی

مایهٔ شورش جنون در سر فیض جز تو نیست
حسن و جمال دلربا برزخ دلبران توئی

غزل شمارهٔ ۵۲۰

هی نیاری بر زبان حرف دروغ
حیف باشد زان دهان حرف دروغ

من چو با تو راستم تو راست باش
تا نباشد در میان حرف دروغ

آن اشارات دروغینت بس است
نیست حاجت در میان حرف دروغ

نکته باریک گویم عذر آن
گرچه آید زان دهان حرف دروغ

بشکند در تنگنا آن حرف راست
در هم افتد گردد آن حرف دروغ

فیض بس کن کی کجا سر میزند
از دهان آنچنان حرف دروغ

گر شنیدی از کسی باور مکن
او کی آرد بر زبان حرف دروغ

غزل شمارهٔ ۵۲۱

گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغ
نه روزگار بماند و نه روزگار دریغ

برفت عمر بافسانه و فسون افسوس
گذشت وقت به بیهوده و خسار دریغ

نکرده ام همهٔ عمر یک عمل حاصل
نبوده ام نفسی با تو هوشیار دریغ

هر آنچه گفتم و کردم تمام ضایع بود
بهرزه رفت مرا روز و روزگار دریغ

بپار گفتم کامسال کار خواهم کرد
گذشت عمر من امسال همچو پار دریغ

زهر خموشی بی باد تو هزار افسوس
زهر سخن که نه حرف تو صد هزار دریغ

زهر چه بینم و رویت در آن نمی بینم
هزار بار فسوس و هزار بار دریغ

نه یک فسوس و ده و صد که بیحساب افسوس
نه صد دریغ و هزاران که بیشمار دریغ

غنیمتی شمر این یکدو دم که ماند ای فیض
بکار کوش نگو رفت وقت کار دریغ

غزل شمارهٔ ۵۲۲

بهرزه شیفته شد دل بهر خیال دریغ
نبرد ره بتماشای آن جمال دریغ

بسوی عشق حقیقی نیافتیم رهی
فدای دوست نکردیم عمر و مال دریغ

ببوم سینه نکشتیم تخم مهر و وفا
نخورد هیچ دل ما غم مآل دریغ

خیال وصل بسی پخت این دل پر شور
بدست هیچ نیامد از آن خیال دریغ

تمام عمر بعشق مجاز فانی رفت
بماند جان ز حقیقت در انفعال دریغ

نخورد جان غم جانان درینجهان روزی
گذشت در غم بیهوده ماه و سال دریغ

گذشت عمر بمهر بتان سنگین دل
بعشق حق ننمودیم اشتغال دریغ

نشست زنگ حوادث بر آینهٔ دل ما
نتافت پرتو آن حسن بی زوال دریغ

ز عشق نیست به جز نام فیض را افسوس
ز دوست نیست بدستش به جز خیال دریغ

غزل شمارهٔ ۵۲۳

ز عشق جوی کرامت ز عشق جوی شرف
بغیر عشق نباشد رهی بهیچ طرف

بغیر عشق مکن هیچ کار اگر بکنی
غرامتست و ندامت تحسر است واسف

بعشق کوش که فخر است عشق مردانرا
مفاخران نرسد شان بغیر عشق صلف

بکوش تا که کند عشق رخنه در دل تو
ز سینه ساز برای خدنگ عشق هدف

بغیر عشق منه دل که زود برگیری
بغیر عشق مکن نقد عمر خویش تلف

بهر طرف بمپوی و عنان بعشق سپار
برد ترا بهمان ره که رفت شاه نجف

ز من شنو سخن راست یار در دل ماست
بعشق کوش و برون آور این گهر ز صدف

اگر تو غوص کنی در بحار گفته فیض
سفینه پر کنی از دُر که آوریش بکف

غزل شمارهٔ ۵۲۴

ای که با ما وعدها کردی خلاف
از وفا و عهد و پیمانت ملاف

وعدهای تو دروغ اندر دروغ
لافهای تو گزاف اندر اندر گزاف

چند غم را سر بجان من دهی
در دل من بهر غم سازی مصاف

چند غم در دور من گرد آوری
تا بگردم روز و شب آرد طواف

چند بافی بهر من از غم پلاس
چند سازی بهر من از غم لحاف

گاهم از شادی لباسی هم بدوز
بستری از شادمانی هم بباف

جان نخواهی برد از دست غمش
فیض گفتم با تو حرف پاک و صاف

غزل شمارهٔ ۵۲۵

در دل تنگم خموشی میکند انبار حرف
محرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف

حرفهای پختهٔ سنجیده دارم در درون
گر بنطق آیم توانم گفت صد طومار حرف

محرمی خواهم که در یابد بحدس صایبش
از لب خاموش من بی منت اظهار حرف

حال دل از چشم گویا فهمد آنکش دیده هست
عاشقانرا نیست جز از چشم گوهر بار حرف

من نمیخواهم که گویم حرفی از اندوه دل
میکند چون میتراود از دل خونبار حرف

خارخار گفتنی چون تنگ دارد سینه را
آید از بهر گشایش بر زبان ناچار حرف

چند حرف از قشر بتوان گفت با اصحاب کل
اهل دل کو تا بهم گوئیم از اسرار حرف

بحر پر دُر معارف خواهم و کان سخن
تا بریزد بر دلم از لعل گوهر بار حرف

از بلاغت میزداید گاه زنگ از دل سخن
وز حلاوت گاه دلرا میبرد از کار حرف

صاحب دلراست فهم رازها از سازها
صاحب دل شو شنو از نای و موسیقار حرف

نکتها در جست در صوت طیور آگاه را
گر ترا هوشی است در سر بشنو از منقار حرف

شد مضامین در میان اهل معنی مبتذل
تازه گوئی کو که آرد فکرش از ابکار حرف

هرکه قدر حرف نشناسد مکن با او خطاب
حیف باشد حیف جز با مردم هشیار حرف

مستمع ز افسردگی خمیازه اش در خواب کرد
با که گویم کی توان الا بر بیدار حرف

چون نمی یابی کسی گوشی دهد حرف ترا
بعد از این ای فیض میگو با در و دیوار حرف

غزل شمارهٔ ۵۲۶

جز خدا را بندگی حیفست حیف
بی غم او زندگی حیفست حیف

درغمش در خلد عشرت چون کنم
ماندگی از بندگی حیفست حیف

جز بدرگاه رفیعش سر منه
بهر غیر افکندگی حیفست حیف

سر ز عشق و دل ز غم خالی مکن
بی خیالش زندگی حیفست حیف

عمر و جان در طاعت حق صرف کن
در جهان جز بندگی حیفست حیف

کالبد را پرورش ظلمست ظلم
جان کند جز بندگی حیفست حیف

جان و دل در باز در راه خدا
غیر این بازندگی حیفست حیف

اهل دنیا را سبک کن ناتوان
با گران افکندگی حیفست حیف

یارب از عشقت بده شوری مرا
فیض را افسردگی حیفست حیف

غزل شمارهٔ ۵۲۷

فدای دوست نکردیم جان و دل صد حیف
ز اختیاز نرستیم ز آب و گل صد حیف

ز عشق حق نزدیم آتشی بجان نفسی
همیشه ز آتش دیویم مشتعل صد حیف

بکام دوست نبودیم یکنفس صد آه
رسید دشمن آخر بکام دل صد حیف

جهاز عقبی باقی نمی کنیم دمی
بکار دنیی فانیم مشتغل صد حیف

گذشت عمر نکردیم از سر اخلاص
عبادتی که زند سر ز نور دل صد حیف

نیافت آینه دل صفا ز صیقل ما
بماند در دل ما زنگ ز آب و گل صد حیف

دل از پی هوس و دست رفت از پی دل
بکار دوست نداریم دست و دل صد حیف

بروز داوری از کردهای خود باشیم
بنزد دوست چه شرمنده و خجل صد حیف

براه دوست نرفتی و عمر رفت ای فیض
نکرد روح عزیران ترا بحل صد حیف

غزل شمارهٔ ۶۸۸

بیائید یاران بهم دوست باشیم
همه مغز ایمان بی پوست باشیم

نداریم پنهان ز هم عیب هم را
که تا صاف و بیغش بهم دوست باشیم

بود عیب ما و شهادت برابر
قفا هم بطوری که در روست باشیم

بود دوستی مغز و اظهار آن پوست
چه حیفست ما حامل پوست باشیم

مکافات بد را نکوئی بیاریم
اگر بد کنیم آنچنان کوست باشیم

بکوشیم تا دوستی خوی گردد
بهر کو کند دشمنی دوست باشیم

نداریم کاری به پنهانی هم
همین ناظر آنچه در روست باشیم

ز اخلاق مذمومه دل پاک سازیم
بر اطوار یاری که خوشخوست باشیم

بود سینها صاف و دلها منوّر
چو آئینه کان مظهر روست باشیم

گریزیم ز اهل شقاق و شقاوت
طلبکار یاری که نیکوست باشیم

نداریم از دامن یار حق دست
بکوشیم تا آنچنان کوست باشیم

اگر خود سک کوی جانان نباشیم
سک کوی آن کو در آن کوست باشیم

خدا را اگر دوست داریم باید
کجا در حقیقت خدا دوست باشیم

نباشیم تا با خدا دوستان دوست
کجا درحقیقت خدا دوست باشیم

بیائید تا ناظر روی حق بین
از آنرو که آئینهٔ اوست باشیم

بیائید خود را بدریا رسانیم
چرا پستهٔ آنچه در جوست باشیم

بر آئید چون فیض از پوست یاران
که تا جمکی مغز بی پوست باشیم

غزل شمارهٔ ۶۸۹

بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم
انیس جان غم فرسودهٔ بیمار هم باشیم

شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدیگر سوزیم
شود چون روز دست و پای هم در کار هم باشیم

دوای هم شفای هم برای هم فدای هم
دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشیم

بهم یکتن شویم و یکدل و یکرنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم و دوش بار هم باشیم

جدائی را نباشد زهرهٔ تا در میان آید
بهم آریم سر بر گرد هم بر گار هم باشیم

حیاه یکدیگر باشیم و بهر یکدیگر میریم
گهی خندان ز هم گه خسته و افکار هم باشیم

بوقت هوشیاری عقل کل گردیم بهر هم
چووقت مستی آید ساغر سرشار هم باشیم

شویم از نغمه سازی عندلیب غم سرای هم
برنگ و بوی یکدیگر شده گلزار هم باشیم

بجمعیت پناه آریم از باد پریشانی
اگر غفلت کند آهنگ ما هشیار هم باشیم

برای دیده بانی خواب را بر خویشتن بندیم
ز بهر پاسبانی دیدهٔ بیدار هم باشیم

جمال یکدیگر کردیم و عیب یکدیگر پوشیم
قبا و جبه و پیراهن و دستار هم باشیم

غم هم شادی هم دین هم دنیای هم گردیم
بلای یکدیگر را چاره و ناچار هم باشیم

بلا گردان هم گر دیده گرد یکدیگر گردیم
شده قربان هم از جان و منت دار هم باشیم

یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا یک کرده خدمتکار هم باشیم

نمی بینم به جز تو همدمی ای فیض در عالم
بیا دمساز هم گنجینهٔ اسرار هم باشیم

غزل شمارهٔ ۶۹۰

طرفی نبستم زینجهان استغفرالله العظیم
خسبیدم و شد کاروان استغفرالله العظیم

عمر عزیزم شد تلف اندر پی آب و علف
کاری نکردم بهر جان استغفرالله العظیم

زین پس مگر سودی کنم تدبیر بهبودی کنم
بگذشتها خود شد زیان استغفرالله العظیم

بیحد گناهان کرده ام بس جور و طغیان کرده ام
زین جرمهای بیکران استغفرالله العظیم

با این و آن گشتم بسی بردم بسر با هر کسی
طرفی نبستم زین و آن استغفرالله العظیم

هرچند جویم من کنار زین عالم ناپایدار
تقدیرم آرد در میان استغفرالله العظیم

هی هی نمیدانم چرا افتادم اندر این بلا
این نکته شد بر من نهان استغفرالله العظیم

جان میرود سوی علا تن میرود سوی بلا
از امتزاج این و آن استغفرالله العظیم

گاهی رهم دنیی زند گه سدرهٔ عقبی شود
هم زینجهان هم زآنجهان استغفرالله العظیم

هر دم شوم نا دم دگر گیرم گناهانرا زسر
یا رب انت المستعان استغفرالله العظیم

از بس زدم بر توبه سنگ شد توبه من عار و ننگ
از اصل جرم و جبر آن استغفرالله العظیم

از بس زدم بر توبه راه شد توبه بدتر از گناه
هر دم هم از این هم ز آن استغفرالله العظیم

زین عقدهای سست و مست زین توبهای نادرست
لحظه بلحظه آن به آن استغفرالله العظیم

ده بار و صد بار و هزار ای فیض کم باشد بیار
هر دم جهان اندر جهان استغفرالله العظیم

غزل شمارهٔ ۶۹۱

چون یار ما تو باشی ز اغیار فارغیم
چون کار ما توئی ز همه کار فارغیم

از تو چه خرمیم غمی را مجال نیست
باشد چه غم غم تو ز غمخوار فارغیم

چون دوستدار ما توئی از دشمنان چه باک
چون هست لطف توز ستمکار فارغیم

چون مکرهای خیر تو هست از برای ما
از شر مکر حاسد و مکار فارغیم

در راه تو جهان کنیم امر اگر کنی
ورنه ز حرب و چالش و بیکار فارغیم

دلرا کباب خواهی جان نیز می دهیم
ور تو دهی شراب ز خمار فارغیم

باشی تو در نظر یکجا افکنیم چشم
در چشم ما چو هستی ز اغیار فارغیم

معنای تست هرچه درآید بچشم ما
زان روی ما ز صورت دیدار فارغیم

بسیار کرده ایم گنه بر امید عفو
عفوت چه هست ز اندک و بسیار فارغیم

چون سیر گاه فیض بساتین حکمت است
از باغ و راغ و سبزه و گلزار فارغیم

غزل شمارهٔ ۶۹۲

کی آیدم می در نظر مست جمال ساقیم
وز خود کجا دارم خبر مست جمال ساقیم

آنغمزه را دل برده پی زآنچشم و لب جان خوردمی
چشم منست و روی وی مست جمال ساقیم

از چشم او می میچشم و ز لعل او می میکشم
وز غمزهٔ او سرخوشم مست جمال ساقیم

بیخود فتاده کف زنان در بحر عشق بیکران
شادی کنان شادی کنان مست جمال ساقیم

با لطف و قهرش ساختم و ز غیر او پرداختم
خود را ز خود انداختم مست جمال ساقیم

جانم زدریائیست مست جام و سبو و خم شکست
بگذشته ام از هرچه هست مست جمال ساقیم

آفاق را طی کرده ام اسب خرد پی کرده ام
منزل در آن حی کرده ام مست جمال ساقیم

گه قطره و گه قلزمم گه باده و گاهی خمم
در شور و در مستی کمم مست جمال ساقیم

یا عادل العشاق قم نحن السکاری لا تلم
صد عقل در مستیست گم مست جمال ساقیم

در بادهٔ ما رنگ نیست در مستی ما جنگ نیست
ناموس ما را ننگ نیست مست جمال ساقیم

غزل شمارهٔ ۶۹۳

از دم صبح ازل با عشق یار و همدمیم
هر دو با هم زاده ایم از دهر با هم توامیم

هر دو از پستان فطرت شیر با هم خورده ایم
یک صدف پرورده ما را هر دو دّر یک یمیم

میدرخشد نور عرفان از سواد داغ دل
چشم ما این داغ و ما چشم و چراغ عالمیم

جان ما را اتحادی هست با سلطان عشق
نیستیم ازهم جدا هرگز همیشه با همیم

در حریم دوست ما را نیز چون او بار هست
هر کجا عشقست محرم ما هم آنجا محرمیم

میرساند عشق ما را تا جناب کبریا
گرچه جسم ما ز خاک و ما ز نسل آدمیم

روز اول گر ملک از سایهٔ ما میرمید
ما کنون از نارسیهای ملایک درهمیم

در خم قتلست ما را گر فلک از کجروی
پا نهادن بر سرش را راست ما هم در خمیم

در ازل شیر غم از پستان مادر خورده ام
ما چه غم داریم از غم دست پرورد غمیم

کهنه غربال فلک گر بر سرما ریخت غم
بر سر خاک غم اکنون یکدو دم در ماتمیم

هست ما را مختلف احوال در سیر و سلوک
که زهر بیشیم بیش و گاهی از هر کم کمیم

گاه بر فوق سمواتیم و گه بر روی خاک
گاه دریای محیطیم و گهی دیگر نمیم

عاشقانرا نطق و خاموشی بدست خویش نیست
ما چو نی در ناله و فریاد در بند دمیم

گر بنطق آئیم پیش از وقت چون روح اللهیم
ور خمش باشیم هنگام سخن چون مریمیم

چون گشاد سینه را پیوند با غم کرده اند
ما بهم پیوسته با غم چون دو حرف مدغمیم

راز دلرا بر زبان ای فیض آوردن خطاست
گوشها گویند پنهان ما کی اینرا محرمیم

غزل شمارهٔ ۸۰۷

تن بی جانم و جانم توئی تو
سراپا کفر و ایمانم توئی تو

چو با خویشم نه سر دارم نه سامان
چو با تو سر تو سامانم توئی تو

غم دل تنگی من هم منم من
خوشیهای فراوانم توئی تو

ز خود سر تا بپا اندوه و دردم
سرور سور و درمانم توئی تو

بکی بی برگ بی بر خار خشکم
برو برگ بهارانم توئی تو

گرسنه تشنه عریانم بخود من
شراب و جامه و نانم توئی تو

منم فاسد توئی اصلاح فاسد
منم عصیان و غفرانم توئی تو

منم هر بد توئی هر نیک و نیکی
کنم گر نیکی احسانم توئی تو

قبولم گر کنی یارد تو دانی
اسیرم بنده سلطانم توئی تو

دل و جان هر دو در بند غم تست
توئی دلدار و جانانم توئی تو

ندارم بیتو جانی یا دلی من
هم این من تو هم آنم توئی تو

بفریاد دل اشکسته ام رس
رحیم من تو رحمانم توئی تو

انینم از تو و بهر تو باشد
غیاث جان لهفاتم توئی تو

حنینم از تو و سوی تو باشد
توئی حنان و منانم توئی تو

اگر فیضم توئی فیاض آن فیض
و گر هم محسن احسانم توئی تو

غزل شمارهٔ ۸۰۸

قصه اندوه دل بسیار شد خاموش شو
هر که بشنید این انین بیمار شد خاموش شو

حرف درد عاشقان داروی بیهوشی بود
ز استماع آن دلم از کار شد خاموش شو

یاد ایامی که فخر نیکمردان بود عشق
چون حدیث عشقبازی عار شد خاموش شو

گوهر اسرار شاید کی بدست سفله داد
بس سر از گفت زبان بر دار شد خاموش شو

ذکر این افسانه ممکن بود تا در خواب بود
فتنه اکنون زین صدا بیدار شد خاموش شو

تاکنون در پرده بود این راز و درها بسته بود
زاهد از بوی سخن هشیار شد خاموش شو

گفتن اسرار با یاران بخلوت می توان
مجلس ما مجمع اغیار شد خاموش شو

چون ز ظاهر میزنم دم آفت دم خفته است
گفتگو چون کاشف اسرار شد خاموش شو

هیچ دانستی چه آمد رفته رفته بر زبان
آنچه اخفا خواستیش اظهار شد خاموش شو

نو بنو باید سخن در بیت بیت و حرف حرف
یکسخن در یکغزل تکرار شد خاموش شو

امر فرمائی بخاموشی و خودگوئی سخن
شرح کتمان سخن طومار شد خاموش شو

خواست تا رمزی بگوید شد عنان از دست فیض
گفتمش ناگفتنی بسیار شد خاموش شو

غزل شمارهٔ ۸۰۹

ای عشق رسوا کن مرا گو نام بر من ننگ شو
باید که من عشرت کنم گو ناصحم دلتنگ شو

مغزم برون آمد ز پوست افتادم اندر راه دوست
ای شوق رهبر شو مرا ای عشق پیش آهنگ شو

چون شوق رهبر باشدم از دوری منزل چه غم
چون عشق در پیش است گوهر گام صد فرسنگ شو

ای عقل از دوری مگو در راه مهجوری مپو
گوینده اینجا گنگ شو پوینده اینجا گنگ شو

اهد زدین گردی بری از عشق اگر بوئی بری
در حلقهٔ مستان در آ با عاشقان همرنگ شو

گر مرد عشقی درد جو خاکی شو و گلها بروی
بیدردی ار خواهد دلت روسنگ شو روسنگ شو

گر مرد عشقی جام گیر ترک رسوم خام گیر
ور عاقلی خوش آیدت در بند نام و ننگ شو

کاری کز آن نگشود در بر همزن او را زودتر
گر عاقلی دیوانه شو دیوانه فرهنگ شو

خواهی ز رویش بر خوری وز لعل او شکر خوری
موئی شو ای فیض از غمش در زلف او آونگ شو

غزل شمارهٔ ۸۱۰

راه حق را مرد باید مرد کو
توشهٔ آن درد باید درد کو

چهرهٔ گلگون درینره کی خرند
زرد باید روی روی زرد کو

اشک باید گرم باشد آه سرد
اشگ گرم ایجان و آه سرد کو

فرد میباید شدن از غیر او
سالکی از ما سوی الله فرد کو

در ره او گرد می باید شدن
آنکه گردد در ره او گرد کو

یار کی همدرد باید راه را
ای دریغا یار کی همدرد کو

پرورش باید ز عشق دوست جان
فیض را از عشق جان پرورد کو

غزل شمارهٔ ۸۱۱

هجران جانان تا بچند آ» یار کو آن یار کو
وین شورش دل تا بکی دلدار کو دلدار کو

در سینه دلها شد طپان جانها ز تنها شد زوان
تا کی بود این رو نهان دیدار کو دیدار کو

ذرات عالم مست او خورده شراب از دست او
نغمه سرایان کو بکو خمار کو خمار کو

افلاک سر گردان و مست خاکست مدهوش الست
در عالم بالا و پست هشیار کو هشیار کو

حلاج محو آن جمال دستک زنان در وجد و حال
نغمه سرا کای ذوالجلال آندار کو آندار کو

در دنیی و عقبی مپیچ جز حق همه هیچست هیچ
در دار عالم غیر حق دیار کو دیار کو

حق در برابر روبرو بنموده رو از چار سو
کوران گرفته جستجو کان یار کو کان یار کو

منصور انالحق میزند من صور حق حق میزنم
زینصور انا شاهد فنا جز یار کو جز یار کو

گر راست میگوئی تو فیض دم در کش و خاموش باش
آنرا که باشد محو یار گفتار کو گفتار کو

غزل شمارهٔ ۸۱۲

ای عاقلان دیوانه ام زنجیر زلف یار کو
بر شعلهای شوق دل پروانه ام دلدار کو

دل مست او جان مست او تن هم سرا پا مو بمو
در جملهٔ ذرات من یکذره هشیار کو

دل رفت جان هم میرود روح روان هم میرود
جانانه را آگه کنید آن دلبر غمخوار کو

دل بستم اندر زلف او واعظ ز دستم دست شو
کافر شدم کافر شدم زنار کو زنار کو

قربانیم قربانیم عید وصال او کجاست
مشتاق جانم افشانیم آن غمزهٔ خونخوار کو

گیرم بر اندازی نقاب بنمائی آنرخ بی حجاب
لیکن سرت گردم مرا یارائی دیدار کو

گفتم که چون بینم ترا شرح غم دل سر کنم
آندم که بینم روی او آن طاقت گفتار کو

شب با خیال زلف تو کی خواب آید فیض را
در خواب هم کی بینمت آندولت بیدار کو

غزل شمارهٔ ۸۱۳

خبری ای صبا ز یار بگو
سخنی چند از آن دیار بگو

از کسی گو قرار برد از دل
بر بی صبر و بی قرار بگو

یا ز من سوی او ببر خبری
حال این خستهٔ نزار بگو

خبر دیگران چه او پرسد
حرف من نیز زینهار بگو

ور ز من پرسد او و از غم من
حال زار دل فکار بگو

ور به بینی که گوش میدارد
از غم هجر بی شمار بگو

ور به بینی به تنگ می آید
کم کن از روی اختصار بگو

باز از هرچه بگذرد آنجا
خبری سوی فیض آر بگو

غزل شمارهٔ ۸۱۴

میفزاید جان حدیث عاشقان بسیار گو
بگذر از افسانه اغیار و حرف یار گو

حرف وصل یار گلزار است و حرف هجر خار
خار خار گفتنی گر داری از گلزار گو

آن حدیثی کآورد درد طلب تکرار کن
یکه حرفی کان دهد جانرا طرب صد بار گو

از زمین و آسمان تا چند خواهی گفت حرف
یکزمان بگذار ذکر یارو از دیار گو

گر طهارت خواهی از غیر خدا بیزار شو
ور تجارت خوشترت میآید از بازار گو

حرف دی گربه بود ز امروز دم میزن زدی
حرف پار ار به بود ز امسال حرف پار گو

بر کران باش و گران گوش از دم بیگانگان
چون حدیث یار آمد در میان بسیار گو

حرف اهل عشق را مستانه گوئی باک نیست
چون بحرف عاقلان گویا شوی هشیار گو

تا تو هشیاری ز سر اهل عرفان دم مزن
مست چون گردی ز اسرار آنکه از ستار گو

گوئی از شیرین لبان حرفی شکر نامش بنه
وز کرانان چون سخن گویند زهرمار گو

ایکه مینازی به نظم و نثر رنگارنگ خویش
چند از گفتار گوئی یکره از کردار گو

این سخنها را بیان بیش ازین در کار هست
بعد از این ای فیض اگر گوئی سخن طومار گو

غزل شمارهٔ ۸۱۵

دم بدمش به بین ببین تازه بتازه نو بنو
گل ز رخش بچین بچین تازه بتازه نو بنو

ای مه من بیا بیا در دل من درآ درآ
مهر خودت به بین به بین تازه بتازه نو بنو

مهر دگر بهر زمان در دل و سینه می نشان
در دل و دیده می نشین تازه بتازه نو بنو

جان بخیال آن دو لب هر نفس آورم بلب
تا کنمت فدا چنین تازه بتازه نو بنو

فیض اسیر ناتوان سوخت در آتش غمان
میکنیش دگر غمین تازه بتازه نو بنو

غزل شمارهٔ ۸۶۲

ای آنکه در ازل همه را یار بوده ای
از دار اثر نبوده تو دیار بوده ای

هر کار هر که کرد تو تقدیر کرده ای
پیش از وجود خلق در آن کار بوده ای

عالم همه تو بوده و تو خالی از همه
یکتای فرد بوده ای و بسیار بوده ای

حسن از تو رو نموده و عشق از تو آمده
مطلوب بوده و طلبکار بوده ای

بنموده در نقاب نکویان جمال خویش
وین طرفه در نقاب بدیدار بوده ای

بس دل که بهر خویشتن آئینه ساخته
زان آینه بخویش نمودار بوده ای

خود را بخود نموده در آئینه ای جهان
بیننده بوده ای و بدیدار بوده ای

فاش و نهان خلق هویداست نزد تو
بی آلت بصر همه دیدار بوده ای

رفتار مور در شب دیجور دیده ای
ز اسرار خلق جمله خبردار بوده ای

هر جای هر چه بوده بر آن بوده ای محیط
عالم چو مرکزی و تو پر کار بوده ای

بی تو نه هستی و نه توانائی بود
ما را تو چاره بوده و ناچار بوده ای

ما هیچ نیستیم بخود سایه ای توایم
هم جاعل ظلام و هم انوار بوده ای

بس دل شکسته بر درت ای جا برالکسیر
پیوسته ایستاده که جبار بوده ای

بس بنده ای که کرده گنه بر امید آنکه
غفار بوده ای تو و ستار بوده ای

گرفیض را ز جهل بر آری غریب نیست
پیوسته بنده پرور و غفار بوده ای

غزل شمارهٔ ۸۶۳

ای آنکه با دلم ز ازل یار بوده ای
پیوسته راحت دل بیمار بوده ای

گه لطف کرده با من دلخسته گاه قهر
در غیر لطف گاهی و قهار بوده ای

گاهی وفا و گاه جفا با دلم کنی
هم یار بوده ای و هم اغیار بوده ای

افروختی رخ و ز مژه نیش می زنی
گل بوده ای بروی و بمو خار بوده ای

از راه مهر آمدی و سوختی مرا
آسان نموده اول و دشوار بوده ای

تا بوده ای نداشته ای دست از دلم
این عشق جان گداز چه غمخوار بوده ای

گر دل زمین شده است بدورش تو آسمان
گر نقطه گشته است تو پرگار بوده ای

جان دلی ببوده که در وی نبوده ای
ای عشق کم نموده چه بسیار بوده ای

ای فیض کس ندیده ز کردار تو اثر
کاری نکرده ای همه گفتار بوده ای

غزل شمارهٔ ۸۶۴

ای دل بعشق خویش گرفتار بوده ای
خود را بنقد عمر خریدار بوده ای

گر بگذری ز خویش انیس خدا شوی
ای خودپرست دون چه ستمکار بوده ای

بگشای چشم عبرت و کر و بیان به بین
تا روشنت شود چه قدر خوار بوده ای

برخیز و جهد کن بمقام خرد رسی
روز نخست چون بخرد یار بوده ای

سوی مقربان چه شود گر سفر کنی
زین پیشتر بعالم انوار بوده ای

گر رو کنی بعالم بالا غریب نیست
پیوسته در تطور اطوار بوده ای

کاری نمیکنی که بجائی رساندت
ای آزموده کار چه بیکار بوده ای

ایحق بر اهل حق چه گوار نده و خوشی
بر خویشتن پرست چه دشوار بوده ای

ز آسودگی نداشته ای دست یکنفس
ای فیض خویش را تو چه غمخوار بوده ای

غزل شمارهٔ ۸۶۵

در عشق دوست ای دل شیدا چگونه ای
ای قطره کشاکش دریا چگونه ای

یادآور ای عدم ز نهانخانه ای قدم
پنهان چگونه بودی و پیدا چگونه ای

در بحر بی کنار کنارم کشید و گفت
بی ما چگونه بودی و با ما چگونه ای

من جلوه نا نموده تواز خویش میشدی
امروز غرق بحر تجلا چگونه ای

جمعی بساحل از کشش ما در اضطراب
ای غرق بحر عاطفت ما چگونه ای

بازم ز خویش راند و بکنج غمم نشاند
گفت ای نشانه تیر بلا را چگونه ای

در چاه بابلم موی خود ببست
گفت ای اسیر زلف چلیپا چگونه ای

ای خانه زاد عشرت و پرورده ای طرب
در لجه محیط غم ما چگونه ای

ای فیض خویش را بغم عشق ما سپار
و آنگه ببین که در کنف ما چگونه ای

غزل شمارهٔ ۸۶۶

با جذب دوست ای دل شیدا چگونه ای
ای قطره با کشاکش دریا چگونه ای

ای طایر خجسته پی مرغزار انس
در تنگنای وحشت دنیا چگونه ای

هیچ از مقام اصلی خود یاد می کنی
دور از دیار خویش در اینجا چگونه ای

کو روزگار عشرت و بزم وصال دوست
بی یار دلنواز از خود آیا چگونه ای

کو چشم مست ساقی و کو آن لب چو لعل
مخمور مانده بی می و مینا چگونه ای

می آید این سروش ز جانان نفس نفس
کای جان اسیر غربت دنیا چگونه ای

با موجهای قلزم هجران چه میکنی
در کام اژدهای غم ما چگونه ای

ز آن روزها که بود سرت در کنار ما
شبها چه یا میکنی آیا چگونه ای

ای در وصال ما گذرانیده سالها
امروز در مفارقت ما چگونه ای

بعد از وصال با غم هجران چه میکنی
با ما چگونه بودی و بی ما چگونه ای

ای دیده ای که آن گل رخسار دیده ای
بی آن جمال روشن و بینا چگونه ای

چونی در ابتلای بلای فراق فیض
ای وصل دوست داده بدنیا چگونه ای

غزل شمارهٔ ۸۶۷

بماندم چیز و کس را انت حسبی
براندم خار و خس را انت حسبی

پر و بالی گشادم در هوایت
شکستم این قفس را انت حسبی

ترا خواهم ترا خواهم به جز تو
نخواهم هیچکس را انت حسبی

همین خواهم که حیران تو باشم
نه بینم پیش و پس را انت حسبی

درون دل نمیدانم چه غوغاست
نخواهم این جرس را انت حسبی

درون سر نمیدانم چه سوداست
نخواهم بوالهوس را انت حسبی

نفس بی یاد تو گر میزند فیض
نخواهم آن نفس را انت حسبی

غزل شمارهٔ ۸۶۸

با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبی
چون تو شدی یار من شد دل و جان اجنبی

خواست ز تو دم زند ناطقه ام بسته شد
گفت عیان غیور هست بیان اجنبی

یاد تو چون می کنم میروم از خویشتن
آمد چون آشنا شد ز میان اجنبی

نام تو پنهان برم سامعه بیگانه است
چون بزبان آورم هست زبان اجنبی

چون بخیال آئیم بی خود گردم که چه
گوید هریک ز ما هست فلان اجنبی

از سر کویت نشان خواستم از محرمی
گفت در آنجا که او است هست نشان اجنبی

در طلبم در بدر آنکه بپرسم خبر
آنکه خبردار نیست بی خبران اجنبی

در حرم کبریا کس ننهادست پا
هست زمان دم مزن هست مکان اجنبی

دید مرا جان فشان گشته بداغش نشان
گفت که فیض آشناست مدعیان اجنبی

غزل شمارهٔ ۸۶۹

دارد ز جفا نظام خوبی
بی جور و جفا کدام خوبی

از آتش عشق پخته گردد
باشد بعیش خام خوبی

ای سر تا پا همه نکوئی
وی پا تا سر تمام خوبی

از یاد تو پر شدم که بیند
چشم دل من بکام خوبی

هر دل که ز عشق توست شیدا
دارد روزی مقام خوبی

نظارگیان روی خوبت
بینند علی الدوام خوبی

باشیدایان کوی عشقت
لطف تو کند مدام خوبی

آنرا که حلال نیست وصلت
باشد بر وی حرام خوبی

قایم بتو تا ابد نکوئی
در ظل تو مستدام خوبی

تا در دل فیض جای کردی
می باردش از کلام خوبی

غزل شمارهٔ ۹۰۱

مثل حسنت بجهان نور ندیده است کسی
همچه عشقت غم پر زور ندیده است کسی

پرتوت تافته بر عالم و نورت پنهان
شاهد ظاهر و مستور ندیده است کسی

دو جهان شیفته دارد رخ ننمودهٔ تو
حسن در پرده و مشهور ندیده است کسی

سخت دوریم ز تو با همه نزدیکی ها
بار نزدیک چنین دور ندیده است کسی

دو جهان مست و خرابست ز یک جام الست
این چنین بادهٔ پر زور ندیده است کسی

جز دل اهل خرابات که جولانگه تواست
در جهان خانهٔ معمور ندیده است کسی

نصرت و یاریت آنست که بردار کشی
همچه منصور تو منصور ندیده است کسی

میخورم زهر غمت را بحلاوت دلشاد
ماتمی را که بود سود ندیده است کسی

هر کجا مرده دلی زنده جاوید شود
چون صدای سخنت صور ندیده است کسی

چون غزلهای دل افروز و جهانسوز تو فیض
سخنیرا که دهد نور ندیده است کسی

غزل شمارهٔ ۹۰۲

چه شود گر تو شوی جان کسی
شبکی سر زده مهمان کسی

پیشت آرد ز دل و جان خانی
بپذیری بکرم خوان کسی

دل و جان اردل و جان آرد پیش
ای فدای تو دل و جان کسی

همه جانها بفدای تو شود
که تو هم جانی و جانان کسی

گر ملامت کندم واعظ شهر
دل من نیست بفرمان کسی

سخنی رفت ز خوبی گفتم
آیتی آمده در شان کسی

ظلمت زلف تو کفر است و ضلال
نور رخسار تو ایمان کسی

خال و خط تو و روی چو مهت
آیت و سورت و قرآن کسی

میکند فیض نثارت چه شود
بپذیری بکرم جان کسی

غزل شمارهٔ ۹۰۳

ای فدای غم جان تو کسی
که تو هم جانی و جانان کسی

تو بمانی دگران در گذرند
همهٔ خلق بقربان کسی

لمن الملک تو سوزد اغیار
آتش قهر تو طوفان کسی

بفدای تو سر و سامان ها
ای سر هر کس و سامان کسی

هر چه جز تو همه کفر است و ضلال
نیست جز عشق تو ایمان کسی

درد تو بس بودم در دل و جان
درد تو مایهٔ درمان کسی

روی بنمائی و گر ننمائی
آن خویشی تونه ای آن کسی

رحم کن رحم که بگداخت دلم
در غمت جان کسی جان کسی

فیض جان داد بجانان آخر
قطره پیوست بعمان کسی

غزل شمارهٔ ۹۰۴

بیک نظر کندم دیده مبتلای کسی
ندیده است چو دیده کسی بلای کسی

خرابی دل من نیست جز زدیدهٔ من
که بسته باد چنین روزن از سرای کسی

ز دست دیده چه سازم مرا بجان آورد
کسی چگونه کشد روز و شب جفای کسی

من از کجا و غم عشق بیغمان ز کجا
چه لازمست کسی غم خورد برای کسی

ز دیده شکوه کنم یا ز جور مهرویان
بلاست بدتر یا مایهٔ بلای کسی

ز عشق شکر کنم یا کرشمهٔ معشوق
دواست خوشتر یا مایهٔ دوای کسی

وفا و مهر ازینان طمع مدار ایدل
نمیشوند نکویان بمدعای کسی

چو دیده دید و طپیدن گرفت دل نتوان
بغیر آنکه نهد دل کسی برای کسی

چو دل ز سینه برون رفت و با کسی پیوست
طمع مدار دگر گردد آشنای کسی

ز غیر شکوه برم سوی بار از و بکجا
بهر کسی نتوان گفت ماجرای کسی

ز بیوفائی خوبان بجان رسد گرفیض
سزای اوست که دل بست در وفای کسی

غزل شمارهٔ ۹۰۵

در حسن بتان دلبر ما بلکه تو باشی
در غمزه زنان هوشبر ما بلکه تو باشی

چشم از رخ خوبان نکنم جانب محراب
بر ابروشان عشوه نما بلکه تو باشی

در زلف بتان کیست نهان رهزن دلها
زیر شکن زلف دو تا بلکه تو باشی

گستاخ بهر جا نتوانم نظر افکند
پنهان ز نظرها همه جا بلکه تو باشی

از کس نکنم شکوه چرا گفت و چرا کرد
دارنده بر آن جور و جفا بلکه تو باشی

بی پا و سر افتم بره بیسر و پایان
پا و سر هر بیسر و پا بلکه تو باشی

بر گفتهٔ فیض اهل دلی نکته نگیرد
گوینده پس پردهٔ ما بلکه تو باشی

غزل شمارهٔ ۹۰۶

بکوش ایجان خدا را بنده باشی
برین در همچو خاک افکنده باشی

جهان ظلمت فنا آب حیاتست
بنوش این آب تا پاینده باشی

بجد و جهد میجو تا بیابی
اگر جوینده یابنده باشی

نتابد بر دلت نور هدایت
تو تا از کبر و کین آکنده باشی

ترا رسم خداوندی نزیبد
بزیب بندگی زیبنده باشی

نشاید بندگی با خود پرستی
ز خود تا نگذری کی بنده باشی

ز دیده اشک می افشان و میسوز
که تا چون شمع افروزنده باشی

بدلسوزی و سربازی و خنده
توانی شمع سان پاینده باشی

بآب معرفت گر پروری جان
بمیرد هر دلی تو زنده باشی

ندارد قیمتی جز زنده عشق
بعشق ارزنده ارزنده باشی

هم اینجا در بهشت جاودانی
اگر دلرا ز دنیا کنده باشی

ززیب این جهان گر بر کنی دل
بزیب آنجهان زیبنده باشی

در اینجا گر بحال خود بگرئی
در آنجا در خوشی و خنده باشی

جهانرا جان توانی شد بدانش
چرا از جاهلی خربنده باشی

توانی جواجهٔ کونین گردید
اگر ای فیض حق را بنده باشی

غزل شمارهٔ ۹۲۲

گه بایمای تغافل دل ما می شکنی
گه بمژگان سیه رخنه درو می فکنی

جای هر ذره دلی در بن موئی داری
دل ز مردم چه ربائی و بصد پاره کنی

می نگویم که دل از من مبر ای مایهٔ ناز
چونکه بردی نگهش دار چرا می شکنی

چون بگویم که نقاب از رخ چون مه برگیر
رخ نمائی و ربائی دل و برقع فکنی

در صفا ماهی و در رنگ و طراوت گل تر
آن قماش فلکی باز متاع چمنی

از جفایت دل اگر شکوه کند معذوری
شیشه آن تاب ندارد که بسنگش بزنی

فیض بس کن گله از یار نه نیکوست مکن
باید از خنجر از آن دست خوری دم نزنی

غزل شمارهٔ ۹۲۳

ای که حیران سراپای بت سیمینی
مرد اسلامی نه ای برهمنی برهمنی

در تماشای بتان روی دلت گر بخداست
مومنی همچو منی همچو منی همچو منی

ای که از گلشن رو نیست ترا برگ و نوا
بلبلی در چمنی در چمنی در چمنی

جان نداری که نداری نظری با خوبان
پای تا سر تن بیجان و سراپا بدنی

گفتم از عشق تو جان ندهم دل نکنم
گفت اگر در غم ما جان بدهی دل نکنی

گفتمش توبه نخواهم دگر این بار شکست
گفت هی میشکنی میشکنی میشکنی

گفتمش فیض نظر سوی بتان کی فکند
گفت هی می فکنی می فکنی می فکنی

غزل شمارهٔ ۹۲۴

ز رویت حاصل عشاق حیرانیست حیرانی
از آن زلف و از آن کاکل پریشانی پریشانی

ز بزم عشرت وصلت همه حرمان و نومیدی
ز جام شربت هجرت همه خون دل ارزانی

ندانستم که مه رویان بعهد خود نمیپایند
از آن عهد و از آن پیمان پشیمانی پشیمانی

مبادا هیچ کافر را چنین حالی که من دارم
جفا تا کی کنی جانا مسلمانی مسلمانی

تغافل میکنی یعنی که دردت را نمیدانم
نه میدانی و میدانی که میدانم که میدانی

بیاور بر سرم جانا سپاه بی کران غم
ز بیداد و جفا و محنت و جور آنچه بتوانی

تو تا بی صبر باشی فیض او بی رحم خواهد بود
دلت را شیشکی آئین دلش را پیشه سندانی

غزل شمارهٔ ۹۲۵

جدا شد از بر من آن انسی روحانی
شدم اسیر بلای فراق جسمانی

برفت یار و از او ماند حسرتی در دل
من و خیال وی و گفتگوی پنهانی

برفت روشنی چشم و شد جهان تیره
نه شب شناسم و نه روز از پریشانی

بود که بار دگر خدمتش شود روزی
کنم بطلعت او باز دیده نورانی

شود که باز به بینم لقای میمونش
وصال او بمن و من بوصلش ارزانی

بود بنامهٔ مشگین اوفتد نظرم
کشم بدیده از آن سرمهٔ سلیمانی

بدیدن خط او دیده ام شود روشن
بخواندن سخنانش کنم گل افشانی

بیا وصال که تا زندگی ز سر گیرم
برو فراق ببر از برم گران جانی

ز فیض تا نفسی هست مژده وصلی
که عن قریب رود زین سراچهٔ فانی

غزل شمارهٔ ۹۲۶

تو های و هوی مستانرا چه دانی
تو شور هی می پرستانرا چه دانی

در آدر بحر عشق ای قطره گم شو
توئی تا قطره عمانرا چه دانی

بگوشت میرسد زان لب حدیثی
تو آن سرچشمهٔ جانرا چه دانی

تو را چون بهره ای از معرفت نیست
رموز اهل عرفانرا چه دانی

بدربانان نداری آشنائی
تو لطف و قهر سلطانرا چه دانی

چه از هجران جانانت خبر نیست
تو قدر وصل جانانرا چه دانی

تو را صبح وطن چون رفت از یاد
غم شام غریبان را چه دانی

شراری در دلت از عشق چون نیست
تو آتشهای حیوان را چه دانی

یکی سنگی فتاده بر لب جو
تو قدر آب پنهانرا چه دانی

بغیر عیش تن عیشی نکردی
نعیم عالم جان را چه دانی

نخوردی دردئی از بادهٔ عشق
صفای صاف نوشانرا چه دانی

ز عشق و عاشقی نامی شنیدی
تو شور عشق بازان را چه دانی

ز درد سر ندانی درد دل را
تو ذوق درد پنهانرا چه دانی

نداری تابش خورشید گردون
تو آن خورشید گردون را چه دانی

دل از دستت نگاری میرباید
نگارنده نگاران را چه دانی

سرت پر شور میدارد دهانی
تو کان این نمکدانرا چه دانی

ازین تا نگذری کی دانی آنرا
ازین نگذشتهٔ آن را چه دانی

تو را جز درد درمان نیست لیکن
چه دردت نیست درمان را چه دانی

حدیثی زان دهان نشنیدی ای فیض
تو شور شکرستان را چه دانی

غزل شمارهٔ ۹۲۷

جانم اسیر تا کی در خنگ زندگانی
کاش از عدم نکردی آهنگ زندگانی

ای مرگ پردهٔ تن از روی جان برافکن
تا دل ز دوده گردد از زنگ زندگانی

بیدوست گر سرا آری ای عمر من بفردا
سر بر ندارم از خشت از ننگ زندگانی

در زندگی نچیدم هرگز گلی از آنروی
یا رب مباد مرگم در رنگ زندگانی

عیش مکدر تن بر عیش صاف جان زد
بشکست آیئنه جان از سنگ زندگانی

دل تنگ شد زرنگش در ننگ صلح و جنگش
یا رب خلاصیم ده از چنگ زندگانی

این نیم جان خود را در راه دوست در باز
تا چند باشی ای فیض در ننگ زندگانی

غزل شمارهٔ ۹۲۸

بخرامشی چه شود اگر سوی عاشقان گذری کنی
بنوازشی چه زیان دهد بمنتظران نظری کنی

نه که تشنهٔ شراب توئیم نه که خستهٔ خراب توئیم
چه شود بما نظری کنی سوی خاک ما گذری کنی

ز برای هر که مینگرم همه مهری و وفا و کرم
چه شود اگر تو با من زار کنی آنچه با دگری کنی

توبمن بگو که چه رای تست بکنم من آنچه رضای تست
چه شود دل حزین مرا رذل خودت خبر کنی

من خسته را طبیب قضا نبود به جز شراب جفا
چه شود بگو بکار ما زره وفا قدری کنی

چه بود بسازی اگر بشراب اشگ و کباب دل
نه غم شراب دگر خوری و نه ذکر ما حضری کنی

سعادتی بود آنزمان که روان شوی سوی لامکان
فکنی ز خود غم بار خود سوی یار خود سفری کنی

بدهی مرا بوصل او نه صبوری ز جمال او
تو درین معامله ای دعا چه شود اگر اثری کنی

غزلی بخوان ز شعر ترم بود آنکه در سخنان فیض
ز دهان خود نمکی زنی ز لباس خود شکری کنی

غزل شمارهٔ ۹۳۳

میکشی ما را بزاری هر چه خواهی میکنی
اختیار ما تو داری هر چه خواهی میکنی

با همه سوز درون در ره میان خاک و خون
میکشی ما را بخواری هر چه خواهی میکنی

بر سر ما صد بلا در هر نفس می آوری
گه بری دل گاه آری هر چه خواهی میکنی

گاه جان میبخشی و گاهی دل از ما میبری
کس نداند در چه کاری هر چه خواهی میکنی

جان ما از تست جانا و دل ما هم ز تست
هر دو را ایجان تو داری هر چه خواهی میکنی

داغ بر دل مینهی آتش بجان می افکنی
هر دو را انواع یاری هر چه خواهی میکنی

نقش ما الواح ما ارواح ما در دست تست
هر چه خواهی مینگاری هر چه خواهی میکنی

پیش چوگان غمت ما گوی دل افکنده ایم
تو در این میدان سواری هر چه خواهی میکنی

افکنی از دست گاه و گاه بر گیری ز راه
میزنی که زخم کاری هر چه خواهی میکنی

افکنی، رانی، زنی، از پیش خود دورم کنی
باز پیش خویشم آری هر چه خواهی میکنی

گیری و داری و بخشائی و بخشی سر دهی
یا بجلادم سپاری هر چه خواهی میکنی

میپزی چون خام بینی سوزی ارشد نیم پخت
با دلم از پخته کاری هر چه خواهی میکنی

دورم از خود افکنی و نام عمخواری کنی
حق یاری میگذاری هر چه خواهی میکنی

گه بهجران مبتلا گاهی بحرمانم اسیر
رحم بر ضعفم نیاری هر چه خواهی میکنی

میکنی دیوانه گاهی سر بصحرا میدهی
میدهی گه هوشیاری هر چه خواهی میکنی

در محیط عشق خونخوار خودم افکندهٔ
گه بتک گه بر سر آری هر چه خواهی میکنی

گه گدازی گه نوازی گاه سوز و گاه ساز
گه عزیزی گاه خواری هر چه خواهی میکنی

گه در اوج عصمتم گه در حضیض شر و شور
گاه داری گه گدازی هر چه خواهی میکنی

گه پریشان گه پشیمان گه گرانم گه سبک
گاه خواری گاه یاری هر چه خواهی میکنی

گاه میپوشی و گاهی پردهٔ ما میدری
خویشتن را پرده داری هر چه خواهی میکنی

فیض را در تابهٔ سودای خود افکندهٔ
داریش در بیقراری هر چه خواهی میکنی

غزل شمارهٔ ۹۳۴

دلا بگذر ز دنیا تا ز عقبی عیش جان بینی
در این عالم بچشم دل بهشت جاودان بینی

چه از دنیا گذر کردی و در عقبی نظر کردی
بیا گامی فراتر نه که اسرار نهان بینی

دو منزل را چه طی کردی سمند عقل پی کردی
بیا با ما به میخانه که تا پیر مغان بینی

بروی پیر ما بنگر که تا چشمت شود روشن
ز دست پیر ساغر گیر تا خود را جوان بینی

چه چشمت گشت ازاو بینا وشد سرمست ازآن صهبا
قدم نه در ره عشاق تا جان جهان بینی

جهانرا جان شوی آنگه شوی اقلیم جانرا سر
شوی از جان جان آگه حقیقت را عیان بینی

شود عرش ازبرایت فرش و گردد جسم بهرت جان
شود ظلمت همه نور و زمین را آسمان بینی

شوی در عشق حق فانی بمانی جاودان باقی
چه فیض از ما سوای حق نه این بینی نه آن بینی

غزل شمارهٔ ۹۳۵

روی جانان مگر از دیدهٔ جانان بینی
یا مگر ز آینهٔ طلعت خوبان بینی

آن جمالی که فروغش کمر کوه شکست
کی توان از نظر موسی عمران بینی

باجابت نرسد تا تو تو باشی «ارنی»
«لن ترانی» شنوی موسی و حرمان بینی

گر تو در هستی او هستی خود در بازی
مشگل خویش در اینره همه آسان بینی

گم شو ای ذره در آن مهر که تا سر نهان
مو بمو فاش در آن زلف پریشان بینی

نیستی گیر و بمان طنطنه و هستی را
اولیا وار که تا دولت ایشان بینی

دل چه در باختی ای فیض ز جان هم بگذر
کز سر جان چه گذشتی همه جانان بینی

غزل شمارهٔ ۹۳۶

مرحبا ای نسیم عنبر بوی
خبری از دیار یار بگوی

صبر دیدیم در مقابل شوق
آتش و پنبه بود و سنگ و سبوی

تشنهٔ وصل راست بیم هلاک
پیش از آن کاید آب رفته بجوی

هجر را هم نهایتی باید
یار با یار کی کند یکروی

کرده طغرای بیوفائی ختم
برده از خیل بی وفایان گوی

در دل از آتش غمش صد داغ
بررخ از آب دیده ام صدجوی

من سرا پای درد و او فارغ
بوده هرگز محبت از یکسوی

گر سرا پا ز غم شوم موئی
ندهم زو بعالمی یکموی

فیض بگذر ز وادی وصلش
بنشین کنجی و زغم می موی

غزل شمارهٔ ۹۳۷

مست و بی پروا بیغما میروی
لا اوحش الله خوب و زیبا میروی

غارت جانهاست مقصود دلت
تا بعزم صید دلها میروی

میروی و همرهت دلهای ما
تا نه نپنداری که بی پا میروی

میروی و صد هزاران دل ز پی
در خیالت آنکه تنها میروی

میروی و شهر ویران میشود
شهر صحرا میشود تا میروی

شهر صحرا گشت و صحرا شهر شد
تا ز منزل سوی صحرا میروی

هم تماشای خودت خوشتر بود
گر بسیری یا تماشا میروی

جان و دل خواهم بقربانت کنم
یکنفس می ایستی یا میروی

فیض در گرد رهت مشگل رسد
تند و تلخ و چست و زیبا میروی

غزل شمارهٔ ۹۳۸

خوشا فال آن کو دوچارش شوی
خوشا حال آنکو نگارش شوی

خوش آن بیدلیرا که پرسش کنی
خوش آن بی کسیرا که یارش شوی

خوش آشفته ایرا که آئی برش
قرار دل بی قرارش شوی

شفا یابد آن دردمندی که تو
انیس دل سوگوارش شوی

خوشا روز آن عاشق زار، تو
شبی آئی و در کنارش شوی

چه بیخود شود از لب و چشم تو
تو هوش دل هوشیارش شوی

شوی گاه خورشید روز خوشش
گهی شمع شبهای تارش شوی

کند فیض چون جان بقربان تو را
خوش آنکو تو شمع مزارش شوی

چه می آئی ایجان درین خاکدان
خوشا حال تو گر نثارش شوی

غزل شمارهٔ ۹۳۹

دورم از خویش مکن هان پشیمان نشوی
نوش من نیش مکن هان پشیمان نشوی

دل ما ریش مکن جور ازین بیش مکن
ای جفا کیش من هان پشیمان نشوی

غیر را یار مکن یار را خوار مکن
مکن این کار مکن هان پشیمان نشوی

یار اغیار مشو دشمن یار مشو
پی آزار مشو هان پشیمان نشوی

ترک اغیار بگو ترک آزار بگو
ترک این کار بگو هان پشیمان نشوی

از خودم دور مکن دیده ام کور مکن
در جفا شور مکن هان پشیمان نشوی

نور چشم تر فیض مونس و غم خور فیض
نروی از بر فیض هان پشیمان نشوی

غزل شمارهٔ ۹۴۰

روی بنمای ای پری رخسار هی
عقل را دیوانه کن دلدار هی

بلبلانت در ترنم آمدند
جلوهٔ کن ای گل بیخار هی

دل بجان آمد مرا از هجر تو
یکدمک بنشین برم ای یار هی

جان باستقبال آمد تا بلب
بوسهٔ زان لعل شکر بار هی

بادهٔ عشق تو دارد جام دل
مشگنش دلدار هی دلدار هی

لطف کن از چشم مستت ساغری
فیض را مگذار در غم زارهی

شد دلم دیوانه در زنجیر غم
صبر تا کی ای پری رخسار هی

غزل شمارهٔ ۹۴۱

ساقیا پیمانهٔ سرشار هی
ای مغنی ناخنی بر تار هی

تارهائی یابم از زنجیر عقل
مطرب دیوانگان بردار هی

میکشد دلرا ز هر سو دلبری
بر دلم دستی نزد دلدار هی

جان بلب آمد مریض عشقرا
شربتی زان لعل شکربار هی

وه چه کرد این عشق با دلهای ما
الحذر زین قلزم ز خار هی

نیست آگه در جهان جز مست عشق
با تو دارم اینسخن هشیار هی

تا بکی اینخواب غفلت های های
یکدمک بیدار شو بیدار هی

زاهدا تا کی کنی انکار عشق
پند من بشنو مکن انکار هی

تا بکی از هر هواسازی بتی
محو شو در واحد قهار هی

شکر آن در گوشها کوشندفیض
هان مکن اسرار را اظهار هی

غزل شمارهٔ ۹۴۲

باده خواهم که کشم ز آن لب و غبغب هله هی
بوسه خواهم که زنم مست بر آن لب هله هی

بادهٔ لعل از آن دست بلورین دو سه جام
پرپر خواهم و سرشار و لبالب هله هی

تنگ خواهم که در آغوش کشم آن بر دوش
چه شود در بزم آئی تو یک امشب هله هی

داردم چشم تو در آرزوی بیماری
نظری کن که بتاب آیم و در تب هله هی

سوخت جانم ز فراقت صنما رحمی کن
تا بکی در دل شب یارب و یارب هله هی

مطلبم نیست به جز آنکه فدای تو شوم
چه شود گر برسم از تو بمطلب هله هی

جان خدا دوست بود فیض ندارد سر تن
برهانم ز صنم خانه قالب هله هی

غزل شمارهٔ ۹۴۳

صبر از دلم برخواست ساقیا بیا هی هی
عشق همچنان برجاست ساقیا بیا هی هی

دین بخویشتن لرزید دل طمع ز جان ببرید
عشق نیست اژدرهاست ساقیا بیا هی هی

هی بر آتشم آبی درد باده با تابی
شعله از دلم برخواست ساقیا بیا هی هی

سر شد از نگاهی مست دین و دل برفت از دست
فتنه هم ز ما بر ماست ساقیا بیا هی هی

گر فزون دهی گر کم میفزاید از دل غم
هر چه میکنی زیباست ساقیا بیا هی هی

هی بیار پی در پی یکدمم ممان بی می
باده تو روح افزاست ساقیا بیا هی هی

فیض دل ز کف داده بهر ساقی و باده
مجلس طرب آراست ساقیا بیا هی هی

غزل شمارهٔ ۹۴۴

ز تو کی توان جدائی چو تو هست و بود مائی
تو چو هست و بود مائی ز تو کی توان جدائی

دل خلق میربائی بکرشمهای پنهان
بکرشمهای پنهان دل خلق میربائی

مه روی اگر نمائی ز جهان اثر نماند
ز جهان اثر نماند مه روی اگر نمائی

خم زلف اگر گشائی دو جهان بهم برآید
دو جهان بهم برآید خم زلف اگر گشائی

چه شود اگر درآئی بدل شکستهٔ من
بدل شکستهٔ من چه شود اگر درآئی

بخیال اگر در آئی چو تو در جهان نگنجی
چو تو در جهان نگنجی بخیال کی درآئی

ز تو میکنم گدائی چو تراست پادشاهی
چو تراست پادشاهی ز تو میکنم گدائی

چو تو منبع عطائی ز تو فیض فیض جوید
ز تو فیض فیض جوید چو تو منبع عطائی

غزل شمارهٔ ۹۴۵

ای نسخهٔ اصل خوبی و رعنائی
سر چشمهٔ آبروی هر زیبائی

روشن بود از جمال تو هر دو جهان
پنهانی تو ز غایت پیدائی

ای حسن تو مجموعهٔ هر نیکوئی
وی هر دو جهان ز عشق تو شیدائی

خورشید سراسیمهٔ شوق رویت
سرگشته کویت فلک مینائی

بدر از غم تو هلال گردد هر مه
کیوان کندت چه چاکران لالائی

تیرو ناهید و مشتری و بهرام
جویای تو اندر فلک پیمائی

آب و باد و زمین و آتش هریک
سر کرده قدم ترا کند جویائی

هرجا نوری غمت بجان بگزیده
واندر طلب تو باشدش پویائی

مرغ سحر از درد تو دارد افغان
وز عشق تو عندلیب شد شیدائی

از فرقت تو فاخته گوید کو کو
وز بهر تو میزند نوا مامائی

از درد تو غنچه را بود تنگدلی
داغ تو بلاله داده خون یالائی

خون در دل نافه بوی زلفت کرده
از چشم تو آهوان شده صحرائی

نگذاشته داغ تو دلی را بی درد
سودای تو کرده عالمی سودائی

فیض از غم عشقت همه شب نالانست
روزی بود از دلش گره گشائی

غزل شمارهٔ ۹۴۶

نگاه ار میکنی جان میفزائی
تغافل میکنی دل می ربائی

قیامت در قیامت می نماید
قیامت را بقامت می نمائی

مرا صد غصه از دل میگشاید
ز زلفت گره چون میگشائی

غمم ز آینهٔ دل میزداید
ز دل گر کینهٔ من میزدائی

حیاتی بر حیاتم میفزاید
چو در لطف نهانم میفزائی

تنت هر موی دارد مویهٔ فیض
چو حرف عشق جانان می سرائی

سر درج حقایق میگشاید
چو در وصف بتان لب میگشائی

غزل شمارهٔ ۹۴۷

چه شود اگر در آئی بطریق آشنائی
ز طریق آشنائی چه شود اگر در آئی

بر بیکسی بیائی دل خستهٔ بجوئی
دل خستهٔ بجوئی بر بیکسی بیائی

نروی ره جدائی سپری طریق الفت
سپری طریق الفت نروی ره جدائی

بر عاشقان بیائی غم خستگان بداری
غم خستگان بداری بر عاشقان بیائی

بجز از در گدائی بر تو رهی ندارم
بر تو رهی ندارم به جز از در گدائی

ببهانهٔ گدائی بدر سرایت آیم
بدر سرایت آیم ببهانهٔ گدائی

بنوای بینوائی غزلی مگر سر آیم
غزلی مگر سر آیم بنوای بینوائی

چو تو زلف میگشائی دل فیض میگشاید
دل فیض میگشاید چو تو زلف میگشائی

غزل شمارهٔ ۹۴۸

الا ای که دلها نهان میربائی
کجائی کجائی کجائی کجائی

میان من و بزم وصل تو تا کی
جدائی جدائی جدائی جدائی

تو با این لطافت چنین بیمروت
چرائی چرائی چرائی چرائی

که گفتت سراپا وفائی غلط گفت
جفائی جفائی جفائی جفائی

بکام کسی چون نهٔ می نگوئی
کرائی کرائی کرائی کرائی

چه خواهد شدن ایشب هجر اگر تو
سرائی سرائی سرائی سرائی

چه پرسی که فیض از غم ما چه خواهد
رهائی رهائی رهائی رهائی

غزل شمارهٔ ۹۴۹

ای زلف تو مسکن دل شیدائی
وی روی تو مجموع همه زیبائی

جان در تن هیچکس نماند ز نهار
آن عارض و زلف را بکس بنمائی

از حسرت آن لبم بلب آمد جان
از فکرت آن دهان شدم شیدائی

بیمار شدم ز آرزوی چشمت
گشتم ز خیال خال تو سودائی

ایمان بسواد کفر زلفت دادم
بستم زنار و بستدم ترسائی

از حسرت آن میان شدم چون موئی
باشد روزی که در کنارم آئی

گر در نظر تو فیض پستست ولی
دارد ز خیال قد تو بالائی

غزل شمارهٔ ۹۰۷

گفتم رخت ندیدم گفتا ندیده باشی
گفتم ز غم خمیدم گفتا خمیده باشی

گفتم ز گلستانت گفتا که بوی بردی
گفتم گلی نچیدم گفتا نچیده باشی

گفتم ز خود بریدم آن باده تا چشیدم
گفتا چه زان چشیدی از خود بریده باشی

گفتم لباس تقوی در عشق خود بریدم
گفتا به نیک نامی جامه دریده باشی

گفتم که در فراقت بس خوندل که خوردم
گفتا که سهل باشد جورم کشیده باشی

گفتم جفات تا کی گفتا همیشه باشد
از ما وفا نیاید شاید شنیده باشی

گفتم شراب لطفت آیا چه طعم دارد
گفتا گهی ز قهرم شاید مزیده باشی

گفتم که طعم آن لب گفتا ز حسرت آن
جان بر لبت چه آید شاید چشیده باشی

گفتم بکام وصلت خواهم رسید روزی
گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

خود را اگر نه بینی از وصل گل بچینی
کار تو فیض اینست خود را ندیده باشی

غزل شمارهٔ ۹۰۸

ندهی اگر باو دل بچه آرمیده باشی
نگزینی ار غم او چه غمی گزیده باشی

نظری نهان بیفکن مگرش عیان به بینی
گرش از جهان نبینی ز جهان چه دیده باشی

سوی او چه نیست چشمت چه در آیدت بدیده
سوی او چه نیست گوشت چه سخن شنیده باشی

غم او چه در نهان است بگشا دلی ز عالم
نچشیده ذوق عشقی چه خوشی چشیده باشی

نکشیده درد عشقی نچشیده زهر هجری
تو ندیدهٔ وصالی بجهان چه دیده باشی

نبود چه بیم هجرت نه دلی نه دیده داری
نبود امید وصلت بچه آرمیده باشی

نمک دهان چه دانی شکر لبان چه دانی
مگر از لب و دهانش سخنی شنیده باشی

نبری رهی بسرّ ظلمات آب حیوان
مگرش دمیده بر لب خط سبز دیده باشی

دل مضطرب نداری خبری ز حال فیضت
مگر از غم نگاری ستمی کشیده باشی

غزل شمارهٔ ۹۰۹

گفتی مرا نزد من آ تو آتشی تو آتشی
ترسم بسوزانی مرا تو آتشی تو آتشی

من تیره و دل سوخته تو روشن و افروخته
من سوخته من سوخته تو آتشی تو آتشی

من نیستم الاخسی تو سوختی چون من بسی
کی جان برد از تو کسی تو آتشی تو آتشی

در وصل تو چون اخگرم میسوزم آتش میخورم
در فرقتت خاکسترم تو آتشی تو آتشی

گه گرمی آموزیم گاهی ز تاب افروزیم
گاهی تمامی سوزیم تو آتشی تو آتشی

چون شعله خندان و خوشی میسوزی وسر میکشی
خوش خوش کشی خوش خوش کشی توآتشی توآتشی

خوی توداغ من بس است رویت چراغ من بس است
نورت سراغ من بس است تو آتشی تو آتشی

از روی تو دارم ضیا از گرمیت دارم بقا
آیم برت گردم فنا تو آتشی تو آتشی

گه فیض را سر کش کنی گه صافی و بیغش کنی
گه آتش آتش کنی تو آتشی تو آتشی

غزل شمارهٔ ۹۱۰

وزد بر اهل دلی گر نسیم درویشی
حیات تازه برد از نعیم درویشی

چه رشگها که برد چون نقاب برخیزد
سریر پادشهی بر گلیم درویشی

خرد نظایر عالم بهم چه می سنجید
به نیم ملک بچربید نیم درویشی

چه آسمان و چه انجم چه آفتاب چه ماه
برند رشگ بر اهل نعیم درویشی

بسست راحت نقدی که هست با درویش
زیادتی بود اجر عظیم درویشی

هزار شکر که پیوسته جسم و روحمرا
معطر است دماغ از نسیم درویشی

چه ابلهند گروهی که با کفاف معاش
نهند بر سر هم زر ز بیم درویشی

شود سراسر آسایشش به تیغ عناد
که پاک شد ز ره مستقیم درویشی

برغم انف گروهی که سر کشند ای فیض
بکش تو پا سره بر از گلیم درویشی

غزل شمارهٔ ۹۱۱

کسی که یافت نسیم نعیم درویشی
نتافت سر ز طریق قویم درویشی

چه کرد لطف الهی مرا ز درویشان
شدم بهمت والا مقیم درویشی

اگر چچه عین کمالم گرفت این نعمت
شدم اسیر بدست قسیم درویشی

دگر بهمت ارواح پاک درویشان
زدم قدم بره مستقیم درویشی

خدای کرد کرامت مرا دگر باره
نشستنی برضا بر گلیم درویشی

چها که بر سرم آمد از آن زمان که مرا
گسست باز طریق قویم درویشی

بزرگوار خدایا هزار شکر تو را
که باز روزی من شد نعیم درویشی

همین بس است که دارم بنقد آسایش
زیادتی بود اجر عظیم درویشی

هزار شکر که پیوسته فیض را دل و جان
معطر است ز عطر نسیم درویشی

غزل شمارهٔ ۹۱۲

دل چو بستم بخدا حسبی الله و کفی
نروم سوی سوی حسبی الله و کفی

تن من خاک رهش دل من جلوه گهش
سرو جانم بفدا حسبی الله و کفی

او چو دردی دهدم یا که داغی نهدم
نبرم نام دوا حسبی الله و کفی

همه نورست و ضیا همه رویست و صفا
همه مهرست و وفاحسبی الله و کفی

او کند مهر و وفا من کنم جور و جفا
من مرض اوست شفا حسبی الله و کفی

گر بخواند بدوم ور براند نروم
چون توان رفت کجا حسبی الله و کفی

فیض ازین گونه بگوی در غم دوست بموی
ورد جان ساز دلا حسبی الله و کفی

غزل شمارهٔ ۹۱۳

نکنی گر تووفا حسبی الله کفی
ورنهی روبجفا حسبی الله کفی

قدتو نخل بلند بر آن شکروقند
نکنی گر تو عطا حسبی الله کفی

چو برویت نگرم حق بودش در نظرم
نیم از اهل هو احسبی الله کفی

گاه زخمی می زنم گاه مرهم می نهم
تاچه راخواست خداحسبی الله کفی

از تو درد و تو دوا از تو رنج تو شفا
حق چنین ساخت تراحسبی الله کفی

سرنهم بر درتو جان نهم بر سر تو
تا شوم از شهدا حسبی الله کفی

دل من بسته تو جان من خستهٔ تو
نکنی گر تو دوا حسبی الله کفی

مانده از من نفسی میروم سوی کسی
تا رهم از من و ما حسبی الله کفی

از تو کام ار نبرم ره دیگر سپرم
یار فیض است خدا حسبی الله کفی

غزل شمارهٔ ۹۱۴

نیست تاج عشقرا شایسته هرجا تارکی
تارکی باید دو عالم را برای تارکی

آتش است این عشق میسوزد روان را بیدریغ
خدمتش را کی کمر بندد جز آتش خوارکی

کار باید کرد کار و راه باید رفت راه
عشق را در خود نباشد هر خسی بیکارکی

راهها باید بریدن تا رسی در گرد عشق
با دو دیده ره بریدن نیست آسان کارکی

کی بگلزار حقیقت رهبرد هر بوالهوس
کو بیارد صبر کردن بر جفای خوارکی

ناز در ناز است آنجا بارگاه عرتست
پا رها باید شدن تا باریابی بارکی

زاری بسیار باید کرد بر درگاه دوست
تا بجوشد بحر غفران کرم یکبارکی

آه آتش ناک باید تا بجوشد دیگ رحم
گریهٔ بسیار باید تا نشاند ناوکی

سهل باشدفیض آسان کردن دشوار خود
سعی کن آسان کنی بر دیگری دشوارکی

غزل شمارهٔ ۹۱۵

دل و جانم اسیر غم تا کی
خستهٔ محنت و الم تا کی

عمر را صرف هرزه کردن چند
مایهٔ حسرت و ندم تا کی

دلم از فکرهای بیهوده
دایم الحزن و النقم تا کی

نقش بی اصل آرزو و امل
بر دل و جان رقم زدن تا کی

محنت رنج تو بتو تا چند
غصه و درد دمبدم تا کی

کردها منتج پشیمانی
گفتها مورث ندم تا کی

در ره دین و در طریق هدی
اعمی و ابکم و اصم تا کی

جان علوی بقید تن تا چند
دشمنان شاد و محترم تا کی

ان حق تا بچند خار و سبک
و ان باطل ولی نعم تا کی

غفلت از یاد آخرت تا چند
غم دنیا و بیش و کم تا کی

حرف جمشید و تخت کی تا چند
یاد آفرید و جام جم تا کی

گفتن حرف های بیهوده
به نواهای زیر و بم تا کی

بیش ازین شاعری مکن ای فیض
این سخنهای کم ز کم تا کی

غزل شمارهٔ ۹۱۶

سرکشیهای جوانان تا کی
دل ما در غم اینان تا کی

از پریشانی زلف ایشان
دل عشاق پریشان تا کی

از فسونهای خوش خوش چشمان
چشم و دل واله و حیران تا کی

از سراپای سراپا سوزان
شعله سان سینه فروزان تاکی

با دل ریش و تن خستهٔ زار
دور از آن مرهم و درمان تا کی

دوست را راتبه حرمان تا چند
غیر را وصل فراوان تا کی

فیض از سرّ حقیقت دم زن
این سخنهای پریشان تا کی

غزل شمارهٔ ۸۷۸

عشق حبیب را بود بر دل من عنایتی
هرنفسی بمحنتی می کندم رعایتی

شکر که در ره هدی کوچه غلط نمیکنم
میرسد از جناب او هر نفسی هدایتی

چشم خوشش دهد مرا لحظه بلحظه ساغری
لعل لبش کند بمن هر نفسی عنایتی

موی بموی خط او نکتهٔ از کتاب حسن
عشق مرا و حسن اوست سورهٔ یوسف آیتی

زلف ز حسن تا بتا حسن ز حسن آفرین
نقل حدیث می کند سلسلهٔ روایتی

رو چه بسوی او کنم از نگهش خجل شوم
چشم کند رعایتی غمزه کند سعایتی

حسن چه رو نمایدم یاد خدای آیدم
سوی حقیقت از مجاز می طلبم هدایتی

ای مه خوش لقا بیا سوی خدا رهم نما
در ظلمات ره مرا باش ز نور رایتی

خیز و بیا بنزد من کن تهیم ز خویشتن
دشمن جان من منم هست عدو کنایتی

رو بنمای یکنفس تابرهم ز خویش من
کشت مرا من و ز تو هیچ نشد حمایتی

نیست عجب اگر کنم شکوه ز دشمنی چه خود
دوست ز دوست میکند بیگه و گه شکایتی

روی تو مینمایدم روی خدای روبرو
عشق تو میکند مرا در ره حق هدایتی

بر در تو نشسته ام دل بوصال بسته ام
می طلبم ز لطف تو هجر تو را هدایتی

قصهٔ دل کنم رقم لوح بسوزد و قلم
بر تو چه عرض می کنم میشنوی حکایتی

عقل نمانده در سرم فیض بخواه عذر من
عاقلهٔ من است عشق می کنم ار جنایتی

غزل شمارهٔ ۸۷۹

ایا نفسی علی الهجران نوحی
و بالاشواق و الا حزان یوحی

ندارم طاقت هجران جانان
تعالی نفس نوحی ثم نوحی

مرا جان دادن آسا ن تر ز هجران
معنی عن لی اذهب بروحی

وصالت جان دهد هجرت ستاند
تعالی یا سلیمی الا تروحی

حبیبی فی فوادی یا فوادی
و فی روحی فلا تذهب بروحی

دلم بگرفت از نادیدن دوست
فتاحی فی فتوح فی فتوحی

و نفسی با عدتنی عن حبیبی
الا یا نفس روحی ثم روحی

غم هجران جانان سوخت جانم
اساقی هات راحا احی روحی

خمار بادهٔ دوشین مرا کشت
صبوحا فی صبوح فی صبوحی

وصالش مقصد اقصای فیض است
ولو فی وصله اتلاف روحی

غزل شمارهٔ ۸۸۰

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه
مژه های شوخ خود را چه به غمزه آب دادی

