فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فلسفه هنرها

کتاب فلسفه هنرها
درآمدی بر زيبايی‌شناسی

نسخه الکترونیک کتاب فلسفه هنرها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فلسفه هنرها

«فلسفه هنرها» در زمره جامع‌ترين و خواندنی‌ترين آثاری است كه در سال‌های اخير در باب فلسفه هنر و زيبايی‌شناسی منتشر شده است. اين اثر، كه جايگاه كتابی درسی را يافته، برای نوآموزان فلسفه هنر و زيبايی‌شناسی راهگشاست و در عين حال به مباحث تخصصی جاری در اين زمينه هم نظر دارد. گوردن گرِيَم در اين كتاب فلسفه هنرهای خاص ــ موسيقی، معماری، نقاشی، ادبيات و... ــ را بررسی می‌كند و نظريه‌های متفكرانی همچون هيوم، كانت، گادامر، كالينگوود، دريدا، هگل و كروچه را به بحث می‌گذارد. علاقه‌مندان، دانشجويان و پژوهشگران فلسفه و هنر هر كدام می‌توانند بهره خويش را از اين كتاب برگيرند.

ادامه...

بخشی از کتاب فلسفه هنرها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار ویراست دوم

همواره مایه خرسندی است که کتابی دانشگاهی موفق شود خوانندگانی پیدا کند، و مخصوصا هنگامی اسباب رضای خاطر فراهم می آید که معلوم می شود شمار این خوانندگان به قدری زیاد است که ویراست بازنگری شده ای را اقتضا می کند. در ویراست اول این کتاب از بریس گوت،(۱) الکس نیل،(۲) دن راشد،(۳) لوئیز گرگوری(۴) و به خصوص ویلیام پول(۵) بابت مساعدت هایی که هم از جهت فلسفی و هم از جهت ویرایشی به من ارزانی داشتند از صمیم قلب سپاسگزاری کردم. در این جا بار دیگر سپاسم را نثار ایشان می کنم، ولی حال باید به این فهرست خوانندگان و منتقدانی را علاوه کنم که در باره راه های بسط و گسترش کتاب و بهترشدن آن نظرها و پیشنهادهای سودمندی بیان کردند. به خصوص باید از همکارم در دانشگاه ابردین،(۶) دکتر جاناتان فرایدی،(۷) سپاسگزاری کنم که هم در باره مطالب جدید و هم در باره مطالب پیشین نظرهای مبسوط خود را با من در میان گذاشت، نظرهایی که نه تنها به دلیل تخصص او در زیبایی شناسی و شناخت هنرها، بلکه سوای آن، به سبب این که او ویراست اول کتاب را تدریس کرده است راهگشا و ارزنده اند. متاسفم که به چند مورد از انتقادات او تنها در حد کمی پرداخته ام.
همین طور باید از کارکنان انتشارات راتلج سپاسگزاری کنم، مخصوصا از تونی بروس،(۸) که به توفیق کتاب تا این پایه یاری رساند و با شور و حرارتی دلگرم کننده فکر به دست دادن ویراست دوم آن را مطرح کرد.
شکل اولیه برخی از مضامینی که [در این کتاب] آن ها را بررسی می کنم قبلاً در قالب مقالاتی در نشریه انگلیسی زیبایی شناسی،(۹) غایات و وسایل،(۱۰) نشریه آموزش زیبایی شناسانه(۱۱) و نشریه زیبایی شناسی و نقد هنری(۱۲) منتشر شده است. از [مدیران] این نشریات بدان جهت که به من اجازه دادند پاره ای از این مطالب را در کتاب بگنجانم، صمیمانه قدردانی می کنم.

