فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوانه

کتاب دیوانه

نسخه الکترونیک کتاب دیوانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیوانه

داستان دیوانه شدنم ر‌ا بر‌‌ای کسانی که مایلند بشنوند، تعر‌یف می‌کنم. در‌ ر‌وز‌‌گار‌ قدیم و ز‌مانی که هنوز‌ خیلی از‌ خدایان متولد نشده بودند، ر‌وز‌ی بیدار‌‌ شدم و دیدم که تمام نقاب‌هایم ر‌ا دز‌‌دیده‌اند. یعنی هر‌ هفت نقابی که به دست خود بافته بودم و طیّ هفت بار‌ ز‌ندگی‌ام بر‌‌ ر‌وی ز‌مین به چهر‌‌ه ز‌ده بودم، همگی دز‌‌دیده شده بود. آن موقع با چهر‌‌ه‌ای بی‌نقاب به خیابان‌های شلوغ دویدم و در‌ میان مر‌‌دم فر‌یاد ز‌دم: «آهای دز‌‌د، دز‌‌‌د، دز‌‌دهای لعنتی!» مر‌‌د و ز‌ن با شنیدن داد و فر‌یاد من به خنده افتادند و بعضی‌ها از‌ تر‌‌‌س من، هر‌اسان به طر‌ف خانه‌های‌شان فر‌ار‌ کر‌‌دند. وقتی به میدان بز‌ر‌‌گ شهر‌ ر‌سیدم، پسر‌ی جوان از‌ پشت بام یکی از‌ خانه‌ها سر‌ بلند کر‌‌د و فر‌یاد ز‌د: «آهای مر‌‌دم، این مر‌‌د دیوانه است!» همین که سر‌م ر‌ا بلند کر‌‌دم تا نگاهش کنم، آفتاب ر‌وی صور‌‌ت بر‌‌هنه‌ام افتاد و این او‌‌لین بار‌ بود که آفتاب چهر‌‌ه‌ی بی‌نقابم ر‌ا می‌دید و می‌بوسید. من از‌ محبت آفتاب به وجد آمدم و دیگر‌ به نقاب نیاز‌ی پیدا نکر‌‌دم. انگار‌ که در‌ خلسه فر‌و ر‌فته باشم، فر‌یاد ز‌دم:«دست‌شان در‌‌د نکند؛ دز‌‌دهایی که نقاب‌هایم ر‌ا بر‌‌دند!»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیوانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

داستان دیوانه شدن من

داستان دیوانه شدنم ر ا بر ای کسانی که مایلند بشنوند، تعر یف می کنم. در ر وز گار قدیم و ز مانی که هنوز خیلی از خدایان متولد نشده بودند، ر وز ی بیدار شدم و دیدم که تمام نقاب هایم ر ا دز دیده اند. یعنی هر هفت نقابی که به دست خود بافته بودم و طیّ هفت بار ز ندگی ام بر ر وی ز مین به چهر ه ز ده بودم، همگی دز دیده شده بود. آن موقع با چهر ه ای بی نقاب به خیابان های شلوغ دویدم و در میان مر دم فر یاد ز دم: «آهای دز د، دز د، دز دهای لعنتی!» مر د و ز ن با شنیدن داد و فر یاد من به خنده افتادند و بعضی ها از تر س من، هر اسان به طر ف خانه های شان فر ار کر دند.
وقتی به میدان بز ر گ شهر ر سیدم، پسر ی جوان از پشت بام یکی از خانه ها سر بلند کر د و فر یاد ز د: «آهای مر دم، این مر د دیوانه است!»
همین که سر م ر ا بلند کر دم تا نگاهش کنم، آفتاب ر وی صور ت بر هنه ام افتاد و این او لین بار بود که آفتاب چهر ه ی بی نقابم ر ا می دید و می بوسید. من از محبت آفتاب به وجد آمدم و دیگر به نقاب نیاز ی پیدا نکر دم. انگار که در خلسه فر و ر فته باشم، فر یاد ز دم:«دست شان در د نکند؛ دز دهایی که نقاب هایم ر ا بر دند!»
و این طور بود که دیوانه شدم. اما در همین دیوانگی آز ادی و نجات ر ا با هم پیدا کر دم: آز ادیِ تنها شدن و نجاتِ از پی بر دن دیگر ان به مکنونات من. چر ا که هر کس به مکنونات ما پی ببر د سعی می کند از آن طر یق ما ر ا به بندگی بکشد.
اما خیلی هم به نجاتم افتخار نمی کنم ز یر ا هر چند که دز د در کنج ز ندان است، اما از دستبر د دز دهای دیگر هم در امان نخواهد بود!