دل عالمی ز جا شد چه نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد چه به زلف تاب دادی

در خرمی گشودی چه جمال خود نمودی
ره درد و غم ببستی چه شراب ناب دادی

ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را
ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی

همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت
به من فقیر و مسکین غم بی حساب دادی

همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت
همه را شراب دادی و مرا سراب دادی

ز لب شکر فروشت دل “فیض” خواست کامی
نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی

غزل شمارهٔ ۸۸۱

گره از زلف خویش وا کردی
بر دلم بستی و رها کردی

در میان بلاش سر دادی
عقدهٔ محکمش بپا کردی

راه بیرون شدن برو بستی
در اندوه و غصه وا کردی

مرغ زار شکسته بالی را
هدف تیر ابتلا کردی

طایر قدس را ببستی بال
طعمهٔ اژدر بلا کردی

از برای تو من چها کردم
تو بپاداش آن جفا کردی

در رهت من بجان وفا کردم
تو بجای وفا جفا کردی

ز آتش غصه سوختی جانم
خاکم اندر هوا هبا کردی

هر بلائی که بود در عالم
بر سر فیض مبتلا کردی

هر چه کردی بجای من ای جان
نیک بایسته و بجا کردی

آفرین باد ای طبیب دلم
همه درد مرا دوا کردی

غزل شمارهٔ ۸۸۲

ایکه درد مرا دوا کردی
وعده قتل را وفا کردی

تیر بر دل زدی و بر جان خورد
شد صواب آنچه را خطا کردی

دل ربودی و جان فدای تو شد
هر دو کارم بمدعا کردی

کردی از خرمیم بیگانه
باغم و دردم آشنا کردی

غمزه ات کرد رخنه در دل من
در دل من بغمزه جا کردی

یک نگاهت مرا ز من بستد
می ندانم دگر چها کردی

فیض را سوختی در آتش عشق
بود و همیش را فنا کردی

غزل شمارهٔ ۸۸۳

دل آواره را در کوی خود آواره تر کردی
من بیچاره را در عشق خود بیچاره تر کردی

دلم خو کارهٔ ذوق شراب حسن خوبان بود
ز چشم و لب شرابم دادی و خو کاره تر کردی

ز مردم چشم مستت خون دل میخورد مژگانرا
بزهر آلودی و آنمست را خونخواره تر کردی

دل مردم ربودن بیخبر هاروت نتواند
ازو این غمزه را در دلبری سحاره تر کردی

بغیر از عشق مه رویان نمیکردم دگر کاری
تو کردی کارها با من مرا این کاره تر کردی

بچشم دانشت نظاره بودم تاکنون اکنون
ز بینش سرمهٔ بخشیدیم نظاره تر کردی

نگاهت هر زمان از فیض نوعی میرباید دل
مگر چشمانت را در دلبری عیاره تر کردی

غزل شمارهٔ ۸۸۴

در سینه ای عشق پنهان چه کردی
با دل چه کردی با جان چه کردی

آنرا شکستی این را بخستی
با این چه کردی با آن چه کردی

با ظاهر من با باطن من
پیدا چه کردی پنهان چه کردی

تقوی و توبه بر باد دادی
با عقل و دین و ایمان چه کردی

من بسته بودم با توبه عهدی
آن عهد من کو پیمان چه کردی

سامان و سر را در هم شکستی
بگداختی تن با جان چه کردی

در هستی من آتش فکندی
در نه کجا شد هان هان چه کردی

گر نوح دیدی دریای اشگم
از بهر قومش طوفان چه کردی

گر ذرهٔ از سوز درونم
مالک بدیدی نیران چه کردی

سر دادمی گر در محشر آئی
سوزیدی اعمال میزان چه کردی

درمان طلبرا دردی نباشد
گر درد بودی درمان چه کردی

از دوست زاهد گر بوی بردی
حوران چه کردی غلمان چه کردی

با آتش عشق در جنت فیض
گر راه دادی رضوان چه کردی

غزل شمارهٔ ۸۸۵

نهال آرزو در سینه منشان گر خردمندی
که داغ حسرت آرد بار باغ آرزومندی

بدستت نیست چون فرمان چه جوئی کام دل ایجان
چو داغ بندگی داری چکارت با خداوندی

ز خواهشهای پیچا پیچ بند آرزو بگسل
دل آزاده را بهر چه در زنجیر می بندی

بود تا آرزو در دل نگردد کام جان حاصل
ز دل هر آرزو بگسل که با دلدار پیوندی

منه گامی پی گامی که کام آید باستقبال
طریق بندگی بسپر ببین لطف خداوندی

بعشق حق صلائی زن خرد را پشت پائی زن
بنام و ننگ این باطل پرستان را چه در بندی

یکی بر آسمان تازی بر اوج قدس پروازی
درین محنت سرا تا کی بآب و خاک خرسندی

ثباتی نیست دنیا را براتی نیست عقبا را
نه نقدت هست نه نسیه بامید چه خرسندی

خداوندا دری بگشا جمال خویشتن بنما
رهم تا من ز قید خویش و رنج آرزومندی

خرد در حیرتم دارد هواها فتنه می بارد
مرا دیوانه کن یارب نمیخواهم خردمندی

فلک غم بر سرم بارد زمین در دل الم کارد
درین مادر پدر یارب کجا شد مهر فرزندی

چو از یادت شوم غافل نه جان ماند مرا نه دل
دمی بی باد تو بودن بفیض ایدوست نپسندی

غزل شمارهٔ ۸۸۶

حبیبی انت ذو من وجودی
فلا تبخل علینا بالرفودی

؟؟ ما را وعدهای وصل دادی
فئی یا مونسی تلک الوعودی

شب یلدای هجران کشت ما را
الا ایام وصل الحب عودی

نه صبر از خدمت تو میتوان کرد
و لا فی الخدمهٔ امکان الورودی

و فی قلبی جوی من حب حب
کنار اضرمت ذات الوقودی

گر آبی میزنی بر آتش ما
تلطف لا الی حد الحمودی

بهشت عدن خواهی عاشقی کن
فان العشق جنات الخلودی

عهود عشق را مگذار ای فیض
نه حق فرمود اوفوا بالعقودی

غزل شمارهٔ ۸۸۷

دل چه بستم در تو رستم از خودی
با تو پیوستم گسستم از خودی

در ره عشقت بسر گشتم بسی
تا شدم بی خویش رستم از خودی

رفته رفته با تو پیوستم ز خود
تار و پود خود گسستم از خودی

آتش عشقت بجانم در گرفت
سوختم یکبار جستم از خودی

صد بیابان راه بود از من بتو
کوهها بر خویش بستم از خودی

چون شدم آگاه افکندم ز خود
ورنه خود را می شکستم از خودی

قبلهٔ خود کرده بودم خویش را
دیدم آخر بت پرستم از خودی

ناله کردم کی خدا رحمی بکن
زودتر بگسل تو دستم از خودی

بیخودم کن از خودم آزاد کن
زانکه بر خود پرده بستم از خودی

گر ز خود بیخود شوم آگه شوم
غافلم تا با خودستم از خودی

با خود آیم بیخود آیم گر ز خود
با خدایم چون گسستم از خودی

با خدا فیضی برم از خود مگر
بی خدا طرفی نه بستم از خودی

از خدا در بی خودی آگه شدم
چون خدا بگسست دستم از خودی

از خودی در بی خودی واقع شدم
زان شدم واقف که رستم از خودی

نه خودی دارم کنون نه بیخودی
نه ز خود آگه نه مستم از خودی

من ندانم کیستم یا چیستم
این قدر دانم که رستم از خودی

غزل شمارهٔ ۸۸۸

یا من هو اقرب بی من حبل و ریدی
فی حبک فارقت قریبی و بعیدی

کندم دل از اغیار و بدادم بتو ای یار
زانروی که قفل دل ما را تو کلیدی

من سافر لاید له زاد بلاغ
الا سفری عندک زادی و مزیدی

انعامک قدتم و احسانک قدغم
عصیانک یا رب بنا غیر سدیدی

ان نحن عصینا فیه معترفو نا
غفرانک یا رب لنا غیر بعیدی

تو دوختی آن را که بیهوده بریدیم
هم دوختهٔ بیهدهٔ ما تو دریدی

چون خواهش تو خواهش ما را نگذارد
خواهی بتو دادیم کن آنرا که مزیدی

زیر قدم تو شد خاک سر فیض
تا بشنود از تو شهدائی و عبیدی

غزل شمارهٔ ۸۸۹

یا حسن ما اجلاک فی عینی و فی بصری
یا عشق ما اخلاک فی قلبی و فی نظری

لولا کما لم انتفع بحیوتکما
بحیوتی الدنیا ولا عقبی و لا عمری

و لولا انتفعت بعیش ما بقیت ولا
اکلت و لاشربت و لا تمت من سهری

ولا انتفعت بروحی ولا جسدی ولا
شمی و لا ذوقی و لاسمعی و لا بصری

یا عشق اوقد فوادی و روحی نیتی
بنارک احرقها لاتبقی ولاتذری

اکشف ستایر عن سرایر مخزونه
قد نا لنا منها نفیحات علی خطری

و عیشی فی دنیای و اخرای الهوی
و لولا ما کنت من عین ولا اثری

و دینی و ایمانی و اسلامی و مذهبی
هوالعشق ما اهناه فی روحی و فی بشری

و جنات الحسن تجری تحتها نهر
تسمی فما عینه من اشربها سکری

و حوری و غلمانی و رضوانی الهوی
و ناری نار العشق ما اخلاه من سقری

تمسک ایا فیض بالعشق انه به
تنال مقامات الاکابر و العرری

غزل شمارهٔ ۸۹۰

چون تو نبوده دلبری در هیچ بومی و بری
در هیچ بومی و بری چون تو نبوده دلبری

چشمی ندیده گوهری مانند تو در هر دو کون
مانند تو در هر کون چشمی ندیده گوهری

هر جامه نیک اختری از مهر رویت مستنیز
از مهر رویت مستنیز هر جا مهی نیک اختری

هر سروری هر مهتری رام و اسیر و بنده ات
رام و اسیر و بنده ات هر سروری هر مهتری

سوزیده هر بال و پری در آتش سودای تو
در آتش سودای تو سوزیده هر بال و پری

گم گشته هر جا رهبری در راه بی پایان تو
در راه بی پایان تو گم گشته هرجا رهبری

از باغ وصل تو بری کی فیض را روزی شود
کی فیض را روزی شود از باغ وصل تو بری

غزل شمارهٔ ۸۹۱

ای آنکه هرگز در دو کون چون تو نبودی دلبری
چشمی ندیده مثل تو مه طلعتی سیمین بری

مه طلعتی سیمین بری شکر لبی سنگین دلی
شکر لبی سنگین دلی عیاره افسونگری

چشمت بخون مردمان تیری نهاده در کمان
تیری نهاده بر گمان پر فتنه و جادوگری

پر فتنهٔ جادوگری خونخوارهٔ خونبارهٔ
مست خرابی ظالمی ویران کنی غارتگری

بهر شکار خاص و عام بنموده دانه زیر دام
نامش نهاده خال و زلف از مشک تر با عنبری

آن نقطهای خال و خط گرد لب شیرین تو
موریست پنداری هجوم آورده گردشگری

هر نرگسی هر عبهری بیمار چشم مست تو
بیمار چشم مست تو هر نرگسی هر عبهری

هر شکری هر گوهری محو لب و دندان تو
محو لب و دندان تو هر شکری هر گوهری

تا کی توان این دست را دیدن از آن کردن جدا
یا رب بلطفت فیض را ده ز آن صراحی ساغری

غزل شمارهٔ ۸۹۲

ای دلبر هر دلبری ای برتر از هر برتری
ای برتر از هر برتری ای دلبر هر دلبری

انسان هر چشم تری ایمان هر روشن دلی
ایمان هر روشن دلی انسان هر چشم تری

مفتاح قفل هر دری درمان درد هر دلی
درمان درد هر دلی مفتاح قفل هر دری

ایقان هر پیغمبری عرفان هرجا عارفی
عرفان هرجا عارفی ایقان هر پیغمبری

مقصود هر فرمانبری معبود هر فرماندهی
معبود هر فرماندهی مقصود هر فرمانبری

منظور در هر منظری مشهور در هر مشهدی
مشهور در هر مشهدی منظور در هر منظری

بگرفته هر بوم و بری حسن تو و احسان تو
حسن تو و احسان تو بگرفته هر بوم و بری

در جان عاشق آذری بر روی معشوق آب و رنگ
بر روی معشوق آب و رنگ در جان عاشق آذری

هر جاست خشکی و تری مست شراب عشق تو
مست شراب عشق تو هر جاست خشکی و تری

از باغ وصل تو بری کی فیض را روزی شود
کی فیض را روزی شود از باغ وصل تو بری

غزل شمارهٔ ۸۹۳

عشق تو دل هرکس بسته است بیک کاری
هر طالب سودی را برده است بباراری

اینجمع سحرخیزان زو شیفتهٔ مسجد
منصور اناالحق گوی آویخته برداری

در هر سر از او شوری در هر دل از او نوری
هر قومی و دستوری از خرقه و زناری

هر طایفهٔ راهی هر لشگری و شاهی
هر روی بدرگاهی هر یار پی یاری

هر کس ز پی نوری سرگشته بظلماتی
از بهر گل روئی در هر قدمی خاری

یک طایفه از شوقش بدریده گریبانی
یک طایفه از عشقش انداخته دستاری

آن از طرب و شادی در خنده و آزادی
این از غم و از غصه رو کرده بدیواری

قومی شده زوحیران نه مست و نه هشیارند
نی در صدد کاری نی بارکش باری

هم راه همه در کارند گر یار گر اغیارند
از دولت او دارد هر قوم خریداری

خود فارغ و آزاده رو بسته و بگشاده
دل بدره و دل داده اینست عجب کاری

فیض از همه واقف شد صراف طوایف شد
خود درهم زایف شد محروم خریداری

غزل شمارهٔ ۸۹۴

در دل و جان من چه جا داری
روی از من نهان چرا داری

آنکه دل در تو بسته پیوسته
تا بکی از خودت جدا داری

همه شب بر در تو مینالم
تو نگوئی چه مدعا داری

ناامیدم مکن ز خود جانا
بامیدی که از خدا داری

آشنائی به جز تو نیست مرا
تو به جز من بس آشنا داری

چون توئی اصل خرمی و طرب
در غم و محنتم چرا داری

مس خود میزنم باکسیرت
که تو از حسن کیمیا داری

سوخت جانم از آتش دوری
بیدلی را چنین روا داری

دشمنان را بعیش و خرم شاد
دوست را در غم و بلا داری

هر چه او با تو میکند نیکوست
فیض آخر جز او کرا داری

غزل شمارهٔ ۸۹۵

از شهر وفا صبا چه داری
از دوست برای ما چه داری

تا جان دهمت بمژدگانی
زان دلبر آشنا چه داری

از تحفه بیاد ما چه با تو است
از نامه بنام ما چه داری

هان زود پیام دوست بگذار
دل میردوم ز جا چه داری

گر بازرسی بکوی جانان
گوید بتو ای صبا چه داری

با درد بگو که خستهٔ راه
در محنت و در بلا چه داری

تو فرقت و من وصال خواهم
ایندرد مرا دوا چه داری

گفتی که وصال رایگان نیست
دیدار مرا بها چه داری

جانیست مرا و آن هم از تو
از ما طمع بها چه داری

خونشد دل و شد زدیده جاری
با فیض تو ماجرا چه داری

زاهد بگذر ز خیری از ما
با عاشق مبتلا چه داری

من خود دارم بنقد دردی
آیا تو در این سرا چه داری

غزل شمارهٔ ۸۷۰

گه نقاب از رخ کشیدی گه نقاب انداختی
تهمتی بر سایه و بر آفتاب انداختی

گه نمائی روی و گه پنهان کنی در زیر زلف
زین کشاکش خلقرا در پیچ و تاب انداختی

بس نشانهای غلط دادی بکوی خویشتن
تشنگان وادیت را در سراب انداختی

شرم بی اندازه ات سرهای ما افکند پیش
از حجاب خویش ما را در حجاب انداختی

زلف را کردی پریشان پر عذار آتشین
رشتهٔ جان مرا در پیچ و تاب انداختی

بر امید وعدهٔ فردا ز خود راندی بنقد
عابدانرا در ثواب و در عقاب انداختی

عاشق بیچاره را مهجور در عین وصال
چشم گریان سینه بریان دل کباب انداختی

اهل دل را صاف دادی اهل گلرا درُد درد
عاقلانرا در حساب و در کتاب انداختی

فیض گفتی بس غزل هریک ز دیگر خوبتر
حیرتی در طالبان انتخاب انداختی

میشود آخر دلت غواص بحر من لدن
بس در و گوهر که از چشم بر آب انداختی

غزل شمارهٔ ۸۷۱

بر جمال از پرتو رویت نقاب انداختی
در هویدائیت ما را در حجاب انداختی

پرتوی از نور خود بر عرش و کرسی تافتی
ذرهٔ بر انجم و بر آفتاب انداختی

روی خوبانرا درخشان کردی از مهر رخت
نشئهٔ حسن ازل را در شراب انداختی

روح را بیرون کشیدی ز اوج علیین عقل
در حضیض آب و گل مست و خراب انداختی

دشمنان را راه دادی در حریم جان و دل
دوستانرا در عقاب و در عذاب انداختی

دست و پای خواهش ما را ز بند خواهشت
در ره فرمانبری در پیچ و تاب انداختی

در طلب گه گرم کردی گاه افسردی دلم
گه در آتش سوختی گه در یخ آب انداختی

گاه نزدیک خودم خانی گهی دور افکنی
زین قبول ورد مرا در اضطراب انداختی

تا که باشم تا که باشم بر در امید و بیم
در ضمیرم گه ثواب و گه عقاب انداختی

غزل شمارهٔ ۸۷۲

پرتوی از مهر رویت در جهان انداختی
آتشی در خرمن شورید گان انداختی

یکنظر کردی بسوی دل ز چشم شاهدان
زان نظر بس فتنها در جسم و جان انداختی

در دلم جا کردی و کردی مرا از من تهی
تا مرا از هستی خود در گمان انداختی

شعله حسن تو دوش افروخت دلها را چو شمع
این چه آتش بود کامشب در جهان انداختی

در کنارم بودی و میسوخت جانم در میان
آتش سوزان نهان چون در میان انداختی

تا قیامت قالبم خواهد طپید از ذوق آن
تیر مژگان سوی من تا بیکمان انداختی

دیده از خواب عدم نگشوده گردیدند مست
چون ندای «کن» بگوش انس و جان انداختی

سوی «او ادنی» روان گشتند مشتاقان وصل
تا خطاب «ارجعی» در ملک و جان انداختی

هرکسی پشت و پناه عالمی شد تا ز لطف
سایهٔ خود بر سر این بیکسان انداختی

شد کنار همدمان دریای خون از اشگ فیض
قصهٔ پر غصه اش تا در میان انداختی

غزل شمارهٔ ۸۷۳

شعلهٔ حسنی ز رخسار بتان افروختی
آتشی در ما زدی از پای تا سر سوختی

قامت بالا بلندان بر فلک افراختی
در هواشان شعلهٔ دل تا فلک افروختی

برقی از نورت درخشان کردی از مه طلعتان
ساختی با بیوفایان خرمن ما سوختی

گر نه استاد ازل در پرده بودی جلوه گر
چشم فتان ازکجا این دلبری آموختی

کردیم دیوانه گفتی راز ما با کس مگوی
پردهٔ عقلم دریدی و دهانم دوختی

خاکساری بندگی افتادگی بیچارگی
فیض از عشق بتان سرمایها اندوختی

هیچکس در هیچ سودا اینچنین سودی نکرد
عشق و آزادی خریدی دین و دل بفروختی

غزل شمارهٔ ۸۷۴

هر نفس از جناب دوست میرسدم بشارتی
سوی وصال خویشتن می کندم اشارتی

کعبه من جمال او میکنمش بدل طواف
اهل صفا کنند سعی بهر چنین زیارتی

در عرفات عشق او هست متاع جان بسی
از عرب ملاحتش منتظرند غارتی

ذبح منی کنیم ما تا ببریم از او لقا
نیست برای عاشقان بهتر از این تجارتی

سنگ بدیو میزنم حلق هواش می برم
در حرم مشاعرم تا نکند جسارتی

غسل کنم ز آب چشم پاک شوم ز آزو خشم
چون بحرم نهم قدم تا نکنم طهارتی

سنگ سیاه شد ز آه در غم حضرت اله
برد بدر گهش پناه منتظر زیارتی

زمزم از اشگ اولیاست شوری او بدین گواست
بر در حق بریز ا شگ تا ببری نضارتی

ایکه گناه کرده ای نامه سیاه کرده ای
دامن زندهٔ بگیر تا کند استجارتی

کعبه دل طواف کن سینه بمهر صاف کن
نیست دل خراب را خوشتر ازین عمارتی

کرد خلیل حق مقام بر در کعبه منتظر
تا رسد ار ولادت شیر خدا بشارتی

دوست در آید از درم در قدمش رود سرم
بهر چنین شهادتی کی کنم استخارتی

در ره کعبهٔ دلی زخمی اگر رسد به تن
سود روان بود چه غم تن کشد ار خسارتی

می نتوان بیان نمود قصهٔ عشق نزد کس
هرزه مپوی گرد دل در طلب عمارتی

هر غزلی که طرح شدفیض بدیهه گویدش
معنی بکر آورد تا ببرد بکارتی

غزل شمارهٔ ۸۷۵

از حسن خورشید ازل عالم چنین زیباستی
وز نور شمع لم یزل این دیدها بیناستی

مرغ دل ما بلبلی در گلشن این خاکبان
از مستی ما غلغلی در گنبد مینا ستی

از سوزش ما شورشی افتاد در جان ملک
فریاد لاعلم لنا در عالم بالاستی

از بادهٔ روز الست گشتند جانها جمله مست
لیک از خمار آن شراب در سینها غمهاستی

از جام عشق کبریا سیراب کی گردیم ما
زین باده جان عاشقان دایم در استسقاستی

ساقی بجامی تازه کن مغز دماغ پختگان
کاین زهد خام خشک مغز در آتش سوداستی

از گلشن قدس لقا بوی گلی آمد بما
زان بودی از سر تا بپا هر ذره مان بویاستی

طاغوت را کافر شدیم لاهوت را مومن شدیم
چنگال استمساک ما در عروهٔ و ثقاستی

عهدی که با او بسته ایم روز ازل نشکسته ایم
آن عهد و آن پیمان ما برجاستی برجاستی

گشتیم محو آن جمال دستک زنان در وجد و حال
از لیت قومی یعلمون در جان ما غوغا ستی

مقراض لا تذکیر فیض بیخ دو عالم را ببر
چون حاصل این هر دو کون در مخزن الاستی

غزل شمارهٔ ۸۷۶

زلف سیه بر روی مه با خط و خال آراستی
دام بلا و فتنهٔ یا مایهٔ سوداستی

خال تو دانه زلف دام ابرو کمان بالا بلا
از پای تا سر فتنهٔ سر تا بپا غوغاستی

آنغمزهٔ خون ربز را سر ده بجان عاشقان
الحق که نازت میرسد خوب و خوش زیباستی

با ما نشستی ساعتی آرام رفت از جان ما
گفتی قیامت راست شد از جای چون برخاستی

آیات حسنت مصحف است وخط و خالت سورها
سر تا بپایت جزو جزو در حمد حق گویاستی

ازسر ربودی عقل وهوش وز دل گرفتی صبر ودین
القصه با جانهای ما کردی هر آنچه خواستی

نی عهد با ما کردهٔ تا قتل همراهی کنی
اینک سرو این تیغ اگر در عهد و پیمان راستی

نزدیک ما گر آمدی بعد از فراق دیر و دور
از دور بنشستی و زود از پیش ما برخواستی

دادی صلای وصل خود آنرا که افزودیش قدر
وین فیض دور افتاده را در درد هجران کاستی

غزل شمارهٔ ۸۷۷

گهی نان را فدای جان فرستی
گهی جان را فدای نان فرستی

گهی دلرا دهی ذوق عبادت
که تا جانرا بر جانان فرستی

کنی گه جان و دلرا خادم تن
پی نانشان باین و آن فرستی

یکی را از می عشقت کنی مست
یکی را تره و بریان فرستی

یکی را جا دهی در صدر جنت
یکی سوی چه نیران فرستی

کنی به درد دشمن را بدرمان
ز دردت دوست را درمان فرستی

بباری بر سر این برف و باران
بسوی کشت آن باران فرستی

یکیرا مست گردانی ببازار
یکیرا ساغری پنهان فرستی

خلاصی گه دهی تن را ز طوفان
ببحر جان گهی طوفان فرستی

جزای طاعت آن خواهم که جان را
کنی مست و سوی جانان فرستی

سزای معصیت خواهم که در دل
ز دردت آتش سوزان فرستی

جواب مولویست این فیض کو گفت
اگر درد مرا درمان فرستی

غزل شمارهٔ ۷۴۹

از هوس بگذر و دل پاک از آلایش کن
ترک باطل کن و جانرا بحق افزایش کن

سر و تن را بزر و سیم چه می آرائی
دل و جانرا بکمال و هنر آرایش کن

بار دنیا که بصد رنج گرفتی بر دوش
بیکی عزم بیفکن ز خود آسایش کن

نان گندم بجوین جامهٔ نو ده بکهن
از قناعت بستان زیور و پیرایش کن

بس کن از حرف به و سیب و انار و انگور
ترک مداحی میوالی و آرایش کن

قوت ابدان چه رفیع و چه دنی هر دو یکیست
قوت ارواح بدست آور و آسایش کن

از خدا گوی و ز پیغمبر و قرآن و حدیث
طاعت حضرت حق پاک ز آلایش کن

مایهٔ غم نبود جز سخن بیهوده
لب به بند از سخن بیهده آسایش کن

ماتم روز پسین گیر به پیشین یکچند
خون دلرا بدو چشم آور و پالایش کن

فیض تا چند دهی پند و نگیری در گوش
بگذر از گفتن و در معرفت افزایش کن

غزل شمارهٔ ۷۵۰

الهی ز عصیان مرا پاک کن
در اعمال شایسته چالاک کن

چو بآبی بسر ریزم از بهر غسل
دلم را چو اعضای تن پاک کن

هجوم شیاطین ز دل دوردار
قرین دلم خیل املاک کن

شراب طهوری بکامم رسان
سراپای جانرا طربناک کن

کند شاد اگر سازدم العیاذ
پشیمانیم بخش و غمناک کن

بگریان مرا در غم آخرت
ازین درد آهم بر افلاک کن

ز خوفت بخون دلم ده وضو
ز احداث باطن دلم پاک کن

بریزان ز من اشک تا اشک هست
چو آبم نماند مرا خاک کن

و قلبی ففزعه عمن سواک
دهانم بذکراک مسواک کن

بعصیان سراپای آلوده ام
سراپا ز آلودگی پاک کن

چو پاکیزه گردد ز لوث گنه
دلم آینه صاف ادراک کن

دلم را بده عزم بر بندگی
نه چون بیغمانم هوسناک کن

بخاک درت گر نیارم سجود
مکافات آن بر سرم خاک کن

دلم راز پندار دانش بشوی
بجان قایل ما عرفناک کن

بعجب عمل مبتلایم مساز
زبان ناطق ما عبدناک کن

نگه دارم از شر آفات نفس
بتلبیس ابلیس دراک کن

نشاطی بده در عبادت مرا
دل لشکر دیو غمناک کن

بحشرم بده نامه در دست راست
ز هولم در آنروز بی باک کن

ز یمن ولای علی فیضرا
قرین مکرم بلولاک کن

غزل شمارهٔ ۷۵۱

ای خدا این درد را درمان مکن
عاشقانرا بیسرو سامان مکن

درد عشق تو دوای جان ماست
جز بدردت درد ما درمان مکن

از غم خود جان ما را تازه دار
جز بغم دلهای ما شادان مکن

خان و مان ما غم تو بس بود
خان مانی بهر بی سامان مکن

زاب دیده باغ دل سر سبزدار
چشمهٔ این باغ را ویران مکن

بادهٔ عشقت زمستان وامگیر
مست را مخمور و سر گران مکن

از «سقا هم ربهم» جامی بده
تشنه را ممنوع از احسان مکن

شربت وصلت ز بیماران عشق
وامگیر و خسته را بیجان مکن

رشتهٔ جانرا بعشق خود ببند
جان ما جز در غمت نالان مکن

مستمر دار آن عنایتهای شب
روز وصل فیض را هجران مکن

غزل شمارهٔ ۷۵۲

عشقم فزون کن عقلم جنون کن
دلرا سراپا یکقطره خون کن

دلدار من تو غمخوار من تو
این نیم عقلم از سر برون کن

هستی توانا بر هرچه خواهی
رنج برون را درد درون کن

دادم بعشقت از جان و دل دل
خواهی بسوزان خواهیش خون کن

ایمان من تو درمان من تو
یکفن عشقم دردم فنون کن

آن کاشنا شد دردش بیفزا
بیگانگانرا لا یفقهون کن

این عاقلانرا در عقل کامل
وین عاشقانرا لا بعقلون کن

بستان ز من من خود باش تنها
عیبم سراپا از تن برون کن

چشمم بدان دار از نیکوان دور
هم ینظرون را لا یبصرون کن

ای من اسیرت کن هرچه خواهی
من چون بگویم با تو که چون کن

گردن نهادم حکم ترا من
خواهی کمم کن خواهی فزون کن

سر تا بپایم تقصیر دارد
ما بومرون را ما بفعلون کن

مینال ایدل بر سرنوشت
فکری بحال بخت زبون کن

ناصح تو بگذر از وادی من
افسانه بگذار ترک فسون کن

تا یادگاری از فیض ماند
گفتار اورما یسطرون کن

غزل شمارهٔ ۷۵۳

جان ز من مستان دل ببر خون کن
اینچنین که باشد دردم افزون کن

تا کنی صیدم غمزه را سرده
تا روم از خود چهره میگون کن

سینه ام بریان دیده ام گریان
هوش را حیران عقل مفتون کن

ای فدایت من خیز بسم الله
قصد جانم را تیغ بیرون کن

تا کی افسون من از تو بنیوشم
یا بکش ورنه ترک افسون کن

پای دل بگشا از سر زلفت
سر بصحرا ده تای مجنون کن

جان من آن کن کان دلت خواهد
حاش لله من گویمت چون کن

دیده را از آن رو روشنائی ده
ور نه از اشگش رشک جیحون کن

پیش حکم تو سر نهادم من
خواهیم کم کن خواهی افزون کن

فیض میخواهد آنچه را خواهی
خواهیش خرم ور نه محزون کن

غزل شمارهٔ ۷۵۴

چاره ها رفت ز دست دل بیچاره من
تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

در بیابان طلب بیسر و پا می گردد
که ترا میطلبد این دل آوارهٔ من

در طلب پا نکشم در رهش ار سر برود
تا نیاید بکف آن دلبر عیارهٔ من

پخت در بوتهٔ سوداش دل خام طمع
سوخت در آتش هجرش جگر پاره من

جوی گردیده روان بود شرر گشت کنون
بدر و دشت زد آتش دل چو پاره من

شاد و خرم خورد از شهد و شکر شیرین تر
هر غمی کز تو رسد این دل غمخوارهٔ من

گر تو صد بار برانی ز در خود دلرا
باز سوی تو گراید دل خود کارهٔ من

پارهای دل صد پاره بصد پاره شود
گر تو یکبار بگوئی دل صد پارهٔ من

هر کجا میکشیش بر اثرت می آید
سر نهاده است ترا این دل بیچارهٔ من

من نه آنم که ز سودای تو دل بردارم
عقل افسون چه دمد بیهده درباره من

میبرد لعل لبت دم بدم از دست مرا
میشود ساقی من مانع نظاره من

تا کی از غنچه خاموش تو در هم باشیم
ای خوش آندم که بدشنام کنی چارهٔ من

میخورم خون جگر دم بدم از دست غمت
کرده خو با غم تو این دل خونخوارهٔ من

دل من پا نکشد از در میخانه به پند
ناصحا دست بدار از دل می خوره من

سرنوشت دل من رندی و بی پروائیست
طمع زهد مدار از دل این کاره من

یارد حق چون نکنی شاعریت آید فیض
بار بیکار بکش ای دل بیکارهٔ من

غزل شمارهٔ ۷۵۵

یگره ز خانه مست برا ای نگار من
بگذر میان جمع و ردا در کنار من

تا در کنار چشم منی تازه و تری
مانا که آب میکشی ای گل ز خار من

در دام زلف پرشکن تست پای دل
گو غمزه دست رنجه مکن در شکار من

غنج و دلال و عشوه و ناز است کار تو
افتادگی و عجز و نیاز است من

از دیده ام رود برهت جویبار اشک
تو ننگری بناز سوی جویبار من

تا کی ز بزم وصل تو حرمان نصیب من
بر بی سعادتیست همانا مدار من

از فیض در میان نه اثر ماند و نه عین
یکدم در آئی ار ز کرم در کنار من

غزل شمارهٔ ۷۷۶

میزنم بر صف اغیار جنونست جنون
میدرم پردهٔ پندار جنونست جنون

دل من تنگ شد از دیدن و پنهان کردن
میدرم پردهٔ اسرار جنونست جنون

هر حدیثی که بدل عشق نهان میگوید
همه را میکنم اظهار جنونست جنون

قدح باده ز میخانه برون می آرم
میکشم بر سر بازار جنونست جنون

چون شدم عاشق و دیوانه چسان صبر کنم
میدرم جامه بیکبار جنونست جنون

چند جان محنت دوری کشد و دل سوزد
میروم تا بر دلدار جنونست جنون

فیض انواع جنان داری و پنهان داری
سحر کردی تو در این کار جنونست جنون

غزل شمارهٔ ۷۷۷

چه شد گر کفر زلفت شد بلای دین
پریشانی گهی بر هم زند آئین

ز هر موئی هزاران دل فرو ریزد
به جنبانی خدا را طرهٔ مشگین

پریشانست در سودای آن بس دل
دلم سهلست اگر زان زلف شد غمگین

بگردن پیچم آن طره یا بازو
اسیر و بنده ام گر آن کنی ور این

بود دلها از آن آشفته و در تاب
تو خواه آشفته سازش خواه کن پرچین

به بویش کی رسد مشگ ختن حاشا
ز عطرش وام می گیرد خطا و چین

شب یلداست خورشیدی در آن پنهان
ز هر چینش نماید ماه با پروین

نمی یارم سخن از طول آن گفتن
که طول آن گذشت از چین و از ماچین

نهایت چون ندارد وصف زلف تو
درین سودا سخن را فیض کن سرچین

غزل شمارهٔ ۷۷۸

یکدمک پیش ما بیا بنشین
تا بچندت جفا بود آئین

از غمت عاشقان دل شده را
آه جانسوز و اشگ خونین بین

شاید ار رحم در دلت باشد
کندت درد نالهای حزین

بنشین یک دم آتشی بنشان
بنشان آتشی دمی بنشین

پرسشی گر کنی غریبی را
کم نگردد ترا بدان تمکین

یکدمک یکدمک چه خواهد شد
جان من جان من بپرس و به بین

زار و بیچاره در غمت چه کند
بیدل و بیکسی غمین و حزین

کس شنیده است اینچنین ستمی
یا کسی دیده است یار چنین

دشمن ار بیندم بگرید خون
آه ازین دوستان دل سنگین

بی رخت گر بر آورم نفسی
آتش افتد در آسمان و زمین

سردهم گر بکام دل آهی
دود آهم رسد به علیین

جگر از راه دیده پی در پی
می کند دست و دامنم رنگین

تا بنزد خودم بخوان بنواز
یا سرم را ببر بخنجر کین

فیض از عشق اگر نداری دست
بردت عشق تا بهشت برین

غزل شمارهٔ ۷۷۹

ای فتنها انگیخته آخر چه آشوبست این
ای خون عالم ریخته آخر چه آشوبست این

از زلف شور انگیخته بر ماه عنبر بیخته
دلها در او آویخته آخر چه آشوبست این

از چشم سحر انگیخته مژگان بزهر آمیخته
خون خلایق ریخته آخر چه آشوبست این

از لعل شکر ریخته جان در شکر آمیخته
شور از جهان انگیخته آخر چه آشوبست این

از لطف قهر انگیخته با قهر لطف آمیخته
وین هر دو درهم ریخته آخر چه آشوبست این

از عشق شور انگیخته با جان فیض آمیخته
زو این جواهر ریخته آخر چه آشوبست این

غزل شمارهٔ ۷۸۰

شور دریای حقایق ز آب چشم ما ببین
درّ و لعل خون دل درقعر این دریا به بین

دیده دریا سینه صحرا کرده ام از فیض عشق
سوی من افکن نظر دریا ببین صحرا ببین

شورش دریا نه بینی تا نظر بر گل کنی
روی در صحرای دل کن شورش صحرا به بین

ایکه میخواهی بدانی شور مجنون از کجاست
جانب حی رو نمکدان لب لیلا ببین

عشق اگر پیدا شود معشوق سازد رو نهان
عشق را پنهان بود زو حسن را پیدا به بین

ای که می خواهی بهشت عدن در دنیا به نقد
عاشقی کن خویشتن را جنت الماوا به بین

گر تو میخواهی که واقف گردی از اسرار غیب
لوح دل را صیقلی کن پس عجایبها به بین

گر تو خواهی معنی ایمان به بینی عشق ورز
یا بیا سیمای ایمان بر جبین ما به بین

سالها خون خورده ام تا دین بدست آورده ام
از فروغ نور دینم سر ما اوحی به بین

چشم دل بگشا و بنگر سوی آیات خدا
شرکها در پیروی ملت آبا به بین

سر معراج نبی خواهی که بینی آشکار
صورت صوه علی در لیله الاسری به بین

فیض روح القدس اگر خواهی بیابی در سخن
شعر فیض از بر بخوان خورشید در شبها به بین

غزل شمارهٔ ۷۸۱

ای بت خوش لقا بیا چشم نزار من به بین
کلبهٔ من دمی درا ناله زار من به بین

خون چکدم ز دیدها بر رخ زرد جا بجا
سوی من آ بعزم سیر نقش و نگار من به بین

شد همگی ز غصه خون از ره دیده شد برون
غرقه بخون دل شدم جیب و کنار من به بین

عشق ز دیده برد خواب از دل و جان گرفت تاب
در جگرم نماند آب رونق کار من به بین

داغ غم تو می برم بر سر تربتم بیا
شعله داغ غم نگر شمع مرا ز من به بین

فیض چو شکوه میکند با دل او چه کردهٔ
آینه کن ز کار خود صورت کار من به بین

هیچ وفا نمی کند غیر جفا نمی کند
روی بما نمی کند لطف نگار من به بین

غزل شمارهٔ ۷۸۲

سوی ما آکه نباشد سفری بهتر از ین
روی ما بین که نباشد نظری بهتر از ین

طاعت ما کن و اخلاص بدست آور و صدق
سوی ما نیست ترا راهبری بهتر از ین

دل بنه بر غم ما نیست چو ما دلداری
سر بنه بر در ما نیست سری بهتر از ین

بگذر از هرچه به جز ماودرا در ره ما
اهل همت نشناسد گذری بهتر از ین

کوش تا صاحب اسرار معارف گردی
شجر عمر ندارد ثمری بهتر از ین

بگذر از صورهٔ هر چیز و بمعنی بنگر
نبود صاحب دلرا نظری بهتر از ین

در توحید ز اصداف معانی بکف آر
نیست در بحر حقایق گهری بهتر از ین

ثمر وصل بچین از شجر عشق که نیست
ثمری بهتر از آن و شجری بهتر از ین

روی معشوق هم از دیده معشوق به بین
بهر دیدار نباشد نظری بهتر از ین

چون بلا روی نهد تیر دعائی بکف آر
نبود تیر قضا را سپری بهتر از ین

با جفا جوی وفا کن که ز جورش برهی
بهر بد خوی نباشد حجری بهتر از ین

سخن فیض بر مستمعان شیرین است
صاحب ذوق ندارد شکری بهتر از ین

غزل شمارهٔ ۷۸۳

بنشین سرو روانم بنشین
بنشین راحت جانم بنشین

بنشین مونس دیرینه من
بنشین تازه جوانم بنشین

بنشین مایهٔ آشفتگیم
بنشین امن و امانم بنشین

بنشین کفر من و ایمانم
بنشین نار و جنانم بنشین

بنشین مکسب و سودا گریم
بنشین سود و زیانم بنشین

بنشین حاصل و محصول دلم
بنشین جان و جهانم بنشین

دل ز من بردی و جان میخواهی
ای بقربان تو جانم بنشین

ای تو در جان و دلم جا کرده
وی تو عمر گذرانم بنشین

بنشین تا بخود آید دل فیض
تا که جان بر تو فشانم بنشین

غزل شمارهٔ ۷۸۴

از سرّ وحدت دم زدم هذا جنون العاشقین
کونین را برهم زدن هذا جنون العاشقین

بر طرهٔ پر خم زدم بر حرف لا و لم زدم
شادی کنان بر غم زدم هذا جنون العاشقین

بر شور و بر غوغا زدم بر لا و بر الا زدم
برجا و بر بیجا زدم هذا جنون العاشقین

از عشق سرمست آمدم وز نیست در هست آمدم
در رفعت او پست آمدم هذا جنون العاشقین

گشتم زعشق دوست مست شستم زغیردوست دست
تا رو نماید هر چه هست هذا جنون العاشقین

آتش زدم افلاک را بر باد دادم خاک را
شستم دل غمناک را هذا جنون العاشقین

سرگشتهٔ کوئی شدم آشفتهٔ موئی شدم
حیران مه روی شدم هذا جنون العاشقین

در عشق گشتم بیقرار زنجیر من شد زلف یار
چشم خرد از من مدار هذا جنون العاشقین

در من نگیرد پند کس سوزم نصیحت را چو خس
پندم جمال یار بس هذا جنون العاشقین

آتش زدم من پند را وین خشک خام چند را
پختم دل خرسند را هذا جنون العاشقین

از خود بریدم پند را بگسستم این پیوند را
بشکستم این الوند را هذا جنون العاشقین

از نام در ننگ آمدم وز صلح در جنگ آمدم
از عاقلی تنگ آمدم هذا جنون العاشقین

نی ننگ میدانم نه عار دست از من بیدل بدار
یکدم مرا با من گذار هذا جنون العاشقین

آتش زدم در جان و تن وز خود فکندم ما و من
بر هم زدم این انجمن هذا جنون العاشقین

ای آنکه در عقلی گرو درفیض و در شعرش مکاو
از شرو شورم دور شو هذا جنون العاشقین

غزل شمارهٔ ۷۹۰

پیک صبا ز کوی او آمد و داد بوی او
گفت که ها بگیر هی آیت رحمتی ز هو

از دم روح پرورش یافت حیات جان من
چون نفس مسیح کان یافت وفات را رفو

شد دم عنبرین او عطر مشام جان و دل
بود پیام دلبرش روح فزا و مشکبو

نامهٔ از حبیب داشت نسخهٔ از طبیب داشت
شد دل خسته را دوا رخنهٔ سینه را رفو

گشت معطر از دمش مغز دماغ سر بسر
چون دم ویس از یمن داد بمن نشان هو

دل ز سواد خط او سرمه کشید بی غبار
جان ز شراب معنیش باده کشید بی سبو

معنی نامه عکس رو لیک عیان بزیر خط
صنعت خانه عکس خط آینهٔ به پیش رو

داده نشان الفتی هر الفیش یک بیک
کرده بیان وحدتی هر رقمیش مو بمو

شهد گرفته در دهان نقطه بنقطه تا بتا
مهر نهفته در بیان نکته بنکته تو بتو

گشته درون سینه ام نخل امید جا بجا
کرده روان زهر سخن آب حیاه جو بجو

داده ز موی او نشان صورهٔ آن بحسن خط
کرده ز حسن او بیان معنی آن بچند رو

گشته بخویش رهنما داده نشان ما بما
کرده بیان رازها حرف بحرف مو بمو

دل ز صبا شگفته شد بیشتر از پیام او
داد پیام چون بدل گشت حیات دل دو تو

؟وی خوشی چو میوزد زخم زیاده میشود
طرفه که زخم جان فیض یافت ز بوی او رفو

راه خداست مستقیم نور هداست مستبین
بار کشیم و ره رویم ترک کنیم گفتگو

غزل شمارهٔ ۷۹۱

دل ز پی جست و جو در بدرو کو بکو
همره او دلبرش میبردش سو بسو

در بدر و کو بکو میرود و میدود
در طلب یار و بار نزد وی و رو برو

در تن و در جان ما معنی ایمان ما
عاید او رک برک شاهد او مو بمو

چشمه حسنش روان بر رخ مه طلعتان
آب دهد مو بمو جای بجا جو بجو

زندگی جان و تن با دل تو در سخن
بازی غفلت مخور هرزه مپو سو بسو

دیدهٔ من دیده و عقل نه بشنیده است
سوختم از فرقتش دوست بمن روبرو

بر دلم از داغها مشعله ها جا بجا
بر رخم از خون دل اشک روان جو بجو

آنکه تن خویش را در ره حق کهنه کرد
میرسدش فیض حق دم بدم و تو بتو

هست در اشعار فیض شرح دل زار فیض
هر غزلی تا بتا در غم او تو بتو

غزل شمارهٔ ۷۹۲

گر برفت اندر غمت دل گو برو
جان اگر هم شد فدایت گو بشو

حسن تو ای جان من پاینده باد
هرچه جز تو گو بقربان تو شو

من طمع از خود بریدم آن زمان
که بعشقت جان و دل کردم گرو

هر دمی جانی فدا سازم ترا
در هماندم بخشی از سر جان نو

جان نو بخشد جمالت نو مرا
کهنه را گوید جلالت که برو

هر دمم عیدی و قربان نویست
خلعتی نو روز نو روزی نو

دوست میخواند ترا ای فیض هان
در ره او پای از سر کن بدو

غزل شمارهٔ ۷۹۳

زهر هجران میچشم از من چنین میخواهد او
جور دوری میکشم از من چنین میخواهد او

دیگرانرا او ز لطف خویش دارد بهره ور
من بقهرش دلخوشم از من چنین میخواهد او

شهد لطفی گاه پنهان میکند در زهر قهر
لطف پنهان میچشم از من چنین میخواهد او

دور از آن گل از رقیبان در دلستم خارها
جور دونان میکشم از من چنین میخواهد او

خویش را سوزم برای او فروزم شمع جان
پای تا سر آتشم از من چنین میخواهد او

بارها بگداخت جانم را برای امتحان
پاک و صاف و بیغشم از من چنین میخواهد او

طالب علمم ولیکن نه چو اهل مدرسه
با هوا در چالشم از من چنین میخواهد او

میکنم حق را عبادت خشک لیکن نیستم
عابد صوفی وشم از من چنین میخواهد او

هرکسی را از مئی سر خوش شود من همچو فیض
از می او سرخوشم از من چنین میخواهد او

غزل شمارهٔ ۷۹۴

گه سوی طاعت روم گه سوی عصیان او
مظهر لطفم من و مظهر غفران او

گاه مرا لطف او بر در طاعت برد
گه کشدم دست قهر جانب عصیان او

در گنهم گاه عفو سوی جنان آورد
گه بردم منتقم جانب نیران او

گاه جمالش مرا بر سر شکر آورد
گاه جمالم برد بر در کفران او

جرم من و حلم او هر دو زحد درگذشت
تا چکند عاقبت این من و آن او

هستی او از قدم هستی ما از عدم
باقی و پاینده او ما همه قربان او

تا برد و بازدش گیرد و اندازدش
گوی دلم میتپد در خم چوگان او

حلقه بگوش ویم رفته ز هوش ویم
گوش مرا میسزد نغمهٔ الحان او

میکشدم امر او جانب این گفتگو
فیض ز جان و ز دل هست بفرمان او

غزل شمارهٔ ۷۹۵

ساقی از آنجهان بده بادهٔ جان سبو سبو
تا بکشم بکام دل قوت روان سبو سبو

بادهٔ جان روان کن از چشمهٔ سلسبیل حق
تا بکشد بدوش جان هرکس از آن سبو سبو

در تن از این جهان روان نیست بده شراب جان
تا بگلوی ریزمش آب روان سبو سبو

سوی من آی ای حبیب ساقی باقی طبیب
تا بکشم از آن لبان شربت جان سبو سبو

گاه ز چشم مست تو باده کشم قدح قدح
گاه از آن لب و دهان قوت روان سبو سبو

نیست پیاله در خورم می ز قدح نمیخورم
پای خمم ببر بده باده از آن سبو سبو

نی غلطم که بعد ازین خم ده و آشکار ده
بنده نمی کشم دگر باده نهان سبو سبو

حال دلم ببین که چون گشته ز فرقتت زبون
از جگرم ز دیده خون کرده روان سبو سبو

در غمت آنقدر گریست فیض کز آب دیده اش
ریخت هر آتشین دلی بر دل از آن سبو سبو

غزل شمارهٔ ۷۹۶

خورشید ذره ایست ز نور جمال تو
افلاک قطره ایست ز بحر نوال تو

لذات هر دو کون ز جودت نشانهٔ
ایجاد شمه ایست ز حسن نعال تو

آفاق پرتویست ز اشراق کبریا
غیب و شهادت آیت نور و ظلال تو

آدم نمونه ایست ز مجموع خلق و امر
خاتم نگین خاتم جاه و جلال تو

جنت اشارتیست ز قرب و کرامتت
دوزخ کنایتیست ز بعد و نکال تو

هر جا غمی و محنت و دردیست سربسر
یکسطوتست از سطوات جلال تو

حلمست نکتهٔ ز شکوه خدائیت
علمست نقطهٔ ز کتاب کمال تو

هرجاست بینش و شنوائی و دانشی
یکشمهٔ ز آگهی بیمثال تو

حسن بتان و غمزهٔ خوبان دلفریب
یک لمعاست از لمعات جمال تو

چندین هزار عالم و آدم که هست نیست
جزموجهٔ ز بحر عدیم المثال تو

جائی نگنجی از عظمت جز سرای دل
شاد آن دل وسیع که باشد محال تو

عاشق بنقد غرقهٔ بحر شهود وصل
عارف در انتظار ندای تعال تو

مستغرق شهودم و جویای آن شهود
محروم گردم ارز حجاب خیال تو

در من زن آتشی که بسوزد مرا ز من
شاید که فیض فیض برد از وصال تو

غزل شمارهٔ ۸۳۷

دلم را ای خدا از عشق جان ده
روانم را حیات جاودان ده

تن بی جان بود جان فسرده
زمهر خویش جانم را روان ده

بکوی قدس دلرا راه بنما
روانرا سوی علیین نشان ده

ز زندان بدن آزاد گردان
فضای لامکان جان را مکان ده

بگیر ایندوست را از دست دشمن
ز خود بیخود کن از خویشم امان ده

دل مخمور صهبای ازل را
شراب بیغش روحانیان ده

از آن می کز الستم داده بودی
خمارم میکشد بازم از آن ده

ز شهری آمدم بیرون در آغاز
دگر باره بدان شهرم نشان ده

دو عالم تنگ شد بر فیض جایش
ورای ای جهان و آنجهان ده

غزل شمارهٔ ۸۳۸

خوشا دلی که ز غیر خداست آسوده
ضمیر خویش ز وسواس دیو پالوده

خوش آنکه جان گرامی بحق فدا کرده
تنش به بندگی مخلصانه فرسوده

ز حق چه بهره برد آنکه روش با غیرست
خدا قل الله و ذرهم ببنده فرموده

دمی چگونه تواند بیاد حق پرداخت
که نیست یکنفس از فکر غیر آسوده

دلا بیا که ز غیر خدا بپردازیم
کنیم سر خود از یاد غیر پالوده

دل از جهان بکنیم و بحق دهیم، جهان
وفا ندارد و تا بوده بیوفا بوده

اگر نه قابل درگاه حق تعالائیم
که گشته ایم ز سر تا بپای آلوده

زنیم دست ارادت بدامن آنکو
بخاک پای عزیزان جبین خود سوده

مگر نسیم صبا را ز صبح در یابیم
که هست بکر وز انفاس خلق پالوده

بیا که از یمن جان کشیم بوی خدا
بنیمشب که همه دیدهاست بغنوده

فریب کاسهٔ دنیا مخور که دارد زهر
خوش آنکسیکه بدین کاسه لب نیاسوده

مباش یکنفس ایمن بروی توده خاک
که صد هزار اسیرند زیر این توده

برای توشه بعلم و عمل قیام نمای
که عنقریب قیامت نقاب بگشوده

هزار شکر که فیض از هدای آل نبی
غبار شرک و ضلالت ز سینه بزدوده

به یمن دوست اهل بیت پیغمبر
بسوی خلد ره مستقیم پیموده

غزل شمارهٔ ۸۳۹

شهید علینا من رجونا شهوده
رقیب علینا من نعبنا وفوده

علینا له عهد وثیق موکد
علی رفض شرک مخلصین سجوده

نسینا عهودا قد عهدنا بمشهد
شهود عدول ذاکرون شهوده

تعاهدها حیی غیور مطالب
فواهالنا ادارام منا عهوده

تعالوا الی بعض مافاتنا نفضها
و نسعی لیرضی من ضمنا عقوده

تحاذربه یوماً عبوساً لقاوه
نمهد لات قد علمنا ردوده

له نحونا نظرهٔ بعد اخری بها
ینعم قوما ناظرین شهوده

و اوقد نارا فی الجحیم اعرها
لمن کان منا ناکثین عهوده

تعالوا تحاذر ناره بسجودنا
ولهفی لهیبا مسرعین خموده

تعالوا یحاسب نفوساً و لما اتی
علینا حساب ما قدرنا جحوده

تعالوا نزن انفا قبل ان توزنا
علی الموت نقدم با درین و روده

تعالوا الی فیض فیض سنا برقه
تخطف به الابصار نمنع هموده

غزل شمارهٔ ۸۴۰

هرکه هستش از ذکا در قبهٔ سر مشعله
بایدش جز سعی در دانش نباشد مشغله

هر کرا دادند گوش و هوش عقلی بایدش
در ره دین طی کند در هر نفس صد مرحله

گر ترا فهم درستی هست و طبع مستقیم
مکر خود را در ره دنیا بجنبان سلسله

حیف باشد بهر دنیا صرف کردن نقد عمر
هست دنیا نزد عارف جیفهٔ در مزبله

اکثر اهل نظر در راه عرفان عاجزند
از ذکاشان نیست در تاریکی ره مشعله

در پی هر آرزو او هم بصد دل میدود
راه حق را چون نبیند تا نگردد یک دله

حرف من باصاحب عقل است وفهم است وشعور
آنکه او چیزی نمیفهمد ندارم زو گله

مردم فهمیده باید تا ز آتش دم زند
کی رسد در ذیل عرفان دست و هم خر کله

زیرکی باید بفهمد رمز قرآن و حدیث
یا برد ره سوی تاویلات بای بسمله

جاهلی بینی که هر از بر ندانسته است هیچ
افکند در شش جهت از کوس دانش غلغله

فیض تن زن با که داری این خطاب و این عتاب
نیست در محفل مگر گاوان دنیا مشغله

غزل شمارهٔ ۸۴۱

سکینهٔ دل و جان لا اله الا الله
نتیجهٔ دو جهان لا اله الا الله

زبان حال و مقال همه جهان گوید
بآشکار و نهان لا اله الا الله

بگوش جان رسدم اینسخن بهر لحظه
ز جزو جزو جهان لا اله الا الله

ز شوق دوست ببانگ بلند میگوید
همه زمین و زمان لا اله الا الله

تو گوش باش که تا بشنوی زهر ذره
چو آفتاب عیان لا اله الا الله

همین نه مومن توحید میکند بشنو
ز سومنات مغان لا اله الا الله

نوشتهٔ اند بگرد عذار مغبچکان
بخط سبز عیان لا اله الا الله

جمال و زیب بتان غمزه های معشوقان
برمز کرد بیان لا اله الا الله

بگلستان گذری کن ببرگ گل بنگر
ز رنگ و بوی بخوان لا اله الا الله

بباغ بنگر و آثار را تماشا کن
شنو ز سرو روان لا اله الا الله

گذر بکوه بکن یا برو بدریا بار
شنو ز گوهر و کان لا اله الا الله

ببر و بحر گذر کن بخشک و تر بنگر
شنو ز این و ز آن لا اله الا الله

بگوش و هوش تو آید بهر طرف که روی
اگر چنین و چنان لا اله الا الله

بکن تو پنبهٔ غفلت ز گوش و پس بشنو
ز نطق خرد و کلان لا اله الا الله

ببحر وحدت در رو بنالهٔ بم و زیر
بر آر از ته جان لا اله الا الله

همین نه ورد زبان کن ز جان و دل میگوی
بناله و بفغان لا اله الا الله

سرود اهل معاصیست نغمهٔ دف و چنگ
سرود متقیان لا اله الا الله

سحر ز هاتف غیبم ندا بگوش آمد
که ایها الثقلان لا اله الا الله

میان صوفی و پیرمغان سخن میرفت
چه گفت پیر مغان لا اله الا الله

ز پیر میکده کردم سوالی از توحید
بباده گفت بدان لا اله الا الله

بگفتن دل و جان فیض اقتصار مکن
بگو بنطق و زبان لا اله الا الله

غزل شمارهٔ ۸۴۸

زین چرخ گردون فروا الی الله
وز دست شیطان فروا الی الله

زین تند خویان زین خوبرویان
زین جنگجویان فروا الی الله

چند ای محبان جور حبیبان
رنج رقیبان فروا الی الله

عشق مجازی ارشاد راهت
ای ره نوردان فروا الی الله

گر تیر عشقی بر سینه آید
از راه پنهان فروا الی الله

در عشق خوبان صبر است درمان
گر صبر نتوان فروا الی الله

از زلف چون شست و ز غمزه مست
وز جشم فتان فروا الی الله

زهری چو ریزد یارم بدلها
زان ما ز زلفان فروا الی الله

چشم سیاهی طرز نگاهی
گردد چو گردان فروا الی الله

تا کی ز عشق دنیای فانی
ای عشق خوبان فروا الی الله

از جان گرانان فروا الینا
وز نازنینان فروا الی الله

دارد در سر فکر گریزی
با فیض یاران فروا الی الله

غزل شمارهٔ ۸۴۹

رفتم بخرابات توکلت علی الله
وارستم از آفات توکلت علی الله

ز خرقه و سجاده و تسبیح گذشتم
در کشف و کرامات توکلت علی الله

در خرقه سالوس نهان چند توان داشت
بتخانهٔ طاعات توکلت علی الله

عزی بدر آوردم و بر خاک فکندم
بر سنگ زدم لات توکلت علی الله

از آب و گل خویش سبک گشتم و رفتم
تا بام سموات توکلت علی الله

راه سفر طامه کبراست توکل
تا چند ز طامات توکلت علی الله

گویم سخنی فیض اگرنه خرفی تو
بگذر ز خرافات توکلت علی الله

غزل شمارهٔ ۸۵۰

دل گیرد و جان بخشد آن دلبر جانانه
ویران چو کند بخشد صد گنج بویرانه

دل شد ببر دلبر جان رفت ز تن یکسر
وز عقل تهی شد سر کس نیست درین خانه

بس زلف دهد بر باد آنزلف خم اندر خم
بس عقل کند غارت آن نرگس مستانه

سویم بنگر مستان هوش و خردم بستان
دیوانه و مستم کن مستم کن و دیوانه

گه پند دهد واعظ گه توبه دهد زاهد
یارب که مرا افکند در صحبت بیگانه

غم میکشدم مطرب بر تار بزن دستی
دیوانه شدم ساقی در ده دو سه پیمانه

آن منبع آگاهی گفتا که چه میخواهی
گفتم که چه میخواهم جانانه و پیمانه

پیمانه و جانانی جانانه و پیمانی
این نشکندم پیمان آن از کف جانانه

پیمانه بکف کردم در مجمع بیهوشان
گویند کئی گویم دیوانهٔ فرزانه

تیغ ار بصدف ناید دردانه بکف ناید
بشکن صدف هستی ای طالب دردانه

ای در دل و جان من تا چند نهان از من
نشنیده کسی هرگز خمخانهٔ بیگانه

یکبار دو چارم شو روزی دو سه یارم شو
فیض از تو بود تا کی چون استن حنانه

غزل شمارهٔ ۸۵۱

در کشور حسن آن یگانه
شد ساخته صدهزار خانه

این طرفه که نیست هیچ دیار
در هیچ سرا جز آن یگانه

دیار خود است و دار هم خود
کردیم سراغ خانه خانه

یک نکته بگویمت از این راز
در حسن ز عشق بود دانه

جنبید درو چو دانهٔ عشق
برخاست حجاب از میانه

پرواز نمود طایر حسن
بیرون آمد ز آشیانه

آئینه عشق پیش بنهاد
افکند دو زلف و کرد شانه

از عکس رخش در آینهٔ عشق
شد کشور حسن بیکرانه

خرمن خرمن بدید شد عشق
از دانهٔ عشق آن یگانه

بس خرمن حسن گشت پیدا
چون جلوهٔ او فکند دانه

بس قلزم عشق شد هویدا
زان جنبش عشق جاودانه

زد جوش چو بحر عشق برخاست
طوفان طوفان زهر کرانه

قلزم قلزم بدید گردید
از جوشش بحر بیکرانه

خاکستر عقل داد بر باد
چون آتش عشق زد زبانه

صد دل بربود یک نگاهش
یک تیر آمد بصد نشانه

هر جا در فقر بود در بست
بگشاد چو جود را خزانه

با اینهمه نیست غیر او کس
زد مطرب عشق این ترانه

بر تختهٔ گون نرد عشقی
با زد با خویش جاودانه

خود عاشق حسن خویش و معشوق
این ما و شما همه بهانه

ای فیض ازین حدیث بگذر
ترسم بجنون شوی فسانه

غزل شمارهٔ ۸۵۲

بنه سر بحکم خدای یگانه
شود تا بحکمت جهان دو گانه

بخواه ازخدا غیر عقبی و دنیی
که بحر نوالش ندارد کرانه

نظر بر مدار از مسبب در اسباب
سببهاست حیران او در میانه

فلک گر به پیچد ز فرمان او سر
از آن شقتش میزند تازیانه

بپرداز خود را ز خود تا ببینی
که ما و شما نیست الا بهانه

بصورت بود جور و معنی عدالت
شکایت مکن از جفای زمانه

بدام تن افتاد تا مرغ جانم
دلش خون شد از حسرت آشیانه

چو از موطن اصلیم یاد آید
روانم شود بی خودانه روانه

مجو فیض از بی نشانه نشانی
که نتوان نشان داد از بی نشانه

غزل شمارهٔ ۸۵۳

برفت از برم آن نگار یگانه
دلم شد بدنبال حسنش روانه

سخن از فراقش چه گوید زبانم
تو گوئی کشد آتش دل زبانه

چو حرف گهر بارش از نامه خوانم
گهر میشود اشک من دانه دانه

برون رفت از سینه با کوه اندوه
بدنبال دل میدوم خانه خانه

دلم را غمش کرد سوراخ سوراخ
بتدریج بی منت و بی گمانه

غم دل نه بگذاشت جای فراغت
عبث مطربم میسراید ترانه

اگر نیستم قابل بزم وصلش
پسندم بود جای در آستانه

بگوشم رسیده است تا قصهٔ عشق
دگر قصها نیست الا فسانه

عبث دست و پا میزنی فیض بشکیب
چه گونه سر آید غم جاودانه

خلاصی میسر نگردد کسی را
که افتد درین قلزم بیکرانه

غزل شمارهٔ ۸۵۴

گفتی مرا کن ذکر هو سبحانه سبحانه
من از کجا و یاد او سبحانه سبحانه

باید چو ذکر هو کنم در سینه نقش او کنم
تا روی دل آنسو کنم سبحانه سبحانه

کی میتوانم ذکر او کی میتوانم فکر او
کی میتوانم شکر او سبحانه سبحانه

امرش نبودی گر مرا کی ذکر من بودی روا
من از کجا او از کجا سبحانه سبحانه

از پیش من کی میرود از من جدا کی میشود
نسیان و یادش چون شود سبحانه سبحانه

خود ذکر اویم سر بسر گرچه ز ذکرم بیخبر
وز خود نمیدانم خبر سبحانه سبحانه

ذکرم من و او ذاکر است شکرم من و او شاکر است
عینم من و او ناظرم سبحانه سبحانه

هم ذاکر و مذکور او هم شاکر و مشکور او
هم ناظر و منظور او سبحانه سبحانه

جان مرا جانان بود جانم تن و او جان بود
او کی ز من پنهان بود سبحانه سبحانه

هم جان و هم جانان من هم مایهٔ درمان من
سرمایهٔ احسان من سبحانه سبحانه

گه منع و گه احسان کند گه درد و گه درمان کند
او هر چه خواهد آن کند سبحانه سبحانه

گاهی ازو گریان شوم گاهی ازو خندان شوم
او هرچه خواهد آن شوم سبحانه سبحانه

گه سازدم که سوزدم گه درّ دم گه دوزدم
گه مستیی آموزدم سبحانه سبحانه

جان غرق شد در بحر او دل گم شد اندر های و هو
ای فیض بس کن گفتگو سبحانه سبحانه

غزل شمارهٔ ۸۵۵

از دست شد ز شوقت دستی بر این دلم نه
بر باد رفت خاکم پائی بر این گلم نه

محصول عمر خود را در کار خویش کردم
یک پرتو از جمالت در کار و حاصلم نه

از پیچ و تاب زلفت بس تیره روز گارم
گرد سرت از آن روی شمع مقابلم نه

از فیض یکه آهی شد قابل نگاهی
منت بیک نگاهی بر جان قابلم نه

زان چابکان که دایم مستغرق وصالند
برق عنایتی خوش بر جان کاهلم نه

بد را به نیک بخشند چون نیکوان مرا نیز
از خاک تیره بر گیر در صدر منزلم نه

قومی شکوه دارند صبری چه کوه دارند
یکذره صبر از ایشان بستان و در دلم نه

گم گشت در رهش دل شد کار فیض مشکل
بوی صبا ز زلفش در راه مشکلم نه

این شد جواب آن نظم از گفتهای ملا
ای پاک از آب وا ز گل پای در اینگلم نه

غزل شمارهٔ ۸۵۶

کی پسندی تو جفا بر من مسکین کی کی
تو و اندیشه ین کار خدا را هی هی

معدن مهر و وفا ز آنکه ازو جور و جفا
حاش لله کی آید ز تو اینها کی کی

دردیم وعدهٔ وصلت ببهار اندازی
باز چون فصل بهار آید گوئی دی دی

زخم بر من زنی و دست من آلوده کنی
تا چه گویند که زد زخم بگوئی وی وی

بس که با ناله و زاری دل من خو کرده است
چون شوم خاک نروید ز گل من جز نی

می انگور نخواهم که بود تلخ و پلید
لب شیرین تو خواهم بمکم پی در پی

جرعهٔ از لب لعلت اگرم دست دهد
تا ابد موی بمویم همه گوید می می

گر بخاکم گذری رقص کنان برخیزم
وز سر شوق زنم نعرهٔ یاحی یاحی

هی و هوئی بکن ای فیض بود کز طرفی
ناگهان بر سرت آید که رسیدم هی هی

غزل شمارهٔ ۸۵۷

بیا ساقی بده جامی از آن می
که جان عاشقان از وی بود حی

از آن می کآورد جان در تن من
کند یکجرعه اش لاشیء را شیء

اگر زاهد کشد در رقص آید
بخاک مرده گر ریزی شود حی

از آن می کز فروغش شب شود روز
سیه دل را کند خورشید بی فی

مئی کز من مرا بخشد خلاصی
سرا پایم شود فانی از آن می

بیا ساقی مرا از خویش برهان
مگر طرفی ببندم از خود وی

نه تاب وصل او دارم نه هجران
نه با وی می توان بودن نه بی وی

بیا می ده مرا از خویش بستان
مگو چون و مگو چند و مگو کی

پیاپی ده که عشق آندم گواراست
که در کف جام می آرد پیاپی

مکن داغم مگو کی، دمبدم ده
دل مستان ندارد طاقت وی

چه می پائی بده ساقی شرابی
چه میخواری قفا مطرب بزن نی

بیا مطرب بزن بر تار دستی
بیا ساقی بده جامی پر از می

بده ساقی شرابی از بط و خم
بزن مطرب نوای بربط و نی

میفکن عیش فصلی را بفصلی
ز کف مگذار می در بهمن و دی

بهاری کن سراسر عمر را فیض
ز روی ساقی و جام پیاپی

غزل شمارهٔ ۸۵۸

اگر کنی تو بجان طاعت خدای علی
شود ز یمن اطاعت تو را خدای ولی

نبی شدن نشود زانکه شد نبودت ختم
ولی، ولی شوی ار اقتدا کنی به علی

عبادت از سر اخلاص کن ریا مگذار
بپوش جامهٔ تقوی چه مصطفی چه علی

نماز را چه بخلوت کنی چنان میکن
که در حضور جماعت کنی مکن دغلی

گناهی ار بکنی زود توبه کن واره
بکوش زنگ گنه در شفاف دل نهلی

اگر شکسته شوی از گنه کنی اقرار
ترا خدای ببخشد بزعم معتزلی

چه اقتدا به نبیی و علی و آل کنی
شود دل تو منور بنور لم یزلی

دلت چه گشت منور بکش شراب طهور
ز ساغر «وسقاهم» ز بادهٔ ازلی

شوی چه مست از آن باده روی یار نکو
بکوش فیض که این شیوه راز کف ننهی

غزل شمارهٔ ۸۵۹

باز این چه فتنه است که در سر گرفته ای
بوم و بر مرا همه آذر گرفته ای

می آئی و ز آتش حسن و فروغ ناز
سر تا بپای شعله صفت در گرفته ای

ای پادشاه حسن که اقلیم جان و دل
بی منت سپاهی و لشگر گرفته ای

خاکستر تنم چه عجب گر رود بباد
زین آتشیکه در دل و در جان گرفته ای

هر چند سوختی دگر آتش فروختی
جان مرا مگر تو سمندر گرفته ای

گفتم مگر جفا نکنی بر دلم دگر
می بینمت که عربده از سر گرفته ای

تنها اسیر تو نه همین این دل منست
دلهای عالمی تو مسخر گرفته ای

ای عشق بر سریر ایالت قرار گیر
در ملک جان و دل که سراسر گرفته ای

از عشق نیست فیض ترا مهربانتری
محکم نگاه دار چو در بر گرفته ای

نزدیک تر ز عشق رهی نیست زاهدا
با ما بیا چرا ره دیگر گرفته ای

غزل شمارهٔ ۸۶۰

بیا بیا که اسیران نواز آمده ای
بیا بیا که رقیبان گداز آمده ای

بیا و دیده عشاق را منور کن
که حسن ماه رخانرا طراز آمده ای

بیا بیا که ز سر تا بپا ببازم من
بیا بیا که توهم مست ناز آمده ای

ز پای تا سر حسنی و لطف و مهر و وفا
بیا بیا که بسامان و ساز آمده ای

بکف گرفته دل و جان بجان و دل خلقی
تو بهر غارت آن ترکتاز آمده ای

بجانب تو روان بود جانم از شوقت
اگر غلط نکنم پیش باز آمده ای

سری بپای نتو میخواست دل که در بازم
بیا بیا که بسی دلنواز آمده ای

فدای خوی تو گردم که با هزاران ناز
بکار سازی اهل نیاز آمده ای

بپای تو قدمی صدهزار فرسنگست
بیا که از ره دور و دراز آمده ای

شبی بخلوت ما میتوان بسر بردن
اگر چه از سر تمکین و ناز آمده ای

کبوتر دل اگر صدهزار صید کنی
یکی نساخته بسمل که باز آمده ای

بگوی شعر از اینگونه شعرها ای فیض
میان اهل سخن سر فراز آمده ای

غزل شمارهٔ ۸۶۱

شور عشقی در جهان افکنده ای
مستیی در انس و جان افکنده ای

کرده ای پنهان محیط بیکران
قطره ای زان در میان افکنده ای

جلوه داده حسن را زان جلوه باز
پرده ای بر روی آن افکنده ای

سایه ای خورشید روی خویش را
بر زمین و آسمان افکنده ای

یک گره نگشوده زان زلفت دو تا
بوی جانی در جهان افکنده ای

از روانها کرده ای جوها روان
غلغلی در خاکیان افکنده ای

کاف و نون امر را بی حرف و صوت
در مکان و لامکان افکنده ای

آتشی از عشق خود افروخته
جان خاصانرا در آن افکنده ای

دوستانت را برای امتحان
در میان دشمنان افکنده ای

عارفان را داده ای بردالیقین
جاهلانرا در گمان افکنده ای

عاقلان را کار دنیا کرده یار
عاشقانرا در فغان افکنده ای

در دل من شوق خود جا داده ای
آتشی دلرا بجان افکنده ای

کرده جا در جان و جان خسته را
در طلب گرد جهان افکنده ای

قطره ای دلرا ز عشق خویشتن
در محیط بیکران افکنده ای

داده ای هم اختیار ما بما
هم ز دست ما عنان افکنده ای

از بهشت و حور داده وعده ای
رغبتی در زاهدان افکنده ای

ز آتش دوزخ وعیدی داده ای
رهبتی در عصیان افکنده ای

نقش انسانرا کشیدستی بر آب
از بنان آنگه بنان افکنده ای

چون بنانش را تو کردی تسویه
پس چرایش از بنان افکنده ای

فیض را از عشق ذوقی داده ای
در تماشای بتان افکنده ای

غزل شمارهٔ ۲۸۸

شوریدهٔ صحرائی در خانه چسان باشد
از عقل چو شد برتر فرزانه چسان باشد

تا نگذرد از هستی دستش ندهد مستی
تا جان ندهد از کف جانانه چسان باشد

عشق ار نکند مستش کی دوست دهد دستش
تا می نخورد زان کف مستانه چسان باشد

میخانه نباشد سر لذت ندهد مستی
یکدم چو تهی ماند میخانه چسان باشد

آن یار چو شد یارش بگسست ز اغیارش
با مردم بیگانه همخانه چسان باشد

آنرا که کند عاقل عاشق نتواند شد
و آن را که کند عاشق فرزانه چسان باشد

آن را که کند دلشاد اندوه کجا بیند
آنرا که کند آباد ویرانه چسان باشد

آنرا که کند یاری هرگز نکشد خواری
و آنرا که دهد رازی بیگانه چسان باشد

آنرا که کند مجنون از عقل چه دریابد
و آنرا که خرد بخشد دیوانه چسان باشد

آنرا که دهد عشقی پنهان نتواند کرد
گر پرده نیفتد زو افسانه چرا باشد

تا دل نبرد دلبر شوری نفتد در سر
شور ار نفتد در سر غمخانه چسان باشد

چون فیض باو ره برد یکجرعه از آن میخورد
جز عشق رخ او را کاشانه چسان باشد

غزل شمارهٔ ۲۸۹

آن دل که توئی در وی غمخانه چرا باشد
چون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد

غمخانه دلی باشد کان بیخبر است از تو
چون جای تو باشد دل غمخانه چرا باشد

بیگانه کسی باشد کو با تو نباشد یار
آنکس که تواش یاری بیگانه چرا باشد

دیوانه کسی بوده است کو عشق نفهمیده است
آنکس که بود عاشق دیوانه چرا باشد

فرزانه کسی باشد کو معرفتی دارد
آنکو نبود عارف فرزانه چرا باشد

دردانه بود سری کو در صدف سینه است
سنگی که بود بیجان دردانه چرا باشد

آن دل که بدید آنرو بو برد ز عشق هو
عشق دگر آنرا او کاشانه چرا باشد

آن جان که تواش جانان غیر از تو کرابیند
واندل که تواش دلبر بت خانه چرا باشد

نورت چو بدل تابد راهی بتو دل یابد
شمع رخ حوران را پروانه چرا باشد

زاهد چو کند جانان چون نیست تنش را جان
در کالبد بی جان جانانه چرا باشد

رو سوره یوسف خوان تا بشنوی از قرآن
حقست حدیث عشق افسانه چرا باشد

فیض است ز حق خرم هرگز نخورد او غم
چون یافت عمارت دل ویرانه چرا باشد

غزل شمارهٔ ۲۹۰

کسی از عمر برخوردار باشد
که از عشق نگاری زار باشد

هوای دلبری ما پسند است
دو عالم را بهل ز اغیار باشد

بغیر عشق دل چیزی نخواهد
که غیر عشق بر دل بار باشد

خلایق جمله در خوابند الا
دو چشم عاشقان بیدار باشد

ز کوی دوست می آید نسیمی
کسی یابد که او هشیار باشد

کسی را کو ز عشقی برد بوئی
چه پروای گل و گلزار باشد

دلی راکو بود داغی ز عشقی
کیش با لاله یا گل کار باشد

کسی کو یافت ذوق لذت عشق
ز جنت گر زند دم عار باشد

بهشت دیگران گلزار باشد
بهشت ما رخ دلدار باشد

نعیم زاهدان حور و قصور است
نعیم عاشقان دیدار باشد

جحیم بی غمان دود است و آتش
جحیم ما فراق یار باشد

نه پیچم از بلای دوست گردن
که در عشق امتحان بسیار باشد

کسی را میرسد لاف محبت
که چشمش زار و دل افکار باشد

بهشت فیض باشد عشق جانان
ز اشگش تحتها الانهار باشد

غزل شمارهٔ ۲۹۱

هر کجا داغ و درد و غم باشد
کاش بر جان من رقم باشد

نو بنو مرهمیست بر دل ریش
درد و داغی که دم بدم باشد

ز آتش عشقم ار بسوزد جان
یا شود شعله دل چو غم باشد

خام افسرده را چو باید پخت
آتش عشق مغتنم باشد

هرکه در عشق میتواند سوخت
بجهنم رود ستم باشد

دارم امید آنکه در غم عشق
دل من ثابت القدم باشد

وه که گلزار داغهای دلم
خوشتر از روضهٔ ارم باشد

هرکه در دل نباشدش عشقی
حاصلش حسرت و ندم باشد

فیض را بخت اگر کند یاری
در ره عشق حق علم باشد

غزل شمارهٔ ۲۹۲

چکنم دلی را که ترا نباشد
چکنم تنی را که بقا نباشد

بزمین زنم سر بفنا دهم جان
برهت سر و جان چو فدا نباشد

بروم در آتش اگرم برانی
که بسوزم آنرا که سزا نباشد

شکنم دو پا را برهت ار نپوید
ببرم دو دست ار بدعا نباشد

بکنم دو چشمی که ترا نبیند
نبود در و نور و ضیا نباشد

ببرم زبانرا چه نگویدت شکر
دو لبم به بندم چه ثنا نباشد

نخورم ز نانی که نه طاعت آرد
چکنم طعامی که غذا نباشد

بکجا برم تن نکشد چو بارت
بکجا برم جان چو فدا نباشد

دلم ار نسازد ببلای عشقت
سزد ار بسوزد چو سزا نباشد

بجفا بسوزم ببلا بسازم
که شنید عشقی که بلا نباشد

بجهنم آیم چو توئی در آنجا
نروم بجنت که لقا نباشد

لب فیض بندم ز حدیث اغیار
که حدث بود کان ز خدا نباشد

غزل شمارهٔ ۲۹۳

هر که بیمار تو باشد درد بیمارش نباشد
نشنود قول طبیبان با دوا کارش نباشد

مست عشق ار زهر نوشد یا شکر فرقی نباشد
بر سرش گر تیغ بارد هیچ آزارش نباشد

از حبیب ار جور بیند لطف می پندارد آن را
لطف را پندارد او هرگز سزاوارش نباشد

هر که رسوا گردد از عشق بت صاحب جمال
از ملامت سر نپیچد عیب کس عارش نباشد

دوش بگذشتم بکوی می فروشان زاهدی بامن بگفت
باده صوفی می ننوشد با گنه کارش نباشد

گفتمش صافی نگردد تا ننوشد باده صافی
ذوق مستی تا نیابد نزد او بارش نباشد

میکند بر خویشتن دشوار عاقل کارها را
بر خود ار آسان بگیرد عشق دشوارش نباشد

بر فراز آسمان کی جای یابد چون مسیحا
جز کسی کو در زمین فکر خرو بارش نباشد

فیض مگذر زان سخن کانرا نمی آری بجای
بد بود گفتار آنکس را که کردارش نباشد

غزل شمارهٔ ۳۸۲

کجا میرود روح و کی میرود
کجا و کی از پیش وی میرود

کجا و کی و کی بود روح را
که این هر دو تن راز پی میرود

زامر خدایست روح و خدا
کی آید بجائی و کی میرود

چو بیخود شوی دانی این راز را
که در بیخودی دل بوی میرود

می عشق آگاه سازد ترا
که غفلت بدین گونه می میرود

بجز مستی و عشق و شور جنون
ز پیش تو این کار کی میرود

دمی سوی ما آ تماشای را
ببین تا چه غوغای می میرود

چنین بر زمین ریخت خم می ز خویش
چنان بر فلک های و هی میرود

که تا پشت ماهی رسیده است می
که تا زهره آواز نی میرود

دمی فیض را چون برآید چنین
خرد را دگر کی ز پی میرود

غزل شمارهٔ ۳۸۳

بر درگه تو حاجت خلقان روا شود
آنرا که تو برانی ازین در کجا شود

خود را چو حلقه بر در لطف تو میزنم
باشد بروی من در لطف تو وا شود

آنرا که رد کنی زدر خویش بولهب
وانگو تواش قبول کنی مصطفی شود

امر ترا کسی نتواند خلاف کرد
هر کو سر از قضای تو پیچد کجا شود

بیچاره گمرهیکه کشد سر ز طاعتت
گردد دلش سیاه و اسیر غمی شود

فرخنده رهروی که اطاعت کند ترا
چشم دلش بعالم انوار وا شود

در بندگیت هر که ره صبر می رود
او از حضیض صبر بر اوج رضا شود

درهای خیر روز نخستین گشودهٔ
امید هست روز پسین نیز وا شود

از ماندهٔ مواهب تو خورده چاشنی
نومید کی شود دل غمگین چرا شود

از فیض بحر جود بسیار برده ایم
داریم چشم آنکه دگر هم عطا شود

هر نعمتیکه لطف کنی از ره کرم
توفیق ده که شکر یکایک عطا شود

ما گرچه نیستیم سزای کرامتی
لیک از تو تا سزای سزد گر سزا شود

گر هرچه آوریم بدین در همان بریم
ای وای ما که روز قیامت چها شود

ما بندهٔ در تو و شرمنده توایم
داری روا که عاقبت ما هبا شود

فیض است و در گه تو از این در رود کجا
کام حوایج همه زین در روا شود

غزل شمارهٔ ۳۸۴

من در او میزنم امروز، باشد وا شود
گر تو داری صبر زاهد، باش تا فردا شود

میزنم بر شمع رویش خویش را پروانه وار
تا بسوزم در جمالش لای من الا شود

آب چشم آخر بخواهد بردنم تا کوی دوست
قطره قطره جمع گردد عاقبت دریا شود

پرتوی از مهر رویت گر بتابد بر زمین
بگذرد از آسمان عرش برینش جا شود

زلف اگر از روی چون خورشید یکسو افکنی
از فروغ نور رویت هر دو عالم لا شود

گر صبا از زلف مشگینت نسیمی آورد
عاشقان را مو بمو آشفته و شیدا شود

گر بمیدان دست آری سوی چوگان در زمان
صد هزاران گوی سر از هر طرف پیدا شود

از غلاف مهر تیغ قهر چون بیرون کشی
بهر سبقت در میان عاشقان غوغا شود

چشم مستت گر نظر بر نرگسستان افکند
دیدهٔ نرگس ز فیض آن نظر بینا شود

در وجودش کی تواند کرد شک دیگر کسی
آن دهان نیست هستت گر بحرفی وا شود

ناصحا عیب من بی دل برسوائی مکن
هر کسی کو عشق ورزد لاجرم دانا شود

جان بخواهی داد فیض آخر تو در سودای او
آری آری اهل دلرا سر درین سودا شود

غزل شمارهٔ ۳۸۵

ای خوش آن صبحی که چشمم بر جمالت وا شود
یا شب قدری که در کوی توام ماوا شود

بیش ازین ایجان نیارم صبر کردن در برون
بر درت چون حلقه سر خواهم زدن تا وا شود

هم در امروز از وصالم شربتی در کام ریز
نیست آرام و شگیبائیم تا فردا شود

من بخود کی راه یابم سوی آن عالیجناب
هم مگر لطف تو پر گردد عنایت پا شود

گر کشم در دیده خاک پای مردان رهت
کام و کام منزل این راه را بینا شود

گر در آتش بایدم رفتن در این ره میروم
تا چو ابراهیم آن آتش گلستان ها شود

موسی جانرا اگر گردن نهد فرعون نفس
چشمهای حکمت از سنگ دلش پیدا شود

بی تعلق چون مسیحا زی تو در روی زمین
تا فراز آسمان چارمینت جا شود

گر عنان اختیار خود نهی در دست او
لقمهٔ سازد ترا این نفس و اژدرها شود

گر ز بهر شهوت دنیا در آئی در غضب
نفس فرعونت در آتش از ره دریا شود

گام نه بر گام مردان رهش مردانه فیض
گر همی خواهی که در بزم وصالت جا شود

غزل شمارهٔ ۳۸۶

رخ برافروزی دل من شعله اخگر شود
وربپوشانی زمن این هر دوخاکستر شود

طاعتش ناقص بماند هر که ابرویت ندید
هر که بسم الله نخواند کار او ابتر شود

هر که بنید روی میمون ترا هر بامداد
تا ابد هر روز و هر دم کار او بهتر شود

دیدهٔ دل هر کرا افتد بخط سبز تو
از طراوت سربسر بوم دلش اخضر شود

باغ رویت هر که دید ایمان بجنت آورد
ور بود مومن بفردوس برین رهبر شود

هر که در هجرت فتد ایمان بدوزخ آورد
ور بود مومن بنار ایمانش محکمتر شود

هر که بیند لعل نوشین ترا وقت سخن
در حلاوت غرق گردد سربسر شکر شود

هر که بیند چشم و ابروی ترا وقت نگاه
خسته و مست اوفتد هم آب و هم آذر شود

دل که در بند غمت افتاد شد درّ یتیم
قطرهٔ باران چو افتد در صدف گوهر شود

بهر دانش عاشقان را حاجت استاد نیست
هر که ورزد عشق بی استاد دانشور شود

ای خوش آنروزی که بازم درره عشق توسر
هر که در عشق خدابی سر شود سرورشود

من نمیدانم چه باید کرد تا برخاک فیض
کیمیای پرتو لطف تو افتد زر شود

غزل شمارهٔ ۳۸۷

تا بکی این نفس کافر کیش کافرتر شود
تا بچند این دیدهٔ بی شرم ننگ سر شود

بس فسون خواندم برین نفس دغا فرمان نبرد
بس نصیحت کردمش شاید بحق رهبر شود

عمر خودرا صرف کردم درفنون علم وفضل
تا بود چشم دلم از علم روشن تر شود

بر من این علم و هنردرهای رحمت را ببست
دیده هرگز کس کلید قفل قفل در شود

گفتم آخر میکنم کاری که بهتر باشد آن
من چه دانستم که آخر کار من بدتر شود

ای خدا رحمی بکن بر بنده بیچاره ات
بد بود نیکوش کن نیکوست نیکوتر شود

بنده را ارشاد کن شاید رسد در دولتی
هر کرا مرشد تو باشی زآسمان برتر شود

آنکه قابل نیست زار شاد تو قابل می شود
ور بود قابل زارشاد تو قابل تر شود

دانشی را لطف کن کزوی محبت سرزند
شاید از اکسیر عشقت این مس من زر شود

عزم و اخلاصی بده تا معرفت گیرد کمال
معرفت کامل چوشد اخلاص کاملتر شود

چو نشود اخلاص کاملتر رسد سلطان عشق
آنچه بود افسار درسربعد از این افسر شود

سهل وآسان کی دهددست اینچنین گنجی مگر
پای تا سر زاری و افغان چشم تر شود

تا نباشد بندهٔ را عزم و اخلاص علی
کی امیرالمومنین و نفس پیغمبر شود

سالها باید بگردد آفتاب و مشتری
تا که در برج سعادت نطفه حیدر شود

در زمین دل بکار ای فیض تخم معرفت
پس زچشمش آب ده تا ریشه محکمتر شود

پس بچین از شاخسارش میوه های گونه گون
کز لطافت رشک باغ و جنت و کوثر شود

غزل شمارهٔ ۳۸۸

بتاب عارض تا مهر جان بهار شود
بتاب زلفان تا لیل دل نهار شود

تمام روی تو نتوان بیک نظر دیدن
اگرچه بهر نظر چشم کس چهار شود

ستارهٔ بنما یا هلالی از رویت
که قرص بدر خجل آفتاب خوار شود

بکف نهاده سر خود وصال میخواهم
کدام تا بر تو زیندو اختیار شود

برای دوست بود جانکه در تنست مرا
براه دوست فتم چون تنم غبار شود

بیا که تا غم شبهای هجر عرض کنم
که گر بسینه بماند یکی هزار شود

بیا و درد دل من یکی یکی بشنو
تو چون نهی بلبم گوش خوشگوار شود

دمی چو شاد شوم ان یکاد میخوانم
ز شش جهت که مبادا غمی دچار شود

من و غمیم بهم دشمنان یکدیگر
ز کار زار مبادا که کارزار شود

اگر بوصف در آرم غم فراق ترا
ز بان وصف شود شعله دم شرار شود

رود چو جان ز تنم دل ز غم همان سوزد
درون خانهٔ تن شمع این مزار شود

بنزد دوست روای فیض یک بیک بشمر
شمرده گر نشود غصه بیشمار شود

غزل شمارهٔ ۳۸۹

دل بستم اندر مهر او تا او برای من شود
بیگانه کشتم از دو کون تا آشنای من شود

مهرش بجان میکاشتم تا بر دهد مهر و وفا
دردش بدل می داشتم کاخر دوای من شود

او را سرا پا من نخست مهر و وفا پنداشتم
کی گفتمی کان بی وفا جور و جفای من شود

پروردم آن بالا بناز تا کش شبی در بر کشم
کی این گمان بردم که او روزی بلای من شود

گفتم نخواهد کرد او بر من کسی را اختیار
کی گفتم او را مدعی آخر بجای من شود

گشتم بدل خار غمش کارد گل شادی ببار
در خاطرم کی میخلید کو غم فزای من شود

گفتم تواند بود فیض در خدمتت بندد کمر
گفتا شود تاج سران گر خاک پای من شود

غزل شمارهٔ ۴۴۶

ساقی قدحی بیار سرشار
تا هر دو کشیم می بیکبار

از دست شویم هر دو با هم
یک مست شویم ما دو هشیار

تن را بدهیم و جبه بر سر
از سر برهیم و بار دستار

گردیم دمی ز خویش بیخود
باشیم دمی ز خود خبردار

یکرنگ شویم در غم هم
تا غم شادی و گل شود خار

تا تن همه جان شود درینره
تا جان جانان شود درین کار

تا از من و تو اثر نماند
جز او نبود کسی درین دار

هم خود با خویش عشق بازد
هم خود باشد خویش را یار

نه عشق بماند و نه عاشق
ماند معشوق پاک از اغیار

ای فیض تو از میانه برخیز
تا پرده برافتد از رخ یار

غزل شمارهٔ ۴۴۷

ما را پیوسته بسته بر کار
دارد با ما عنایتی یار

دادند بدست خلق ما را
پا بسته فتاده ایم در کار

دادند عنان بدست سفله
ما را کردند بر خسان خوار

هر دم بتن از کسی رسد رنج
هر دو بدل از خسی جهد خار

بر دوش گرفته بار خلقی
رانیم بره خران بی بار

صد شکر خدایرا که یکدوش
از پهلوی ما نمی کشد بار

ما بر دل کس گران نباشیم
کو بر دل ما گران شود یار

هر کو بر دوش خلق بارست
او را ندهند نزد حق بار

آنکس که بگوشهٔ نشیند
آسوده ز رحمت خس و خار

نی بار نهد بدوش مردم
نی بر گیرد بدوش کس بار

وارسته ز جور گلعذاران
فارغ ز جفای خار اغیار

او را نشود کمال حاصل
او را نرسد عنایت از یار

از وی کمتر بگویمت کیست
راحت طلبان مردم آزار

زین قوم حذر کن ای برادر
از صحبتشان هزار زنهار

چون فیض ستمکش ار نباشی
بر خسته دلان مشو ستمکار

غزل شمارهٔ ۴۴۸

شب همه شب زاری بر در پروردگار
روز چو شد یاری خسته دلان فکار

داد گدائی بده بر در الله دوست
داد گدایان بده از مدد کردگار

غم ز دل خستگان تا بتوانی ببر
بر در حق نالها تا بتوانی بیار

یاد قیامت بروز تا بتوانی بکن
اشک ندامت بشب تا بتوانی بیار

کیسهٔ پر زر برو در ره مسکین بریز
کاسهٔ چوبین فقر بر در حق شب بدار

شب همه شب جان بده در طلب مغفرت
روز چو شدنان بده از طلب کسب و کار

کن سبک از ناله شب دوش ز بار گناه
روز ز بهر کسان دوش بنه زیر بار

دوش نگردد سبک از غم یک معصیت
تا نکشی از خسان جور گرانی هزار

باش چو در محفلی دل بخدا ارو بخلق
چونکه بخلوت روی روی دلت سوی یار

آنچه نمودم بتو راه صوابست فیض
گر روی اینره رسی زود بپروردگار

غزل شمارهٔ ۴۴۹

اهل الدیار اهل الدیار هل جامع العشق القرار
با عشق کی گنجد قرار ناصح برو شرمی بدار

ناصح برو شرمی بدار با پند عاشق را چه کار
پایند بهر او بیار یا با جنونش واگذار

غزل شمارهٔ ۴۵۰

با عشق کی گنجد قرار ناصح برو شرمی بدار
با پند عاشق را چکار ناصح برو شرمی بدار

من حرف او را طی کنم من ترک نقل و می کنم
این کارها من کی کنم ناصح برو شرمی بدار

ای عاقلان بهر خدا جان من و جان شما
من از کجا عقل از کجا ناصح برو شرمی بدار

جائی که او گر می کند صد لطف و صد نرمی کنم
چون دیده بی شر می کند ناصح برو شرمی بدار

زان یار با مهر و وفا دوری کجا باشد روا
بهر خدا بهر خدا ناصح برو شرمی بدار

ما رسته ایم از غیر یار ما را بود با یار کار
با یار ما را واگذار ناصح برو شرمی بدار

چون عشق بر ما چیر شد در حلق ما زنجیر شد
از دست ما تدبیر شد ناصح برو شرمی بدار

چون عشق در دل ریشه کرد دل عشقبازی پیشه کرد
کی میتوان اندیشه کرد ناصح برو شرمی بدار

دیر آمدی دیر آمدی چون جست این تیر آمدی
بی رای و تدبیر آمدی ناصح برو شرمی بدار

من از کجا و وعظ و پند یکدم دهان خود ببند
هرزه درائی تا بچند ناصح برو شرمی بدار

تا چند ازین چون و چرا تا کی کنی این ماجرا
کشتی مرا کشتی مرا ناصح برو شرمی بدار

ناصح چه میگوئی بما ناصح چه میجوئی ز ما
ناصح چه میخاری قفا ناصح برو شرمی بدار

از روی ما شرمی بدار بهر خدا شرمی بدار
ناصح بیا شرمی بدار ناصح برو شرمی بدار

با عاشق شوریده حال کم کن دل آزار جدال
فیض از کجا و قیل و قال ناصح برو شرمی بدار

غزل شمارهٔ ۴۵۱

مرا رنجور کردی یاد میدار
ز خویشم دور کردی یاد میدار

چو دل بستم بوصل از من بریدی
مرا مهجور کردی یاد میدار

نهان کردی ز من خورشید رویت
مرا بی نور کردی یاد میدار

چو در عشق خودم کردی گرفتار
غمم پر زور کردی یاد میدار

چو مست باده آن چشم گشتم
مرا مخمور کردی یاد میدار

نمیبایست زاول آن وفا کرد
مرا مغرور کردی یاد میدار

امید وصل تو شمع دلم بود
چرا غم کور کردی یاد میدار

نمک زان لب فشاندی بر دل ریش
سرم پرشور کردی یاد میدار

ستم بر فیض کردی در شکایت
مرا معذور کردی یاد میدار

غزل شمارهٔ ۴۵۲

ز حق جوئی نشان الله اکبر
نشان کی میتوان الله اکبر

نشان از بی نشان ی میتوان یافت
نیاید در نشان الله اکبر

برو در عالم اسما سفر کن
مظاهر را بدان الله اکبر

ز اقلیم هیولی رخت بر گیر
برو تا لا مکان الله اکبر

گذر کن ز آسمان و عرش و کرسی
بسوی کن فکان الله اکبر

حقیقت را به بین اندر مظاهر
ورای جسم و جان الله اکبر

جهان آینهٔ نور حق آمد
درین بین عکس آن الله اکبر

ز خط و خال معنی گیر و بگذر
صور را با زمان الله اکبر

کبیر است و جلیلست و عظیمست
نگنجد در جهان الله اکبر

لطیفست و ندارد مثل و مانند
نه پیدا نه نهان الله اکبر

بدو تا با خودی راهت نباشد
بجا در را با من الله اکبر

بمان این هستی عاریتی را
مگر یابی نشان الله اکبر

ز گفت وگوی فیض اسرار پنهان
نمیگردد عیان الله اکبر

ز دیدن یا رسیدن بر توان خورد
نیاید در بیان الله اکبر

غزل شمارهٔ ۴۵۳

گفتی مرا که چیست ز خوبان عجیب تر
ز ایشانست آفرینش ایشان عجیب تر

در آب و خاک روح دمیدم عجب بود
در خون و نطفه صورت انسان عجیب تر

گویند آفتاب عجیبسب و مه غریب
از مهر و ماهٔ عارض خوبان عجیب تر

ابرو و چشم بر رخ خورشید طلعتان
ز ابرو و چشم غمزهٔ خوبان عجیب تر

ناز و کرشمه خد و قد بس عجب بود
گشتن اسیر صورت چسبان عجیب تر

از جان عجیب تر چه بود در سرای تن
عشقست در سرای تن از جان عجیب تر

گوشم شنید قصه مجنون عامری
چشمم بدید قصهٔ خود زان عجیب تر

خون خوردن کسیست برای کسی عجب
آنکه برای بی غم ناران عجیب تر

ای کاش داشتند ز دل دلبران خبر
از دلبری تغافل ایشان عجیب تر

رندی و شاعری عجبست از طریق فیض
آنگاه شعرهای پریشان عجیب تر

غزل شمارهٔ ۴۹۲

عبرت بگیر ای دل ازین دهر پر غصص
ز احوال انبیا و سلاطین شنو قصص

بنگر چها ز قوم کشیدند انبیا
بس جرعهای خون که کشیدند از غصص

حق کرد بر خواص مو کل بلای خویش
قسمت زیاده داده کسی را که بود اخص

شاهان نگر که با دل پر حسرت از جهان
رفتند سوی گور ز قصر مشید جص

دانا در اینجهان ننهد دل تنش در و
چون جان اوست در تن چون مرغ در قفص

بر راستی کار جهان این دلیل بس
کو کرد بر جفاش بکردار خویش نص

فریاد میکند که من اینم مخور فریب
از بهر خود مجوی در آمیزشم رخص

پنهان نمی کند بدی خود چو اهل غدر
پیدا و روشن است بدیهاش چون برص

ای فیض قسمتیست معدّل نعیم و غم
بر اهل نشاتین مساوی بود حصص

غزل شمارهٔ ۴۹۳

عشق دردیست از خزانهٔ خاص
عشق را کی دهند جز بخواص

جهد کن تا ز اهل عشق شوی
که به جز عشق نیست راه خلاص

گر فلاطونی و نداری عشق
عامی عامی نهٔ ز خواص

عمر بی عشق اگر گذشت ترا
اوفتادی ولات حین مناص

عام باشی و عشق هست ترا
میشوی عنقریب خاص الخاص

اهل علمی که خالی از عشقند
علماشان مخوان بگو قصاص

فیض اگر عاشقی سخن بس کن
گفتگو را بمان بقاضی وقاص

غزل شمارهٔ ۴۹۴

توشه عام و بنده بنده خاص
خدمتت را غلام با اخلاص

گر نوازیم از خواص شوم
ور کشی در غمم ز خاص الخاص

هر که در چون تو شاهدی دل بست
تا سر و جان بتاخت نیست خلاص

دو جهان شد مسخر حکمت
تا که بر وحدت تو باشد ناص

می کشد هر کجا که میخواهد
عاشقان را گرفته عشق نواص

هر دلی کو بدام عشق افتاد
نیست او را نه زان مفرنه مناص

شاهدان خلق را شهید کنند
نه بر ایشان دیت بود نه قصاص

زانکه عشاق کشته عشقند
عشق را جایز است قتل خواص

سخن فیض چون شکر گردد
زان لب لعل گردهیش مصاص

غزل شمارهٔ ۴۹۵

بر جمال تو هست خالت نص
خط بود نیز بر کمالت نص

نزد بینا دو شاهد عدلند
خال و خط هر دو بر جمالت نص

شاهد خط شود چو شاهد روز
خال کتمان کند بحالت نص

نزد قاضی شود شهادت رد
محو گردد ز خط و خالت نص

چونکه آن زور کرد این کتمان
چون توان کرد بر جمالت نص

نون ابرو وصاد چشمت نیز
هر دو هستند بر جمالت نص

یک بیک زین دو چون نکول کند
هر دو باشد بر انفعالت نص

باز چون خال و خط شود بیرنگ
هر دو باشند بر زوالت نص

بر ثبات خیالت اما هست
صورت اول خیالت نص

در سر فیض نقش اول حسن
هست بر حسن بیزوالت نص

غزل شمارهٔ ۴۹۶

سمآء الناس المعشاق ارض
لهم فی ارضهم طی و فرض

سماء العاشقین ذات طی
و للناس لها طول و عرض

فلو للناس فی الغد فیض ارض
لنا فی قبضه الیوم ارض

و ارض العشق فیحاء عجیب
ففی الطی لها طول و عرض

فلو بذل الدراهم فرض قوم
فبذل الروح للعشاق فرض

فلو تبدیل ما کان قرضا
لنا تبدیل عین الذات قرض

الایا فیض امسک حسبک الان
و حسب القوم مما فاض عرض

غزل شمارهٔ ۴۹۷

غم با دلت آشناست ای فیض
جانت هدف بلاست ای فیض

هر درد و غمی که روز و شب زاد
بر جان و دلت قضاست ای فیض

هر فتنه که از سپهر آید
اندر سر تست جایش ای فیض

خم و دردی که از حبیبت
بی مرهم و بی دواست ای فیض

چه زخم و چه درد هرچه او کرد
هم مرهم و هم شفاست ای فیض

رد تو دوا غم تو شادیست
چون روی تو با خداست ای فیض

حاشا که ز غم کنی شکایت
دانی چو غم از کجاست ای فیض

غزل شمارهٔ ۴۹۸

عمر تو همه هباست ای فیض
درد دینت کجاست ای فیض

بهر دنیا مباش غمناک
تا در نگری فناست ای فیض

روی دل ازینجهان بگردان
بنگر که چه در قفاست ای فیض

خود میدانی که در قیامت
ز آشوب و بلا چهاست ای فیض

چون کار ز دست ما برون شد
دردیست که بیدواست ای فیض

ما نا مفتون شاهدانی
رنگ ز ردت گواست ای فیض

کردم بطبیب حال خود عرض
گفت از اثر است ای فیض

گفتم که هوا ز سر بدر شد
گفتا هوا بجاست ای فیض

غافل منشین ز فتنهٔ نفس
این نفس تو اژدهاست ای فیض

بگذار حدیث نفس و بگذر
بس شر که ز گفت خواست ای فیض

غزل شمارهٔ ۵۰۵

اهل دنیا را ز جان کندن چه حظ
از عنای جان و برنج تن چه حظ

مرگ را نشناختن تا وقت مرگ
غافلان را از چنین مردن چه حظ

سعی کردن بهر دنیا روز و شب
ناگهانی مردن و ماندن چه حظ

خواجه را از جمع کردنها چسود
تخم حسرت در جهان کشتن چه حظ

عاقلانرا از مراعات رسوم
جز مشقتهای جان و تن چه حظ

اهل عزت را ز عزوّ سروری
جز مراعات گران کردن چه حظ

کار عقبا را پس افکندن چه سود
فوت کردن وقت تا رفتن چه حظ

زینت دنیا ندارد چون بقا
عاقلانرا دل در آن بستن چه حظ

فیض را زین پندهای بیهده
گفتن و بنوشتن و خواندن چه حظ

غزل شمارهٔ ۵۰۶

بی دلانرا از نکو رویان چه حظ
رافت دین و بلای جان چه حظ

زاهدان را چون ز خوبان بهره نیست
از دل ایشانرا چه سود از جان چه حظ

شاهدان را از جمال خود چه ذوق
عاشقانرا از غم اینان چه حظ

چون کسی را تاب دیدار تو نیست
از جمالت ای مه تابان چه حظ

تا نگه کردی دلم را بردهٔ
زین نگاه دلربا ای جان چه حظ

دل بری و دین بری و جان بری
از تو ای بر همزن سامان چه حظ

درد تو چون خستگان را راحتست
خسته را از جستن درمان چه حظ

هجر تو جان میستاند وصل دل
مرمر ازین وصل وزین هجران چه حظ

درد تو در دست و درمان نیز درد
فیض را زین دردو زین درمان چه حظ

غزل شمارهٔ ۵۰۷

ای یار مخوان ز اشعار الا غزل حافظ
اشعار بود بیکار الا غزل حافظ

در شعر بزرگان جمع کم یابی تو این هر دو
لطف سخن و اسرار الا غزل حافظ

استاد غزل سعدیست نزد همه کس لیکن
دل را نکند بیدار الا غزل حافظ

صوفیه بسی گفتند درهای نکو سفتند
دل را نکشد در کار الا غزل حافظ

در شعر بزرگ روم اسرار بسی درج است
شیرین نبود ای یار الا غزل حافظ

آنها که تهی دستند از گفتهٔ خود مستند
کس را نکند هشیار الا غزل حافظ

غواص بحار شعر تا در بکفش افتد
نظمی که بود در بار الا غزل حافظ

شعری که پسندیده است آنست که آن دارد
آن نیست بهر گفتار الا غزل حافظ

ای فیض تتبع کن طرز غزلش چون نیست
شعری که بود مختار الا غزل حافظ

غزل شمارهٔ ۵۰۸

هر آنکه سوی تو آمد شد از فنا محفوظ
بزیر سایهٔ لطفت شد از بلا محفوظ

ز خوف و حزن پناهیست کعبهٔ وصلت
درین پناه بود جان زهر عنا محفوظ

اشاره ایست ز ابرو و چشم و تیر و کمان
که تا بما نگریزی نهٔ زما محفوظ

فرو گذاشت ز رخ آن دو عروهٔ وثقی
که هر که چنگ بما زد شد از بلا محفوظ

بزیر سبزهٔ خطّش نهفته لب میگفت
که آب چشمهٔ خضر است نزد ما محفوظ

تو تا بخود نگری مرگ با تو دارد کار
ز خود برآی که تا باشی از فنا محفوظ

تو چند باشی حافظ رسوم مردم را
بیا بدرگه ما تا شوی بما محفوظ

بسوی مامن عشق خدا گریز ای فیض
که تا زخویش رهی گردی از فنا محفوظ

کسی که غور کند نکتهای شعر مرا
شود ز جهل و ضلال ایمن از خدا محفوظ

غزل شمارهٔ ۵۰۹

خورشید روئی گردید طالع
دردم نهان شد چون برق لامع

گر ایستادی آتش فنادی
هم در مدارس هم در صوامع

آنرا که دیدش طالع قوی بود
وانکو ندیدش از ضعف طالع

این ماه رویان کم رو نمایند
آنماه چرخست کان هست طالع

از بس عزیزند از کس گریزند
دیدارشانرا باشد موانع

مهر زمین را مه مه توان دید
مهر فلک هست هر روز طالع

خورشید رویان هرجا نباشند
خورشید چرخست کان هست واسع

ساقی بده می بیگانهٔ نیست
از خویش رفتم دیگر چه مانع

بگذار ای فیض اشعار باطل
از حق سخن گو کان هست نافع

غزل شمارهٔ ۵۱۰

نحم خیالت گردد چو طالع
در چرخ آیند اهل صوامع

رو مینماید دل می رباید
لیکن نپاید چون برق لامع

آن هم بوقتی بر نیک بختی
کو کرده باشد رفع موانع

گه دل رباید گه جان فزاید
گه غم زداید دارد منافع

دلخستگانیم بر خاک کویت
تا تو کرائی بختست و طالع

بر درگه تو بهر شفاعت
جز تو نداریم خود باش شافع

دیگر نگوئی ای فیض الا
شعری که باشد اندر مجامع

غزل شمارهٔ ۵۱۱

مطرب عمر این سراید در سماع
میروم ای عیش جویان الوداع

هر کرا باز است گوش هوش جان
میکند این نغمه از عمر استماع

هر که او زین نغمه باشد بهره ور
باشدش از زندگانی انتفاع

جان من در کارسازی سعی کن
دم بدم بانگ رحیل است و وداع

گر بحق نزدیک گردی یک وجب
او شود نزدیک تو بر یک ذراع

گر ذراعی میشوی نزدیک تو
او شود نزدیک تو مقدار باع

گر تو آهسته بسوی او روی
فهو للعبد للاسراع راع

از عبادت قرب حق تحصیل کن
در تقرب از فنا گیر انتفاع

شو ز خود فانی بحق باقی چو فیض
خویش را و ما سوا را کن وداع

بی شجاعت نیست کو صف بشکند
آنکه خود را بشکند نعم الشجاع

غزل شمارهٔ ۸۳

یارب چمن حسن تو خرم زچه آبست
کاندر نظرم هر چه به جز تست سرابست

غیر از دل عشاق تو معمور ندیدیم
گشتیم سراپای جهان جمله خرابست

هر کس که چشید از می عشق تو نشد پیر
مستان غمترا همهٔ عمرشبابست

در عهد صبا توبه شکستیم بصهبا
دیریست که سجاده مارهن شرابست

رندی که بمستی گذراند همه عمر
فارغ زغم پرسش و اندوه حسابست

هشیار کجا گردد زآشوب قیامت
آن مست که از نشاهٔ چشم تو خراب است

بر بحرو بر و خشک و تر دهر گذشتیم
جز آب رخ دوست جهان جمله سرابست

پرکن ز می صاف غزل ساغر دیوان
جانرا می بی دردسر ای فیض کتابست

گر میکده ویران و خرابات خرابست
در هر نگه چشم تو صد گونه شرابست

هم گردش چشم تو مگر با خودش آرد
آن مست که از گردش چشم تو خرابست

بیدار کجا گردد از آشوب قیامت
آن دیده که با فتنه چشم تو بخوابست

پروا نکند زآتش جانسوز جهنم
آن سینه که بر آتش عشق توکبابست

با آنهمه تمکین که سراپای تو دارد
چون عمر زما میگذری این چوشتابست

زان لطف نهان با دل ما هیچ نکردی
باری همه گر قهر و عتابست حسابست

تنها نه دل فیض خراب از نگه تست
کو دل که نه زآن غمزه مستانه خرابست

غزل شمارهٔ ۸۴

آهنگ جانان کرد جان ایمطرب آهنگی بس است
دیوانه شد دل زان پری دیوانه را رنگی بسست

ما مست پیغام وئیم شیدای دشنام وئیم
صلح از برای مدعی ما را از او جنگی بس است

کی بیخودان بوی او دارند تاب روی او
در دست ما آشفتگان از زلفش آونگی بس است

مطرب نوا را ساز کن برگ و نوا آغاز کن
گو جان و دل پرواز کن ما را بت سنگی بس است

سنگین دلا سنگین دلا با ما مکن جور و جفا
ماخستگان نازک دلیم این شیشه راسنگی بس است

دل بیخودی آغاز کرد آهنگ رفتن ساز کرد
یا آه درد آلوده یا نغمه چنگی بس است

از عشق جانان سرخوشیم بگذار تا خواری کشیم
تا می نمیخواهیم ما عشاق را ننگی بس است

ما در درون دل خوشیم گودر برون تنگی کشیم
وسعت جه باشد سینه را جا کلبهٔ تنگی بس است