گوردن گراهام
کینگز کالج، ابردین
دسامبر ۱۹۹۹

مقدمه

هنرها رکن مهمی از حیات و فرهنگ آدمی هستند. آن ها توجه فراوانی به خود جلب می کنند و هواخواهانِ بسیار دارند. ولی هنر دقیقا چیست، و چرا قدرش می نهیم؟ این ها پرسش هایی بسیار دیرینه اند. بیش از دو هزار سال است که فلاسفه خاطر خود را به این پرسش ها مشغول داشته اند. در این مدت شماری پاسخ های مهم پیدا آمده و محل بحث و فحص قرار گرفته است. قصد و غرض این کتاب آشناسازی نوآمدگانِ عرصه زیبایی شناسی و نقد هنری با مسائلی است که فراروی هر قسم اهتمام برای اقامه پاسخ هایی پایدار و منسجم به این پرسش ها وجود دارد، و نیز آشنا کردن خوانندگان ناآشنا با تفکر آن فلاسفه ای است که بیش ترین توجه را به پرسش های یاد شده مبذول کرده اند. مقصود تنها این نیست که اطلاعاتی در اختیار دانشجویان فلسفه نهاده شود و انگیزه ای در ایشان پدید آید؛ بلکه سوای آن، کتاب قصد دارد ربط و مناسبت فلسفه هنر و زیبایی شناسی را با علائق و مشغله های آن دسته از افراد ــ اعم از دانشجویان و دیگران ــ که در عمل با ارج شناسی(۱۳) و ارزیابی و بررسی آثار هنری از هر نوعی سر و کار دارند آفتابی کند.
فلاسفه یگانه اشخاصی نیستند که در باب هنر نظریه پردازی می کنند. جامعه شناسان، موسیقی شناسان، منتقدان هنری و نظریه پردازان ادبی هم در این کار دستی دارند. ولی آنچه فلسفه در باره این مقولات بیان می دارد هیچ نیست الاّ مطالبی برخاسته از تفکری جدی در باره هنرها. در عین حال، نظریه هنر و فلسفه هنر اگر از خود هنرها فاصله زیادی بگیرند عن قریب به اندیشه انتزاعی بی روحی بدل می شوند. بنابراین، بخش عمده ای از کتاب به بررسی قالب های هنری خاص اختصاص یافته است، و این نه تنها به جهت اجتناب از انتزاع بی روح بوده است، بلکه سوای آن با این امید چنین کرده ایم که از علائق کسانی که انگیزه آن ها در درجه اول عشق به موسیقی، نقاشی یا ادبیات است به منزله مدخلی برای ورود به ساحت تفکر فلسفی یاری بگیریم.
برآوردن این امیدواری دشواری خاصی ایجاد می کند. ما تنها در صورتی می توانیم به نحوی معنادار در باره نقاشی ها، شعرها، سمفونی ها و امثال آن ها سخن بگوییم که، به جدِّ تمام، بدانیم در باره چه چیز سخن می گوییم، و نویسنده ای که در باره این موضوعات قلم می زند نمی تواند مطمئن باشد که مثال های منتخب او معروف خاطر خوانندگان است. بدین قرار پیش شرطی بنیادی برای مطالعه فلسفه هنر به وسیله این کتاب آشنایی یا آشناشدن با نمونه های خاصی است که بر سبیل مثال انتخاب شده اند. برای سهولت بیش ترِ این کار فهرست کامل این مثال ها، به همراه منابع مکتوب و اطلاعاتی در باره گنجینه هایی که می توان در اینترنت به آن ها دسترسی پیدا کرد (منبعی بسیار ارزنده که در زمره مطالب تازه این ویراست قرار دارد) در انتهای کتاب آمده است.
این نیز حرف حقی است که هر درآمدی، هر قدر هم که بخواهد جامع باشد، تنها می تواند به کردار آغازگاهی خواننده را به حرکت وادارد. به همین دلیل، فهرست مختصری از منابع پیشنهادی برای مطالعه بیش تر در انتهای هر فصل گنجانده شده است. کتاب فلسفه هنر،(۱۴) گردآورده الکس نیل و آرون رایدلی،(۱۵) مجموعه ای بسیار ارزنده از نوشته های قدیم و جدید است، و بسیاری از منابعی که برای مطالعه بیش تر پیشنهاد شده است در این کتاب پیدا می شود. آن جا که مقدور بوده، جای قطعات نقل شده در متن حاضر، در این اثر مشخص شده است (که با نشانه اختصاری R & N به آن ارجاع داده ایم). در عین حال جزئیات منبع اصلی آن ها را می توان در کتابنامه پیدا کرد.
