فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هیچ‌چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد

کتاب هیچ‌چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد

نسخه الکترونیک کتاب هیچ‌چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هیچ‌چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد

تصور کردم به فضا رفته‌ام. بالای این‌همه ابر و لایه‌های هوا جا گرفته‌ام. از آن بالا به زمین نگریستم، و از آن بالا به زمین گوش کردم و دیدم بیش از پیش شلوغ است. فکر کردم و دیدم در قدیم، زمین بسیار ساکت‌تر بوده است. واقعاً زیاد حرف می‌زنیم. همه دارند حرف می‌زنند. بیشتر از نیاز. همه فکر می‌کنند چیزی گفتنی دارند. حال آن‌که حرف باارزش شاید دو سه‌بار در یک قرن پیدا شود. خود من شخص پُرحرفی نیستم. اصلاً بیش از آن‌که راجع‌به چیزی اظهارنظر کنم، دوست دارم یکی دو روز بیندیشم. دلم می‌خواهد حرفم ارزش دو روز فکر کردن را داشته باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هیچ‌چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

در آغاز زندگی ادبی ام عاشق بشریت بودم. می خواستم برای مردم کار خوبی بکنم. اما خیلی زود فهمیدم که نجات بشر ممکن نیست.

ویسواوا شیمبورسکا(۱)، شاعر، مقاله نویس و مترجم لهستانی، در ۲ جولای ۱۹۲۳ در روستای بنین در لهستان به دنیا آمد و هشت سال بعد، همراهِ خانواده اش به کراکوف(۲) رفت و تا زمان مرگش همان جا زندگی کرد. در سال ۱۹۴۸ با شاعری به نام آدام وودِک(۳) ازدواج کرد که البته زندگی مشترک شان تنها ۶ سال دوام داشت. شیمبورسکا هیچ وقت بچه دار نشد.
در دانشگاه، زبان شناسی و جامعه شناسی خواند. اولین شعرش را در مارس ۱۹۴۵ با عنوان دنبال یک کلمه ام در روزنامه ای منتشر کرد. اولین مجموعه اشعارش با عنوان این همان است که برایش زندگی می کنیم، در سال ۱۹۵۲ منتشر شد که بیانگر رئالیسمِ سوسیالیستی بود. دو سال بعد، مجموعه ی ایدئولوژیک دیگری به نام سوال هایی که از خودم می پرسم منتشر کرد.
او سال ها بعد در مصاحبه ای گفت: «وقتی جوان بودم به مکتب کمونیسم معتقد بودم. می خواستم دنیا را از طریق کمونیسم نجات بدهم. اما خیلی زود فهمیدم چنین چیزی امکان پذیر نیست؛ بااین حال هرگز انکار نمی کنم زمانی به آن اعتقاد داشتم.»
در سال ۱۹۵۷ اعلام کرد دیگر اعتقادی به کمونیسم و اشعار اولیه اش ندارد. در دهه های بعد، از فعالان مبارز جنبش همبستگی علیه دولت کمونیستی لهستان بود. در دوران حکومت نظامی در سال ۱۹۸۱، اشعارش را با اسم مستعار در نشریات زیرزمینی منتشر می کرد.
در سال ۱۹۹۶ علی رغم منتشر کردن تنها ۲۰۰ شعر، جایزه ی نوبل را دریافت کرد و هیئت نوبل ستایش اش کرد. او پنجمین نویسنده ی لهستانی بود که موفق به دریافت جایزه ی نوبل شد. هیئت نوبل او را با عنوان «موتزارت عرصه ی شعر» توصیف کرد، به این دلیل که سرودن شعر را از چهارسالگی آغاز کرده بود.
در سخنرانی نوبلش درباره ی الهامات شاعرانه این چنین گفت: «الهام، هر چه باشد، از یک "نمی دانمِ" مُدام زاده شده است... به همین خاطر این عبارتِ کوچک این قدر برای من باارزش است: "من نمی دانم." این جمله خیلی کوچک است، اما با بال های نیرومندی پرواز می کند. این سوال زندگی های مان را وسعت می بخشد، به طوری که فضاهای درون مان را در برمی گیرد، و همزمان فضاهای خارج از ما را ـ که زمینِ کوچک مان در آن معلق است ــ هم شامل می شود... شاعران، اگر واقعاً شاعر باشند، باید همیشه یک "نمی دانمِ" بی وقفه را همراه خود داشته باشند.»