هر کس بود در کار خود فیض و خیال یار خود
زهاد را بوئی بس و عباد را رنگی بس است

غزل شمارهٔ ۸۵

مرا که دل زغم معصیت ورق و رقست
امید نور تجلی زحق طبق طبق است

غمم ازو بود و شادمانی دل او
زیمن دوست همه درد من بیک نسق است

گناه ما چو خجالت در آسمان افکند
که بارش اینهمه کرد و هنوز در عرقست

سپهر نیست که دود دل عزیز انست
نشان خون دلست اینکه بر افق شفق است

نهم قضای خداوند را سر تسلیم
که بنده را زکتاب خدا همین سبق است

فروغ حسن تو را هست سوی حق روشن
که این صباحت آن آفتاب را فلق است

جواهر و در و زیور ابر کف حوران
نثار روی ترا زآسمان طبق طبق است

تو گر فرشته و حوری و گر بشری
مپوش روی که نظاره تو یاد حق است

سخن تمام نگردد زیک غزل ای فیض
اگرچه گفته تو صفحه دو صدورق است

غزل شمارهٔ ۸۶

بندهٔ او من و او خدای منست
من برای وی و او برای منست

مقصد اصلی ندای کنم
سایر خلق چون صدای منست

هادی این رهم صلا بزنید
هر کرا پیرو هدای منست

میروم بر براق عشق سوار
قبهٔ آسمان درای منست

پیشوا و امام قافله ام
همهٔ خلق در قفای منست

آفتاب سپهر امر منم
خلق را نور از ضیای منست

فلک از های و هوی من در رقص
در ملک نیز های های منست

هر چه در عالم کبیر بود
جمله در جبّه و ردای منست

آفرینش اگر کلان ور خرد
همه در سایه لوای منست

زیر این قبه نیست خانهٔ من
عرصهٔ لامکان سرای من است

غربت افکنده است بر خاکم
صدر ایوان عرش جای من است

سرو پرواز لامکان دارم
کره چرخ بند پای من است

چون شدم گرم این سخنها گفت
با من آنکس که رهنمای من است

فیض بس زین بلند پروازی
این صفتهای اولیای من است

غزل شمارهٔ ۸۷

دلم پیوسته با مهرش قرین است
محبت خاتم دلرا نگین است

سرم ویرانهٔ گنج الهی
دلم دیوانهٔ عقل آفرین است

دو عالم در سر من جای دارد
نه پنداری وجود من همین است

گهی پرواز بالا آسمانم
اگرچه آشیان من زمین است

سرمن کرسی سلطان عشق است
دل من معنی عرش برین است

فضای سینه ام منزلگه دوست
درون این صدف درّ ثمین است

چو با حق در سخن آیم کلیمم
کلامم آن دم آیات مبین است

چو از حق دم زنم پرواز گیرم
مسیحم آندم این تن مرغ طین است

بنای چشم بر جانم طلسمیست
درون پیکرم گنجی دفین است

سرشت از مهر اهل البیت دارم
از آب کوثرم تخمیر طین است

اگر بیگانگان حرفم نفهمند
بنزد آشنایان مستبین است

اگر بر فیض بارد دم بدم فیض
عجب نبود که با حق همنشینست

غزل شمارهٔ ۸۸

زمستان خراباتیم پند است
که هر کو عشق بازد هوشمند است

خوشا آندل که در زلفی اسیر است
بزنجیر جنون عشق بندست

فرو ناریم سر جز بر در دوست
فقیران را سرهمت بلند است

همه عالم طلبکارند او را
اگر مومن و گر زنار بندست

مرا زاسباب عیش اینجهانی
دل پردرد عشق او پسند است

نخواهم از کمند او رهائی
که جانرا رشته عمر این کمند است

مدامم چشم بر لطف نهانی است
زعیش جاودان اینهم پسند است

همین دانم که تاریکست روزم
نمیدانم شمار عمر چند است

مزن از عشق دم بی عشق ای فیض
چو معنی نیست دعوی ناپسندست

غزل شمارهٔ ۸۹

نه زلفست آن که دلها را کمندست
هزاران دل بهر موئیش بند است

نه اندامست و قد سرویست آزاد
نه گفتار است و لب قندست قندست

نه چشمست آنکه بیماریست یا مست
نه ابرو آن کمانی یا کمند است

نه حالست آنکه بینی بر عذارش
برای چشم بر آتش سپند است

نه مجنونست آنکو دل باو داد
که هر کو شد اسیرش هوشمند است

نه بیماری بود بیماری عشق
شفای سینهٔ هر دردمندست

ز زلفش تار موئی فیض را بس
از آنشب عمر جاویدان بلند است

غزل شمارهٔ ۱۷۹

غنیمتی است دمی کان بفکر کار گذشت
فتاد در سر این غم که روزگار گذشت

نداشت درد ولی درد کرد بیدردی
نکرد کار ولیکن بدرد کار گذشت

بکار دوست نپرداخت لیک شد غمناک
که روزگار چرا بی حضور یار گذشت

بفکر کار فتادن دلیل هشیاریست
تو مغتنم شمر آن دم که هوشیار گذشت

تومغتنم شمر آن دم زبهر استغفار
که آن هم ار نکنی کار زاعتذار گذشت

تو وقت کار همان دان که فکر کارت هست
مگو چه کار کند کس چه وقت کار گذشت

بفکر کاری فتادی کنون بکن کاری
که وقت میگذرد نفخهای یار گذشت

بگیر نفخهٔ از نفخ های ربانی
وگرنه عمر تو امسال همچو پار گذشت

بفکر کار فتادی بگنج ره بردی
تو میر گنج شو اکنون که رنج مار گذشت

بکار کوش و بمان فکر کارهان ای فیض
گذشت آنچه برین خاطر فکار گذشت

غزل شمارهٔ ۱۸۰

بزهر آلوده مژگان خواهدم کشت
طبیب من بدرمان خواهدم کشت

ندارد هیچ پروائی دل من
تغافلهای جانان خواهدم کشت

بنازی یا نگاهی سازدم کار
بلطفی با باحسان خواهدم کشت

بخوابم دوش حرف وصل میگفت
مگر امروز هجران خواهدم کشت

ملامت گو چه میخواهد زجانم
کرانی زین کرانان خواهدم کشت

مگر اینان بشیرینی کشندم
وگرنه زهر آنان خواهدم کشت

برسوائی و شیدائی زن ای فیض
وگرنه درد هجران خواهدم کشت

غزل شمارهٔ ۱۸۱

کار جان را تن ندادم روزگار از دست رفت
دست در کاری نزد دل تا که کار از دست رفت

جان نشد در کار جانان بار تن جان برنداشت
دل پی هر آرزو شد کار و بار از دست رفت

عمر در بیهوده شد صرف و نشد کاری تمام
روزگار دل سر آمد روزگار از دست رفت

پار میگفتم که در آینده خواهم کرد کار
سربسر امسال وقتم همچو پار از دست رفت

فرصت آن نیست ساقی باده در ساغر کنی
تا کنی سامان مستی نوبهار از دست رفت

کو تهی عمر ببن با آنکه بهر عبرتست
تا گشودی چشم عبرت روزگار از دست رفت

گوش بر گلبانگ بلبل تا نهادی گل گذشت
چشم تا بر گل گشادی نوبهار از دست رفت

وصل جانان گر شوی روزی بروزی یا شبی
تا که شرمی بشکند لیل و نهار از دست رفت

آمدم تا شهریار از شوق روی شهریار
در نظاره شهریارم شهریار از دست رفت

نقش عالم را بمان در وی نگاریرا بجو
گر نظر برنقش افکندی نگار از دست رفت

با دلم کردم قرار آنکه باشم برقرار
چون بکوی او رسیدم آن قرار از دست رفت

از متاع این جهان کردم غم او اختیار
اختیار غم چو کردم اختیار از دست رفت

جان من بگداختم در هجر رویت چارهٔ
چارهٔ تا میکنی فکر این کار از دست رفت

گفت گو بگذار با خلق و بحق رو آر فیض
پا بکش از صحبت اغیار یار از دست رفت

غزل شمارهٔ ۱۸۲

چو دل قرار در آن زلف بیقرار گرفت
جنون عشق زدست دل اختیار گرفت

قرارگاه بسی جستم و نشد حاصل
به بی قراری آخر دلم قرار گرفت

سپاه حسن بفن ملک دل گرفت از من
باختیار ندادم به اضطرار گرفت

زعلم دم نزنم یاز عقل لاف دگر
که هر چه بود مرا زین متاع یار گرفت

مراز کشتهٔ امسال هیچ نیست بدست
زپیش حاصل صدساله عشق یار گرفت

در آن بدم که مگر پی بسر کار برم
که سرّ کار زدستم عنان کار گرفت

بر آن شدم که زدهر اعتبار بستانم
چنان شدم که زمن دهر اعتبار گرفت

خیال بستم کز دل غبار بزدایم
ازین خیال که بستم دلم غبار گرفت

بیا بیا زسخن های فیض فیض ببر
که هر چه گفت و نوشت او زکردگار گرفت

زپیش خویش نگوید حدیث و بنویسد
که در طریق ادب راه هشت و چارگرفت

غزل شمارهٔ ۱۸۳

هر که در دوست زد دامن احسان گرفت
و آنکه در دوستی مایه عرفان گرفت

دوستی کردگار معرفت آرد بیار
هر که از این تخم کشت حاصل از آن گرفت

ار در احسان هر انک روی بمقصود کرد
دید جمال خدا حسن زاحسان گرفت

هر که بدو داد تن مایه ایمان ستد
وانکه بدو داد دل در عوضش جان گرفت

آنکه بدو داد جان زنده جاوید شد
عمر دو روزینه داد عمر فراوان گرفت

هر که زدنیا گذشت لذت عقبی چشید
وانکه زعقبی گذشت کام زجانان گرفت

آنکه باخلاص داد در ره او هر چه داشت
قطره بدریا گذشت بهره زعمان گرفت

نیک و بد هر که هست سوی خودش عایدست
هر چه در امروز کرد روز جزا آن گرفت

در ره عرفان و عشق فیض بسی سعی کرد
تا که بتوفیق حق عشق زعرفان گرفت

غزل شمارهٔ ۱۸۴

بر سر راهش فتاده غرق اشگم دید و رفت
زیرلب بر گریهٔ خونین من خندید و رفت

از دو عالم بود در دستم همین دین و دلی
یکنظر دردیده کردآن هر دون رادزدید ورفت

گرچه دل از پادرآمد در ره عشقش ولی
اندرین ره میتوان درخاک و خون غلطید و رفت

بر سربالینم آمد گفتمش یکدم بایست
تا که جان بر پایت افشانم زمن نشنید و رفت

جان بلب آمد زیاد آن لبم لیکن گرفت
از خیالش بوسهٔ دل جان نو بخشید و رفت

اینجهان جای اقامت نیست جای عبرتست
زینتش را دل نباید بست باید دید و رفت

فیض آمد تا زوصل دوست یابد کام جان
یکنظر نادیده رویش جان و دل بخشید ورفت

غزل شمارهٔ ۱۸۵

دوش از من رمیده میرفت
دامان زکفم کشیده میرفت

میرفت و مرا به حسرت از پی
دریا دریا زدیده میرفت

میرفت به ناز و رفته رفته
آرام دل رمیده میرفت

میرفت و دل شکسته از پی
نالان نالان طپیده میرفت

میرفت و روان روان بدنبال
تن در عقبش خمیده میرفت

میرفت سرور و شادمانی
از سینه مرا و دیده میرفت

میرفت بیاد هجرش از پی
هوش از سر من پریده میرفت

میرفت و فغان من بدنبال
او فارغ و ناشنیده میرفت

میرفت و منش فتاده در پی
صد پرده من دردیده میرفت

میرفت و جهان جهان تغافل
گفتی که مرا ندیده میرفت

میرفت بصد هزار تمکین
سنجیده و آرمیده میرفت

کس سرو چمن چمان ندیده است
آنسو روان چمیده میرفت

حیف است که بر زمین نهد پای
ای کاش فرا ز دیده میرفت

بس فیض ز رفتنش غزل کاش
در آمدنش قصیده میرفت

غزل شمارهٔ ۱۸۶

از من و ما نمی توانم گفت
صفت لا نمی توانم گفت

شمهٔ گر بگویم از اسما
از مسمی نمی توانم گفت

وصف آن بیجهت مپرس از من
حرف بی جا نمیتوانم گفت

گفتنی نیست وصف او نه همین
من تنها نمی توانم گفت

سخن از راز دل مپرس که من
این سخن ها نمیتوانم گفت

گفته بودم که گویمت غم دل
گفتم اما نمیتوانم گفت

پیش چشمم زبسکه موج زنست
حرف دریا نمیتوانم گفت

بر دلم بسکه تنگ شد زغمش
حرف صحرا نمیتوانم گفت

از من مست حرف عقل مپرس
که من اینها نمیتوانم گفت

این بلاها که فیض دید از عشق
هیچ جا وا نمی توانم گفت

غزل شمارهٔ ۱۸۷

من کجا جان برم زدست غمت
وه که با من چه میکند ستمت

بغمت جان دهم که در محشر
باشم از خیل گشتگان غمت

چون شوم خاک در ره تو فتم
تا قیامت سر من و قدمت

غمزه ات گه ستم کند بر من
داد من گاه خواهد از ستمت

ستمت هر چه میکند کرمست
حاشا لله چها کند کرمت

ستمی دم بدم کرامت کن
ای کرمها خجل بر ستمت

سخن عشق چون تو بسی فیض
لوح سوزد ز آتش قلمت

غزل شمارهٔ ۱۸۸

زشور عشق مرا در سرست شور قیامت
تو ای که عشق نداری برو براه سلامت

قیامتی است بهرگام راه عشق و بهشتی
خنک کسی که قیامت بدید تا بقیامت

کمان عشق حریفی کشد که باک ندارد
شود اگر هدف صدهزار تیر ملامت

هزار خوف و خطر هست گرچه در ره عشق
ولی زعشق توان یافت عزو جاه و کرامت

نبی زعشق نبی شد ولی زعشق ولی گشت
زعشق یافت نبوت زعشق رست امامت

چه عشق هست ترا هر چه هست در دو جهان
چرا که عشق بود اصل هر دو کون تمامت

حیات عشق و مماتست عشق و عشق نشورست
نعیم عشق و جحیمست عشق و عشق قیامت

حساب عشق و کتابست عشق و عشق ترازو
صراط عشق و نجاتست عشق و عشق ندامت

وسیله عشق ولوا عشق وعشق حوض و شفاعت
درخت طوبی عشقست و عشق دار قیامت

لقای حق نبود غیرعشق پاک زاغراض
چوفیض عشق بود زارنمیبری توغرامت

غزل شمارهٔ ۱۸۹

جمال تو عرصاتست و قامت تو قیامت
بجلوه آی و قیامت کن آشکار بقامت

وصال تست بهشت و فراق تست جهنم
وصال تست غنیمت فراق تست غرامت

وصال تست سعادت فراق تست شقاوت
وصال تست سلامت فراق تست سآمت

دمی زعمر که آن بی لقای تو گذرانم
تدارکش نتوانم نمود تا بقیامت

ترا چه کم که مرا نیست تاب دیدن رویت
زعجز شب پرهٔ آفتاب را چه ملامت

ترا چه غم که بمیرد هزار همچو من از غم
مراست غم که مبادا ترا کنند ملامت

زمرگ باک ندارم در آن غمی که نشیند
بخاکم ار گذری بر دلت غبار ندامت

کرامتیست کسی را که میرد از غم عشقی
چو غم غم تو بود میشود مزید کرامت

اگر بلطف نوازی و گر بقهر گدازی
نکوست هر چه بمن میکنی سریق سلامت

شب فراق غمت لطفها که با دل من کرد
حساب آن نتوان کرد تا بروز قیامت

خدنگ غمزهٔ پی در پی تو روز وصالست
تمام راحت دل شد چه معجز است و کرامت

بمیر در غم او فیض تا که جان بری از مرگ
بباز در قدمش تا که سر بری بسلامت

غزل شمارهٔ ۲۲۶

کشد هر جنس جنس خود سخن گرد سخن گردد
دل از خود چون بتنک آید بگرد آن دهن گردد

چو گردم تشنهٔ معنی دلم ز آن لب سخن گوید
چو آب زندگی جویم در آن خط و ذقن گردد

می و مستی اگر خواهم ز چشمانش دهد ساغر
ز حال دل خبر گیرم در آن زلف و شکن گردد

که از ضد دل بضد آید که ضد گردد بضد پیدا
ز قد راستش پرسم بدور قد من گردد

اگر در انجمن باشم کشد دل جانب خلوت
چو در خلوت نشینم دل بگرد انجمن گردد

روم سوی چمن گر من ز آهم میشود صحرا
بصحرا گر روم صحرا ز اشک من چمن گردد

چنانم از پریشانی که گر خواهم بلب آرم
زبان از حرف جمعیت پریشان در دهن گردد

دلم گم کرده چیزی را نمیداند چه چیز است آن
اگر بوئی برد از خود بگرد خویشتن گردد

دلی کو در جهان گل نباشد وصل را قابل
بیاد صاحب منزل بر اطلال و دمن گردد

حجابش ما و من باشد چو بشناسد من و ما را
شناسد گر من و ما را بگرد ما و من گردد

بود حب وطن ز ایمان وطن جان را بود جانان
وطن را گر شناسد جان بقربان وطن گردد

ز یاران فیض میخواهد جوابی چون غزل گوید
دهن گرد سخن گردد سخن گرد دهن گردد

غزل شمارهٔ ۲۲۷

جان جز خیال رویت نقشی دگر نبندد
دل جز بعزم کویت رخت سفر نبندد

بوی تو تا نیاید جان ننگرد گلی را
روی تو تا نبیند بر بت نظر نبندد

مهر تو تا نتابد یک جان ز جا نخیزد
گر خدمتت نباشد یک دل کمر نبندد

ز آن روح کایزد پاک در جسم تو نهان کرد
چشم قضا نبیند دست قدر نه نبندد

در گلشن حقایق یک گل چو تو نروید
در روضهٔ خلایق چون تو ثمر نه بندد

ننمائی از رخانرا نگشائی ار لبانرا
از خار گل نروید در نی شکر نبندد

آنکسکه دید رویت می خورد از سبویت
غیر تو در ضمیرش صورت دگر نه بندد

رو از تو بر نتابم تا کام خود بیابم
دانم یقین خداوند بر بنده در نبندد

سودای شعر گفتن از تست در سر فیض
آنرا که درد سر نیست چیزی بسر نبندد

غزل شمارهٔ ۲۲۸

مرغ خیال کس را کس بال و پر نه بندد
هر جا پرد بر و کس راه گذر نه بندد

عاشق چو هست صادق یکلحظه نیست بی وصل
معشوق بر خیالش راه نظر نه بندد

یاری که دل نشین شد با جان چو جان قرین شد
بر هجر ره به بندد بر وصل در نبندد

عارف ز حسن خوبان بیند جمال یزدان
لیکن به عشق صورت پای نظر نبندد

از عشق حق نصیبی زهاد را نباشد
نقش خیال جانان هر بی بصر نبندد

بهر بهشت بندد زاهد کمر بطاعت
جز بهر خدمت دوست عاشق کمر نبندد

خواهی ز راه مقصود نومید بر نگردی
حاجت بنزد او بر کو بر تو در نبندد

از عشق باش پنهان تا چشم تو شود جان
تا در صدف نیاید باران گهر نبندد

اشکار خشک آرند با وصف بت نگارند
چون فیض در حقیقت کس شعر تر نبندد

غزل شمارهٔ ۲۲۹

دل از ادنی کند آن کس که بر اعلی نظر بندد
شکوفه برگ افشاند که تا بادام تر بندد

ترا رفعت اگر باید ره افتادگی بسپر
ز بالا قطره می بندد که در پائین گهر بندد

نسوزد تا دل از عشقی به سر شوری نمی افتد
ندارد درد سر چون کس چرا چیزی به سر بندد

نمیگنجد بیکدل غیر یک معشوق، ممکن نیست
نه بندد تا بمعشوقی ز معشوقی نظر بندد

سر اندر راه آن بازو کمر در خدمت آن بند
که فرقت را نهد تاج و میانت را کمر بندد

نهی سر بر درش بخشد ترا از معرفت تاجی
بفرمانش کمر بندی ترا مهرش کمر بندد

یدالله دست جان گیرد یحب الله دهد جانش
اگر بعد از قل الله همتی بر ثم در بندد

دلی با حق به پیوندد که اخلاصی در آن باشد
کسی مخلص تواند شد که خود را بر خطر بندد

بیا ای فیض دست از خویشتن بردار یکباره
که تا دست خدا بر رویت ازاغبار در بندد

غزل شمارهٔ ۲۳۰

نمی بینم در این میدان یکی مرد
زنانند این سبک عقلان بیدرد

ندیدم مرد حق هر چند بردم
بگرد این جهان چشم جهان کرد

گرفته گرد گرداگرد عالم
نمی بینم سواری زیر آن کرد

سواری هست پنهان از نظرها
زنا محرم زنان پنهان بود مرد

بود مرد آنکه حق را بنده باشد
به داغ بندگی بر دست هر مرد

بود مرد آنکه او زد بر هوا پای
رگ و ریشه هوس از سربدر کرد

بود مرد آنکه دل کند از دو عالم
بیکجا داد و گشت از خویشتن فرد

بود مردآنکه با حق انس بگرفت
باو پیوست و ترک ما سوا کرد

بود مرد آنکه اورست از من و ما
برآورد از نهاد خویشتن گرد

بود مرد آنکه فانی گشت از خود
ز تشریف بقای حق قبا کرد

گرافشانی ز گرد خویش خود را
بگردش کی رسی تا برخوری گرد

ز گرد خود برا در گرد اورس
سراغی یابی ازگرد چنین مرد

خداوندا بفضل خود مدد کن
که ره یابم بمردی تا شوم مرد

بمردی میرسی ای فیض و مردی
بشرط آنکه کردی از خودی فرد

خودی گردیست بر آینهٔ دل
بمردی وارهان خود را ازین گرد

غزل شمارهٔ ۲۳۱

مرا دردیست در دل نه چو هر درد
دوای آن نه در گرمست و نه سرد

دوای درد من دردیست سوزان
که آتش در زند در گرم و در سرد

دوای درد من درد رسائیست
که از هر درد بیرون آورد گرد

دوای درد من دردیست شافی
که روبد از دل و جان گرد هر درد

طبیبی مشفقی ربانیی کو
که دردم را تواند چارهٔ کرد

دوایی خواهم از دست طبیبی
که تا گردم سراپا جملگی درد

نمی بینم بعالم سرخ روئی
نهم تا بر در او چهرهٔ زرد

بسوی اولیای حق نشانی
بنزد کیست یا رب از زن و مرد

بسی گشتم بسی جستم ندیدم
کسی کو باشدش یکذره زین درد

همه عمرم درین سودا بسر شد
نه مقصودم بدست آمد نه هم درد

بنه دل فیض بر دردی که داری
خوشا حال کسی کو دارد این درد

طبیب حق دوا جز درد حق نیست
بدرد او شفا یابی ز هر درد

غزل شمارهٔ ۲۳۲

بر دل و جان رواست درد در سروتن چراست درد
تا که رسد ز تن بجان تا نپرد تمام مرد

میرسد از بدن بجان میکشد این بسوی آن
گر بتنست و گر بجان هر چه بود سزاست درد

مغز ز پوست میکشد هر دو بدوست میکشد
مرد چو گرم درد شد شد دلش از دو کون سرد

درد دواست مرد را مرد دواست درد را
رد بود آنکه نبودش بیگه و گاه رنج و درد

درد بود غذای روح مایهٔ شادی و فتوح
هر که بدرد گشت جفت شد ز غم زمانه فرد

علت و سقم آب و گل هست شفای جان و دل
سرخی روی جان بود روی تنت چو گشت زرد

کرد تن و سوار جان این شده پردهٔ بر آن
در طلب سوار تاز یاوه مگرد گرد گرد

درد چو در تو نیست هیچ بیهده در سخن مپیچ
گرم سخن شدی تو فیض هست سخن ولیک سرد

غزل شمارهٔ ۲۳۳

حاشا که مداوای من از پند توان کرد
دیوانه به افسانه خردمند توان کرد

شور از سر مجنون به نصیحت نشود کم
ای لیلیش افزون بشکر خند توان کرد

پنهان نتوان داشت جنون در دل عاشق
در سوخته آتش بچه سان بند توان کرد

واعظ سخن بیهده تا چند توان گفت
یا گوش به افسانه تو چند توان کرد

خود چشم ندارد که دهد توبه از آنروی
با چشم چسان گوش باین پند توان کرد

با موج محیط غمش آرام توان داشت
شوریده بصحرای جنون بند توان کرد

ای هم نفسان حال دل زار مپرسید
نوعی نشکسته است که پیوند توان کرد

از شهد سخن های شکر بار تو ای فیض
عالم همه پرشکر و پرقند توان کرد

غزل شمارهٔ ۲۵۸

بی لقای دوست حاشا روزگارم بگذرد
سربسر چون زندگانی بی بهارم بگذرد

بی جمال عالم آرایش نیارم زیستن
عمربیحاصل مگر در انتظارم بگذرد

گر سرآید یک نفس بیدوست کی آید بکف
در تلافی عمرها گر بیشمارم بگذرد

بی قراری برقرار ستم اگر صدبار یار
بر دل بی صبر و جان بی قرارم بگذرد

گرچه میدانم بسویم ننگرد از کبر و ناز
می نشینم بر سر ره تا نگارم بگذرد

از برای یک نظر بر خاک راهش سالها
می نشینم تا مگر آن شهسوارم بگذرد

جویباری کرده ام از آب چشم خود روان
شاید آن سرو روان بر جوی بارم بگذرد

بر من او گر نگذرد تا جان بود در قالبم
میشوم خاک رهش تا بر غبارم بگذرد

صد در ازجنت گشاید در درون مرقدم
نفخهٔ از کوی او گر بر مزارم بگذرد

بر مزارم گر گذار آرد ز سر گیرم حیات
یا رب آن عیسی نفس گر بر مزارم بگذرد

یاد وصلش بگذرد چون بر کنار خاطرم
دجلهٔ از اشک خونین بر کنارم بگذرد

در دل و جان داده ام جای خیالش بردوام
اشک نگذارد بچشم اشگبارم بگذرد

روز میگویم مگر شب رودهد شب همچو روز
در امید یکنظر لیل و نهارم بگذرد

پار میگفتم مگر سال دیگر، این هم گذشت
سال دیگرنیز میترسم چو پارم بگذرد

عمر شد مرفیض را در حسرت و در انتظار
کی بود حسرت نماند انتظارم بگذرد

غزل شمارهٔ ۲۵۹

تا بکی بی باده و مطرب مدارم بگذرد
تا بکی در نیک نامی روزگارم بگذرد

عمر ضایع شد گهی در خانقه گه مدرسه
یارئی یاران که در مستی مدارم بگذرد

جامهٔ در عشق ورندی نیز می باید درید
در لباس زهد تا کی روزگارم بگذرد

عمر بگذشت و نچیدم گل زروی گلرخی
چند فصل زندگانی بی بهارم بگذرد

تا کشیدم باده واعظ توبه میفرمایدم
صبر کن ای بی مروت تا خمارم بگذرد

نیست کارم غیرمستی کار این کار است و بس
می بده ساقی مهل تا روزگارم بگذرد

کرده ام با بیقراری از دل و از جان قرار
می بده تا بی قراری برقرارم بگذرد

چند بیکاری گزینم بهر کاری آمدم
شاید این پیرانه سرچندی بکارم بگذرد

کار دیگر بار دیگر ژیش می باید گرفت
تا بکی در رسم و عادت کار و بارم بگذرد

بعد ازین دست من و زلف نگار سیمنن
تا بکی بیهوده عمر تارو مارم بگذرد

در خیالم می نگارم بعد ازین نقش بتی
تا بکی عمر گرامی بی نگارم بگذرد

بعد ازین روی چو ماه و زلف چون مشک سیاه
تا بکام زندگی لیل و نهارم بگذرد

دلبری گیرم که جان بخشد مرا بار دیگر
گر شوم خاک رهش چون برغبارم بگذرد

مرقدم گردد بهشتی بعد مردن سالها
یکنفس گر گلعذاری بر مزارم بگذرد

در غم بیهودهٔ سال دگر ای فیض چند
سربسر امسال روز و شب چوپارم بگذرد

غزل شمارهٔ ۲۶۰

جان گذر میکند آن به که بجانان گذرد
قطره شد بیمدد آن به که بعّمان گذرد

دل چو غم میخورد آن به که غم دوست خورد
عمر چون میگذرد به که بسامان گذرد

تا بکی وقت بلاطایل و بیهوده رود
تا بکی عمر بلایعنی و خسران گذرد

چند اوقات شود صرف جهان فانی
نه در اندیشهٔ آغاز و نه پایان گذرد

حیف از این عمر گرانمایه که هر لحظه از آن
صرف طاعات توان کرد و بعصیان گذرد

گوش جان وصف حدیث تو کنم تا جانرا
لحظه لحظه بنظر حوری و غلمان گذرد

جان و دل هر دو نثار تو کنم تا بر من
متصل لشکر دل قافله جان گذرد

دل بعشق تو دهم تا رمقی در دل هست
جان برای تو دهم تا بجهان جان گذرد

هر که در کشتی عشق آمد ازین قلزم دهر
کی دگر در دلش اندیشهٔ طوفان گذرد

فیض دشوار شود کار چو گیری دشوار
ور تو آسان شمری مشکلت آسان گذرد

غزل شمارهٔ ۲۶۱

عارف خدای دید در اصنام و حال کرد
زاهد زحق ببست دو چشم و جدال کرد

با زاهدان خام نجوشند عارفان
آنکه این خیال پخت خیال محال کرد

زاهد برو که نیست مرا با کسی نزاع
دانا باهل عربده کی قیل و قال کرد

هر کو نکرد حال چه داند که حال چیست
آنکس شناخت حال که خود دید و حال کرد

حق بین زخویش رفت چو مه طلعتی بدید
از ذوالجمال رو بسوی ذوالجلال کرد

عارف زروی خوب به بیند خدای را
با چشم غیرتش چو نظر در جبال کرد

گه در سما و ارض و گهی خلقت جمیل
در هر نظر ملاحظه آن جمال کرد

مشتاق بیخودی نظر ش سوی جام نیست
جام ار نداد دست می اندر سفال کرد

واعظ چه گفت دیدن خوبان حلال نیست
گفتم ترا حرام مرا حق حلال کرد

ناصح چه گفت روی نکو افت دلست
از ساده لوح بین که مرا خود خیال کرد

گفتی که باطل است کدامین و حق کدام
حق روشن است و باطل آنکه این سوال کرد

دنیاست باطل و نظر هر که سوی اوست
وانکس که بهر سیم وزرش قیل و قال کرد

از خاک برگرفت و دگر سوی خاک بر د
این صد هزار شوی چها با بعال کرد

از پا فکنده نخل جوانان سر و قد
با خلق بین چه شعبده این پیر زال کرد

جای تو نیست بکن دل ازین جهان
سسیار سروری چو ترا پایمال کرد

غزل شمارهٔ ۲۶۲

خوشا آنکو انابت با خدا کرد
بحق پیوست و ترک ماسوا کرد

خوشا آنکو دلش شد از جهان سرد
گذشت از هر هوس ترک هوا کرد

خوشا آنکسکه دامن چید از غبار
بیار واحد فرد اکتفا کرد

خوشا آنکسکه فانی گشت از خود
ز تشریف بقای حق قبا کرد

خوشا آنکو در بلا ثابت قدم ماند
بجان و دل بعهد او وفا کرد

خوش آنکو لذت دار الفنا را
فدای لذت دار البقا کرد

خوش آن دانا که هر دانش که اندوخت
یکایک را عمل بر مقتضا کرد

خوشا آنکو بحدس صایب عقل
مهم و نامهم از هم جدا کرد

خوشا آنکو به تنهائی گرفت انس
چو فیض ایام بگذشته قضا کرد

غزل شمارهٔ ۲۶۳

آمد شبی خیالش در صدر سینه جا کرد
در مسجد خرابی بتخانه ای بنا کرد

از دل ببرد صبر و از جان گرفت آرام
از سر ربود هوش و در سینه کارها کرد

حرفی ز عشقم آموخت ز آن آتشی بر افروخت
کز پای تا سرم سوخت بس شور و فتنها کرد

هم زهد کرد غارت هم رندی و بصارت
با دین و دل چها کرد با خشک و تر چها کرد

گفتی ترحمی کن بر جان ناتوانم
گفتا که عشق هرگز بخشید یارها کرد

من شیر مست عشق در بیشهٔ فتاده
کی تر ز خشک یا تریا هرّ زبّر جدا کرد

با آن عصای موسیم آن دم که اژدها شد
فرعون و قصر او را یک لحظه ز ابتدا کرد

طوفان نوح دیدی چون شست نقش کفار
زان آب عشق بگذشت اغیار را فنا کرد

فیض ار تو مرد عشقی از دل بر آرهوئی
هوئی که چون بر آری جانرا توان فدا کرد

غزل شمارهٔ ۲۶۴

روی در روی یار باید کرد
پشت بر کار و بار باید کرد

خوندل را زدیده باید ریخت
دل و جانرا نثار باید کرد

عشق هوش است و عقل سرپوشی
خویش را هوشیار باید کرد

بندگی و فکندگی خواهی
عاشقی اختیار باید کرد

ور طلب میکنی بزرگی و جاه
عقل با خویش یار باید کرد

گر نه عشق است در خور تو نه عقل
کار دنیات یار باید کرد

در سرت گر هوای فردوسست
یا هوا کار زار باید کرد

از جهنم اگر نداری باک
طلب اعتبار باید کرد

حق تجلی نمود از همه سو
چشم را فیض چار باید کرد

غزل شمارهٔ ۲۶۵

عشق آمد و عقل را بدر کرد
فرزند نگر چه با پدر کرد

بس عیب نهفته بود در عقل
عشق آمد و جمله را هنر کرد

آنها که غم تو کرد با من
کس را نتوان از آن خبر کرد

گفتم که کنم بصبر چاره
کارم را چاره خود بتر کرد

کی صبر کند علاج عاشق
باید سد و چارهٔ دگر کرد

هر کو بغم تو شد گرفتار
از کشور عافیت سفر کرد

جز نقش خیال تو نگنجد
غم را باید ز دل بدر کرد

پشت فلک از غم تو خم شد
یا ناله من در او اثر کرد

شرح غم عشق فیض میگفت
یاری چو نیافت مختصر کرد

غزل شمارهٔ ۲۶۶

لعل لب تو چه با شکر کرد
وان لولو تر چه با گهر کرد

زلف و خالت چه کرد با مهر
چشم و ابرو چه با قمر کرد

رفتار خوشت چه کرد با سرو
گفتار خوشت چه با شکر کرد

آب و رنگت چو کرد با گل
سیب ذقنت چه با ثمر کرد

لطف و قهرت چه کرد با جان
هجر تو چه با دل و جگر کرد

چشم خوش مست تو چه پرداخت
چون جانب عاشقان نظر کرد

ایزد روزی که حسن میساخت
حسن تو ز نشاءه دگر کرد

بر خورد ز عمر هر که یکبار
بر صفحهٔ عارضت نظر کرد

امروز نسیم بوی جان داشت
مانا بحوالیت گذر کرد

وصف حسن تو فیض میگفت
چون نتوانست مختصر کرد

غزل شمارهٔ ۲۷۳

دل زاغبار پاک خواهم کرد
لشگر غم هلاک خواهم کرد

خون دل را ز دیده خواهم ریخت
سینه بهر تو پاک خواهم کرد

از طرب باز قصه خواهم گفت
غصه را غصه ناک خواهم کرد

چیک چیک کباب دل تا کی
سینه را چاک چاک خواهم کرد

زان لب و چشم مست خواهم شد
حلقه در گوش تاک خواهم کرد

عاقبت جان بوصل خواهم داد
بر سر هجر خاک خواهم کرد

بهر آن تا نجات یابد فیض
خویشتن را هلاک خواهم کرد

غزل شمارهٔ ۲۷۴

چو نقاش ازل طرح جهان کرد
محبت را چو جان دوری نهان کرد

شراب عشق بر آفاق پیمود
جهانرا سربسر لبریز جان کرد

جهان چون مست شد از باده عشق
گلی را دل ز دلها جان روان کرد

برون آورد دست لطف از جیب
چگویم تا چها با جسم و جان کرد

دل آزاد کانرا جای خود ساخت
روان عاشقان جان جهان کرد

عنایتهای عشق لایزالی
چه با جان دل آزاد گان کرد

نقاب از روی چون خورشید برداشت
جمالی در هویدائی نهان کرد

ربود از سینها او هر دلی بود
چو دلها را ربود آهنگ جان کرد

بدردی فیض را بخرید از وی
دوای درد بی درمان بآن کرد

غزل شمارهٔ ۲۷۵

توانی گر درین ره ترک جان کرد
توانی عیش با جان جهان کرد

اگر جان رفت جانان هست بر جای
بجانان زندگی خوشتر توان کرد

چه باشد جان و صد جان در ره دوست
جهانی جان بقربان میتوان کرد

اگر دل از جهان کندن توانی
توانی هرچه خواهی در جهان کرد

گرش سر در نیاری می توانی
به زیر پا فلک را نردبان کرد

اگر دل از زمین کندن توانی
توانی رخنهٔ در آسمان کرد

توانی خاک در چشم زمین ریخت
توانی حلقه در گوش زمان کرد

بود نقش جهان را جمله قابل
دلت را هرچه خواهی میتوان کرد

ترا چشم دو عالم می توان دید
ترا گوش دو عالم می توان کرد

کسی کو بست دل در مهر جانان
مر او را میرسد این گفت و آن کرد

سزد مر بیدلان را اینچنین گفت
سزد مر عاشقانرا آن چنان کرد

دل از خود گر توان کندن درین راه
بسی دشوار فیض آسان توان کرد

غزل شمارهٔ ۲۷۶

گر یار بما رخ ننماید چه توان کرد
ز آنروی نقاب ار نگشاید چه توان کرد

پنهان ز نظرها اگر آید بتماشا
در دیده دل از ما بزداید چه توان کرد

آن حسن و جمالی که نگنجد بعبارت
این دیده مرآنرا چو نشاید چه توان کرد

در دیدهٔ عشاق چه خورشید عیانست
گر در نظر غیر نیاید چه توان کرد

چون روی نماید دل و دین را برباید
یک لحظه ولیکن چه نیاید چه توان کرد

آید بر این خسته دمی چون بعیادت
عمرم اگر آندم بسر آید چه توان کرد

ای فیض گرت یار نخواهد چه توان گفت
ور خواهد و رخ می ننماید چه توان کرد

غزل شمارهٔ ۲۷۷

دل را غمگین نمی توان کرد
غمگین را تمکین نمی توان کرد

تلخست جهان به غیر عشقت
کامی شیرین نمی توان کرد

عشق تو بجان خرید ای دوست
سودا به از این نمی توان کرد

ز آمدشد غیر پاک کردم
دل را چرکین نمی توان کرد

دل منزل دوست است در وی
غیری تمکین نمی توان کرد

غم را شادی حساب کردم
جان را غمگین نمی توان کرد

از هر که جفا کند بریدم
با دوست چنین نمی توان کرد

گر صبر توان ز ماه رویان
زان زهره جبین نمی توان کرد

جان و دل و دین فداش کردم
دل در عشق جز این نمی توان کرد

جز در ره وصل دوستان فیض
ترک دل و دین نمیتوان کرد

غزل شمارهٔ ۲۷۸

یاد باد آنکه اثر در دل شیدا میکرد
آن نصیحت که مرا واعظ و ملا می کرد

یاد باد آنکه مرا بود دل دانائی
عالمی کسب خرد زان دل دانا می کرد

اختیار از کف من برد کنون معشوقی
که بدل گاه گره می زد و گه وا می کرد

تاخت بر مملکت دین و دلم یکباره
آنکه صید من دل خسته تمنا می کرد

برد از دست من امروز متاع دل و دین
رفت آن کاین دلم اندیشه فردا می کرد

گو بیا کفر من دل شده بنگر ملا
آنکه از دفتر دینم ورقی وا می کرد

گو بیا حالی و بر گریهٔ من فاش بخند
که پس پرده ام از پیش تماشا می کرد

بسته دید از همه سو راه رهائی بر خود
دل که گاهی هوس زلف چلیپا می کرد

ممکنم نیست ازین دام خلاصی دیگر
جاش خوش باد که از دور تماشا می کرد

دل بیچاره چو افتاد درین ورطه نخست
روز و شب ورد «متی اخرج منها» می کرد

آخرالامر بگرداب بلا تن در داد
آنکه با ترس نظر بر لب دریا می کرد

بت پرستید و بر همن شد و ز نار ببست
رفت آن فیض که او دفتر دین وا میکرد

غزل شمارهٔ ۲۷۹

یاد آن روز که از زلف گره وا می کرد
دو جهان بستهٔ آن جعد چلیپا می کرد

نظری سوی من خسته نهان می افکند
نگه حسرتم از دور تماشا می کرد

تیر مژگان بدم میزد و جانم به دعا
تبر دیگر بهمان لحظه تمنا می کرد

هر چه می دید در اینملک بغارت می داد
هر چه می دید درین بادیه یغما می کرد

آتشی در دل و جان زان رخ تابان می زد
علم فتنه بپا زان قد رعنا می کرد

خویش را جمع و پریشانی دلها میخواست
گاه بر زلف گره میزد و گه وا می کرد

گاه بر مملکت عقل شبیخون میزد
گاه تاراج دل و دین بعلالا می کرد

گاه جان و تنم او ز آتش حسرت میسوخت
از ره دیده گهم غرقهٔ دریا می کرد

گاه با من ز سر لطف دمی وا میشد
گه بزعم دل من قهر بر اعدا می کرد

غمزه و قهر و عتاب و گله و عشوه و ناز
بهر صید دلم اسباب مهیا می کرد

آتشی بود چو رخساره بمی می افروخت
آفتی بود چو قصد صف دلها می کرد

دل دیوانه گهی کعبه و گه بتگده بود
گاه میبست در فیض و گهی وا می کرد

عاقبت فیض چو تن داد درین بحر محیط
یافت آن گوهر معنی که تمنا می کرد

غزل شمارهٔ ۲۸۰

بکوی سرّ قدر گر گذر توانی کرد
به پیش تیر قضا جان سپر توانی کرد

چنانکه هست اگر سرّ کار دریابی
ز دل شکایت بیجا بدر توانی کرد

چو دانی آنچه بتو میرسد نوشته شده است
ز خار خار تاسف حذر توانی کرد

خدای را بعدالت اگر شناختهٔ
بخویش نسبت اسباب شر توانی کرد

اگر ز آینهٔ سر غبار بزدائی
بچشم سر برخ او نظر توانی کرد

اگر نقاب بر افتد ز طلعت ازلی
بیک نگاه ابد را بسر توانی کرد

بر آستانهٔ جانان اگر دهد بارت
سر و تن و دل و جان خاک در توانی کرد

اگر ز عالم صورت ز صدق دل نکنی
بجان بعالم معنی سفر توانی کرد

چگونه ثبت توان کرد فیض در اوراق
حدیث عشق چه سان مختصر توانی کرد

غزل شمارهٔ ۲۸۱

شور عشقی گر که دلرا بر سر کار آورد
بلبل گلزار معنی را بگلزار آورد

آتشی در من زند از من بسوزد ما و من
گوش هستیهای مادر حلقهٔ یار آورد

نور روی دوست عالمگیر شد موسی کجاست
پیر و خاتم شود تا تاب دیدار آورد

هر که دیدار جمال دوسترا انکار کرد
جرعهٔ از بادهٔ عشقش باقرار آورد

میکند در پرده مستی ترسم ار شوری کنم
غیرتش منصور دیگر بر سر دار آورد

میکنم در پرده مستی تاخس خشکی مباد
در گلستان حقایق خار انکار آورد

عشق اگر در زاهدان یابد رهی از داغها
در دل چون سنگشان گلزارها بار آورد

عشق باید تا درین افسردگان آتش زند
از نی رگهای تنشان نالهٔ زار آورد

در زمین دل نهال غم نشانیدم دگر
بو که بعد از روزگاری خرمی بار آورد

هر کرا خواهد چشاند از غم خود جرعهٔ
این متاعی نیست کانرا کس ببازار آورد

گر به بیند منکر عشاق خورشید رخش
مو بمویش ذره ذره در دم اقرار آورد

فیض دم در کش زمانی بر خموشی صبر کن
یار شیرین لعل شیرین را بگفتار آورد

غزل شمارهٔ ۲۹

تجلی چون کند دلبر کنم شکران تجلی را
تسلی چون دهد ازخود نخواهم آن تسلی را

بسوزد در تجلی و نسازد با تسلی دل
ببخشدگر تسلی جان دهم آن جان تجلی را

تجلی تان کند بر من مرا از من کند خالی
که یکتایم نشیمن کی کنم جز جای خالی را

تسلی چون توان شد از جمال عالم آرایش
تسلی باد قربان ناز سلطان تجلی را

از آن عاقل بماندستی که رویش را ندیدستی
کسی مجنون تواند شد که او دیده است لیلی را

کسی او را تواند دیدکو گردد سراپاجان
که چشم سرنیارد دید حسن لایزالی را

جلالش چون گذارد جان جمالش می نوازد دل
و گرنه کس نیارد تاب انوار جلالی را

زکس تا کس نیاساید جمالش روی ننماید
نه بیند دیدهٔ خود بین جمال حق تعالی را

اگر خواهی رسی در وی گذر کن از هوای دل
بهل سامان غالی را بمان ایوان عالی را

کسی جانش شود فربه که جسم او شود لاغر
زخون دل غذا و زبور یا سازد نهالی را

نعیم اهل دل خواهی دلت را صاف کن از عشق
بمان لذات دنیا را بهل فردوس اعلی را

دلت فردوس می خواهد کمالی را بدست آور
که باشد با تو در عقبی بهل صاحب کمالی را

اگر خواهی که عقلت را زدست دیو برهانی
زسربیرون کن ار بتوانی اوهام خیالی را

بکن از غیرحق دل را بروب از ما سوی جانرا
بدو نان وار گذار اسباب جاهی را و مالی را

ترا این وصفها چون نیست خالی زن تن ازگفتن
بیان دیگر مکن ای فیض حز او صاف حالی را

غزل شمارهٔ ۳۰

هر که آگه شد از فسانهٔ ما
عاقبت پی برد بخانهٔ ما

آنکه جوید نشان نشان نبرد
بی نشانی بود نشانهٔ ما

بگذراند زعرش هر که نهد
سرطاعت بر آستانهٔ ما

توسن چرخ را بدین شوکت
رام کرده است تازیانهٔ ما

نرسد دست کوته همت
که بلندست آشیانهٔ ما

قدر ما را کسی نمیداند
غیرآن صاحب زمانهٔ ما

همه عالم اگر شود دشمن
ما و آن دوست یگانهٔ ما

هر که با ما بسر برد نفسی
داند او عیش جاودانهٔ ما

هر که را وصل ما بچنگ آید
هوش بربایدش چغانهٔ ما

غیر درگاه ما پناهی نیست
سرخلقی و آستانه ما

کار و استاد و کار گه مائیم
غیرمانیست کار خانهٔ ما

همه ما و بهانهٔ اغیار
کو کسی بشکند بهانهٔ ما

دام پیدا و دانه ناپیدا
غیب بینست مرغ دانهٔ ما

از سر اهل رباید هوش
دم مزن فیض از فسانهٔ ما

غزل شمارهٔ ۳۱

ای زتو خرّم دل آباد ما
وز تو غمگین خاطر ناشاد ما

عشق تو آزادی در بندگی
بندهٔ تو گردن آزاد ما

ای گشاد بندهای بسته تو
بستهٔ تو بند ما در زاد ما

ای زتو آباد دلهای خراب
وی زتو ویران دل آباد ما

ای که هستی در دل ما روز و شب
وقت جوش لطف میکن یاد ما

داد تو بر عاشقان بیداد کرد
داد بیداد تو آخر دادما

دادما بیداد مااز داد تست
ای اسیر داد تو بیداد ما

شکوه ها داریم از بیداد خود
داد ما ده داد ما ده داد ما

از تو میجوئیم در عشقت مدد
ای زتو در هر غم استمداد ما

فیض ا زتو هم پناه آرد بتو
ا ی بتو خوش خاطر ناشاد ما

غزل شمارهٔ ۳۲

اشکهای گرم ما و آههای سرد ما
کس نداند کز کجا آید مگر هم درد ما

عاقلان را کی خبر باشد زحال عاشقان
کی شناسد درد ما جز آنکه باشد مرد ما

خام بیدردی چه داند اشک گرم و آه سرد
دردمند پختهٔ باید شناسد درد ما

شهسوار عرصهٔ عشقیم گردون زیر ران
بستهٔ این چار ارکان کی رسد در گرد ما

شد گواه عقل عاقل گونهای سرخ او
شاهدان عشق ما این گونهای زرد ما

پرده برخیزد یقین گردد کدامین بهترست
عقل تن پروردشان یا عشق جان پروردما

خارما و ورد ماجور حبیب و لطف او است
نیست کسرا در جهانچون خارما و ورد ما

حرّ ما و برد ما عشقست و عقل دوربین
جنت ما حرّ ما و دوزخ ما برد ما

یکه حرف فیض را مانند نبود در جهان
جفت حرف ما نباشد غیرحرف فرد ما

غزل شمارهٔ ۳۳

بوئی زگلشنی است بدل خارخار ما
باید که بشکفد گلی آخر زخار ما

درنقش هر نگار نگر نقش آن نگار
گرچه نگار و نقش ندارد نگار ما

رفتم چو در کنارش ازمن کناره کرد
کر خود کناره گیر و درآرد کنار ما

کردیم از دو کون غم دوست اختیار
بگرفت اختیار زما اختیار ما

گوهر که هر چه کم کند از ما سراغ کن
جام جهان نماست دل بی غبار ما

ما را بهاروسبزه و گلزار درو لست
از مهر جان خزان نپذیرد بهار ما

اندوه عالمی بدل خود گرفته ایم
کسی را غبار کی رسد از رهگذار ما

بر دوش خویش بار دو عالم نهاده ایم
کی دوش کس گرانشود از بار بار ما

از یک شرار آه بسوزیم هر دو کون
یاران حذر کنید ز سوز شرار ما

روزی گل مراد بخواهدشکفت فیض
زین گریه های دیدهٔ شب زنده دار ما

غزل شمارهٔ ۳۴

دارد شرف بر انجم و افلاک خاک ما
آئینهٔ خدای نما جان پاک ما

تاامر و خلق جمله شود دوست دست صنع
کشته است تخم مهر گیاهی بخاک ما

درما فکنده دانهٔ از مهر خویشتن
تا کاینات جمع شود در شباک ما

در بدو آفرینش و تخمیر آب و گل
با آب و تاب عشق سرشتند خاک ما

مستان پاک طینت میخانهٔ الست
گیرند باده های مروّق زتاک ما

ما را درون سینهٔ خود جای داده اند
هستند آسمان و زمین سینه چاک ما

فردوس جای ما و ملک همنشین حور
کزخاک آن سرای بود خاک پاک ما

مسجود هر فرشته و محبوب روح قدس
یارب چه گوهر است نهان زیر خاک ما

فیض از زبان خویش نمیگوید این سخن
حرفی است از زبان امامان پاک ما

غزل شمارهٔ ۳۵

غم زخوی خویش داردخاطر غمناک ما
نم زجوی خویش دارد دیده نمناک ما

ناله اش از جور خویشست ایندل پر آرزو
زخمش از دستخودست این سینهٔ صد چاک ما

بر روان ما زخاک ما بسی بیداد رفت
داد میخواهد زخاک ما روان پاک ما

باک جان ما زخاک ما و باک دل زخود
نیست ما را هیچ باک از دلبر بی باک ما

خار و خاشاک تن ما سدّ راه جان ماست
عشق کوکاتش زند در خار و در خاشاک ما

خاک میروید گل و نسرین و نرگس در چمن
خاک ما خاری نروید خاک بر سر خاک ما

تاک رز بخشد می و تاک تن ما بی ثمر
دود آهی نیست هم کاتش فتد در تاک ما

اینجهان و آنجهان بااینهمه تشویش هست
بهر جاندادن درون خود گریبان چاک ما

هر که قدر جان پاک ما شناسد چون ملک
سجده دارد جسم ما را بهر جان پاک ما

کرد تعظیم تن ما بهر جان ما ملک
زانکه بوی حق شنید از جان ما در خاک ما

از حریم قدس جانرا گرچه تن افکند دور
عنقریب از لوث تن رسته است جان پاک ما

عاقبت تن میشود قربان جان خوش باش فیض
میبرد سیلاب قهر جان بدر یا خاک ما

غزل شمارهٔ ۳۶

بالا رویم بس که زاندازه گذشتیم
در عالم دل در چه شمارست دل ما

بر تابهٔ عشق تو برشتند دل ما
با درد و غم و غصه سرشتند گل ما

صد شکر بدست آمدش این گنج سعادت
گر عشق نمیبود چه میکرد دل ما

دهقان ازل کشت درین یوم محبت
زان بر ندهد غیر بلا آب و گل ما

گردرد نبودی بچه پرورده شدی جان
یاد تو نمیبود چه میکرد دل ما

گر آرزوی دولت وصل تو نبودی
خاطر بچه خوش داشتی از خویش دل ما

احرام سیر کوی تو بستیم بر آن خاک
شاید که شود ریخته خون بحل ما

گر حلّه عفو تو نباشد که بپوشد
بیرون نرود از تن جان خجل ما

داریم امید از کرمش ورنه ز تقصیر
تقسیر نشد ذرّهٔ فیض از قبل ما

غزل شمارهٔ ۳۷

بررهگذر نفحهٔ یار است دل ما
خرّم تر از ایام بهار است دل ما

از غیب رسد قافلهٔ تازه بتازه
آن قافله را راهگذار است دل ما

روشنتر از آئینه و آب و مه و مهر است
پاکیزه ز زنگار و غبار است دل ما

خالی نبود یکنفس از حور سرشتی
پیوسته نگارش بکنار است دل ما

هر دم رود از جا بهوای سر زلفی
آشفته تر از طرّه یارست دل ما

یک لحظه فرارش نبود لیک همیشه
در شیوه رندی بقرار است دل ما

هم صومعه هم میکده هم مسجد و هم دیر
یک معنی و بنموده هزار است دل ما

غافل منگر منبع فیض است دل فیض
گستاخ مبین مسند یار است دل ما

غزل شمارهٔ ۵۴

آنکه را هستی همیشه در طلب
در تو پنهان است از خود می طلب

زانچه میجوئی بروز و شب نشان
در بر تو حاضر است او روز و شب

تار و پود هیکلت او می تند
در دلت از وی فتد شور و شغب

از فراق او تن تو در گداز
رشتهٔ جانت از او در تاب و تب

روی او سوی تو ای غافل زخود
چشم بگشا هان چه شدپاس ادب

مایهٔ شادی درون جان تست
از چه غم داری تو ای کان طرب

یکنفس از دیدنش فارغ مباش
در لقا یکدم میاسا از طلب

حاضر و غایب بغیر از وی که دید
من هرب منه الیه قد رغب

حکمت او بس غرایب را مناط
قدرت او بس عجایب را سبب

ای زسر تا پا همه خلقت غریب
ای ز پا تا سر همه امرت عجب

جامع اضداد جز حق نیست فیض
ره بحق بنمودمت زین ره طلب

هر کسی در غور این کم میرسد
گر رسیدی تو بدین مگشای لب

غزل شمارهٔ ۵۵

در وصل تو میزنند احباب
افتتح یا مفتح الابواب

چه شود گر بر تو ره یابند
کم بقوا ناظرین خلف الباب

تا کی ازحضرت تو صبر و شکیب
طال تطوا فهم وراء حجاب

در پس پرده تا بکی حسرت
ارحم نظره بلا جلباب

از توشان جز تو مدعائی نیست
ما لدیهم سوی لقاک ثواب

خود حساب کتاب خود کرده
انهم قسطهم بغیر حساب

وجنوا قل موتهم ثمرات
و اوتوا قبل نقلهم بشراب

سکروا فی هواک ثم ضحوا
ما لهم فی سواک هواک مناب

از سببها گذاشته اند و حجب
خرقوا الحجب ارتقوا الاسباب

کرده بانفس و با هواغزوات
هزموا الجند قاتلوا الاحزاب

فیض از خود اگر بپرهیزی
انّ للمتّقین حسن مآب

غزل شمارهٔ ۵۶

در وصل تو میزنند احباب
تاب هجران نماندشان بشتاب

بی تو جان تا بکی تواند زیست
دل بیچاره چند آرد تاب

بنماآفتابرا بسی ابر
بگشا از جمال خویش نقاب

تا بمانند عاقلان حیران
خشک مغزان شوند اولواالالباب

پیشوایان شوند تازه مرید
شیب را نو کنند عهد شباب

بنده و خواجه در هم آمیزند
یتفانی العبید فی الارباب

باخودآیند بیخودان هوا
هوشیاران شوند مست و خراب

نه بصر ماند از اولوا الابصار
نه ادب آید از اولوا الالباب

اینچنین روزی ار شود روزی
لیس فیض یری والااصجاب

غزل شمارهٔ ۵۷

گفتمش دل بر آتش تو کباب
گفت جانها زماست در تب و تاب

گفتمش اضطراب دلها چیست
گفت آرام سینه های کباب

گفتمش اشک راه خوابم بست
گفت کی بود عاشقانرا خواب

گفتمش بهر عاشقان چکنی
گفت بر گیرم از جمال نقاب

گفتمش پرده جمال تو چیست
گفت بگذر زخویشتن در ایاب

گفتمش تاب آن جمالم نیست
گفت چون بی تو گردی اری تاب

گفتمش باده لب لعلت
گفت از حسرتش توان شد آب

گفتمش تشنهٔ وصال توام
گفت زین می کسی نشد سیراب

گفتمش جان و دل فدا کردم
گفت آری چنین کنند احباب

گفتمش مرد فیض در غم تو
گفت طوبی لهم و حسن مآب

غزل شمارهٔ ۵۸

ای که چون عمر میروی بشتاب
خستگانرا به غمزهٔ دریاب

گروفا میکنی بوعده قتل
کارم از دست میرود بشتاب

غم تو راحت دل غمگین
عشقت آرام سینهای کباب

بی خودم کن از آن لب میگون
تشنهٔ را به جرعهٔ دریاب

شب نشستم بیاد ابرویت
پشت بر خواب و روی در محراب

عاشقانرا سر غنودن نیست
دیدهٔ بی دلان ندارد خواب

خواب در چشم من چه سان آید
چون دمی نیست خالی از سیلاب

بر رخم بسته تا بکی در وصل
افتتح یا مفتح الابواب

فیض آندم بدوست پیوندی
که نباشی تو در میانه حجاب

غزل شمارهٔ ۵۹

زان دو چشمم مدام مست و خراب
میکشم لحظه لحظه جام شراب

میشوی از فورغ حسن آتش
میشوم از نگاه حسرت آب

غمزهٔ شوخ چشم فتّانت
میبرباید دل از اولوا الالباب

هوشمندان زنرگس مستت
بیخود افتاده اند مست و خراب

قامتی خواهد آمدم در بر
دوش دیدم قیامتی در خواب

خون دل تا بکی بدیده برم
چون کنم در جگر ندارم آب

در وصلت چو بستهٔ بر فیض
افتح یا مفتح الابواب

غزل شمارهٔ ۶۰

گرنکندی بسته ماند اینجا دلت
تو بمانی بیدل آنجا در عذاب

حسرتی ماند بدل آنرا که داد
دل بچیزی گر نشد زان کامیاب

هست دنیا چون سرابی تشنه را
تشنه کی سیراب گردد از سراب

آیدت هر دم سرابی در نظر
سوی آن رانی بتعجیل و شتاب

آن نباشد آب و دیگر همچنین
هرگز از دنیا نگردی کامیاب

خل غیرالله اقبل نحوه
هر چه بینی غر حق زان رو بتاب

ددر را بگذار و صافی را بگیر
بگذر از قشر ای دل و بستان لباب

تا شوی با جان عالم متصل
تا شوی از روح عالم کامیاب

گفت با تو فیض اسرار سخن
فهم کن والله اعلم بالصواب

غزل شمارهٔ ۶۱

در محافل شعر میخوانم گهی با آب و تاب
گاه بهر خویش خوانم بی لب از روی کتاب

شعر حق خوانم نه باطل حکمت و قوت خرد
آنچه روی دل کند سوی حق و دارالثواب

شعر خوانم کاورد ارواح را در اهتزاز
لرزه افتد در بدن معنی چو بگشاید نقاب

در مقامی کاندر و سنجند نقد هر سخن
آن سخن کان تن بلرزاند نیاید در حساب

شور در سر نور در دل افکند اشعار حق
شیب را سازد شباب و قشر را سازد لباب

روح در پرواز آید زاستماع بیت بیت
افکند در سینه آتش آورد در دیده آب

شعر حق پرمغز و شعر باطل از معنی تهی
آن بود دریای مواج این بود همچون حباب

آن غزل خوانم که هر کو بشنود بیخود شود
با سراپای وجود او کند کار شراب

آن غزل خوانم که جانرا سوی علیین کشد
از جمال شاهد مقصود بر گیرد حجاب

آن غزل خوانم که در وی معنی قرآن بود
گر فرود آید بکهسار از خجالت گردد آب

آن غزل خوانم که بر دل سرد گرداند جهان
جان شود مشتاق رحلت زین کهن دیر خراب

جلوه های معنیش جان در دل سامع کند
تا حیات تازه یابد گردد از حق کامیاب

بشنود گر عابدان بیند رخ معبود را
از میان عابد و معبود برخیزد حجاب

گر بگوش زاهد آید بیتی از ابیات او
بگذرد ز انکار اهل دل شود مست و خراب

نیست شعر من چو شعر شاعران خالی زمغز
تا توانی دل بتاب از شعر فیض و رو متاب

غزل شمارهٔ ۶۲

عشق پرداز ما مرا دریاب
ای بلای خدا مرا دریاب

سوخت از آتش هوس جانم
بردم آبم هوا مرا در یاب

لحظه لحظه خودی و خود بینی
گیردم از خدا مرا دریاب

صحبت خلق دورم از حق کرد
عمر من شد هبا مرا در یاب

هر دم آید گرانی از طرفی
گیرد از من مرا مرادریاب

در گلو غصه قصه در دل ماند
محرم رازها مرا دریاب

کشت بیگانه ام به غمخواری
یکره ای آشنا مرا دریاب

نزدم در رضای حق نفسی
برضای خدا مرا دریاب

بگدائی بدین در آمده ام
نظری کن شهامرا دریاب

فیض را سوی حق نشانی ده
رهبر وراهنمای مرا دریاب

غزل شمارهٔ ۶۳

بیمار زارم دریاب دریاب
جز تو ندارم دریاب دریاب

در راه عشقت از پا فتادم
رحمی که زارم دریاب دریاب

دو از رخ تو در خاک و در خون
جان می سپارم دریاب دریاب

جان شد خیالی تن شد هلالی
زار و نزارم دریاب دریاب

با سخت جانی ابرو کمانی
افتاده کارم دریاب دریاب

شد زاشک خونین رویم منقّش
زیبا نگارم دریاب دریاب

دل شد زشوق آب بشتاب بشتاب
طاقت ندارم دریاب دریاب

شد در فراقت نامهربانا
از دست کارم دریاب دریاب

مشکل که فیضت زین غم برد جان
بیمار و زارم دریاب دریاب

غزل شمارهٔ ۷۰

دلم گرفت ازین خاکدان پر وحشت
ره بهشت کدامست و منزل راحت

بلاست صحبت بیگانه و دیار غریب
کجاست منزل مالوف و یار بی کلفت

زسینه گشت جدا و نیافت محرم راز
نفس گره شده در کام ماند از غیرت

اگر بعالم غیبم دریچهٔ بودی
زدودمی بنسیمی دمی ز دل کربت

مگر سروش رحیلی بگوش جان آمد
دل گرفته گشاید زکربت غربت

زوصل دوست نسیمی بیار باد صبا
که سخت شعله کشیده است آتش فرقت

بجز کتاب انیسی دلم نمیخواهد
زهی انیس و زهی خامشی زهی صحبت

اگر اجل دهدم مهلت و خدا توفیق
من و خدا و کتابی و گوشهٔ خلوت

هزار شکر که کاری بخلق نیست مرا
خدا پسند بود فیض را زهی همت

غزل شمارهٔ ۷۱

گرانی از بدرون آید از در جنت
برون روم زدر دیگر ای فلان همت

خیال قرب گرانان دلم گران دارد
چو جای دیدن ایشان و کلفت صحبت

شود زدور چو سنگین عمامهٔ پیدا
نعوذ بالله از این قوم فاقروا تبت

بسر ببسته و پیچیده حبلهای مسد
برد زحبلش حمالهٔ الحطب غیرت

عمامهای گران بر سرگران جانان
چو کوه بر سر کوهیست در دل الفت

از آن عمامه سنگین بسر نهد سنگین
که بر زمین بنشاند قرارهٔ کلفت

اگر عمامهٔ سنگین گران بسر ننهند
زجا گیرد و در آید جهان همه وحشت

بمعنی است گران چونکه بر دلست گران
تنش اگر چه سبک باشد از ره صورت

خدا زشر گرانش نگاه میدارد
کسی که خوی کند همچو فیض با خلوت

غزل شمارهٔ ۷۲

قد تجلی جماله جلوات
و تبدی جلاله سطوات

لم یدع فی الصدور من قلب
سلبه للقوب بالحرکات

لم یذر فی الروس من عقل
قهره للعقول باللمخات

من رای مرهٔ محاسنه
حار فیها و حام فی الفلوات

ما سهی بالسهام ذو غرو
سببه للعقول بالغمزات

طعمه فی افواد ما احلاه
غمزه بالعیون و الخفیات

فاق حسن المدح قاطبهٔ
حسنه فی لطایف الجلوات

قال لی بالجنان ما تفنع
قلت بعد الوصال ذاهیهات

ذفت ذاک الشراب کیف اسلو
بسراب بقعیه الخطرات

فیض دع ذا و لاتقل شططا
فشراب الکلام ذو سکرات

و توجه حباب قدس الحق
بحضور صفا من الکدرات

کم معادن بدن من الملوک
لقلوب تکاید الخلوات

غزل شمارهٔ ۷۳

یک نظر مستانه کردی عاقبت
عقل را دیوانه کردی عاقبت

با غم خود آشنای کردی مرا
از خودم بیگانه کردی عاقبت

در دل من گنج خود کردی نهان
جای در ویرانه کردی عاقبت

سوختی در شمع رویت جان من
چارهٔ پروانه کردی عاقبت

قطرهٔ اشک مرا کردی قبول
قطره را در دانه کردی عاقبت

کردی اندر کلّ موجودات سیر
جان من کاشانه کردی عاقبت

زلف را کردی پریشان خلق را
خان و مان ویرانه کردی عاقبت

مو بمو را جای دلها ساختی
مو بدلها شانه کردی عاقبت

در دهان خلق افکندی مرا
فیض را افسانه کردی عاقبت

غزل شمارهٔ ۷۴

بدل و بجان زد آتش سبحات حسن و زیبت
بجهان فکند شوری حرکات دلفریبت

دل عالمی زجا شد زتجلی جمالت
دو جهان بهم برآمد زکرشمهٔ غریبت

تو گل کدام باغی چه شود دهی سراغی
که برم بدیده و سر نه بدامن بجیبت

گل گلشن وفائی همه مهری و وفائی
چه شود که گوش داری بفغان عندلیبت

بنشین دمی به پیشم برهان دمی زخویشم
بحلاوت خطانت بملاحت عتیبت

بنشین دمی و بنشان غمی از دل پریشان
بنوید لطف و احسان که بمردم از تهیبت

بنشین دمی و برخیز بزن آتشی و بکریز
بکجا روی که من دست ندارم از رکیبت

دل من نمی شکیبد زجمال دوست زاهد
تو که طالب بهشتی تو و وعده و شکیبت

من و رو برو و نقدا تو و انتظار فردا
من و صحبت حبیبم تو و نسیه و نصیبت

بدر تو فیض آمد بامید آنکه یابد
زعطای بیشمارت زنوال بی حسیبت

غزل شمارهٔ ۷۵

بکجا روم زدستت بچه سان رهم زشستت
همه جا رسیده شستت همه را گرفته دستت

بکشی بشست خویشم بکشی بدست خویشم
بکش و بکش که جانم بفدای دست و شستت

بمن فقیر مسکین چو گذر کنی بیفکن
نظری چنانکه دانی بزکوهٔ چشم مستت

بنوازی ار گدائی به تفقد و عطائی
نکنی ازین زبانی نرسد از آن شکستت

نگهی بناز میکن در فتنه باز میکن
بره نظاره بس دل بامید فتنه هستت

کنیم خراب و گوئی زچه اینچین شدستی
زنگاه نیم مستت زدو چشم می پرستت

بسخن حیات بخشی بنگاه جان ستانی

بکن آنچه خواهدت دل چه زنیکوئی گستت
کند آرزو کسی کو سر همتش بلندست
که نهد سری بپایت که شود چه خاک پستت

بدرت شکسته آیم تو نپرسیم که چونی
برهت فتاده نالم تو نگوئیم چه استت

چه شود گر التفاتی بکنی بجانب فیض
سر لطف اگر نداری ره قهر را که بستت

غزل شمارهٔ ۷۶

اگر راه یابم ببوم و برت
سراپا قدم گردم آیم برت

بکویت بیابم اگر رخصتی
ببوبت کنم عیش در کشورت

ندارم شکیب از تو ای جان من
تو آئی برم یا من آیم برت

قدم رنجه فرما بیا بر سرم
بقربان پایت بگرد سرت

وگرنه بده رخصتی بنده را
که سرپای سازم بیایم برت

تو آئی دل و جان نثارت کنم
من آیم شوم خاک ره بر درت

نیم گرچه شایسته صحبتت
ولی هستم از جان و دل چاکرت

جز این آرزو نیست در دل مرا
که پیوسته باشد سرم بر درت

چو فیض از غم عشق گردم غبار
مگر بادم آرد ببوم و برت

غزل شمارهٔ ۱۰

از عمر بسی نماند ما را
در سر هوسی نماند ما را

رفتیم زدل غبار اغیار
جز دوست کسی نماند ما را

رفتیم بآشیانهٔ خویش
رنج قفسی نماند ما را

از بس که نفس زدیم بیجا
جای نفسی نماند ما را

یاران رفتند رفته رفته
دمساز کسی نماند ما را

گرمی بردند و روشنائی
زایشان قبسی نماند ما را

گلها رفتند زین گلستان
جز خارو خسی نماند ما را

دل واپسی دگر نداریم
در دهر کسی نماند ما را

کو خضر رهی درین بیابان
بانک جرسی نماند ما را

جز ناله که مونس دل ماست
فریاد رسی نماند ما را

بستیم چو فیض لب ز گفتار
چون همنفسی نماند ما را

غزل شمارهٔ ۱۱

از دل که برد آرام حسن بتان خدا را
ترسم دهد بغارت رندی صلاح ما را

ساز و شراب و شاهد نی محتسب نه زاهد
عیشی است بی کدورت بزمیست بی مدارا

مجلس ببانک نی ساز مطرب سرود پرداز
ساقی مهٔ دل افروز شاهد بت دل آرا

با اینهمه چسان دین در دل قرار گیرد
تقوی چگونه باشد در کام کس گوارا

از محتسب که ما را منع از شراب فرمود
ساغر گرفت بر کف میخورد آشکارا

آن زاهدی که با ما خشم و ستیزه میکرد
شاهد کشید در بر فی زمره السّکارا

فهمید عشق زاهد شاهد گرفت عابد
میخانه گشت مسجد واعظ بماند جا را

چون طبع ما جوان شد با پیر کی توان بود
کر چلّه را بماندیم معذور دار ما را

فیض از کلام حافظ میخوان برای تعوید
دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را

غزل شمارهٔ ۱۲

وصف تو چه میکنم نگارا
آن وصف بود ثنا خدا را

از باده کیست نرگست مست
رویت زکه دارد این صفا را

شمشاد ترا که داد رفتار
کز پای فکند سروها را

از لطف که شد تن تو چون گل
وزقهر که شد دلت چو خارا

چشمان ترا که فتنه آموخت
کز ما رمقی نماند ما را

در مملکت خرد که سرداد
آن غمزهٔ شوخ دلربا را

در چشم خوش تو کیست ساقی
کز ما پی می ربود ما را

بر دانه خال عنبرینت
آن دام که گسترید یارا

آب رخت از کدام چشمه است
کز چشم بریخت آب ما را

تیر مژه از کمان ابرو
بر دل که زند بگو خدا را

این حسن و جمال دلفریبت
از بهر که صید کرد ما را

ازشیوه یار فیض آموخت
در پرده ثنا کند خدا را

غزل شمارهٔ ۱۳

یارا یارا ترا چه یارا
تا دل بربائی اذکیا را

این دلبری از تو نیست بالله
این فتنه زدیگریست یارا

آنکسکه نگاشته است نقشت
بر صفحهٔ نیکوئی نگارا

در پردهٔ حسن تست پنهان
دل میبرد از بر آشکارا

از خال و خطت کتاب مسطور
داده است بدست دیده مارا

تا درنگریم و باز خوانیم
در روی تو سورهٔ ثنا را

هر جزو تو آیتی زقرآن
هر شیوه ستایشی خدا را

هر جلوهٔ تو کند ثنائی
در پرده جناب کبریا را

آئینهٔ حسن تو نماید
بی صورت و بی جهت خدا را

از فیض کسی دگر برد دل
تو بیخبری ز دل نگارا

غزل شمارهٔ ۱۴

اگر فضل خدای ما بجنبش جا دهد ما را
بعشق او دهیم از جان و دل فردوس اعلا را

بآب چشم و رنگ زرد و داع بندگی بر دل
که در کاراست ما را نیست حاجت حقتعالی را

بود تاویل این مصراع حافظ آنچه من گفتم
باب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبا را

نباشد لطف او با ما چه سود از زهد و از تقوی
چوباشد لطف اوبا ما چه حاصل زهدوتقوی را

ولی ما را بباید طاعت و تقوی و اخلاصی
ادب باید رعایت کرد امر حق تعالی را

بلی ما را نباشد کار بارّد و قبول او
که او بهتر شناسد خبث و طیب و طینت ما را

بترس از آنچه در اول مقدر شد برای تو
باهل معرفت بگذار بس حل معما را

بیاخاموش شو ای فیض از این اسرار و دم در کش
که کس نگشود و نگشاید بحکمت این معما را

غزل شمارهٔ ۱۵

شود شود که شود چشم من مقام ترا
شود شود که بینم صباح و شام ترا

شود شود که شوم غرق بحر نور شهود
بدیده تو به بینم مگر بکام ترا

شود شود که نهم روی مسکنت بر خاک
بدرگه تو و خوانم علی الدوام ترا

شود شود که دل و جان و تن کنم تسلیم
برای خویش نباشم شوم تمام ترا

شود شود که سراپا چو دام چشم شوم
بدین وسیله مگر آورم بدام ترا

شود شود که نهم دل بجست جوی وصال
بدیده پویم و جویم علی الدوام ترا

شود شود کو سرفیض در ره تو رود
که تا بکام رسد هم شود بکام ترا

غزل شمارهٔ ۱۶

درآ در عالم معنی نظر کن سوی این صحرا
که گل گل بشکفا دل گل خود روی این صحرا

جهان معنیست ان ارض واسع کان شنیدستی
بیا هجرت کن از اقلیم صورت سوی این صحرا

معطر دارد از بوی گل قدسی جهانی را
بیا ای جان من فیضی ببر از بوی این صحرا

درینصحراست آهوئیکه از شیران رباید دل
زهی صیادی چشم خوش آهوی این صحرا

بیا ای آنکه خاری در دلت از حسن گلروئیست
بسوزان خار دل در نور آتش خوی این صحرا

بیا ای آنکه در زنجیر زلفی بسته داری دل
گشاد دل بجو از وسعت دلجوی این صحرا

بیا ای آنکه وسواس بتی شوریده ات دارد
دلترا شستشوئی ده در آب جوی این صحرا

چه در کوی بتان افتاده کوکو میزنی دلتنگ
گشایشرا اگر گوئی سپاری کوی این صحرا

گشاد سینهٔ فیض از گشاد روی این صحرا
بحسن دلبران کی میدهد یکموی این صحرا

غزل شمارهٔ ۱۷

بهل ذکر چشمان خونریز را
بمان فکر زلف دل آویزرا

دل و جان بیاد خدا زنده دار
بحق چیز کن این دو ناچیز را

اگر مستی آرزو با شدت
بکش ساغر عشق لبریز را

زحق عشق حق روز و شب میطلب
بزن بر دل این آتش تیز را

گذر کن زشیرین لبان حجاز
بیاد آر فرهاد و پرویز را

بجد باش در طاعت شرح و عقل
مهل رسم تقوی و پرهیز را

مکدر چو گردی بخوان شعر حق
حق تلخ شیرینی آمیز را

بروز دلت غم چو زور آورد
بجو مطرب شادی انگیز را

چو در طاعت افسرده گردد تنت
بیاد آر عباد شبخیز را

بدل میرسان دم بدم یاد مرگ
چو بر مرکب آسیب مهمیز را

چو رازی نهی با کسی درمیان
بپرداز از غیر دهلیز را

حجابت زحق نیست جز چیزو کس
حذر کن زکس دور کن چیز را

نماند آدمی خو بپالیز دهر
بگاوان بماندند پالیز را

خدایا اگر چه نیرزد بهیچ
بچیزی بخر فیض ناچیز را

غزل شمارهٔ ۱۸

بده ساقی آن جام لبریز را
بده بادهٔ عشرت انگیز را

می ء ده که جانرا برد تا فلک
درد کهنه غربال غم بیز را

چه پرسی زمینا و ساغر کدام
بیک دفعه ده آن دو لبریز را

گلویم فراخست ساقی بده
کشم جام و مینا و خم نیز را

اگر صاف می می نیاید بدست
بده دردی و دردی آمیز را

در آئینهٔ جام دیدم بهشت
خبر زاهد خشگ شبخیز را

پریشان چو خواهی دل عاشقان
برافشان دو زلف دل آویز را

بشرع تو خون دل ما رواست
اشارت کن آن چشم خونریز را

چه با غمزهٔ مست داری ستیز
بجانم زن آن نشتر تیز را

دل فیض از آن زلف بس فیض دید
ببر مژده مرغان شبخیز را

غزل شمارهٔ ۱۹

از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مرا
کافر عشقم اگر غیر تو کس باشد مرا

با تو باشم وسعت دل بگذرد از عرش هم
بی تو باشم هر دو عالم یک قفس باشد مرا

من نمیدانم چسان جانم فداخواهد شدن
این قدر دانم نگاهی از تو بس باشد مرا

عمر خواهم پایدار و جان شیرین بیشمار
بر تو می افشانده باشم تا نفس باشد مرا

هر کسی دارد هوس چیزی نخواهم من جز آنکه
سرنهم در پای جانان این هوس باشد مرا

توتیای دیدهٔ گریان کنم تا بینمش
گر بخاک پای جانان دست رس باشد مرا

جهد کن تا کام من شیرین شود از شهد وصل
فیض تا کس دست بر سر چون مگس باشد مرا

غزل شمارهٔ ۲۰

از جمال مصطفی روئی بیاد آمد مرا
وز دم و یس القرن بوئی بیاد آمد مرا

فکرتم در سر معراج نبی اوجی گرفت
قرب حق سوی بی سوئی بیاد آمد مرا

درکنار بحرعلم ساقی کوثر شدم
از بهشت معرفت جوئی بیاد آمد مرا

سوی وجه الله رهی میخواستم روشن چو مهر
زاهل عصمت یک بیک روئی بیاد آمد مرا

زلف بر رخسار خوبان دیده ام از سرکنه
اهل ایمان را سر موئی بیاد آمد مرا

در شب تاری بدل نور عبادت چون نیافت
روی حورائی و گیسوئی بیاد آمد مرا

فیض را در شاعری فکر کهن از یاد رفت
در حقیقت فکرت توئی بیاد آمد مرا

غزل شمارهٔ ۲۱

وصل با دلدار میباید مرا
فصل از اغیار می باید مرا

چون نیم از اصل خود ببریده اند
نالهای زار می باید مرا

من کجا و رسم عقل و دین کجا
مست یارم یار می باید مرا

بی وصال او نمیخواهم بهشت
دار بعد از جار میباید مرا

عشق از نام نکو ننگ آیدش
عاشقم من عار می باید مرا

عقل دادم بستدم دیوانگی
شیوهٔ این کار میباید مرا

تا بکی این راز را پنهان کنم
مستی و اظهار میباید مرا

سر زمن سر میزند بی اختیار
محرم اسرار میباید مرا

گفتگو بگذار فیض و کار کن
در ره او کار میباید مرا

غزل شمارهٔ ۲۲

آنچه را از بهر من او خواست آن آید مرا
خواستش از راز پنهان ناگهان آید مرا

سعی در تحصیل دنیا و فضولش بیهده است
در ازل قدری که روزی شد همان آید مرا

سوی مشرق گر روم یا راه مغرب بسپرم
برجبینم آنچه بنوشته است آن آید مرا

بر سرم گرچه نمیدانم چه خواهد آمدن
اینقدر دانم که مردن بی امان آید مرا

هیچ تمهیدی نکردم بهر مهمان اجل
با وجود آنکه دانم ناگهان آید مرا

زندگانی شد تلف سودی نیامد زان بکف
نیست از کس شکوه ام از خود زیان آید مرا

هر که خیری میکند اضعاف آن یابد جزا
میدهم جان در رهش تا جان جان آید مرا

هر که بخشد جرمی از کس بگذرند ازجرم او
میکنم من اینچنین تا آنچنان آید مرا

هر که بر تن میفزاید نور جان کم میکند
میگذارم فیض تن تا نور جان آید مرا

غزل شمارهٔ ۲۳

یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مرا
ساعتی بی شور و مستی سرنمی آید مرا

سربسر گشتم جهانرا خشک وتر دیدم بسی
جز جمال او بچشم تر نمی آید مرا

هم محبت جان ستاندهم محبت جان دهد
بی محبت هیچ کاری بر نمی آید مرا

شربت شهد شهادت کی بکام دل رسد
ضربتی از عشق تا برسر نمی آید مرا

جان بخواهم دادآخر در ره عشق کسی
هیچ کار از عاشقی خوشتر نمی آید مرا

تانفس دارم نخواهم داشت دست ازعاشقی
یکنفس بی عیش و عشرت سرنمی آید مرا

غیروصف عاشق و معشوق و حرف عشق فیض
درّی از دریای فکرت بر نمی آید مرا

گر سخن گویم دگر از عشق خواهم گفت و بس
جز حدیث عشق در دفتر نمی آید مرا

غزل شمارهٔ ۲۴

آفتاب وصل جانان بر نمی آید مرا
وین شب تاریک هجران سرنمی آید مرا

دل همیخواهد که جان در پایش افشانم ولی
یکنفس آن بیوفا بر سر نمی اید مرا

طالع شوریده بین کان مایهٔ شوریدگی
بی خبر یکبار از در در نمی اید مرا

ازطرب شیرینترست آن نوش لب لیکن حسود
قامت چون نخل او در بر نمی آید مرا

بخت بدبین کز پیامی خاطر ما خوش نکرد
آرزوئی از نکویان بر نمی آید مرا

زرد شد برک نهال عیش در دل سالهاست
لاله رخساری بچشم تر نمی آید مرا

من زرندی و نظر بازی نخواهم توبه کرد
هیچ کاری فیض ازین خوشتر نمی آید مرا

غزل شمارهٔ ۲۵

ای که در این خاکدان جان و جهانی مرا
چون بروم زین سرا باغ و جنانی مرا

جان مرا جان توئی لعل مرا کان توئی
در دل ویران توئی گنج نهانی مرا

آنکه بدل میدمد روح سخن هردمم
تا نزند یکنفس بی دمش آبی مرا

شب همه شب تابصبح همنفس من توئی
روز چو کاری کنم کار و دکانی مرا

تا که بمحفل درم با تو سخن میکنم
چونکه بخلوت روم مونس جانی مرا

یکنفس ازپیش تو گر بروم گم شوم
چون بتو آرم پناه امن و امانی مرا

گر تو برانی مراجان زفراقت دهم
جان بوصالت دهم گر تو بخوانی مرا

گه به وصالم کشی گه ز فراقم کشی
گاه چنینی مرا گاه چنانی مرا

فیض بتو رو کند رو چو بهرسو کند
نور تو عالم گرفت قبله از آنی مرا

غزل شمارهٔ ۲۶

ترا سزاست خدائی نه جسم را و نه جانرا
تو را سزد که خودآئی نه جسم را و نه جانرا

توئی توئی که توئی و منی و مائی و اوئی
منی نشاید و مائی نه جسم را و نه جانرا

توئی که تای ندارد وحید و فردی و یکتا
نبود غیردوتائی نه جسم را و نه جانرا

تو را رسد که در آئینهٔ رسالت احمد
جمال خویش نمائی نه جسم را و نه جانرا

تو را رسد بنسیم کلام آل محمد ص
زر از چهره گشائی نه جسم را و نه جانرا

تو را رسد که هزاران هزار نقش بدایع
زکلک صنع نمائی نه جسم را و نه جانرا

ترارسد که دو صدساله زنک کفر و گنه را
زلوح دل بزدائی نه جسم را و نه جانرا

ترا رسد که چو جا نشد زجسم جسم زهم ریخت
دگر اعاده نمائی نه جسم را و نه جانرا

ترا رسد که در آئینهٔ نعیم و عقوبت
بلطف و قهر در آئی نه جسم را و نه جانرا

بلطف خویش ببخشا اسیر قهر خودت را
چو نیست از تو رهائی نه جسم را و نه جانرا

نه ایم از تو جدا موجهای بحر وجودیم
نباشد از تو جدائی نه جسم را و نه جانرا

زما و من چون بپرداخت فیض خانهٔ دل را
تو را رسد که در آئی نه جسم را و نه جانرا

غزل شمارهٔ ۲۷

اگر خرند زعشاق جان سوخته را
روان بدوست برم این روان سوخته را

کشد چو شعله زحرف فراق دوست نفس
کشم بکام خموشی زبان سوخته را

زآتش دل من حرف در دهن سوزد
کسی چگونه بفهمد بیان سوخته را

خبر ببر ببر دلبر ای صبا و بگوی
سزد که رحم کنی عاشقان سوخته را

بگو زسوختگان آتشین رخان پرسند
ترا چه شد که نپرسی فلان سوخته را

زهم بپاش صبا قالبم بپاش افکن
مهل که دفن کنند استخوان سوخته را

بسوخت زآتش عشقش تنم طبیب برو
دوا چگونه توان خستگان سوخته را

فتاد آتش عشقش بدل زمن کم شد
کجا روم زکه پرسم نشان سوخته را

حدیث سوختگانست بهرخامان حیف
خبر کنید زمن همدمان سوخته را

دهان و کام و زبان سوخت زاولین سخنش
بگو به فیض به بندد دهان سوخته را

غزل شمارهٔ ۲۸

بنواز دل شکسته ای را
رحمی بنمای خسته ای را

میکن چو گذر کنی نگاهی
برخاک رهت نشسته ای را

بیگانه مشو بخویش پیوند
از هر دو جهان گسسته ای را

سهلست کنی گر التفاتی
دل بر کرم تو بسته ای را

مگذار بدام نفس افتد
از چنگل دیو جسته ای را

با بار فتد بچنگ ابلیس
با خیل ملک نشسته ای را

مگذار شود بکام دشمن
دل در غم دست بسته ای را

مپسند دگر شود گرفتار
بهر تو زخویش رسته ای را

بی دانه و آب زار مگذار
مرغ پر و پا شکسته ای را

یا رب چه شود که دست گیری
از پای فتاده خسته ای را

فیض است وغم تو و دگر هیچ
وصلی از خود گسسته ای را

بسته است دل شکسته در تو
بپذیر شکسته بسته ای را

غزل شمارهٔ ۶

هشدار که دیوان حسابست در اینجا
با ماش خطابست و عتابست در اینجا

تا آتش خشمش چکند بامن و با تو
دلهای عزیزان همه آبست در اینجا

آن یار که با درد کشانش نظری هست
با صوفی صافیش عتابست در اینجا

بر شعلهٔ دل زن شرری زآتش قهرش
آنجا اگر آتش بود آبست در اینجا

دشنامی از آن لب کندم تازه و خوشبو
زآن گل سخن تلخ گلابست در اینجا

هر چیز چنان کو بود آنجا بنماید
آنجاست حمیم آنچه شرابست در اینجا

رو دیده بدست آر که در دیدهٔ خونین
آنجاست خطا آنچه صوابست در اینجا

این بزم نه بزمیست که باشدمی و مطرب
می خون دل احباب کبابست در اینجا

آنجا مگرم جام شرابی بکف آید
در چشم من این باده سرابست در اینجا

با دوست در آید مگر آنجا زدر لطف
با دشمن و با دوست عتابست در اینجا

آید زسرافیل چو یک نفخه بکوشش
بیدار شود هر که بخوابست در اینجا

هر توشه سزاوار ره خلد نباشد
نیکو بنگر فیض چه بابست در اینجا

فردا مگر آنجا کندش لطف تو معمور
آندل که زقهر تو خرابست در اینجا

غزل شمارهٔ ۷

میتوان برداشت دل از خویش و شد از جان جدا
لیک مشکل میتوان شد از بر یاران جدا

صحبت یاران خوشست و الفت یاران خوشست
این دو با هم یارباید این جدائی آن جدا

یار کلفت دیگرست و یار الفت دیگرست
صحبت آنان جدا و صحبت اینان جدا

صحبت آنان قرین خواندن تبت ید است
صحبت اینان نشد از معنی قرآن جدا

صحبت آنان بلای جان هر فهمیدهٔ
صحبت اینان دوای درد از درمان جدا

یار باید یار را در راه حق رهبر شود
نه که سازد یار را از دین و از ایمان جدا

یار باید یار باشد در فراق و در وصال
نه بود در وصل یار و یار و در هجران جدا

یار باید یار را غمخوار باشد در بلا
زو جدا هرگز نگردد گر شود از جان جدا

در غم و اندوه باشد یار با یاران شریک
در نشاط و کامرانی نبود از ایشان جدا

چون بگرید یار باید یار هم گریان شود
نی که این گرید جدا گاه آن شود گریان جدا

هر چه بپسندد بخود بپسندد آنرا بهر یار
هر چه از خود دور خواهد خواهد از یاران جدا

دشمنان یار را دشمن بود از جان و دل
دوستش را دوست دار باشد از عدوان جدا

مال اگر داری برو در راه یاران صرف کن
ورنه خدمت کن مباش از نیکی و احسان جدا

بگذر از راحت جفا و محنت اخوان بکش
ورنه تنها مانی و بی یار و سرگردان جدا

فیض میداند که در الفت چها بنهاده اند
او چه داند کو بود از سنت و قرآن جدا

غزل شمارهٔ ۸

زخود سری بدرآرم چه خوش بود بخدا
زپوست مغز برآرم چه خوش بود بخدا

فکنده ام دل و جانرا بقلزم غم عشق
اگر دری بکف آرم چه خوش بود بخدا

کنم زخویش تهی خویشرا ازخود برهم
زغم دمار بر آرم چه خوش بود بخدا

زدیم از رخ جان زنک نقش هر دو جهان
که روبروی توآرم چه خوش بود بخدا

کنم زصورت هر چیز رو بمعنی آن
عدد دگر نشمارم چه خوش بود بخدا

بنور عشق کنم روشن آینه رخ جان
مقابل تو بدارم چه خوش بود بخدا

زپای تا سرمن گر تمام دیده شود
بحسن دوست گمارم چه خوش بود بخدا

بر آن خیال کنم وقف دیده و دل جان
بجز تو یاد نیارم چه خوش بود بخدا

درون خانهٔ دل روبم از غبار سوی
بجز تو کس نگذارم چه خوش بود بخدا

بود که رحم کنی بر دل شکستهٔ من
بسوز سینه بزارم چه خوش بود به خدا

نهم چین مذلّت بخاک درگه دوست
زدیده اشک ببارم چه خوش بود بخدا

برای سوختن فیض آتش غم عشق
زجان خویش برآرم چه خوش بود بخدا

غزل شمارهٔ ۹

زمهر اولیاء الله شانی کرده ام پیدا
برای خویش عیشی جاودانی کرده ام پیدا

رسا گر نیست دست من بقرب دوست یکتا
زمهر دوستانش نردبانی کرده ام پیدا

ولای آل پیغمبر بود معراج روح من
بجز این آسمانها آسمانی کرده ام پیدا

بحبل الله مهر اهل بیت است اعتصام من
برای نظم ایمان ریسمانی کرده ام پیدا

زمهر حق شناسان هر چه خواهم میشود حاصل
درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا

سخنهای امیرالمومنین دل میبرد ازمن
ز اسرار حقایق دلستانی کرده ام پیدا

جمال عالم آرایش اگر پنهان شد از چشمم
جدیثش رازجان گوش و زبانی کرده ام پیدا

کلامش بوی حق بخشدمشام اهل معنی را
زگلزار الهی بوستانی کرده ام پیدا

قدم در مهر او خم شد عصای مهر محکم شد
برای دشمنش تیر و کمانی کرده ام پیدا

عصا اینجا و عصیان را شفیع آنجاست مهر او
دو عالم گشته ام تا مهربانی کرده ام پیدا

بخاک درگه آل نبی پی برده ام چون فیض
برای خود ز جنت آستانی کرده ام پیدا

ازایشان وافی و صافی فقیهانرا بود کانی
ازین رو بهر عقبی نردبانی کرده ام پیدا

بکوی عشق عیش جاودانی کرده ام پیدا
برای خویش نیکو آشیانی کرده ام پیدا

مرا از دولت دل شد میسر هر چه میخواهم
درون خویشتن گنج نهانی کرده ام پیدا

زعکس روی او در هر دلی مهریست تابنده
بکوی دوست از دلها نشانی کرده ام پیدا

مشام اهل معنی بوی گل مییابد از الفت
زیاران موافق بوستانی کرده ام پیدا

چو در الفت فزاید صحبت اخوان برد حق دل
میان جمع و یاران دلستانی کرده ام پیدا

اگرچه در غم جانان دل از جان و جهان کندم
ولی در دل زعکس او جهانی کرده ام پیدا

زداغ عشق گلها چیده ام پهلوی یکدیگر
درون سینهٔ خود گلستانی کرده ام پیدا

زخان و مان اگر چه برگرفتم دل باو دادم
بکوی عشق لیکن خان و مانی کرده ام پیدا

اگر در پرده دارد یار طرز مهربانی را
من از عشقش انیس مهربانی کرده ام پیدا

کنم تا خویشرا قربان از آن ابرووان مژگان
بدست آورده ام تیری کمانی کرده ام پیدا

اگر جان در ره جانان فدا گردد فدا گردد
زیمن عشق جان جاودانی کرده ام پیدا

نجات فیض تا گردد مسجل نزد اهل حق
ز داغ عشق بر جانم نشانی کرده ام پیدا

غزل شمارهٔ ۳۸

یا رب بریز شهد عبادت بکام ما
ما را زما مگیر بوقت قیام ما

تکبیر چون کنیم مجال سوی مده
در دیدهٔ بصیرت والا مقام ما

ابلیس را به بسمله بسمل کن و بریز
ز امّ الکتاب جام طهوری بکام ما

وقت رکوع مستی ما را زیاده کن
در سجده ساز ذروهٔ اعلی مقام ما

وقت قنوت ذرهٔ از ما بما ممان
خود گوی و خود شنو زلب ما پیام ما

در لجّهٔ شهود شهادت غریق کن
از ما بگیر مائی ما سلام ما

هستی زهر تمام، خدایا تمامتر کن
شایداگر تمام کنی ناتمام ما

فیض است و ذوق و بندگی و عشق و معرفت
خالی مباد یکدم از این شهد کام ما

غزل شمارهٔ ۳۹

یا رب تهی مکن زمی عشق جام ما
از معرفت بریز شرابی بکام ما

از بهر بندگیت بدنیا فتاده ایم
از بندگیت دانه و دنیات دام ما

چون بندگی نباشد از زندگی چه سود
از باده چون تهیست چه حاصل زمام ما

با تو حلال و بی تو حرامست عیشها
یا رب حلال ساز بلطفت حرام ما

جام می عبادت تست این سفال تن
خون میشود ولیک در اینجا مدام ما

این جام دل که بهر شراب محبتست
بشکست نارسیده شرابی بکام ما

رفتیم ناچشیده شرابی زجام عشق
در حسرت شراب تو شد خاک جام ما

عیش منفّص دو سه روزه سرای دون
شد رهزن قوافل عیش دوام ما

از ما ببر خبر بر دوست ای صبا
آن دوست کو بکام خود است و نه کام ما

احوال ما بگویش و از ماش یاد دار
وزبهر ما بیان جواب پیام ما

از صدق بندگیت بدل دانهٔ فکن
شاید که عشق و معرفت آید بدام ما

بی صدق بندگی نرسد معرفت بکام
بی ذوق معرفت نشود عشق رام ما

از بندگی بمعرفت و معرفت بعشق
دل مینواز تا که شود پخته جام ما

از تارو پود علم وعمل دامی از تنیم
فیض اوفتد همای سعادت بدام ما

ای آنکه نگذرد بزبان تو نام ما
گوش تو بشنود زپیمبر پیام ما

از ما دمی بیاد نیاری بسال و ماه
بی یاد تو نمی گذرد صبح و شام ما

گر سوی مابعمد نیاری نظر فکند
یکره بسهو کن گذری بر مقام ما

در راه انتظار بسی چشم دوختیم
مرغی زگلشن تو نیامد بدام ما

پیکی کجاست کاورد از کوی تو پیام
یا سوی تو برد زبر ما پیام ما

ما را اگر نخواست دل از ما چرا گرفت
ورنه چه تلخ دارد از هجر کام ما

فیض آنانکه نام ماش بود ننگ بر زبان
کی گوش میکند بسروش پیام ما

غزل شمارهٔ ۴۰

آسمان را یکسر پرشور میدانیم ما
وز شراب لم یزل محمور میدانیم ما

نورحق تابیده بر اکناف عالم سربسر
نور انجم پرتوی زان نور میدانیم ما

جابجا در هر فلک بنشسته خیلی از ملک
این عبادتخانه را معمور میدانیم ما

هر کرا دانش بود مقصود بر حس و خیال
چشم او گر چار گردد کور میدانیم ما

نزدنزدیکان حق حیّند و ناطق نه فلک
هر کرا این علم نبود دور میدانیم ما

عالم خلقست این عالم که پیدا بینیش
عالم امر از نظر مستور میدانیم ما

چشم فهم نکته زاهل علم بتوان داشتن
جاهل دل مرده را معذور میدانیم ما

قدر هر ظرفی بقدر آن بود کاندر ویست
دل خراب عشق را معمور میدانیم ما

فیض را در هر خیالی ناصری از حق بود
در همه کارش از آن منصور میدانیم ما

غزل شمارهٔ ۴۱

جمال تست بروز آفتاب روزن ما
خیال تست بشبها چراغ مسکن ما

گرفت از تن ما ذره ذره داد بجان
زیمن عشق تو شد رفته رفته جان تن ما

گمان مبر که بیک جا نشسته ام فارغ
دو کون طی شد و یک کس ندید رفتن ما

دل من آهن و عشق تو بود مغناطیس
ربود جذبهٔ آهن ربای آهن ما

صفای کینهٔ ما کینهٔ زکس نگذاشت
نه ایم با کس دشمن بگو بدشمن ما

بمابدی کن و نیکی ببین و تجربه کن
خبر بکسان نیست غیر این فن ما

هزار خوف خطر بودی ارنمیبودی
کتاب معرفت ما دعای جوشن ما

دل فراخ نیاید بتنک از بخشش
بیا ببرگهر معرفت زمخزن ما

سخن زعالم بالا همیشه می آید
کجا خزانهٔ دل کم شود زگفتن ما

غنیمتی شمر این یکدودم که خواهد شد
بجای دیدن ما بعد از این شنیدن ما

جهان بدیده ما تیره شد کجا رفتند
نشاط عهد شباب آندو چشم روشن ما

همان بهار و همانگلشن و همان گلهاست
چه شد نوای خوش بلبلان گلشن ما

دلا اگر ننشینم طرف گل زاری
بیاد لاله رخی خون ما بگردن ما

چو برخضیض زمین مانده ایم سرگردان
چو اوج عالم بالا بود نشیمن ما

خموش فیض حدیث دلست بی پایان
بیان آن نتواند زبان الکن ما

غزل شمارهٔ ۴۲

ای دوای درد بیدرمان ما
وی شفای علت نقصان ما

آتشی از عشق خود در ما زدی
تا بسوزی هم دل و هم جان ما

آتشی خوشتر زآب زندگی
کان بود هم جان و هم ایمان ما

صدهزار احسنت ای آتش فروز
خوش بسوزان منتت برجان ما

خوش بسوزان ما در این آتش خوشیم
تیزتر کن آتش سوزان ما

آتشست این عشق یا آب حیات
یا بهشت و کوثر و رضوان ما

یاکه باغ و بوستان و گلشنست
یاگلست و لاله و ریحان ما

سوخت خارستان ما یکبارگی
شد گلستان کلبهٔ احزان ما

صد هزاران آفرین از جان و دل
باد هر دم فیض بر جانان ما

غزل شمارهٔ ۴۳

ای فدای عشق تو ایمان ما
وی هلاک عفو تو عصیان ما

گر کنی ایمان ما را تربیت
عشق گردد عاقبت ایمان ما

زآتش خوف تو آب دیدها
زآب حلمت آتش طغیان ما

ای بما آثار صنع تو بدید
وی تو پنهان در درون جان ما

ای تو هم آغاز و هم انجام خلق
وی تو هم پیدا و هم پنهان ما

گوشها را سمع و چشمانرا بصر
در دل و در جان ما ایمان ما

ای جمالت کعبهٔ ارباب شوق
وی کمالت قبلهٔ نقصان ما

عاجزیم از شکر نعمتهای تو
عجز ما بین بگذر از کفران ما

ای بدی از ما و نیکوئی زتو
آن خود کن پرده پوش آن ما

فیض را از فیض خود سیراب کن
ای بهشت و کوثر و رضوان ما

غزل شمارهٔ ۴۴

ای در هوای وصل تو گسترده جانها بالها
تو در دل ما بوده ای در جستجو ما سالها

ای از فروغ طلعتت تابی فتاده در جهان
وی از نهیب هیبتت درملک جان زلزالها

ای ساکنان کوی تو مست از شراب بیخودی
وی عاشقان روی تو فارغ زقیل و قالها

سرها زتو پرغلغله جانها زتو پرولوله
تنها زتو در زلزله دلها زتو در حالها

تن میکند از جان طرب جا ندارد از جانان طرب
برمقتضای روحها جنبش کند تمثالها

کردی تجلی بی نقاب تابانتر از صد آفتاب
ما را فکندی در حجاب از ابر استدلالها

آثار خود کردی عیان در گلشن حسن بتان
تا سوی حسن بی نشان جانها گشاید بالها

دادی بتانرا آب و رنگ در سینه دل مانند سنگ
در شستشان دام بلا از زلف و خط و خالها

مارا ندادی صبر و تاب و زما گرفتی رنگ و آب
و زبیدلان جستی حساب از ذره و مثقالها

ای فیض بس کند زین انین در صنع صانع را ببین
تا آن زمین کز این زمین افتد برون اثقالها

غزل شمارهٔ ۴۵

هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزالها
افکند تن اثقالها بگشود جانرا بالها

افکند هر حامل چنین از هول زلزال زمین
گشتند مست اینچنین انداختند احمالها

بیهوش شد هر مرضعه از شدت این واقعه
دست از رضاعت بازداشت بیخود شد از اهوالها

انسان چو دید این حالها گفت از تعجب مالها
گفتند از ارض بدن بیرون فتاد اثقالها

گفت این زمین اخبارها وحی آمدش در کارها
از ربک اوحی لها کرد او عیان احوالها

درامتزاج جسم و جان کردند حکمتها نهان
کشتند در تن تخم جان تا بر دهد اعمالها

تن را حیاه از جان بود جان زنده از جانان بود
جان او بدن عریان شود تا گستراند بالها

ابدان زجان عمران شود وز رفتنش ویران شود
جان از بدن عریان شود تا گستراند بالها

زآمدشد این جسم و جان نگسست یکدم کاروان
افتاد شوری در جهان زین حلّ و زین ترحالها

پرشد دل فیض از انین زان میکند چندان چنین
تا از دلش چون از زمین بیرون فتد اثقالها

غزل شمارهٔ ۴۶

لذات نماند و المها
شادی گذرد جو برق و غمها

غمناک مباش ازآن و زین خوش
چون هردو رود سوی عدمها

هر حادثهٔ که برسرآید
هم سوی عدم کشد قدمها

هر پسریر است عسر در پی
هر عسریرا ز پی کرمها

آخر همه خواب با خیالیست
الا بنوشتهٔ قلمها

کز بهر جزای زشت و نیکو
ماند بصحیفها رقمها

لذات نماند و بماند
از پیروی هوا ندمها

هر محنت و هر بلا که بینی
کفّاره شمار بر ستمها

اندوه چو ما حی گناهست
خوشتر که در آن کشیم دمها

آن کن که بعاقبت بود خیر
فیض است و امید بر کرمها

غزل شمارهٔ ۴۷

ای کوی تو برتر از مکانها
وی گم شده در رهت نشانها

سرگشته ببرّ و بحر گردند
اندر طلب تو کاروان ها

ای غرقهٔ بحر بی نشانی
وان گمره وادی نشانها

هر غمزده ایست از تو محزون
وز تست نشان شادمانها

از تست زمین فتاده بیخود
وز شوق تو شور آسمانها

راهی بتو نیست جز ره عشق
خاصان کردند امتحانها

در عالم عشق سیر کردیم
دیدیم یکان یکان نشانها

دل بر سر دل فتاده مدهوش
تن بر سرتن سپرده جانها

نزد دلدار رفته دلها
سوی جانان روان روانها

جانها همه پاکشیده از تن
دلها همه کنده دل زجانها

سر بر سر نیزهای حسرت
تن ها بر خاک جان فشانها

هرکو از عشق گفت حرفی
افتاد چو فیض بر زبانها

غزل شمارهٔ ۴۸

ای لال زوصف تو زبانها
کوته زثنای تو بیانها

با آنکه تو در میان جانی
جویای تو ایم در کرانها

هر گوشه فکنده نیر فکرت
زهر کرده بهر کمان کمانها

گاهی ببتی شویم مفتون
جوئیم جمالت از نشانها

گاهی از چشم و گاه ابرو
گاهی از لب گهی دهانها

گاهی از لطف و گاه از قهر
گاهی پیدا گهی نهانها

گه سیر کنیم در خط و خال
جوئیم ترا در آن میان ها

گاه از سخنان توی برتوی
گاهی زکتاب و گه بیان ها

القصه بهر طریق یوئیم
با بال دل و پر روانها

گیریم سراغت از که و مه
گاه از پیران گه از جوانها

ما را با تو سری و سرّیست
پنهان زتن و دل و روانها

سودای تو هر کر است چون فیض
دارد بس سود در زیانها

غزل شمارهٔ ۴۹

تو و آرام و پخته کاریها
من و خامی و بی قراریها

پرسشم گر بخاطرت گذرد
دل بیمار و جان سپاریها

غیر را روزهای عیش و طرب
من و شبهای تار و زاریها

بی نکوئی چه بر سرش آمد
کو مراعات حق گذاریها

پای تا سر بمهر تو بستم
یاد ایام رستگاریها

شکوه بگذرام و بنالم زار
تا کند دوست غمگساریها

از در عجز و مسکنت آرم
بندگیها و اشگباریها

شاید از رحم در دلش آرد
آه آتش فشان و زاریها

شکوه از بخت و مهر او دردل
چه شد آرزم و شرمساریها

دعوی دوستی و عرض گله
روی سخت و امید واریها

گفتی ای دلفکار از کهٔ
زار تو زار تو بزاریها

فیض را نیست غیرتو یاری
یاریش کن بحق یاریها

غزل شمارهٔ ۵۰

پژمرده شد دل زآلودگیها
کاری نکردم ز افسردگیها

دل برد از من گه این و گه آن
عمرم هبا شد از سادگیها

هر چند شستم دامان تقوی
زایل نگردید آلودگیها

از پا فتادم و از غم نرستم
نگرفت دستم افتادگیها

زین آشنایان خیری ندیدم
خوش باد وقت بیگانگیها

سامان نخواهم ایوان نخواهم
بیچارگی ها آوارگیها

ای فیض بگسل از عقل و تدبیر
بر عشق تن جان آشفتگیها

ای جمله تقصیر در بندگیها
رو آّب شو از شرمندگیها

شد حق منادی قل یا عبادی
تو جان ندادی کوبندگیها

در راه یوسف کفها بریدند
ای در رهش گم زان پردگیها

آمدقیامت کو استقامت
زین بندگی ها شرمندگیها

صوری دمیدند موتی شنیدند
مرگست خوشتر زین زندگیها

کو عشق و زورش کوشر و شورش
طرفی نبستم ز آسودگیها

از خود بدر شو شوریده سر شو
صحرای پهنیست شوریدگیها

ای آنکه داری در سر غم عشق
ارزانیت باد آشفتگیها

یا رب کجا شد عیش جوانی
خوش عالمی بود آن کودگیها

ای فیض برخیز خاکی بسرریز
در ماتم آن آسودگیها

غزل شمارهٔ ۵۱

نکردیم کاری درین بندگیها
ندیدیم خیری از این زندگیها

از این زندگیها نشد کام حاصل
درین بندگیهاست شرمندگیها

بیا عشق ویران کن صبر و طاقت
که آسوده گردیم ز آسودگیها

اگر هست خیری در آشفتگیهاست
که آشفته تر باد آشفتگیها

ززنگار عقل آئینه دل سیه شد
خوشا سادگیها و دیوانگیها

رهی گر بحق هست شوریدگیهاست
خوشا عیش سودای شوریدگیها

پریشان شو از زلفهای پریشان
مجو خاطر جمع ز آسودگیها

بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشت
که داریم از عمر شرمندگیها

بیا بعد از این فیض بیدار باشیم
که مرگست بهتر ازین خفتگیها

غزل شمارهٔ ۵۲

این چه چشمست و چه ابرو و چه لب
این چه قدست و چه رفتار عجب

این چه خطست و چه خالست و چه حسن
این چه تمکین چه جا و چه ادب

هر یکی از دگری شیرین تر
لب و دندان و دهان و غبغب

جلوه هایت همه آرایش ناز
غمزه هایت همه اسباب و طرب

حرکاتت همه موزون و بجا
سکناتت همه مطبوع و عجب

پای تا سر همه شیرین و لطیف
این چه نخلست سراپای رطب

شب هجران تو غم بر سر غم
روز وصلت همه شادی و طرب

شب اغیار زدیدار تو روز
روز من از غم هجران تو شب

شب اغیار ز تو روز و چه روز
روز فیض از تو شب آنگاه چه شب

غزل شمارهٔ ۵۳

براوج خوبی دیدم مهی شب
گفتم زمهرش در تاب و در تب

گفتم چه باشد نزد من آئی
در خدمت تو باشم یک امشب

گفتا چه مطلب از خدمت من
گفتم چه باشد غیر از تو مطلب

گفتا بیایم منزل کدامست
گفتی که شد روز در چشمم آن شب

گفتم ثنایش کردم دعایش
در حفظ دارش از چشم یا رب

آمد بمنزل بنشست در دل
گفتی که جانی آمد بقالب

گفتا چه خواهی؟ گفتم جمالت
گه مست از چشم گه بیخود از لب

از زلف گاهی خاطر پریشان
از غمزه گاهی در تاب و در تب

گفتا که چشمم مستیست خونخوار
وین زلف و غمزه مار است و عقرب

چون تو گرفتار داریم بسیار
در دام زلف و در چاه غبغب

میگفت سرخوش شیرین و دلکش
گفتی که شکر میبارد از لب

گفتم لبت را یعنی ببوسم
شد در حیا زد انگشت بر لب

گفتم دهانت گفتا که حرفیست
بی جام و باده و آنگه لبالب

گفتم که بالات گفتا بلائیست
بگذر بخیری زین گونه مطلب

این گفت و برخواست صد فتنه شد راست
روز قیامت دیدم من آن شب

چون بنگریدم کس را ندیدم
نی پیش و نی پس نه راست و نه چپ

در سوز دل ماند از حسرتش فیض
با آه و ناله با بانگ یا رب

دل بکن جانا از این دیر خراب
کاسمان در رفتنت دارد شتاب

غزل شمارهٔ ۱۲۸

جان روشندلان که مظهر تست
پرتوی از جمال از هر تست

مستی عاشقان شیدائی
از لب لعل روح پرور تست

دل ما بیدلان سودائی
خستهٔ غمزهٔ ستمگر تست

مست و مخمور از شراب توایم
غم و شادی ما زساغر تست

باعث اختلاف لیل و نهار
زلف مشکین وروی انور تست

سبب انقلاب بدر و هلال
روی خوب و میان لاغر تست

همه سرگشتگان کوی توایم
همه را روی عجز بر در تست

هرچه در عالم کبیر بود
همه شرح کتاب اکبر تست

تو زمن حال دی چه میپرسی
من چگویم زدل چو دل برتست

لطف و رحمت زبنده باز مگیر
فیض از جان کمینه چاکرتست

غزل شمارهٔ ۱۲۹

دگر آزار مادر دل گرفتست
دگر آسان ما مشکل گرفتست

مباد آندست گردد رنجه دلرا
غم جان نه غم قاتل گرفتست

دلم ناید که دست از جان بدارم
که در وی عشق او منزل گرفتست

کنم اظهار اگر شور محبت
خرد گوید ره باطل گرفتست

اگر پنهان کنم غم سینه گوید
که بر من کار را مشکل گرفتست

چه مشکل بوده کار عشقبازی
ره آسودگی عاقل گرفتست

پریشان گر بگوید فیض عجب نیست
ز وضع روزگار سر گرفتست

غزل شمارهٔ ۱۳۰

جنونی در سرم ماوا گرفتست
سرم را سر بسر سودا گرفتست

خردگر این بود کاین عاقلانراست
خوش آنسرکش جنون ماوا گرفتست

ندارد چشم مجنون کس و گرنه
دو عالم را رخ لیلا گرفتست

بچشم خلق چون طفلان نمایند
که باز یشان زسرتا پا گرفتست

مسلمانان ره عقبی کدامست
دلم از وحشت دنیا گرفتست

بپای جان زغفلت هست بندی
و گرنه ره سوی عقبا گرفتست

مشو ای فیض بابیگانه همراز
چو وابینی ترا ازما گرفتست

غزل شمارهٔ ۱۳۱

دلم دیگر جنون از سرگرفته است
خیال شاهدی در بر گرفتست

زسوز آتش عشق نگاری
سراپای وجودم در گرفتست

زآه آتشینم در حذر باش
که دودش در همه کشور گرفتست

سوی میخانه ام راهی نمائید
که دل از مسجد و منبر گرفتست

اگر شیخم خبر پرسد بگوئید
که آن شیدا ره دیگر گرفتست

صلاح و زهد و تقوی و ورع سوخت
زسر تا پایم آتش درگرفتست

غلامت همت آنم که چون فیض
بیک پیمانه نرک سرگرفتست

غزل شمارهٔ ۱۳۲

دلم با گلرخان تا خو گرفتست
ز گلزار حقیقت بو گرفتست

زمهروئی کتابی پیش دارد
بمعنی انس و با خط خو گرفتست

زحسن بیوفا میخواند آیات
رهی از لا بالا هو گرفتست

بهنگام نمازش رو بحق است
ولیکن قبله زان ابرو گرفتست

برای سنت عطرش نسیمی
از آن زلفان عنبر بو گرفتست

گهی زان لب گرفته ساغرمی
گهی زان نرگس جادو گرفتست

سیه چشمی که بهر قتل عشاق
هزاران دشنه از هر سو گرفتست

بمن یکذره از من نیست باقی
سرا پای وجودم او گرفتست

سر قتل من بیمار دارد
بنازم شیوه نیکو گرفتست

کمان و تیر بهر صید دلها
از آن چشم و از آن ابرو گرفتست

خط سبزش خبر آورد ناگه
که ملک روم را هندو گرفتست

بیا تا رخت بر بندیم ای فیض
که دل زین گنبد نه تو گرفتست

غزل شمارهٔ ۱۳۳

نه فلک چرخ زنان سودائی تست
بیخود افتاده زمین یکتن شیدائی تست

جز تماشای جمال تو تماشائی نیست
هر که حیران جمالیست تماشائی تست

هر که افراخت بدعوائی نکوئی کردن
گر بود راست همان سایه زیبائی تست

سروقدان که زبالائی بالا بالند
آن زبالای برازنده بالائی تست

هر گلی را که بود رنگ درینگلشن و بوی
شمه از گل خود رسته زیبائی تست

از ازل تاباند بینش هر بینائی
همه یک بینش در پرده بینائی تست

هر چه را دردو جهان نور هویدائی هست
همه یک ذره خورشید هویدائی تست

سرّ پنهان شدن روح نهان بودن تو
رمز پیدا شدن قالب پیدائی تست

هر کجا رسم توانائی و دانائی هست
نور دانائی تو زور توانائی تست

بنده خود کیست که خود رای بود در کاری
لاف خودرائی ما پرتو خود رائی تست

بسزای تو نکردیم دمی بندگیت
آنچه هست سزاوار تو آقائی تست

فیض خود را تو بکردار خوش آراسته کن
حسن گفتار نه در خورد خود آرائی تست

غزل شمارهٔ ۱۳۴

از غم هستی چو رستم غمگسار آمد بدست
چون گسستم رشتهٔ اغیار یار آمد بدست

خود چو رفتم از میان دیدم هم او را در کنار
نقش خود چون شستم آن زیبا نگار آمد بدست

بهر آن جان جهان دادم جهانی جان بجان
جان چو دادم در رهش جان بیشمار امد بدست

در دلم جا کرد عشقش اختیار از من گرفت
چون مرا از من برون کرد اختیار آمد بدست

سرنهادم بر سرعشق از جهان پرداختم
پا زهرکاری کشیدم تا که کار آمد بدست

عاقبت بین گشتم و از پیش کردم کار خویش
آنچه در امسال میبایست پار آمد بدست

جانم از عشق جوانی تازه شد پیرانه سر
در خزان عمر بازم نوبهار آمد بدست

نیش مژگان در دلم چندی بحسرت میشکست
خار در دل کاشتم تا گلعذار آمد بدست

آنچه میجوئید یاران در کتاب فلسفه
فیض را از سنّت هشت و چهار آمد بدست

غزل شمارهٔ ۱۳۵

پای تا سر همه ام در غمت اندیشه شدست
زدن تیشه بر این کوه مرا پیشه شدست

خواهش من دگر و آنچه تو خواهی دگرست
نخل امید مرا غیرت تو تیشه شدست

هر نهالی که خیال قد و بالای تو گشت
ریشهٔ شد بدل اکنون همه دل ریشه شدست

دم بدم در دلم از غصه نهالی کارم
از درخت غم تو باغ دلم بیشه شدست

بیش ازین تاب جفای تو ندارم جانا
بس که بگداخت سراپای دلم شیشه شدست

متصل میکندش تا که در آرد از پای
غم هجران تو بنیاد مرا تیشه شدست

ناله ام مطرب و خون باده و چشمم ساغر
یادتو ساقی این بزم و دلم شیشه شدست

گل سرخست رخت یاشده از می گلگون
زعفرانیست رخم یا گل کافیشه شدست

بس که در حسن سراپای تو اندیشه نمود
پای تا سر دل حیرت زده اندیشه شدست

فیض هر روز بنظم غزلی پردازد
سفتن گوهر معنیش مگر پیشه شدست

غزل شمارهٔ ۱۳۶

الهی بکامم شرابی فرست
شرابی زجام خطابی فرست

مرا کشت رنج خمار الست
دگر باره از نو شرابی فرست

دلم تا صفا یابد از زنگ غم
بدردی کشانت که تابی فرست

شد افسرده جانم درین خاکدان
زمهرت بدل آب و تابی فرست

زسر جوش خمخانهٔ حب خویش
بجام شرابم حبابی فرست

بلب تشنهٔ چشمهٔ معرفت
بساقی کوثر که آبی فرست

بعصیان سرا پای آلوده ام
زجام طهورم شرابی فرست

بمعمار میکن حوالت مرا
امیری بملک خرابی فرست

بدل تخم امیدگشتم بسی
بدین کشتزارم سحابی فرست

زدریای غفران و ابر کرم
مرا رحمت بی حسابی فرست

برای براتم ز آتشکده
ز سوی یمینم کتابی فرست

ز قشر سخن فیض دلگیر شد
ز معنای بکرم لبابی فرست

غزل شمارهٔ ۱۳۷

عشق بیچون تو یارب در دل من چون نشست
گوهر روحی پاکی بین چه سان در خون نشست

گشت عالم را سراپا جای گنجایش نیافت
غیرصحرای دل من زان درین هامون نشست

اینقدر دانم که جا کرده است در ویرانه ام
می ندانم چون درآمد از کجا و چون نشست

پادشاه عشق بر ملک خرد تا دست یافت
ملک را بگرفت سرتا سر خرد بیرون نشست

هر خردمندی که بوئی از می عشقش شنید
سر بصحرا داد عقل و پهلوی مجنون نشست

جویها از چشم خونبارم روان شد هر طرف
هر که نزدیک من آمد لاجرم در خون نشست

اشک تا سر کرد از چشمم بدورم شد محیط
تیره آه از سینه ام برخواست برگردون نشست

چرخ هر چند از ترحم مهربانی بیش کرد
گرد محنت بر سر و روی دلم افزون نشست

در غزل فکری نباید کرد چندان فیض را
معنی برخاست تا از خاطرش موزون نشست

غزل شمارهٔ ۱۳۸

مگو که چهره او را نقاب در پیشست
ترا زهستی و همی حجاب در پیشست

حجاب دیدن آن روی شرک و خودبینی است
زهستی تو رخش را نقاب در پیشست

وجود او بمثل همچو آب و تو ماهی
خبر زآب نداری و آب در پیشست

گهی به پرده دنیی دری گهی عقبی
بسی زظلمت و نورت حجاب در پیشست

نماید آنکه بود او نه اوست غره مشو
تو تا به آب رسی بس سراب در پیشست

نظر باو نتوان کرد چون زعکس رخش
بدور باش هزار آفتاب در پیشست

نگه باو نتواند رسید چون برهش
زتار زلف بسی پیچ و تاب در پیشست

کتاب حسن بتان صورت است و او معنی
بهوش باش گرت این کتاب در پیشست

چو هوش ماند چون جلوه کرد اینمعنی
اگر محیط شوی اضطراب در پیشست

بس است فیض زاین فن سخن که سامع را
ز شبهه صد سخن بیحساب در پیشست

غزل شمارهٔ ۱۳۹

باز آمدم با نقل و می سرمست از جام الست
باز آمدم با چنگ و نی سرمست از جام الست

باز آمدم طوفان کنم کونین را ویران کنم
میخانه را عمران کنم سرمست از جام الست

باز آمدم جولان کنم جولان درین میدان کنم
سرها چوکوغلطان کنم سرمست ازجام الست

بی باده مستیها کنم بیخویش هستیها کنم
در اوج پستیها کنم سرمست از جام الست

درپیش او رقصان شوم در کیش او قربان شوم
درخون خودغلطان شوم سرمست ازجام الست

خود را زخود غافل کنم نقش خودی زایل کنم
لوح سوی باطل کنم سرمست از جام الست

افسانها را طی کنم اسب خرد را پی کنم
تجدید عهد وی کنم سرمست از جام الست

دلرا فدای جان کنم جان در ره جانان کنم
این قطره را عمان کنم سرمست از جام الست

در بحر عشق بیکران چون فیض گردم بی نشان
خود را نه بینم در میان سرمست از جام الست

غزل شمارهٔ ۱۵۶

بیا که از ازلم با تو آشنائی هست
زعکس روی تو در دیده روشنائی هست

بدل زچشم خرابت خرابی و مستی
بجان زباده لعل تو جانفزائی هست

زتاب زلف تو گر دل بخویش می پیچد
زلعل دلکشت اسباب دلگشائی هست

مرا زشیوه بیگانگیت باکی نیست
میان عشق من و حسنت آشنائی هست

اگرچه دست من از دامن تو کوتاهست
ولیک دامن لطف ترا رسائی هست

زسنگ قهر تو بر دل شکستی ار آید
زلطفهای لطیف تو مومیائی هست

دل شکسته کجا بندم و دهم بکدام
زپای تا سرت آئین دلربائی هست

سزد که فخر کند بر شهان گدای درت
که پادشاهی عالم درین گدائی هست

نمیرسد بجدائی غمی درین عالم
چه هر کجا که غمی هست در جدائی هست

چنانکه با تو مرا جانب وفا مرعیست
ترا وفای مراعات بیوفائی هست

نیازمند خدا از دو کون مستغنی است
که هر چه در دو جهان هست در خدائی هست

توان بتقوی و طاعت جهان بدست آورد
رساست دست کسی را که پارسائی هست

توانی آنکه کنی بر دو کون پادشهی
اگر ترا بسر خویش پادشاهی هست

سجود شکر بود فرض بی نوایانرا
هزار راحت در رنج بینوائی هست

اگر چه فیض بمقصود ره نمیداند
ولیک در طلبش نور رهنمائی هست

غزل شمارهٔ ۱۵۷

بهر گلی اگرم ناله و نوائی هست
بجان تو اگرم جز تو مدعائی هست

مگو مگو زکجا آمدی کجا رفتی
ببین ببین که به جز سایه تو جائی هست

مگو مگو بجهان آشنا کرا داری
ببین ببین بجهان جز تو آشنائی هست

مرا بغیر هوای تو و رضای تو
هوای دیگر اگر هست و مدعائی هست

هوا بسر نرسانم بمدعا نرسم
چه مدعا چه هوا جز تو روی ورائی هست

بخاک درگه تو گر روم بجای دگر
کجا روم به جز این آستانه جائی هست

مقابل گل رویت نشینم و نالم
چو عندلیب که در گلشن نوائی هست

وصال دوست چو خواهی بساز با غم دوست
چو گنج باشد ناچار اژدهائی هست

اگر جهان همه بیگانه شد زفیض چه باک
چو التفات نهان تو آشنائی هست

غزل شمارهٔ ۱۵۸

بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هست
مرو مرو که ترا نیز مدعائی هست

بیا بیا که هنوزم نفس درآمدنست
ببار بر سر من گردگر بلائی هست

بکش بکش که نهم خنجر ترا گردن
کشم کشم دگرت نیز اگر جفائی هست

بکن بکن بمن خسته آنچه نتوان کرد
بجز دوا اگر این درد را دوائی هست

بکن بکن که جفای ترا نهادم سر
مکن وفا و مروت گرت وفائی هست

ممان ممان زمن خسته هیچ رسم و اثر
بکن را بیخ و بنم عشق را جزائی هست

بگو بگو بوصالت که سخت سوگندیست
شب فراق ترا هیچ انتهائی هست

وفای وعده ندارد طمع زخوی تو فیض
مرا بس است گرت وعدهٔ وفائی هست

غزل شمارهٔ ۱۵۹

ما را با دوست آشنائیست
از دل روش روشنائیست

در صورت اگر چه بس حقیریم
ما را بر دو کون پادشاهیست

آنکس که ز شهر ماست داند
کاین گوهر قیمتی کجائیست

ما را نتوان خرید ارزان
درّ صدف بلا بهائیست

این گوهر شب چراغ درویش
از مخزن خاص کبریائیست

بر ما دو جهان برند حسرت
این عشق عنایت خدائیست

گر پادشهی کنیم شاید
ما را بر او ره گدائیست

این فیض که حق بفیض بخشد
بر جان شکسته مومیائیست

غزل شمارهٔ ۱۶۰

در پردهٔ حسن دلربا کیست
این رشته بدست شاهدان نیست

من بیخبرم زخویش و او مست
هشیار میان ما و او کیست

معشوق که عشق چیست یا رب
این می زکجا و این چه مستی است

در چشم خوش بتان چه نشاه است
این می زکف کدام ساقیست

این روشنی از کدام خورشید
این آب زچشمهٔ که جاریست

دیده است برآب کس چنین نقش
مشاطهٔ حسن نو خطان کیست

بیماری چشم گلرخان را
در پردهٔ دلبری سبب چیست

در هر نگهی هزار فتنه
این معجزهٔ کدام عیسی است

یک تیر آید بصد نشانه
زه زه زکمان و بازوی کیست

هشدار که دیگریست دلبر
دریاب که عشق ما حقیقی است

در حسن بتان تجلی اوست
حق باشد این عشق و حق پرستیست

حسن از حق است و عشق از حق
نامی بر ما زعشق بازیست

ای شاهد شاهدان عالم
معشوق به جز تو در جهان کیست

فرهاد تو صد هزار شیرین
مجنون تو صد هزار دلیل است

ای فیض خراب عشق میباش
آبادی ما در این خرابیست

از خود بگذر بعشق پیوند
باقی عشقست و جمله فانیست

غزل شمارهٔ ۱۶۱

از دل مقصود عشق بازیست
تا ظن نبری که عشق بازیست

گر غرقه بخون دیده باشد
پیراهن عاشقان نمازیست

یک مصلحت از جفای خوبان
رفتن بحقیقی از مجازیست

بر وجه مجاز جلوهٔ حسن
تعلیم طریق عشق بازیست

ورزیدن بندگیست مطلوب
گر عشق حقیقی از مجازیست

ناکامی عاشقان بود کام
ناسازی عشق کارسازیست

بیماری عشق تندرستی است
پستی در عشق سرفرازیست

سرمایهٔ عاشقان نیازست
پیرایهٔ حسن بی نیازیست

هر کس سخنی که داشت طی شد
افسانهٔ ما بدین درازیست

جان بر سر عشق شاهدان نه
ای فیض شهید عشق غازیست

غزل شمارهٔ ۱۶۲

بخیالت نمی توانم زیست
بی جمالت نمی توانم زیست

تشنهٔ بادهٔ وصال توام
بی وصالت نمی توانم زیست

بی جمال تو نیست ار امم
با جمالت نمی توانم زیست

هر چه با بنده میکنی نیکوست
بی فعالت نمی توانم زیست

زان دهان تلخ و شور و شیرینت
بی مقالت نمی توانم زیست

از لبت آب زندگی خواهم
بی زلالت نمی توانم زیست

شربتی زان لبم حوالت کن
بی نوالت نمی توانم زیست

جای جولان تست عرصهٔ دل
بی مجالت نمی توانم زیست

پای دل را بزلف خویش ببند
بی عفالت نمی توانم زیست

غم عشقش کمال تست ای فیض
بی کمالت نمی توانم زیست

غزل شمارهٔ ۱۶۳

آنکه پنهانست از چشم کسان پیداست کیست
در دل هر ذره خورشید نهان پیداست کیست

آنکه دارد آسمانرا تا نیفتد بر زمین
هم زمین را تا بجنبد هر زمان پیداست کیست

سر نه پیچد هیچیک از حلقه فرمان او
کارفرمای زمین و آسمان پیداست کیست

آنکه زو پیداست هر پیدا و هر پیدائی
باز در پیدا و پیدائی نهان پیداست کیست

ظاهر باطن نما و باطن ظاهر نما
در عیان پیدا و در پنهان عیان پیداست کیست

آنکه او پیداست چون خورشید نزد عارفان
در نقاب از دیده نامحرمان پیداست کیست

آنکه روی گلعذارانرا طراوت داد و رنگ
تا بریزد آب و رنگ عاشقان پیداست کیست

آنکه حسن خوبرویان پرتوی از حسن اوست
هر جمیلی می دهد از وی نشان پیداست کیست

آنکه بهر او زمین بی خود فلک سرگشته است
کوه ازو نالان و دریا در فغان پیداست کیست

آنکه هر دم صد قیامت آشکارا میکند
در دل دانا نهان از جاهلان پیداست کیست

آنکه شوری در دل هر ذره افکنده است
جمله عالم زوست در آه و فغان پیداست کیست

آنکه جسم و جان ازو پیدا و او از جسم و جان
ذات پاک او بری از جسم و جان پیداست کیست

آنکه او آئینه کونست و کون آئینه اش
برضمیر بی غبار عارفان پیداست کیست

آنکه مقصود منست از گفتن بیت و غزل
نزد صاحب دل چو خورشید جهان پیداست کیست

گرنداند اهل شک فیض از که میگوید سخن
نزد ارباب بصیرت بیگمان پیداست کیست

غزل شمارهٔ ۱۶۴

در پردهٔ عاشقی نهان کیست
در جلوهٔ دلبری عیان کیست

حسن و احسان چو جمله از تست
محبوب به جز تو در جهان کیست

نگذاشت چو غیرت تو غیری
ما و من و او و این و آن کیست

عاشق چو توئی عشق و معشوق
لیلی که وقیس در جهان کیست

عالم چو ثنای تست یکسر
آن مثنی بی لب و دهان کیست

مثنی توئی و ثناء جز تو
آنرا که ثنا کنند آن کیست

پنهان بجهان تو و عیان تو
غیر از تو عیان که و نهان کیست

هجر و وصل تو هر که داند
داند نیران چه و جنان کیست

خود را چه شناخت فیض دانست
فانی که و هست جاودان کیست

غزل شمارهٔ ۱۷۰

تا نگذرد زنام سزاوار نام نیست
تا معترف به نقص نباشد تمام نیست

ای نامور ز پیش و پس خویش کند حذر
جائی مدان که بهر شکار تو دام نیست

عرفان طلب نخست و پس آنگاه بندگی
بی معرفت عبادت عابد تمام نیست

از دینی اکتفا به تمتع کن و بمان
کین ناقبول قابل عقد دوام نیست

کامی مجو زدهرکه نا کامیست کام
کامی که دل درو نتوان بست کام نیست

کس را نه کام داده نه ناکام کرده اند
فرقی درین میان خواص و عوام نیست

بهر خواص گر چه بود لطف های خاص
بهر عوام نیز بود آنچه عام نیست

دارد مصیبتی همه لیک مختلف
تلخست احتمال مصیبت چو عام نیست

حزن و سرور را بمساوات داده اند
گر چه تفاوتی است که خواجه غلام نیست

زاهد کجا و عاشق شوریده سر کجا
هرگز میان این دو نفر التیام نیست

بگذر بخیر دشمن و بر ما مکن سلام
سالم چو نیستیم ز شرط سلام نیست

غافل ز ذکر حق نشوی فیض یکنفس
بی ذکر مستدام عبادت تمام نیست

غزل شمارهٔ ۱۷۱

عاشقانرا در بهشت آرام نیست
عشقبازی کار هر خود کام نیست

پختهٔ باید بلای عشق را
کار این سودا پزان خام نیست

چارهٔ عاشق همین بیچارگیست
همدمش جز بخت نافرجام نیست

کام نتوان یافتن در راه عشق
غیر ناکامی درین ره کام نیست

دست باید داشتن از ننگ و نام
عشق را عاری چو ننک و نام نیست

زین شب و روز مکرر دل گرفت
ایخوش آنجائی که صبح و شام نیست

خوبتر از خال و زلف دلبران
دانهٔ مردم ربا و دام نیست

آبروی نیکوان دلدار ماست
لیک با این خاک شینان رام نیست

تا وصالش دست ندهد فیض را
این دل سرگشته را آرام نیست

غزل شمارهٔ ۱۷۲

یک محرم راز در جهان نیست
یک دوست بزیر آسمان نیست

غیر از غم عشق همدمی کو
کز صحبت آن دلم گران نیست

فریاد زدست این کرانان
جانرا از عذابشان امان نیست

من طاقت احمقان ندارم
جز مرک سزای احمقان نیست

یارب یا رب غم تو خواهم
دل جز بغم تو شادمان نیست

تا یافت بکوی عشق راهی
دل را غم جان سرجهان نیست

خود جان جهان جهان جان شد
دل بستهٔ انی جهان و جان نیست

شور عشقی چو هست در سر
دلرا پروای این و آن نیست

جائی نتوان نشست ای فیض
کافسانهٔ عشق در میان نیست

غزل شمارهٔ ۱۷۳

کس نیست کز غم تو دلش پاره پاره نیست
لیکن چو چاره کزغم عشق تو چاره نیست

تا کی جفا کنی صنما از خدا بترس
آخر دلست جای غمت سنگ خاره نیست

هر دم هزار چاره کنی در جفای ما
ما را ولی زدست جفای تو چاره نیست

شاید که روز حشر نپرسند جرم ما
در عشق سوختیم عقوبت دوباره نیست

دل بر هلاک نه بعثب دست و پا مزن
کاین قلزم هوا و هوس را کناره نیست

ای فیض عشق ورزکه عشقست هرچه هست
آن دل که عشق نیست درو هیچ کاره نیست

گر جان طلب کند زتو جانان روان بده
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

غزل شمارهٔ ۱۷۴

ما را که نوای بی نوائیست
مستی ز شراب کبریائیست

تا حشر بخویشتن نیائیم
هشیار و یا زحق جدائیست

ساقی قدحی بده که مستی
بهتر زعبادت ریائیست

ما معتکفیم در خرابات
ما را چه مجال پارسائیست

از ما طمع صالح خامیست
مستیست چه جای خودنمائیست

بیگانه مباش زاهد از ما
ما را با دوست آشنائیست

ای فیض ازین صریح تر گوی
ما را از دوست کی جدائیست

غزل شمارهٔ ۱۷۵

دل گرفتار ماه سیما ئیست
جان هوادار سرو بالائیست

گه جنون گاه عقل و گه مستی
در دل تنگ ما تماشائیست

در غم عشق هر پری روئی
سرشوریده سر بصحرا ئیست

بر سرراه هر هلال ابروی
از هجوم نظاره غوغائیست

بر سرکوی هر بتی مه روی
هر طرف زآب چشم دریائیست

از لب لعل هر شکر دهنی
در دل هر کسی تمنائیست

نه همین فیض مست و شیدا شد
که بهر گوشه مست و شیدائیست

غزل شمارهٔ ۱۷۶

گذشت آن گل و حسرت بیادگار گذاشت
برفت از نظر عندلیب و خار گذاشت

چو آسمان بسرم سایه فکند از لطف
بعزتم ززمین بر گرفت و خوار گذاشت

چشید ذوق وصالش چو دل نهان گردید
ببرد لذت مستی ز سرخمار گذاشت

ربود چون زمیان دل کناره کرد از من
وفا و مهر بیکباره بر کنار گذاشت

شکفت غنچه دل از گشاد چهره او
ولی برشته جان عقده بی شمار گذاشت

مثال زینت دنیاست حسن مهرویان
خوش آنکه زین دو گذشت و باختیار گذاشت

بفیض گفتم خوبان وفا نمیدارند
ببین چگونه ترا زارو دلفکار گذاشت

غزل شمارهٔ ۱۷۷

بمرد رستم زال و زتن غبار گذاشت
ببرد حسرت و عبرت بیادگار گذاشت

خوشا کسی که چو رو کرد سوی او دنیا
باختیار گذشت و باختیار گذاشت

بدا کسی که طلب کرد و دل بدنیا بست
باختیار گرفت و باضطرار گذاشت

گذاشت هر که به جز کرد گار حسرت بود
خوشا کسی که دلش را بکردگار گذاشت

فلک نگردد الا بمدعای کسی
که کار خویش بخلاق کار و بار گذاشت

چو اختیار ندادند بنده را در کار
خنک کسی که بمختار اختیار گذاشت

چو فیض هر که بدنیا نبست دل جان برد
دعای خیر زنیکان بیادگار گذاشت

غزل شمارهٔ ۱۷۸

عشق آمد و اختیار نگذاشت
در کشور دل قرار نگذاشت

از جان اثری نماند در تن
وزخاک تنم غبار نگذاشت

کیفیت چشم پرخمارت
در هیچ سری خمار نگذاشت

پنهان میخواست دل غمت را
این دیدهٔ اشگبار نگذاشت

تا جلوه کند درو جمالت
اشگم در دل غبار نگذاشت

عبرت نتوان گرفت از دهر
چون فرصت اعتبار نگذاشت

نشگفته بریخت غنچه دل
تعجیل خزان بهار نگذاشت

رفتم که بپاش جان فشانم
دستم بگرفت و یار نگذاشت

رفتم که کنم شکایت از فیض
کوتاهی روزگار نگذاشت

غزل شمارهٔ ۱۰۳

زغفلت تو ترا صد حجاب در پیش است
صفای چهرهٔ جانرا نقاب در پیش است

بسی کتاب بخواندی کتاب خویش بخوان
زکردهای تو جانرا کتاب در پیش است

حساب کردهٔ خود کن حساب در چه کنی
که ماند از پس و روز حساب در پیش است

عذاب روح مکن بهر مال دنیی دون
عذاب قبر و سوال و جواب در پیش است

زبهر آنچه زپس ماندت چه میسوزی
زمین و حشر و تف آفتاب در پیش است

جواب پرسش اعمال خود مهیا کن
شدن ز شرم و خجالت چو آب در پیشست

توانی ار بعبادت شبی بروز آری
بکن بکن که بهشت و ثواب در پیشست

توانی ار نکنی معصیت بدار فنا
مکن مکن که جحیم و عقاب در پیش است

زمانی ارنکنی خواب در دل شب ها
شود که در لحدت وقت خواب در پیش است

نصیحت تو یکی فیض در دلت نگرفت
ترا زگفتهٔ خود صد حجاب در پیش است

غزل شمارهٔ ۱۰۴

ای آنکه توئی قبله ارباب کیاست
چون تو نبود راهنمائی بنفاست

گر دعوی دانش کنی از بهر مباهات
تسخیر نموده است ترا حبّ ریاست

ای سایس اغیار بتعلیم و هدایت
نفس دغلت را نکنی هیچ سیاست

ای حارس بیگانه ز انواع جهالت
خود را نکنی هیچ زابلیس حراست

عیب جلی خویش نه بینی بدو دیده
عیب خفی غیر بیابی بفراست

گوئی همه را درس بقانون و اشارات
خود هیچ شفائی نبیابی ز دراست

تمییز شریفان و خسیسان زتو پرسند
از نفس شریفت نکنی دور خساست

باطن همه آلبوده بانواع رذایل
پاکیزه کنی ظاهر خود را زنجاست

بینی بدی از کس نکنی صبر بر اخفا

ور نیک عداوت کنی از رشک و نفاست
گوئی همه جا عیب کسانرا بعلالا

در خویش نه بینی شره و بخل و شراست

اصلاح خود او لیست زدلها خبرت نیست
در کار کسان کار مفرمای کیاست

هر تخم که کاری ثمر آن در وی فیض
میکن بنکو کاری انواع غراست

غزل شمارهٔ ۱۰۵

راز در دل شده کره محرم کجاست
مردم فهمیده در عالم کجاست

در گلو بس قصه دل غصه شد
برنیارم زد نفس همدم کجاست

زخم این نامحرمانم دل بخست
محرمی کو در جهان مرهم کجاست

غم بخواهد کنند بنیاد مرا
راه آن معمورهٔ بی غم کجاست

در جهان کو صاحب فهم درست
تا بگوید چارهٔ این غم کجاست

در دو عالم یک سخن فهمم بسست
تا دلی خالی کنم آنهم کجاست

گشته ام بیگانه از خویش و تبار
عشق را پروای خال و عم کجاست

شد مخمر طینت آدم به غم
در بنی آدم دل خرم کجاست

نیش نوشی در جهان بی نیش غم
یک گل بیخار در عالم کجاست

فیض تا کی شکوه از ابنای دهر
ناله کم کن محرم این دم کجاست

غزل شمارهٔ ۱۰۶

خمار گشت مرا ساقیا شراب کجاست
نکرد چارهٔ این درد دُرد ناب کجاست

شکیب و صبر مفرما نماند صبر و شکیب
مزن زتاب و توان دم توان و تاب کجاست

چو نام او شنوم دل در اضطراب آید
دلست مضطرب آن جان اضطراب کجاست

شباب عمر بود وصل یار و هجران شیب
زشیب هجر بجان آمدم شباب کجاست

دلم گرفت درین خاکدان تیره و تنک
کجاست روزنه این باب حجره را و کجاست

گرفت لشکر غم ملک دل بیا مطرب
نی و کمانچه چه شد عود کور باب کجاست

بیار فیض بخوان از کتاب خود غزلی
مگر دلم بگشاید بیا کتاب کجاست

غزل شمارهٔ ۱۰۷

دل که ویران اوست آباد است
جان چو غمناک از او بود شاد است

موبمو خویش را بدو بندم
هر که در بند اوست آزاد است

این سعادت بسعی می نشود
غم او روزی خداداد است

در خرابی بود عمارت دل
خانهٔ دل زعشق آباد است

عشق استاد کار خانهٔ ماست
کوشش از ما زعشق ارشاد است

هیچ کاری نمیکنیم بخود
همه او میکند که استاد است

کار کن کار و گفتگو بگذار
فیض بنیاد حرف برباد است

غزل شمارهٔ ۱۰۸

جمال یار که پیوست بی قرار خود است
چه در قفا و چه در جلوه در قرار خود است

همیشه واله نقش و نگار خویشتن است
مدام شیفتهٔ زلف تا بدار خود است

هم اوست آینه هم شاهد است و هم مشهود
بزیر زلف و خط و خال پرده دار خود است

هم اوست عاشق و معشوق و طالب و مطلوب
براه خویش نشسته در انتظار خود است

برای خود بود و عندلیب گلشن خود
هوای کس نکند سبزه و بهار خود است

بکام کس نشود هرگز آنکه خود کامست
بحال غیر نپردازد آنکه یار خود است

بگوی فیض سخنها که کس نمی فهمد
بقدر دانش خود هر کسی بکار خود است

مدام خون جگر میخورد زپهلوی خود
چو لاله این دل سرگشته داغدار خود است

غزل شمارهٔ ۱۰۹

چراغ کلبه عاشق خیال دلدار است
سری که عشق درونیست خانه تار است

هزار خرمن شادی به نیم جو نخرد
بجان دلی که غم عشق را خریدار است

بعشق زنده بود هر چه هست در عالم
جهان نئیست درو جان عشق درکار است

چو همتی طلبی از جناب عشق طلب
که هر دو کون جنودند و عشق سردار است

حوالی دل عاشق نه بگذرد غفلت
که عشق بر سر او پاسبان بیدار است

رسد چو شادی بیجا براندش شه عشق
سپاه غم چو کند زور عشق غمخوار است

اگر زپای درائیم عشق گیرد دست
اگر خطای برائیم عشق ستار است

تو و حماقت و انکارحرف هر یاری
من و معارف این کار جمله در کار است

تو ای فلان و ریاست که هر کس و کاری
مرا بخاک ره او بشمرند بسیار است

فکندگی بتو دشوار و بر من آسانست
قلندری بمن آسان و برتو دشوار است

کسی که راه ندارد بچارهٔ دردش
زبهر چاره دگر چاره ایش ناچار است

زاختیار کم از اضطرار آزاد است
چوفیض هر که بفرمان عشق قهار است

غزل شمارهٔ ۱۱۰

بیابیا که دلم در هوات بیمار است
بخور غمم که سراپایم از غمت زار است

برس برس که زغمزه نماند جز نفسی
بوصل خویش بمن زس که عمر بسیار است

مرا زنور حضورت دمی ممان با من
که بیرخت نفسی گر برآورم نار است

بغیر تو چو نشینم دمی شوم تیره
زپیش تو روم از یکنفس دلم تار است

شوم صبور چو از تو سزای من هجران
اگر شوم زدرت دور جای من داراست

بغیر حرف تو حرفی اگر زنم یاوه است
بغیر کاری تو کاری اگر کنم بار است

بغیر یاد تو یادی اگر کنم تاوان
بغیر نام تو نامی اگر برم عار است

تو ای که کار نداری جمال خوبان بین
مرا مهم تر ازین کار و بار بسیار است

سپاه دیو نشسته است در کمینگه عمر
دلا مخسب که چشم حریف بیدار است

مجو گشاد ز زلفی که کج مج و تیره است
شفا مخواه زچشمی که مست و بیمار است

بهر چه مینگری روی حق در آن می بین
که از پرستش اغیار یار بیزار است

نوید چارهٔ بیچارگان بفیض رسان
که تا بچاره رسیدن حیات ناچار است

غزل شمارهٔ ۱۱۱

ذره ذره نور حق را جلوه گاهی دیگر است
یک بیک بر وحدت ذاتش گواهی دیگر است

اهل دل ببنند در هر ذره از حق جلوه
هر دم ایشانرا برخسارش نگاهی دیگر است

دیده حق بین نه بیند غیر حق در هر چه هست
لاجرم او را بهر جا سجده گاهی دیگر است

عاقلان جویند حق را در برون خویشتن
عاشقانرا از درون با دوست راهی دیگر است

مینماید جلوه او در هر چه دارد هستیئی
لیک او را پیش خوبان جلوه گاهی دیگر است

آنچه مطلوبست یکچیزست نزد هر که هست
لیک هر کس را بهرچیزی نگاهی دیگر است

عاشقانرا در درون جان زشوقش نالهاست
هر نفس کایشان زنند آن دود آهی دیگر است

صبر برهجران آن آرام جان باشد گناه
زنده بودن در فراق او گناهی دیگر است

نیست کس را غیرظل حق پناهی در جهان
گر چه جاهل را گمان کورا پناهی دیگراست

گر غنی را از متاع اینجهان عزاست و جاه
بینوا را روز محشر عزوجاهی دیگراست

پادشاه صورت ار دارد سپاه بیکران
از ملک درویش آگه را سپاهی دیگراست

فیض را یکسو و یکرویست تا باشد نظر
گر چه هر سویش بهر رو قبله گاهی دیگر است

غزل شمارهٔ ۱۱۹

گنجیست معرفت که طلسمش نهفتن است
راهش غبار شرکت ز ادراک رفتن است

گر بحر معرفت بکف آید بکش سخن
کان موسم جواهر اسرار شفتن است

خشگی اگر دوچار شود خشک شو مگو
اهل دلی چو بینی آن جای گفتن است

بیمار دل زمعرفت از شمهٔ برد
بیماریش فزون شود اولی نهفتن است

درهم کشیده روی ور آید چو غنچه باش
با گفتگو بگوی که هنگام خفتن است

خونین دلی چو غنچه به بینی صباش باش
گل گل شگفته شو که محل شگفتن است

گربرخوری بسوخته جان دل شکسته
غم از دلش بروب که محراب رفتن است

دانائی ار بدست تو افتد کند حدیث
رو جمله گوش باش که جای شنفتن است

چون با کجی بمجلسی افتی مزن نفس
کان خامشی سرای زاغیار رفتن است

بدگوئی راز وصف نگوئی زبان به بند
پرگوی را علاج بترک شنفتن است

شبها چو از عشا و عشا یافتی فراغ
لب از سمر به بند که آن وقت خفتن است

اشعار فیض حکمت محض است شعر نیست
کی لایق طریقه او شعر گفتن است

غزل شمارهٔ ۱۲۰

عرصه لامکان سرای من است
این کهن خاکدان چه جای من است

دلم از غصه خون شدی گر نه
مونس جان من خدای من است

آنکه او خسته داردم شب و روز
خود هم او مرهم و شفای من است

هر که زو بوی درد می آید
صحبتش مایهٔ دوای من است

هر که او از دو کون بیگانه است
در ره دوست آشنای من است

مقصدم حق و مرکبم عشقست
شعر من ناله درای من است

هست با من کسی همیشه کزو
تار و پود من و بقای من است

سازدم هر چه قابل آنم
دهدم هر چه آن سزای من است

خوبی من همه ز پرتو اوست
گر بدی هست مقتضای من است

من اگر هستم اوست هستی من
ور شوم نیست او بجای من است

از خود ار بگذرم رسم بخدا
بخدائی که منتهای من است

بقضا فیض اگر شود راضی
هر دو عالم بمدعای من است

غزل شمارهٔ ۱۲۱

بادهٔ عشق در کدوی من است
مستی چرخ از سبوی من است

هفت دریا اگر شود پر می
کمترین جرعهٔ گلوی من است

ماه بهر منست لاغر و زرد
مهر هم گرم جست و جوی من است

بهر من میدود سپهر برین
انجمش هم نثار کوی من است

الف قامتم چو برخیزد
تا شود ظاهر آنچه خوی من است

شق شود آسمان زتنگی جا
ریزد انجم که روز طوی من است

هر چه جز حق بمن بود محتاج
گر محبست و گر عدوی من است

نفس کلی و عقل اول را
گردش آسیا زجوی من است

عشق مشاطه است حسنم را
کون آینه دار روی من است

پاسبانیست عقل بر در من
و هم مسکین گدای کوی من است

هست چو گان عشق در دستم
هم نه و هم چهار کوی من است

بهر من ساختند هشت بهشت
نار هم بهر شست و شوی من است

کون را فی الحقیقه قبله منم
روی هر دو جهان بسوی من است

دم رحمانم آمده زیمن
همه عالم گرفته بوی من است

هر حدیثی که بوی درد کند
تو یقین دان که گفتگوی من است

خوش در آغوش آورم روزی
قامت آنکه آرزوی من است

فیض بالا روی بس است ارچه
شعر معراج های هوی من است

غزل شمارهٔ ۱۲۲

مرا سودای عشق آئین دین است
همیشه عاشقم کار من این است

دلم شاد است اگر دارم غم عشق
غم عشق ارندارم دل غمین است

بود عشقم بجای جان شیرین
چو عشق از سر رود مرگم همین است

سرم میخانه صهبای عشقست
دلم دیوانهٔ عقل آفرین است

زدولتهای عشق این بس که دلرا
زهر سو دلربائی در کمین است

مرا گر عاقلان دیوانه خوانند
یکی را تا زحشر عشق این است

مرا در عشق باید مرد و جان برد
نجات جان و دل فیض اندرین است

غزل شمارهٔ ۱۲۳

عاشقی در بندگیهاسر براهم کرده است
بی نیاز از بندگان لطف الهم کرده است

تا مرا از خود رباید زرد و لاغر داردم
کهربای عشق ایزد برگ کاهم کرده است

نوری ار بر جبهه ام بینی زداغ عشق دان
سینه ام گر صاف بینی اشک و آهم کرده است

بر نماز و طاعتم دانی که می بندد مدام
آنکه روی خویشتن را قبله گاهم کرده است

هیچ دانی کز سحاب کیست آب روی من
آنکه او بر درگه خود خاک راهم کرده است

ایمنم از فتنه آخر زمان دانی که کرد
آنکه از ریب المنون خود را پناهم کرده است

نیست مدح خود که میگویم ثنای ایزدست
آنکه خوار او شدن عزت پناهم کرده است

پایمال سفله دارد شهرت بیجا مرا
رنجه سنگ حوادث دست جاهم کرده است

فیض اگر دعوی عرفان میکند بس دور نیست
معرفت از پوست پشمی در کلاهم کرده است

غزل شمارهٔ ۱۲۴

چنین رخسار زیبائی که دیده است
چنین قد دل آرائی که دیده است

چنین زلف دلاویز و کمندی
فتاده بر سراپائی که دیده است

کمانی را که تیرانداز باشد
نگاه چشم شهلائی که دیده است

چنین چشمی که خلقی بیخود و مست
فکنده هر یکی جائی که دیده است

بدشنامی برد چندین دل از کار
چنین لعل شکر خائی که دیده است

لبش مرجان دهان پر درّ و گوهر
بغایت تنگ دریائی که دیده است

قیامت میشود چون میخرامد
چنین رفتار و بالائی که دیده است

دو عالم میشود روشن ز رویش
چنین خورشید سیمائی که دیده است

بغیر از فیض در پروانه دل
چنین آشوب و غوغائی که دیده است

غزل شمارهٔ ۱۲۵

در سرم فتنه ای و سودائیست
در سرم شورشی و غوغائی است

هر دم از ترک چشم غمازی
در دلم غارتی و یغمائیست

پس این پرده دلربائی هست
دل زجا رفتن من از جائیست

ساقئی هست زیر پردهٔ غیب
که بهر گوشه مست و شیدائیست

در درون هست خمر و خماری
کز برون مستئی و هیهائیست

از تو ای آرزوی دل شدگان
در دل هر کسی تمنائیست

عالمی پر زدر و گوهر شد
مگر این طبع فیض دریائیست

غزل شمارهٔ ۱۲۶

هر جا معشوق تازه روئی است
از میکده خدا سبوئی است

زان چشمه جانفزا روان است
هر جا از حسن آبروئی است

زلف همه دلبران عالم
از طرهٔ یار تار موئی است

هر جا مشگی و عنبری هست
از گیسوی آن نگار بوئی است

در هر که جمال با کمالیست
از بحر محیط دوست جوئی است

از ره نروی که اوست مقصود
هر جا در هر دل آرزوئی است

غافل نشوی که اوست مطلوب
هر جا طلبی و جستجوئی است

این طرفه که قبله جز یکی نیست
روی دل هر کسی بسوئی است

ای فیض به جز حدیث او نیست
هر جا سخنی و گفت و گوئی است

غزل شمارهٔ ۱۲۷

هر چه تو میکنی همه خوبست
هر چه محبوب کرد محبوبست

رغبت دل نبست در مرغوب
جلوه تست هر چه مرغوبست

رهبت دل زتست در مرهوب
سطوت تست هر چه مرهوبست

دوست دارم تمام عالم را
بتو عالم تمام منسوبست

همه را از همه توئی مطلوب
هر کسی را زهر چه مطلوبست

در حقیقت توئی حبیب او را
گر چه یوسف حبیب یعقوبست

زتو توفق یابد و خذلان
هر که مسعود هر که منکوبست

همه سوی تو میشود مجرور
هر که مرفوع هر که منسوبست

همه مشغول ذکر و تسبیحند
گر کلو خست و سنگ و گر چوبست

همه در کار تو و بهر تست
عمر و صبر ار زنوح و ایوبست

هر چه مصنوع تست بی عیبست
هر چه ما میکنیم معیوبست

بندهٔ سرفکندهٔ در تست
هر چه با فیض میکنی خوبست

غزل شمارهٔ ۹۰

کعبهٔ وصل تو پناه منست
طاق ابروت قبله گاه منست

چشم فتان مست خونریزت
خود زبیداد خود پناه منست

خود ره لشگر غمت دادم
غارت خان و مان گناه منست

بنگاهی اگر خراب شدم
چشم مست تو عذرخواه منست

شد دلم خون زروی گلگونت
اشک خونین من گواه من است

روی و راه دگر نمیدانم
لطف و قهر روی و راه منست

فیض روز تو هم تیره از آنست
بخت من هم سیه ز آه منست

غزل شمارهٔ ۹۱

گر کشی و گر بخشی هر چه میکنی خوبست
کشتن از تو میزیبد بخشش از تو محبوبست

گر نوازی از لطفم ور کدازی از قهرم
هر چه میکنی نیکوست التفات مطلوبست

گر وفا کنی شاید ورجفا کنی باید
قهرهات مستحسن لطفهات محبوبست

جلوه های تو موزون غمزهای تو شیرین
نازها بجای خود شیوهات مرغوبست

غمزه را چو سردادی هر چه میکند نیکوست
ناز را چوره دادی هر چه میکند نیکوست

دم بدم زنی بر هم آن دو زلف خم در خم
عالم کنی ویران شیوهٔ ترا شوبست

یوسف زمانی تو زبدهٔ جهانی تو
هر که قدرتو دانست در غم تو یعقوبست

دل بعشق ده زاهد دلفسردگی عیبست
حق بهیچ نستاند آن دلی که معیوبست

وه چه میکند با دل نالهای درد آلود
در غمش بنال ای فیض ناله تو مرغوبست

غزل شمارهٔ ۹۲

لب برلبم نه ساقیا تا جان فشانم مست مست
این باقی جان گوبرو آن جان باقی هست هست

چشمان مستت را مدام مستان چشم تو غلام
چشمان مستت می بدست مستان چشمش می پرست

هم چشم مستت فتنه جوهم مست چشمت فتنه خو
در هند و در ایران فتد بس فتنه ها زآن ترک مست

گرچشم بیمارت بلاست بیمار چشمت را دواست
هم از بلا یابد شفا آنکش بلای عشق خست

در پیش خورشید رخت باشد رخ خورشید سهل
در پیش شمشاد قدت باشد قد شمشاد پست

موئی شدم زاندیشهٔ تنگ آمدم از فکرتی
آیا میانی هست نیست آیا دهانی نیست هست

خواهی خلاصی از بلا در عشق گم شو عاشقا
هر کوشد اندرعشق گم جست از بلا و غصه دست

گرفیض بودی یارعشق گم گشتی اندرعشق یار
در عشق یار ارگم شدی یارآمدی او را بدست

غزل شمارهٔ ۹۳

شوریدگان عشق را ای مطرب آهنگ فناست
برگ نوا را ساز کن ساز ره مستان نواست

بیخ طرب در چنک ما اندوه و غم دلتنگ ما
لذات دنیا ننگ ما ما را ببزم دوست جاست

زاهدزجنت دم زندسلطان زتاج وتخت وملک
مارانه این زیبدنه آن فوق دوعالم جای ماست

جا درزمین گوتنگ باش ماراکه درعرش است دل
در زیر سرگوسنگ باش ما را چو برافلاک پاست

بیگانه ای ای مشتری ما را تو ارزان میخری
کی میشناسد جنس ما الا کسی کو آشناست

گوهر شناسد مشتری کی داندش هر گوهری
آنرا که باشد معرفت داند که این درّ پر بهاست

پروردهٔ عشقیم ما دادیم در دل عیشها
ما را زمعشوق ازل در جان و دل پیغامهاست

گو غیرما باجنگ باش از عاشقی درننگ باش
آن یار با ما آشتی زین عشق ما را فخرهاست

هر درد در عالم بود این فیض میدارد دوا
هم درد من از عشق خواست هم عشق دردم را دواست

غزل شمارهٔ ۹۴

نگارا در غمت جانم حزین است
بهر جزو دلم در وی دفین است

ترا رحمی بباید یا مرا صبر
چه سازم چون نه آنست و نه اینست

امیر حسن را خوی آنچنانست
اسیر خلق را عشق اینچنین است

تقاضای جناب حسن آنست
تمنای خیال عشق این است

دلم تا خستهٔ ابرو کمانیست
بهر جایم بلائی در کمین است

چه سازم با دل سودا پرستی
که بهر بیغمان دایم غمین است

چه سازم با جفای بیوفائی
که آئین شکست و عقل و دین است

همانا رای و حکم او همانست
همانا سرنوشت من همین است

بلی دلدار با من آنچنانست
از آنحال دل فیض اینچنین است

غزل شمارهٔ ۹۵

صحرا وباغ و خانه ندانم کجا خوش است
هرجا خیال روی تو باشد مرا خوش است

در دوزخ ار خیال توام همنشین بود
یاد بهشت می نکنم بس که جا خوشست

غمخوار گومباش غمین از بلای ما
ما عاشقان غمزده را در بلا خوشست

با آب چشم و آتش دل گشته ام مقیم
برخاک کوی دوست که آب وهوا خوش است

مقصود مازدیدن خوبان لقای تست
زاهد ترا بقا خوش و ما را لقا خوش است

خوبست دلبری و جفا و ستمگری
گه گه زمهوشان و گهی هم وفا خوش است

خوبان این زمانه زکس دل نمیبرند
حسن ارچه در کمال بود با حیا خوش است

از دلیران وفا نکند فیض کس طمع
الحق زخوبرویان رسم جفا خوش است

غزل شمارهٔ ۹۶

گفتم که روی خوبت از من چرا نهانست
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیانست

گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشانست

گفتم مرا غم تو خوشتر زشادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمانیست

گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغانست

گفتم فراق تا کی گفتا که تا توهستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همانست

گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگانست

گفتم زفیض بپذیر این نیم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جانست