خواندن آثاری علاوه بر کتاب حاضر اهمیت دارد. مشغله این کتاب در درجه اول برانگیختن ذهن و علاقه نوواردان و نوآموزانی است که هم پذیرای استدلال فلسفی هستند و هم به هنرها علاقه دارند. آن جا که لازم بوده است بین پیگیری سیر اندیشه ای جذاب و صِرف به دست دادن گزارشی جامع از متون یکی را انتخاب کنم، اولی را اختیار کرده ام.
در کتابی با این حجم نمی توان یکایک موضوعات فلسفه هنر را بررسی کرد. مشغله اصلی، ترسیم خطوط بسیار کلی نظریه های رایج در باب هنر و نحوه به کاربردن این نظریه ها در مورد قالب های مشخص هنری است. بخش اعظم کتاب بر این فرض مبتنی است که بهتر است فلاسفه هنر مسئله ارزش هنر را محل مداقه قرار دهند نه این که بکوشند تا به تعریفی از هنر دست پیدا کنند، ولی دفاع مبسوط از این فرض در واپسین بخش کتاب می آید که با نظریه های [ گوناگون] در باره هنر سر و کار دارد. از آن رو این دفاعیه را در پایان کتاب آورده ام که، به رغم این که منطقا مقدم است و به لحاظ فلسفی در انسجام رویکرد من در سرتاسر کتاب نقش تعیین کننده دارد، خواننده ای که در درجه اول به مطالب هنری علاقه مند است می تواند به طرزی مقرون به فایده کتاب را تا آن جا بخواند، بدون آن که مستقیما با مقولات فلسفیِ نسبتا انتزاعی تری که دفاع از رویکردی هنجاری(۱۶) متضمن آن هاست درگیر شود.
با در نظر گرفتن این رویکرد هنجاری، نتیجه کلی ای که از سه فصل اول کتاب به دست می آید این است که آنچه گاهی شناخت گرایی زیبایی شناسانه(۱۷) خوانده می شود بهترین تبیینی است که در باره ارزش هنر بیان شده است. شناخت گرایی زیبایی شناسانه ([cognitivism] اصطلاحی [است] ماخوذ از معادل لاتینِ «دانستن») دیدگاهی است دایر بر این که ارزش هنر بیش از هر چیز در طرق سهیم بودنِ خاص آن در فهم انسانی(۱۸) است. سیرِ توضیح و شکافتن این اندیشه و مقایسه آن با رقبایش، یعنی لذت گرایی زیبایی شناسانه،(۱۹) و بیان گرایی زیبایی شناسانه،(۲۰) سه فصل اول را به خود اختصاص داده است، و پس از آن به موسیقی، نقاشی، فیلم، شعر، ادبیات داستانی و معماری به شکلی مبسوط تر نظر می کنیم که در خلال آن با کثیری از مسائل رایج در فلسفه هنر مواجه می شویم. فصل دیگری به این ویراستِ بازنگری شده و بسط یافته افزوده شده است تا بررسی دو موضوع کلی تر ــ یعنی عینیت داوری زیبایی شناسانه و نقش قصد و نیت هنرمند در تعیین معنا و ارزش های اثری هنری ــ میسر و منظور شود و این کار در بسترِ بررسی موضوع سومی که آن هم در ویراست اول از قلم افتاده بود ــ یعنی ارزشگذاری زیبایی شناسانه طبیعت ــ صورت گرفته است. مع ذلک، با وجود این اضافات، برخی مسائل جذاب در زیبایی شناسی لاجرم از قلم افتاده است. از این حال گریزی نیست. معمولاً فلسفه بیش از آن که پاسخ دهد پرسش می آفریند، و مقصودِ درآمد به دست دادن مجموعه ای نهایی از پاسخ ها به مجموعه ای معین از پرسش ها نیست، بلکه واداشتن ذهن خواننده است به سفری اکتشافی با گام های خودش.