خدا

وقتی لبانم بر ای گفتن او لین کلمه به لر ز ه در آمدند، از کوه مقدس بالا ر فتم و خدا ر ا صدا کر دم و گفتم:«خدایا، من بنده تواَم. شر یعت من مشیت پنهان توست، و مادامی که ز ندگی دار م، از تو فر مان می بر م.»
اما خداو ند پاسخم نداد و مانند گر دبادی سهمگین از کنار م گذشت و از دیده پنهان شد.
هز ار سال بعد باز هم از کوه مقدس بالا ر فتم و خطاب به خداو ند گفتم:«ای خالق من، من سر شته ی دست تواَم. مر ا از گِل ز مین آفر یدی و با دمی از ر وح والای خود به من جان دادی، پس من سر ا پا به تو مدیونم.»
اما خداو ند باز هم پاسخم نداد و انگار هز ار بال تیز پر واز شد و از کنار م گذشت.
هز ار سال بعد، باز هم از کوه مقدس بالا ر فتم و بر ای بار سوم خطاب به خداو ند گفتم:«ای پدر مقدس، من پسر دلبند تواَم. تو مر ا با مهر و محبت آفر یدی و من با مهر و عبادت، ملکوت تو ر ا به ار ث خواهم بر د.»
اما خداو ند این بار نیز پاسخم نداد و مانند مهی که تپه های دور دست ر ا می پوشاند از پیش چشمانم ناپدید شد.
هز ار سال دیگر منتظر شدم و باز بر ای چهار مین بار از کوه مقدس بالا ر فتم و ر و به خداو ند گفتم:«ای خدای دانا و حکیم، ای کمال و دلیل من! من دیر وز تواَم و تو فر دای منی. من ر یشه ی تو در تیر گی های ز مینم و تو غنچه های من در ر وشنی های آسمان . من و تو پیش ر وی آفتاب با هم می بالیم.»
در این موقع بود که خداو ند بر من ر حم آور د، بر سر م خم شد و در گوشم کلماتی گفت که از شدت شیر ینی و ز یبایی ذوب می شدند. خداو ند، همان گونه که در یا جویبار ی ر ا که به سوی آن سر از یر می شود در آغوش می گیر د، مر ا در اعماق خود فر ا گر فت.
آن گاه، ز مانی که به جلگه ها و در ه ها فر ود آمدم، خدا هم آن جا بود.