همچنین در آن سخنرانی درباره ی زندگی شاعران، شوخی کرد: «فیلم های بزرگی درباره ی زندگی دانشمندان و هنرمندان ساخته می شود، اما کم پیش می آید شاعران موضوع فیلمی باشند. کارشان به طرز ناامیدکننده ای غیر فتوژنیک است. یک نفر پشت میز می نشیند یا روی مبل دراز می کشد، درحالی که به دیوار یا سقف خیره شده است. هر چند وقت یک بار هفت خطی می نویسد، فقط برای این که یکی از آن ها را پانزده دقیقه ی بعد خط بزند، و سپس یک ساعت دیگر می گذرد که در طول آن هیچ اتفاق دیگری نمی افتد. چه کسی می تواند تماشای چنین چیزی را تحمل کند؟»
او اصرار داشت اشعارش شخصی هستند، نه سیاسی. در مصاحبه ای که بعد از برنده شدن نوبل با نیویورک تایمز انجام داد، گفت: «البته که زندگی و سیاست پیوسته باهم در تماس اند، اما اشعار من ابداً سیاسی نیستند.»
علی رغم محبوبیتش همیشه از بودن در انظار عمومی دوری می کرد و در سال ۲۰۰۰ به گاردین گفته بود: «هیاهو و سروصدای زیادی در مورد من وجود دارد. هر کسی به تنهایی احتیاج دارد، به خصوص کسی که نیاز دارد در مورد آن چه تجربه می کند، فکر کند. تنهایی در کار من به عنوان یک شیوه ی الهام گرفتن، خیلی مهم است. البته منظورم انزوا نیست. من درباره ی انزوا شعر نمی نویسم.»
او از این که همه می خواستند با او مصاحبه کنند، تعجب می کرد: «در این چند سال گذشته، عبارت موردعلاقه ی من این بوده است: "نمی دانم." من به سن خودشناسی رسیده ام، بنابراین هیچ چیز نمی دانم. کسانی که ادعا دارند چیزی می دانند، مسئول بیشترین هیاهوهای دنیا هستند.»
دکتر کِلر کاواناگ(۴) پروفسور ادبیات ــ که به همراه استانیسلاو بارانسکا(۵) بیشترین تعداد از اشعار او را به انگلیسی ترجمه کرده اند ــ در روز اعلان نوبل گفت: «شیمبورسکا به هر چیزی از زاویه ای نگاه می کند که اگر یک میلیون سال هم فکر کنی، هرگز چنین چیزی به ذهنت نمی رسد.»
شاعر، چارلز سیمیک(۶) نوشت: «شیمبورسکا اغلب طوری می نویسد که انگار موضوع اشعارش تعیین شده هستند و آن را تا عمقش بررسی می کند. اگر این یعنی شعرش مثل یک نوشته ی توضیحی است، درست است. شیمبورسکا بیشتر از هر شاعر دیگری، نه تنها می خواهد یک موقعیت شاعرانه در خوانندگانش ایجاد کند، بلکه می خواهد چیزهایی را هم به آن ها بگوید که قبلاً نمی دانستند یا هرگز به فکرشان نرسیده بود.»
طبق گفته ی منشی خصوصی اش، مایکل روسینک(۷)، شیمبورسکا تا لحظه ی مرگش پیوسته در حال نوشتن بود، بااین حال در طول حیاتش کمتر از ۴۰۰ شعر منتشر کرد. وقتی از او در مورد تعداد کم اشعار منتشرشده اش سوال کردند، گفت: «در خانه ام یک سطل آشغال دارم.»
از شخصیت های معروفی که آثار شیمبورسکا را مورد تحسین قرار داده اند، می توان به وودی آلن، کارگردان سرشناس سینما اشاره کرد. این فیلم ساز امریکایی در سال ۲۰۱۰ مستندی با نام گاهی زندگی قابل تحمل است ساخت که عنوان آن را از روی گفته های این شاعر لهستانی برگرفته بود.
وودی آلن درباره ی شیمبورسکا گفت: «او قادر است پوچی و اندوه زندگی را به زیبایی تصویر کند و درعین حال می تواند نگاه مثبتی هم داشته باشد.»
شیمبورسکا سرانجام در ۱ فوریه ی ۲۰۱۲ در ۸۸ سالگی در خانه اش در کراکوف، به علت مبتلا بودن به سرطان ریه، از دنیا رفت.
آخرین مجموعه ی اشعارش که تا هنگام مرگ در حال کار کردن روی آن بود، پس از مرگش، در سال ۲۰۱۲ منتشر شد.