۱. هنر و لذت

رویکردی بسیار سودمند، و در عین حال به نوعی مهجور، در زمینه نظریه پردازی در باره هنر رویکرد هنجاری است. به این اعتبار، به جای تلاش در راه تعریف ماهیت هنر در کنه خویش ــ کاری که زیبایی شناسی فلسفی جدید به آن گرایش داشته است ــ سه فصلِ نخست به اهتمام هایی می پردازد که برای پرداختن نظریه ای در باب هنر صورت بسته است که ارزش آن را تبیین کند. یک راه برای پرداختنِ این قسم نظریه هنجاری در باره هنر این است که بپرسیم: آن چیست که توقع داریم از هنر حاصل کنیم؟ پاسخی ارتجالی، که حتی صبغه ای متعارف هم دارد، بدین قرار است: هنر منبعی از منابع لذت(۲۱) یا تمتع(۲۲) است، و در تایید این مدعا، به نظر می رسد غالب افرادی که می خواهند نظر مساعدی در باره کتاب یا فیلمی بدهند به واقع می گویند که از آن کتاب یا فیلم «لذت بردند».

هیوم و ملاک ذوق

شماری از فلاسفه پنداشته اند که ارزش هنر لزوما به لذت یا تمتع مربوط است، زیرا، بنا به استدلال ایشان، گفتنِ این که اثری خوب است عینا در حکم آن است که بگوییم آن اثر لذت بخش یا خوشایند(۲۳) است. نامدارترین فیلسوفی که به این رای اعتقاد دارد دیوید هیوم، فیلسوف اسکاتلندی، است که در قرن هجدهم می زیست. او در مقاله ای مشهور به نام «در باره ملاک ذوق»(۲۴) مدلل می دارد که در هنر آنچه اهمیت دارد «خوشایندیِ» آن است، لذتی که از هنر به ما دست می دهد، و این موضوعی است که به احساسات ما مربوط می شود، نه ماهیت هنر در کنه خویش. به گفته هیوم، «داوری»هایی که در باره خوب و بد در هنر صورت می گیرد در واقع به هیچ روی داوری نیست، «زیرا احساس به چیزی ورای خودش راجع نیست، و همواره واقعی است خواه آدمی از آن آگاه باشد خواه نباشد» (Hume 1963: 238). «جستجوی زیباییِ واقعی، یا زشتی واقعی، طلبی است همان قدر بی حاصل که جستجوی شیرینی واقعی یا تلخی واقعی» (P. 239). معنایش این است که ترجیحات زیبایی شناسانه بیانگر ذوقِ ناظران است نه داوری هایی در باره اشیا، و به زعم هیوم، تنوع گسترده ای که در آرای افراد در باره هنر، در جهان می بینیم موید این واقعیت است.
در این جا به پرسشی اشاره می کنیم که به دیده کثیری از افراد در فلسفه هنر نقشی اساسی دارد: آیا ممکن است داوری هایی عینی در باره ارزش زیبایی شناسانه وجود داشته باشد؟ با این حال، خواه این سوال به واقع اساسی باشد خواه نباشد، دلیل خوبی داریم که بررسی آن را به بعد موکول کنیم (در واقع به فصل هشتم)، زیرا عجالتا سر و کار ما با این رای نیست که چنین داوری هایی ذهنی یا شخصی(۲۵) هستند بلکه با این رای سر و کار داریم که آن ها بیانگر خوشایندی یا لذت، یا مبتنی بر این هایند. و اما هیوم در عین حال که می گوید آرای زیبایی شناسانه تنوع و اختلاف چشمگیری دارند، به این هم اذعان دارد که لااقل برخی احساسات هنری به قدری نابجا هستند که نباید آن ها را به حساب آورد. مثالی که او می آورد مثال نویسنده بی اهمیتی است که با جان میلتون، شاعر نابغه و بزرگی که بهشت گمشده را نوشته است، مقایسه شود. هیوم می گوید که هر چند «ممکن است افرادی پیدا شوند که اولی را ترجیح دهند... هیچ کس به ذوقی از این دست وقعی نمی گذارد؛ و ما بدون هیچ تردیدی احساس این منتقدان دروغین را مهمل و مضحک به شمار می آوریم.» معنای ضمنی این حرف آن است که، هرچند حکایت ذوق حکایت خوشایند یا ناخوشایند یافتنِ چیزهاست، ولی با این حال ملاکی برای ذوق وجود دارد، و سوال این است که چطور می توان این دو رای را با هم آشتی داد.
پاسخ هیوم این است که ملاک ذوق در طبیعت انسان ها ریشه دارد. از آن جایی که آدمیان طبیعتی مشترک دارند، به بیان کلی، امور واحدی را خوش می دارند. به عقیده هیوم، وقتی پای هنر به میان می آید، «برخی صورت ها یا کیفیات، بنا بر ساختار اصلی ترکیب درونیِ [ ذهن آدمی]،(۲۶) خوشایند و مابقی ناخوشایند به شمار می آیند» (1963:271). البته عکس العمل ها و عقاید مقرون به گمراهی وجود دارد؛ ممکن است افراد غریب ترین چیزها را خوش بدارند. ولی هیوم بر این باور است که آزمونِ زمان سرانجام حرف آخر را می زند، و تنها آن چیزهایی که حقیقتا به لحاظ زیبایی شناسانه لذت بخشند همچنان با گذشت سال ها نظر مساعد افراد را به خود جلب می کنند.
به ظاهر نظریه هیوم با نگرش هایی نسبت به هنر جور درمی آید. ذوق های هنری اختلاف و تنوع فراوان دارند، ولی در عین حال این قول جای حرف و حدیث دارد که عمدتا کیفیات هنری واحدی خوشایند غالبِ افراد است؛ در کل، غالب افراد شاهکارهای سترگ واحدی را در موسیقی، نقاشی، ادبیات یا معماری خوش می دارند و می ستایند. با وجود این و برخلاف هیوم، نمی توانیم از الگوهای ذوق مشترک به ملاک ذوق برسیم. این واقعیت که عقیده یا احساسی در بسیاری کسان مشترک است به خودی خود دلالت نمی کند که همگان به حکم عقل ملتزم به هواداری از آنند. مثلاً اگر ذوق موسیقاییِ کسی به غایت خاص باشد، می توانیم آن را طرفه و غریب به شمار آوریم، ولی در صورتی که هیوم در این قول خویش بر صواب باشد که زیبایی شناسی کلاً به احساس مربوط است، دلیل محکمی نداریم که به موجب آن این ذوق را «مهمل و مضحک» بخوانیم؛ این ذوق تنها متفاوت است. اگر بخواهیم بگوییم که برخی نگرش ها در باره هنر مقرون به خطاست، نمی توانیم آن خطا را ناشی از احساس آدمی در باره هنر بدانیم ــ احساس صرفا همان است که هست ــ بلکه باید آن را ناشی از چیزی در باره خود هنر بدانیم.
نتیجه این که ارتباط میان هنر و لذت ارتباطی ضروری نیست؛ این که بگوییم اثری هنری خوب یا ارزنده است عینا در حکم آن نیست که گفته باشیم آن اثر خوشایند ماست. با این حال، همچنان می توان گفت که هنر را باید عمدتا به سبب تمتع یا لذتی که به ما می بخشد ارج نهاد، و، به گمان من، منظور غالبِ افرادی که هنر را با تمتع مرتبط می سازند همین است.