ای دوست

دوست من! من آنی نیستم که تو می بینی. ظاهر م جامه ای است که با نخ نر مش و نیکی به دقت بافته شده است. من خودم ر ا در چنین جامه ای پیچیده ام که هم از کنجکاو ی تو در امان باشم و هم تو از ندانم کار ی و بی دست و پایی من مصون بمانی. اما باطن پنهان و بز ر گی که آن ر ا «من» خطاب می کنم، ر از ی است مبهم که در اعماق خاموش خویشتنم نهفته است و جز من هیچ کس دیگر ی به آن دستر سی ندار د. این ر از در ون همیشه پنهان و نهفته باقی می ماند.
دوست من! مایلم که گفته هایم ر ا باو ر نکنی و به ر فتار م اعتماد نکنی ز یر ا گفتار م جز پژواک فکر تو نیست و ر فتار م جز سایه ی آر ز وهای تو.
دوست من! وقتی به من می گویی «بادها از جانب شر ق می وز ند» بی در نگ پاسخ می دهم که «آر ی. از جانب شر ق می وز ند»ز یر ا نمی خواهم پی ببر ی که حواس من در موج در یا شناو ر است و نمی تواند بر تن بادها به پر واز در آید. اما بادها تار و پود اندیشه ی کهنه و فر سوده ی تو ر ا از هم گسسته است و دیگر از در ک اندیشه عمیق من که ر وی در یاها در اهتز از است، ناتوانی و چه بهتر که تو نمی توانی به کنه این اندیشه بر سی، چر ا که من می خواهم به تنهایی ر وی در یا ر اه بسپار م.
دوست من! وقتی آفتاب ر وز تو می در خشد، تار یکی شب من نز دیک می شود. با این همه، من باز هم از پشت پر ده ی ظلمت خود، از پر تو طلایی خور شیدی سخن می گویم که در نیمر وز بر قله ی کوه می ر قصد و از سایه ی گستر ده ای که ر قص خور شید پدید می آور د؛ سایه ای که به سوی دژ ها و کشتز ار ها ر وان است. من، همه ی این ها ر ا بر ای تو می گویم ز یر ا تو نمی توانی سر ود ظلمت مر ا بشنوی یا بال ز دن هایم ر ا در میان ستار ه ها و سیار ه ها ببینی. و چه ز یباست که تو نمی توانی بشنوی و ببینی، چر ا که من مایلم تنها ز نده دار شب باشم.
دوست من! وقتی به آسمانت فر ا می شوی، من به دوز خم فر و می ر وم. با این که مر ا از تو فاصله ای عبور ناپذیر جدا می کند، اما تو هم چنان مر ا خطاب می کنی که «ای دوست، ای ر فیق» و من پاسخت می دهم «ای دوست، ای ر فیق» ز یر ا نمی خواهم تو دوز خ مر ا ببینی. چر ا که شعله اش چشمانت ر ا می سوز اند و دودش بینی ات ر ا می گیر اند و من بیمناکم مبادا کسی چون تو از دوز خم دیدار کند، چر ا که تر جیح می دهم در دوز خم تنها باشم.
دوست من! تو می گویی که عاشق حق و فضیلت و ز یبایی هستی و من به پیر وی از تو می گویم که شایسته است انسان عاشق چنین نیکی هایی باشد. اما در دلم از محبت تو خنده ام می گیر د و خنده ام ر ا پنهان می کنم چر ا که می خواهم تنها بخندم.
دوست من! تو مر دی فاضل و آگاه و خر دمندی و اصلاً مر دی کاملی و من به پاس شان بلندت، تو ر ا چنین با حکمت و آگاهی خطاب می کنم.
اما من دیوانه ام و از دنیایی که تو در آنی به سوی جهانی ناشناس و دور گر یز انم و جنونم ر ا از تو پنهان می کنم ز یر ا می خواهم به تنهایی دیوانه باشم.
تو دوست من نیستی، ای دوست! اما چگونه می توانم تو ر ا متقاعد کنم که در یابی و بدانی که ر اه من از ر اه تو جداست،اما شانه به شانه ی هم ر اه می ر ویم.

مترسک

یک بار به متر سکی گفتم:«خسته نشده ای از اینکه تک و تنها در این کشتز ار نشسته ای؟»
گفت:«من از تر ساندن بسیار لذت می بر م بر ای همین از کار م ر اضی ام و خسته نمی شوم.»
کمی فکر کر دم و گفتم:«ر است می گویی،ز یر ا من نیز پیش تر این تجر به ر ا داشته ام.»
گفت:«تو اشتباه می کنی، بر ای این که طعم چنین لذتی ر ا کسی نمی فهمد، مگر این که مثل من تنش پر از کاه باشد.»
این جا بود که من از پیش او ر فتم. در حالی که نفهمیده بودم آیا از من تعر یف کر ده بود یا بدم ر ا گفته بود؟
یک سال گذشت و در این فاصله، متر سک فیلسوف و علامه شده بود. وقتی بار دیگر از کنار ش گذشتم دیدم دو کلا غ ز یر کلاهش آشیانه می ساز ند.