غزل شمارهٔ ۹۷

سبزهٔ خط تو دیدن چه خوش است
در بهار تو چریدن چه خوش است

در جمالت نگرستن چه نکوست
گل زگلزار تو چیدن چه خوشست

از دهان تو گرفتن کامی
شکر از تنک کشیدن چه خوش است

جای در سایهٔ زلفت کردی
مو بموی تو رسیدن چه خوش است

در تمنای وصالت تا حشر
تلخی مرگ چشیدن چه خوشست

گلهٔ دوست شمردن بر دوست
زان دهان عذر شنیدن چه خوش است

در مجاز تو حقیقت گفتن
پرده در پرده دریدن چه خوش است

شکر از مصر معانی بیان
زنی خامه کشیدن چهٔ خوشست

فیض شوری بجهان افکندی
سخنان تو شنیدن چه خوشست

غزل شمارهٔ ۹۸

سوی تو بی تاب دویدن خوشست
برقع از آن روی کشیدن خوشست

می زدهان تو کشیدن نکوست
جان زلبان تو مکیدن خوش است

در هوس بوسه لعل لبت
جان بلب کام رسیدن خوش است

گوشهٔ ابروی تو آن ماه نو
بر رخ خورشیدن تو دیدن حوشست

نیست به از باغ رخت روضهٔ
سیب زنخدان تو چیدن خوش است

فیض زمیخانه لعل لبش
ساغر سرشار کشیدن خوش است

قصه شیرین لبش دم بدم
از نی کلک توشنیدن خوشست

غزل شمارهٔ ۹۹

من و هزار گدا همچو من بنزد تو هیچست
گدا چه پادشهان زمن بنزد تو هیچست

کجا رسند بحسن تو دلبران خطائی
بتان چین و خطا و ختن بنزد تو هیچست

ندیده روی تو ورنه به بت کجا نگرستی
نکوترین بتی از برهمن بنزد تو هیچست

بهار عارض تو برد آبروی بهاران
بهار و گلشن و طرف چمن بنزد تو هیچست

ببوی زلف تو کی میرسد نسیم بهاری
عبیر و عنبرو مشک ختن بنزد توهیچست

بنفشه چیست سمن کیست پیش زلف و رخ تو
بنفشه وسمن ونسترن بنزد تو هیچست

نبات و قند بدان لب کجا رسد بحلاوت
نبات و قندو شکر من بمن بنزد توهیچست

کجا لطافت دندان تست عقد گهر را
صفای گوهر و درّ عدن بنزد تو هیچست

به پیش قد تومر سرو را چه قدر و چه رفعت
قد صنوبر و سرو چمن بنزد تو هیچست

بگرید ار همه عمر از فراق روی تو عاشق
نگوئیش که چه خواهی زمن بنزد تو هیچست

هلاک گشت اگرعاشق از غم وهم اگر زیست
هلاک گشتن چون زیستن بنزد تو هیچ است

خموش گردد اگر فیض ور غزل بسراید
خموش گشتنش و دم زدن بنزد تو هیچ است

غزل شمارهٔ ۱۰۰

در غمزه مستانه ساقی چه شرابست
کز نشاه آنجان جهان مست و خرابست

هشیار نه یک زاهد و مخمور نه یک مست
مستست تر و خشک جهان اینچه شرابست

عشقست روان در رک و در ریشه جانها
ذرات جهان مست ازین بادهٔ ناب است

از عشق زمین جام شرابی است لبا لب
وین چرخ نگونسار برین جام حباب است

جان می طلبد غمزه ات ای ساقی مستان
پیمانهٔ ما پرنشده است این چه شتاب است

از چشم سیه مست تو هستند جهانی
زان میکده ویران و خرابات خراب است

مگذار که یکذره بماند زوجودش
خورشید دل آرای ترا فیض نقابست

غزل شمارهٔ ۱۰۱

دمبدم دل ما را از الست پیغام است
از بلی بلی جانرا تازه تازه اسلامست

خاص می نه پندارد کاین بروز اول بود
بعد از آن سخن بگسست این عقیده عامست

گوش هر خدا بینی مستمع بود از حق
وانکه او نمی بیند بی گمان که او خامست

هر دو کون را ایزد دم بدم در ایجاد است
خلق راست راز کن مستی که بی جام است

بهر صید جان پاک دامها کنند از خاک
تا شود به از املاک یا رب این چه انعامست

مرغهای جان آید در شباک تن افتد
در بلا شود پخته زانکه بی بلا خام است

فوج فوج از آن عالم آورند جانها را
تا کدام ناکام و تا کدام را کامست

زمرهٔ سعید آیند زمرهٔ شقی گردند
تا چه در قضا رفته تا چه هر کرا نامست

زآتش غم عشقی جان و دل نشد پخته
ساز ره نکردی فیض کار بارو تو خامست

غزل شمارهٔ ۱۰۲

صورت انسان دگر معنی آن دیگر است
صورت انسان مس و معنی انسان زرست

مس چه بودلحم وپوست زرچه بودعشق دوست
این مس اگر زر شود ازدو جهان بر ترست

عشق بود روح دین چشم و چراغ یقین
هر که درو عشق نیست کفر درو مضمرست

عشق رساند ترا تا به جناب خدا
در ره اطوار صنع راهرو و رهبرست

سوی من آئی دمی بر تو ببارم نمی
از رشحات یمی این سخنم زوترست

کاش ترا جای آن باشد و گنجای آن
تا به عیان آورم آنچه بغیب اندرست

ظرف تو از حرف عشق جام لبا لب کنم
جنت به قالب کنم گوئی که اینمحشراست

مست شوی کف زنان شور بر آری که این
نیست مکرر ستخیز ورنه چه شور و شرست

شور نشور است این بعث قبور است این
شرح صدورست این از همه بالاترست

این اثر طاعت است زلزلهٔ ساعت است
حامله بار افکند مرضعه کور و کرست

بر تو عذابست این زانکه همین صورتی
نزد من آو ببین کز دل و جان خوشتر است

فیض بهل صوت و حرف بحر مپیما بحرف
غرقهٔ این بحر را دم نزدن بهتر است

غزل شمارهٔ ۴۰۹

هر که روی تو ندید از دو جهان هیچ ندید
هر که نشنید ز تو هیچ کلامی نشنید

هر سری کو ز می عشق تو مدهوش نشد
چو شنید از ره گوش و ز ره چشم چو دید

از ازل تا به ابد در دو جهان گرسنه ماند
هر که از مائده عشق طعامی نچشید

تا بشام ابد از رنج خمار ایمن شد
هر که در صبح ازل ساغری از عشق چشید

آب حیوان که حضر در ظلماتش میجست
بجز از عشق نبود این خبر از غیب رسید

غیر عشق و غم عشق از دو جهان هیچ متاع
مردم چشم و دل اهل بصیرت نگزید

هر که در بحر غم عشق فروشد چون فیض
نه بکس نی ز کسی زهد فرو شد نه خرید

غزل شمارهٔ ۴۱۰

خدای عزوجل گر ببخشدم شاید
سزای بندگیش چون ز من نمی آید

بهر چه بستم جز حق شکسته باز آمد
دل مرا به جز از یاد حق نمی شاید

برای توشهٔ عقبی بسی نمودم سعی
ز من نیامد کاری که آن بکار آید

ز بیم آنکه مبادا خجل شود فردا
دلم بطاعتی امروز می نیاساید

نرفته ام بره حق چنانکه باید رفت
نکرده هیچ عبادت چنانکه می باید

مگر بهیچ ببخشند جرم هیچان را
ز هیچ هیچ نیابد ز هیچ هیچ آید

تمام روز درین غم بسر برم که صباح
برای من شب آبستنم چه می زاید

دلم رمید وز من بهتری نمی یابد
اگر دو چار گردد بگوش باز آید

حدیث واعظ پر گو نه در خور فیض است
بیا بخوان غزلی تا دلم بیاساید

غزل شمارهٔ ۴۱۱

در سر چو خیال تو درآید
درهای فرح برخ گشاید

هرگاه به یاد خاطر آئی
فردوس برین بخاطر آید

نام تو چو بر زبان رانم
هر موی زبان شود سراید

جان را بخشد حیات تازه
پیکی که ز جانب تو آید

چشم از خط نامه نور گیرد
جان فیض ز معنیش رباید

تا دیده بخون دل نشوئی
حاشا که دوست رخ نماید

چشم نگریسته در اغیار
آن حسن و جمال را نشاید

تا دل نکنی ز غیر خالی
در وی دلدار در نیاید

حق در دل آن کند تجلی
کاین آینه از سوی زداید

چشمی که گذر کند ز صورت
معنیش جمال می نماید

چشم سر و سر گشوده دارم
تا او ز کدام در در آید

چون فیض دل شکسته دارد
او را رسد ار غمی سراید

غزل شمارهٔ ۴۱۲

شکر تو چسان کنم که شاید
از جز تو ثنای تو نیاید

گر هم نکنم ثنا چه گویم
نطقم بچه کار دیگر آید

آن لب که ثنای تو نگوید
آخر بچه خوشدلی گشاید

آندست که دامنت نگیرد
از بهر چه زاستین برآید

آن پای که در رهت نپوید
سر که رود و بر که آید

آن سر که هوای تو ندارد
بر تن بکدام امید باید

آندل که درو محبتت نیست
در سینه چو نغمه می سراید

آن جان که ز تو نشان ندارد
حقا که بجای تن نشاید

آن دیده که دیده روی خوبت
بر غیر چگونه میگشاید

آن گوش که نام تو شنیده
چون حرف دگر در آن درآید

از فیض تو پای تا سر فیض
هر لحظه محبتی فزاید

آنم که سراسر وجودم
پیوسته بحمد تو سراید

غزل شمارهٔ ۴۱۳

زاهدم گفت زهد می باید
از من این کارها نمی آید

جام می گیرم ار بکف گیرم
شاهدی گر کشم ببر شاید

زهد جز اهل عقل را نسزد
رند را جام باده می باید

من و مستی و عشق مه رویان
ناصحم بهر خویش می لاید

آنچه باید نمی توانم کرد
کنم از دستم آنچه می آید

داده ام خویش را بدست بتان
میکشم آنچه بر سرم آید

خویش را وقف شاهدان کردم
تا شهیدم کنند و جان پاید

گر کشندم بلطف می زیبد
ور کشندم بقهر می شاید

بر سر عاشقان خود این قوم
هر چه آرند شاید و باید

خوشتر از شهدو شکرست ای فیض
زهر کز دست دوستان آید

غزل شمارهٔ ۴۱۴

زهد و تقوی ز من نمی آید
میکنم آنچه عشق فرماید

کرده ام خویش را بدو تسلیم
میکند با من آنچه می باید

بکف عشق داده ام خود را
کشدم خواه و خواه بخشاید

دم بدم صور عشق در دل من
عقدهٔ را به نفخه بگشاید

هر نفس از جهان جان دل را
شاهدی تازه روی بنماید

هر صباحی بتازگی شوری
شب آبست عاشقان زاید

جان فزون میشود ز شورش عشق
تن اگر چه ز غصه فرساید

عشق تن گیرد و روان بخشد
عشق کل کاهد و دل افزاید

فیض هر دو ز غیب معنی بکر
آورد نظم تازه ار آید

غزل شمارهٔ ۴۱۵

جان سوختهٔ روئیست پروانه چنین باید
دل شیفتهٔ روئیست پروانه چنین باید

تا لب نهدم بر لب جان میرسدم بر لب
احسنت زهی باده پیمانه چنین باید

گه مست زناسوتم گه غرفه لاهوتم
گاه از خم و گه دریا مستانه چنین باید

چشم تو کند مستم لعلت برد از دستم
هر جام مئی دارد میخانه چنین باید

سر مست ز ساغر گشت دل واله دلبر گشت
تن بیخبر از سرگشت مستانه چنین باید

زلفت ره دینم زد ابرو ره محرابم
ایمان بتو آوردم بتخانه چنین باید

در دل چو وطن کردی جا در تن من کردی
جانم بفدا بادت جانانه چنین باید

جز جان من و جز دل جائی کنی ار منزل
افغان کنم و نالم حنانه چنین باید

در آتش عشقت فیض میسوزد و میسازد
تا جان برهت بازم پروانه چنین باید

غزل شمارهٔ ۴۲۳

شکر افشان دهانش نگرید
لبن آلوده لبانش نگرید

بنگاهی بجهان جان بخشد
حکم بر جان و جهانش نگرید

خلقی از مستی چشمش مستند
می بی کام و دهانش نگرید

زهر میگیرد از ابرو مژگان
سهمگین تیر و کمانش نگرید

خاطرش با من و رو باد گران
سوی من لطف نهانش نگرید

از لب من سخن او میگوید
در بیانم به بیانش نگرید

زیر هر پرده نهانش بینید
پرده هم اوست عیانش نگرید

فیض دل با حق و رو در خلقست
شرح حالش ز بیانش نگرید

گر ندانید کز اهل درد است
درد او در سخنانش نگرید

غزل شمارهٔ ۴۲۴

گذشت موسم غم فصل وصل یار رسید
نوای دلکش بلبل به نوبهار رسید

سحاب خرمی آبی بر وی کار آورد
نوید عیش بفریاد روزگار رسید

شگفته شد گل سوری فلک بهوش آمد
بیار می بملک مستی هزار رسید

صبا پیام وصالی ز کوی یار آورد
شفا بخسته قراری به بی قرار رسید

قرار گیر دلا مایهٔ قرار آمد
کنار باز کن ای جان که آن نگار رسید

شب فراق به صبح وصال انجامید
شکفته شو چو گل ای دل که گلعذار رسید

فراق دیدهٔ مخمور از شراب وصال
ز لعل یار به صهبای خوشگوار رسید

بپای لنگ و دل تنگ رفتم این ره را
دلم بیار و روانم بدان دیار رسید

بسی جفا که ز اغیار بر دلم آمد
کنون نماند غمی یار غمگسار رسید

هر آنچه خواست دلم شد بمدّعا حاصل
هزار شکر به امید امیدوار رسید

دعای نیمشب فیض را که رد می شد
کنون اجابتی از لطف کردگار رسید

غزل شمارهٔ ۴۲۵

عیش دنیا به جز خسان نرسید
جز ریاضت به عاقلان نرسید

سود کرد آنکه دل ز دنیا کند
مرد آزاده را زیان نرسید

گشت بیچاره آنکه دنیا خواست
هرچه را بست دل بآن نرسید

سود دنیا زیان، زیانش سود
زین دو چیزی بعارفان نرسید

جان عارف گذشت از دو جهان
دو جهانش بگرد جان نرسید

از هوا و هوس کسی نگذشت
که بعشرتگه جهان نرسید

هر که دل در سرای فانی بست
همت کوتهش بآن نرسید

هر که روزی زیاده خواست ز قوت
دست جانش بقوت جان نرسید

هیچکس سر بنان فرو نارد
که بنانش بآب و نان نرسید

هر که دنیا بآخرت نفروخت
هم ازین ماند و هم بآن نرسید

همت هیچکس نشد عالی
که بفضل علوشان نرسید

نتوان شرح این معانی فیض
نه بدیعست گر بیان نرسید

غزل شمارهٔ ۴۲۶

سوخت هرچند دل بجان نرسید
کارد غم به استخوان نرسید

جان بسی کند و روی یار ندید
دست کوشش باستخوان نرسید

یای خواهش ازین جهان کندم
دست کوشش بدان جهان نرسید

خواستم تا به آسمان برسم
دست کوته به نردبان نرسید

خواستم دل ز غم بپردازم
دست رازم بهم زبان نرسید

غصه این و آن دلم خون کرد
قصه دل به این و آن نرسید

غمگساری نماند در عالم
بکسی از کسی فغان نرسید

از غم جان خبر نشد دل را
ناله دل بگوش جان نرسید

بس دعائیکه از زمین برخواست
بازگشت و بآسمان نرسید

غم پیری نخورد پیر سپهر
بفغان دل جوان نرسید

غم جانی نخورد جانانی
دل زاری بدلستان نرسید

سوخت پروانه شمع رحم نکرد
گل بفریاد بلبلان نرسید

ناله هرچند از دلم افروخت
شرری رو به آسمان نرسید

از خوش آنکسکه تازه آمد و رفت
نو بهارش بمهر جان نرسید

هرکه چون فیض دل ز دنیا کند
بره عقبیش زیان نرسید

غزل شمارهٔ ۴۲۷

در جان و دل چو آتش عشقش علم کشید
سلطان صبر رخت به ملک عدم کشید

مهرش چو جای کرد در اوراق خاطرم
بر حرفهای غیر یکایک قلم کشید

دل را که بود طایر قدسی بریخت خون
شوخی نگر که تیغ بصید حرم کشید

شد زنده سر که در قدم دوست خاک شد
جان مرد چون ز درگه جانان قدم کشید

در بزم عشق هرکه به عیش و طرب نشست
بس جرعها ز خون جگر دم بدم کشید

گرچه بسی کشید دلم از شراب عشق
از جام بود خم و سبو بحر کم کشید

ز نهار فیض دست مدار از شراب عشق
تا آنزمان که بحر توانی بدم کشید

غزل شمارهٔ ۴۲۸

دیده از نور جمال دوست چون بینا کنید
سر بلندان گوشه چشمی بسوی ما کنید

نوجوانان چون بیاد نرگسش نوشیدمی
اول هر جرعهٔ یاد من شیدا کنید

در شب زلف نگار دل فریبی گشت گم
بهر من روزی دل گم گشتهٔ پیدا کنید

از پی نظارهٔ دیوانگان دادند عقل
در گذشتن ای پری رویان سری بالا کنید

از دل پر غصه ما تا گره ها وا شود
خوب رویان یک بیک بند قباها وا کنید

دل بتنگ آمد مرا از نام و ننگ عاقلان
یار بی مستان مرا در عاشقی رسوا کنید

فیض میخواهد که با مستان کند هم مشربی
بر در میخانه آمد بهر او در وا کنید

غزل شمارهٔ ۴۲۹

خویش را اول سزاوارش کنید
آنگهی جان در سر کارش کنید

غمزهٔ از چشم شوخش وا کشید
فتنه در خوابست بیدارش کنید

گر ندارد از غم عاشق خبر
ساغری از عشق در کارش کنید

پیش روی او نهید آئینهٔ
در کمند خود گرفتارش کنید

گر بپرهیزد دل بیمار ازو
شربتی زان چشم در کارش کنید

یابه بیماری جان تن در دهید
یا حذر از چشم بیمارش کنید

خار منعی گر زند دل خسی
بادهٔ گلرنگ در کارش کنید

گر نسازد با جفای دوست دل
با فراق او شبی یارش کنید

بار عشق ار بر ندارد دوش فیض
کارهای عاقلان بارش کنید

غزل شمارهٔ ۴۳۰

یاران میم ز بهر خدا در سبو کنید
آلوده غمم بمیم شست و شو کنید

جام لبالب می از آن دستم آرزوست
بهر خدا شفاعت من نزد او کنید

چو مست می شوید ز شرب مدام دوست
مستی بنده هم بدعا آرزو کنید

ابریق می دهید مرا تا وضو کنم
در سجده ام بجانب میخانه رو کنید

بیمار چون شوم ببریدم بمیکده
از بهر صحتم بخم پی فرو کنید

از خویش چون روم بمیم باز آورید
آیم به خویش باز میم در گلو کنید

وقت رحیل سوی من آرید ساغری
رنگم چو زرد شد بمیم سرخ رو کنید

تابوت من ز تاک و کفن هم ز برگ تاک
در میکده بباده مرا شست و شو کنید

تا زنده ام نمیروم از میکده برون
بعد از وفات نیز بدان سوم رو کنید

در خاکدان من بگذارید یک دو خم
دفنم چو میکنید میم در گلو کنید

از مرقدم بمیکده ها جویها کنید
از هر خم و سبوی رهی هم بجو کنید

دردی کشان ز هم چو بپاشد وجود من
در گردن شما که ز خاکم سبو کنید

ناید بغیر ریزهٔ خم یا سبو بدست
هر چند خاکدان مرا جست وجو کنید

بی بادگان چو مستیتان آرزو شود
آئید و خاک مقبرهٔ فیض بو کنید

غزل شمارهٔ ۴۳۱

هر که راه عشق پوید هم ز عشقش بر بروید
هر که جد و جهد ورزد عاقبت مقصد بجوید

که با تو آشنا شد از جهان بیگانه گردد
ترک خان ومان بگوید دست از جان هم بشوید

هر که او روی تو بیند بر تو کی غیری گزیند
جز حدیث تو نگوید جز وصال تو نجوید

هر که ذوقی از تو دارد یا که بوئی از تو یابد
مل نخواهد گل نخواهد مل ننوشد گل نبوید

هر که رو سوی تو دارد سوی دیگر رو نیارد
هر کرا شادی میسر کی خورد غم یا بموید

ذوق ذکرت هر که دارد ذکر غیرش کی گوارد
کام شیرین از حدیثت حرف دیگر کی بگوید

فیض دارد با تو سری زانسبب پیوسته بیخود
جز حدیث تو نگوید غیر راه تو نپوید

غزل شمارهٔ ۴۳۲

هدهدی کو که از سبا گوید
خبر یار آشنا گوید

کو سلیمان که رمز منطق طیر
از خدا گیرد و بما گوید

کو خضر تا که موسی جانرا
از لدنا اشار ها گوید

نوح کو تا که کشتی سازد
من رکب فیه قد نجا گوید

کو خلیلی که رو بحق آرد
لا احبی بما سوی گوید

کو کلیم اللهی لقا جوئی
روبرو حرف با خدا گوید

کو مسیحی که مرده زنده کند
خبری چند از سما گوید

کو محمد که سرّ ما او حی
با احبا و اولیا گوید

کو علی آن در مدینه علم
تا ز حق شمهٔ بما گوید

یا چو جامی ز هل اتی نوشد
رمزی از سرّ انما گوید

اهل بیت نبی کجا رفتند
و آنکه ز ایشان حدیث واگوید

همدمی کو که آشنا باشد
با دلم حرف آشنا گوید

یا دل از مدعی نهان با او
چند حرفی بمدعا گوید

کو طبیب دلی درین عالم
خستهٔ درد دل کرا گوید

تا بگوشم رسد ندای الست
هر سر موی من بلی گوید

یا شوم مست بادهٔ توحید
تا سرا پای من خدا گوید

با دل از مدعی نهان با دوست
چند حرفی بمدعا گوید

یا چو آن فانیان سبحانی
بزبان خدا ثنا گوید

بس کن ای دل که حرف نازک شد
فیض را گوی تا دعا گوید

شکوه بس فیض اهل دردی کو
تا طبیبش از او دوا گوید

غزل شمارهٔ ۴۳۳

از نکاه نیم مستت العیاذ
وز بلای زلف شستت العیاذ

بر صف دلها زد و تاراج کرد
فتنهای چشم مستت العیاذ

دل ز من بردی و قصد جان کنی
کی برم من جان ز دستت العیاذ

زلف بگشا موبمو وارس به بین
هیچ دل از دام رستت العیاذ

از میانت نیست چیزی در میان
وز دهان نیست هستت العیاذ

از سرا پا هرچه داری الحذر
پای تا سر هر چه هستت العیاذ

فیض از تو هم پناه آرد بتو
گرنه پروای منست العیاذ

غزل شمارهٔ ۴۳۴

از بلای چشم مستت العیاذ
العیاذ از هر چه هستت العیاذ

تن ز گل نازکتر و دل همچو سنگ
چون توان رستن ز دستت العیاذ

یک نظر کردم برویت شدنشان
از نگاهی روی حسنت العیاذ

شب همه شب نالم از دست غمت
هیچ پروای منستت العیاذ

نالهٔ من ز آسمانها در گذشت
هیچ میگوئی چه استت العیاذ

تا بشادی در برویم بستهٔ
از گشادت همچو بستت العیاذ

فیض صد توبه گر از عشقت رهد
باز می افتد بشستت العیاذ

غزل شمارهٔ ۴۳۵

مراست دیدن روی تو بی نقاب لذیذ
چنانکه تشنهٔ دو روزه است آب لذیذ

بود لذیذ مرا در بهشت ذوق و صال
چنانکه عابد صد ساله را ثواب لذیذ

بود مراد تو ترک حساب ای زاهد
مراست چون و چراهاش در حساب لذیذ

مرا بروز قیامت پس از لقای حبیب
بود جوار وی و پرسش و خطاب لذیذ

ز حور و قصر بلوز و عسل مگوی که من
جزاوم هیچ نباشد بهیچ باب لذیذ

بود ز چشم خوش یار لذت مستیم
چنانکه عامه را مستی شراب لذیذ

از این جهان غم او انتخاب کردم من
که نزد من غم او هست بیحساب لذیذ

بود ز سینهٔ بربان خود مرا لذت
چنانکه گرسنهٔ را بود کباب لذیذ

نماند صحبت اصحاب را دگر فیضی
مراست فیض همین صحبت کتاب لذیذ

غزل شمارهٔ ۴۳۶

زاهد گر ترا ریاست لذیذ
من دلداده را هواست لذیذ

گر ترا عافیت بود مطلوب
من دیوانه را بلاست لذیذ

گر ترا جوی شیر خوش آید
نزد من اشک بی بهاست لذیذ

گر تو با جوی خمر خوش داری
مر مرا خون دیدهاست لذیذ

گر ترا انگبین دهد لذت
حرف شیرین او مراست لذیذ

گر تو حور و قصور میخواهی
عاشقانرا ازو لقاست لذیذ

فیض با زاهدان جدال مکن
عشق نزد خسان کجاست لذیذ

غزل شمارهٔ ۴۳۷

بدل کاشتم مهر آن طفل جاهل ز راه نظر
بجز طفل اشکم نشد هیچ حاصل ازین رهگذر

کنون در کنارم نشستند طفلان بپهلوی هم
چه طفلان ز خون قطره چند سایل ز دل با جگر

کند طالع واژگون خرق عادت نظر کن ببین
چه دانه چه بر درنگر تخم و حاصل عجایب نگر

نشد نرم ازین اشکهای پیاپی زمین دلش
همانا ز سنگ آفریدند آن دل و زان سخت تر

نه یکجو وفائی نه یکذره رحمی ببار آمدم
همه سعی من گشت باطل ندیدم ثمر

از آن زلف خم در خم پیچ پیچش بمن میرسد
بلاها بلاها قوافل قوافل بحالم نگر

اگر چشم از آنرو بپوشم بتلخی شکیبا شوم
شود کار بر فیض دشوار و مشکل ز بد هم بتر

غزل شمارهٔ ۴۳۸

از پای تا سر چشم شو حسن و جمالش را نگر
ور ره نیایی سوی او بنشین جمالش را نگر

در نرمش ار بارت دهد از چشم مستش باده کش
زان باده چون دل خوش شوی غنج و دلالش را نگر

گیسوی عنبر بوی او وان زلف تو بر توی او
وان نرگس جادوی او آن خط و خالش را نگر

افسونگری ها را به بین وان جادوئیها را ببین
صد فتنه آرد یکنظر چشم غزالش را نگر

در خنده شیرین او بس زهره بین شادی کنان
وز عارض و ابروی او بدر و هلالش را نگر

یکدم به پیش او نشین کان حیا و شرم بین
یکره برویش کن نظر وان انفعالش را نگر

یک بوسه از لعلش بگیر زان زندهٔ جاوید شو
لعل مذابش را بچش آب زلالش را نگر

از خنده زیر لبش رمز جمالش فهم کن
وز ناز واز تمکین او جاه و جلالش را نگر

ای پند گوی هوشمند جان و دلم را شد پسند
از روی و مویش بند و بند پندی مگو بندی میار

من واله جانانه ام از خویشتن بیگانه ام
عاقل نیم دیوانه ام دیوانه را کاری مدار

دیوانه را تدبیر چیست جزبند و جززنجیر چیست
این وعظ و این تذکیر چیست یکدم مرا با من گذار

دل از جهان بگسسته ام در زلف جانان بسته ام
از خویشتن هم رسته ام با غیر یارم نیست کار

من ترک مستی چون کنم روسوی پستی چون کنم
در عشق سستی چون کنم عشقست عالم را مدار

از من مجو صبر و درنک بگذار حرف عار و ننگ
نی صبر دارم نی در نک نه ننگ میدانم عار

عاشق ملامت جو بود راه سلامت کی رود
رسوائی او را میسزد با وعظ و پند او را چکار

ای واعظ عاقل نما فیض از کجا پند از کجا
بگذر تو از تقصیر ما جرم از مجانین در گذر

غزل شمارهٔ ۴۳۹

بهر جا راه گم کردم بر آوردم ز کویت سر
بهر دلبر که دادم دل تو بودی حسن آن دلبر

بهر سو چشم بگشادم جمالت جلوه گردیدم
بهر بستر که بغنودم خیالت یافتم در بر

بهر جائی که بنشستم تو بودی همنشین من
نظر هرجا که افکندم ترا دیدم در آن منظر

بهر کاری که دل بستم تو بودی مقصد و مطلب
بهر یاری که پیوستم تو بودی همدم و یاور

گر آهنگ حضر کردم تو بودی منزل و ماوا
و گر عزم سفر کردم تو بودی هادی و رهبر

برون از خود نظر کردم ترا بیرون ز خود دیدم
چو سر بردم بجیب خود تو خود بودی بجیب اندر

درون خانه چون رفتم مقیمت یافتم آنجا
چو از خانه برون رفتم مقامت بود خود بر در

ندیدم جز جمال تو ندیدم جز کمال تو
اگر در شهر اگر صحرا اگر در بحر اگر در بر

شدم از فیض چون فانی ندیدم جز تو دیاری
یکوی نیستی رفتم بر آوردم ز هستی سر

غزل شمارهٔ ۴۴۰

گشتم به بحر و بر پی یار بی سیر
تا پای سعی آبله شد ماندم از سفر

بر خشک و بر گذشتم و جستم نشان وی
از وی نشان نداد نه خشکی مرا نه تر

از هر که شد دچار گرفتم سراغ او
کز یار بی نشان چه دهد بی خبر خبر

جانم به لب رسید و نیامد بسر مرا
کس دیده مردهٔ نرسد عمر او بسر

آمد سحر بخواب من آن دزد خواب من
هم دزد را گرفتم و هم خواب را سحر

گفتم ز من چه خواهی و گفتا که جان و دل
گفتم که حاضر است بیا هر دو را ببر

بگرفت جان و دل ز من آن یار دلنواز
او جای خود گرفت و شدم من ز خود بدر

آیم اگر بخویش دگر باره جان دهم
آن خواب را که روزی من شد در آن سحر

گفتم به فیض خواب ز بیداریت بهست
اینک بخواب دیدی بیداری دگر

غزل شمارهٔ ۳۹۶

شود که از دهنت بوسهٔ ربوده شود
شود که از دل من عقدهٔ گشوده شود

شود که فاش شود سر آن دهان نهان
ز تنگنای عدم نکتهٔ شنوده شود

شود که دل ز وصالت بمدعا برسد
غبار حسرت ازین آینه زدوده شود

شود که تیغ کشی و بدارمت گردن
توجه تو و عشق من آزموده شود

شود که بر قدمت سر نهم بزاری زار
ترحمی که بدل داری آن نموده شود

شود که بار دهی تا که سر نهم برهت
بخاک راهگذار تو جبهه سوده شود

شود که آتش عشقت بسوزد این تن من
برهگذار تو خاک سیاه توده شود

شود که دست امیدم بمدعا برسد
ز کار بسته من عقدها گشوده شود


محال باشد ای فیض این که عاشق را
بدن به بستر راحت دمی غنوده شود

غزل شمارهٔ ۳۹۷

جور ز حد ببر مگو جور زیاد میشود
از نظری بروی تو جور تو داد میشود

جور و جفا ز تو رواست هرچه تو میکنی بجاست
گر تو همه وفا شوی حسن کساد میشود

جور و وفا بهم خوش و مهر و جفا بهم نکوست
هست جفا صلاح حسن گرنه فساد میشود

لطف نهان بجلوه آر تا برود دلم ز کار
حسن چو جلوه میکند عشق زیاد میشود

نیست مرا به جز تو کس مونس من توئی و بس
غم بدلم چو میرسد دل بتو شاد میشود

برک و نوای من توئی باد صبای من توئی
عقده غنچه دلم از تو گشاد میشود

چون تو بیاد آئیم خود بروم زیاد خود
فیض در آن زمان همه معنی یاد میشود

غزل شمارهٔ ۳۹۸

خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشود
از سرم آتش هوا دور شود نمیشود

از سر بوالهوس هوس جز غم عشق کی برد
ظلمت شب بغیر روز نور شود نمیشود

مهر بتان دلفریب عقل ز سر نمی برد
مستی باده هوس شور شود نمیشود

آنکه چشید ذوق می میل بزهد کی کند
دیده که دید روی دوست کور شود نمیشود

زاهد خشک را شراب مست کند نمیکند
دیو بصحبت ملک حور شود نمیشود

زاهد اگر ز بهر خلد شعله شود دلش چه سود
هر حجری ز آتشی طور شود نمیشود

خوی بدی چه جا گرفت می نرود بپند کس
مار چگونه از فسون مور شود نمیشود

دوش دلم ز بار خلق کاش رهد نمی رهد
پای گران ز سر مرا دور شود نمیشود

یار بوعدهٔ گهی خاطر فیض خوش کند
ماتم من بدین فسون سور شود نمیشود

غزل شمارهٔ ۳۹۹

بی دل و جان بسر شود بی تو بسر نمی شود
بی دو جهان بسر شود بی تو بسر نمی شود

بی سر و پا بسر شود بی تن و جان بسر شود
بی من و ما بسر شود بی تو بسر نمی شود

درد مرا دوا توئی رنج مرا شفا توئی
تشنه ام و سقا توئی بی تو بسر نمی شود

در دل و جان من توئی گنج نهان من توئی
جان و جهان من توئی بی تو بسر نمی شود

یار من و تبار من مونس غمگسار من
حاصل کار و بار من بی تو بسر نمی شود

جان بغمت کنم گرو تن شود ار فنا بشو
هر چه به جز تو گو برو بی تو بسر نمی شود

غیر تو گو برو بیاد غیر تو گو برو زیاد
بی تو مرا دمی مباد بی تو بسر نمی شود

کوثر و حور گو مباش قصر بلور گو مباش
حلهٔ نور گو مباش بی تو بسر نمی شود

کوثر و حور من توئی قصر بلور من توئی
حلّه نور من توئی بی تو بسر نمی شود

شربت و آب گو مباش نقل و نبات گو مباش
راحت و خواب گو مباش بی تو بسر نمی شود

آب حیات من توئی فوز و نجات من توئی
صوم و صلوهٔ من توئی بی تو بسر نمی شود

عمر من و حیات من بود من و ثبات من
قند من و نبات من بی تو بسر نمی شود

هول ندای کن کند نخل مرا ز بیخ و بن
هجر مرا تو وصل کن بی تو بسر نمی شود

گر ز تو رو کنم بغیر ور بتو رو کنم ز غیر
جانب تست هر دو سیر بی تو بسر نمی شود

گر ز برت جدا شوم یا ز غمت رها شوم
خود تو بگو کجا روم بی تو بسر نمی شود

فیض ز حرف بس کند پنبه درین جرس کند
ذکر تو بی نفس کند بی تو بسر نمی شود

غزل شمارهٔ ۴۰۰

ای دل مخواه کام که حاصل نمیشود
حق از برای کام تو باطل نمیشود

لذت شناس نیست که از دوست غافلست
لذت کسی شناخت که غافل نمیشود

تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفس
از دل خیال روی تو زایل نمی شود

زنده است انکه در ره تو می شود شهید
مرده است آنکه بهر تو بسمل نمیشود

رو دل بدست آر بسعی از گداز تن
تن در گذار تا ندهی دل نمی شود

تن گردهی بآنچه نوشته است در ازل
رنجی که میرسد به تو باطل نمیشود

عاقل اگر به عشق دهد دل میسر است
عاشق ولی بموعظه عاقل نمی شود

جاهل اگر رود زپی علم می شود
عالم محقق است که جاهل نمی شود

ای فیض راه میکده عشق بیش گیر
دل بی طواف میکده کامل نمیشود

غزل شمارهٔ ۴۰۱

دل گر غمین شود شده باشد چه می شود
جان گر حزین شود شده باشد چه می شود

عشقش چو گرم کرد و بر افروخت سینه را
آه آتشین شود شده باشد چه می شود

از غم چو شاد میشود این دل گر آن نگار
دل آهنین شود شده باشد چه می شود

گفتی که با تو بر سر ناز و کرشمه است
گو اینچنین شود شده باشد چه می شود

جان بسته بلاست جگر دوز غمزهٔ
گر دلنشین شود شده باشد چه می شود

ما را بس است یار اگر جای زاهدان
خلد برین شود شده باشد چه می شود

بس مرد عشق را همه جانها بلب رسید
فیض ار چنین شود شده باشد چه میشود

غزل شمارهٔ ۴۰۲

جان از لطافت بدنش تازه می شود
دل از حلاوت سخنش تازه می شود

هر دم حیات تازه از آن خط بدل رسد
گوئی که دم بدم چمنش تازه می شود

او میکند تبسم و من میروم ز خود
مستیم هر دم از دهنش تازه می شود

چون غنچه بیندم شکفد چون گل از نشاط
گوئی که دل ز حزن منش تازه می شود

تا بشکند دلم شکند زلف دم بدم
در دل جراحت از شکنش تازه می شود

گل گل شگفته میشود از روی نازکش
جائی چه بشنود سخنش تازه می شود

چون در خیال کس گذرد لطف آن ذقن
در دم طراوت ذقنش تازه می شود

یکبار هر که در رخ خوبش نظر فکند
یابد دلش روان و تنش تازه می شود

بگذار فیض حرف بتان از خدا بگو
جان از خدا و از سخنش تازه میشود

غزل شمارهٔ ۴۰۳

نهادم سر بفرمانش بکن گوهر چه میخواهد
سرم شد گوی چوگانش بکن گوهر چه میخواهد

کند گر هستیم ویران زند گر بر همم سامان
من و حسن بسامانش بکن گوهر چه میخواهد

اگر روزم سیه دارد و گر عمرم تبه دارد
من و زلف پریشانش بکن گوهر چه میخواهد

ز دست من چه میآید مگر مسکینی و زاری
زدم دستی بدامانش بکن گوهر چه میخواهد

دل و جانم اگر سوزد ز تاب آتش قهرش
من و لطف فراوانش بکن گوهر چه میخواهد

شنیدم گفت میخواهم سرش از تن جدا سازم
سر و تن هر دو قربانش بکن گوهر چه میخواهد

نباشد گر روا دردین که خون عاشقان ریزند
بلا گردان ایمانش بکن گوهر چه میخواهد

اگر دل میبرد از من و گر جان میکشد از تن
فدا هم این و هم آنش بکن گوهر چه میخواهد

ترا ای فیض کاری نیست با دردی کزاو آید
باو بگذار درمانش بکن گوهر چه میخواهد

رباعیات

رباعی شمارهٔ ۱

ای حسن تو جلوه گر ز اسما و صفات
روی تو نهان در تتق این جلوات

اندیشه کجا بکبریای تو رسد
هیهات ازین خیال فاسد هیهات

رباعی شمارهٔ ۲

در عهد صبی کرد جهالت پستت
ایام شباب کرد غفلت پستت

چون پیر شدی رفت نشاط از دستت
کی صید کند مرغ سعادت شصتت

رباعی شمارهٔ ۳

این جان تو عاقبت ز تن خواهد جست
این جان تو عاقبت ز تن خواهد خست

این تن بتو عاقبت نخواهد ماندن
این جان تو عاقبت ز تن خواهد رست

رباعی شمارهٔ ۴

دیدم دیدم که معرفت توحید است
دیدم دیدم که رهنمایم دید است

دیدم دیدم که گمرهی تقلید است
دیدم دیدم که دید در تجدید است

رباعی شمارهٔ ۵

دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبست
با بهر چه سار و سوزشان مطلوبست

از دوزخ مرهوب و بهشت مرغوب
آگاه شدن درین جهان مطلوبست

رباعی شمارهٔ ۶

ای فیض غم زیان هر سودت هست
با این همه در امید بهبودت هست

هر چیز که پاک سوخت دودی نکند
با آنکه تو پاک سوختی دودت هست

رباعی شمارهٔ ۷

تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفت
خواهی خوردن بروز و شب خواهی خفت

امروز تو را ز تو اگر حق نخرید
در روز جزا نخواهی ارزید بمفت

رباعی شمارهٔ ۸

سر خاک شد و نقش خیال تو نرفت
خون گشت دل و شوق وصال تو نرفت

هر چند ز هجران تو زنگار گرفت
ز آینهٔ دل عکس جمال تو نرفت

رباعی شمارهٔ ۹

تن را بگذار تا شوم من جانت
جان در باز تا شوم جانانت

از پای درآی تا بگیرم دستت
با درد بساز تا شوم در مانت

رباعی شمارهٔ ۱۰

ای فیض بسی موعظه گفتی بعبث
در گوش نکردی درو سفتی بعبث

نوری بدل کسی نمی بینم من
بس خانهٔ تاریک که رفتی بعبث

رباعی شمارهٔ ۱۱

ن را در اشگ شست و شو باید کرد
دلرا از غیر رفت و رو باید کرد

چون پاک شود و جودش از آلایش
آنگه جانرا نثار او باید کرد

رباعی شمارهٔ ۱۲

با وصل تو دست در کمر نتوان کرد
با درد فراق هم بسر نتوان کرد

چون چارهٔ کار غیر بی تابی نیست
جز ناله و آه بی اثر نتوان کرد

رباعی شمارهٔ ۱۳

ای خسته ترا آن سر کو میسازد
زان لب دشنام رو برو میسازد

لب میدهدت شفا ز بیماری چشم
درد او را دوای او می سازد

رباعی شمارهٔ ۱۴

این گلشن دهر عاقبت گلخن شد
هر دوست که بود جز خدا دشمن شد

جز مهر خدای هرچه در دل کشتم
حاصل اندوه و دانه صد خرمن شد

رباعی شمارهٔ ۱۵

ایمان درست عشق کیشان دارند
هرچند که ظاهری پریشان دارند

مفتاح حقایقی که میجوئی فیض
زیشان غافل مشو که ایشان دارند

رباعی شمارهٔ ۱۶

شادم که غمت همره جان خواهد بود
عشقت با دل در آنجهان خواهد بود

هجران تو با کالبدم خواهد ماند
وصل تو حیات جاودان خواهد بود

رباعی شمارهٔ ۱۷

دیدم دیدم که هر چه دیدم حق بود
دیدم دیدم که دید دیدم حق بود

دیدم دیدم که می شنیدم از حق
دیدم دیدم که آن شنیدم حق بود

رباعی شمارهٔ ۱۸

با رب تو مرا بخواهش من مگذار
جان را بهوای طاعت تن مگذار

جان صاف کش میکده تقدیس است
معتاد صفا بدردی من مگذار

رباعی شمارهٔ ۱۹

در گوشهٔ انزوا خزیدن خوش تر
پیوند ز غیر حق بریدن خوشتر

ای فیض مکن علاج گوشت ز نهار
کافسانه دهر ناشنیدن خوشتر

رباعی شمارهٔ ۲۰

زین دار فنا پای کشیدن خوشتر
پیوند ز این و آن بریدن خوشتر

دل کردن از اندیشهٔ دنیا خالی
در عاقبت کار رسیدن خوشتر

رباعی شمارهٔ ۲۱

یا رب تو مرا بکردهٔ زشت مگیر
از معصیتم بگذر و طاعت به پذیر

چون مهر تو و نبی و اولاد نبی
نزد تو شفاعتم کند دستم گیر

رباعی شمارهٔ ۲۲

گه در غزلم سخن کشد جانب راز
گاهی بقصیده میشود دور و دراز

نازم برباعی سخن کوته کن
تا باز شود بحرف لب بندد باز

رباعی شمارهٔ ۲۳

ای فیض بیا دلی بدریا انداز
زین پستی خویش را ببالا انداز

یعنی ز کمال هر چه اندوختهٔ
از سر بردار و بر ته پا انداز

رباعی شمارهٔ ۲۴

خود را بمحیط خطر انداز و مترس
سر در ره آن نگار در باز و مترس

بر سوختگان دست ندارد دوزخ
با آتش عشق دوست در ساز و مترس

رباعی شمارهٔ ۲۵

مغرور بعلم خود مشو مست مباش
نزد علما نیست شو و هست مباش

در حضرت دوستان حق پستی کن
نزد دشمن بلند شو پست مباش

رباعی شمارهٔ ۲۶

از عشق مجاز گویمت چیست غرض
زان چاشنی عشق حقیقیست غرض

از جلوهٔ حسن دوست در روی نکو
تعلیم طریق عشقبازیست غرض

رباعی شمارهٔ ۲۷

با من بودی منت نمیدانستم
تا من بودی منت نمیدانستم

رفتم چه من ار میان ترا دانستم
با من بودی منت نمیدانستم

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱

فیض نور خداست در دل ما
از دل ماست نور منزل ما

نقل ما نقل حرف شیرینش
یاد آن روی شمع محفل ما

در دل از دوست عقدهٔ مشکل
در کف اوست حلّ مشکل ما

تخم محنت بسینهٔ ما کشت
آنکه مهرش سرشته در گل ما

سالها در جوار او بودیم
سایهٔ دوست بود منزل ما

در محیط فراق افتادیم
نیست پیدا کجاست ساحل ما

مهر بود و وفا که میکشتیم
از چه جور و جفاست حاصل ما

دست و پا بس زدیم بیهوده
داغ دل گشت سعی باطل ما

دل بتیغ فراق شد بسمل
چند خواهد طپید بسمل ما

چونکه خواهد فکند در پایش
سر ما دستمزد قاتل ما

طپش دل زشوق دیدار است
به از این چیست فیض حاصل ما

در سفر تا بکی تپد دل ما
نیست پیداکجاست منزل ما

بوی جان میوزد در این وادی
ساربانا بدار محمل ما

هر کجا میرویم او با ماست
اوست در جان ما و در دل ما

جان چو هاروت و دل چو ماروتست
زاسمان اوفتاده در گل ما

زهرهٔ ماست زهرهٔ دنیا
شهواتست چاه بابل ها

از الم های این چه بابل
نیست واقف درون غافل ما

کچک درد تا بسر نخورد
نرود فیل نفس کاهل ما

فیض از نفس خویشتن ما را
نیست ره سوی شیخ کامل ما

غزل شمارهٔ ۲

عشق گسترده است خوانی بهر خاصان خدا
میزند هر دم صلائی سارعوا نحواللقا

بر سرخوانش نشسته قدسیان ساغر بکف
هین بیائید اهل دل اینجاست اکسیر بقا

یا عبادالله تعالوا اشربوا هذا الرحیق
یا عبادالله تعالوا مبتغاکم عندنا

سوی ماآئید مخموران صهبای الست
تا برون آریمتان از عهدهٔ قالوا بلی

دلگشا بزمی زاسباب طرب آراسته
بهرهر غمدیدهٔ اندوهگین مبتلا

باده و نقلست و مطرب ساقیان مهربان
ماه رویان جعد مویان نیکخویان خوشلقا

هر یکی از دیگری در دلبری چالاکتر
هر یکی بر دیگری سبقت گرفته در صفا

میکنند از جان باستقبال اهل دل قیام
خذ مداماً یا اخانا خیرمقدم مرحبا

هر که نوشد ساغر می از کف آن ساقیان
سیئّاتش میشودطاعات و طاعات ارتقا

هر که نوشد جرعهٔ زان زنده گردد جاودان
هر که گردد مست از آن یابد بقا اندرفنا

جاهلان گردند دانا مردگان گردند حی
عاقلان گردند مست و عارفان بی منتها

الصلا ای باده نوشان می ازاین ساغر کشید
تا بیک پیمانه بستاند شماه را از شما

می براق عاشقان مستی بود معراجشان
میبرد ارواحشان را از زمین سوی شما

الصلا ای عاقلان با عشق سودائی کنید
هر که نوشد باده اش گیرد زمستی سودها

الصلا ای طالبان معرفت عاشق شوید
تا بیاموزد شما را عشق حق اسرارها

الصلا ای غافلان عشق آیت هشیاریست
هر که خواند گردد او ذکر خدا سرتا بپا

الصلا ای سالک گم کرده ره اینست ره
الصلا ای کور گم کرده عصا اینک عصا

آید از غیب این ندا هر دم بروح خاکیان
سوی بزم عشق آید هر که میجوید خدا

نیست عیشی در جهان مانند عیش بزم عشق
فیض را یا رب ببزم عشق خود راهی نما

غزل شمارهٔ ۳

هشدار که هر ذره حسابست در اینجا
دیوان حسابست و کتابست در اینجا

حشرست و نشورست و صراطست و قیامت
میزان ثوابست و عقابست در اینجا

فردوس برین است یکی را و یکی را
انکال و جحیمست و عذابست در اینچا

آنرا که حساب عملش لحظه بلحظه است
با دوست خطابست و عتابست در اینجا

آنرا که گشوده است ز دل چشم بصیرت
بیند چه حساب و چه کتابست در اینجا

بیند همه پاداش عمل تازه بتازه
باخویش مرآنرا که حسابست در اینجا

با زاهدش ارهست خطائی بقیامت
باماش هم امروز خطابست در اینجا

امروز بپاداش شهیدان محبت
زآن روی برافکنده نقابست دراینجا

زاهد نکشد باده مگر دردی و آنجا
صوفیست که اورامی نابست در اینجا

آن را که قیامت خوش و نزدیک نماید
از گرمی تعجیل دل آبست در اینجا

دوری که نبیند مگر از دور قیامت
در دیدهٔ تنگش چو سرابست در اینجا

بیدار نگردد مگر از صور سرافیل
مستغرق غفلت که بخوابست در اینجا

هشیار که سنجد عمل خویشتن ای فیض
سرسوی حق و پا برکابست در اینجا

صد شکر که دلهای عزیزان همه آنجا
معمور بود گرچه خرابست در اینجا

غزل شمارهٔ ۴

هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا
عمر شد در آشنائیها و خویشی ها هبا

کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسد
آشنایان در پی گنجینه های عمرها

هیچ آزاری ندیدم هرگز از بیگانهٔ
هر غمی کامد بدل از خویش بود و آشنا

بحر دل را تیره گرداند چو خویشی بگذرد
میزند بر دل بگد چون آشنا کرد آشنا

خویش میخواهد نباشد خویش بر روی زمین
تا بریزد روزی آن بر سر این از سما

چون سلامی می کند سنگیست بر دل میخورد
بی سلام ار بگذرد بر جان خلد زان خارها

راحتی مر آشنا را زآشنائی کم رسد
نیست راضی آشنائی از سلوک آشنا

شکوه کم کن فیض از یاران ودر خودکن نظر
تا چگونه میکنی در بحر دلها آشنا

گر زمن پرسی زخویش و آشنا بیگانه شو
با خدای خویش میباش آشنا و آشنا

غزل شمارهٔ ۵

علم رسمی از کجا عرفان کجا
دانش فکری کجا وجدان کجا

عشق را با عقل نسبت کی توان
شاه فرمان ده کجا دربان کجا

دوست را داد او نشان دید این عیان
کو نشان و دیدن جانان کجا

کی بجانان میرسد بی عشق جان
جان بی عشق از کجا جانان کجا

کی دلی بی عشق بیند روی دوست
قطرهٔ خون از کجا عمان کجا

جان و دل هم عشق باشد در بدن
زاهدان را دل کجا یا جان کجا

دردها را عشق درمان میکند
درد را بی عاشقی درمان کجا

عشق این را این و این را آن کند
گر نباشد عشق این و ان کجا

هم سر ما عشق و هم سامان ما
سر کجائی عشق یا سامان کجا

عشق خان و مان هر بی خان و مان
فیض را بی عشق، خان و مان کجا

غزل شمارهٔ ۶۴

شبی رو بحق آر ای جان مخسب
بنال از غم درد پنهان مخسب

ترا چارهٔ باید از بهر درد
بسوز شبش ساز درمان مخسب

بیک شب اگر چاره شد خواب کن
وگرنه شبی دیگر ای جان مخسب

کجا یک شب و ده شب این میشود
بمان خواب راحت بدو نان مخسب

نخسبی بسی شب ز درد تنت
اگر جان زتن به بود هان مخسب

بخسب از نفهمیدهٔ درد جان
و گرنه بجای عزیزان مخسب

چو خواب آیدت سربزانو بنه
ببستر میفت و بسامان مخسب

سحر گه خروسان خروشان شوند
تو هم چون خروسان خروشان مخسب

اگر خواب تن را فزونی دهد
برد روح را خواب نقصان مخسب

اگر اول شب نخسبی چو فیض
چو نیمی رود یا که ثلثآن مخسب

غزل شمارهٔ ۶۵

بده پیمانه سرشار امشب
مرا بستان زمن ای یار امشب

ندارم طاقت بار جدائی
مرا از دوش من بردار امشب

نقاب من زروی خویش برگیر
برافکن پرده از اسرار امشب

زخورشید جمالت پرده بردار
شبم را روز کن ای یار امشب

بیا از یکدیگر کامی بگیریم
فلک در خواب و ما بیدار امشب

شب قدر و ملایک جمله حاضر
مهل ساقی مرا هشیار امشب

از آن لب شربت بیهوشیم ده
مرا با خویشتن مگذار امشب

ببویت دم بدم از جارود دل
قرار دل تو باش ای یار امشب

بسی محنت که از هجرانکشیدم
دلم را باز ده دلدار امشب

ببالینم دمی از لطف بنشین
مرا مگذار بی تیمار امشب

بدست خویشتن تیمارمن کن
مرا مگذار با اغیار امشب

نخواهم داشت از دامان جان دست
سر فیضست و پای یار امشب

غزل شمارهٔ ۶۶

سالک راه حق بیا همت از اولیا طلب
همت خود بلند کن سوی حق ارتقا طلب

فاش ببین که دعا روی خدا در اولیا
بهر جمال کبریا آئینه صفا طلب

گفت خدا که اولیا روی من و ره منند
هر چه خواهی از خدا بر در اولیا طلب

سرور اولیا نبیست و زپس مصطفی علی است
خدمت مصطفی کن و همت مرتضی طلب

پیروی رسول حق دوستی حق آورد
پیروی رسول کن دوستی خدا طلب

چشم بصیرتت بخود نور پذیر کی شود
نور بصیرت دل از صاحب انّما طلب

شرع سفینهٔ نجات آل رسول ناخدات
ساکن این سفینه شو دامن ناخدا طلب

دل بدمم بگوش هوش میفکنند این سروش
معرفت ار طلب کنی از برکات ما طلب

خستهٔ جهل را بگوی خیز و بیا بجست جوی
از برما شفا بجو از دم ما دعا طلب

مفلس بینوا بیا از در ما بجوا نوا
صاحب مدعا بیا از در ما دوا طلب

چند زپست همتی فرش شوی برین زمین
روی بروی عرش کن راه سوی سما طلب

چیست سما سمای غیب ممکلت بری زعیب
جای بقای جاودان سعی کن آن بقا طلب

نیست خوشی در این سرا کیست به جز غم و عنا
عیش در این سرا مجو عیش در آن سرا طلب

راحت و امن و عافیت گر طلبی درین جهان
زهد و قنوع پیشه کن مملکت رضا طلب

هست طلب بحق سبب گر بسزا بود طلب
هر چه طلب کنی چو فیض یاوه مگو بجا طلب

غزل شمارهٔ ۶۷

بیمار زارم انت الطبیب
درد تو دارم انت الحبیب

از تست دردم گرد تو گردم
درمان من کن انت الطبیب

بر تو عیانست سوز نهانم
بر سر و اعلان انت الرقیب

هر سو کنم رو باشی تو آن سو
با هر من و او انت القریب

آمد رهی شیء للهی
بهر بهی انت المجیب

آمد بر تو خاک در تو
باجرم بی حد انت الحسیب

هم چشم گریان هم دل پشیمان
ترسان و لرزان انت المهیب

فیضست و عجزی بر درگه تو
یا قابل التوب یا استثیب

اغفر ذنوبی و استر عیوبی
انی انیب یا مستجیب

غزل شمارهٔ ۶۸

تن خاک راه دوست کنم حسبی الحبیب
جان نیز در رهش فکنم حسبی الحبیب

چون عشق در سرای وجودم نزول کرد
از خویشتن طمع بکنم حسبی الحبیب

دل سوخت چون در آتش سودای عشق او
جان هم در آتشش فکنم حسبی الحبیب

چون ناصر من اوست چو منصور میروم
خود را بدار عشق زنم حسبی الحبیب

حلاج عشق چون بزند پنبهٔ تنم
بر دست و بازوی که تنم حسبی الحبیب

مهرش چو ذره ذره کند پیکر مرا
من در هواش رقص کنم حسبی الحبیب

دل بر کنم چو فیض زبود و نبود خویش
بر هر چه رای اوست تنم حسبی الحبیب

غزل شمارهٔ ۶۹

گنج ابدی پیروی حق و عبادت
مفتاح در خیر نمازی بجماعت

معنای نمازست حضور دل و اخیات
زنهار بصورت مکن ایدوست قناعت

راضی مشو از بندگی تا ننمائی
آداب و شرایط همه را نیک رعایت

هر چند که وسواس کنی سود ندارد
خود را ندهی تا بدل و جان بعبادت

خواهی بعبادت خللی راه نیابد
میکن دلت از وسوسهٔ دیو حمایت

خواهی که زدستت نرود وقت فضیلت
مگذار که تا کار کشد وقت طهارت

از دست مده راتبهٔ ورد شبانروز
تا آنکه نویسند ترا ز اهل عبادت

برخیزی و وتری بگذاری بسحرگاه
مفتوح شود بر رخت ابواب سعادت

هرگز نتوانی که تلافی کنی آنرا
گر از تو شود فوت نمازی بجماعت

طاعت نپزیرند در آن نیست چه تقوی
زنهار مکن معصیتی داخل طاعت

این کار بعادت نشود راست خدا را
هنگام عبادات به پرهیز ز عادت

هر رنج که در راه عبادت کشی ای فیض
در آخرت آن یابد تبدیل براحت

غزل شمارهٔ ۷۷

گل بنفشه دمیدن گرفت گرد عذارت
نه چشم بد نگریدن گرفت گرد عذارت

غلط نه این ونه آن دودآه عاشق زارت
بلند گشت و رسیدن گرفت گرد عذارت

نه آنجمال دلاویز بس که داشت حلاوت
سپاه مور چریدن گرفت گرد عذارت

غلط که آهوی چشم توکرد نافه گشائی
نسیم مشک وزیدن گرفت گرد عذارت

نه خال گوشه چشم از نگاه گرم تو گردید
تمام آب و چکیدن گرفت گرد عذارت

غلط که طوطی جان در هوای قند لب تو
قفس شکست و پریدن گرفت گرد عذارت

نه بحر خس بساحل فکند عنبر سارا
مریض دل چو طپیدن گرفت گرد عذارت

که عکس غلط در آینهٔ جمال تو افتاد
زلاله چون نگریدن گرفت گرد عذارت

نه در هوای رخت بود ذرهٔ سان همه دلها
بسوخت چونکه رسیدن گرفت گرد عذارت

غلط که آن مژهای سیاه سایه فکن شد
چو سایه عکس فتیدن گرفت گرد عذارت

غلط که حسن نقابی بروی خویشتن افکند
زشرم دیده چو دیدن گرفت گرد عذارت

نه ترک ناز ملوکانه نرگس مستت
سپاه آه خریدن گرفت گرد عذارت

غلط نداشت دل سوخته چو تاب فراقت
زسینه جست و تنیدن گرفت گرد عذارت

به باغ روی ترا آب داد فیض ز دیده
چنانکه سبزه دمیدن گرفت گرد عذارت

غزل شمارهٔ ۷۸

گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت
گفتا که چاره آورد این کارها بروزت

گفتم که سوخت جانم در آتش فراقت
گفتا که کار خامست باید جفا هنوزت

گفتم زسوز هجران آمد مرا بلب جان
گفتا که سازی آخر سربرکند زسوزت

گفتم تموز هجران در من فکند آتش
گفتا بهار وصلی آید پس از تموزت

گفتم که با سگانت دیریست آشنایم
گفتا بلی ولی من نشناختم هنوزت

گفتم که نیست جایز از عاشقان بریدن
گفتا که ما معافیم از جان لایجوزت

سربسته حیرت افزود آیا چها کند باز
با اهل دانش ای فیض گرحل شود رموزت

غزل شمارهٔ ۷۹

اگر ساغر دهد ساقی ازین دست
بیک پیمانه از خود میتوان رست

حریفانرا چه حاجت با شرابست
اشارتهای ساقی میکند مست

چه لازم روی از مادر کشیدن
بمژگان هم دل ما می توان خست

به بستن من خوشم تو با شکستن
بنو هر لحظه عهدی میتوان بست

خوشا آن دل که از اغیار ببرید
خوشا آن جان که از جز یار بگسست

خوشا آن دل که با دلدار آمیخت
خوشا آن جان که با جانانه پیوست

خوش آن کو از سر کونین برخواست
بخلوت خانه توحید بنشست

بامید تو افکندند بسیار
نیامد جز مرا این صید در شست

بلندی می تواند کرد بر چرخ
کسی کاو نزد تو چون فیض شد پست

غزل شمارهٔ ۸۰

از عتاب تو پناهم خوی تست
وزعقاب تو مفرم سوی تست

از تو هر دم میگریزم سوی تو
بیم من از تو امیدم سوی تست

دیده دل محو روی تو مدام
قبله چشم دلم ابروی تست

هستی من از خطاب امر کن
مستی من از لب دلجوی تست

نیست در عالم به جز تو دوستی
هر که دارد دوستی بر بوی تست

محسنانرا تو بر احسان داشتی
هر کجا خوئیست خوش آنخوی تست

حب محبوبان زحبت شمه
حسن خوبان پرتوی از روی تست

چشم خوبان کان دل از جا میبرد
غمزه از نرگس جادوی تست

پس گدا کردی زلطفت پادشاه
فیض مسکین هم گدای کوی تست

نیست از ما غیرنامی اوست خود را دوست دوست
نیست ما را مائی مائی اگر هست اوست اوست

غزل شمارهٔ ۸۱

این تن ما از روان روشن ما روشنست
وین دل ما از ریاضات تن ما روشنست

هر خیالی کرد دشمن نوری اندر سینه تافت
سینه ما از جفای دشمن ما روشن است

صمت حکمت میفزاید در دل اهل خرد
خاطر ما از زبان الکن ما روشن است

از دهان ما شنید و در دل خود جای داد
آن دل حکمت پذیر از روزن ما روشنست

چشم دل را کارفرما تا که روشن تر شود
دیدهٔ حق بین ما از دیدن ما روشن است

آب و تاب حسن را از عشق باشد پرورش
شمع روی مهوشان از روغن ما روشن است

تا بود جان در تن ما اشک و آه ما بجاست
مستمر گرمابه گرم و کلخن ما روشن است

هم زهجرش آتشی در جان ما افروخته
هم زوصلش این دو چشم روشن ما روشن است

میشود دل مشتعل از اشتیاق دوست فیض
این سخن از شعله دل در تن ما روشن است

غزل شمارهٔ ۸۲

ای که در راه خدایت چشم غیرت رهبرست
باغ را بنگر که از آثار رحمت اخضر است

کیف یحیی الارض بعد الموت را نظّاره کن
تا عیان گردد ترا بعثی که حشر اکبر است

سبغه الله را نگر آثار قدرت را به بین
حبذا آیات آنگو خالق خشک و ترست

بر درختی راست تسبیحی و ذکری در سجود
از زبان حال بشنو گوش جانت گر کراست

یک از شاخها را بر درختان جا بجا
در ثنای حق زهر برگی زبان دیگر است

زبان بیزبانی نیز دارد رازها
لیک گوش جاهلان از استماع آن کر است

بر ورق از هر درخت آیات حق را دفتریست
آنکسی خواند که او را چشم و گوشی دیگر است

هر رگی از هر ورق از صنع بیچون آیتی است
آن رسد در سر آن آیت که حکمت را در است

حکمت این رنگها و نقش ها در برگها
آن کسی فهمد که او را عقل و هوشی در سر است

با زبان حال گوید در بهار اشکوفها
هی چی لطفست این که درما از خدای اکبرست

هر گلی و سبزهٔ را بر درخت و بر زمین
رنگ در رنگ و طراوت در طراوت مضمر است

سیم و زر کرده نثار مقدم صاحبدلان
هرشکوفه یا گلی را کو بکف سیم و زر است

غنچه دلتنگ است و گل خندان و بلبل درفغان
لطف و قهر از باطن هر یک بنوعی مظهر است

لطف و قهرش در شقایق گشته با هم جلوه گر
از درون دل داغدار و از برون رخ احمر است

نرگس بیمار با ساقی سراید بر منار
اسم دیگر بر زبان سوسن و نیلوفرست

فصل تابستان بود هر میوهٔ را جلوهٔ
هر یکی را رنگی و بوئی و طعم دیگر است

در خزان انواع الوان بر درختان جلوه گر
چشم هر سوافکنی هر یک زدیگر بهتر است

در زمستان میکند پنهان عبادت را درخت
از برون گر خشک بینی از درون سبز و ترست

بیگمان هر کو تامل در چنین صنعی کند
هم بصر هم سمع یابد گر دلش کور و کرست

سوی باغ آ فیض و اسرار الهی را به بین
نیست دیدن چون شنیدن این دگر آن دگر است

غزل شمارهٔ ۱۱۲

ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است
از قلزم غم تو محبت گهر بس است

گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است
از کشت عمر حاصل ما اینقدر بس است

دوزخ چه حاجتست چو یک آه برکشم
سوزیم پاک سوخته را یک شرر بس است

میزان چه میکنیم حساب از چه میدهیم
قانون عشق و کرده ما درنظر بس است

ساقی بیار باده شکستیم توبه را
آمد بهار خوردن غم این قدر بس است

تا کی دریم پردهٔ ناموس زیر دلق
یکباره پرده برفکنیم از حذر بس است

آسوده باش فیض که در محشرت شفیع
سودای عشق در سرو آه سحر بس است

غزل شمارهٔ ۱۱۳

یار ما گر میل صحرا میکند صحرا خوش است
میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است

گر نماید روی او خود رفتن دلها نکوست
وربپوشد رخ زحسرت شور در سرها خوش است

در وصالش چون نوازد مستی ما خوش بود
در فراقش گر گدازد نالهای ما خوش است

هر چه خواهد خاطرش ما آن شویم و آن کنیم
هر کجا ما را دهد جا جای ما آنجا خوش است

زاهدانرا زهد و تقوی عاقلانرا ننگ و نام
عاشقانرا غمزهای یار بی پروا خوش است

عاشقانرا باغ و بستان عارض جانان بود
داغ سوداشان بجای لاله حمرا خوش است

ای که خواهی شور دریا آب چشم ما به بین
درّو لعل از خون دل در قعر این دریا خوش است

ای که هستی میفروشی در جهان جای تو خوش
بی سر و پایان کوی نیستی را جا خوش است

هر کرا چون فیض وحشت باشد از ابنای دهر
گوش بسته لب خموش و چشم نابینا خوش است

غزل شمارهٔ ۱۱۴

دل بوفای تو نهادن خوش است
جان بتمنای تو دادن خوش است

گر سرعاشق برود رفته باش
بر قدم عشق ستادن خوش است

پای کشیدن زهمه کارها
سربسر عشق نهادن خوش است

یکسره بر خواستن از هر دو کون
بر قدم دوست فتادن خوش است

دل زجهان کندن جان کندنست
روز ازل دل ننهادن خوش است

پای برین توده غبرا زدن
روسوی فردوس نهادن خوش است

نیست خوشی فیض درین خاکدان
از عدم آباد نزادن خوش است

غزل شمارهٔ ۱۱۵

مرا زجام خیالش شراب در پیش است
بهر کجا نگرم آفتاب در پیش است

زتوبه دم نتوان زد مدام زان لب لعل
بهر کجا که نشستم شراب در پیش است

مرا که سینه کبابست و لعل یار شراب
زخوان حق نعم بی حساب در پیش است

اصول دین چکنم با فروع آن چه مرا
زخط و خال بتان صد کتاب در پیش است

اگرنه دل بسر زلف او گرفت قرار
چرا همیشه مرا اضطراب در پیش است

زعشق مستم و ناصح فتاده در پی من
بلاست در پس و حال خراب در پیش است

بهر بتی که به بینم سبک زجای روم
گر آن بروز برم انقلاب در پیش است

کجا روم که بدورم محیط گشت سرشک
بهر کجا که کنم روی آب در پیش است

گذشتی از چه زتقوی و علم و زهد و ادب
هنوز فیض تراصد حجاب در پیش است

غزل شمارهٔ ۱۱۶

منوش ساغر دنیا که درد ناب نماست
درونش خون دلست از برون شراب نماست

هر آنچه در نظر آید ز زینت دنیا
بنزد اهل بصیرت سراب آب نماست

ببر مگیر عروس جهان که غدار است
مرو بجامه خوابش که پیر شاب نماست

مدوز کیسهٔ نفعش که نفع او ضرر است
مخور فریب خطایش جهان صواب نماست

درونش تیره و تنگ از برون بود روشن
ز ذره کمتر و در دیده آفتاب نماست

برونش عیش و طرب وز درون غم و محنت
درون فسرده و بیرونش آب و تاب نماست

غمزه اش کند اندوه جلوهٔ راحت
زعشوه اش دل ناکام کامیاب نماست

رین سرا دل اشکسته بیت معمور است
اگرچه در نظر بی بصر خراب نماست

جهانست خواب پریشان گهی شوی بیدار
که زیر خاک نخسبی اگر چه خواب نماست

نظر بصورت دنیاست آنچه گفتی فیض
بمعنی ارنگری سوی حق شتاب نماست

غزل شمارهٔ ۱۱۷

رازها با اهل گفتن زاهل عرفان خوش نماست
یار یکدیگر شدن از قوم و خویشان خوش نماست

نصرت دین حق و در درد بودن متفق
زاهل علم و پیشوایان و فقیهان خوش نماست

این فقیهان مجادل از کجا حکمت کجا
درس وبحث وعلم وحکمت ازحکیمان خوش نماست

خواندن قرآن و فهمیدن به آواز حزین
با خضوع جان و تن از اهل قرآن خوش نماست

چون نمازی در جماعت میشود کوته بهست
ترک تطویل و ریا از مقتدیان خوش نماست

گز مزاحی میکند مومن بحق نیکوست آن
تقوی از باطل نمودن زاهل ایمان خوش نماست

مرد چون بالغ شود باید بحق رو آورد
خنده و بازی و خوش طبعی زطفلان خوش نماست

ژنده پاکیزه بر بالای درویشان نکو
و آن قبای تار در بر قد خوبان خوش نماست

سهل باشد گر کنند افتادگان افتادگی
مهربانی و تواضع از بزرگان خوش نماست

اقتصار سایلان بر قوت از روی سکوت
بخشش بی من و ایذا از کریمان خوش نماست

هر کسی را حق تعالی بهر کاری آفرید
هر که کار خویش را نیکو کند آن خوش نماست

عاقلان را عاقلی خوش عاشقان را عاشقی
مستی و شوریدگی از می پرستان خوش نماست

زاهد ار از زهد گوید عابد از صوم و صلوه
عاشقانرا حرف وصل یار و هجران خوش نماست

واعظ ار آرد حدیثی از کلام انبیا
عارفان را سیر در اسرار قرآن خوش نماست

فیض میکن جهد تا سنجیده تر آید سخن
گفتن شعر از دم سنجیده گویان خوش نماست

غزل شمارهٔ ۱۱۸

بر رخ مه طلعتان زلف پریشان خوش نماست
دلبری و ناز و استغنا از اینان خوش نماست

عاشقان را زاری و مسکینی و افتادگی
دلبران را پرسش احوال ایشان خوش نماست

خوبرویان را پریشان اختلاطی خوب نیست
امتناع و شرم و تمکین از نکویان خوش نماست

هر جفائی کز نکو رویان رسد باید کشید
صبر بر آزار یار از مهر کیشان خوش نماست

از لب شیرین عتاب تلخ شیرینست و خوش
تیر زهرآلوده از مژگان خوبان خوش نماست

هر چه با هر کس کنند این قوم ایشان را رسد
از نگاهی عالمی سازند ویران خوش نماست

تا نظر افکنده چندین عابد از ره برده اند
دلربائی اینچنین از دلربایان خوش نماست

بر درت افتاده ام خواهی بکش خواهی ببخش
هرچه باعاشق کنی در کیش عشق آن خوش نماست

هر چه میخواهی بگو کآید سخن زان لب نکو
تلخ و دشنام از لب شیرین دهانان خوش نماست

ساعتی برخیز و بخرام و قیامت راست کن
جلوهای قامت سرو خرامان خوش نماست

عاقلان گر چشم پوشند از نکویان عیب نیست
از خردمند این و از صاحب نظران خوش نماست

فیض ازین پس گر نگوئی شعر در طور مجاز
نسپری الا طریق اهل عرفان خوش نماست

غزل شمارهٔ ۱۴۰

زاهدا قدح بردار این چه غیرت خام است
زهد خشک را بگذار رحمت خدا عامست

خویش را چه میسوزی زهد را بر آتش ریز
کیسها چه میدوزی نقدها ترا رامست

ذوق می چه نشناسی شعله گر شوی خامی
آنکه مست جانان نیست عارف اربود عامست

عشق کهنه صیادیست ما چو مرغ نو پرواز
خال مهوشان دانه، زلف دلبران دامست

جوش باده مارانه خم فلک تنگست
پیش ناله مستان غلغل فلک خامست

هرزه پوید اسکندر در میان تاریکی
آب زندگی باده چشمه خضر جامست

چون چشیدی این باده عیشهاست آماده
جان چو محو جانان شد در بهشت آرامست

پای برسر خود نه دوست را در آغوش آر
تا بکعبهٔ وصلش دوری تو یک گامست

چون زخویشتن رستی با حبیب پیوستی
ورنه تا ابد میسوز کار و بار تو خامست

مستی من شیدا نیست کار امروزی
تا الست شد ساقی فیض دردی آشامست

غزل شمارهٔ ۱۴۱

آن ملاحت که تو داری گهر حسن آنست
ببهایش نرسد هیچ متاع ار همه جانست

ما نداریم متاعی که بود در خور وصلت
تو گران قیمتی و هر چه ترا هست گرانست

با تو سودا نتوانیم مگر لطف کنی تو
کانچه ما رابه ازآن نه همه چیزت به از آنست

بوسهٔ گر برباید زلبت سوخته جانی
شود او زنده و جاوید و لب لعل همانست

سهل باشد ز تو سودی ببرد عاشق مسکین
کز عطای تو ترا هیچ نه نقصان نه زیانست

میزند بر لب من دست ادب قفل خموشی
ورنه بسیار سخن هست که محتاج بیانست

حرف سودا سخن سود و زیان هیچ مگو فیض
کاین سخن چون سر سودا زده گوید هذیانست

غزل شمارهٔ ۱۴۲

عشق در راه طلب راهبر مردانست
وقت مستی و طرب بال و پر مردانست

سفر آن نیست که از مصر ببغداد روی
رفتن از جان سوی جانان سفر مردانست

ظفر آن نیست که در معرکه غالب گردی
از سرخویش گذشتن ظفر مردانست

هنر آن نیست که در کسب و فضایل گوشی
به پر عشق پریدن هنر مردانست

همه دلهاست فسرده همه جانها تیره
گرم و افروخته آه سحر مردانست

چشمهٔ کوثر و سرسبزی بستان بهشت
خبری از اثر چشم تر مردانست

گهر اشک ندامت بقیامت ریزد
هر که در فکر شکست گهر مردانست

فیض اگر آب حیات از گهر نظم چکاند
هم از آنروست که او خاک در مردانست

غزل شمارهٔ ۱۴۳

یار را روی دل بسوی منست
منبع لطف رو بروی منست

نظر لطف هر کجا فکند
گوشه چشم او بسوی منست

چشم او ساغر و نگاهش می
لطف و قهرش می و سبوی منست

در لبش آب و شیر و خمر و عسل
آندهان اصل چارجوی منست

وصل او منتهای مقصد ما
جلوه حسنش آرزوی منست

کار من جست جوی او دایم
کار او نیز جستجوی منست

سخنم گفتگوی اوست مدام
سخنش نیز گفتگوی منست

هر کجا فتنهٔ و آشوبیست
شرح احوال تو بتوی منست

ناله گر زخستهٔ شنوی
آن صدائی زهای و هوی منست

هر کجا هر چه هر که میگوید
بیگمان فیض گفتگوی منست

غزل شمارهٔ ۱۴۴

هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستی
مغز او معلای او صورت او پوست پوست