جان استوارت میل و لذت

با این حال، شایسته است تذکر دهیم که بر روی هم طبیعی نیست که در مورد همه هنرها به طور یکسان از تمتع سخن بگوییم. افراد به شکلی کاملاً طبیعی از تمتع یافتن [ یا محظوظ شدن] از رمان ها، نمایشنامه ها، فیلم ها و قطعات موسیقی سخن می گویند، ولی غریب آن است که به جای سخن گفتن از پسندیدن یا دوست داشتن نقاشی ها، مجسمه ها و ساختمان ها سخن از متمتع شدن از آن ها به میان آوریم. نتیجه این که حتی اگر بپذیریم که «تمتع» ارزش اصلی هنر است، باز هم نیاز به تبیین بیش تری داریم که نشان دهد این حرف در مورد برخی قالب های هنری اصلی دقیقا چه معنایی دارد.
ولی مسئله اصلی در مورد «تمتع» این نیست. مسئله اصلی بدین قرار است که وقتی می گوییم هنر تمتع می بخشد، به تقریب هیچ نگفته ایم. می توان از کسانی که از کارشان متمتع می شوند درخواست کرد که توضیح دهند چه چیزی را تمتع بخش احساس می کنند، و ایشان در جواب هایشان پرده از چیزی برمی دارند که در کارشان آن را واجد ارزش می دانند. «تمتع» تنها دالّ بر آن است که ایشان آن چیز را ارزشمند به شمار می آورند. در مورد هنر نیز این ادعای ابتدایی که هنر منبع تمتع است فی نفسه محتوای ناچیزی دارد. ادعای مزبور دالّ بر چیزی است ناچیزتر از آن که شایسته توجه باشد؛ آنچه نیاز داریم بدانیم این است که چه چیز موجب می شود این ادعا شایسته توجه باشد.
آن هایی که تبیین دایر بر «تمتع» را عرضه می دارند غالبا منظورشان چیز دقیق تری است، و آن لذت است. مفهوم «لذت» نیز باید بررسی و روشن شود، زیرا این واژه هم ممکن است به شکلی چنان کلی به کار رود که معنای آن چیزی جز «تمتع» به معنایی که همین حالا توصیف کردیم نباشد. به علاوه، دریافت های خطا از لذت فراوان است. از باب مثال، دریافت آن هایی که لذت و سعادت را معادل می گیرند، یا کسانی که لذت را به صورت متضاد روان شناسانه درد تعریف می کنند چنان که در نوشته های جان استوارت میل و جرمی بنتام، فلاسفه انگلیسی قرن نوزدهم، که نویسندگان نمونه کلاسیک سودنگریِ(۲۷) فلسفی هستند، این معنا به چشم می خورد. این کژفهمی ها قابل فهم است، زیرا غالب اندیشه ورزی ها در باره لذت و سعادت از همان ابتدا در شبکه ای از مفاهیمی گرفتارند که مشتمل است بر تقابل هایی میان «کار و فراغت»، «زحمت و راحت»، و «تشویش و آسودگی خاطر». آن معنای «لذت» که ما می خواهیم در این جا بررسی کنیم چیزی است نزدیک به «ارزش تفریحی»(۲۸) که، به پیروی از آر.جی.کالینگوود در کتاب مبادی هنر،(۲۹) می توانیم آن را «سرگرمی»(۳۰) بنامیم.
کالینگوود تا حدی مشتغل به کار سنتی زیبایی شناسیِ فلسفی ــ یعنی تعریف هنر ــ است ولی نحوه تقرب او به این ساحت، سوای آن، نمودگار نظریه ای است هنجاری یا ارزشگذارانه در باب هنر ــ تبیینی در باره این که چه چیز را باید «هنر واقعی» به شمار آورد. کالینگوود می خواهد نشان دهد که هنر به مثابه سرگرمی (در کنار هنر به مثابه صنعت و هنر به مثابه جادو) به حد هنر «واقعی» نمی رسد و آن هایی که به خاطر سرگرم کردن خویش به هنر روی می آورند در طریق گمراهی قدم برداشته اند. در واقع، ممکن است راست باشد که آن ها در نمایشنامه ها، رمان ها و نظایر این ها سرگرمیِ باب طبع خود را حاصل می کنند. این نکته مهمی است که باید بر آن انگشت تاکید نهاد. لزومی ندارد منکر این معنا شویم که به واقع هنرها باید موجبات سرگرمی و تفریح ما را فراهم کنند. ولی مقصود کالینگوود این است که اگر این همه آن چیزی باشد که در هنر بیابیم، از چیزی محروم مانده ایم که بیش از همه ارزشِ یافتن دارد. خرده گیری های او بر [نظریه] هنر به مثابه سرگرمی در فصل بعد به شکل دقیق تری بررسی خواهد شد. در این جا تنها باید تردید او را در باره مسلّمات این ادعا نمودار سازیم. این نظریه که هنر به سبب لذت یا سرگرمی ای که برای ما فراهم می کند ارزش دارد، در گرو پاره ای چیزهاست از جمله این که ما به واقع از هنر لذت حاصل کنیم.