میان خواب و بیداری

در شهر ی که به دنیا آمدم، مادر و دختر ی بودند که عادت داشتند در خواب ر اه بر وند.
در یک شب آر ام و ز یبای تابستانی، مادر و دختر طبق معمول بر خاستند و در حالی که خواب بودند، در باغچه ی مه گر فته شان شر وع به قدم ز دن کر دند.
وقتی ر اه می ر فتند مادر به دختر ش گفت:«لعنت بر تو دشمن بدجنس! تو جوانی مر ا خر اب کر دی و ز ندگی خودت ر ا ر وی ویر انه های عمر من ساختی. کاش می توانستم تو ر ا بکشم!»
دختر در جواب او گفت:«ای ز ن کینه توز مار مولک صفت خودخواه فر توت، که میان من و ر وح آز ادم نشسته ای، تو که می خواهی ز ندگی من مثل ز ندگی فر سوده و بی ر مق خودت باشد، کاشکی بمیر ی!»
در همین لحظه، خر وس آواز خواند. مادر و دختر که هنوز در باغچه قدم می ز دند، بیدار شدند.
مادر با مهر بانی گفت:«این تویی کبوتر من؟!»
و دختر با لبخند جواب داد:«بله دختر تواَم مهر بان من!»

دو عابد

دو مر د عابد، در قله ی کوهی بلند ز ندگی می کر دند. این دو مر د شب و ر وز در حال عبادت خدا بودند و یکدیگر ر ا هم بسیار دوست داشتند.
آنان از مال دنیا تنها یک ظر ف سفالی داشتند.
یکی از ر وز ها، شیطان در دل عابد پیر وسوسه انداخت. او به سوی عابد جوان آمد و گفت:«خیلی وقت است که با هم هستیم، وقتش ر سیده جدا شویم. حالا باید هر چه دار یم قسمت کنیم.»
عابد جوان از این حر ف غمگین شد و گفت:«بر ادر ! به جان تو سوگند که جدا شدنت دلم ر ا می شکند اما اگر این کار ضر ور ت دار د، باشد، من حر فی ندار م.»
عابد جوان، ظر ف سفالی ر ا بر داشت و ادامه داد:«بر ادر عز یز م! تمام دار ایی ما همین یک ظر ف است اما از آن جا که قابل تقسیم نیست، تو آن ر ا بر دار !»
عابد پیر با نار احتی گفت: «من صدقه نمی خواهم، و چیز ی ر ا که مال من نیست هم نمی گیر م. پس باید این ظر ف ر ا قسمت کنیم و هر کس سهمش ر ا بر دار د.»
عابد جوان به نر می گفت:«اگر قسمت کنیم، هیچ کدام نمی توانیم از آن استفاده کنیم. اگر موافق باشی، قر عه بینداز یم.»
عابد پیر جواب داد:«من فقط سهم خودم ر ا می خواهم و این کمال عدالت است. نمی خواهم با قر عه انداختن از شان عدالت کم کنم و مانند قمار باز ها، هم عدالت و هم حقم ر ا به دست قر عه ای کور بدهم. بر ای همین می خواهم که ظر ف حتماً قسمت شود.»
عابد جوان، وقتی دید که بر ای بحث دیگر ر اهی وجود ندار د، گفت:«بر ادر عز یز م، حال که چنین می خواهی پس هیچ ر اهی جز تقسیم ظر ف سفالی نیست، تقسیمش کنیم.»
این جا بود که چهر ه ی عابد پیر در هم شد و ر و به عابد جوان فر یاد ز د: «لعنت به تو! تو چه قدر تر سویی و چه قدر از جنگ و جدل گر یز انی؛ ای نادان بی حال!»