«تصور کردم به فضا رفته ام. بالای این همه ابر و لایه های هوا جا گرفته ام. از آن بالا به زمین نگریستم، و از آن بالا به زمین گوش کردم و دیدم بیش از پیش شلوغ است. فکر کردم و دیدم در قدیم، زمین بسیار ساکت تر بوده است. واقعاً زیاد حرف می زنیم. همه دارند حرف می زنند. بیشتر از نیاز. همه فکر می کنند چیزی گفتنی دارند. حال آن که حرف باارزش شاید دو سه بار در یک قرن پیدا شود. خود من شخص پُرحرفی نیستم. اصلاً بیش از آن که راجع به چیزی اظهارنظر کنم، دوست دارم یکی دو روز بیندیشم. دلم می خواهد حرفم ارزش دو روز فکر کردن را داشته باشد.»

نمایشگاه معجزه

برای علی که هنوز معجزه ی زندگی را باور دارد...

معجزه ی معمولی:
این که معجزه های معمولی زیادی اتفاق می افتند.

یک معجزه ی متداول:
پارس سگ های ناپیدا
در خاموشی شب.

یک معجزه از بین معجزه های زیاد دیگر:
یک ابر کوچک سبُک
که می تواند یک ماه بزرگ و سنگین را بپوشاند.

چندتا معجزه در یکی:
عکس یک درخت توسکا در آب افتاد،
و این که درخت، وارونه است، از چپ به راست،
و این که آن جا رشد می کند، با سرِ روبه پایین
و هیچ وقت هم به کف آب نمی رسد،
هر چند آب، کم عمق است.

یک معجزه ی هرروزه:
بادهای خیلی ملایم،
موقع توفان، توفانی می شوند.

اولین معجزه در بین معجزه های شبیهِ هم:
گاوها، گاوند.

دومین معجزه که شبیه هیچ کدام نیست:
این باغ،
فقط از آن دانه بارور می شود.

یک معجزه، بدون شنل و کلاه:
کبوترهای سفیدِ پراکنده.

یک معجزه که هر اسمی می توانی روی آن بگذاری:
امروز، خورشید ساعت سه و چهارده دقیقه طلوع کرد
و هشت و یک دقیقه غروب خواهد کرد.

یک معجزه که آن قدر که باید، تعجب آور نیست:
اگرچه دست، کمتر از شش انگشت دارد،
ولی هنوز هم بیشتر از چهار انگشت دارد.

یک معجزه، برای این که نگاهی به اطرافت بیندازی:
دنیا، همه جا هست.

یک معجزه ی اضافی، مثل همه چیز که اضافی است:
چیزی که غیرقابل فکر کردن است،
قابل فکر کردن است.

درباره ی مرگ، بدون اغراق

شوخی سرش نمی شود،
نمی تواند ستاره ای پیدا کند، پُلی بسازد.
درباره ی بافندگی، معدن، کشاورزی، کشتی سازی یا کیک پختن، هیچ نمی داند.
در برنامه ریزی مان برای فردا
حرف آخر را می زند،
که هیچ وقت ربطی به موضوع ندارد.

حتا نمی تواند چیزهایی را
که قسمتی از کار خودش است، انجام دهد:
مثل کندن قبر،
ساختن تابوت،
جمع و جور کردن ریخت و پاش هایش.

آن قدر سرش گرمِ کُشتن است
که کارش را ناشیانه انجام می دهد،
بدون هیچ قاعده یا مهارتی،
انگار هر کدام از ما
اولین کسانی هستیم که می کُشد.

خب البته، پیروزی هایی هم دارد،
اما به شکست های بی شمارَش نگاه کن:
ضربه های ازدست رفته،
و تلاش های دوباره!

حتا گاهی آن قدر قوی نیست
که مگسی را در هوا بزند.
کِرم های زیادی هستند
که از او جلو افتاده اند.

همه ی پیازها، حبوبات،
شاخک ها، باله ها، نای ها،
پرهای تزئینی و خزهای زمستانی،
نشان می دهند که مرگ،
با کارِ بی انگیزه اش،
از همه عقب افتاده است.