صورت ار چه شد هویدا لیک سر تا پا قفاست
معنی ارچه شد نهان لیکن سراسر روست روست

معنی هر چیز تسبیح خدا و حمد او
صورت آن پرده او سر معنی اوست اوست

با زبان فطرت اصلی است تسبیح همه
نیست تکلیفی برایشان طبعشانرا خوست خوست

عارفانند اهل معنی مغز می بینند مغز
جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نیم از عارفان و نیستم از جاهلان
از کف بحر معانی روزی من جوست جوست

چون ندارم ره بدریا کرده ام با جوی خوی
چون ندارم ره بمجلس مسکن من کوست کوست

فیض را دیدم بگلزار حقیقت در طواف
گفتمش ره یافتی گفتا نصیبم بوست بوست

غزل شمارهٔ ۱۴۵

در صدف جان دردی نیست به جز دوست دوست
آنکه دل از عشق او زنده بود اوست اوست

نغز درین نه طبق نیست به جز عشق حق
هر چه به جز عشق او نیست به جز پوست پوست

قدسهی قامتان زان چمن آراست راست
روی پری پیکران زان گل رو روست روست

عشق مرا پیشه شد در رک و در ریشه شد
نیست منی در میان من نه منم اوست اوست

مهر رخ دوست را سینه من جاست جاست
بر سرخاک رهش دیده من جوست جوست

چون رخ مه طلعتان جان من افروختند
چون کمر دلبران این تن من موست موست

اوست همه عز و نازما همه دل و نیاز
خواری ما بهر ما عزت ما زوست زوست

او همه احسان وجود ما همه جرم و جحود
اوست چنان ما چنین کس چکند خوست خوست

بوی خدا میوزد از نفس اهل دل
نیست سخن شعرفیض عطر از آن بوست بوست

غزل شمارهٔ ۱۴۶

نیست از ما غیر نامی اوست خود را دوست دوست
نیست ما را مائی اگر مائی هست اوست اوست

هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستی
مغز او معلای او و صورت او پوست پوست

صورت ار چه شد هویدا لیک سرتا پا قفاست
معنی ار چه شد نهان لیکن سراسر روست روست

معنی هر چیز تسبیح خدا و حمد او
صورت او پرده او سر معنی اوست اوست

با زبان فطرت اصلی است تسبیح همه
نیست تکلیفی برایشان طبعشانرا خوست خوست

عارفانند اهل معنی مغز می بینند مغز
جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست

من نیم از عارفان و نیستم از جاهلان
ازکف بحر معانی روزی من جوست جوست

چون ندارم ره بدریا کرده ام با جوی خوی
چون ندارم ره بمجلس مسکن من کوست کوست

فیض را دیدم بگلزار حقیقت در طواف
گفتمش دریافتی گفتا نصیب بوست بوست

غزل شمارهٔ ۱۴۷

مژده آمد از قدوم آنکه دل جویای اوست
جان باستقبالش آمد آنکه جان ماوای اوست

مژدگانی ده قدومش را که اینک میرسد
آنکه جان مست شراب عشق روح افزای اوست

اینک آمد تا که در جان و دل من جا کند
آنکه هم جان جای او پیوست هم دل جای اوست

اینک آمد آنکه هر جا سرو قدی ماهروی
هر چه دارد از نکوئی جمله از بالای اوست

اینک آمد آنکه جانرا مست چشم مست کرد
آنکه دلها خسته مژگان بی پروای اوست

اینک آمد تا نوازد خاطر هر خستهٔ
کو دلش صفرای او در سرش سودای اوست

اینک آمد تا بریزد جام می در جان و دل
آنکه در سرها خمار از ساغر و مبنای اوست

اینک آمد ساقی راواق صهبای الست
آنکه هر جا مستی ازنشاه صهبای اوست

در دل هر عاشقی تابی زمهر روی او
در سر هر بیدلی شوری ز استغنای اوست

نالهای زار ما بر بوی گلزار ویست
داغهای سینهٔ ما سایهٔ گلهای اوست

خیز و استقبال کن بس جان و دل درپای ریز
آنکه را جان و دل و تن منزل و ماوای اوست

فیض خامش کن که نتوانی زوصفش دم مزن
آنچه گفتی هم کفی از موجه دریای اوست

غزل شمارهٔ ۱۴۸

ای که سرمیکشی زخدمت دوست
چون کنی دعوی محبت دوست

منفعل نیستی ازین دعوی
شرم ناید ترا زطلعت دوست

نبری امر دوست را فرمان
دم زنی آنگه از مودت دوست

دعوی دوستی کنی وانگاه
نشوی تابع ارادت دوست

دوستی را کجا سزاواری
نیستی چون سزای خدمت دوست

دوست از دوستیت بی زارست
که نهٔ جز سزای لعنت دوست

بر درش بین هزار فرمان بر
سرنهاده برای طاعت دوست

عاشقان بین نهاده جان برکف
از برای نثار حضرت دوست

ما عبدناک گوی بین بی حد
صف زده بر در عبادت دوست

ما عرفناک گو نگر بی عد
وآله کبریا و رفعت دوست

جمع کر و بیان قدس نگر
بر درش می زنند نوبت دوست

فیض اگر میکند مخالفتی
سر نمی پیچد از مشیت دوست

غزل شمارهٔ ۱۴۹

زار و نزار و خسته ام و بی قرار دوست
از من ای صبا ببر خبری تا دیار دوست

گو یاد کن زحال جگر خستگان هجر
آنشب که هست روز و شب اندر کنار دوست

کی در خور غمست و فراق آنکه سالها
بوده است در نعیم وصال و جوار دوست

قطع امید کرده زدنیا و آخرت
نومید از دو عالم و امیدوار دوست

بر رهگذار دوست نشسته است منتظر
بر کف گرفته جان ز برای نثار دوست

درگردنت صبا چو تنم خاک ره شود
در کوی دوست ریزش و در رهگذار دوست

ای آنکه واقفی زدرون و برون کار
رمزی بما بگوی ز اسرار کار دوست

جز کار و بار دوست ندانیم کار و بار دگر
مائیم جانی و دلی و کار و بار دوست

صبر و وفا نیاز وفنا فیض کار ماست
جور و جفا و غنچ و دلالست کار دوست

غزل شمارهٔ ۱۵۰

سرشته اند در گلم الا هوای دوست
سرتا بپای من همه هست از برای دوست

تن از برای آنکه کشم بار او بجان
جان از برای آنکه فشانم بپای دوست

دل از برای آنکه به بندم بعشق او
سر از برای آنکه دهم در هوای دوست

چشم از برای آنکه به بینم جمال او
لب از برای آنکه بگویم ثنای دوست

دست از برای آنکه بدامان او زنم
پای از برای آنکه روم در رضای دوست

گوش از برای حلقه و گردن برای طوف
یعنی اسیر و بنده ام و مبتلای دوست

در سر خیال و مهر بدل سینه بهر راز
در لب دعا، ثنا بزبان، دیده جای دوست

خوش آنکه مدعای من از وی شود روا
لیکن بشرط آنکه بود مدعای دوست

گر دوست را بجای من مبتلا بسی است
بی او شوم اگر بودم کس بجای دوست

ای فیض نوش باد ترا هر چه میکشی
از جام عشق و باده مهر و وفای دوست

غزل شمارهٔ ۱۵۱

سرکرده ایم پا بره جستجوی دوست
کو رهبری که راه نماید بکوی دوست

از بی نشان نشان ندهد غیر بی نشان
خود بی نشان شویم پی جستجوی دوست

با پای او مگر بسپاریم راه او
ورنه بخویشتن نتوان شد بکوی دوست

هر چند میرویم بجائی نمیرسیم
کو جذبه عنایتی از لطف خوی دوست

بوئی زکوی دوست گر آید بسوی ما
در یکنفس زخویش توان شد بسوی دوست

چل سال راه رفتی و در گام اولی
ای فیض هیچ شرم نداری زروی دوست

تا چند مست باشی تو از باده هوس
یکجرعه هم بنوش زجام و سبوی دوست

غزل شمارهٔ ۱۵۲

حلقهٔ آن در شدنم آرزوست
بر در او سرزدنم آرزوست

چند بهر یاد پریشان شوم
خاک در او شدنم آرزوست

خاک درش بوده سرم سالها
باز هوای وطنم آرزوست

تا که بجان خدمت جانان کنم
دامن جان بر زدنم آرزوست

بهر تماشای سراپای او
دیده سراپاشدنم آرزوست

دیده ام از فرقت او شد سفید
بوئی از آن پیرهنم آرزوست

مرغ دلم در قفس تن بمرد
بال پر و جان زدنم آرزوست

بر در لب قفل خموشی زدم
سوی خموشان شدنم آرزوست

عشق مهل فیض که با جان رود
زندگی در کفنم آرزوست

غزل شمارهٔ ۱۵۳

بادهٔ تلخ کهنم آرزوست
ساقی سیمین ذقنم آرزوست

زهد ریا عیش مرا تلخ کرد
دلبر شیرین دهنم آرزوست

صحبت زاهد همه خار غمست
شاهد گل پیرهنم آرزوست

خال معنبر برخی چون قمر
زلف شکن در شکنم آرزوست

خیز و لب خود بلب من بنه
بوسه بر آن لب زدنم آرزوست

خیز که از توبه پشیمان شدم
ساقی پیمان شکنم آرزوست

تلخ بگو زان لب و دشنام ده
باده زجام سخنم آرزوست

خیز و بکش تیغ و بکش تا بحشر
زندگی در کفنم آرزوست

نی غم زر دارم و نی سیم فیض
دلبر سیمین بدنم آرزوست

غزل شمارهٔ ۱۵۴

یک جرعه می زساغر جانانم آرزوست
سر مستئی زمیکنده جانم آرزوست

پائی زدم بدنبی و پائی به آخرت
نی این مرا فریبد و نه آنم آرزوست

از هر دو کون بی خبر و مست بندگی
آزادی زمالک و رضوانم آرزوست

افسرده شد دل از دم سرد هوای نفس
از جانب یمن دم رحمانم آرزوست

آب حیات هست نهان در دهان یار
بوس لبی و عمر فراوانم آرزوست

زان چشم غمزهٔ و زمژگان ستیزهٔ
تنگ شگر از آن لب و دندانم آرزوست

شیرین تبسمی که خرد جانم از خرد
مستی زجام لولو و مرجانم آرزوست

من جان بکف گرفته و او تیغ آبدار
سرتا کنم نثار به سامانم آرزوست

بنما ز زیر زلف سیه عارض چو مه
کز کفر توبه کردم و ایمانم آرزوست

لب نه مرا بلب که کشم آب زندگی
در عین نور چشمهٔ حیوانم آرزوست

از دست زاهدان تر و زاهدان خشک
صحرا و کوه و ناله و افغانم آرزوست

از دیده خون ببارم تا جان شود روان
چون فیض اجر خون شهیدانم آرزوست

غزل شمارهٔ ۱۵۵

گو برو عقل از سرم در سر هوای یار هست
گو برو دل از برم در بر غم دلدار هست

بر تنم سر سرنگون شو شور عشقش بجاست
دیده ام گو غرق خون شو حسرت دیدار هست

در کدوی سر شراب عشق و در دل مهر دوست
در درون عاشقان میخانه و خمار هست

گه خیال روی او گاهی خیال خوی او
در سر شوریده عشق بهشت و نار هست

هم دل و هم جان فداکن یار هم جان و دلست
جان بر جانان فراوان دل بر دلدار هست

ای که نظاره بگلهای گلستان میکنی
دیدهٔ جانرا جلا ده در دلت گلزار هست

بار تن بر جان منه گر بار خواهی بر درش
کافرم من گر گران جانرا بر او بار هست

بر دل و جان کن گوارا هر چه آید از حبیب
درد خوشتر آدمی را درد کی در کار هست

فیض پندارد کسی از حال او آگاه نیست
حرف رندیهای او بر سرهر بازار هست

غزل شمارهٔ ۱۶۵

آمرزش من از تو خدایا غریب نیست
از بنده جرم و عفو زمولا غریب نیست

وهابی و جوادی معطی ذوالمنن
بنوازی ار بلطف گدا را غریب نیست

افتاده ام بخاک درت از ره نیاز
راهم دهی بعالم بالا غریب نیست

سودی نمیرسد بتو از طاعت کسی
گر بگذری ز جرم برایا غریب نیست

از بنده دور نیست که جرم و خطا کند
بخشیدن از خدای تعالی غریب نیست

اقرار میکنم به گناهان خویشتن
رحمی کن ای کریم و ببخشا غریب نیست

گر طاعتم سزا نبود رایگان ببخش
کالاوریش صاحب کالا غریب نیست

گر معصیت سزا نبود معصیت مبین
بیچارگی ببین ز تو اینها غریب نیست

از من غریب نیست که سوزم در آتشت
ور تو دهی بنزد خودت جا غریب نیست

از حد خود زیاده اگر میکنم طلب
در حضرت کریم تمنا غریب نیست

فیضست و درگه تو ازین در کجا رود
الحاح بر در تو خدایا غریب نیست

دارم محبت نبی و خاندان او
گر در جوارشان دهیم جا غریب نیست

غزل شمارهٔ ۱۶۶

اینجهانرا غیر حق پروردگاری هست نیست
هیچ دیاری به جز حق در دیاری هست نیست

عارفان را جز خدا با کس نباشد الفتی
عاشقانرا غیر ذکر دوست کاری هست نیست

حق شناسانرا که بر باطل فشاندند آستین
غیر کارحق و بارش کار و باری هست نیست

دل بعشق حق بیند از غیر حق بیزار شو
غیرعشق حق و حق کاری و باری هست نیست

مست حق شو تا که باشی هوشیار وقت خود
غیر مستش در دو عالم هوشیاری هست نیست

اختیار خود باو بگذار و بگذر زاختیار
بنده را جز اختیارش اختیاری هست نیست

گر غمی داری بیار و عرض کن بر لطف او
خستگانرا غیر لطفش غمگساری هست نیست

روزگار آنست کان با دوست می آید بسر
غیر ایام وصالش روزگاری هست نیست

عمر آن باشد که صرف طاعت و تقوی شود
جز زمان بندگی لیل و نهاری هست نیست

بیغمانی را که جز تن پروری کاری نبود
بنگر اندر دستشان از تن غباری هست نیست

آنکه را آگه شد از تقصیر خود در کار حق
جز دل بیمار و چشم اشکباری هست نیست

سعی کن تا سعی تو خالص شود از بهر حق
غیرخالص روز محشر در شماری هست نیست

این عبادتها که عابد در دل شب میکند
گر نباشد خالص آنرا اعتباری هست نیست

فیض در دنیا برای آخرت کاری نکرد
مثل او در روز محشر شرمساری هست نیست

آه میکش ناله میکن شعر میگو مینویس
رفتگانرا غیر دیوان یادگاری هست نیست

غزل شمارهٔ ۱۶۷

جان بجانان عرض کردن عاشقانرا عار نیست
مفلسانرا با کریمان کارها دشوار نیست

هر کسی را سوی حق از مسلکی ره میدهند
راه حق منصور را جز نردبان دار نیست

مستی جام هوا بنگر که غیر از جام دوست
در میان این خم نه تو کسی هشیار نیست

خواب غفلت بین که غیر از دیده بینای عشق
در همه روی زمین یکدیدهٔ بیدار نیست

عقل را در عشق ویران کن که در درگاه دوست
عاشقانرا بار هست و عاقلانرا بار نیست

عشقت اندر دوزخ اندازد که لذت میبری
در بهشتت گر دهد جا عقل بی آزار نیست

اندکی آزار بسیار است از بیگانگان
گر کند آن آشنا بیرون زحد بسیار نیست

هر که باشد هر چه خواهد در حق ما گو بگو
سرزنشهای ملامت عاشقانرا عار نیست

بر مدار ای فیض دست اعتصام از پای عشق
در جهان جز عشق یار و مونس و غمخوار نیست

غزل شمارهٔ ۱۶۸

غیردلدار وفا دار کسی دیگر نیست
نیست اغیار به جز یار کسی دیگر نیست

نیست در راسته بازار جهان غیریکی
خویشرا اوست خریدار کسی دیگر نیست

دیده دل بگشا تا که به بینی بعیان
که به جز واحد قهار کسی دیگر نیست

اوست باقی و دگرها همه دروی فانی
اوست در جمله نمودار کسی دیگر نیست

اهل عالم همه مستند زصهبای فنا
غیر آن ساقی هشیار کسی دیگر نیست

چشم بر هر چه گشودیم ندیدیم جز او
شد یقین آنه درین دار کسی دیگر نیست

هانکه بازی ندهد عشوه بیگانه ترا
آشنا اوست جز او یار کسی دیگرنیست

کو کسی تا که کند غور سخنهای مرا
بجز از صاحب گفتار کسی دیگر نیست

فیض از صاحب گفتار مزن دم زنهار
غیر دیّار در این دار کسی دیگر نیست

غزل شمارهٔ ۱۶۹

چون توان بود در آنجای که آسایش نیست
یا بگنجید بسوفار که گنجایش نیست

چه دهی دل بسرائی که دل از وی بکند
یا نهی رخت بدان خانه که آسایش نیست

هر که او عاقبت اندیش بود دل ننهد
در مقامی که بقا را ره گنجایش نیست

نعمت دینی دون هیچ نگیرد دستت
بعبث دست میالا که جز آلایش نیست

مال و جاهی که بر آن روز بروز افزائی
کاهش جان بود آن مایهٔ افزایش نیست

خویشتن را بفسون و حیل آراسته است
نخری عشوهٔ دنیا که جز آرایش نیست

هر که را زینت این زال دل از جا ببرد
خون رود از نظر و فرصت پالایش نیست

دست مشاطه نیارد رخ دنیا آراست
زال بد منظر دون قابل آرایش نیست

هست زندان خردمند و بهشت نادان
نزد ارباب بصر قابل آسایش نیست

هر چه در دین کندت سود بجا آور زود
ور زیانست بمان حاجت فرمایش نیست

طاعت حق کن و بگذر ز شمار طاعت
ره مپیما و برو فرصت پیمایش نیست

منشین شاد و مجو خاطر جمع و دل خوش
فیض ازین مرحله کاین منزل آسایش نیست

غزل شمارهٔ ۱۹۰

بالا بلائی قامت قیامت
شمشاد را کو این قد و قامت

در شام زلفت خورشید تابان
پنهان در آن شب روز قیامت

چو گان شد آنزلف برخال یعنی
بردی زخوبان کوی کرامت

زان غمزه گویم با چشم و ابرو
سحری سراپا چشمی تمامت

آن دل که باشد درشام زلفت
دیگر نخواهد صبح قیامت

شیرین لبانی شکر دهانی
آرام جانی ای جان غلامت

آئی بر من روح روانی
برخیزی از جا شور قیامت

در جلوه آمد ای فیض آن یار
بگذر زمسجد بگذار امامت

بگذر زمحراب بنمود ابرو
بگذارد آنرا افراخت قامت

غزل شمارهٔ ۱۹۱

روم از هوش اگر بینم بکامت
ندارم طاقت شرب مدامت

خیالت کَر بخاطر بگذرانم
روم از خویشتن بیرون تمامت

نمی یارم بنزدیک تو آمد
که دورست از طریق احترامت

نیم چون قابل بزم وصالت
ببو خرسندم و تکرار نامت

خوشا آن سر که در پای تو باشد
خوشا آن چشم که بیند صبح و شامت

بخود دیگر نیاید تا قیامت
سری کو جرعه نوشد زجامت

شود آزاد از دنیا وعقبی
اگر مرغ دلی افتد بدامت

مبارک طایری فرخنده مرغی
که صبح و شام گردد گرد بامت

چو برخاک رهی افتد گذارت
نهم آنجا جبین بر نقش گامت

کنم جانرا فدای خاک پایش
کسی کارد بنزد من پیامت

جهانی پر شود از نقل و باده
کند چون ناقلی نقل کلامت

سلامت در سلامت باشد او را
که روزی گردش روزی سلامت

ندانم تا چه مستی ها کند فیض
چه گوئی کیست یا چیست نامت

سخن کوته کنم تا کس نگوید
که چند و چند ازین گفتار خامت

غزل شمارهٔ ۱۹۲

رفتار آشوب بالا قیامت
رفتار سر کن بنما قیامت

پیدا شدی شد خورشید پنهان
پنهان شدی شد پیدا قیامت

این رستخیزی کامروز ماراست
پیشش چه سنجد فردا قیامت

در هر بن مو صد شور و غوغا
از پای تا سر صد جا قیامت

شد چون نشستی از دست دلها
برخواستی شد بر پا قیامت

در هر نشستت پنهان بهشتی
در هر قیامت پیدا قیامت

نزد رقیبی دور از محبان
او را بهشتی ما را قیامت

فیض ارنگوید جز حرف خوبان
ممنون اوئیم ما تا قیامت

غزل شمارهٔ ۱۹۳

من نروم ز پیش تودست منست و دامنت
نوش منست نیش تودست منست و دامنت

خواه مرا به تیر زن خواه ببر سرم زتن
دست ندارم از تو من دست منست ودامنت

چون شوم از تو جدا دامن توکنم رها
از بر تو روم کجا دست منست و دامنت

بندگی تو بس مرا ذکر تو هم نفس مرا
نیست بجزمن توکس مرادست منست ودامنت

عشق تو رهبر منست لطف تو یاور منست
دست تو بر سرمنست دست منست و دامنت

چشم منست و روی تو گوشم وگفتگوی تو
پای منست و کوی تو دست منست و دامنت

روی دل است سوی تو قوت دلست بوی تو
مستیم از سبوی تو دست منست و دامنت

قوت روان من توئی گنج نهان من توئی
جان جهان من توئی دست منست و دامنت

حسن تو بوستان من روی تو گلستان من
مهر تو مهر جان من دست منست و دامنت

مهر تواست جان من ذکر تو و زبان من
وصف تو و بیان من دست منست و دامنت

فیض بس است گفتگو برجه و دامنش بجو
چو بکف آوری بگو دست منست ودامنت

غزل شمارهٔ ۱۹۴

جان ندارد جز تو کس یا مستغاث
خسته را فریاد رس یا مستغاث

خسته دل در غم تو بستهٔ
چند ناله چون جرس یا مستغاث

هر دمم خاری زند در دل خسی
بکسلم زین خار و خس یا مستغاث

مرغ جان را بال همت برگشای
تا بپرد زین قفس یا مستغاث

میرباید دل زمن هر دم بتی
هم تو گیرش باز پس یا مستغاث

محو خود کن فیض را تابی رخت
بر نیارد یکنفس یا مستغاث

رحم کن بر بی دل بیچاره
کو ندارد جزتو کس یامستغاث

غزل شمارهٔ ۱۹۵

شدیم بار کش ره زن هوا بعبث
وفا بعهد نکردیم با خدا بعبث

براه حق نزدیم از سر وفا قدمی
بجد وجهد شدیم از پی هوا به عبث

عنان خود بکف آرزوی دل دادیم
تمام صرف هوس گشت عمر ما بعبث

زبهر دنیی کانرا اساس پر نقشی است
بسی بدوش کشیدیم بارها به عبث

گذاشتیم زکف زاد آخرت را خام
بسوختیم به بیکار خویش را به عبث

فتادی از پی لذات بی بقا شب و روز
تمام عمر تو ای فیض شد هبا بعبث

گمان ندارم ازین بحر بیکران برهیم
چو میزنیم در این موج دست و پا بعبث

غزل شمارهٔ ۱۹۶

دلی که عشق ندارد وجود اوست عبث
چو پرتوی ندهد شمع دور اوست عبث

وجود خلق برای پرستش حقست
کسی که حق نپرستد وجود اوست عبث

کسی که سود و زیانش نه در ره عشق است
زیان اوست بسی سهل و سود اوست عبث

عبادتت نکند سود معرفت چون نیست
چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث

گمان مبر زسراب جهان شوی سیراب
که هر چه بود ندارد نمود اوست عبث

بیا عبادت حق کن زباطلان بگریز
که مهر باطل باطل درود اوست عبث

اگرنه فیض برای خدا سخن گوید
سخن سرائی او چون وجود اوست عبث

خموش باش محیط جهان پر از سخن است
ببحر هر که گهر ریخت جود اوست عبث

غزل شمارهٔ ۱۹۷

هر آنچه بود ندارد وجود اوست عبث
چو جامه را نبود تار و پود اوست عبث

به بزم نغمه سرایان چو کاسهٔ طنبور
سری که عشق ندارد سرود اوست عبث

چو نیست روشنئی در دل آن گلست نه دل
چو پرتوی ندهد شمع دود اوست عبث

فغان چه سود دهد چون گمان وصلی نیست
ندارد آنکه امیدی سرود اوست عبث

چو زاهد از پی جنت ثنای حق گوید
ثنای حق نبود آن درود اوست عبث

چو در دلش نبود نور عشق و آه کشد
چو چرب تر بود آن خشک و دود اوست عبث

اگر نه پختگی عاشقان غرض باشد
کجا جهنم و مومن درود اوست عبث

اگر بدل نرسد دم بدم زحق فیضی
نعیم هشت بهشت و خلود اوست عبث

برای سنگدلان خون دل مریز ای فیض
بکوه هر که برد لعل جود اوست عبث

غزل شمارهٔ ۱۹۸

جز تنعم بغم یار عبث بود عبث
هر چه کردیم جز این کار عبث بود عبث

هر چه جز مصحف آن روی غلط بود غلط
جز حدیث لب دلدار عبث بود عبث

پی به منزلگه مقصود نبردیم آخر
قطع این وادی خونخوار عبث بود عبث

اشگ خونین بنگاهی بخریدند از ما
کوشش چشم گهر بار عبث بود عبث

هر چه بردیم زکردار هبا بود هبا
هر چه بستیم زگفتار عبث بود عبث

جنگ با نفس خطا پیشهٔ خود می بایست
با کسان اینهمه پیکار عبث بود عبث

خویش را کاش در اول بخدا می بستم
از خودی این همه آزار عبث بود عبث

هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا
غیر حرف دل و دلدار عبث بود عبث

جز دل سوخته و جان برافروخته فیض
هر چه بردیم بدان یار عبث بود عبث

غزل شمارهٔ ۱۹۹

گذشت عمر تو امسال همچو پار عبث
چرا چنین گذرانند روزگار عبث

بسی نماند زعمر و بسی نماند زکار
هزار حیف که بگذشت وقت کار عبث

گمان مبر که ترا آفرید حق باطل
گمان مدار که ترا ساخت کرد گار عبث

تو آمدی بجهان تا روی بر جانان
بکوش تا برسی خویش را مدار عبث

تو جان هر دوجهانی و مقصد ایجاد
عزیز من چه کنی خویشرا تو خوار عبث

توخویشرا مفروش ای پسر چنین ارزان
که بهر جنتی و میروی بنار عبث

گرانبها و عزیز الوجود و بی بدلی
نهٔ چنین سبک و بی بها و خوار عبث

چو کردهای تنت مردهای جان دارد
مدزد ایجان تن زاز کار و بار عبث

غنیمتی شمر این یکدو دم که ماند ای فیض
بکار کوش و سخن در میان میار عبث

غزل شمارهٔ ۲۰۰

بمهر تو دادم دل و جان عبث
بعشقت گرو کردم ایمان عبث

زدین و دل من چه حاصل مرا
گرفتی هم این را و هم آن عبث

چه میخواهی از جانم ای بی وفا
چه دای دلم را پریشان عبث

دل اقلیم دین جلوه ات تاخت کرد
بسی خانه شد از تو ویران عبث

بیک عشوهٔ دل فریب خوشت
دل عالمی شد پریشان عبث

بجانت که دست از اسیران بدار
مکن جور بر ناتوانان عبث

دل من بود آن دل ای فیض بس
مریز اشگ بر روی سندان عبث

غزل شمارهٔ ۲۰۱

اگر از عشق حق بر سرنهی تاج
ستانی زین جهان و زانجهان باج

وگر سردر ره عشقش ببازی
سوی بر تارک هر سروری تاج

خدا از عشق کرد آغاز عالم
نبی از عشق جست انجام معراج

سکون از عشق دارد کوه و صحرا
خرد از عشق دارد بحر مواج

گهی کم گه زیاد از عشق شد مه
زعشق افروخت رخ خورشید و هاج

زنور عشق دارد روشنی روز
سیه از دود عشق است این شب داج

زنور عشق شد معروف عارف
زشور عشق شد منصور حلاج

زعشق کعبه ریحانست و سنبل
مغیلان گرزند بر دامن حاج

چو فیض از عشق شد فیاض معنی
سزد گر گیرد از اهل سخن باج

غزل شمارهٔ ۲۰۲

داغ دل عاشقان می نپذیرد علاج
درد و غم جاودان می نپذیرد علاج

آتش دل را کجا بحر کفایت کند
سوز دل عاشقان می نپذیرد علاج

هر که به اخلاص تر او خطرش بیشتر
این خطر مخلصان می نپذیرد علاج

تشنهٔ وصل تو ام گرسنهٔ لطف تو
درد من از آب و نان می نپذیرد علاج

مونس بیکس توئی بی کسم و جز بتو
بی کسی بی کسان می نپذیرد علاج

کردن درمان چه سود اشگ چه باران چه سود
درد دل و سوز جان می نپذیرد علاج

پخته نخواهند شد گر همه آتش شود
خامی این زاهدان می نپذیرد علاج

فیض تو خود را بسوز چشم زمردم بدوز
خوی بد مردمان می نپذیرد علاج

غزل شمارهٔ ۲۰۳

عشق بری پیکران می نپذیرد علاج
شورش دیوانگان می نپذیرد علاج

تا نظر افکنده دین و دلت رفته است
دلبری دلبران می نپذیرد علاج

قصد دل وجان ما، تا چه بایمان کنند
فتنه این رهزنان می نپذیرد علاج

برصف دلها زنند غارت جانها کنند
این ستم شاهدان می نپذیرد علاج

در دل خارا چه سان رخنه کند آب چشم
این دل سنگین دلان می نپذیرد علاج

سوزش دل کم نکرد اشگ چو باران من
آتش عشق بتان می نپذیرد علاج

فیض ازین قصه بس ناله مکن چون جرس
عشق بآه و فغان می نپذیرد علاج

غزل شمارهٔ ۲۰۹

دلا فیض بر از لقای صباح
ببر عطر جان از هوای صباح

ترا هر چه مشکل شود تیره شب
بجو حل آن از هوای صباح

صباحست مشکل گشای جهان
صلاهر که دارد لقای صباح

صباح از شبت میگشاید گره
بدست آر مشکل گشای صباح

نخستین قدومش دمی با خود آی
سعادت ببر از خدای صباح

نهد پای چون صبح شب را بسر
سرآگهی نه بپای صباح

دهد روشنائی دل و دیده را
جمال خوش دلگشای صباح

چو خواهی دل تیره را روشنی
شبی زنده دار از برای صباح

اگر بر نسیمش نهی دل دمی
بری بوی جان از هوای صباح

بود ساعتی از بهشت برین
شب و روز بادا فدای صباح

کند روحرا تازه دریاب فیض
دم تازهٔ جان فزای صباح

غزل شمارهٔ ۲۱۰

چشم او کرد بقتلم تصریح
نگهش کرد بعفوم تملیح

سوی من کرد نگاه گرمی
که در آن بود بوصلش تلویح

کرد مژگانش اشارت با لب
که بیفشان شکری با تملیح

لب لعلش شکری داد بمن
نمکین شکر شیرین ملیح

سخنی رفت میان من و او
باشارت به کنایت نه صریح

بطمع شد دل من زان الطاف
که مگر وعده اوهست صحیح

دل چو بستم بوصالش گفتا
می ندانی که بوصلیم شحیح

گر نهد لب بلب فیض شود
سخنانش همه شیرین و ملیح

غزل شمارهٔ ۲۱۱

خطیب عشق ندا کرد با زبان فصیح
که خلق جمله مریضند و عاشق است صحیح

زبان گشاد دگر بار بر سر منبر
که اهل عشق جوادند و اهل زهد شحیح

دگرچه خوش نگین گفت خلق بی نمکند
مگر سری که زشور محبت است ملیح

شجاع نیست مگر عاشقی که جان بخشد
شود صحیح که گردد بتیغ عشق جریح

بسروری رسد آخر زپافتاده عشق
شود رفیع که افتد ز راه دوست طریح

یمدح عاشق و معشوق و عشق در قرآن
یحبهم و یحبونه کند تصریح

ذلیل دوست بود عاشق و عزیز عدو
اذله و اعزّه بفیض گفت صریح

غزل شمارهٔ ۲۱۲

خوش آن زمان که رود جان بدانسرای فراخ
خوش آن نفس که برآید در آن هوای فراخ

زغصه در قفس تنگ آسمان مردیم
برون جهیم ازین تنگنا بجای فراخ

به بند طایر جان اندرین قفس تا چند
برون رویم و به پریم در هوای فراخ

زجنس پرغم دنیای دون خلاص شویم
رویم خرم و خوش دل بدان سرای فراخ

نه جای ماست سرای پر از کدورت و غم
رویم تا بطرب جای با صفای فراخ

زچه چه یوسف کنعان برون رویم آزاد
شویم پادشه مصر دلگشای فراخ

چه یونس از شکم ماهی جهان برهیم
برون رویم و بگردیم در فضای فراخ

زتنگنای هیولای عالم اجسام
سفر کنیم به اقلیم روح و جای فراخ

چه مانده ایم درین تیره خداکدان ای فیض
چو جان ماست از آن جای با ضیای فراخ

غزل شمارهٔ ۲۱۳

نعیمی یا جحیمی جنتی ای عشق یا دوزخ
شوی گاهی بهشت من شوی گاهی مرا دوزخ

چه روی دوست بنمائی بهشت آنجا چه بنماید
چه سوزی در فراق او دلمرا حبذا دوزخ

گشائی چون در وصلم بهشت نقد می بینم
چو بندی بررخم ایندرشود نقداین سرادوزخ

اگر وصلست اگرهجران که دراد لذتی در غم
مدام از عشق درجانم بهشتی هست یا دوزخ

کسی دیده است یکجوهرگهی جنت شودگه نار
دروهم این بود هم آن کجاجنت کجا دوزخ

توباخودازهدادرجنک ومن باهردو عالم صلح
مراباشد جزا جنت ترا باشد سزا دوزخ

غضب چون یابد استیلاترا سوزد بنقد اینجا
وجود تو درآندم میشود نقد آنرا دوزخ

چوفیض از دولت عشق از همه عالم بود راضی
گذر چون افکند بر پل شود نارش هوا دوزخ

غزل شمارهٔ ۲۱۴

جز خدا را بندگی تلخ است تلخ
غیر را افکندگی تلخست تلخ

زیستن در هجر او زهرست زهر
بی وصالش زندگی تلخست تلخ

جز بعشقش نیست شیرین کام جان
روحرا افسردگی تلخست تلخ

گر نبودی مرک مشکل میشدی
دربلا پایندگی تلخست تلخ

از گناه امروز اینجا توبه کن
برملا شرمندگی تلخست تلخ

عمر جز در طاعت حق مگذران
باطلانرا بندگی تلخست تلخ

تا رسد در تو مدد کز فیض را
در رهت واماندگی تلخست تلخ

غزل شمارهٔ ۲۱۵

کاش از جانان رسد پیغام تلخ
تا کسی شیرین کند زان کام تلخ

از لب چون شکرت ای کان لطف
سخت شیرینست آن دشنام تلخ

مستی من چون لب شیرین تست
نیست از جام می گل فام تلخ

زهر چشم تو دلم از کار برد
وه چو شیرینست آن بادام تلخ

زهر هجرت تلخ دارد کام من
جز بوصلت خوش نگردد کام تلخ

سهل و آسان مینماید از نخست
عشق دارد عاقبت انجام تلخ

بر لب من نه لب شیرین خویش
تا نیارم برد دیگر نام تلخ

فیض را شیرین نگوئی تلخ گوی
هست شیرین از لبت دشنام تلخ

غزل شمارهٔ ۲۱۶

تا کی ز صلاح من و زهد تو بگویند
ای کاش برین شهرت بی اصل بمویند

تا کی چمن طاعت ما خوش بنماید
زین باغ ملائک گل اخلاص ببویند

بر نامه ما چند نویسند گناهان
کو اشگ ندامت که بدان نامه بشویند

داریم نهان سینهٔ از خلق ز خجلت
دانیم خدا داند این را چه بگویند

آرند گروهی حسنات از دل پر درد
ترسند که مقبول نیفتد چه بجویند

جا دارد اگر ما عمل خویش بسنجیم
زان پیش که از ذره و مثقال بجویند

امروز بیا تا گل توفیق بچینیم
فرد است که ز خاک تن ما خار بروید

ای فیض بیا در غم ارواح بموییم
زان پیش که در ماتم اجساد بمویند

غزل شمارهٔ ۲۱۷

اهتدوا بالعشق طلاب الرشد
گم شود آنکو ره دیگر رود

من بفتراک غم عشق کسی
بسته ام دل را بحبل من مسد

ای نگار می فروش عشوه گر
مست عشقت فارغ است از نیک و بد

شربتی زان لب بکام من رسان
تا بماند زنده جانم تا ابد

چشمهٔ خضر است آن نوش دهان
منع تشنه از زلالت کی رسد

اسقنی من فیک من عین الحیوهٔ
شربهٔ حیی بها عمر الابد

فیض را محروم از وصلت مکن
کو ندارد غیر عشقت مستند

غزل شمارهٔ ۲۰۴

در تنم دل خون شد از دلهای کج
سینه ام بریان شد از آرای کج

میکند هر لحظه چندین فتنه راست
این فسون دیو در دلهای کج

از زبان این، سخن در گوش آن
میرود چون کفش کج در پای کج

در بدن از دل سرایت می کند
قوم کج دلراست سرتاپای کج

چشمشان کج گوششان کج کج زبان
فعلشان کج قولشان کج رای کج

کج برآید بر زبان و چشم و گوش
چون بود در سینها دلهای کج

پیشوا چون کج بود پیرو کج است
کج سرانرا نیست جز دمهای کج

سوختم تاچند بینم زین خران
انتصاب قامت دلهای کج

از کجیهای کجان افلاک راست
کجروی آئین و سر تا پای کج

راستی خواهی نیارم دید فیض
بیش ازین دلهای کج آرای کج

غزل شمارهٔ ۲۰۵

این جهان بی بقا هیچست هیچ
هر چه میگردد فنا هیچست هیچ

گرجهانرا سر بسر بگرفته
چون نمیماند بجا هیچست هیچ

شد مرا یک نکته از غیب آشکار
در دو عالم جز خدا هیچست هیچ

گرنه سردر راه عشق او رود
آن سرکمتر زپا هیچست هیچ

گرنه صرف طاعت و خدمت شود
حاصل این عمرها هیچست هیچ

گرنه سوزد جان و دل در عشق او
در تن این افسردها هیچست هیچ

دل بعشق گلرخان ای دل مده
مهر یار بی وفا هیچست هیچ


صحبت بیگانگان بیگانگیست
جز ندیدم آشنا هیچست هیچ

گر سخن گوئی دگر از حق بگو
فیض جز حرف خدا هیچست هیچ

غزل شمارهٔ ۲۰۶

من و یاد خدا دگر همه هیچ
بندگی و فنا دگر همه هیچ

شمع بیگانه پرتوی ندهد
من و آن آشنا دگر همه هیچ

صمدم بس بود دگر همه پوچ
صحبت با خدا دگر همه هیچ

دل پر درد و شاهد غیبی
عشق مرد آزما دگر همه هیچ

روی دل سوی فبله رویش
مست جام لقا دگر همه هیچ

باده مصطفای حق چه رسد
از کف مرتضی دگر همه هیچ

بمناجاتش ار شبی گذرد
بس بود آن مرا دگر همه هیچ

در دل شب چو شمع گریه و سوز
طاعت بیریا دگر همه هیچ

بی نیازی زخلق و صحت و امن
دوری از ما سوی دگر همه هیچ

گوشه خلوتی و یک دو سه کس
ملک فقر و فنا دگر همه هیچ

یکدوسه یار همدم هم درد
هم یکی هم سه تا دگر همه هیچ

فیض را بس پس از نبی و علی
یازده پیشوا دگر همه هیچ

غزل شمارهٔ ۲۰۷

رام قتلی و ما علیه حباح
قتل عشاقه علیه مباح

هر دلی کو اسیر عشقی شد
نیست او را دگر امید فلاح

تشنه بادهٔ وصال توام
العطش یا حبیب هات الراح

شب هجر تو جاعل الظلمات
روز وصل تو فالق الاصباح

از می وصل تو صبوح و غسوق
مست و مخمور را غداه و رواح

از نمکزار لعل شیرینت
آب حیوان همی برند ملاح

با من آنکن که مصلحت دانی
که مرا در صلاح تست صلاح

گر بسوزانیم ندارم باک
ورکشی خون من تراست مباح

تو نهٔ قابل وصال ای فیض
گفتگو را بمان مکن الحاح

غزل شمارهٔ ۲۰۸

یا ندیمی قم فان الدّیک صاح
غن لی بیتاً و ناول کاس راح

لست اصبر عن حبیبی لحظهٔ
هل الیه نظرهٔ منی تباح

بذل روحی فی هواه هین
یحمد القوم السری عند الصباح

رام قتلی لحظه من غیرسیف
اسکرتنی عینه من دون راح

قد کفتنی نظرهٔ منی الیه
من بها لی فی غداه اورواح

هام قلبی فی هواه کیف فاطمان
راح روحی فی قفاه فاستراح

لم یفارقنی خیال منه قط
لم یزل هو فی فوادی لایراح

ان یشا یحرق فوادی فی النوی
اویشا یقتل له قتلی مباح

لاتنج یا فیض اسرار الحبیب
لیس فی شرع الهوی سریباح

غزل شمارهٔ ۲۴۱

ز شراب وصل جانان سر من خمار دارد
سر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد

چه کند دیگر جهانرا چو رسید جان بجانان
چو رسید جان بجانان بجهان چه کار دارد

سر من ندارد این سر غم من ندارد این دل
که باین سرو باین دل غم کار و بار دارد

ببر از سرم نصیحت ببر از برم گرانی
نه سرم خرد پذیرد نه دلم قرار دارد

سر من پر از جنون و دل من پر است از عشق
نه سرم مجال عقل و نه دل اختیار دارد

سر پر غرور زاهد بیخیال حور خرسند
دل بی قرار عاشق سر زلف یار دارد

بر زاهدان نخوانی غزل و قصیده ای فیض
که تراست شعر و زاهد همه خشک بار دارد

غزل شمارهٔ ۲۴۲

هر دم سر پر شورم سودای دگر دارد
آهوی جنون من صحرای دگر دارد

طوفان محیط عشق با دل چه تواند کرد
این قطره خون در سر دریای دگر دارد

ای خواجه سوداگر سودا ببرم از سر
کاین دم سر سودائی سودای دگر دارد

پیش نظر عاشق بالای فلک پست است
بالاتر از این بالا بالای دگر دارد

پهنای فلک گر هست ضرب المثل وسعت
صحرای دل عاشق پهنای دگر دارد

روی تو بهر لحظه نوعی بنظر آید
هر بار که می بینم سیمای دگر دارد

بلبل نگران گل پروانه اسیر شمع
حسن تو بهر روئی شیدای دگر دارد

مجنون ز تو مجنون شد وز تو جگرش خونشد
هرچند که در صورت لیلای دگر دارد

شیرین دهنان هستند شیرین سخنان هستند
اما لب نوشینت حلوای دگر دارد

گویند که عنقائیست در قاف جهان پنهان
قاف دل عشاقت عنقای دگر دارد

از حسن دل افروزت فردای من امروزست
امروز بدل زاهد فردای دگر دارد

با عشق مکن نسبت سودای هوسنا کان
کاین جای دگر دارد آن جای دگر دارد

هر دل که درو تازد اغیار بپردازد
دل در عرصهٔ دلها عشق یغمای دگر دارد

دل را سر دنیا نیست آرامگه اینجا نیست
تن را چو ز سر وا کرد ماوای دگر دارد

فیض ارچه زناسوتست آئینهٔ لاهوت است
جانرا چه کند صیقل سیمای دگر دارد

غزل شمارهٔ ۲۴۳

دل من بیاد جانان ز جهان خبر ندارد
سر من بغیر مستی هنری دیگر ندارد

هنر دگر نباشد بر ما بغیر مستی
نبود هنر جز آنرا که ز خود خبر ندارد

کند آنکه عیب مستان نچشیده ذوق مستی
خودش او تمام عیب است و یکی هنر ندارد

ز ره ملامت آئی و گر از در نصیحت
چه کنی بمست عشقی که در او اثر ندارد

تو که زاهدی بپرهیز تو که عابدی سحرخیز
سر من مدام مست و شب من سحر ندارد

من و باز عشق و رندی که درین خرابهٔ دل
همه علم و زهد کشتیم و یکی ثمر ندارد

دل ماست شاد و خرم بهر آنچه میکند دوست
غم آن نمیخورد فیض که دعا اثر ندارد

غزل شمارهٔ ۲۴۴

گفتم مگر ز رویت زاهد خبر ندارد
گفتا که تاب خورشید هر بی بصر ندارد

گفتم بکوی عشقت پایم بگل فرو شد
گفتا که کوچه عشق راهی بدر ندارد

گفتم سرای دل را ره کو و در کدام است
گفتا بدل رهی نیست این خانه در ندارد

گفتم تو گوی خوبی از دلبران ربودی
گفتا که مادر دهر چون من پسر ندارد

گفتم که بر فلک هست خورشید و ماه تابان
گفتا که همچو روئی شمس و قمر ندارد

گفتم رهی بکویت بنمای اهل دل را
گفتا که راه عشقست راهی دگر ندارد

گفتم که از غم تو تا چند زار نالم
گفتا که در دل ما زاری اثر ندارد

گفتم که فیض در عشق از خویش بیخبر شد
گفتا کسیست عاشق کز خود خبر ندارد

غزل شمارهٔ ۲۴۵

با هیچکس این کش مکش آن یار ندارد
جز با دل سر گشتهٔ ما کار ندارد

بر دوش من افکند فلک بار امانت
زان چرخ زنان است که این بار ندارد

بیمارم و بیماریم از دست طبیب است
دردا که طبیبم سر بیمار ندارد

گویند که رنج تو ز دیدار شود به
این چشم ترم طاقت دیدار ندارد

غمخواری یار است علاج دل بیمار
آن یار و لیکن دل غمخوار ندارد

سهلست اگر مهر تو آرایش جان کرد
بگذر ز دلم این همه آزار ندارد

زاهد کندم سرزنش عشق که عار است
عار است که از زهد کسی عار ندارد

از زهد گذر کن گرت اندیشه خار است
کاین گلشن قدسی گل بی خار ندارد

غمخوار بود چارهٔ آن دل که غمینست
بیچاره دل فیض که غمخوار ندارد

غزل شمارهٔ ۲۴۶

غمی هست در دل که گفتن ندارد
شنفتن ندارد نهفتن ندارد

چو گفتن ندارد غم دل چگویم
چگویم غم دل که گفتن ندارد

نهفتن ندارد غم دل چه پوشم
چه پوشم غم دل نهفتن ندارد

شنفتن ندارد غم دل چه پرسی
چه پرسی غم دل شنفتن ندارد

دلم چون غبار از تو دارد چه روبم
چه روبم غباری که رفتن ندارد

شکفتن ندارد دلی کز تو گیرد
دلی کز تو گیرد شکفتن ندارد

چه خوابی بچشمم نیاید چه خسبم
چه خسبم که این دیده خفتن ندارد

ز درد نهان لب فروبند ای فیض
فرو بند لب را که گفتن ندارد

غزل شمارهٔ ۲۴۷

سرم سودای سودائی ندارد
دلم پروای پروائی ندارد

بجز سودای عشق لا ابالی
سر شوریده سودائی ندارد

بجز پروای بی پروا نگاری
دل دیوانه پروائی ندارد

دل آزاده ام از هر دو عالم
تمنای تمنائی ندارد

دلم از زندگانی سرد از آن نیست
که دیک عیش حلوائی ندارد

دلم از زندگانی سرد از آنست
که غم در دل دگر جائی ندارد

دل عاشق نمی اندیشد از مرگ
که بر آزادگان پائی ندارد

چو عیسی جای او در آسمانست
که در روی زمین جائی ندارد

اگردنیات باید دل بکن زو
که دنیا دوست دنیائی ندارد

نباشد هیچ عقیائی به ار عشق
نگوئی فیض عقبائی ندارد

غزل شمارهٔ ۲۴۸

چه عیش آنرا که سودائی ندارد
سر شوریده در پائی ندارد

چه لذت یابد از عمر آنکه در سر
خیال سرو بالائی ندارد

چه حظ از زندگی دارد که در دل
جمال ماه سیمائی ندارد

ز چشم بیفروغش بهرهٔ نیست
که در روئی تماشائی ندارد

تنش بیجان دلش خالی ز معنی است
که در سر عشق زیبائی ندارد

کسی کو عشق و ماوایش نباشد
بعالم هیچ ماوائی ندارد

برون باید فکند آن سینه از دل
که در سر شور و غوغائی ندارد

کسی کو را بکوی عشق ره نیست
بزندانست صحرائی ندارد

چو فیض آنکس که با عشق آشنا شد
دلش دیگر تمنائی ندارد

غزل شمارهٔ ۲۴۹

دلم هیهای او دارد سرم سودای او دارد
نمک بادا فدای جان که جان غوغای او دارد

گهی در جعد مشگینی گرفتارم ببوی او
گهی این آهوی جانم غم صحرای او دارد

گهی در دام هجرانم اسیر قید حرمانم
گهی در قاف قربت دل سر عنقای او دارد

زمانی از گلی مستم که آرد بادی از بویش
گهی از لالهٔ داغم که آن سودای او دارد

گه از زلف پریشانم بروی گاه حیرانم
که آن سودای او دارد که آن سیمای او دارد

گهی محو قمر گردم که دارد داغ او بر روی
گهی حیران خورشیدم رخ زیبای او دارد

بگلزار جهان گردم مگر بوئی از آن یابم
فتم در پای سروی کو قد و بالای او دارد

بگردآن دلی گردم که دروی جای او باشد
بقربان سری گردم که آن سودای او دارد

اگر در دیگ سر سودا پزد دل نیست از خامی
سر سودای او دارد غم حلوای او دارد

شکر گفتند صفرا را زیان دارد غلط گفتند
لبش شد داروی آن کو تب و صفرای او دارد

دل و جان گر فدای یار بی پروا کنم شاید
گرش پروای دل نبود دلم پروای او دارد

نمیگیرد قراری دل تپد تاکی برین ساحل
چه سازد فیض اینماهی غم دریای او دارد

غزل شمارهٔ ۲۵۰

خوشا آن سر که سودای تو دارد
خوشا آندل که غوغای تو دارد

ملک غیرت برد افلاک حسرت
جنونی را که شیدای تو دارد

دلم در سر تمنای وصالت
سرم در دل تماشای تو دارد

فرود آید به جز وصل تو هیهات
سر شوریده سودای تو دارد

دلم کی باز ماند چون بپرواز
هوای قاف عنقای تو دارد

چو ماهی می طپم بر ساحل هجر
که جانم عشق در پای تو دارد

دل و جانرا کنم ماوای آن کو
دل و جان بهر ماوای تو دارد

نهم در پای آن شوریده سر کو
سر شوریده در پای تو دارد

فدایت چون کنم بپذیر جانا
چرا کاین سر تمنای تو دارد

چگونه تن زند از گفت وگویت
چو در سر فیض هیهای تو دارد

غزل شمارهٔ ۲۵۱

خورشید فلک روشنی از روی تو دارد
هرجاست گلی چاشنی از بوی تو دارد

چشمی که رباید دل خلقی به نگاهی
آن دلبری از نرگس جادوی تو دارد

هرجا که زند خیمه بر و بوم بسوزد
قربان شومت عشق تو هم خوی تو دارد

حیرت کدهٔ گشت سرا پای وجودم
هر ذره خدا چشم و دلی سوی تو دارد

گه سوزی و گه داغ نهی گاه گدازی
هر عیش که دلراست ز پهلوی تو دارد

هر عاشق بیچاره که در بند بلا نیست
آشفتگی از نگهت گیسوی تو دارد

چون فیض نباشد ز هم اجزای وجودش
هر ذره جدا عزم سر کوی تو دارد

غزل شمارهٔ ۲۱۸

آن شوخ که داد دلبری داد
در فن ستمگریست استاد

بنیاد مرا بخواهد او کند
کرده است دگر ستیزه بنیاد

از جور و جفاش کی برم جان
و ز بیدادش کجا برم داد

از غمزهٔ کافرش صد افغان
و ز دست غمش هزار فریاد

یک لحظه نمی رود ز یادم
یک لحظه نمیکند مرا یاد

باد است بگوش او حدیثم
آندم که رساندش بدو باد

خرم چو شوم دلش غمین است
گردم چو غمین دلش شود شاد

گر جان خواهد فدا توان کرد
ور دل خواهد بجان توان داد

بیهوده بگرد عقل گشتم
عشقست که داد را دهد داد

مهر معشوق و آتش عشق
در سینه فیض تا ابد باد

غزل شمارهٔ ۲۱۹

هرکجا بود خوبی در فنون حسن استاد
در رموز معشوقی از تو میبرد ارشاد

زلف کافرت سرکش تیر غمزه ات جانکاه
دین ز دست این نالد جان از او کند فریاد

عشق تو خرابم کرد هجر تو کبابم کرد
از لبت شرابم ده زنده ام کن و آباد

بیتو چون توانم زیست با تو چون توانم بود
هجر میکند بیداد وصل میکند بنیاد

هجرت آتش افروزد وصل پاک می سوزد
ای ز هجر تو فریاد وی ز دست وصلت داد

چند اسیر خود باشیم از خودم بخر جانا
گرد سر بگردانم لیکنم مکن آزاد

از خودم رهائی ده تا همه ترا باشم
محو ذکر تو گردم جز تو هیچ نارم یاد

خواهم از خود آزادی تا ترا شوم بنده
چون ترا شدم بنده از جهان شوم آزاد

بی تو در نفیرم من در غم و زحیرم من
خویش را بمن بنما تا شود ز رویت شاد

فیض میردا ز دوریت و ز بلای مهجوریت
کی تو این روا داری چون پسندی این بیداد

غزل شمارهٔ ۲۲۰

غم کشت مرا ز دست غم داد
فریاد ز غم هزار فریاد

اجزای مرا ز هم فروریخت
غم داد مرا چو گرد بر باد

بنیاد مرا نهاد بر غم
آن روز که ساخت دست استاد

بنیاد منست بر غم و هم
غم میکندم ز بیخ و بنیاد

ای دوست بگو بغم که تا کی
بر جان اسیر خویش بیداد

نی نی نکنم شکایت از غم
ویرانه عشق از غم آباد

چون مایهٔ شادیست هر غم
گوهر شادی فدای غم باد

گر غم نبود کدام شادی
ویران باید که گردد آباد

از غم دارم هر آنچه دارم
ای غم بادا روان تو شاد

خوش باش ای فیض در گذار است
گر شادی و گر غمست چون باد

غزل شمارهٔ ۲۲۱

داد از غم عشقت ای صنم داد
فریاد ز تو هزار فریاد

بیمارت را نمی کنی به
غمناکت را نمیکنی شاد

بر نالهٔ من نمی کنی رحم
وز روز جزا نمیکنی یاد

داد از تو کجا برم که جز تو
کس نتواند داد من داد

من در غم تو تو لا ابالی
انی فی داد و انت فی واد

یکباره بیا بریو خونم
از من تسلیم و از تو بی داد

تا کی دل فیض ای ستمگر
در بند غم تو و تو آزاد

غزل شمارهٔ ۲۲۲

ز خویش دست نداریم هرچه بادا باد
سری ز پوست بر آریم هرچه بادا باد

اگر چه تخم محبت بلا ببار آرد
ببوم سینه بکاریم هرچه بادا باد

گذر کنیم ز جان و جهان بدوست رسیم
ز پوست مغز بر آریم هرچه بادا باد

رهی که دیده وران پر خطر نشان دادند
بدیده ما بسپاریم هرچه بادا باد

اگر چه گریهٔ ما را نمیخرند بهیچ
ز دیده اشک بباریم هرچه بادا باد

اگر چه قابل عزت نه ایم از ره عجز
بر آستانش بزاریم هرچه بادا باد

بقصد دشمن پنهان خویشتن دستی
ز آستین بدر آریم هرچه بادا باد

کنیم محو ز خود نقش خود نگار نگار
بلوح سینه نگاریم هرچه بادا باد

چو فیض بر سر خاک اوفتیم پیش از مرگ
عزای خویش بداریم هرچه بادا باد

غزل شمارهٔ ۲۲۳

تن در بلای عشق دهم هر چه باد باد
سر در قفای عشق نهم هر چه باد باد

گاهی دل شکسته من، عشق کهربا
این که به کهربا بدهم هر چه باد باد

چون در هوای او تن من ذره ذره رفت
جان هم بمهر دوست دهم هر چه باد باد

خود را باو سپارم و تسلیم وی شوم
چون عشق گشت پادشهم هر چه باد باد

از جذب شور عشق بیک حمله از دوکون
اندر فضای دوست جهم هر چه باد باد

در عشق دوست چون قدمم استوار شد
سر در رهش بباد دهم هر چه باد باد

دل بر کنم چو فیض ز بود و نبود خویش
از ننگ این وجود رهم هر چه باد باد

غزل شمارهٔ ۲۲۴

از آن میان نزنم دم که مو نمی گنجد
و زان دهان که در و گفتگو نمی گنجد

چه گویم از غم دل در شکنج گیسویش
که در زبان سخن تو بتو نمی گنجد

حدیث آن لب شیرین نیایدم بزبان
حلاوت اینهمه در گفتگو نمی گنجد

وصال دوست نه بتوانم آرزو کردن
به تنگنای دلم آرزو نمی گنجد

بفرض اگر همه روی زمین شود دفتر
حکایت شب هحران درو نمی گنجد

ز دود ناله چگویم کز آسمان بگذشت
ز خون دیده که در نهر و جو نمی گنجد

بس است فیض شکایت که پر شد این دفتر
ز دود دل که درو تار مو نمی گنجد

غزل شمارهٔ ۲۲۵

ز قرب دوست چگویم که مو نمی گنجد
ز بعد خود که درو گفت وگو نمی گنجد

چه جای نکتهٔ باریک و حرف پنهانست
میان عاشق و معشوق مو نمی گنجد

بیان چه سان بتوان از جمال او حرفی
چه در بیان و زبان وصف او نمی گنجد

زبان بکام خموشی کشیم و دم نزنیم
چه جای نطق تصور درو نمی گنجد

ز بس نشست ببالای یکدگر سودا
بیقعهٔ سر من های و هو نمی گنجد

سبو ز دست بنه ساقیا و خم بر گیر
که قدر جرعهٔ ما در سبو نمی گنجد

سبو چه باشد و یا خم گلوی ماست فراخ
بیار بحر مگو در گلو نمی گنجد

چو در خیال در آئی همین تو باشی تو
که در مقام فنا ما و او نمی گنجد

چو فیض در تو فنا شد دگر چه میخواهد
چو جای وصل نماند آرزو نمی گنجد

غزل شمارهٔ ۲۳۴

خنگ آنکو دلش شد از جهان سرد
روانش یافت از برد الیقین برد

تعلقها بدل خاریست یک یک
خوش آنکو از دلش خاری بر آورد

نمیدانم چسان می بایدم زیست
شود تا ما سوی الله بر دلم سرد

نمی دانم چه حلیت باید اندوخت
بر آرم تا ز خارستان دل و درد

نمی دانم که خواهم باخت یا برد
بریزم رو برو بر تخته نرد

نمی دانم چه می باید مرا گفت
نمی دانم چه می باید مرا کرد

ز گرمیهای خامان سوخت جانم
دلم افسرد از گفتار دم سرد

خداوندا مرا بینائیی ده
ندانم که چه باید گفت و چون کرد

نمیسازد ترا جز نیستی فیض
بر آور از نهاد خویشتن گرد

غزل شمارهٔ ۲۳۵

تا جان نشود ز این و آن فرد
بر دل نشود غم جهان فرد

تا دل نشود بعشق او جفت
جان کی گردد در این و آن فرد

در آتش عشق تا نجوشی
جان می نتوان فدای آن کرد

بیدردی از آن تمام دردی
در دست دوای مرد بیدرد

درد است دوای هر فسرده
بفروش متاع جان بخردرد

تا مرد زنان و رهزنانی
در راه خدای نیستی فرد

بزدای ز دل غبار کثرت
بنگر بجمال واحد فرد

کی فیض رسد بگرد مردان
تا زو باقیست ذرهٔ گرد

غزل شمارهٔ ۲۳۶

سرم ز مستی عشق تو های و هو دارد
دل از خیال تو با خویش گفت وگو دارد

شراب از آن ید بیضا حلال و شیرینست
طهور باد که طعم سقا همو دارد

چه سان طرب بکند دل که ساقیش لب تست
چرا طلب نکند جان چو جان گلو دارد

ز پای تا سر عشاق شد گلو همگی
از آنکه ساقی جان بانگ اشربوا دارد

پیاله چون طلبم چونکه ساقی مستان
خمی بدست و بدست دگر سبو دارد

بیار هر چه دهی میخورم ز دولت تو
فرا خور می عشقت دلم گلو دارد

چه لطفهاست که آن یار می کند با ما
تبارک الله هی هی چه خلق و خو دارد

چه رفعتست و جمال و کمال وجود و کرم
که آسمان و زمین گفت وگوی او دارد

نظر بلاله ستان کن بداغ ها بنگر
گذر فکن به گلستان ببین چه بو دارد

بهر طرف نگری صنعه اللهی بینی
بجان خویش نگر بین چه جست وجو دارد

ازوست باده پرست آنکه را بود جانی
ز چشم ساغر پر می ز سر کدو دارد

جواب آن غزل مولویست فیض که گفت
میان باغ گل سرخ های و هو دارد

غزل شمارهٔ ۲۳۷

در سرم عشق تو غوفا دارد
عشق تو قصد سر ما دارد

بی خودم کرد نگاه مستت
چشم تو نشاه صهبا دارد

میکند عارض تو عرض خطی
با دل ما سر سودا دارد

دانهٔ خال تو بهر صیدم
دامی از زلف چلیپا دارد

زمره سرو قدان را پیشت
قد شمشاد تو بر پا دارد

پیش روی تو قمر را چه محل
کی قمر لعل شکر خا دارد

رشک خال و خطت از خور چه عجب
رخ خورشید کی اینها دارد

چه عجب گر بردم مجنون رشک
این صفا کی رخ لیلا دارد

چه عجب گر دل من روز ندید
زلف تو صد شب یلدا دارد

تیر مژگان تو گر هر لحظه
جا کند در دل من جا دارد

می نداند که چه با ما کردی
زاهد از ما گله بیجا دارد

نمکیدست لب شیرینت
تلخ گوئی که غم ما دارد

الحذر ای که سر دین داری
غمزه اش روی بیغما دارد

وصف آن یار مکن دیگر فیض
زاهد ما سر تقوی دارد

غزل شمارهٔ ۲۳۸

غرور خشکی زهد ار دماغ تر دارد
بیا که مستی ما نشاه دیگر دارد

بهشت و خلد و نعیمش کی التفات افتد
کسی که حسن رخ دوست در نظر دارد

بهشت یکطرف و عشق یک طرف چو نهند
غلام همت آنم که باده بر دارد

بسنگلاخ نگردیم همچو زاهد خشک
به بحر عشق در آئیم کان گهر دارد

نهال زهد اگر سدره گردد و طوبی
درخت عشق جمال حبیب بر دارد

ز زهد خشک لقای حبیب نتوان چید
درخت عشق بود آنکه این ثمر دارد

درا بحلقهٔ ما فیض و زهد را بگذار
که ذوق صحبت ما لذت دگر دارد

غزل شمارهٔ ۲۳۹

کسی کو چشم دل بیدار دارد
زهر مو دیده دیدار دارد

وصالش هر کرا گردد میسر
سرمست و دل هشیار دارد

کجا بیند رخش آنگوز پستی
نظر پیوسته با اغیار دارد

کسی کو بار هستی بسته بر دوش
کجا در بزم رندان بار دارد

ترا زاهد گل بیخار جنت
که گلهای محبت خار دارد

تنی خواهد سراپا چشم باشد
که در سردیدن دلدار دارد

روان من سوی جانان روانست
گهی شبگیر و گه انوار دارد

گهی فکر و گهی ذکر و گهی سوز
گهی جان سیر در اسرار دارد

نباشد لذتی از عشق خوشتر
اگر چه محنت بسیار دارد

شب آبستن شد از املاح امروز
چه غم تا فیض را دربار دارد

غزل شمارهٔ ۲۴۰

کسی کو چشم دل بیدار دارد
نظر پیوسته با دلدار دارد

بهر جا بنگرد چشم خدا بین
تماشای جمال یار دارد

تماشا در تماشا باشد آن را
که در دل دیده بیدار دارد

دل هشیار هر جا افکند چشم
روان چشم را بیدار دارد

تماشا باشدش پیوسته آنکو
سرمست و دل هشیار دارد

دلی کو میتواند عشق ورزید
نشاید خویش را بیکار دارد

درون شادست و خرم عاشقانرا
برونشان گرچه حال زار دارد

دلش با دوست تن با غیر عاشق
دل خرم تن بیمار دارد

چه پروا دارد از تاریکی زلف
که از شمع رخش انوار دارد

دو روزی فیض را مهلت ده ای عمر
دلش با عشقبازی کار دارد

غزل شمارهٔ ۲۵۲

مستی ز شراب لب جانان مزه دارد
می خوردن از آن لعل بدخشان مزه دارد

چون پرده بر اندازد از آن روی چه خورشید
بر گردنش آن زلف پریشان مزه دارد

لعل لبش آندم که درآید به تبسم
شوریدن ما در شکرستان مزه دارد

مستان چو درآید که شود ساقی مستان
در پای وی افتادن مستان مزه دارد

آن دانه مشگین که سفیدست و بر آتش
بر عارض آن خسرو خوبان مزه دارد

ظلمات بمان زلف برانداز و لبش بوس
خضر آب حیات از لب جانان مزه دارد

یک شب اگرم تنگ در آغوش درآید
بیهوشی دل بی خودی جان مزه دارد

ای فیض بگو شعر ازین گونه که در عشق
این نوع سخن های پریشان مزه دارد

نی نی غلطم این چه سخن بود که گفتم
از روی بتان خواندن قرآن مزه دارد

غزل شمارهٔ ۲۵۳

شهره شهر شود هر که جمالی دارد
کشد آزار خسان هر که کمالی دارد

حسن را جلوه مده در نظر بی دردان
جلوه آفت بود آنرا که جمالی دارد

خمش ای مرغ خوش آواز که در سر صیاد
بهر تدبیر شکار تو خیالی دارد

خط و خالش چکند جلوه و بالی شودش
دل طاوس بدان شاد که بالی دارد

گوهر دل مده از کف بمتاع دنیا
که نیرزد بگهی هر چه زوالی دارد

گو به بیهوده مکن سعی که در دار فنا
هر که راحت طلبد فکر محالی دارد

جان کند در طلب دنیی و بیگانه خورد
خواجه شاد است که مالی و منالی دارد

زاید از قدر ضروریش وبالست و بال
ای خوش آنکس که کفافی ز حلالی دارد

فیض را بر سر آن کوی چو بینی بیخود
بگذارش بهمان حال که حالی دارد

غزل شمارهٔ ۲۵۴

ز روی مهوشان چشمم دمی دل بر نمی دارد
ازین بهتر کسی از عمر حاصل بر نمی دارد

یکی میگفت دل بردار از روی بتان گفتم
مرا عشقست چون جان کس ز جان دل بر نمی دارد

ز تیغ جور خوبان زنده میگردد دلم آری
چنین مرغ از چنان صیاد بسمل بر نمی دارد

دل از عشق مجازی رو بمعشوقی حقیقی کرد
چه حق بین شد دگر او مهر باطل بر نمی دارد

زمعنی یافت چون صیقل ز صورت زنک کی گیرد
صفا چون یافت از جان دل ز تن گل بر نمی دارد