آیا حقیقتا همین طور است؟ مسلم این که افراد اظهار می دارند که از آثار هنری متمتع می شوند و کثیری با ثبت لذتی که از این آثار می برند در این باره توضیح بیش تری می دهند. آنچه در معرض تردید قرار دارد این است که اگر از ایشان بخواهیم واژه «سرگرمی» را جایگزین «لذت» سازند به طیب خاطر چنین کنند. سبب این است که [استناد به] طلب لذت به معنای سرگرمی، ارزیابی اجتماعی هنر در زمینه ای گسترده تر را تبیین نمی کند. عموم مردم بر این باورند که هنر خوب و عالی مقام مهم تر از آن است که صرفا منبع سرگرمی باشد. نیز چنین طلبی با تمایزی که معمولاً میان هنر و آنچه هنر نیست قائل می شوند، یا فرق هایی که میان آثار (و قالب های) هنریِ بهتر و نه چندان خوب، مثلاً میان پانتومیم و تراژدیِ شکسپیری، می گذارند همخوانی ندارد.
این نکات را باید یک به یک بررسی کرد. این معنا قبول عام یافته است که هنر شایستگی دارد که وقت بسیار و منابع چشمگیری، اعم از منابع مالی و سایر منابع، به پای آن صرف شود. قلیلند افرادی که روا ندانند مدارس و دانشگاه ها، دانش آموزان و دانشجویان را تشویق کنند به این که ساعیانه خود را وقف مطالعه هنرها کنند (گرچه ممکن است برخی محتوای برنامه های آموزشی را زیر سوال ببرند)، و نیز وقتی دولت ها، شرکت ها و بنیادها مقادیر هنگفتی پول برای گالری ها و ارکسترها هزینه می کنند از آن ها توجیه خاصی برای این کارشان نمی خواهند. ولی اگر به افراد گفته شود که هدف مدارس و دانشگاه ها از آموزش هنرها سرگرم کردن دانش آموزان و دانشجویان است، چه بسا زبان به اعتراض باز کنند، و اگر مبالغ مشابهی برای مهمانی های پرخرج یا دیگر مناسبت ها، که هدف به مراتب آشکارتر آن ها لذت یا سرگرمی است، هزینه می شد، احتمالاً شبهات و تردیدهای جدی مطرح می کردند. به همین وجه، مقبول، و حتی ستودنی، است که هنرمندان و منتقدان عمر خویش را به پای کارشان بریزند. در مقابل، هرگونه حرف و حدیثی در باره صرف کردن عمر خویش برای سرگرمی به ناگزیر رگه ای از شوخی در خود دارد، درست مثل عبارت «باده گساری از سر جدیت».
این ارزیابی ها البته ممکن است مقرون به خطا باشد. این احتمالی است که نباید از نظر دور بداریم. اگر قرار بود فرض کنیم که هنر ارزشی دارد غیر از ارزش سرگرم کنندگی و عظیم تر از آن، این فرض بسیاری از مسائل مرتبط با فلسفه هنرِ هنجاری را تحت تاثیر قرار می داد. با این حال، جان کلام در این جا این است که اگر لذت را با سرگرمی یکی بدانیم، هیچ معلوم نیست که نظریه ناظر به لذت در باره هنر به همان اندازه که ممکن است در بدو امر به نظر آید پیش پاافتاده باشد. چه بسا در کل پذیرفتنی باشد که بگوییم افراد عمدتا برای لذت بردن سراغ بتهوون می روند، ولی قول به این که آن ها موسیقی او را سرگرم کننده می یابند کم تر پذیرفتنی است.
ممکن است گفته شود که این تنها نشان می دهد که لذت همان سرگرمی نیست. با این حال، زمانی که توجه خود را از آنچه افراد تمایل دارند بگویند برمی گیریم و به عقایدی معطوف می کنیم که در اعمال اجتماعی آن ها بازتاب پیدا کرده است، به هیچ روی معلوم نیست که بیش ترِ افراد غالب چیزهایی را که هنر می نامیم به هیچ معنای روشنی لذت بخش بیابند. اگر بنا باشد طالبان لذت میان داستانی پلیسی به قلم رکس استاوت یا رمانی به قلم ویلیام فاکنر یکی را انتخاب کنند به احتمال قریب به یقین اولی را برمی گزینند، درست همان طور که فیلمی از برادران مارکس را بر فیلم سیاه(۳۱) یا اثری از ژان ـ لوک گدار ترجیح می دهند، گو این که فاکنر و گدار آشکارا از حیث هنری اهمیت و اعتبار بیش تری دارند. صحت نکته کلی مورد بحث ضرورتا در گرو آن نیست که چنین چیزی به طور عام صادق باشد؛ رمان های بزرگ ممکن است سرگرم کننده و مفرح نیز باشند. ولی این واقعیت که لذت و اهمیت یا اعتبار را می توان بدین صورت در هنر از هم جدا کرد دلیلی در اختیارمان می گذارد که، همداستان با کالینگوود، بگوییم استیلای این عقیده که هنر لذت بخش است ممکن است خودْ قابلیت افراد را برای این که صادقانه بپرسند آیا کسی سرگرمی چندانی از هنر حاصل می کند خدشه دار سازد. فی الواقع، کالینگوود اعتقاد دارد که غالبا در نگرش های افراد مقداری خودفریبی هست، و اگر صادق باشیم ناگزیریم بپذیریم که در نزد غالب افراد، ارزش سرگرم کننده هنر والا در قیاس با سایر سرگرمی ها بسیار کم تر است.