سوء نیت و بدگمانی هم کمکی به او نمی کند،
و حتا اگر با جنگ ها و کودتاها به کمکش برویم،
باز هم کافی نیست.
قلب ها درون پوسته ی تخم ها می تپند،
استخوان های بچه ها رشد می کنند،
دانه ها، که سخت مشغول کارند،
نخستین برگ های شان را جوانه می زنند،
و البته، بعضی وقت ها هم درخت های بلند ممکن است به زمین بیفتند.

هر کسی که ادعا کند مرگ مقتدر است،
زنده بودنِ خودش،
دلیلی است بر مقتدر نبودن او.

هیچ زندگی یی نیست
که جاویدان نباشد،
حتا برای یک لحظه .

مرگ
همیشه در آن آخرین لحظه می رسد
که دیگر، خیلی دیر است.

بیهوده
دستش را دراز می کند
تا دستگیره ی درِ نامرئی را بگیرد،
اما وقتی که آمدی،
دیگر نمی تواند تو را برگرداند.

چند کلمه درباره ی روح

ما، بعضی وقت ها روح داریم؛
کسی نیست که بتواند
آن را بی وقفه داشته باشد.

ممکن است روزهای متمادی
و سال های زیادی بگذرد،
بدون این که روحی داشته باشیم.

بعضی وقت ها
فقط برای لحظه ای
در ترس ها و خوشی های دوران کودکی جای می گیرد،
گاهی هم فقط در سرگشتگی و حیرت
از این که چه قدر پیر شده ایم.

خیلی به ندرت پیش می آید
که در کارهای سخت و خسته کننده کمکی بکند،
مثل جابه جا کردن اثاث خانه،
یا بالا بردن چمدان ها،
یا فرسنگ ها راه رفتن
با کفش هایی که پا را اذیت می کنند.

معمولاً هر وقت که گوشتی باید خُرد شود،
یا فرمی باید پُر شود،
پایش را از ماجرا کنار می کشد.

از هر هزار مکالمه،
فقط در یکی شرکت می کند،
تازه اگر بخواهد،
چون معمولاً سکوت را ترجیح می دهد.

درست وقتی که بدن مان از درد، رنجور می شود،
او به مرخصی رفته و سرِ کار نیست.

خیلی وسواسی و نکته بین است:
دوست ندارد ما را در جاهای شلوغ و پُرسروصدا ببیند،
دوست ندارد ببیند برای رسیدن به یک سود مشکوک، بقیه را فریب می دهیم،
و نقشه های پیچیده و پنهانی، حالش را به هم می زنند.
شادی و اندوه،
برایش دو حس متفاوت نیستند؛
فقط وقتی با ما همراه می شود
که این دو، باهم باشند.

وقتی از هیچ چیز مطمئن نیستیم،
یا وقتی برای دانستن هر چیزی، اشتیاق داریم،
می توانیم رویش حساب کنیم.

از بین چیزهای مادی،
ساعت های پاندول دار را ترجیح می دهد،
و آینه ها را، که به کارشان ادامه می دهند،
حتا وقتی کسی به شان نگاه نمی کند.

نمی گوید از کجا آمده است،
یا دوباره کِی برای همیشه می رود،
هر چند چنین سوال هایی همیشه پیش می آیند.

ما به او نیاز داریم،
اما ظاهراً
او هم به دلایلی
نیازمند ماست.

نفرت

ببین چه طور هنوز تواناست
و چه قدر خوب، خودش را سرپا نگه داشته؛
نفرت، در قرن ما.
چه طور به راحتی از روی بلندترین موانع می پَرد.
چه طور به سرعت حمله می کند، دنبال مان می آید و دستگیرمان می کند.

مانند حس های دیگر نیست؛
همزمان، پیرتر و جوان تر از آن هاست.
خودش، به دلایلی که زنده اش نگه می دارند، زندگی می بخشد.
حتا وقتی می خوابد هم، کاملاً خواب نیست.
بی خوابی ضعیفش نمی کند، بلکه بر قدرتش می افزاید.

برایش این مذهب با مذهب دیگر فرقی ندارد ــ
فقط هر چیزی که موقعیت را برایش آماده کند،
در جای درست قرارَش دهد.
این سرزمین، یا سرزمین دیگر مهم نیست ــ
فقط هر چه که به شروعش کمک کند.
با عنوان عدالت و انصاف، کارش را شروع می کند
و بعد، خودش را پیش می بَرَد.
نفرت. نفرت.
از تماشای لذت عاشقانه، چهره اش دَرهم می رود.