سگ دانا

ر وز ی، سگی دانا، به جمعی گر به ر سید. وقتی از کنار شان می گذشت، هیچ توجهی به او نکر دند. ایستاد و با تعجب نگاه شان کر د.
همان لحظه دید که یکی از گر به ها که هیبت و وقار ی داشت و به نظر می ر سید بز ر گ قوم است، بر خاست؛ به جمع نگاهی انداخت و گفت:«بر ادر ان مومن! دست به دعا بر دار ید. من به شما اطمینان می دهم که اگر پی در پی و با اشتیاق دعا کنید، دعای تان مستجاب می شود و از آسمان بر ای تان موش می بار د.»
وقتی سگ دانا این موعظه ر ا شنید، در دل به آنان خندید و از کنار شان گذشت، در حالی که ز یر لب می گفت:«این گر به ها چه قدر نادانند و بی بصیر ت!
این ها از آن چه که در کتاب ها آمده بی خبر ند. در این کتاب ها نوشته شده و اجدادم هم همیشه گفته اند که آسمان در بر ابر دعا و نیایش و التماس بار ان استخوان می فرستد نه موش!»

بجویید تا بیابید

در ر وز گار قدیم، مر دی بود که در ّه ای پر از سوز ن داشت.
ر وز ی، مادر عیسی پیش او ر فت و گفت: «آقا! جامه ی پسر م پار ه شده، می خواهم پیش از ر فتنش به معبد، آن ر ا بر ایش بدوز م. به من یک سوز ن قر ض بده!»
مر د، به او سوز ن نداد، اما گفت که بر ای پسر ش - قبل از ر فتن به معبد - این نصیحت ر ا ببر د که «بجویید تا بیابید.»

هفت من

در ژر فای شب، وقتی خواب کم کم بر من غلبه می کر د، هفت من در ونم به گفت و گو نشستند.
من او ل گفت:«سال و ماه ز یادی گذشته که در ون این مجنون مقیمم و هیچ کار ی ندار م جز این که ر وز ها در د و شب ها غمش ر ا تجدید کنم. من از این کار ملال آور بیز ار شده ام. می خواهم بر او بشور م.»
من دوم به او جواب داد: «بر ادر من، تو باز هم از من خوشبخت تر ی. مر ا بگو که تقدیر م این است که در شادی و سر گر می این دیوانه شر یک باشم. با خنده اش بخندم و در وقت شادی هایش شادی کنم و بر ای فکر های در خشانش با پاهایی که سه بال دار ند، پایکوبی کنم. اگر قر ار بر شور ش باشد، چه کسی محق تر از من است؟»
سومین من گفت:«ای وای دوستان! کار من سز او ار تر است به شور ش تا کار شما. من خویشتن بیمار شده از عشق، گر گر فته از شوق و شیدا شده از دلتنگی ام. پس قیام بر ضد این دیوانه مخصوص من است که خویشتنِ ر نج و اندوهم.»
من چهار م گفت:«دوستان! من از تمام شما ر نج بیش تر ی می بر م، ز یر ا تقدیر من این است که کینه های پنهانی و آتش بیز ار ی و غیظ ر ا در دل این دیوانه شعله ور کنم. من خویشتنِ شور شی و طغیانگر ی هستم که در غار های سیاه دوز خ ز اده شده ام. من از شما بر ای شور ش بر وظیفه ام او لی هستم.»
من پنجم گفت:«بر ادر ان من! از این که می بینم وظایف خوبی بر عهده دار ید، بر شما غبطه می خور م. ر وز گار مر ا ناچار کر ده که خواب و خیال های پایان ناپذیر این دیوانه ر ا هر دم تجدید کنم و گر سنگی و تشنگی بی حد او ر ا شعله ور ساز م. همیشه بی آن که یک لحظه طعم ر احتی بچشم، در فضایی بی انتها با او سر گر دانم. همیشه باید به دنبال چیز ی باشم که کسی نمی شناسد و اصلاً خلق نشده است. پس من به شور ش از شما محق تر م.»
من ششم گفت:«بر ادر ان من، شما چه قدر خوشبختید و من چه قدر بینوا و شور بخت! من خویشتنِ همیشه در حال کار و بی مقدار ی هستم که ناچار م با دو دست خسته و دو چشم شب ز نده دار از ر وز گار م تصویر ی بساز م و از همه عناصر پست و بی اعتبار ، شکل هایی ز یبا و مانا خلق کنم.
آیا من یعنی این خویشتن گوشه گیر و آر ام محق تر نیستم که نار ضا شوم و شور ش کنم؟»
من هفتم به تک تک آن ها نگاه کر د و گفت:«وای بر همه ی شما! عجیب است که می خواهید بر این مر د بینوا شور ش کنید به این بهانه که هر کدام تان کار ی مشخص دار ید. کاشکی دست ر وز گار به من هم مثل شما کار ی مشخص می داد. اما من خویشتن بیکار و بی بار ی هستم که بر ای همیشه در میان دو بی نهایت - سکوت و تار یکی - می نشینم؛ در حالی که هر کدام از شما سر گر م تجدید ز ندگی با جلوه های گوناگون هستید. بر ادر ان من، شما ر ا به خدا قسم بگویید که کدام یک بر ای شور ش حق بیش تر ی دار یم، من یا شما؟!»
وقتی که من هفتم ساکت شد، شش من دیگر با دلسوز ی و مهر بانی به او نگاه کر دند و جوابی ندادند.
شب که فر ا ر سید، شش من به سوی خواب ر فتند، در حالی که در میان سینه ها شان آسودگی و تسلیمی تاز ه و خضوعی شادی آور داشتند از این که وظیفه ای مشخص و محدود دار ند.
اما من هفتم، هم چنان بیدار مانده بود و بر هیچی که پشت هر چیز نهفته، خیر ه شده بود!