نمی توان با عرضه... سرگرمی های اشرافیِ روزگاری سپری شده به انبوه سینماروها و خوانندگان مجلات ایشان را نشاط بخشید. این را وارد کردن هنر در زندگی مردم می خوانند، ولی این حرف در شمار مهملات است. آنچه وارد زندگی آن ها می شود باز هم سرگرمی است، قسمی سرگرمی که فردی مثل شکسپیر یا پرسلِ [ آهنگساز] برای جلب رضایت تماشاگران و شنوندگان متعلق به دوران الیزابت یا دوران بازگشت(۳۲) به طرزی بسیار هوشمندانه آن را ترتیب و سامان داده است، ولی حال، با وجود خلاقیت و نبوغ آن، کم تر از میکی ماوس یا جاز سرگرم کننده است مگر نزد افرادی که ساعیانه برای حظ بردن از آن تعلیم دیده اند.
(Collingwood 1938: 103)

این واقعیت های اجتماعی در باره هنر و شانی که معمولاً برای آن قائل می شوند تردیدهایی در باره هواداری از نظریه ناظر به لذت در باره هنر ــ که نظریه ای است پیش پاافتاده ــ پدید می آورد. بدین قرار این پرسش جدی در میان است که آیا درست است بگوییم که هنر به نزد غالب افراد منبعی از لذت است، و به نظر می رسد که جواب آن بدین قرار باشد: «احتمالاً خیر.» ولی حتی اگر، به رغم آنچه گفته شد، بپذیریم که همه هنرها مبتنی بر سرگرم سازی هستند، پرسش دیگری پیدا می آید و آن این که آیا، تنها بر این اساس، دلیل خاصی داریم که به دنبال هنر باشیم. بسیاری اشکالِ دیگر سرگرمی وجود دارد که ارزان تر و مقرون به زحمت کم تری است، مثل بازی ها، پیک نیک و جدول کلمات متقاطع. اگر مسئله، صِرف لذت باشد ظاهرا به هر روی هنر در بهترین حالت رقیبی در زمینه ارزش است و به احتمال زیاد رقیبی است نسبتا ضعیف.
وسوسه انگیز است که در جواب این مسئله مدعی شویم که زندگی مقرون به حظ و تمتع قائم بر مقادیر فراوان «لذت» به طور مجرد نیست، بلکه قوام آن بر انواع متفاوتی از لذت است. این چه بسا حرف حقی باشد ــ برخورداری از تنها یک نوع لذت به راحتی ممکن است در ما احساس وازدگی ایجاد کند ــ ولی بر اِشکال فلسفی چیره نمی شود.حتی اگر بپذیریم که نقاشی، نمایش و نظایر آن ها انواع متمایزی از لذتند، این واقعیت به تنهایی دلیلی به دست نمی دهد که تصور کنیم زندگی مقرون به حظ و تمتع باید حاوی هر کدام از آن ها باشد. اگر زندگی خوب را زندگی مقرون به لذت تعریف کنیم، در آن صورت به شرط این که این قسم زندگی لذت های گوناگونی در خود داشته باشد، لزومی ندارد که هنر در آن نقشی ایفا کند. این چه بسا در نظر فردی لذت گرا(۳۳) (کسی که اعتقاد دارد بهترینِ زندگی ها لذت بخش ترینِ آن هاست) درست باشد هرچند آن که دوستدار زیبایی است(۳۴) (آن که به هنر عشق می ورزد)، به هیچ روی بر این رای صحه نمی گذارد، ولی نکته ای که در این جا باید بر آن انگشت تاکید نهاد این است که توسل به ارزش لذت دلیلی به دست نمی دهد که به موجب آن برای هنر بیش از همه دیگر اشکالِ فراوان سرگرمی و تفریح ارزش قائل شویم.