شراب عشق حق نوشد بهر دم بی دهان و لب
ز چشم مست خوبان فیض از آن دل بر نمی دارد

غزل شمارهٔ ۲۵۵

خبر شوق مرا هر که به یاران ببرد
چه مضاعف حسنانی که بمیزان ببرد

سیآتش حسنات آید و دردش درمان
خبر مرگ مرا هر که بدرمان ببرد

چه دعاها کنمش گر خبری باز آرد
از دل من غم و اندوه فراوان ببرد

مژدهٔ وصل گر آرد بسوی من پیکی
چه ثوابی که بپاداش بدیوان ببرد

یک عنایت که از آنان برساند هی های
چه دعاها چه ثناها که از اینان ببرد

گر طوافی بکند ان سر کو را از من
ببرد اجر چهل حج که بپایان ببرد

اجر صد حج ببرد گر غم من عرض کند
قصه رنج مرا سوی طبیبان ببرد

قصه غصه دوری چو بخواند یک یک
تا چو قاصد خبر آرد به عوض جان ببرد

دل و جان هر دو به مکتوب دهم تا مکتوب
دل به دلدار دهد جان بر جانان ببرد

قاصدی کو که غمم را بتواند بر داشت
سیل اشکم مگر این کوه به پایان ببرد

آتش هجر کزآن جان و دلم میسوزد
که تواندشرری را به نشان زان ببرد

آهی ار سر دهم از سینه بسوزد دوزخ
رخصت دیده دهم قلزم و عمان ببرد

مگر این آتش هجران به تنم در گیرد
باد خاکم بسر کوی عزیران ببرد

فیض را شوق عزیزان جهان باقیست
کیست کز وی خبری جانب ایشان ببرد

غزل شمارهٔ ۲۵۶

مخموری از خمار بجامی که میخرد
تا کردمش اسیر غلامی که میخرد

از مستی الست خماریست در الست
سر را ازین خمار بجامی که می خرد

جان در تن آیدم چو پیامی رسد زدوست
جانی برای من به پیامی که میخرد

داد کرم به بذل معارف که میدهد
جانهای گرسنه بطعامی که می خرد

خیزد چو نیمشب به عبادت رسد بوصل
خود را زفرقتش به قیامی که می خرد

حق گفت ترک خواب کن از بهر من شبی
عیش شبی به ترک منامی که می خرد

فرمودهٔ که سجده کن و نزدیک شو بمن
در قرب حق بسجده مقامی که می خرد

خود را چو دادکام تواند گرفت از او
خود را که میفروشد و کامی که می خرد

نامی برآورد که شود در رهش شهید
جانی که میفروشد و نامیکه می خرد

آن کیست کو زلذت ده روزه بگذرد
در باغ خلد عیش دوامی که میخرد

از حسن ناتمام بتان دل که میکند
از حسن ساز حسن تمامی که میخرد

ام الخبآئث ار بچشی میکشی طهور
شرب حلال را بحرامی که می خرد

بهر نعیم خلد توان زین جهان گذشت
کام ابد به تلخی کامی که می خرد

دشنام دشمنان چو بر افروزد آتشی
کنج سلامتی بسلامی که می خرد

فیض خود نیم پخته و شعرش تمام خام
از نیم پخته گفته خامی که میخرد

غزل شمارهٔ ۲۵۷

از بهر من شراب بوامی که می خرد
مخموری از خمار بجامی که میخرد

گر زاهدی بدست من افتد فرو شمش
تا می بدست آرم خامی که میخرد

زین قوم عرض خود بسلامی توان خرید
زیشان و لیک جان بسلامی که میخرد

آن کیست عذرخواه شود رندی مرا
از زاهدان مرا بکلامی که میخرد

کو آنکه حرف خاص تواند بعام گفت
جز بار خاص بنده عامی که می خرد

جز یار سرو قد که دلم شد اسیر او
آزاده چو من بخرامی که میخرد

جز چشم مست او که رباید بغمزه هوش
عیش مدام من بمدامی که میخرد

آن کیست کو بدوست رساند سلام من
باری از و مرا بسلامی که میخرد

آن را که نامهٔ بمن آرد زیار من
سرمیدهم سری به پیامی که میخرد

آن کو زمن بجانب او نامهٔ برد
او را شوم غلام غلامی که میخرد

ناکامی فراق تو جانا زحد گذشت
از بهر من زوصل تو کامی که میخرد

آن کیست حال فیض بگوید بلطف او
از قهر او مرا بکلامی که میخرد

غزل شمارهٔ ۲۶۷

خوش بود عدم هستی ما را که خبر کرد
این مایهٔ آشوب و بلا را که خبر کرد

خون شد دلم از یاد سرا پردهٔ فطرت
ز آسایش جان جور و جفا را که خبر کرد

این تن ز کجا راه بسر منزل جان برد
این زنده بلا مرده بلا را که خبر کرد

آرامگه بی خبری بود بهشتی
بیداری و هشیاری ما را که خبر کرد

در دایرهٔ کون بغیر از تو نگنجد
من چون بمیان آمد و ما را که خبر کرد

از کشور وحدت دو جهان چون بدر آمد
تقدیر کجا بود قضا را که خبر کرد

روزی که الست تو بیار است جهان را
هشیاری اصحاب بلا را که خبر کرد

عشق تو بهر بی سر و پا راه چسان یافت
معمار خرابات فنا را که خبر کرد

سودای سخن فیض چسان بر سرش افتاد
این پرده در شرم و حیا را که خبر کرد

غزل شمارهٔ ۲۶۸

تا مرا عشق تو با دیوانگان زنجیر کرد
فارغم از خدمت استاد و جور پیر کرد

آب حیوان در لب لعل تو و ما خشک لب
حسرت آن لب مرا از جان شیرین سیر کرد

روز اول بر وصالت دل نمی بایست بست
کار چون از دست رفت کی میتوان تدبیر کرد

من ندانستم که خونریز است عشقت های های
بهر قتل من قضا دیدی چها تدبیر کرد

عاقبت صبح وصال دوست رو خواهد نمود
گرچه این شام فراق او مرا دلگیر کرد

دو بدم آید نسیمی آورد بوئی ز دوست
اهل دلرا، اهل دل اینرا چنین تقریر کرد

یک نشانهای وصالش میرسد هر دم بدل
این نشانها پای دل در حلقهٔ زنجیر کرد

روز وصل او نیابم جز بآه نیم شب
عاشقانرا رهنمائی نالهٔ شبگیر کرد

گفت هان رو می نمایم جان فشان ای فیض نیز
زین بشارت جان فشاندم من ولی او دیر کرد

غزل شمارهٔ ۲۶۹

ای مسلمانان مرا عشق جوانی پیر کرد
پای دل را کافری در زلف خود زنجیر کرد

نی غلط، گردد جوان از عشق بازی اهل دل
غم که باشد تا تواند عاشقانرا پیر کرد

نی غلط هم نیست سوزد مغز را در استخوان
هم جوان هم پیر را از جان شیرین سیر کرد

از بنی آدم چه میخواهند این قوم پری
یا رب این بیداد خوبان را که بر ما چیر کرد

تا دچار من شده است ابرو کمانی در کمین
بهر قصد جان من مژگان خود را تیر کرد

ای عزیزان با دل من نازنینانرا چه کار
در شمار چیستم تا بایدم تسخیر کرد

نی غلط کردم که اینان نیز چون من سخره اند
پادشه عشق است معشوقی کجا تقصیر کرد

روز اول پای دل را فیض میبایست بست
کار چون از دست شد کی میتوان تدبیر کرد

بودنی چون بایدش بودن پشیمانی چه سود
رو نماید آخرآن کاول قضا تقدیر کرد

غزل شمارهٔ ۲۷۰

واعظ بمنبر آمد و بیهوده ساز کرد
در حق هر گروه سر حرف باز کرد

ملا بمدرس آمد و درس دقیق گفت
حق را ز غیر حق بگمان امتیاز کرد

خالی در معرفت چو ریاست پناه شد
انکار بر معارف ارباب راز کرد

زاهد ز انتظار نعیم بهشت ماند
عابد نماز را به تکلف دراز کرد

مغرور شد بعزت تقدیم در نماز
آن جاه دوست کو به امامت نماز کرد

صوفی به خانقاه در آمد بوجد و شور
جمع مرید را بلقا سرفراز کرد

بر مسند محلکه قاضی چو پا نهاد
دست نهفته گیر بهر سو دراز کرد

آنکو میان قاضی و خصمین واسطه است
بنهاد دام مکر و سر حیله باز کرد

فتوی پناه هیچ مدان عمامه کوه
بر وفق مدعای کسان مکرساز کرد

حاکم چو بر سریر حکومت قرار یافت
بر بیکسان شهر در ظلم باز کرد

رشوهٔ گرفت محتسب و نرخ را فزود
از لقمهٔ حرام در عیش باز کرد

کوتاه کرد دست فقیران ز مال وقف
آن میرزا که دست تصدی دراز کرد

مستوفی از زبان قلم حرف میزند
خود داند و خدا سر دفتر چو باز کرد

دانا چو دید روی زمین را گرفت ظلم
کنجی خزید و در برخ خود فراز کرد

فیض از فریب شعبده اهل روزگار
با حق پناه برد و ز خلق احتراز کرد

غزل شمارهٔ ۲۷۱

یار آمد از درم سحری در فراز کرد
برقع گشود و روی چو خورشید باز کرد

هم بر دل شکسته در خرمی گشاد
هم بر روان خسته در عیش باز کرد

اول ز راه لطف در آمد به دلبری
آخر ربود چون دلم آهنگ ناز کرد

افتادمش به پا ز ره عجز و مسکنت
کف بر سرم نهاد و مرا سرفراز کرد

سوی خزان عمر خزان بردم آن بهار
صد در برویم از گل رخسار باز کرد

گفتم چه میکنند بدلهای عاشقان
گفت آنچه باروان و دل صید باز کرد

گفتم که میرسد بسرا پردهٔ قبول
گفت آنکه از قبول کسان احتراز کرد

گفتم بکنه سرّ حقایق که میرسد
گفتا کسی که از دو جهان جوی باز کرد

پا از گلیم خویش مکش کی توان رسید
در گرد آنکه بر دو جهان در فراز کرد

دامان نگاه دار و گریبان، نمی توان
با آستین کوته دستی دراز کرد

بگذار کبریا ز در مسکنت در آ
خاتم بعرش هم به تضرع نماز کرد

هر جان گداز یافت ز سوزی و جان فیض
دل بوتهٔ محبت جانان گداز کرد

غزل شمارهٔ ۲۷۲

دم بدم از تو یاد خواهم کرد
هوش جانرا زیاد خواهم کرد

دستم از وصل چون شود کوتاه
دل بیاد تو شاد خواهم کرد

تا که از خود شود فراموشم
لطف و قهر تو یاد خواهم کرد

هم ز دام فراق خواهم جست
هم شکار مراد خواهم کرد

زاد عقبای جان من عشقست
زاد جان را ز یاد خواهم کرد

دم بدم عشق تازه گر نبود
بچه تحصیل زاد خواهم کرد

ناله را سر بکوه خواهم داد
از غم هجر داد خواهم کرد

فیض را درد عشق میسازد
دل بدین درد شاد خواهم کرد

غزل شمارهٔ ۳۳۴

قومی بمنتهای ولایت رسیده اند
از دست دوست جام محبت چشیده اند

از تیغ قهر زندگی جان گرفته اند
وز جام لطف باده بیغش چشیده اند

هرچند گشته اند سرا پای صنع را
غیر از جمال صانع بیچون ندیده اند

طوبی لهم که سر بره او فکنده اند
بشری لهم که از دو جهان پا کشیده اند

قومی دگر ز دوست ندارند بهرهٔ
جز آنکه حا و بای محبت شنیده اند

افتاده اند در سفر ظلمت فراق
شادند از آنکه لذت دنیا چشیده اند

پا زهر لطفشان نکند دفع زهر قهر
لیک از می غرور سروری خریده اند

در منتهی رخوت و در منتهای جهل
دارند این گمان که به دانش رسیده اند

جز شکوه نیست بر لبشان جز بدل سخط
غیر از امل ز عمر نصیبی ندیده اند

با این همه بدنیی دون بسته اند دل
آیا در این عجوزه چه شوها که دیده اند

صد سال عمر اگر گذرد یا هزار سال
این قوم خام را که همان نا رسیده اند

زانقوم نیست فیض و ازین قوم نیز نیست
او را مگر برای سخن آفریده اند

غزل شمارهٔ ۳۳۵

خنک آن روز که از عقل نجاتم دادند
سوی آرامگه عشق براتم دادند

یار مستان خرابات الستم کردند
از دم روح فزاشان برکاتم دادند

عشق بگرفت مرا از من و بنشست بجا
سیئاتم ستدند و حسناتم دادند

فیض هر نشاه زفیض دگری بهتر بود
وقت شان خوش که نشان نشئاتم دادند

عشق صوری عجبی در دل افسرده دمید
مرگ را سر ببریدند و حیاتم دادند

هر چه دادم بعوض خوبتری بگرفتم
چون گذشتم زصفت جلوهٔ ذاتم دادند

جون سپردم صفت و ذات باهلش یکیک
نو بنو خلعتی از ذات و صفاتم دادند

بار عقلی که از اندوش دلم بود گران
چون فکندم زغم و غصه نجاتم دادند

زیرخط آب حیات از لب اونوشیدم
ره بسر چشمهٔ خضر از ظلماتم دادند

چه گشادی که شد از دولت عشقم روزی
شکرلله که در این شیوه ثباتم دادند

هر چرا یافتم از دولت شبخیزی بود
کام جان از برکات خلواتم دادند

کاسهٔ فقر گرفتم بکف عجز و نیاز
چون بدیدند فقیرم صدقاتم دادند

فیض تبدیل صفت کن بصفات معشوق
کاین مقامات زتبدیل صفاتم دادند

این جواب غزل حافظ آگاه که گفت
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

غزل شمارهٔ ۳۳۶

از سر ازل پرده به بوی تو گشادند
اول در ایجاد بروی تو گشادند

آمد چو به بازار عیان درج حقایق
اول سر آن حقه ببوی تو گشادند

آفاق پر از غالیه مشگ ختن شد
آن دم که سر طره موی تو گشادند

صحرای زمین را همه ایوان تو کردند
درهای سموات بروی تو گشادند

املاک همه جانب تو گوش نهادند
افلاک همه چشم بسوی تو گشادند

انجم همه نور از رخ زیبای تو بردند
بر عارض شب طره ز موی تو گشادند

از باده ات ارواح چو یکجرعه چشیدند
جام از تو گرفتند و سبوی تو گشادند

چون روی تو دیدند نظر از همه بستند
نظارگیان پای بکوی تو گشادند

اکوان کمر خدمت والای تو بستند
ابواب سعادت چو بروی تو گشادند

چون کعبه مقصود تو بودی دو جهانرا
آن قافله را راه بسوی تو گشادند

از چشمه فیض ازلی گشت روان فیض
این آب حیاتی که بجوی تو گشادند

غزل شمارهٔ ۳۳۷

خوشا آنان که ترک کام کردند
به کام عار ننک از نام کردند

بخلوت انس با جانان گرفتند
بعزلت خویش را گمنام کردند

بشوق طاعت و ذوق عبادت
شراب معرفت در جام کردند

ز بهر صید معنی دانهٔ ذکر
فکندند و ز فکرش دام کردند

بحق بستند چشم و گوش و دل را
محبت را بعرفان رام کردند

بحق پرداختند از خلق رستند
بشغل خاص ترک عام کردند

نظر را وقف کار دل نمودند
بجان این کار را اتمام کردند

ز دنیا و غم دنیا گذشتند
مهم آخرت انجام کردند

کشیده دست از آسایش تن
بمحنت همچو فیض آرام کردند

غزل شمارهٔ ۳۳۸

در دل شب خبر از عالم جانم کردند
خبری آمد و از بی خبرانم کردند

گوش دادند و در آن گوش سروش افکندند
دیده دادند و سر دیده روانم کردند

آشنائی بتماشا گه رازم دادند
آنگه از دیده بیگانه نهانم کردند

مستیم را بنقات حمشی پوشیدند
زین سراپرده چو خورشید عیانم کردند

بنمودند جمالی ز پس پرده غیب
در کمالش به تحیر نگرانم کردند

شد نمودار فروغی که من از حسرت آن
آب گردیدم و از دیده روانم کردند

در زمین طربم باز اقامت دادند
دایهٔ شورش عشاق جهانم کردند

گوش جان را ز ره غیب سروشی آمد
سوی آرامگه قدس روانم کردند

بادهٔ صافی توحید بکامم دادند
از خودی رستم و بی نام و نشانم کردند

تازه شد روح بیک جرعه از آن می که کشید
وقت پیران زمان خوش که جوانم کردند

گفته بودم که شوم سرور ارباب جنون
عقل و هوشم بگرفتند و چنانم کردند

داغها در دلم افروخته شد ز آتش عشق
عاقبت چشم و چراغ دو جهانم کردند

نظر همتم آنجا که توانست رسید
بنظر پرورشم داده همانم کردند

کام دل یافتم از همت عالی صد شکر
کانچه مقصود دلم بود چنانم کردند

فیضها یافتم از عالم بالا آنشب
در ثنا تا با بد فاتحه خوانم کردند

نیست در دستم از آن فیض کنون جز نامی
همکنان گرچه بدین نام نشانم کردند

فیض را گفت کسی دعوی بیمعنی چند
گفت خاموش سر مدعیانم کردند

غزل شمارهٔ ۳۳۹

عاشقان از لب خوبان می مستانه زدند
بنظر زلف دلاویز بتان شانه زدند

هر که مجنون تو شد از همه قیدی وارست
عاقلان راه نبردند به افسانه زدند

عاشقان چاره دل دادن جان چون دیدند
جان نهاده بکف دل در جانانه زدند

در ازل باده کشان عهد بمستی بستند
پاس پیمان ازل داشته پیمانه زدند

راه ارباب خرد چون نتوانست زدن
بمی و مغبچه راه من دیوانه زدند

گفت حافظ چو کشید از سر اندیشه نقاب
غزلی را که ملایک در میخانه زدند

ما بصد خرمن پندار ز ره چون نرویم
چون ره آدم بیدار بیکدانه زدند

فیض خوش باش که ما را نتوان از ره برد
رهبران دل ما ساغر شکرانه زدند

غزل شمارهٔ ۳۵۴

در کار دینم مرد مرد عقل این تقاضا می کند
وز شغل دنیا فرد فرد عقل این تقاضا می کند

تقویست زاد ره مرا علم است چشم و زهد پا
ره شاهراه مصطفی عقل این تقاضا می کند

دنیا نمیخواهم مگر باشد تنم را ما حضر
تن مر کبستم در سفر عقل این تقاضا می کند

حرفی نخواهم زد جز آه اسرار می دارم نگاه
دارم ز کتمان صد پناه عقل این تقاضا می کند

صد گون مدارا می کنم تا در دلی جا میکنم
دشمن ز سر وا میکنم عقل این تقاضا می کند

احکام دین را چاکرم راه مبین را یاورم
بر خویشتن خود داورم عقل این تقاضا می کند

با اهل علمم گتفگوست و ز سرکارم جستجوست
با جاهلانم خلق و خوست عقل این تقاضا می کند

چون غایت هرره خداست هرره که میپویم رواست
لیکن من و این راه راست عقل این تقاضا می کند

من بعد فیض و عاقلی ترک هوا و جاهلی
فرمانبری بی کاهلی عقل این تقاضا می کند

غزل شمارهٔ ۳۵۵

حق را نمیگویم بعام علم این تقاضا میکند
آرم برای خام خام علم این تقاضا می کند

عامی اگر پرسد ز من عامی شوم من در سخن
گویم چرائی ناتمام علم این تقاضا می کند

برهان چو آرد پیش من برهان بود هم کیش من
حق را باو گویم تمام علم این تقاضا می کند

آید چو از راه جدل باشد مرا هم این عمل
برهان نیارم در کلام علم این تقاضا می کند

از نور مصباح یقین تا ره نه بینم مستبین
حاشا نهم در راه گام علم این تقاضا می کند

حرفی نیارم بر زبان از روی تخمین و گمان
مجزوم را سازم امام علم این تقاضا می کند

از عمر تا دارم نفس از ره نخواهم کرد بس
تا در جنان گیرم مقام علم این تقاضا می کند

سایل شوم بر هر دری پرسم زهر واپستری
شاید شوم از فیض عام علم این تقاضا می کند

فیض و ره افتادگی تحصیل علم و سادگی
بر ساده نقش آید تمام علم این تقاضا میکند

غزل شمارهٔ ۳۵۶

افلاک را جلالت تو پست میکند
املاک را مهابت تو پست میکند

هر جا دلی که عشق تو در وی کند نزول
هوشش رباید و خردش مست میکند

مر پست را عبادت تو میکند بلند
مر نیست را ارادت تو هست میکند

جان را ز آسمان بزمین لطفت آورد
لطف خفی شمارهٔ هر مست میکند

علم رسا احاطه ذرات کاینات
تا قدر او بلند شود پست میکند

سازد ز نطفه قدرت تو صورت عجب
تا جان کند شکار ز تن شست میکند

تا دیده اش گشاید در ظلمت افکند
تا سر بلند گردد پا پست میکند

بر اهل خیر چون بگشاید دری بهشت
بر دوزخ آن گشاد دری بست میکند

آزاری ارچه میرسد از گردش سپهر
لیکن تلافی چو دلی خست میکند

جای حوادث است جهان بلند و پست
گاهی کند بلند و گهی پست میکند

بیماریی چو دست دهد یا عدو دعا
سعی طبیب و کار زبر دست میکند

هر دم که فیض میل جهان دگر کند
دستش گرفته است تو پا پست میکند

غزل شمارهٔ ۳۵۷

گاهی بغمزهٔ دلی آباد میکند
گاهی بلطف غمزدهٔ شاد میکند

آنکو زیاد می نرود یکنفس مرا
شادم اگر مرا نفسی یاد میکند

بیچاره و شکست اسیر بلای عشق
دلرا درین قضیه که امداد میکند

گم گشتگان وادی خونخوار عشق را
سوی جناب دوست که ارشاد میکند

غم بر سر غم آمد و جای نفس نماند
دل تنگ شد که ناله و فریاد میکند

در چشم من سراسر آفاق تیره شد
شام فراق بین که چه بیداد میکند

باد صبا بیار نسیمی ز کوی دوست
کاین بوی دوست عالمی آباد میکند

بر من هر آنچه میرود از محنت و بلا
جرم تو نیست حسن خدا داد میکند

باداست نزد او سخن فیض و شعر او
کی او بدین وسیله مرا یاد میکند

غزل شمارهٔ ۳۵۸

زور بازوی یقینش رفع هر شک میکند
هر که اواز لوح هستی خویش را حک میکند

طرقه العینی بمعراج حقایق میرسد
هر که خود را با براق عشق هم تک میکند

اهل وحدت در جهان جز یک نمی بیند دلش
مشرکست آنکو بعقل خود دو را یک میکند

صیقلی کن لوح دلرا از ریاضات بدن
صیقل دل چشم جانرا کار عینک میکند

ناخن غیرت مزن بر دل که زخم ناخنش
چار دیوار حصار جان مشبک میکند

عقل خودبین افکند در دل ز فکرت عقدها
عشق را نازم که دستش عقدها فک میکند

عشق اگر بر موسی جانت تجلی آورد
صد چو طور هستی موهوم مندک میکند

عشق اگر الملک لی گوید و گر خامش شود
مو بموی عاشقان فریاد لک لک میکند

کور و کر را عشق چشم و گوش باقی میدهد
کودن و افسرده را هم گرم و زیرک میکند

من ندانم تیر مژگان بر دلم چون میزند
اینقدر دانم که زخم سینه کاوک میکند

میزنم خود را به تیغ عشق بادا هر چه باد
یا ظفر با قتل کارم را بدو یک میکند

با کسی کو خالی از عشق است پر صحبت مدار
همنشین تاثیر بسیار اندک اندک میکند

چون درشتی می کند دشمن تو نرمی پیشه کن
نرمی از دل کینها بیرون یکایک میکند

حاش لله حاسدان را از من آزاری رسد
لیک حرف دل نشستم کار ناوک میکند

دوستانرا بر درخت دوستی می پرورد
لطف ایزد دشمنان را یک بیک چک میکند

نیست فیض از تازه گویان و نه هم از شاعران
لیک کار تازه گویان اندک اندک میکند

غزل شمارهٔ ۳۵۹

غمزهٔ چشم پرفنت سحر حلال میکند
بیسخن آن لب و دهان وصف جمال میکند

بسکه ز معنی جمال یافته صورتت کمال
جلوه ات از جمال خود سلب کمال میکند

زینهمه حسن و دلبری بستن چشم چون توان
زاهد بی بصر عبث جنگ و جدال میکند

کندن دل چه سان توان از رخ و زلف دلبران
صنع جمال آفرین عرض جمال میکند

بیخبری ز حسن خود ورنه ز خویش میشدی
کار تو نیست، دیگری غنج و دلال میکند

بر دل هر که بگذری روح رون کند گذر
بر دلت آنکه بگذرد یاد جبال میکند

آن ستمی که میکنی هر نفسی بجان فیض
دشمن اگر کند بکس در مه و سال می کند

غزل شمارهٔ ۳۶۰

سوی این دون گدا آنشاه کی رو میکند
التفاتی از سگش میخواهم او کی میکند

میتوانستم کز او احوال دل گیرم ولی
گفتگو آن تند خوبا چون منی کی میکند

در شب تاریک زلفش صد هزاران همچو من
گم کند گر دل یکی را جست وجو کی میکند

از سر کویش کجا من میتوانم پا کشید
این سر سودا پرستم ترک او کی میکند

مردم از غم ایمسلمانان مرا آگه کنید
با من آخر آشتی آن جنگجو کی میکند

هر که خورشید رخش را دیده باشد یکنظر
دیدن غلمان و حوران آرزو کی میکند

فیض در روی بتان می بیند آیات خدا
ور نه در وصف بتان این گفتگو کی میکند

غزل شمارهٔ ۳۶۱

این دل سرگشته خود را جستجو کی میکند
عمر شد سوی صراط الله رو کی میکند

گر نباشد لطف حق یا بنده ره بین کی شود
گمرهانرا غیر لطفش جستجو کی میکند

کیست با طاعت بدل سازد گنه را غیر او
خون آهو را به جز او مشکبو کی میکند

اغنیا محتاج او، شاهان گدایان درش
اهل حاجت را نوازش غیر او کی میکند

صرصر قهرش غباری بر دلم افکنده است
ابر لطف او ندانم شست و شو کی میکند

دوست در دل میکند منزل، گر از خاشاک غیر
روبی، اما هر خسی این رفت و رو کی میکند

هر که او را رُفتن خاک درش روزی شود
تکیه بر ایوان جنت آرزو کی میکند

هر که بوئی از نسیم عشق بر جانش وزید
طیب انفاس ملک با حور بو کی میکند

فیض تا عاشق شد از لذت عقبا هم گذشت
با کسی از بهر دنیا گفت وگو کی میکند

در دل دنیا طلب کی عشق سازد آشیان
طایر گلزار جان با خار خو کی می کند

غزل شمارهٔ ۳۶۲

اهل معنی همه جان هم و جانان همند
عین هم قبله هم دین هم ایمان همند

در ره حق همگی هم سفر و همراهمند
زاد هم مرکب هم آب هم و نان همند

همه بگذشته ز دنیا به خدا رو کرده
هم عنان در ره فردوس رفیقان همند

همه از ظاهر و از باطن هم آگاهند
آشکارای هم و واقف اسرار همند

عقل کلشان پدر و مادرشان نفس کلست
همه ماننده بهم نادر و اخوان همند

همه آئینهٔ هم صورت هم معنی هم
همه هم آینه هم آینه داران همند

مرهم زخم همند و غم هم را غمخوار
چارهٔ درد هم و مایهٔ درمان همند

یکدیگر را همه آگاهی و نیکوخواهی
در ره صدق و صفا قوت ایمان همند

همه چون حلقهٔ زنجیر بهم پیوسته
دم بدم در ره حق سلسله جنبان همند

بر کسی بار نه و بارکش یکدیگرند
خار جان و دل خویشند و گلستان همند

یکدیگر را سپرند و جگر خود را تیر
بدل خوش همه دشوار خود آسان همند

همه بر خویش ستادند و ستاد اخوان را
ماتم خویش و خرمی جان همند

دل هم دلبر هم یار وفا پیشه هم
چشم و گوش هم و دلدار و نگهبان همند

گر بصورت نگری بی سر و بی سامانند
ور بمعنی نظر آری سر و سامان همند

هریکی در دگری روی خدا می بیند
همچو آئینه همه واله و حیران همند

حسن و احسان یکی از دیگری بتوان دید
مظهر حسن هم و مشهد احسان همند

همه در روی هم آیات الهی خوانند
همه قرآن هم و قاری قرآن همند

طرب افزای هم و چاره هم در هر گاه
مایهٔ شادی هم کلبهٔ احزان همند

غزل دیگر اگر فیض بگوید بد نیست
شرح حال دگران را که غم جان همند

غزل شمارهٔ ۳۶۸

یار را با تو کار خواهد بود
کارها را شمار خواهد بود

هر چه پنهان بود شود پیدا
لیل جانرا نهار خواهد بود

آنکه خفته است شب چه روز شود
آگه و هوشیار خواهد بود

هر که کاری نمیکند امروز
حال فرداش زار خواهد بود

کار اگر زار باشدت فردا
با خودت کار زار خواهد بود

بی حسابی که میکنی یک یک
در حساب و شمار خواهد بود

هر که با نفس خود جهاد نکرد
حسرتش بی شمار خواهد بود

هر که در کارهای خود نرسید
سخرهٔ انتظار خواهد بود

هر که میران کار خود سنجید
خاطرش را قرار خواهد بود

هر که مست شراب دنیا شد
تا ابد در خمار خواهد بود

هر که مشتاق آخرت باشد
رحمت او را نثار خواهد بود

اختیار ار بحق سپرد اینجا
مالک اختیار خواهد بود

ور بود اختیار را مالک
سخرهٔ اختیار خواهد بود

در ازل شرم اگر نشد روزیش
تا ابد شرمسار خواهد بود

این غزل در جواب مولانا
فیض را یادگار خواهد بود

غزل شمارهٔ ۳۶۹

غم فراق تو ای دوست بی شمار بود
بدل چو غصه گره شد یکی هزار بود

نهان کنم غم عشق تو را چو جانم سوخت
که تا دلم بدرون شمع این مزار بود

به هیچ چیز به جز وصل یار خوش نشود
دل ار خوش است بغیری ببوی یار بود

خوشا دلی که به جز حق بکس نگیرد انس
اگر غمی رسدش دوست غمگسار بود

ز سینه می نگذارم که غم برون آید
چو غمگسار بود دوست خوشگوار بود

درون سینه بدل راز خویش می گویم
دمست پرده در او سینه رازدار بود

بآب و تاب چو آید برون ز دل سخنی
بمعنی آتش و در صورت آبدار بود

مرا چه حد که کنم دعوی محبت و قرب
بدر گهی که سر سروران بدار بود

شود عزیز ابد آنکرا دهی عزت
نهی چو داغ مذلت همیشه خوار بود

چو لطف تو نبود سعی کس ندارد سود
اگر صیام و قیامش یکی هزار بود

دعا اثر نکند تا عنایتت نبود
هزار اختر سعد ارچه در گذار بود

اگر نخواسته باشی نجات عاصی را
شفاعت شفعا را چه اعتبار بود

بدست خواهش تست اختیار مختار است
چو تو نخواهی کس را چه اختیار بود

دلم چو سیر کند در حقایق ملکوت
ز وعظ واعظی و شاعریم عار بود

بمجلسی که شمارند اهل عرفان را
ز فیض دم نتوان زد چه در شمار بود

غزل شمارهٔ ۳۷۰

بی تو یکدم نمی توانم بود
خستهٔ غم نمی توانم بود

ذرهٔ تا ز من بود باقی
با تو همدم نمی توانم بود

بی لقایت نمی توانم زیست
با لقا هم نمی توانم بود

نظری کن مرا ز من بستان
همدم غم نمی توانم بود

بنگاهی بلند کن قدرم
بیش ازین کم نمی توانم بود

تا بکی غم خورم که غم نخورم
در غم غم نمی توانم بود

جام گیتی نمای عشقم ده
کمتر از جم نمی توانم بود

عشق سورست و عقل ماتم من
زار ماتم نمی توانم بود

فیض میگوید مزن دم سرد
واقف دم نمی توانم بود

غزل شمارهٔ ۳۷۱

سر چو بی عشقست ننک جان بود
دل که بی دردست نام آن بود

دل که در وی درد نبود کی دلست
جان چه سوزی نبودش کی جان بود

دل ندارد جان ندارد هیچ نیست
هر کسی که بیغم جانان بود

جان ندارد غیر آن کو روز و شب
آتش عشقیش اندر جان بود

دل ندارد غیر آنکو همچو من
داغ عشقی در دلش پنهان بود

دردها را عشق درمان میکند
گرچه درد عشق بیدرمان بود

داغها را عشق مرهم می نهد
زانکه داغ عشق مرهم دان بود

عشق باشد مرد را سامان و سر
خود اگرچه بیسر و سامان بود

عشق اگرچه خود ندارد خان و مان
عاشقانرا عشق خان و مان بود

آخر از عاشق جنون طاهر شود
دود آتش فیض چون پنهان بود

غزل شمارهٔ ۳۷۲

تا چند بزنجیر خرد بند توان بود
بی بال و پر شور جنون چند توان بود

با بی خبران بی بصران چند توان زیست
در زمرهٔ کوران و کران چند توان بود

گر چشم تماشای جمال تو نداریم
با حسرت دیدار تو خرسند توان بود

گر نیست بدان زلف دو تا دست رس ما
خود موی توان گشت و در آن بند توان بود

با عشق رخت هر چه بخواهی بتوان کرد
دیوانه توان ز بست خردمند توان بود

ما طایر قدسیم و ز خلوتگه انسیم
پا بستهٔ این کهنه قفس چند توان بود

حیفست که جز بندگی نفس کند کس
چون بر سر ارواح خداوند توان بود

گر فیض جنون شامل حال تو شود فیض
با عیب سرا پای هنرمند توان بود

با موج محیط غمش آرام توان داشت
با شورش سوداش خردمند توان بود

غزل شمارهٔ ۳۷۳

چون غم غم عشق تو بود زار توان بود
چون عز همه عزّ تو بود خوار توان بود

بازار جهان را چو غمت نیست متاعی
هرچند فروشند خریدار توان بود

گر عافیت اینست که این پنجه آن راست
شکرانه بیماری بیمار توان بود

یکذره گر از مهر تو ناید بدل و جان
بر هر دو جهان قاسم انوار توان بود

یکدم گر از آن زلف دو تا بوی توان برد
عمری دو جهان را همه عطار توان بود

در میکده لطف تو بی خویش توان زیست
در مصطبهٔ قهر تو هشیار توان بود

در حضرت قهر تو خطائی نتوان کرد
در مشهد عفو تو خطاکار توان بود

گر باغ تماشای ترا در نگشاید
در حسرت آن در پس دیوار توان بود

گر روی تو در خواب نمایند بعشاق
حاشا دمی از شوق تو بیدار توان بود

چون ناصر مستان ز خود رسته تو باشی
منصور توان بودن و بردار توان بود

ای فیض طلب کن که طلب چون طلب اوست
گر بیهده باشد که طلب کار توان بود

غزل شمارهٔ ۳۰۷

دل مرا ز اندیشه اسباب دنیا سرد شد
آخرت با یادم آمد آرزوها سرد شد

چون شدم آگه ز اسرار علوم آخرت
بر دلم دنیا و ما فیها سرا پا سرد شد

هر گهم دل گرم گردید از تماشای جهان
یادم آمد آخرت دل از تماشا سرد شد

دیدن گلزار و صحرا طبع را چون بر فروخت
مردنم یاد آمد آن گلزار و صحرا سرد شد

نیست دنیا جای آرام آنکه را هوشی بود
بر دلش در زندگی لذات دنیا سرد شد

بر دل ارباب عقبا لذت دنیاست سرد
نزد اهل معرفت لذات عقبا سرد شد

هر که دید ارباب دنیا را کلاب دوزخند
سروری را ماند و از مردار دنیا سرد شد

آتش مهر زر و زیور چو در دلها گرفت
ز مهریر مرک آمد حوش دلها سرد شد

گر تو کندی دل ز دنیا ورنه او خود میکند
زین سبب اهل خرد را دل ز دنیا سرد شد

هرکسی را وقت مردن دل شود سرد از هوا
فیض را در زندگی دل از هواها سرد شد

غزل شمارهٔ ۳۰۸

جرعه ام را جام و مینا تنک شد
مستیم را دار دنیا تنک شد

اشک و آهم را دگر جائی نماند
هفت گردون هفت دریا تنک شد

تنک گردد سینه چون دل شد فراخ
از فراخی سینه را جا تنک شد

چون قفس شد بر روان حسن و خیال
عالم پنهان و پیدا تنک شد

وقت شد کز آسمان هم بگذرم
منظرم را زیر و بالا تنک شد

پشت بر این توده باید کرد و رفت
گردشم بر روی صحرا تنک شد

جان درین عالم نمی گنجد دگر
می روم آنجا که اینجا تنک شد

ساغرم سرشار شد از فیض حق
آب شد بسیار دریا تنک شد

یافتم چون ره بعشرتگاه قدس
بر دلم عقبا و دنیا تنک شد

سینه بیش از کوه دارد تاب فیض
نور حق را طور سینا تنک شد

عمر شد در آرزوی دل تبه
روزگارم در تمنا تنک شد

غزل شمارهٔ ۳۰۹

نور ازل ظهور کرد رحمت خاص عام شد
حکم قضا نفاد یافت کار قدر تمام شد

دانه گندمی فکند آدم پاک را بخاک
بهر شکار روح قدس مرکز خاک دام شد

گشت فلک بامر حق بحر وجود کاینات
خلعت هر خلیفهٔ در خور خود تمام شد

چون بمراتب وجود جای گرفت یک بیک
آنکه ز پس ظهور کرد مر همه را امام شد

میکده را گشود ار ساقی باقی الست
عاشق رند باده کش معتکف مدام شد

زمره طالبان حق بر سر مستی آمدند
وانکه ز باده ننگ داشت طالب جاه و نام شد

وقت رجوع چون رسید بهر جزای قول و فعل
جان که ز تن رمیده بود باز بجسم رام شد

یافت حیات تازه دوست مغز درآمدش بپوست
وز تن و جان دشمنان طالب انتقام شد

جان چو بداد دل بکام کار دلش بماند خام
فیض چو کند دل ز جان کار دلش تمام شد

غزل شمارهٔ ۳۱۰

از می عشق مست خواهم شد
و ز نگاهی ز دست خواهم شد

پیش بالای سر و بالائی
خواهم افتاد و پست خواهم شد

غمزهٔ یار اگر بود ساقی
باده ناخورده مست خواهم شد

گر ازین دست بادهٔ خواهد
میکش و می پرست خواهم شد

زلفش ار این چنین زند راهم
کافر و بت پرست خواهم شد

در ره او ز پای خواهم ماند
رفته رفته ز دست خواهم شد

گرچه در عشق نیست گشتم فیض
باز از عشق مست خواهم شد

غزل شمارهٔ ۳۱۱

از پی آن نکار خواهم شد
در ره او غبار خواهم شد

قصه غصه شرح خواهم کرد
بر دل یار بار خواهم شد

خون دل را زدیده خواهم ریخت
در غم عشق زار خواهم شد

چند بیهوده بگذرانم عمر
بر سر کار و بار خواهم شد

خویش را کارنامه خواهم ساخت
غیرت روزگار خواهم شد

همچو مجنون و وامق و فرهاد
شهرهٔ هر دیار خواهم شد

عقل رسمیست موجب غفلت
بجنون هوشیار خواهم شد

زان لب و چشم مست خواهم گشت
رفته رفته ز کار خواهم شد

فیض اگر جان نثار او نکند
تا ابد شرمسار خواهم شد

غزل شمارهٔ ۳۱۲

تا می نخورم زان کف مستانه نخواهم شد
تا او نزند راهم دیوانه نخواهم شد

تا تن نکنم لاغر جانم نشود فربه
تا جان ندهم از کف جانانه نخواهم شد

از خویش تهی گشتم تا پر شدم از عشقش
دیگر ز چنین یاری بیگانه نخواهم شد

ناصح تو منه بندم بیهوده مده پندم
صد سال اگر گوئی فرزانه نخواهم شد

گفتی که مشو عاشق دیوانه کند عشقت
گر توندهی پندم دیوانه نخواهم شد

عقلست گر آبادی ویرانگیم خوش تر
ور عقل شود ویرانه نخواهم شد

آن قطرهٔ بارانم کاندر صدفی افند
بی پرورش دریا دردانه نخواهم شد

معشوق مجازی را هنگامهٔ بازی را
گر شمع شود پیشم پروانه نخواهم شد

دل را بخدا بندم تا خانهٔ حق باشم
دل را به بتان ندهم بت خانه نخواهم شد

در عشق بتان کس افسانهٔ عالم شد
من لیک بدین افسان افسانه نخواهم شد

دیوار کندم جادو در عشق پری رویان
دل می ندهم از کف دیوانه نخواهم شد

فیض است وره مردان شوریدگی و افغان
با مردم فرزانه همخانه نخواهم شد

غزل شمارهٔ ۳۲۰

خویش را از دست دادم روی او بنموده شد
شد مرا نابوده بوده، بوده ام نابوده شد

هم تو راهی هم تو ره رو خویش را طی کن برس
آن رسد در حق که او از خویشتن آسوده شد

کام عمر آن یافت کاندر راه طاعت صرف کرد
وقت او خوش کو تنش در راه حق فرسوده شد

زاهد از انکار عشق افکند در کارم گره
دست عشقم بر سر آمد آن گره بگشوده شد

دور چون با عاشقان افتاد خود بر پای خواست
زان عنایت مستی بر مستیم افزوده شد

عشق را نازم کزو شد پاک هر آلودهٔ
گو سوی ما آهر آنکو از گنه آلوده شد

عشق میسازد مصفا سینه را از زنک شرک
زنک شرک سینه ام زین صیقلی بزدوده شد

جان روشن آن بود کاینهٔ جانان بود
عمر معمور آنکه در راه خدا پیموده شد

فیض را دیدم بسرعت می رود گفتم کجا؟
گفت نور حق ز واد ایمنم بنموده شد

گفت وگوی این سخنها سالها در پرده بود
چو نشدند اغیار از آن گر بر ملا بشنوده شد

غزل شمارهٔ ۳۲۱

مرد آن باشد که چون او را رهی بنموده شد
در همان ساعت بیای همتش پیموده شد

مرد آن باشد که چشم و گوش و دست و پای او
جمله در راه خدا بهر خدا فرسوده شد

مرد آن باشد که دنیای دنی را چون شناخت
همت عالیش از لذات آن آسوده شد

مرد آن باشد که آتش در هوای نفس زد
پیش از آن کاندر لحد ارکان چشمش توده شد

مرد آن باشد که بهر جلوه انوار حق
کرد صیقل تا که مرآت دلش بزدوده شد

مرد آن باشد که او هرچند علم آموخت باز
کرد کوشش تا دگر بر دانشش افزوده شد

مرد آن باشد که کرد او غسل در اشک ندم
دست و پایش چون بلوث معصیت آلوده شد

عمر صرف گفتگو کردیم و کس فیضی نبرد
خود خجل گشتیم از خود سعی ما بیهوده شد

ای دریغا خلق را گوش پذیرفتن کرست
آنچه گفتی فیض در پند کسان نشنوده شد

غزل شمارهٔ ۳۲۲

بوی رحمان از یمن آمد دل و جان تازه شد
دل چه و جان چه جهان از بوی رحمان تازه شد

آن شراب کهنه چون بر سر دوید از لطف آن
هم دماغ و هم دل و هم عقل و هم جان تازه شد

نفخهٔ بگذشت زان بو بر زمین و آسمان
هم زمین و هم زمان هم چرخ گردان تازه شد

زان نسیمی در چمن شد سرو از رفتار ماند
گل تجلی کرد و بانگ عندلیبان تازه شد

نفخهٔ زان رفت تا عقبی قیامت زان طپید
عالمی از نو بنا شد جان بجانان تازه شد

نفخهٔ زان در نعیمستان جنت اوفتاد
هم بهشت و هم حور و غلمان تازه شد

چون نقاب زلف از روی چو مه یکسو فکند
ظلمت کفر از میان برخواست ایمان تازه شد

فیض در طور حقیقت شعرهای تازه گفت
شاعرانرا هم ز نظمش طرز دیوان تازه شد

غزل شمارهٔ ۳۲۳

بوئی از گلستان جان آمد
بتن مردگان روان آمد

مرهم داغ سینه افکار
صحبت جان ناتوان آمد

زنگ دلهای عاشقان بزدود
رنگ بر روی عاشقان آمد

بوی رحمانی از یمن بوزید
مصطفی را ز حق نشان آمد

خار غم در دل زمانه شکست
گل صحرای لا مکان آمد

رستخیز از زمین دل برخواست
اهل دل را بهار جان آمد

کشتگان فراق زنده شدند
موسم حشر کشتگان آمد

تن افسرده گرم و خرم شد
دی تن را تموز جان آمد

مهر جانرا بهار تازه رسید
دشمن جان مهر جان آمد

آب در نهر دهر جاری شد
رنگ بر روی آسمان آمد

در دل دوستان گل و گلزار
بر سر دشمنان سنان آمد

تیغ شد دست بولهب ببرید
بهر حماله ریسمان آمد

بهر فرعون گشت اژدرها
چوب تعلیمی شبان آمد

آب شد بهر سبطیان بیغش
خون شد از بهر قبطیان آمد

منکرانرا جحیم و آتش و دود
دل ما را نعیم جان آمد

وصف آن بو ز بس حلاوت داشت
فیض را آب در دهان آمد

غزل شمارهٔ ۳۲۴

دوشم آن دلبر غمخوار ببالین آمد
شاد و خندان بگشاد دل غمگین آمد

گفت برخیز زجا فیض سحر را در یاب
ملک از بام سموات به پائین آمد

بوی رحمان که در آفاق جهان مستترست
عطر آن روح فزای دل مسکین آمد

برهوا نفخهٔ از گلشن فردوس وزید
عطر پیمای گلستان و ریاحین آمد

با عروسان حقایق که نه جن دیده نه انس
موسم خطبه و گستردن کابین آمد

خیز از جای و سرنافهٔ اسرار گشای
که زصحرای قدس اهوی مشکین آمد

جامی از چشمه تسنیم بکش از کف حور
شادی آنکه دلت راز کش دین آمد

تا کی از غم بفغان آمده شادی طلبی
مژده بادت که بکام آن بشد و این آمد

از ره فقره بخواه آنچه ترا می باید
صدقات از همه جا بهر مساکین امد

مژدگانی بده ای غمزدهٔ باده طلب
که زمیخانههٔ معنی می رنگین آمد

سخن فیض تماشا کن و بنگر در او
دُرر بحر معانی بچه آئین آمد

این جواب غزل حافظ هشیار که گفت
سحرم دولت بیدار ببالین آمد

غزل شمارهٔ ۳۲۵

دوای درد ما را یار داند
بلی احوال دل دلدار داند

ز چشمش پرس احوال دل آری
غم بیمار را بیمار داند

و گر از چشم او خواهی ز دل پرس
که حال مست را هشیار داند

دوای درد عاشق درد باشد
که مرد عشق درمان عار داند

طبیب عاشقان هم عشق باشد
که رنج خستگان غمخوار داند

نوای راز ما بلبل شناسد
که حال زار را هم زار داند

نه هر دل عشق را در خورد باشد
نه هر کس شیوهٔ این کار داند

ز خود بگذشتهٔ چون فیض باید
که جز جانبازی اینجا عار داند

غزل شمارهٔ ۳۲۶

چو من کسی که ره مستقیم میداند
صفای صوفی و قدر حکیم میداند

طریق اهل جدل جمله آفتست و علل
ره سلامت قلب سلیم می داند

ز چشم مست تو بر داشت نسخهٔ عارف
و لیک منتسخش را سقیم میداند

کسیکه حسن تو دیده است و عشق فهمیده است
مزاج طبع مرا مستقیم میداند

چو عشق مظهر حسنست قدر من دانی
از آنکه قدر گدا را کریم میداند

رموز سر محبت حبیب می فهمد
کنوز کنه سخن را کلیم میداند

بدوست دارد امید و ز خویش دارد بیم
کسی که معنی امید و بیم میداند

براه مرگ روانست جاهل غافل
مسافریست که خود را مقیم میداند

بسوی حق بود آهنگ عارف حق بین
نه حزن باشد او را نه بیم می داند

کسی که لذت دیدار دوست را یابد
نعیم هر دو جهان کی نعیم می داند

ندیده است جمال و شنیده است نوال
که ترک لذت دنیا عظیم می داند

میان خوف و رجا زاهد است سر گردان
دو دل شده دل خود را دو نیم میداند

بگریه رفت ز خود فیض و طفل اشگش را
حساب دان هم درّ یتیم میداند

غزل شمارهٔ ۲۹۴

با دوست مگو رازی هرچند امین باشد
شاید ز برون در دشمن بکمین باشد

چون دوست بود همدم دم هم نبود محرم
آگه بود از رازت با دل چو قرین باشد

از راز چو پردازم از دل بدل اندازم
آگه نشود تا دم چون دم بکمین باشد

رازی که نبی از حق بی دم شنود آن را
روحش نبود محرم هر چند امین باشد

از حسن و جمالش گر رمزی بدم گوید
در سینه نگه دارم تا پرده نشین باشد

آمد بر من یکدم برد از دل من صد غم
گفتم که همین یکدم گفتا که همین باشد

گفتم چکنم با دل تا غم نبود در وی
گفتا غم من دارد بگذار غمین باشد

چون دید که هشیارم رفت از برم و میگفت
عاشق چو چنان باشد معشوق چنین باشد

شیرین سخن تلخش شوری بجهان افکند
چون لب شکرین باشد حرفش نمکین باشد

بر گرد سرش گشتم گفتا مهل از دستم
عاشق چو شود خاتم معشوق نگین باشد

گویند بصحرا رو شاید بگشاید دل
صحرا نگشاید دل خاطر چو حزین باشد

گویند ز این و آن تا چند سخن گوئی
زان رو که در آن باشد زانرو که درین باشد

گه مینگرم آنرا گه مینگرم این را
چون جلوه گه حسنش گه آن و گه این باشد

مه پیکری از مهرش تیری زندم بر دل
من مشتری آنم کان زهره چنین باشد

آنرا که هوای او در فیض نماند آب
در آتشم ار سوزد جان خاک زمین باشد

غزل شمارهٔ ۲۹۵

دلم بس نیست ماوای تو باشد
بیا تا دیده هم جای تو باشد

خوشا چشم نکوبختی که دروی
جمال عالم آرای تو باشد

خوش آن سر مست عشق لاابالی
که مدهوش تماشای تو باشد

خوش آن شیرین سخنهای شکرریز
که از لعل شکر خای تو باشد

نمک دارد سخن زان لعل شیرین
بده دشنامی ار رای تو باشد

دل مخمور من بیمار آنست
که مست چشم شهلای تو باشد

خوشا آندم که جان بپذیری ای فیض
سرش آنگاه در پای تو باشد

غزل شمارهٔ ۲۹۶

خوشا آندل که ماوای تو باشد
بلند آن سر که در پای تو باشد

فروناید بملک هر دو عالم
هر آنسر را که سودای تو باشد

سرا پای دلم شیدای آنست
که شیدای سرا پای تو باشد

غبار دل بآب دیده شویم
کنم پاکیزه تا جای تو باشد

خوش آن شوریدهٔ شیدای بی دل
که مدهوش تماشای تو باشد

دلم با غیر تو کی گیرد آرام
مگر مستی که شیدای تو باشد

نمیخواهد دلم گل گشت صحرا
مگر گل گشت که شیدای تو باشد

خوشی در عالم امکان ندیدم
مگر در قاف عنقای تو باشد

ز هجرانت بجان آمد دل فیض
وصالش ده اگر رای تو باشد

غزل شمارهٔ ۲۹۷

مرا تو دوست نداری خدا نخواسته باشد
بنزد خود نگذاری خدا نخواسته باشد

برانیم ز در خویشتن بخواری و زاری
حق وفا نگذاری خدا نخواسته باشد

سگان کوی درت را چو بشمری ز سر لطف
مرا در آن نشماری خدا نخواسته باشد

ز دست عشق تو خون جگر پیاله پیاله
کشم تو رحم نیاری خدا نخواسته باشد

بمیرم و ببرم حسرت رخت بقیامت
چنین کشیم به زاری خدا نخواسته باشد

کنم بخدمت تو عرض مدعا دل ریش
تو رو بمدعی آری خدا نخواسته باشد

بتو گمان نبرد فیض اینقدر ستم و جور
تو این صفات نداری خدای نخواسته باشد

غزل شمارهٔ ۲۹۸

ای کاش که این سینه دری داشته باشد
تا یار ز دردم خبری داشته باشد

یا با دل ما صبر سری داشته باشد
یا رحم بر آن دل گذری داشته باشد

تا کی گذرد عمر کسی در غم هجران
فرخنده شبی کان سحری داشته باشد

شد عمر گرانمایه ما صرف محبت
ای کاش که آخر ثمری داشته باشد

سوزیم بیک آه زمین را و زمان را
گر دود دل ما شرری داشته باشد

بر داشتم ام شب همه شب دست تضرع
ای کاش دعاها اثری داشته باشد

گردد قدم ار رنجه کنی جانب عشاق
خاک قدمت هر که سری داشته باشد

در بوم دل از هجر تو بس خار که کشتم
بو کز گل وصل تو بری داشته باشد

راز دل خود فیض به بیگانه نگوید
گر یار ز حالش خبری داشته باشد

غزل شمارهٔ ۲۹۹

کاش از دل بی دل خبری داشته باشد
زین قصهٔ مشکل خبری داشته باشد

گر از دلم آگاه شدی رحم نمودی
ای کاش دل از دل خبری داشته باشد

ای کاش بداند جگر است این نه سر شکست
از خارج و داخل خبری داشته باشد

کشتم همه مهر و درویدم همه غم کاش
زین مزرعهٔ دل خبری داشته باشد

ایکاش بداند که چه کشتم چه درودم
زین کشته و حاصل خبری داشته باشد

ای کاش بدانم که چرا میکشدم زار
مقتول ز قاتل خبری داشته باشد

زان خواستم از وی نظری تا بدهم جان
کاش از دل سائل خبری داشته باشد

ای کاش بفهم سخن ناصح پر گو
دیوانه عاقل خبری داشته باشد

در بحر غم عشق غریق است دل فیض
ای کاش ز ساحل خبری داشته باشد

غزل شمارهٔ ۳۰۰

خوش آنکه هستی من بر باد رفته باشد
سرتا بپای خویشم از یاد رفته باشد

ای دوست با من زار میکن هر آنچه خواهی
سهلست بر اسیری بیداد رفته باشد

گردر هوای وصلت صد خرمن وجودم
بر باد رفته باشد بر باد رفته باشد

وقت رحیل خواهم آن سو بود نگاهم
تا جان بنزد جانان دلشاد رفته باشد

گر بیستون صبرم هجران زپا درآورد
بادا بقای شیرین فرهاد رفته باشد

گردون بسی غمم ریخت برسر ولیک حاشا
از من بسوی گردون فریاد رفته باشد

در راه عشق باید پا را ثبات باشد
سر گودرین بیابان بر باد رفته باشد

در وادی محبت مجنون اسیر لیلیست
هر چند از دو عالم آزاد رفته باشد

شوخی بیک کرشمه صد مرغ دل کند صید
تا چشم برهم آید صیاد رفته باشد

ماهی بهر نکاهی بسمل کند سپاهی
تا دیده میگشایند جلاد رفته باشد

باکس بدی که کردی در خاطرت نگهدار
ور نیکی است بگذار از یاد رفته باشد

ای فیض در غم یار تن را خراب میدار
تا جان بنزد جانان آباد رفته باشد

غزل شمارهٔ ۳۰۱

گر خون دل از دیده روان شد شده باشد
رازی که نهان بود عیان شد شده باشد

گر پرده بر افتاد ز عشاق بر افتد
ور حسن تو مشهور جهان شد شده باشد

دین و دل و عقلم همه شد در سر کارت
جان نیز اگر بر سر آن شد شده باشد

از حسرت آن لب گر از این دیدهٔ خونبار
یاقوت ترو لعل روان شد شده باشد

بر یاد رخت دیده غمدیدهٔ عشاق
بر هر مه و مهر ار نگران شد شده باشد

هر کو گل رخسار تو یکبار به بیند
گر جامه در آن نعره زنان شد شده باشد

چون رخش تجلی بجهانی بجهان تو
عقل از سر نظار گیان شد شده باشد

در دیدهٔ عشاق عیانی تو چو خورشید
رویت گر از اغیار نهان شد شده باشد

آئی چو بر فیض نماند آنرا روئی
تو شاد بمان او ز میان شد شده باشد

غزل شمارهٔ ۳۰۲

گر گاسهٔ سر ظرف جنون شد شده باشد
ور بر تنم این کاسه نگون شد شده باشد

از بام چو افتاد مرا طشت برندی
رسوائی از اندازه برون شد شده باشد

چون دست ز جان شستم اگر در غم هجران
رنج تن رنجور فزون شد شده باشد

چون یاد لبش کردم و خون شد جگر من
از رهگذر دیده برون شد شده باشد

بگداخت مرا چون جگر از حسرت اگر هم
دل نیز در این واقعه خون شد شده باشد

تا چشم چو صاد تو بخوبیت بود فیض
گر بر سرش ابروی تو نون شد شده باشد

حال دل خون گشتهٔ فیض ار تو بپرسی
گوئی چو بگویند که خون شد شده باشد

غزل شمارهٔ ۳۱۳

عشق از دل گذشت تا جان شد
جان هم از عشق تا که جانان شد

کارم از کار عشق سامان یافت
دردم از درد عشق درمان شد

ره بایمان خود نمی بردم
کفر زلف تو راه ایمان شد

هرکه چشم تو دید مست افتاد
و آنکه روی تو دید حیران شد

هر کجا بود خاطر جمعی
در غم زلف تو پریشان شد

از وصال تو فیض بهره نیافت
عمر او جمله صرف هجران شد

روز عمرش بغصه و غم رفت
شب او هم بآه و افغان شد

غزل شمارهٔ ۳۱۴

شراب عشقم اندر کام جان شد
ز جانم چشمهٔ حکمت روان شد

ز ترک کام کام دل گرفتم
چو در دوزخ شدم دوزخ چنان شد

ز خواهش چون گذشتی در بهشتی
مکرر من چنین کردم چنان شد

چو دل دید آنجهان بیزار شد زین
ز حق آگه چو شد زان هم جهان شد

جهان شد زینجهان و از جهان دل
فراز هر مکان و لامکان شد

بخدمت از بزرگان میتوان ربود
بهمت از ملایک می توان شد

بنام دوست از خود میتوان رفت
بیاد دوست بی خود می توان شد

بفکر عشقبازی دیر افتاد
دریغا عمر فیض اکثر زیانشد

غزل شمارهٔ ۳۱۵

ندادم دل بعشق و جان روان شد
دریغا حاصل عمرم زیان شد

بتن تا میرسیدم جان شد از دست
بجان تا میرسیدم از جهان شد

نفس تا میزدم می شد بغفلت
مکان تا گرم میکردم زمان شد

مرا در خواب کرد انفاس و بگذشت
ز خود غافل شدم تا کاروان شد

شدم تا بر خدا بندم هوا برد
چنین میخواستم دل را چنان شد

همه عمرم درین اندیشه بگذشت
که عمرم صرف باطل شد همانشد

بغفلت رفت عمر و فکر غفلت
ندانستم چه سان آمد چه سان شد

اگرچه فکر غفلت هوشیاری است
ولی راضی بآن کی میتوان شد

نبردم بهرهٔ از عمر صد حیف
که جان فیض بیجان از جهانشد

خوش آنکو گشت دلدارش دلارام
غم جانانش جان افزای جان شد

غزل شمارهٔ ۳۱۶

دگر آمد رقیب آزار جان شد
گران شد بار و بار دل گران شد

نه با اغیار جانانرا توان دید
نه بیجانان بجائی میتوان شد

سبک گر ساعتی رفتم ببزمش
در آنساعت رقیب آمد گران شد

چو آمد یار آمد نیز اغیار
چو رفت آزار دل آرام جان شد

نه دل کندن توان از صحبت یار
نه با دشمن مصاحب میتوان شد

مسلمانان مرا راهی نمائید
ازین محنت چه سان بیرون توان شد

گل بیخار نتوان چید ای فیض
ببزمش با رقیبان می توان شد

غزل شمارهٔ ۳۱۷

ز مهر آن پری رویم دل دیوانه روشن شد
سراسر مشعلی شد دل تمام این خانه روشن شد

شراری بر دل آن آشنا آن را هم
وزین مشعل دل تاریک هر بیگانه روشن شد

شبی آمد بدین ویرانه گفتا ای فلان چونی
کشیدم آهی از دل سقف این ویرانه روشن شد

فروغ آهم از دل زمهرش روشنی دارد
ز درّ شب چراغ عشق این کاشانه روشن شد

چو آبم برد این آتش ز اشگم دیده شد دریا
چو روزم تیره شد از غم ز آهم خانه روشن شد

چو آه آتش افشانم زسوز دل بگردون شد
کواکب از شرار این دل دیوانه روشن شد

چو روی این غزل رافیض در طور حقیقت کرد
ز فیض آن دل هر عاقل و دیوانه روشن شد

غزل شمارهٔ ۳۱۸

چو مهر دوست بر دل تافت این ویرانه روشن شد
سراسر مشعلی شد دل تمام خانه روشن شد

کنون روز من از دل دل از مهرش روشنی دارد
ز نور شبچراغ عشق این کاشانه روشن شد

شبی پروانهٔ جانم بگرد شمع او گردید
ز عشق شمع آتش خو دل پروانه روشن شد

بجامم ریخت ساقی در سحر گه تا شدم بیدار
شرابی کز صفای آن دل دیوانه روشن شد

کشیدم جام گردید از فروغ می روانم صاف
صفا بیرون تراوید از رخم میخانه روشن شد

گذشتم بر در بتخانه دلهای سیه دیدم
ز توحید آیتی خواندم بت و بتخانه روشن شد

حدیث فیض دلهای سپهرا میکند روشن
دل زهاد را دیدم کزین افسانه روشن شد

غزل شمارهٔ ۳۱۹

بجانی لطف پنهان میفروشد
جهانی جان بیکجان میفروشد

دهد بوسی عوض جانی ستاند
بخر والله ارزان میفروشد

دلم هر دو جهان با صد جهان جان
بیکدم وصل جانان میفروشد

نفهمیده است ذوق عشق و مستی
که هشیاری بمستان میفروشد

شراری گر بیابد ز آتش ما
جنان زاهد به نیران میفروشد

بیک مو زاهد از زلف دو تایش
دو صد خروار ایمان میفروشد

چو آرد در حدیث آن لعل شیرین
شکرها از نمک دان میفروشد

سبوئی محتسب در پرده دارد
عبث خشکی برندان میفروشد

بده جان در رهش ای فیض کان یار
وصال خویش ارزان می فروشد

غزل شمارهٔ ۲۸۲

همه را خود نوازد و سازد
گرچه از خود بکس نپردازد

همه او او همه است خود با خود
جاودان نرد عشق می بازد

کسوت نو بهر زمان پوشد
مرکب تازه دم بدم تازد

گاه شاهد شود کرشمه کند
گاه با شاهدان نظر بازد

که نیاز آورد بدرگه خود
گاه بر خود بخویشتن نازد

گاه سوزد بقهر دلها را
گاه سازد بلطف و بنوازد

هست درمان هر دلی دردی
فیض را درد عشق می سازد

غزل شمارهٔ ۲۸۳

چشم شوخ تو فتنه میسازد
ابروانت دو تیغه میبازد

قد و خدت چو بگذری بچمن
بر گل و سرو و نسترن نازد

از همه نیکوان گرو ببری
جلوه ات رخش حسن چون تازد

هر که تیری ز غمزهٔ تو خورد
دین و ایمان و عقل و جان بازد

تیر مژگان کمان ابرویت
دم بدم سوی هر کس اندازد

غمزهٔ شوخ را بگوی که تیر
سوی هر بوالهوس نیندازد

چون ترا دید میرود از کار
فیض سوی تو دست چون یازد

غزل شمارهٔ ۲۸۴

بنما رخ و جان بستان یعنی بنمی ارزد
یک جان چه بود صد جان یعنی بنمی ارزد

عشق تو خریدم من بر جانش گزیدم من
عشق تو بجان ای جان یعنی بنمی ارزد

چون روی تو دیدم من از خویش بریدم من
کردم دل و جان قربان یعنی بنمی ارزد

دل شد چو غمت را جا سر رفت درین سودا
آن سود بدین خسران یعنی بنمی ارزد

دریای غم عشقت گر غرق سرشگم کرد
آن بحر بدین طوفان یعنی بنمی ارزد

گر خانه کنم ویران گنجم دهد آن سلطان
آن گنج بخان و مان یعنی بنمی ارزد

یکبوسه از آن بستان و ندر عوضش جان ده
والله که بود ارزان یعنی بنمی ارزد

خون گرچه بسی خوردم عشق تو بسر بردم
فیض این بنگر با آن یعنی بنمی ارزد

غزل شمارهٔ ۲۸۵

کم عطا یا اعطیت من عطا یاک فزد
کم هدایا اهدیت من عطا یاک فزد

کم خطایای غفرت کم مساوی سترت
کم لسوای صبرت من عطا یاک فزد

جرمها بخشیدهٔ و عیب ها پوشیدهٔ
در وفا کوشیدهٔ من عطا یاک فزد

عفوها فرمودهٔ لطف ها بنمودهٔ
در کرم افزودهٔ من عطا یاک فزد

طعم عرفان دادهٔ ذوق ایمان دادهٔ
داد احسان دادهٔ من عطا یاک فزد

آفریدی به کرم پروریدی به نعم
مگذارم در غم من عطا یاک فزد

فیض را گر دادهٔ شوق بیحد دادهٔ
عشق سرمد دادهٔ من عطایاک فزد

غزل شمارهٔ ۲۸۶

ما سرّ کن فکانیم ما را که میشناسد
از دیدها نهانیم ما را که میشناسد

هر چند بر زمینیم با خاک ره نشینیم
برتر ز آسمانیم ما راکه میشناسد

ما همنشین ناریم از خلق بر کناریم
هر چند در میانیم ما راکه میشناسد

ما جان جان جانیم از جسم بر کرانیم
بیرون ازین جهانیم ما راکه میشناسد

از نام ما مگوئید وز ما نشان مجوئید
بی نام و بی نشانیم ما راکه میشناسد

در هر جهت مپوئید و اندر مکان مجوئید
بیرون ز هر مکانیم ما راکه میشناسد

ما را مکان نباشد ما را زمان نباشد
برتر ازین و آنیم ما راکه میشناسد

ما عاقلان مستیم ما نیستان هستیم
اقرار منکرانیم ما راکه میشناسد

کم گوی فیض اسرار دُر در صدف نگه دار
ما بحر بیکرانیم ما را که میشناسد

غزل شمارهٔ ۲۸۷

محنت این سرا بکش ریح نجات میرسد
در ظلمات صبر کن آب حیات میرسد

گر تو کنی بدوست رو تن بدهی بحکم او
صد مددش بجان تو از جذبات میرسد

بهر حلاوت حیات تن به نبات عشق ده
چوب چو در شکر رسد شاخ نبات میرسد

بار صلوه را بکش تلخی صوم را بچش
بهر صلوه وصوم از و صد صلوات میرسد

مالی اگر رسد برات از دل خوش بده زکات
در دو سرا دهنده را اجر زکات میرسد

حج بگذار اگر ترا هست توان و طاقتی
در ره کعبه حاج را صد برکات میرسد

عشق بورز ای پسر در ره عشق باز سر
کشتهٔ عشق دوست را تازه حیات میرسد

در ره حق ثبات ورز تا برسی بدوست فیض
عذر فتور خواستن کسی بثبات میرسد

غزل شمارهٔ ۳۲۷

طرف گلزار گذشتی ز تو گل زار بماند
خار حسرت ز رخت در دل گلزار بماند

آنکه ره جانب او رفت دگر باز نگشت
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

زاهد بی خبر از سرزنشم دست نداشت
آنکه این کار ندانست در انکار بماند

یار بگذاشت مرا با من و بگذشت از من
راحت جان شد و اغیار دل آزار بماند

گشت بیمار که شاید بعیادت آئی
نگرفتی خبری از دل و بیمار بماند

هر که یک جرعه ز خمخانهٔ عشق تو چشید
دیده اش تا به ابد در کف خمار بماند

فیض بیچاره رهی جانب مقصود نبرد
در بیابان غم بیهده ناچار بماند

غزل شمارهٔ ۳۲۸

زود از درم در آی که تابم دگر نماند
می در پیاله کن که شرابم دگر نماند

تا با خودم حجاب خودم از خودم بگیر
رفتم چو از میانه حجابم دگر نماند

عقلست پرده نظر اهل معرفت
عقل از سرم چو رفت نقاب دگر نماند

دور از تو با خیال تو میداشتم خطاب
دیدم چو آن جمال خطابم دگر نماند

چندی پی سراب بتان گام میزدم
بنمودی آب و روی سرابم دگر نماند

تا بود در برم جگر از دیده می چکید
در فرقتت گداخت سحابم دگر نماند

از دل زدود صیقل غم زنگ معصیت
کردم حساب خویش حسابم دگر نماند

تا بسته ام امید به تبدیل سیئات
گشتم همه ثواب عقابم دگر نماند

لوح معارف است ضمیر منیر من
زان ذوق درس و شوق کتابم دگر نماند

طی شد زمان نماند مکان سعی فیض را
ساعت رسید رنج شتابم دگر نماند

تا چند بار تن دهدم زحمت روان
صد شکر حاجت خورو خوابم دگر نماند

غزل شمارهٔ ۳۲۹

دست از دلم بدار که تابم دگر نماند
از بس سرشک ریختم آبم دگر نماند

تا چند و چند با دل خونین کنم عتاب
گشتم خجل ز خویش عتابم دگر نماند

ای یار غمگسار دگر حال دل مپرس
بستم زبان ز حرف جوابم دگر نماند

پندم دگر مده که نمانده است جای پند
لب را به بند تاب خطابم دگر نماند

آسودگی نماند دگر در سرای تن
بیزار گشتم از خود و خوابم دگر نماند

پایم فتاد از ره و دستم ز کار ماند
پیری شتاب کرد و شتابم دگر نماند

دیریست درد میکشم از عیش روزگار
در جام خوشدلی می نابم دگر نماند

در جست وجوی آب کرم بر و بحر را
گشتم بسی بسر که سرابم دگر نماند

ای یار فیض برده ز باران صحبتم
دامان بگش ز فیض سحابم دگر نماند

غزل شمارهٔ ۳۳۰

چو تو در بر من آئی اثری ز من نماند
چو جدا شوی ز جانم رمقی بتن نماند

سخن از دلم برآید بزبان که با تو گویم
چو نظر کنم بسویت بزبان سخن نماند

بوطن چو بیتو باشم بودم هوای غربت
بسفر چو با تو باشم هوس وطن نماند

ز لطافت خیالت ز تجلی جمالت
همه جان شد است این تن تن من بتن نماند