آه، این حس های دیگر را نگاه کن ــ
این ضعیف های بی حال.
مثلاً کِی «برادری»
این همه آدم را جذب خودش کرده؟
تابه حال «ترحم» هیچ راهی را تا آخر رفته است؟
آیا «شک» توانسته تعداد زیادی از مردم را بیدار کند؟
فقط «نفرت» است که هر چه می خواهد، دارد.

باهوش، زبَر دست، پُرکار.
لازم است همه ی آهنگ هایی را که ساخته نام ببریم؟
یا بگوییم چند صفحه به کتاب های تاریخ اضافه کرده؟
چند میدان و ورزشگاه را
با فرشی از آدم ها پُر کرده؟

بیایید به خودمان دروغ نگوییم،
او می داند چه طور زیبایی بیافرینَد:
تابش باشکوه آتش در آسمان نیمه شب.
انفجار بی نظیر بمب ها در سپیده دم.
نمی توانی احساس ترحم برانگیز تماشای ویرانه ها را انکار کنی،
و خنده داری ستونی که از دل شان بیرون آمده است.

نفرت، استاد تناقض است ــ
بین انفجارها و خاموشی مُردگان،
سرخی خون و سفیدی برف.
از همه مهم تر این که
از این تصویر تکراری خسته نمی شود:
تصویر جلاد تروتمیز
بالاسرِ قربانی لجن مالش.

همیشه آماده ی چالش های جدید است.
اگر مجبور باشد مدتی صبر کند، صبر خواهد کرد.
می گویند کور است. کور؟
چشمان تیزبین یک تک تیرانداز را دارد؛
و مصمم و پایدار، به آینده چشم می دوزد،
طوری که فقط او می تواند.

نظرات کاربران درباره کتاب هیچ‌چیز دوبار اتفاق نمی‌افتد

وقتی این کتاب رو خریدم دقت نکردم که مجموعه شعر هست و با نیت داستان خریدم. بعدها که شروع کردم به خوندن متوجه شدم شعره. شعر های خارجی به نظر من باید ترجمه فوق العاده و حرفه ای داشته باشه تا آدم حس کنه داره شعر می خونه. اگر فرضیه شعر بودن این کتاب رو کنار بذاریم میشه گفت که این کتاب روایت های کوتاه کوتاه در مورد همه چیز هست که اتفاقا بعضی هاش خیلی هم قشنگ و تاثیر گذاره. در کل خوندن این کتاب بیش از یک ساعت زمان نمیبره. ضمن اینکه من در حین خوندن خسته نشدم و با اینکه خیلی مورد علاقه من نبود ولی تا آخرش خوندم. ولی چون داستان و دنباله دار نیست هر جا خسته شدید یا دوستش نداشتید به راحتی میتونید از خوندنش صرف نظر کنید.
در 1 سال پیش توسط لی لا سهی
بسیار زیبا. جمله‌ها و توصیفات نابی دارد. مثلن: از سوال‌های بزرگ به‌خاطر جواب‌های کوچک، معذرت می‌خواهم یا (هنگام توصیف خواب) : خیلی لذت‌بخش است که همیشه می‌توانم درست قبل از مردن بیدار شوم
در 1 سال پیش توسط iam...ein
بعضی وقتها دوباره شعر ها شو میخونم و هر بار که میخونم بیشتر خوشم میاد و لذت میبرم. توی نظر قبلی گفته بودم که باید شعر خارجی ترجمه خوبی داشته باشه، خیلی خوب، و از اونجا که من نه کارشناس شعر و نه مترجم هستم نمیتونم به این مقوله امیتاز بدم یا اونو نفی کنم. فقط میتونم بگم هر چی بیشتر این شعرها رو میخونم بیشتر لذت میبرم و هر بار یک چیز جدید برای من داره
در 1 سال پیش توسط لی لا سهی
تاثیرگذار نبود شاید به خاطر ترجمه باشه.
در 1 ماه پیش توسط bah...n.s
ترجمه خیلی خوبی داره ولی به نظرم این کار مترجم که اول هر بخش تقدیم به این و اون کرده اثر خیلی منفی می‌ذاره و اصلا کار رو زشت کرده
در 6 ماه پیش توسط عاصفه احمدی
کتاب جالبیه
در 3 ماه پیش توسط tnz...urr