در پاسخ به این طرز فکر، وسوسه انگیز است که بکوشیم میان لذات عالی و دانی فرق بگذاریم و بگوییم که هنر لذتی می بخشد والاتر از لذتی که سرگرمی های پیش پا افتاده ای که پیش تر فهرستشان را آوردیم پدید می آورند. این اقدام ربط وثیقی به ایراد سومی دارد که باید آن را بررسی کنیم ــ تمایزی که اغلب دوستداران هنر میان هنر سبک و هنر جدی قائل می شوند. این تمایزی است که دشوار می توان نادیده اش گرفت و ارزش آن را دارد که به تفصیل بررسی شود. کمابیش هر کسی مایل است تمایزی ارزشگذارانه بر حسب جدی بودن و سبک بودن هم میان سبک ها و هم میان آثار هنری قائل شود، مثلاً بین تراژدی ها و کمدی ها، سمفونی های بتهوون و والس های اشتراوس، شعر تی. اس.الیوت و شعر ادوارد لیر، رمان های جین اوستن و رمان های پی.جی.وُدهاوس. در هر کدام از این موارد اگرچه دومی محاسن و شایستگی های بسیاری دارد و حقیقتا سرگرم کننده است، اولی است که مهم تر یا ژرف تر به شمار می آید.
در این جا باید متذکر این معنا شویم که تمایز میان [هنر] جدی و سبک همان تمایز بین هنر والا(۳۵) و پست(۳۶) نیست. برخی از نویسندگان گمان کرده اند که تجلیل بورژوازی از هنرِ گالری ها و سالن های کنسرت، و در مقابل تحقیر هنر مردمی(۳۷) بخشی از صحه نهادن ایدئولوژیک بر ساختار اجتماعی مشخصی است. ولی تا جایی که هم اکنون به مشغله ما [ در این کتاب] مربوط می شود، بخش زیادی از هنر مردمی را می توان جدی دانست و بخش زیادی از هنر والا را سبک؛ این تفاوت همچنان باید توضیح داده شود.
آیا چنین تفاوتی را می توان بر حسب لذات عالی و دانی تبیین کرد؟ اهتمام جان استوارت میل به نهادنِ این تمایز، که در رساله ای با عنوان سودنگری جلوه گر می شود، مخصوصا متوجه مسئله ارزش هنر نیست. ولی دشوار می توان پنداشت که هرگونه تمایزی از این دست جز به انحایی که او می گوید قابل ترسیم است. به نظر می رسد که تنها دو امکان وجود دارد. یا باید بگوییم که لذات عالی امکان کمیت بیش تری از لذت را فراهم می آورند، یا این که بگوییم لذت عالی کیفیتی متفاوت دارد. شق اول به وضوح نامناسب است، زیرا به موجب آن ارزش هنر با ارزش سایر لذات کاملاً قابل قیاس می شود. اگر یگانه تفاوت این باشد که لذت در هنر بیش تر و غلیظ تر است، می توان بدون هیچ ضرر و زیانی شمار بیش تری از مواردی را که لذتی دانی می بخشند جایگزین آن کرد. بدین قرار اگر برتری آناکارنینای تولستوی بر دوستان(۳۸) یا همسایگان(۳۹) از حیث کمیت لذت باشد، می توانیم صرفا با تماشای قسمت های بیش تری از دوستان این تفاوت را جبران کنیم و خاتمه دهیم. معنای ضمنی این رای آن است که افرادی که هرگز با هیچ یک از چیزهایی که در رده هنر جدی جای گرفته اند، از جمله عناصر جدی در هنر مردمی، آشنایی نداشته اند، تنها اگر مقداری کافی از لذات پیش پاافتاده را احساس کرده باشند، به هیچ روی محروم نیستند. بیش ترِ ما تمایل داریم با این رای از در مخالفت درآییم، ولی چه مخالف باشیم چه موافق، واقعیت این معنای ضمنی آن قدر هست که معلوم دارد نظریه ناظر به لذت در باب هنر به تعبیری که گفته آمد، نابسنده است زیرا نمی تواند عیان سازد که هنر به هر روی ارزش خاصی دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب فلسفه هنرها

اگر متنش را به گوگل می دادند که ترجمه بکند چیز بهتری از آب در می آمد. ترجمه در یک کلام افتضاح است. خواندن متن زبان اصلی به مراتب ساده تر می باشد.
در 11 ماه پیش توسط ami...zar