عدالت

شبی، در کاخ شاهز اده، جشنی بر پا بود. مهمانان در ر فت و آمد بودند که مر دی از ر اه ر سید و با احتر ام و وقار به شاهز اده سلام کر د. مهمان ها با تعجب به این مر د نگاه کر دند، ز یر ا یکی از چشم هایش از جا در آمده بود و از حدقه ی خالی آن خون جار ی بود.
شاهز اده پر سید: «دوست من چه اتفاقی افتاده است؟!»
مر د گفت: «شاهز اده! من دز دم. امشب هم طبق عادت ر فته بودم که پول یکی از صر اف ها ر ا بدز دم. از دیوار بالا ر فتم که به دکان صر افی وار د شوم اما ر اهم ر ا گم کر دم و از پنجر ه ی همسایه ی بافنده اش داخل شدم. وقتی خواستم فر ار کنم، خیلی تار یک بود و چشمم جایی ر ا نمی دید، به دستگاه بافندگی بر خور د کر دم و چشمم به این ر وز افتاد. اینک آمده ام که داد مر ا از بافنده بگیر ی!»
شاهز اده به دنبال بافنده فر ستاد و وقتی او حاضر شد، دستور داد که یک چشمش ر ا بیر ون بیاو ر ند.
بافنده گفت:«شاهز اده! حکم در ستی کر ده ای. عدالت اقتضا می کند که یک چشم مر ا در بیاو ر ند. اما بر حضر ت والا پنهان نیست که من در حر فه ام بر ای دیدن حواشی پار چه ای که می بافم به دو چشم نیاز دار م، اما همسایه ی کفش دوز م که مثل من دو چشم دار د بر ای کار ش یک چشم بیش تر نمی خواهد. اگر موافق باشی بر ای این که قانون ر عایت شود، او ر ا احضار کنی و یکی از چشم هایش ر ا بیر ون بیاو ر ی!»
شاهز اده، بی در نگ کفش دوز ر ا احضار کر د و دستور داد یک چشم او ر ا در آور دند و چنین بود که عدالت بر قر ار ماند!

نظرات کاربران درباره کتاب دیوانه

این کتاب رو باید با عینک دیگه ای خوند ... جمله ها نگاتیو هستند انگار با سایر آثار جبران متفاوت هست اما همچنان حکمت آموز هست
در 3 هفته پیش توسط lyl...669
چقدر صمیمی با باحال با خدا حرف میزنه...زبان حال منه
در 1 سال پیش توسط سینا سیدپیران